منتظران ظهور
181 subscribers
7.45K photos
2.57K videos
33 files
513 links
گروه جهادی منتظران ظهور مستقل بوده و در راستای محرومیت زدایی از روستاها در زمینه های

معیشتی،فرهنگی،آموزشی،عمرانی،اقتصادی،کشاورزی،بهداشت و درمان فعالیت میکند.

شماره کارت جهت اهدا نذورات👇

6277601265954642

ارتباط با مسئول هماهنگی @Aa67666
Download Telegram
منتظران ظهور
#مزاج_خود_را_بشناسیم(۵) ویژگی ظاهری طبع #گرم_تر«مرطوب» هیکل و اندام: افراد دموی درشت اندام و تنومند هستند و بدنی عضلانی و ماهیچه ای دارند ، چهار شانه بوده ، قفسه سینه پهن دارند . تو پر بوده و استعداد نسبی چاقی دارند ، آنان را نمی توان لاغر و کمر باریک کرد…
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۶)


ویژگیهای ظاهری طبع #گرم_تر(مرطوب)

مو:
دموی ها معمولا پر مو هستند ، موهای حالت دار ، مجعد و ضخیم دارند، موهای آنان در سنین جوانی و میانسالی ریزش زیادی ندارد و دچار سفیدی موی زودرس هم نمیشوند ، اما در سنین بالا در پیری و کهولت مثل تمام طبع گرم ریزش و طاسی در وسط سر دارند .

ناخن:
زیر ناخن هایشان قرمز است .

تعریق :
منافذ پوستی درشتی دارند و زیاد عرق میکنند.


رگها:
رگهای بدن در ناحیه پشت دستها، گردن، روی پاها و گاه پیشانی واضح و برجسته است .


نبض :
نبضی پر ، وسیع ، قوی ، سریع و نرم دارند.

زبان:
رنگ زبان شان قرمز پررنگ است .

قدرت بدنی‌:
قوی و پر انرژی و با قدرت بدنی بالا هستند .


گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
اطلاعیه دهیاری بابت قطعی آب
پمپ روستا سوخته تا ساعت ۱۲ ان شالله درست میکنند .


@mntazera
باسلام
🧂🍽 پلاسکو شیک 🍽🧂
عرضه کننده انواع وسایل خانه وآشپزخانه

آدرس:باورس جنب فروشگاه مرکزی
لینک کانال
https://rubika.ir/Shekpelas


@mntazera
👏3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
منتظران ظهور
#کف_خیابون_8 پرونده را باز کردم و شروع به مطالعه اش کردم. چون اصل داستان درباره این پرونده است و خیلی نکات ریز و درشت داره، باید تلاش کنم قشنگ و جزئی براتون تعریفش کنم. علتشم اینه که سلسله ای از مشکلات به هم پیوسته را به ما معرفی میکنه که به صورت دومینو به…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇



#کف_خیابون_9

شهید شاهرودی نوشته بود:

پرونده افشین را بررسی کردم. باید میرفتم سراغ خانوادش. یه خانواده معمولی که طرفای میدون امام حسین و بیمارستان امام حسین خونشون بود. خیلی معمولی. پدرش که فوت شده بود. مادرش هم در یه خونه سبزی پاک کنی و خوردکنی کار میکرد و یه نون بخور نمیر درمیاورد. افشین به خاطر شدت فقر و فشاری که در خونه بود، مجبور میشه ترک تحصیل کنه و به بهانه اینکه حوصله درس ندارم و حالا این همه دکتر و مهندس بیکار داریم و مگه حتما همه باید درس بخونند، در مغازه مکانیکی اوس جلال مشغول به کار میشه.

همه ماجرا از جایی شروع میشه که علت کار کردن افشین را در آوردم. افشین یه خواهر داره که چهار سال از خودش بزرگتره. ینی حدودا 21 سالشه. به نام «افسانه» ... خیلی امروزی... ورزشکار... مانتویی ... باهوش... زیبا ...

وقتی افسانه، دانشگاه آزاد رشته مهندسی عمران با اون شهریه های سنگینش قبول میشه، به مشکل مالی شدیدتری مواجه میشن. پولی که مادر در سبزی خوردکنی درمیاورده، حتی کفاف یومیه شون هم نمیکرده چه برسه به شهریه دانشگاه آزاد از اسلام افسانه!

به هر بدختی بود، پول ترم اول و ثبت نامش را جور کردند. جور کردن همین پول هم کار افشین بود. افشین طبق قراردادی که با اوس جلال میبنده، متعهد میشه که سه ماه به صورت کاملا رایگان برای اوس جلال کار کنه تا بتونه دست مزدش را جلوجلو دریافت کنه و واسه شهریه افسانه هزینه کنه.

ترم اول را گذروندند. افشین میگفت: «روز به روز، وضعیت ظاهری خواهرم داشت تغییر میکرد. هر روز آرایشش غلیظ تر میشد. من و مامانم تعجب میکردیم اما از بس دخترای بد حجاب تر و بد ترکیب تر از افسانه در دانشگاهشون و اطرافیان خودمون دیده بودیم، خیلی به افسانه گیر نمیدادیم.

تا اینکه افسانه یه روز اومد خونه و گفت: اینجوری نمیشه! میخوام کار کنم. معنی نداره که فقط درس بخونم و شماها واسه شهریه دانشگاهم کار کنید.

بهش گفتم: خوبه که! اتفاقا منم از تنهایی درمیام!

افسانه که داشت شاخ درمیاورد گفت: تو از تنهایی در میایی؟! ینی چی؟!

با خنده گفتم: چون اوس جلال یه شاگرد دیگه هم واسه تعویض روغنی میخواد باهاش حرف میزنم که تو را استخدام کنه و بیایی ور دست خودم وایسی یه لقمه نون در بیاریم!

افسانه که دوزاریش افتاد که سر کاری بوده، ویشگونم گرفت و در و وری بهم گفت و خندیدیم.»

چند روز میگذره... شاید کمتر از یه هفته... یه روز افسانه با خنده و شیرینی در را باز میکنه و میاد خونه. افشین و مامانش که تعجب کرده بودن، علت شیرینی و خوشحالی افسانه را میپرسند!

افسانه میگه: «بالاخره یه کار آبرومند و با کلاس پیدا کردم. ایشالله میخوام دستم تو جیب خودم باشه و سربار داش کوچیکه گلم و مامان نانازم نباشم!»

ازش میپرسن که کجاست؟ پیش کیا کار میکنی؟ چطوریه؟ ماهی چقدر بهت حقوق میدن؟

افسانه که با دمش داشته گردو میشکسته، با شور و ذوق بالایی میگه: «یکی از کارمندای دانشگاهمون میدونست که من دنبال کار میگردم. یکی دو روز پیش بهم گفت که افسانه خانم من واسه شما یه کار خوب سراغ دارم! چون کلاس و پریستیژ شما جوریه که به هر کاری نمیخورین و باید یه کار در حدّ توانمندی های شما باشه ... خلاصه... جونم واستون بگه که ازش پرسیدم چه کاریه؟ اگه گفتین؟!»
افشین و مامانش که زبونشون بند اومده بود، گفتن: «زود باش دیگه! لوس نشو!»

افسانه جواب میده: «اون آقاهه بهم پیشنهاد کار در یه مزون لباس داده! خیلی کار باخالیه!»

مامانش میگه: «ینی بری پشت دخل؟ فروشنده بشی؟»

افسانه با دلخوری میگه: «مامان! از تو انتظار نداشتم. ینی دختر خوشکلت بره پشت دخل بشینه؟! واقعا که!»

افشین میگه: «جون بکن دیگه! چه کاریه؟!»

افسانه گفت: «من کارم اینه که لباس ها را میپوشم و شو میدم!»

ادامه دارد...


@mntazera
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤️با عرض سلام خدمت عزیزانی که در راستای طرح بازیافت زباله با گروه جهادی همکاری می‌کنند با کمال احترام به شما عزیزان از ریختن اقلام زیر در کیسه زباله بازیافت جداَ خودداری شود🙏

شیشه🪞

دستمال کاغذی 🧻

ماسک😷

کفش و دمپایی🩴👠

مقوای شیرینی🎁

پاکت شیر و آبمیوه 🧃

🌹با تشکر ویژه و صمیمانه از همکاری شما 🌸


@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
👍9
🖥 #فیلم_ایرانی «پسر دلفینی»
📌 موضوع: کمدی | ماجراجویی
📆 سال تولید: ۱۳۹۹
📆 سال انتشار: ۱۴۰۱
👥 صداپیشگان: تینا هاشمی، حامد عزیزی، نادر سلیمانی، ثریا قاسمی، جواد پزشکیان، ناهید امیریان، تورج نصر و...
👤 کارگردان: محمد خیراندیش
📄 خلاصه داستان: هواپیمایی در دریا سقوط می‌کند. یک دلفین سفید به همراه مادرش نانا، نوزاد انسانی (پسر دلفینی) را در دریا یافته و از او نگهداری می‌کنند. پسر دلفینی بزرگ شده و پس از اینکه متوجه می‌شود یک انسان است به دنبال پیدا کردن مادرش از دریا خارج شده و راهی جزیره می‌شود...

🎥هر هفته جمعه یک فیلم  سینمایی از  کانال گروه جهادی💥

@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
🤩5
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🖥 #فیلم_ایرانی «پسر دلفینی»
☑️ نسخه اورجینال
📌 موضوع: کمدی | ماجراجویی
🔎 کیفیت 240p

@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🖥 #فیلم_ایرانی «پسر دلفینی»
☑️ نسخه اورجینال
📌 موضوع: کمدی | ماجراجویی
🔎 کیفیت 360p

@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🖥 #فیلم_ایرانی «پسر دلفینی»
☑️ نسخه اورجینال
📌 موضوع: کمدی | ماجراجویی
🔎 کیفیت 480p

@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
👍1
#پویش کار خیری دیگر


💐کمک  ۳۰۰ هزار تومانی💐

🌾 به استحضار میرسانیم 

  💐🏵خیر عزیزی   مبلغ  ۳۰۰ هزار تومان  به  گروه جهادی  کمک کردن

🌹کار نیکوی انفاق و کمک به عزیزان موهبتی است که خداوند منان هرکسی را نصیب نخواهد کرد آنان که با روح بلند و با دل پر محبت و دستانی گشاده و بخشنده همنوعان خود را چون خویش دوست دارند و شیرینی و طعم خوش زندگی را برای دیگران نیز آرزو می‌کنند به یقین در پیشگاه حق تعالی گرامی و عزیزند و از بهترین پاداش ها برخوردارند از شما سرور گرامی بابت محبت ها و عنایات خویش در کمک به گروه جهادی منتظران ظهور صمیمانه و خالصانه تشکر کرده و از آن کریم دانا و بینا خیر دنیا و آخرت را برای شما و خانواده محترمتان و همچنین رحمت و مغفرت را برای  روح اموات تان را مسئلت داریم.🌷

🤝همه ما برای یک کار خیر  دیگر دست به دست هم می دهیم.

#پویش
#همدلی


🙏با تشکر گروه جهادی منتظران ظهور

@mntazera 🇮🇷
👍3
💫امروز                                        شنبه   ‌

☀️ ۲۴ تیر                                    ۱۴۰۲    
🌙 ۲۶ ذی الحجه                         ۱۴۴۴      
🎄 ۱۵ ژوئیه                                ۲۰۲۳
                         
📿ذکر روز:
                      «یا رَبِّ الْعالَمِین»
              
@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فرار مالیاتی تراکنش‌های میلیاردی زیر ذره بین دولت :

آمار
های عجیب وزیر اقتصاد درباره فرار مالیاتی:
🔸دامادی به نام مادر همسرش پرونده‌های مختلف مالیاتی ایجاد کرده بود.

🔸۱۷۶ هزار نفر شناسایی شدند که ۷۰۰ هزار میلیارد تومان گردش مالی داشتند بدون اینکه یکبار به اندازه یک کارگر یا کارمند مالیات و حقوق کشور را بپردازند و حتی اسمی از این افراد نبود.

🔸۱۱۰۰ کد ملی نیز برای اشخاص ۵ تا ۱۰ سال داشتیم که تراکنش‌های بالای میلیارد در طول سال داشتند.

پ ن :
در طرح دولت هوشمند (سامانه یکپارچه دولت ) دیگر جایی برای فرار مالیاتی ثروتمندان باقی نمی ماند.

@mntazera
#قرض_الحسنه

🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

«مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری مردی»

🤝اعطاء تسهیلات قرض الحسنه کوتاه مدت به مبلغ 20.000.000﷼
بابت پرداخت بدهی

مبلغ این وام ، از محل جمع آوری نذورات مردمی و عواید حاصل از فروش طرح تفکیک زباله پرداخت شد.

👈این تسهیلات طبق اولویت بندی نیاز های مراجعین و بعد از بررسی های لازم به آنها اعطاء میگردد.

🤝🤝شماهم میتوانید با ما در این کار خیر همراه باشید.🤝🤝

شماره کارت جهت کمک 👇👇

6277.6012.6595.4642
____
@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
👍4👏3
با تایید سخنگوی شورای نگهبان مصوبه ی جدید مجلس شورای اسلامی مبنی بر واردات خودروهای کارکرده خارجی به قانونی لازم الاجرا برای دستگاههای دولتی تبدیل شد.

امید است با همت دولت انحصار صنعت خودرو سازی شکسته ، سبب ریزش قیمت خودروهای داخلی شده و به طبع آن شاهد رقابتی شدن بازار و بالا رفتن کیفیت خودروها باشیم .

#اصلاح_ساختارها



گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
👏4
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون_9 شهید شاهرودی نوشته بود: پرونده افشین را بررسی کردم. باید میرفتم سراغ خانوادش. یه خانواده معمولی که طرفای میدون امام حسین و بیمارستان امام حسین خونشون بود. خیلی معمولی. پدرش که فوت شده بود. مادرش هم در یه خونه سبزی پاک کنی و خوردکنی…
#کف_خیابون_10

افشین و مامانش که خیلی تعجب کرده بودن میگن: «ینی چی شو میدم؟!»

افسانه قهقهه زنان میگه: «قربون مامان و داداش دهاتیم بشم که اینقدر کلاسشون پایینه! خب معلومه... ینی چون ورزشکار و سرحال و مانکنی هستم، لباس ها را میپوشم و راه میرم و پول درمیارم!»

افشین و مامانش چندان از این شغل ها و برنامه ها سر در نمیاوردن. فقط ازش سوال میپرسن: «پولش چطوره؟ کفاف کارت شارژت میده؟!»

افسانه جواب میده: «کفاف کارت شارژم؟! ینی هیکل توپ من فقط در حدّ کارت شارژ می ارزه؟! ازت انتظار نداشتم داداشی!»
مامانش میگه: «خیلی خب حالا تو ام! چه فورا به پر قباش برمیخوره؟! خب حالا پول و پلش چطوریه؟!»

افسانه میگه: «تو خواب هم نمیبینین! کفش ماهی پونصد هزار تومن هست! اگر هم کارم را خوب انجام بدم، بیشتر هم میشه. حتی شاید بیمه هم بشم.»

دهان افشین و مامان بیچاره اش تقریبا بسته میشه و نمیتونند دیگه حرفی بزنند. همین که افسانه تونسته خرج دانشگاه آزادش را دربیاره خیلی هم باید خدا را شکر میکردن.

افشین نوشته بود: «افسانه روز به روز خوشحال تر و سر حال تر میشد. خیلی به خودش میرسید. یکی دو هفته ای که گذشت، هر شب با لباسای لوکس و جدید میومد خونه و حتی بعضی وقتها به زور و اصرار افسانه، مامانم هم لباسای گرون قیمت را میپوشید و از هم عکس میگرفتند.

اینقدر کل زندگی ما سرگرم قر و فر افسانه خانم شده بود که غم و غصه هامون یادمون میرفت. جوری که حتی ما که خیلی واسه سالگرد بابامون حساس بودیم، اون سال دو سه روز بعدش یادمون اومد که یادبود بابام گذشته و واسش مراسم نگرفتیم.

واسه من نه پول کار افسانه مهم بود و نه از خرج دانشگاه آزادش میترسیدم! چون نمرده بودم که! کار میکردم و میدادم. من فقط از این  خوشحال بودم که مامانم داره میخنده و بعد از چند سال که از فوت بابام میگذشت، یه ته آرایش و رژ و خط چشمی به قیافه مامانم میدیدم و از این بابت خیلی احساس آرامش میکردم. چون همه زندگی ما با بدبختی گذشته بود. حالا با کار افسانه شرایطمون داشت عوض میشد. روحیه و رنگ و لعاب مامانمون هم بعضی از شب ها که افسانه اصرار میکرد خوب شده بود. وقتی حال مامان یه خونه خوب باشه، همه حالشون خوبه.

افسانه هم همین که سرگرم هست و خوش میگذرونه و درساش هم میخونه و کارش هم گرفته خیلی آرومم میکرد. از شما چه پنهون، منم وقتی میدیدم که افسانه هر روز دو ساعت میره باشگاه و بدن و هیکلش هر روز ورزیده تر و جذاب تر میشه و حتی از زمانی که کار پیدا کرده، خوشکل تر هم شده، خوشم میومد و بیشتر دوسش داشتم.

حدودا سه ماه به همین ترتیب گذشت. صبح تا ظهر دانشگاه. عصر هم باشگاه و مزون. بعدا فهمیدم که صاب کارش شرط گذاشته که اگر میخوای پیش من کار کنی و پول دربیاری، باید بری باشگاه و رژیمت هم با برنامه کارت در مزون پیش ببری و از این حرفها.

سه چهار ماه که گذشت، افسانه هر شب بقیه شام و دسر مزون که اضاف اومده بود را هم با خودش میاورد خونه. چشممون به جمال پیتزا و پپرونی و شیرینی های با کلاس و انواع نوشیدنی های خارجی هم روشن شد. جوری شده بود که خدا را شکر میکردیم و مامانم احساس میکرد که در رحمت الهی به زندگیمون باز شده از بس داشت بهمون خوش میگذشت.

تا اینکه یه شب، افسانه به جای اینکه ساعت 9 خونه باشه، دیر کرد و نیومد. مامانم واسش زنگ زد. افسانه گوشیو برداشت. معلوم بود که دور و برش خیلی شلوغه. به مامانم گفت امشب شو دارم... دیرتر میام. اون شب افسانه ساعت 10 نه... 11 نه... بلکه 2ونیم نصف شب اومد خونه.

من که خوابم برده بود. صبح که بیدار شدم، مستقیم اول رفتم اتاق افسانه. دیدم مثل پری دریایی خوابیده. لباسی هم که پوشیده بود خیلی نظرمو جلب کرد... مامانم بهم گفت افسانه دیشب حدودای ساعت 3 اومده خونه. بچم کارش خیلی سخته. خیلی زحمت میکشه!

صبحونه خوردم و میخواستم برم گاراژ اوس جلال، که مامانم گفت: دیشب افسانه یه پاکت بهم داده که بهت بدم. نمیدونم چیه؟ فقط گفته افشین بازش کنه!

پاکت را گرفتم... یه کم سنگین بود... بازم کردم... چی میدیدم؟!! ... دیدم دو ملیون تومن تراول پنجاهی خشک و تا نخورده واسم گذاشته... یه کاغذم هم نوشته بود واسم... نوشته بود: اولین حقوق شو ناید (اجرای شبانه) خودمو تقدیم میکنم به داداش افشین گلم!

خیلی خوشحال شدم... قبل از رفتنم، یه نگاه کردم که مامانم منو نبینه... وقتی مامانم رفت آشپرخونه... آروم رفتم تو اتاق افسانه... بهش نزدیک شدم... خواب خواب بود... صورتمو بردم نزدیک صورتش... یه بوس کوچولوی آروم کردم و از اتاقش اومدم بیرون و رفتم سر کار.»

ادامه دارد...


@mntazera
👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM