چـکـامـهـ زار 🌘📜
شنیدیم که عطر زدن در بیرون گناه دارد ولی تا این حد نه دگه. _ _ _ بلی هاا خواهرم بعد از این خیلی مراقب باش درست است که میگیم فقط یک عطر زدن است و خوشبو میسازد اما همین خوشبویی باعث زنا هم میشود و می دانی که زنا چقدر گناهش بزرگ است. *** زن هنگامی که میخواهد…
فلوران: بیبینیم که پدرم و حارث اینا چی میگن.
اگر مشکلی نداشتند باز دیگر هر چی که خیر ما بود.
بچه چی قبول کرده یا نه؟
هاا عمر خو به مادرش سپرده گفته هر کی را می خواهین فقط فامیل شان خوب باشه با حجاب باشن به دین پا بند باشد بس.
باز بچیم در این زمان کجا این قسم بچه خوب با فامیل خوب پیدا میشه.
فلوران: خاا بیبینیم هر چی که خیر ما باشد.
ادامه دارد....
اگر مشکلی نداشتند باز دیگر هر چی که خیر ما بود.
بچه چی قبول کرده یا نه؟
هاا عمر خو به مادرش سپرده گفته هر کی را می خواهین فقط فامیل شان خوب باشه با حجاب باشن به دین پا بند باشد بس.
باز بچیم در این زمان کجا این قسم بچه خوب با فامیل خوب پیدا میشه.
فلوران: خاا بیبینیم هر چی که خیر ما باشد.
ادامه دارد....
❤7🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
فلوران: بیبینیم که پدرم و حارث اینا چی میگن. اگر مشکلی نداشتند باز دیگر هر چی که خیر ما بود. بچه چی قبول کرده یا نه؟ هاا عمر خو به مادرش سپرده گفته هر کی را می خواهین فقط فامیل شان خوب باشه با حجاب باشن به دین پا بند باشد بس. باز بچیم در این زمان کجا این…
این هم تقدیم شما
ریکت و کامنت فراموش تان نشود.🫠❤️
❤6👎1🥰1
Forwarded from 🧸⟧..•⃟•..❴𝙽𝙸𝙲𝙴 𝚂𝚃𝙾𝚁𝚈❵..•⃟•..⟦🎬⟧ (ـہـہــ۸ــہــ𝙰𝙼𝙸𝚁ـہـہــ۸ــہــ)
بیدار دارم؟
3:43
3:43
👍2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
فلوران: بیبینیم که پدرم و حارث اینا چی میگن. اگر مشکلی نداشتند باز دیگر هر چی که خیر ما بود. بچه چی قبول کرده یا نه؟ هاا عمر خو به مادرش سپرده گفته هر کی را می خواهین فقط فامیل شان خوب باشه با حجاب باشن به دین پا بند باشد بس. باز بچیم در این زمان کجا این…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#پانزدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
در این چند روز خاله راحیل رفت و آمد شان زیاد شده بود بلاخره معلوم شد که به خواستگاری فلوران میآمدند.
بخاطر اینکه بدانند فامیل خوبی استند یا خیر در باره شان تحقیق هم کردند
بعد از تحقيق های بسیار برادرانم،
بالاخره قبول کردند.
یک شیرینی کوچک برایشان دادیم!
متأسفانه با او مغرور دیو مانند، خویشاوند میشويم الله خیر من یکی را پیش کند دگه!
قرار به این شد که روز جمعه لفظ بدهیم برايشان.
****
مادرم: دخترا هله زود پایین بیاین که کار ها زیاد است.
من: خاا مادر جان آمدیم.
اوفف حالی جنجنال های ما شروع میشه.
خُب همینطوری روز های ما در خرید کردن میگذشت بلاخره خرید های ما تمام شد البته فقط برای لفظ.
من و مریم کم و تم جوره استیم تقریباً بعضی وقت لباس های ما یکی می باشد فقط رنگش فرق میکنه این بار هم همین قسم یک پنجابی ساده و بسیار قشنگ گرفتیم به رنگ های سیاه و سرمه یی. برای فلوران هم یک پنجابی نه زیاد ساده نه زیاد جَرَقَ بَرَقَی به رنگ لاجوردی گرفتیم.
سحر هم یک پنجابی به رنگ سبز گرفت عایشه یک پنجابی به رنگ بادنجانی و به فاطمه هم یک پنجابی ساده گرفتیم. خلاصه همه ما خود را پنجابی پوش کردیم.
چند روز بعد:
مریم: و بلاخره روز موعود فرا رسید.
من: چطور تو وارخطا بودی خواهرم.
مریم: آفرین همینطور گپ ها را بزن من هم موهایت را برایت جور نمیکنم!
من: نه نه نه من غلط بکنم دیگر هرگز اینطور گپ ها را نمیگم خواهر محترم من.
مریم: شاباس همینطور با ادب باش!
یک چشم غره رفتم برایش و با یک ژست خاص گفتم به چشم. اون هم قسمی خود را گرفت که اصلاً حرکاتم مهم نیست برایش دوباره گفتم: هله خی زود مو هایمه جور کن که حالا مهمانان می آیند!
گر چی دل نا دل هستم میگم حجاب کنم ولی مادرم شان نمی گذارند!
گفت: بشین دیوانه محفل زناته است هیچ نامحرمی ندارد!
باز چرا حجاب کنی مگر اینکه به دست فلوران به قتل برسی!
_ _ _ ها خو مه هم همین را میگم خا توکل به الله بیا شروع کن موی کنک ام نکنی مقصد!
صحیح است بیا بشین بلای جانم.
گفتم: صدقه بلای جانت شوی من میگم!
مریم یکچشم غره رفت برایم و شروع به عذاب دادنم کرد قسمی موهایم را جور میکرد که فکر میکردم یک تار مو در سرم نخواهد ماند.
خُب بلاخره ما هم آماده شدیم فلوران هم آماده شده و خیلی هم زیبا شده.
برای یک لحظه اشک در چشمان ما حلقه زد!
گفتم: ماشاءالله چطور مقبول شدی فلویم!
مریم هم گفت: راست میگه نام خدا کاملاً دیگه رقم مقبول شدی امروز فلور.
فلوران چهره خود را کمی تغییر داد و گفت : یعنی قبلاً مقبول نبودم؟
من و مريم یکجای گفتیم: نه بودین خو حالی مقبولی تان دو برابر شده.
فلوران: خا خیلی ممنون تان شما ها هم بسیار مقبول شدین خواهران کی هستین دگه.
مريم: هَی هَی هَی این اعتماد به نفس شما را اگر پرستامول میداشت سرطان را دوا میکرد
فلوران: مريم زدن عجلت کرده؟
مریم: نه نه من غلط کرده ام به گفته ایرانی ها شکر خوردم
من گفتم: خدا خو نزنیت مریم کشتی ما را از خنده.
در همین اثنا بود که مادر جانم آواز شان برامد:
دخترا کجا استین مهمان ها حالی میرسن بیاین دگه.
مریم گفت: من همین حالا الفرار کنم وگرنه یک تار موی در فرقم نمی ماند.
من: هاا بدو بدو فقط که دگه دفعه در گیر شان نمی آیی.
فلوران: هاا من بعداً همرایتان کار دارم.
فعلاً هم برین که مهمانا حالی میاین باز مادرم سر و صدایش میبرایه.
من: خاا صحیح است خی ما میریم بعداً شما با عایشه بیایید.
از پله های زینه همرای مریم پایین میشدیم که سه برادر محترمم سر راه ما قرار گرفتن حارث: جان جان کجا بخیر؟
من: میریم بیبینیم که تمام چیز آماده است یا نه راستی چطور شدیم مقبول شدیم یا نه؟
هلال: نه از شیشک بدتر شدین هههه!
من: کسی از تو نظر نخواسته بود دیو جان.
مریم: خا لالا حارث شما بگین مقبول شدیم؟
لالا حارث و حمزه هر دویشان یکجا گفتن که هاا مقبول شدین.
من: ماشاءالله شما ها هم جذاب و خوشتیپ شدین مثل همیشه!
راستی لالا حارث خانم محترم تان کجا استن که حالی مهمانا میرسن پایین باشند مقصد.
حارث: در اتاق است آماده می شد حالی میاید.
مادرم: کلثوم و مریم بیایین سالن را کمی جمع و جور کنید هله.
_ _ _ درست است آمدیم.
خب خب همه چیز آماده است.
مریم: بریم به فکرم که آمدند
_ _ _ تو برو من همین چادرم را درست حجاب کرده میآیم
مریم معترضانه گفت: چی؟
دیوانه شدی حالی خو هیچ کس اینجا نیست دیوانه گری نکن ناحق.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#پانزدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
در این چند روز خاله راحیل رفت و آمد شان زیاد شده بود بلاخره معلوم شد که به خواستگاری فلوران میآمدند.
بخاطر اینکه بدانند فامیل خوبی استند یا خیر در باره شان تحقیق هم کردند
بعد از تحقيق های بسیار برادرانم،
بالاخره قبول کردند.
یک شیرینی کوچک برایشان دادیم!
متأسفانه با او مغرور دیو مانند، خویشاوند میشويم الله خیر من یکی را پیش کند دگه!
قرار به این شد که روز جمعه لفظ بدهیم برايشان.
****
مادرم: دخترا هله زود پایین بیاین که کار ها زیاد است.
من: خاا مادر جان آمدیم.
اوفف حالی جنجنال های ما شروع میشه.
خُب همینطوری روز های ما در خرید کردن میگذشت بلاخره خرید های ما تمام شد البته فقط برای لفظ.
من و مریم کم و تم جوره استیم تقریباً بعضی وقت لباس های ما یکی می باشد فقط رنگش فرق میکنه این بار هم همین قسم یک پنجابی ساده و بسیار قشنگ گرفتیم به رنگ های سیاه و سرمه یی. برای فلوران هم یک پنجابی نه زیاد ساده نه زیاد جَرَقَ بَرَقَی به رنگ لاجوردی گرفتیم.
سحر هم یک پنجابی به رنگ سبز گرفت عایشه یک پنجابی به رنگ بادنجانی و به فاطمه هم یک پنجابی ساده گرفتیم. خلاصه همه ما خود را پنجابی پوش کردیم.
چند روز بعد:
مریم: و بلاخره روز موعود فرا رسید.
من: چطور تو وارخطا بودی خواهرم.
مریم: آفرین همینطور گپ ها را بزن من هم موهایت را برایت جور نمیکنم!
من: نه نه نه من غلط بکنم دیگر هرگز اینطور گپ ها را نمیگم خواهر محترم من.
مریم: شاباس همینطور با ادب باش!
یک چشم غره رفتم برایش و با یک ژست خاص گفتم به چشم. اون هم قسمی خود را گرفت که اصلاً حرکاتم مهم نیست برایش دوباره گفتم: هله خی زود مو هایمه جور کن که حالا مهمانان می آیند!
گر چی دل نا دل هستم میگم حجاب کنم ولی مادرم شان نمی گذارند!
گفت: بشین دیوانه محفل زناته است هیچ نامحرمی ندارد!
باز چرا حجاب کنی مگر اینکه به دست فلوران به قتل برسی!
_ _ _ ها خو مه هم همین را میگم خا توکل به الله بیا شروع کن موی کنک ام نکنی مقصد!
صحیح است بیا بشین بلای جانم.
گفتم: صدقه بلای جانت شوی من میگم!
مریم یکچشم غره رفت برایم و شروع به عذاب دادنم کرد قسمی موهایم را جور میکرد که فکر میکردم یک تار مو در سرم نخواهد ماند.
خُب بلاخره ما هم آماده شدیم فلوران هم آماده شده و خیلی هم زیبا شده.
برای یک لحظه اشک در چشمان ما حلقه زد!
گفتم: ماشاءالله چطور مقبول شدی فلویم!
مریم هم گفت: راست میگه نام خدا کاملاً دیگه رقم مقبول شدی امروز فلور.
فلوران چهره خود را کمی تغییر داد و گفت : یعنی قبلاً مقبول نبودم؟
من و مريم یکجای گفتیم: نه بودین خو حالی مقبولی تان دو برابر شده.
فلوران: خا خیلی ممنون تان شما ها هم بسیار مقبول شدین خواهران کی هستین دگه.
مريم: هَی هَی هَی این اعتماد به نفس شما را اگر پرستامول میداشت سرطان را دوا میکرد
فلوران: مريم زدن عجلت کرده؟
مریم: نه نه من غلط کرده ام به گفته ایرانی ها شکر خوردم
من گفتم: خدا خو نزنیت مریم کشتی ما را از خنده.
در همین اثنا بود که مادر جانم آواز شان برامد:
دخترا کجا استین مهمان ها حالی میرسن بیاین دگه.
مریم گفت: من همین حالا الفرار کنم وگرنه یک تار موی در فرقم نمی ماند.
من: هاا بدو بدو فقط که دگه دفعه در گیر شان نمی آیی.
فلوران: هاا من بعداً همرایتان کار دارم.
فعلاً هم برین که مهمانا حالی میاین باز مادرم سر و صدایش میبرایه.
من: خاا صحیح است خی ما میریم بعداً شما با عایشه بیایید.
از پله های زینه همرای مریم پایین میشدیم که سه برادر محترمم سر راه ما قرار گرفتن حارث: جان جان کجا بخیر؟
من: میریم بیبینیم که تمام چیز آماده است یا نه راستی چطور شدیم مقبول شدیم یا نه؟
هلال: نه از شیشک بدتر شدین هههه!
من: کسی از تو نظر نخواسته بود دیو جان.
مریم: خا لالا حارث شما بگین مقبول شدیم؟
لالا حارث و حمزه هر دویشان یکجا گفتن که هاا مقبول شدین.
من: ماشاءالله شما ها هم جذاب و خوشتیپ شدین مثل همیشه!
راستی لالا حارث خانم محترم تان کجا استن که حالی مهمانا میرسن پایین باشند مقصد.
حارث: در اتاق است آماده می شد حالی میاید.
مادرم: کلثوم و مریم بیایین سالن را کمی جمع و جور کنید هله.
_ _ _ درست است آمدیم.
خب خب همه چیز آماده است.
مریم: بریم به فکرم که آمدند
_ _ _ تو برو من همین چادرم را درست حجاب کرده میآیم
مریم معترضانه گفت: چی؟
دیوانه شدی حالی خو هیچ کس اینجا نیست دیوانه گری نکن ناحق.
❤4
چـکـامـهـ زار 🌘📜
فلوران: بیبینیم که پدرم و حارث اینا چی میگن. اگر مشکلی نداشتند باز دیگر هر چی که خیر ما بود. بچه چی قبول کرده یا نه؟ هاا عمر خو به مادرش سپرده گفته هر کی را می خواهین فقط فامیل شان خوب باشه با حجاب باشن به دین پا بند باشد بس. باز بچیم در این زمان کجا این…
_ _ _ اما....
_ _ _ کلثوم یک قسم زدن بخوری که خودت بگویی آفرین هله بریم که حتماً آمدن.
_ _ _ هاا از همین سر و صدایشان معلوم میشود که آمدند.
رفتیم برای پذیرایی شان دیدیم که عایشه و سحر وقت آمدن عایشه با چهره که کمی اعصبانی معلوم میشد گفت: کجاا گم بودین همین شما هاا؟
مریم: سالن را کمی جمع و جور داشتیم.
سحر با مزاح گفت: خاا سالن را جمع و جور داشتین یا خود را؟
_ _ _ نه خو هم خود ما را هم سالن را.
خاا خیر قهر نباشید دیگر.
در همین لحظه مهمان های عزیز ما تشریف آوردند همراه شان احوال پرسی کردیم ولی چند نفر جدید هم حضور داشتند.
مریم: واه واه این دخترک ها کی هستند؟
گفتم: والله اعلم!
لمر آمد همراه اش سلام علیکی کردیم و اون دختر ها را هم معرفی کرد.
لمر: دخترا بیایین که معرفی تان کنم با همدیگر.
خیلی خوب این ماهانا دختر خاله ام هست و این هم پریا دختر کاکایم
فریناز دختر مامایم و نارا دختر عمیم میشود.
ما هم گفتیم: خیلی خوشحال شدیم از دیدن تان.
خود را معرفی کردیم برایشان و رفتیم به سوی سالن.
مریم آهسته قسمیکه فقط ما بتوانیم بشنويم گفت: این ها خوب خارجی معلوم میشوند باز او ماهانا اش چطور خود را مغرور مغرور گرفته.
گفتم: بیا که بریم در قصه شان نباش.
_ _ _ باز چطور تمام شان تک تک هستند دگه هیچ خواهر ندارند!
_ _ _ حالی به تو چی او بنده الله!
دگه اینکه هرکس هم به مثل ما خوشبخت نیست.
وقتی که داخل سالن شدیم خاله راحیل گفت:
ماشاءالله چقدر همه گی تان زیبا شدین!
من و مریم بسیار مؤدبانه گفتیم: سلامت باشین خاله جان چشم هایتان زیبا است.
خاله راحیل دوباره گفت: کلثوم جان مو هایت چقدر زیبا و دراز است ماشاءالله.
با کمی شرم گفتم: تشکر خاله جان زیبا میبینید!
لمر: نظر نشین جوانه مرگی هاااا.
من: توو اگر نظر نکنی دیگرا نمیکنند دلت جم!
لمر: واقعاً که متأثر ساختین مرا.
راستی کلثوم این موهای تو چقدر دراز است ماشاءالله تا بحال ندیده بودم موهایت را! البته چقسم میدیدم همیش در حجاب است این مو ها
حیف شان خو نکرده.
گفتم: خودم همینطور با حجاب راحت استم عزیز. دوباره با مضریت گفتم: بیا بریم حالی زیاد مظلوم نمایی نکو
لمر: سخنی نیست مراا...
خاا بگوئید که ینگه من کجا است؟
در بالا است بیا که بریم. راستی لمر اون اقوام تان از خارج آمدند؟
_ _ _ هاا چطور فهمیدین ماهانا با خالیم شان از آمریکا آمدند و فریناز شان همینجا بودند.
_ _ _ خاا پس بسیار خوب بیا این هم ینگه ات.
لمر: وای ماشاءالله او دختر اسپند کجاست که نظر نکنند خانم برادر عزیزم را !
گفتم: خواهرم اسپند چی فایده دارد یک چهار قل را بخوان شُف کن سر شان تمام.
لمر: خاا به چشم ملا صاحب.
منم گفتم : چشمانت درد نکند آفرین.
همینطور با فلوران احوال پرسی میکرد!
گفتم: خاا لمر جان گپ را کم کن بریم پایین.
لمر: وای راست میگی برويم تا که کمی رقص و بازی کنیم.
گفتم: لمر تو رقص هم یاد داشتی؟
لمر: چی میگی خواهرم یک چپه چرخ برایت بزنم که دهنت باز بماند.
_ _ _ خاا صحیح است میبینیم باز.
لمر: راستی مرد ها در کدام اتاق استن؟
_ _ _ در اتاق پهلو چرا کار داری کسی را؟
_ _ _ نه همینطور پرسیدم.
_ _ _ خاا صحیح است.
رفتیم داخل سالن آهنگ را پلی کردن و همگی مصروف رقص و بازی شدند.
لمر در حالیکه خیلی مانده شده بود نفس نفس زده آمد پیشم و گفت: کلثوم هله برخیزید شما چرا رقص نمی کنین؟
هله برخیزید کدام آهنگ را بگذارم برايتان؟
مریم گفت: ما عروس خیل هستیم لمر جان برین شما رقص کنید ما هم بعداً یک چپه چرخ میزنیم برایت.
لمر گفت: دیوانه ها عروس خیل و داماد خیل چی دارند برخیزید هله.
گفتم: خواهرم برو دختر های ماما و خاله ات را به رقص دعوت کن یک قسم واری احساس بیگانگی دارند هههه.
_ _ _ هههه کلثوم چی بلا استی.
خاا آنها را هم دعوت میکنم ولی شما ها مهم تر هستين هله برخیزید.
در این اثنا آواز خاله راحیل آمد: سعادت جان چرا دخترا رقص نمیکنند؟
هله برخیزان شان.
مادرم گفت: میکنند دلت جمع باشد راحیل جان.
ادامه دارد...
_ _ _ کلثوم یک قسم زدن بخوری که خودت بگویی آفرین هله بریم که حتماً آمدن.
_ _ _ هاا از همین سر و صدایشان معلوم میشود که آمدند.
رفتیم برای پذیرایی شان دیدیم که عایشه و سحر وقت آمدن عایشه با چهره که کمی اعصبانی معلوم میشد گفت: کجاا گم بودین همین شما هاا؟
مریم: سالن را کمی جمع و جور داشتیم.
سحر با مزاح گفت: خاا سالن را جمع و جور داشتین یا خود را؟
_ _ _ نه خو هم خود ما را هم سالن را.
خاا خیر قهر نباشید دیگر.
در همین لحظه مهمان های عزیز ما تشریف آوردند همراه شان احوال پرسی کردیم ولی چند نفر جدید هم حضور داشتند.
مریم: واه واه این دخترک ها کی هستند؟
گفتم: والله اعلم!
لمر آمد همراه اش سلام علیکی کردیم و اون دختر ها را هم معرفی کرد.
لمر: دخترا بیایین که معرفی تان کنم با همدیگر.
خیلی خوب این ماهانا دختر خاله ام هست و این هم پریا دختر کاکایم
فریناز دختر مامایم و نارا دختر عمیم میشود.
ما هم گفتیم: خیلی خوشحال شدیم از دیدن تان.
خود را معرفی کردیم برایشان و رفتیم به سوی سالن.
مریم آهسته قسمیکه فقط ما بتوانیم بشنويم گفت: این ها خوب خارجی معلوم میشوند باز او ماهانا اش چطور خود را مغرور مغرور گرفته.
گفتم: بیا که بریم در قصه شان نباش.
_ _ _ باز چطور تمام شان تک تک هستند دگه هیچ خواهر ندارند!
_ _ _ حالی به تو چی او بنده الله!
دگه اینکه هرکس هم به مثل ما خوشبخت نیست.
وقتی که داخل سالن شدیم خاله راحیل گفت:
ماشاءالله چقدر همه گی تان زیبا شدین!
من و مریم بسیار مؤدبانه گفتیم: سلامت باشین خاله جان چشم هایتان زیبا است.
خاله راحیل دوباره گفت: کلثوم جان مو هایت چقدر زیبا و دراز است ماشاءالله.
با کمی شرم گفتم: تشکر خاله جان زیبا میبینید!
لمر: نظر نشین جوانه مرگی هاااا.
من: توو اگر نظر نکنی دیگرا نمیکنند دلت جم!
لمر: واقعاً که متأثر ساختین مرا.
راستی کلثوم این موهای تو چقدر دراز است ماشاءالله تا بحال ندیده بودم موهایت را! البته چقسم میدیدم همیش در حجاب است این مو ها
حیف شان خو نکرده.
گفتم: خودم همینطور با حجاب راحت استم عزیز. دوباره با مضریت گفتم: بیا بریم حالی زیاد مظلوم نمایی نکو
لمر: سخنی نیست مراا...
خاا بگوئید که ینگه من کجا است؟
در بالا است بیا که بریم. راستی لمر اون اقوام تان از خارج آمدند؟
_ _ _ هاا چطور فهمیدین ماهانا با خالیم شان از آمریکا آمدند و فریناز شان همینجا بودند.
_ _ _ خاا پس بسیار خوب بیا این هم ینگه ات.
لمر: وای ماشاءالله او دختر اسپند کجاست که نظر نکنند خانم برادر عزیزم را !
گفتم: خواهرم اسپند چی فایده دارد یک چهار قل را بخوان شُف کن سر شان تمام.
لمر: خاا به چشم ملا صاحب.
منم گفتم : چشمانت درد نکند آفرین.
همینطور با فلوران احوال پرسی میکرد!
گفتم: خاا لمر جان گپ را کم کن بریم پایین.
لمر: وای راست میگی برويم تا که کمی رقص و بازی کنیم.
گفتم: لمر تو رقص هم یاد داشتی؟
لمر: چی میگی خواهرم یک چپه چرخ برایت بزنم که دهنت باز بماند.
_ _ _ خاا صحیح است میبینیم باز.
لمر: راستی مرد ها در کدام اتاق استن؟
_ _ _ در اتاق پهلو چرا کار داری کسی را؟
_ _ _ نه همینطور پرسیدم.
_ _ _ خاا صحیح است.
رفتیم داخل سالن آهنگ را پلی کردن و همگی مصروف رقص و بازی شدند.
لمر در حالیکه خیلی مانده شده بود نفس نفس زده آمد پیشم و گفت: کلثوم هله برخیزید شما چرا رقص نمی کنین؟
هله برخیزید کدام آهنگ را بگذارم برايتان؟
مریم گفت: ما عروس خیل هستیم لمر جان برین شما رقص کنید ما هم بعداً یک چپه چرخ میزنیم برایت.
لمر گفت: دیوانه ها عروس خیل و داماد خیل چی دارند برخیزید هله.
گفتم: خواهرم برو دختر های ماما و خاله ات را به رقص دعوت کن یک قسم واری احساس بیگانگی دارند هههه.
_ _ _ هههه کلثوم چی بلا استی.
خاا آنها را هم دعوت میکنم ولی شما ها مهم تر هستين هله برخیزید.
در این اثنا آواز خاله راحیل آمد: سعادت جان چرا دخترا رقص نمیکنند؟
هله برخیزان شان.
مادرم گفت: میکنند دلت جمع باشد راحیل جان.
ادامه دارد...
❤7👍1🔥1🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ اما.... _ _ _ کلثوم یک قسم زدن بخوری که خودت بگویی آفرین هله بریم که حتماً آمدن. _ _ _ هاا از همین سر و صدایشان معلوم میشود که آمدند. رفتیم برای پذیرایی شان دیدیم که عایشه و سحر وقت آمدن عایشه با چهره که کمی اعصبانی معلوم میشد گفت: کجاا گم بودین همین…
این هم تقدیم شما
ریکت و کامنت فراموش تان نشود.🫠❤️
❤6🔥1🥰1
Forwarded from . (𝓗𝓤𝓢𝓝𝓐.)
بخدا لاغر بودن به غذا نخوردن نیست.
هی نگیم "مگه بهت غذا نمیدن اینقدر لاغری؟" لاغری فقط به نخوردن غذا ربط نداره. وقتی ناراحتی، لاغر میشی. وقتی افسردهای، لاغر میشی. وقتی یک غمی ته دلت داری که هیچکس نمیدونه، لاغر میشی. لاغری همیشه نشانهی ضعف یا اشتباه غذایی نیست. گاهی وقتها، دل پر از درد و ذهن پر از نگرانیها، اثر خودش رو روی بدن میذاره. وقتی زندگی سنگین میشه، شکم پر از غصهها میشه، نه غذا. خیلی وقتها، آدمها بیشتر از اینکه گرسنه باشن، نیاز به آرامش و حمایت دارن. لاغری یه داستانه که شاید هیچکس از پشتش خبر نداشته باشه.!
💯4
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ اما.... _ _ _ کلثوم یک قسم زدن بخوری که خودت بگویی آفرین هله بریم که حتماً آمدن. _ _ _ هاا از همین سر و صدایشان معلوم میشود که آمدند. رفتیم برای پذیرایی شان دیدیم که عایشه و سحر وقت آمدن عایشه با چهره که کمی اعصبانی معلوم میشد گفت: کجاا گم بودین همین…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#شانزدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
گفتم: خی مادر جان شما دایره بزنید ما هم رقص میکنیم درست است؟
به یک باره گی صدای ماهانا نام برامد که گفت: در این قرن کی از دایره استفاده میکند دَیک برای چی است؟
واقعاً که شما در قرن قیقانوس هستين.
عایشه گفت: فکر کنم شما اولین بار تان است که در چنین محافلی شرکت میکنید اینجا رسم همین است هر کی خواست در ساز دایره رقص میکند و اگر کسی خواست می تواند در آهنگ های که در دَیک پلی میشود رقص کنند.
اون هم دوباره چپ و چُرُپ در جایش نشست.
بلاخره بعد از خیلی رقص و بازی لفظ هم تمام شد و مهمانان عزیز ما شیرینی را گرفته و رفتند.
_ _ _ اووو خدا جان حالا این جنگل را کی جمع کند مریم بچیش بیا تو یکمی بنشینیم مانده گی ما برآید بعداً جمع می کنیم صحیح است؟
_ _ _ صحیح است راستی تو فردا مکتب میروی؟
گفتم: نمیدانم ولا اگر حوصله بود میرم اگر نبود هیچ دیگه خودت چی پوهنتون میروی؟
مریم: ها باید بروم مضامین مهم دارم.
گفتم: خاا خواهرم از تو خو تایم پیشین است میتوانی که بروی از منِ مسکین صبح وقت است حوصله هم نیست باشد دیگر.
مریم: خاا دلت.
با مریم تمام جای خانه را جمع کردیم و رفتیم به سوی خواب.
خواب واقعاً که خیلی یک چیز مهم و با ارزش است.
یا الله شکر که خواب را آفریدی
واقعاً هم که الله شب را برای آرامی آفریده.
در خواب هیچ مشکلی وجود نمیداشته باشه، با خواب همه درد ها التيام پیدا میکند حالا چه آن دردت جسمی باشد و یا روحی...
*من سکوت شب و آرامشش را،
به جهانی ندهم....*
صبح از برکت مکتب نرفتنم تا ۱۲ ظهر خوابیدم خواب هم چی یک خوابی!
و اما باز هم....
عزرائیل خوابم به جانم آمد
عایشه جان با کیانه گفت: صبح تان بخیر راپونزل خوب خوابیدین یا نه؟
منم گفتم: سلامت باشین صبح شما هم بخیر باشه.
عایشه به طور کتره گفت: ایله به ایله که از خواب بیدار شدی میماندی تا عصر خواب میکردی بسیار کم خواب کردی.
گفتم: آه عایشه چقدر کتره و کیانه گفتین خوو یک روز از مکتب رخصتی کردم تا کمی خواب شوم، اگر خواب نمی شدم خوو مکتب میرفتم دیگر.
عایشه: خاا خوب کردی.
برخیز برو پایان صبحانه ات را بخور.
بر یک دقیقه ماتم برد چون دیگر دفعه ها اگر چنین میگفتم هیچ کسی از دستش خلاص ام کرده نمیتوانست
ولی این بار این قسم جواب داد!
عاجزانه گفتم: صحیح است.
جای خوابم را جمع کرده به طرف پایین رفتم دست و روی خود را شستم و رفتم به طرف صبحانه.
یک صبحانه عالی برای خود آماده کردم یک فرش هم گرفتم تا در روی حویلی بنشینم صبحانه ام را در روی حویلی نوش جان کردم. حویلی ماا واقعاً در این فصل سال زیاد مقبول میشه تاک های انگور، گل هاا...
منی که عاشق پشک و اسپ هستم در اينجا اسپ که نمیشه اما پشک نگاه میکنم یک پیشی گک ناز دارم ولی متأسفانه زیاد نمیتوانم برایش برسم از دست مصروفیت ها او هم حالا گم است حتماً قهر کرده!
وای مه هم عجب گپ های میزنم!
خلاصه واقعاً از زیبایی شان تعریف کرده نمی توانم.
یک قهوه برای خود آماده کردم و تا عصر درس های مکتبم را مرور کردم بخاطر امتحانات که نزدیک است و من هم نباید نمره کمی بگیرم. بعد از چند ساعت درس خواندن خسته شدم و رفتم در اتاق تا کمی استراحت کنم.
***
از خواب بیدار شدم که ۶ بجه صبح شده بود وای خدا جان نمازم رفت یعنی از شام تا بحالی من خوابیدیم!
زود از جایم برخاستم رفتم به طرف پایین دیدم که مادرم صبحانه آماده میکرد گفتم: السلام علیکم مادر جان صبح تان بخیر باشد مادرم هم در جوابم گفت: علیکم سلام صبح خودت هم بخیر باشه هله زود دست و رویت را بشور بیا که صبحانه بخوریم دیشب هم بدون این که غذا بخوری خواب شدی!
من هم گفتم: هاا مادر جان نمی دانم چطور که من انقدر زیاد خواب شدم ديشب نمازم هم از دستم رفت بهتر است حد اقل قضایی اش را بجا بیاورم.
خاا خیر حالی میایم.
رفتم وضو گرفته نمازم را قضایی ادا کردم صبحانه را که مادرم آماده ساخته بود نوش جان کرده آماده شدم که به طرف مکتب بروم.
مادر من رفتم الله حافظ تان.
مادرم: بخیر بری بچیم.
به مکتب که رسیدم مروه را دیدم.
السلام علیکم خوب استی مرو؟
_ _ _ وعلیکم السلام شکر است خودت خوب استی راستی شفا باشد خوب شد که بخیر گذشت دیوانه چرا متوجه نبودی؟
_ _ _ سلامت باشی هاا الحمدلله شکر خوب استم به یک باره یی شد دیگر همان دعای تو قبول شد دیدی که برکت مانده!
_ _ _ ههههه می بینی چقدر آدم نیک استم دعا که میکنم زود قبول میشه فکرت در متوجه ات باشد مقصد هههه!
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#شانزدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
گفتم: خی مادر جان شما دایره بزنید ما هم رقص میکنیم درست است؟
به یک باره گی صدای ماهانا نام برامد که گفت: در این قرن کی از دایره استفاده میکند دَیک برای چی است؟
واقعاً که شما در قرن قیقانوس هستين.
عایشه گفت: فکر کنم شما اولین بار تان است که در چنین محافلی شرکت میکنید اینجا رسم همین است هر کی خواست در ساز دایره رقص میکند و اگر کسی خواست می تواند در آهنگ های که در دَیک پلی میشود رقص کنند.
اون هم دوباره چپ و چُرُپ در جایش نشست.
بلاخره بعد از خیلی رقص و بازی لفظ هم تمام شد و مهمانان عزیز ما شیرینی را گرفته و رفتند.
_ _ _ اووو خدا جان حالا این جنگل را کی جمع کند مریم بچیش بیا تو یکمی بنشینیم مانده گی ما برآید بعداً جمع می کنیم صحیح است؟
_ _ _ صحیح است راستی تو فردا مکتب میروی؟
گفتم: نمیدانم ولا اگر حوصله بود میرم اگر نبود هیچ دیگه خودت چی پوهنتون میروی؟
مریم: ها باید بروم مضامین مهم دارم.
گفتم: خاا خواهرم از تو خو تایم پیشین است میتوانی که بروی از منِ مسکین صبح وقت است حوصله هم نیست باشد دیگر.
مریم: خاا دلت.
با مریم تمام جای خانه را جمع کردیم و رفتیم به سوی خواب.
خواب واقعاً که خیلی یک چیز مهم و با ارزش است.
یا الله شکر که خواب را آفریدی
واقعاً هم که الله شب را برای آرامی آفریده.
در خواب هیچ مشکلی وجود نمیداشته باشه، با خواب همه درد ها التيام پیدا میکند حالا چه آن دردت جسمی باشد و یا روحی...
*من سکوت شب و آرامشش را،
به جهانی ندهم....*
صبح از برکت مکتب نرفتنم تا ۱۲ ظهر خوابیدم خواب هم چی یک خوابی!
و اما باز هم....
عزرائیل خوابم به جانم آمد
عایشه جان با کیانه گفت: صبح تان بخیر راپونزل خوب خوابیدین یا نه؟
منم گفتم: سلامت باشین صبح شما هم بخیر باشه.
عایشه به طور کتره گفت: ایله به ایله که از خواب بیدار شدی میماندی تا عصر خواب میکردی بسیار کم خواب کردی.
گفتم: آه عایشه چقدر کتره و کیانه گفتین خوو یک روز از مکتب رخصتی کردم تا کمی خواب شوم، اگر خواب نمی شدم خوو مکتب میرفتم دیگر.
عایشه: خاا خوب کردی.
برخیز برو پایان صبحانه ات را بخور.
بر یک دقیقه ماتم برد چون دیگر دفعه ها اگر چنین میگفتم هیچ کسی از دستش خلاص ام کرده نمیتوانست
ولی این بار این قسم جواب داد!
عاجزانه گفتم: صحیح است.
جای خوابم را جمع کرده به طرف پایین رفتم دست و روی خود را شستم و رفتم به طرف صبحانه.
یک صبحانه عالی برای خود آماده کردم یک فرش هم گرفتم تا در روی حویلی بنشینم صبحانه ام را در روی حویلی نوش جان کردم. حویلی ماا واقعاً در این فصل سال زیاد مقبول میشه تاک های انگور، گل هاا...
منی که عاشق پشک و اسپ هستم در اينجا اسپ که نمیشه اما پشک نگاه میکنم یک پیشی گک ناز دارم ولی متأسفانه زیاد نمیتوانم برایش برسم از دست مصروفیت ها او هم حالا گم است حتماً قهر کرده!
وای مه هم عجب گپ های میزنم!
خلاصه واقعاً از زیبایی شان تعریف کرده نمی توانم.
یک قهوه برای خود آماده کردم و تا عصر درس های مکتبم را مرور کردم بخاطر امتحانات که نزدیک است و من هم نباید نمره کمی بگیرم. بعد از چند ساعت درس خواندن خسته شدم و رفتم در اتاق تا کمی استراحت کنم.
***
از خواب بیدار شدم که ۶ بجه صبح شده بود وای خدا جان نمازم رفت یعنی از شام تا بحالی من خوابیدیم!
زود از جایم برخاستم رفتم به طرف پایین دیدم که مادرم صبحانه آماده میکرد گفتم: السلام علیکم مادر جان صبح تان بخیر باشد مادرم هم در جوابم گفت: علیکم سلام صبح خودت هم بخیر باشه هله زود دست و رویت را بشور بیا که صبحانه بخوریم دیشب هم بدون این که غذا بخوری خواب شدی!
من هم گفتم: هاا مادر جان نمی دانم چطور که من انقدر زیاد خواب شدم ديشب نمازم هم از دستم رفت بهتر است حد اقل قضایی اش را بجا بیاورم.
خاا خیر حالی میایم.
رفتم وضو گرفته نمازم را قضایی ادا کردم صبحانه را که مادرم آماده ساخته بود نوش جان کرده آماده شدم که به طرف مکتب بروم.
مادر من رفتم الله حافظ تان.
مادرم: بخیر بری بچیم.
به مکتب که رسیدم مروه را دیدم.
السلام علیکم خوب استی مرو؟
_ _ _ وعلیکم السلام شکر است خودت خوب استی راستی شفا باشد خوب شد که بخیر گذشت دیوانه چرا متوجه نبودی؟
_ _ _ سلامت باشی هاا الحمدلله شکر خوب استم به یک باره یی شد دیگر همان دعای تو قبول شد دیدی که برکت مانده!
_ _ _ ههههه می بینی چقدر آدم نیک استم دعا که میکنم زود قبول میشه فکرت در متوجه ات باشد مقصد هههه!
❤5
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ اما.... _ _ _ کلثوم یک قسم زدن بخوری که خودت بگویی آفرین هله بریم که حتماً آمدن. _ _ _ هاا از همین سر و صدایشان معلوم میشود که آمدند. رفتیم برای پذیرایی شان دیدیم که عایشه و سحر وقت آمدن عایشه با چهره که کمی اعصبانی معلوم میشد گفت: کجاا گم بودین همین…
_ _ _ هااا بشرم دگه خنده کن بی غیرت.
چی میگی دیوانه خدا نکند که به تو دعای بد کنم.
_ _ _ بلی بلی خاا خیر بگذریم.
_ _ _ خاا بیا تو که برویم باید تمام ماجرا را برایم قصه کنی.
_ _ _ خا صحیح است بریم.......
خب تمام ماجرا از همین قرار بود که گفتم واقعاً دیوانه شدم از دست اینکه برای همه قصه کردیم.
_ _ _ خاا خیر باشد خوب شد که بخیر گذشت باز هم.
ولی نا شکری نکن با چی یک شخصی تصادف کردی ههههه!
_ _ _ هاا سلامت باشی.
بشرم دگه مروی چشم سفید.
_ _ _ هههههه حالی من چی گفتیم وی!
_ _ _ هیچی هیچی سرت در درس باشد خانم چشم سفید.
_ _ _ به چشم فیلسوف صاحب.
بلاخره ششمین ساعت مکتب هم به پایان رسید با مروه خدا حافظی کرده و به سوی خانه حرکت کردم اما این بار خیلی متوجه سرک بودم.
نزدیک های خانه بودم و دوباره سرم کمی پایین بود و به اتفاقات که در این چند هفته گذشته بود فکر میکردم با آواز دل خراش برک موتر در جایم ایستاد ماندم. کم مانده بود قلبم در دهنم بیاید خیلی وارخطا شدم وقتی سرم را بالا آوردم دوباره او بود با چشمان سیاهش از عقب شیشیه موتر زُل زده بود به من من او را شناختم ولی چون بُرقه زده ام او درست مرا نشناخت البته که نمی شناسد فقط چشمانم معلوم میشه و بس!
نزدیکم شده رفت و قلب من هم اصلاً آرام نمیگرفت. هنگامی که به چند قدمی ام رسید چشمانش را که رگه های سرخی در آن جا گرفته بودند بالا کرد، و گفت : چرا متوجه نمی باشی حالا اگر کدام اتفاقی رخ می داد بعد چی؟ برای اینکه دید ات واضح شود و همچنین برای اینکه نه به خود ضرر برسانی و نه یکی دیگر را بدبخت کنی خواهشاً متوجه پیش روی ات باش و یا هم از ماسک استفاده کن تا نه خود را و نه مرا و نه شخصی دیگری را بدبخت بسازی!
مطمئن شدم که نشناخته.
اما او بالای حجاب من گپ زد
واقعاً این بار تحمل کرده نتوانستم با اعصبانیت گفتم: هی آقا!
متوجه سخنانی که به زبان می آورید باشید در ضمن این شما هستین که باید متوجه باشید نه من اگر رانندگی کرده نمی توانید اصلاً لازم نیست که بکنيد.
در ضمن حجاب من اصلاً مربوط شما نمی شود معلوم است که از انسان های عقب مانده هستین بروید کمی مطالعه کنید که الله متعال در مورد حجاب چه حکمی داده است.
رگه های سرخ چشمانش چند برابر شد کم مانده بود تا از اعصبانیت زیاد منفجر شود. می خواست چیزی بگوید ولی من زود راه خود را گرفته گذشتم از پیش چشمانش. چون کمی مانده بود تا بغض گلویم به گریه مبدل شود ولی او معلوم دار بود پشت ماجرا را به این آسانی ها رها نمیکنه این بار با موتر اش به تعقیب ام آمد وقتی نزدیکم شد از موتر شیشه سیاهش پایین شد و آمد پیش رویم با لبخند خبیثانه گفت: صبر کنید صدای شما برای من آشنا است فکر کنم می شناسم تان.
_ _ _ بیبینید آقای محترم از پیش رویم کنار بروید وگرنه بد میشود برای تان.
_ _ _ بلی حالا درست شناختم تان دختر خانم مغرور نمی دانم چرا وقتی قصد خودکشی داری پیش روی من سبز میشوی نکند میخواهی مرا هم بدبخت بسازی در او تصادف نشد حالا اینجا دوباره.
در زیر لب یک لا حول ولاا گفتم.
_ _ _ بیبینید درست است خوب شد که شناختید مرا!
من اصلاً هم قصد خودکشی ندارم شاید آدم عاقل ی باشید و بفهمید که خودکشی در اسلام حرام است. فعلاً اگر اجازه دهید باید خانه بروم.
دوباره خود را جدی گرفت و با آواز مردانه اش گفت: بیا
من هم از پیش خانه شما میگذرم ترا هم می رسانم.
به جدیت به چشمان سیاه اش نگاه کرده و گفتم: اصلاً لازم نیست.
تشکرر بسیار زیاد ولی خودم راه خانه را بلد استم و الحمدلله پاهایم هم سالم هستند خودم رفته میتوانم. در همین هنگام یادم آمد که نباید چشم در چشم شویم چون زنای چشم صورت میگیرد زود چشمانم را از چشمانش گرفتم و به طرف زمین دوختم.
_ _ _ واقعاً که خيلی عجیب و غریب هستی چرا یک بار به چشمانم خیره میشی بعد به یکباره گی چشمانت را به زمین میدوزی؟
همینطور که چشمانم زمین را مشاهده میکرد گفتم: چون که الله متعال فرموده است:
"إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولـئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً" (الإسراء: 36)
"هر آئینه گوش، چشم و دل از هر یک پرسیده می شود"
در آیت دیگر گفته شده:
"یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُورُ" (غافر: 19)
"می داند نگاه های پنهان را و آنچه را دل ها پنهان می دارد"
حالا فهمیدین؟
_ _ _ درست نه!
زیر لب گفتم یا الله خودت هدایت کن بنده هایت را.
بعدش بلند تر و به طور کیانه گفتم حالا باشد بعداً برای تان تفسیر میکنم این آیات را،فعلاً.
_ _ _ آخر نمیدانم چرا انقدر لجباز و یک دنده استی.
چی میگی دیوانه خدا نکند که به تو دعای بد کنم.
_ _ _ بلی بلی خاا خیر بگذریم.
_ _ _ خاا بیا تو که برویم باید تمام ماجرا را برایم قصه کنی.
_ _ _ خا صحیح است بریم.......
خب تمام ماجرا از همین قرار بود که گفتم واقعاً دیوانه شدم از دست اینکه برای همه قصه کردیم.
_ _ _ خاا خیر باشد خوب شد که بخیر گذشت باز هم.
ولی نا شکری نکن با چی یک شخصی تصادف کردی ههههه!
_ _ _ هاا سلامت باشی.
بشرم دگه مروی چشم سفید.
_ _ _ هههههه حالی من چی گفتیم وی!
_ _ _ هیچی هیچی سرت در درس باشد خانم چشم سفید.
_ _ _ به چشم فیلسوف صاحب.
بلاخره ششمین ساعت مکتب هم به پایان رسید با مروه خدا حافظی کرده و به سوی خانه حرکت کردم اما این بار خیلی متوجه سرک بودم.
نزدیک های خانه بودم و دوباره سرم کمی پایین بود و به اتفاقات که در این چند هفته گذشته بود فکر میکردم با آواز دل خراش برک موتر در جایم ایستاد ماندم. کم مانده بود قلبم در دهنم بیاید خیلی وارخطا شدم وقتی سرم را بالا آوردم دوباره او بود با چشمان سیاهش از عقب شیشیه موتر زُل زده بود به من من او را شناختم ولی چون بُرقه زده ام او درست مرا نشناخت البته که نمی شناسد فقط چشمانم معلوم میشه و بس!
نزدیکم شده رفت و قلب من هم اصلاً آرام نمیگرفت. هنگامی که به چند قدمی ام رسید چشمانش را که رگه های سرخی در آن جا گرفته بودند بالا کرد، و گفت : چرا متوجه نمی باشی حالا اگر کدام اتفاقی رخ می داد بعد چی؟ برای اینکه دید ات واضح شود و همچنین برای اینکه نه به خود ضرر برسانی و نه یکی دیگر را بدبخت کنی خواهشاً متوجه پیش روی ات باش و یا هم از ماسک استفاده کن تا نه خود را و نه مرا و نه شخصی دیگری را بدبخت بسازی!
مطمئن شدم که نشناخته.
اما او بالای حجاب من گپ زد
واقعاً این بار تحمل کرده نتوانستم با اعصبانیت گفتم: هی آقا!
متوجه سخنانی که به زبان می آورید باشید در ضمن این شما هستین که باید متوجه باشید نه من اگر رانندگی کرده نمی توانید اصلاً لازم نیست که بکنيد.
در ضمن حجاب من اصلاً مربوط شما نمی شود معلوم است که از انسان های عقب مانده هستین بروید کمی مطالعه کنید که الله متعال در مورد حجاب چه حکمی داده است.
رگه های سرخ چشمانش چند برابر شد کم مانده بود تا از اعصبانیت زیاد منفجر شود. می خواست چیزی بگوید ولی من زود راه خود را گرفته گذشتم از پیش چشمانش. چون کمی مانده بود تا بغض گلویم به گریه مبدل شود ولی او معلوم دار بود پشت ماجرا را به این آسانی ها رها نمیکنه این بار با موتر اش به تعقیب ام آمد وقتی نزدیکم شد از موتر شیشه سیاهش پایین شد و آمد پیش رویم با لبخند خبیثانه گفت: صبر کنید صدای شما برای من آشنا است فکر کنم می شناسم تان.
_ _ _ بیبینید آقای محترم از پیش رویم کنار بروید وگرنه بد میشود برای تان.
_ _ _ بلی حالا درست شناختم تان دختر خانم مغرور نمی دانم چرا وقتی قصد خودکشی داری پیش روی من سبز میشوی نکند میخواهی مرا هم بدبخت بسازی در او تصادف نشد حالا اینجا دوباره.
در زیر لب یک لا حول ولاا گفتم.
_ _ _ بیبینید درست است خوب شد که شناختید مرا!
من اصلاً هم قصد خودکشی ندارم شاید آدم عاقل ی باشید و بفهمید که خودکشی در اسلام حرام است. فعلاً اگر اجازه دهید باید خانه بروم.
دوباره خود را جدی گرفت و با آواز مردانه اش گفت: بیا
من هم از پیش خانه شما میگذرم ترا هم می رسانم.
به جدیت به چشمان سیاه اش نگاه کرده و گفتم: اصلاً لازم نیست.
تشکرر بسیار زیاد ولی خودم راه خانه را بلد استم و الحمدلله پاهایم هم سالم هستند خودم رفته میتوانم. در همین هنگام یادم آمد که نباید چشم در چشم شویم چون زنای چشم صورت میگیرد زود چشمانم را از چشمانش گرفتم و به طرف زمین دوختم.
_ _ _ واقعاً که خيلی عجیب و غریب هستی چرا یک بار به چشمانم خیره میشی بعد به یکباره گی چشمانت را به زمین میدوزی؟
همینطور که چشمانم زمین را مشاهده میکرد گفتم: چون که الله متعال فرموده است:
"إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولـئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً" (الإسراء: 36)
"هر آئینه گوش، چشم و دل از هر یک پرسیده می شود"
در آیت دیگر گفته شده:
"یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُورُ" (غافر: 19)
"می داند نگاه های پنهان را و آنچه را دل ها پنهان می دارد"
حالا فهمیدین؟
_ _ _ درست نه!
زیر لب گفتم یا الله خودت هدایت کن بنده هایت را.
بعدش بلند تر و به طور کیانه گفتم حالا باشد بعداً برای تان تفسیر میکنم این آیات را،فعلاً.
_ _ _ آخر نمیدانم چرا انقدر لجباز و یک دنده استی.
❤6
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ اما.... _ _ _ کلثوم یک قسم زدن بخوری که خودت بگویی آفرین هله بریم که حتماً آمدن. _ _ _ هاا از همین سر و صدایشان معلوم میشود که آمدند. رفتیم برای پذیرایی شان دیدیم که عایشه و سحر وقت آمدن عایشه با چهره که کمی اعصبانی معلوم میشد گفت: کجاا گم بودین همین…
_ _ _ لازم هم نیست که بدانید، الله حافظ تان گفتم و به راه خود ادامه دادم.
دیدم اون هم بدون هیچ سخنی سوار موتر شد خیلی هم اعصبانی بود با صدای دلخراشِ موتر از جا کنده شد. یعنی این پسر واقعاً دیوانه است.
در راه که می رفتم، پیش خود او پسر کَودن را هر چیزی میگفتم پسره یی احمق نادان تو اصلاً چیزی میدانی از حجاب که حجاب چی است؟ چرا الله متعال حجاب کردن را برای ما فرض کرده است؟
نه، نمی دانی واقعاً وقتی آدم هایی را میبینم که بدون حجاب آزادانه پیش روی نامحرم میگردند خیلی متأثر می شوم نمی دانم آخر چرا حجاب را زندان خود فکر میکنند در حالیکه حجاب کردن یکی از فرایض الله است!
بعضی ها از ترس فامیل و یا شخص دیگر حجاب میکنند ولی از ترس الله نه!
و متأسفانه این حجابشان هیچ سودی ندارد برایشان از خالق نمیترسند ولی از مخلوق میترسند الله همه ما را هدایت کند.
دیدم اون هم بدون هیچ سخنی سوار موتر شد خیلی هم اعصبانی بود با صدای دلخراشِ موتر از جا کنده شد. یعنی این پسر واقعاً دیوانه است.
در راه که می رفتم، پیش خود او پسر کَودن را هر چیزی میگفتم پسره یی احمق نادان تو اصلاً چیزی میدانی از حجاب که حجاب چی است؟ چرا الله متعال حجاب کردن را برای ما فرض کرده است؟
نه، نمی دانی واقعاً وقتی آدم هایی را میبینم که بدون حجاب آزادانه پیش روی نامحرم میگردند خیلی متأثر می شوم نمی دانم آخر چرا حجاب را زندان خود فکر میکنند در حالیکه حجاب کردن یکی از فرایض الله است!
بعضی ها از ترس فامیل و یا شخص دیگر حجاب میکنند ولی از ترس الله نه!
و متأسفانه این حجابشان هیچ سودی ندارد برایشان از خالق نمیترسند ولی از مخلوق میترسند الله همه ما را هدایت کند.
❤7🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ لازم هم نیست که بدانید، الله حافظ تان گفتم و به راه خود ادامه دادم. دیدم اون هم بدون هیچ سخنی سوار موتر شد خیلی هم اعصبانی بود با صدای دلخراشِ موتر از جا کنده شد. یعنی این پسر واقعاً دیوانه است. در راه که می رفتم، پیش خود او پسر کَودن را هر چیزی میگفتم…
یک قسمت طولانی تقدیم شما
ریکت و کامنت فراموش تان نشود.🫠❤️
❤5🔥1
دلم میخواهد زبان بخوانم
درس بخوانم
ورزش کنم
ریسرچ زیاد کنم
کتاب بخوانم
قدم زدن بروم
ولی همش میخوابم، هممممممممممش میخوابم.
درس بخوانم
ورزش کنم
ریسرچ زیاد کنم
کتاب بخوانم
قدم زدن بروم
ولی همش میخوابم، هممممممممممش میخوابم.
Forwarded from اَلّــــقُـرٌآنْ (〚Miss ༆Sadat]🦋)
عندما يطغى الحزن عليك، تأكد بأن الله هو من سيُنقذك وليست أُغنية أو حديث شخص!
وقتی غم و اندوه تو را فرا میگیرد، به این اطمینان داشته باش که این خداست که تو را نجات میدهد نه آهنگ یا صحبت کردن با شخص خاصی! :)🌿
وقتی غم و اندوه تو را فرا میگیرد، به این اطمینان داشته باش که این خداست که تو را نجات میدهد نه آهنگ یا صحبت کردن با شخص خاصی! :)🌿
Forwarded from . (𝓗𝓤𝓢𝓝𝓐.)
اگر روزی بروم،
اگر در میان شما نباشم،
هیچکس را به گریه و شیون نیازی نیست،
هیچکس نباید از نبودنم دلتنگ شود.
چرا زمانی که بودم،
هیچکس آنطور که باید،
برایم ارزش قائل نشد.
حالا که زندهام و میان شما هستم،
اگر به من توجه نمیکنید،
پس بعد از مرگم هم هیچچیز تغییر نخواهد کرد.
تنها چیزی که میخواهم این است که
در قلب خودم برای خودم زندگی کنم.
اگر در میان شما نباشم،
هیچکس را به گریه و شیون نیازی نیست،
هیچکس نباید از نبودنم دلتنگ شود.
چرا زمانی که بودم،
هیچکس آنطور که باید،
برایم ارزش قائل نشد.
حالا که زندهام و میان شما هستم،
اگر به من توجه نمیکنید،
پس بعد از مرگم هم هیچچیز تغییر نخواهد کرد.
تنها چیزی که میخواهم این است که
در قلب خودم برای خودم زندگی کنم.
میگیرین که ❤️🩹🙂
Me (:
Forwarded from نۨاٰگڡ࣪ࣾتٙ࣫ه࣬ ه࣬اٰݺ࣮ دࣸلۙ 💚 (〚Miss ༆Sadat]🦋)
<امیدوارم خیری که در غمت نهان
شده به زودی برات عیان شود....🕊🌱>
شده به زودی برات عیان شود....🕊🌱>
دیریست میخواهم متنی بنویسم
حتی در ذهنم جمع و جورش میکنم ادیت اش هم میکنم!
ولی وقتی میخایم بنویسم حتی یک کلمه اش ره هم بخاطر نمیارم 😑🤦♀
باور کنید مشکل از ذهنم نیست☹️
ولی نمیدانم چرا اینطوری میشه😕🤦♀
حتی در ذهنم جمع و جورش میکنم ادیت اش هم میکنم!
ولی وقتی میخایم بنویسم حتی یک کلمه اش ره هم بخاطر نمیارم 😑🤦♀
باور کنید مشکل از ذهنم نیست☹️
ولی نمیدانم چرا اینطوری میشه😕🤦♀
🤔2