منتظران ظهور
181 subscribers
7.45K photos
2.57K videos
33 files
513 links
گروه جهادی منتظران ظهور مستقل بوده و در راستای محرومیت زدایی از روستاها در زمینه های

معیشتی،فرهنگی،آموزشی،عمرانی،اقتصادی،کشاورزی،بهداشت و درمان فعالیت میکند.

شماره کارت جهت اهدا نذورات👇

6277601265954642

ارتباط با مسئول هماهنگی @Aa67666
Download Telegram
⭕️ افزایش مبلغ وام تامین اجتماعی/ سفر کرامت رضوی از نیمه اول مرداد آغاز خواهد شد

🔸رئیس سازمان تأمین اجتماعی: مرحله دوم ثبت نام وام قرض‌الحسنه به فوریت آغاز خواهد شد.

🔹مبلغ وام قرض‌الحسنه تامین اجتماعی از ۱۲ میلیون تومان به ۲۰ میلیون تومان افزایش پیدا کرده است.

👉 yjc.ir/00Zdps

@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
منتظران ظهور
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۶) ویژگیهای ظاهری طبع #گرم_تر(مرطوب) مو: دموی ها معمولا پر مو هستند ، موهای حالت دار ، مجعد و ضخیم دارند، موهای آنان در سنین جوانی و میانسالی ریزش زیادی ندارد و دچار سفیدی موی زودرس هم نمیشوند ، اما در سنین بالا در پیری و کهولت مثل…
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۷)

ویژگی های ظاهری طبع #گرم_تر(مرطوب)

حرکات بدن :
حرکات بدن دموی ها نسبتا سریع و با نشاط و هستند. اماسرعت عمل و چالاکی شان به افراد صفراوی نمی رسد . در مقابل دوام تحرک آنان از صفراوی ها بیشتر است .در کارها زود خسته نمیشوند و کم نمی آوردند.

تکلم :
نسبتا سریع صحبت میکنند ، صدای قوی محکم و رسایی دارند.

پوشش:
در فصول بهار و تابستان معمولا کمتر از دیگران و در پاییز و زمستان لباس معمولی میپوشند .

بینی و چانه درشتی دارند .
میل جنسی زیاد ، فراوان و مداوم دارند.


گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺حرم سیدالشهدا با فرش‌های قرمز به استقبال زائران و عزاداران ماه محرم رفت

@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
6
لات بازی آقازاده رجب رحمانی نماینده تاکستان در مجلس

نماینده و استاندار یه لشکر ماشین راه انداختن دنبال خودشون بعد آقازاده نماینده مجلس استوری گذاشته که نگاه کنید بابای من جلوتره 😑

دلقک‌ها مملکت رو با مهدکودک اشتباه گرفتن🤬

@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
🤬6
منتظران ظهور
قسمت یازدهم چمران : خب ، حالا متقاعد شدی که راه ما دو تا از هم جداست و خیلی با هم فاصله داریم ؟! پروانه : نه ، آقای مهندس! چشم شما افتاده به خونه و کارخونه پدرم ،من اگر از شما پایین تر نباشم ، قطعا بالاتر نیستم ، این مال و ثروتی که می بینی یک سنتش هم…
قسمت دوازدهم

این بار این پروانه است که چمران را با خود به تونل زمان میبرد .

[ساحل منطقه کپر نشین و محروم اسکاتلند ]

چمران و پروانه از ساحل به سمت خشکی حرکت میکنند و پروانه توضیح میدهد .

من از اینجا آمده ام ، وطن من اسکاتلنده !!

چمران :
[مبهوت] پدر امریکایی ، دختر اسکاتلندی ؟!

پروانه :
حادثه ای برای جان و ماریا «پدر و مادر پروانه » در ماه عسل اتفاق افتاد که باعث شد ماریا دیگه بچه دار نشه ،
به همین دلیل جان و ماریا تصمیم گرفتند بچه هایی رو از کشورهای مختلف به فرزندی قبول کنند .
من هم یکی از اون بچه ها هستم ، در واقع بچه هایی که پدر و مادرم بزرگ کردند هیچ کدام خواهر و برادر واقعی نیستند.

اگر جان و ماریا من رو به فرزندی قبول نمیکردند ، من هم یکی از ساکنان این منطقه فقیر نشین و کثیف اسکاتلند بودم .


همچنان که چمران و پروانه در بین کپرها حرکت میکنند چشم شان به جان و ماریا می افتد که با پدر و مادر واقعی پروانه برای سرپرستی پروانه درحال گفتگو هستند،
پدر و مادر واقعی پروانه با چشمانی اشک آلود اما با قلبی مطمئن فرزندانشان را همراه جان و ماریا بدرقه میکنند .


گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazer
🤝خدمتی دیگر




🍃تحویل مبلمان ۷ نفره به خانواده ی نیازمند با همکاری گروه جهادی منتظران ظهور( عج)

⚡️روح اموات این خیر عزیز فاتحه ای قرائت فرمایید🙏

@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
👏4👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اطلاعیه

💥افتخاری دیگر برای روستای باورس🔥

🥋🥊کسب مدال نقره🥈 توسط آقای سید عرفان حسینی و

🥋🥊کسب مدال برنز🥉 توسط آقای مرتضی اسدی

🏙کسب مقام دوم و سوم در مسابقات کیک بوکسینگ کشوری در شهر تهران رو تبریک عرض کرده به امید افتخارات بیشتر ❤️
💐  


خدا را سپاس از جهت خبر های خوش موفقیت🌺🙏

@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
👏12🥰2
بانوی ایرانی کاشف پادزهر قرص برنج، دانشمند برتر جهان شد

‌ فاطمه فرجادیان دانشمند ۴۳ ساله با دکترای رشتهٔ شیمی پلیمر از دانشگاه شیراز به‌تازگی دانشمند برترِ جهان شناخته شد.

کشف پادزهر قطعی قرص برنج که در مرحلهٔ کارآزمایی بالینی است توسط این دانشمند ایرانی صورت گرفته است.

این دانشمند با ترکیبات جدید توانسته محصولات دارویی جدید تولید کند که این ترکیبات استفاده‌شده در پروژه‌ها دارای ساختار نوآورانه بوده‌اند.

‌ او در مورد مهاجرت گفته که فرصتش چند باری برای من هم فراهم شده اما به‌خاطر احساس مسئولیت‌پذیری در شغل محول‌شده و دِینی که به وطن دارم از آن صرف‌نظر کردم.

@mntazera
👏9
موسسه انتشاراتی گاج در ناعادلانه ترین روش ممکن ، سالها در سایه حمایت مافیای آموزشی و کنکور پولهای هنگفتی به جیب میزدند ، بعد از لگد پراکنی به کلیت نظام و تحریک دانش آموزان معصوم به آشوب که درک درستی از سیاست ندارند و بعضا منجر به سو پیشینه برای آنان شد ، با حکم قوه قضاییه تعطیل شد .

تا باد چنین بادا ...



پ ن :
چرخه مالی مافیای آموزشی و کنکور پدیده ای در کشور رقم زد که قشر متوسط به بالا (دهک های متمول جامعه ) شانس بیشتری برای رسیدن به مدارج عالی کشور داشته باشند . حرف زدن این جماعت از نبود عدالت ،بیشتر شبیه یک جوک با خنده تلخ تر از زهر است .

@mntazera
👍7
پیام تقدیر امام خامنه‌ای از تیم ملی والیبال جوانان ایران به مناسبت کسب مقام #قهرمانی_جهان : جوانان عزیز قهرمان والیبال، دل ملت ایران را با بازی خوب خود شاد کردید. از همه‌ شما متشکرم.


گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔥2
منتظران ظهور
#کف_خیابون_10 افشین و مامانش که خیلی تعجب کرده بودن میگن: «ینی چی شو میدم؟!» افسانه قهقهه زنان میگه: «قربون مامان و داداش دهاتیم بشم که اینقدر کلاسشون پایینه! خب معلومه... ینی چون ورزشکار و سرحال و مانکنی هستم، لباس ها را میپوشم و راه میرم و پول درمیارم!»…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇


#کف_خیابون_11

افشین در مدتی که افسانه سر کار رفته بود، حتی تصمیم میگیره که از مامانشون خواهش کنند که دیگه سبزی پاک کنی نره و مثل بقیه مامانا توی خونه باشه. چون حقوق خودش و افسانه را برای زندگی سه نفرشون کافی میدونسته.

این فکر را با افسانه هم مطرح میکنه. افسانه خیلی استقبال میکنه و حتی میگه توی همین فکر هم بوده اما پیشنهاد بهتری داره که بنظرش اگه مامان قبول کنه، خیلی عالی میشه!

افشین مینویسه: شب با خستگی و کوفتگی رفتم خونه. اون شب، افسانه باز هم دیر اومد. اما نه ساعت 2 و3 نصف شب! حدودا ساعت طرفای 11 بود که سر و کله افسانه پیدا شد. مثل بقیه شب ها خوشحال و خندون و با کلی لباس واسه تمرین شو و تست پوشش. افسانه شامش را در مزون خورده بود... من داشتم میوه میخوردم... افسانه سر حرف را برداشت... گفت: «مامان! فردا جایی نرو که مهمون داریم!

مامان گفت: باید برم... مهمون کیه؟ من به خانم جزیری (صاب کار اصلی مامان) قول دادم فردا کارای سبزی و میوه جلسه شیرینی خورون خواهرش را تموم کنم... بمونم خونه که چی؟

افسانه گفت: وای مامان! یه کلمه گفتم نرو! ببین چیکار میکنی؟! همچین میگه به خانم جزیری قول دادم هر کی ندونه فکر میکنه با رییس فراکسیون زنان مجلس قرار داری! والا...

مامانم گفت: اسم مردم نیار اینجوری... خوبیت نداره دختر! نگفتی... کیه مهمونمون! اصلا مگه خودت نباید سر کار باشی؟ همینجوری واسه خودت مهمون دعوت کردی؟

افسانه رفت پیش مامانم نشست و دستشو گرفت و گفت: پاشو بریم اتاقم اول ببینم این ایمپایر تاپ مشکی جدیدی که آوردیم بهت میاد یا نه؟!

مامانم خیلی وقت بود که دیگه مقاومتی در برابر تست لباس و آرایش و... نمیکرد و حتی به نظرم یه جورایی راضی هم بود... رفتند تو اتاق... نیم ساعت طول کشید... حوصلم سر رفت... منم داشتم میمردم از فضولی... پاشدم رفتم تو اتاق ببینم دارن چیکار میکنند... تا در اتاقو باز کردم، مامانمو 20 سال جوون تر دیدم... خیلی عوض شده بود... اینقدر عوض شده بود که از عمد، نگاه به افسانه کردم و گفتم: «مامان من خوابم میاد... شب بخیر!» بعدش هم رو کردم به طرف مامانم و گفتم: «شب بخیر افسانه جون!»

متوجه این تیکه ی سنگینی که انداختم شدند و یهو صدای قهقهه شون رفت آسمون... خودمم که در حالتی بین بهت و خنده بودم، از اتاقشون رفتم بیرون... همینطور که رفتم بیرون و دراز کشیدم، میشنیدم که افسانه میگفت: مامان خیلی بهت میاد! این مدل به تو که هیکلی تر از منی، بیشتر میاد... صاب کارم فردا عصر میاد و این مدلو توی تنت میبینه... اشکال نداره که؟

مامانم گفت: صاب کارت؟ ببینه که چی؟

افسانه گفت: نگران نباش! اجازه بده بیاد... بعدا بهت میگم...

من نشنیدم مامان مخالفتی کنه... سکوتش هم علامت رضا بود... اون شب گذشت و منم کم کم خوابم برد...

فرداش مثل همیشه رفتم سر کار... ظهر اومدم ناهار بخورم و برم... برخلاف همیشه، سر سفره تنها بودم... کسی نیومد سر سفره... دم رفتنم، دیدم افسانه داره لباس دیشبی را تن مامان میکنه... مامان پشتش به من بود... وقتی خدافظی کردم، تا مامان برگشت و باهام از نیم رخ خدافظی کرد، متوجه آرایش غلیظش شدم! حساسیت نشون دادم و رفتم... چون واسه یه مهمونی زنونه هم غیرت آدم ورم نمیکنه...

اون روز اوضاع و احوال کاسبی چندان خوب نبود... دست پسر اوس جلال هم زیر چرخ بوکسل گیر کرد و خدا رحمش کرد که قطع نشد... به خاطر همین، یه کم زودتر جمع و جور کردیم و رفتیم خونه...

همینطور که برمیگشتم، دو تا نون بربری گرفتم و رفتم... تا رسیدم دم دمای مغرب بود... کلید انداختم و رفتم داخل... خونه ساکت بود... رفتم توی حال... آشپزخونه... مامان نبود... رفتم توی اتاقش... دیدم روی تخت خوابیده... خیلی عمیق خوابیده بود... اما... پوشش نامناسب مامان نظرمو جلب کرد... خیلی پوشش باز و اپنی داشت... تا حالا مامانو اونجوری ندیده بودم... اگه کاملا برهنه بود سنگین تر بود... داشت چشمام از حلقه درمیومد... حتی سابقه نداشت مامان اون موقع از روز، خواب باشه... چه برسه با این پوشش... !

ادامه دارد...


@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM