احتمالا اگه خب. درست باشه ....
صبحانه و نهار و شام هم هست ........
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
صبحانه و نهار و شام هم هست ........
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
منتظران ظهور
#کف_خیابون_6 فهمیدم مانور دارند... اما نمیدونستم چقدر جدی هستند! ... به خاطر همین، تا یه نفر با لگد در دسشویی را باز کرد، با سر رفتم توی شکمش و انداختمش زمین... هیکلی بود... به خاطر همین توی راهروی کوچیک و اصولا هر جای تنگ و ترش، ابتکار عمل از آدمای هیکلی…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇
#کف_خیابون_7
اون روز و اون شب هم به هر ترتیبی بود گذشت. اون از صبحش و جلسه اداره... اون از پیش از ظهرش و مجلس روضه ی خانمم... اون از اون همه لیچار و حرفی که بارم کرد... اون از پرواز و ترافیک بعدش... اون از جلسه اداره و معرفی اجمالی پرونده و مترو و اون خانمه... اینم از بساط مانور شبش!
داشتم از خستگی میمردم... گفتم تحویل پرونده را بذارید واسه صبح... الان دارم دیوونه میشم از بی خوابی... تا روی تخت دراز کشیدم، دیگه نفهمیدم چه شد...
بلافاصله بعد از نماز صبح، رفتم بیرون واسه ورزش... معتقدم که دویدن و ورزش کردن حتی توی «پارک» های تهرون هم اشتباهه چه برسه به خیابون ها و کوچه هاش... از بس هوا آلوده است... یه کله پاچه ای هم همونجاها بود، یه دست کامل زدم بر بدن... جاتون خالی... تا یه کم به خودم رسیدم و جمع و جور کردم، حدودا ساعت 7 شد...
اولین کسی بودم که جهت تحویل اصل پرونده اقدام کردم. کسی که قرار بود پرونده را بهم تحویل بده، قبلا از همکاران مستقیم شهید شاهرودی بوده... خیلی با هم حرف زدیم...
گفت: «من سر این پرونده که احتمالا سریالی هم باشه، خیلی آسیب دیدم. حتی نزدیک بود خانوادم را از دست بدم! به خاطر همین از شما خواسته شده که تنهایی و مجردی تشریف بیارید تهران و اینو دنبال کنید! شهید شاهرودی، داماد ما بود. با هم شروع کردیم و با هم دنبال میکردیم. به نتایج خوبی هم رسیدیم. ترجیح میدم به جای اینکه بخوام توضیح اولیه بدم، خودتون به صورت کامل مطالعش کنید.»
گفتم: «بسیار خوب! نکته دیگه ای هست که بخواید قبل از مطالعه پرونده بدونم؟!»
گفت: «نکته دیگه... نه... الان چیز خاصی به ذهنم نمیاد... فقط اگر احساس کردید جایی ازش سر در نیاوردید، خودم درخدمتم و میتونید به خودم مراجعه کنید.»
گفتم: «من به محل ثابت کاری و منزل غیر سازمانی نیاز دارم.»
گفت: «حق با شماست. محل کار شما شعبه چهارم اداره است که در خیابون سمیه واقع شده. منزل هم شما منطقه اش را مشخص کنید ببینم چیکار میتونم بکنم.»
گفتم: «پس اجازه بدید اول پرونده را بررسی و آنالیز کنم تا بتونم منطقه ای که منزل لازم دارم را عرض کنم.»
قرار شد اصل تمام پرونده را همین الان روی میز کارم در شعبه چهار خیابون سمیه تحویل بگیرم. خدافظی کردم و وسایلمو برداشتم و با یه تاکسی سرویس به طرف خیابون سمیه رفتم. طرفای خیابون مفتح و هتل مارلیک.
دم در شعبه چهار پیاده شدم. تابلو نداشت اما پیداش کردم. رفتم داخل و پس از معرفی و صدور کارت تردد و کارهای اداری مربوط به حضور و ورود و خروج و میزان دسترسی به اطلاعات و منابع و ... را ظرف دو سه ساعت انجام دادم. خیلی همکاری خوبی داشتند و مشکلی از لحاظ اداری نداشتم.
شعبه چهار، یه ساختمون چهار طبقه با مساحت شاید حدودا 500 متر و کلی اتاق و سالن و ... که طبقه زیر زمین اولش نمازخونه باصفایی داشت و طبقه دوم زیر زمینش هم سالن غذا خوریش بود...
رفتم توی اتاقم... یه اتاق حدودا 20 متری در طبقه دوم که یه پنجره باحال هم داشت. گلدون گل نداشت که سفارش دادم. قرآنم را آوردم بیرون و کنار آیینه کوچیک اتاقم قرار دادم. اسلحه و تجهیزات مختصری هم که باهام بود، درآوردم و آویزون کردم.
دو تا سیستم... دو خط تلفن... تعدادی کتاب مربوط به عملیات های شهری و مدیریت سیستماتیک و... عکس امام و حضرت آقا... میز و چند تا صندلی و...
در را از پشت قفل کردم... جانمازم را از کیفم درآوردم و انداختم... عادت کردم که قبل از هر پرونده، دو رکعت نماز استغاثه به حضرت زهرا بخونم... تا نخونم دست به سیاه و سفید نمیزنم... وضو داشتم... ایستادم رو به سجاده... السلام علیک یا فاطمه الزهرا... نیت کردم... دو رکعت هدیه و استغاثه به بی بی... الله اکبر...
ادامه دارد...
@mntazera
#کف_خیابون_7
اون روز و اون شب هم به هر ترتیبی بود گذشت. اون از صبحش و جلسه اداره... اون از پیش از ظهرش و مجلس روضه ی خانمم... اون از اون همه لیچار و حرفی که بارم کرد... اون از پرواز و ترافیک بعدش... اون از جلسه اداره و معرفی اجمالی پرونده و مترو و اون خانمه... اینم از بساط مانور شبش!
داشتم از خستگی میمردم... گفتم تحویل پرونده را بذارید واسه صبح... الان دارم دیوونه میشم از بی خوابی... تا روی تخت دراز کشیدم، دیگه نفهمیدم چه شد...
بلافاصله بعد از نماز صبح، رفتم بیرون واسه ورزش... معتقدم که دویدن و ورزش کردن حتی توی «پارک» های تهرون هم اشتباهه چه برسه به خیابون ها و کوچه هاش... از بس هوا آلوده است... یه کله پاچه ای هم همونجاها بود، یه دست کامل زدم بر بدن... جاتون خالی... تا یه کم به خودم رسیدم و جمع و جور کردم، حدودا ساعت 7 شد...
اولین کسی بودم که جهت تحویل اصل پرونده اقدام کردم. کسی که قرار بود پرونده را بهم تحویل بده، قبلا از همکاران مستقیم شهید شاهرودی بوده... خیلی با هم حرف زدیم...
گفت: «من سر این پرونده که احتمالا سریالی هم باشه، خیلی آسیب دیدم. حتی نزدیک بود خانوادم را از دست بدم! به خاطر همین از شما خواسته شده که تنهایی و مجردی تشریف بیارید تهران و اینو دنبال کنید! شهید شاهرودی، داماد ما بود. با هم شروع کردیم و با هم دنبال میکردیم. به نتایج خوبی هم رسیدیم. ترجیح میدم به جای اینکه بخوام توضیح اولیه بدم، خودتون به صورت کامل مطالعش کنید.»
گفتم: «بسیار خوب! نکته دیگه ای هست که بخواید قبل از مطالعه پرونده بدونم؟!»
گفت: «نکته دیگه... نه... الان چیز خاصی به ذهنم نمیاد... فقط اگر احساس کردید جایی ازش سر در نیاوردید، خودم درخدمتم و میتونید به خودم مراجعه کنید.»
گفتم: «من به محل ثابت کاری و منزل غیر سازمانی نیاز دارم.»
گفت: «حق با شماست. محل کار شما شعبه چهارم اداره است که در خیابون سمیه واقع شده. منزل هم شما منطقه اش را مشخص کنید ببینم چیکار میتونم بکنم.»
گفتم: «پس اجازه بدید اول پرونده را بررسی و آنالیز کنم تا بتونم منطقه ای که منزل لازم دارم را عرض کنم.»
قرار شد اصل تمام پرونده را همین الان روی میز کارم در شعبه چهار خیابون سمیه تحویل بگیرم. خدافظی کردم و وسایلمو برداشتم و با یه تاکسی سرویس به طرف خیابون سمیه رفتم. طرفای خیابون مفتح و هتل مارلیک.
دم در شعبه چهار پیاده شدم. تابلو نداشت اما پیداش کردم. رفتم داخل و پس از معرفی و صدور کارت تردد و کارهای اداری مربوط به حضور و ورود و خروج و میزان دسترسی به اطلاعات و منابع و ... را ظرف دو سه ساعت انجام دادم. خیلی همکاری خوبی داشتند و مشکلی از لحاظ اداری نداشتم.
شعبه چهار، یه ساختمون چهار طبقه با مساحت شاید حدودا 500 متر و کلی اتاق و سالن و ... که طبقه زیر زمین اولش نمازخونه باصفایی داشت و طبقه دوم زیر زمینش هم سالن غذا خوریش بود...
رفتم توی اتاقم... یه اتاق حدودا 20 متری در طبقه دوم که یه پنجره باحال هم داشت. گلدون گل نداشت که سفارش دادم. قرآنم را آوردم بیرون و کنار آیینه کوچیک اتاقم قرار دادم. اسلحه و تجهیزات مختصری هم که باهام بود، درآوردم و آویزون کردم.
دو تا سیستم... دو خط تلفن... تعدادی کتاب مربوط به عملیات های شهری و مدیریت سیستماتیک و... عکس امام و حضرت آقا... میز و چند تا صندلی و...
در را از پشت قفل کردم... جانمازم را از کیفم درآوردم و انداختم... عادت کردم که قبل از هر پرونده، دو رکعت نماز استغاثه به حضرت زهرا بخونم... تا نخونم دست به سیاه و سفید نمیزنم... وضو داشتم... ایستادم رو به سجاده... السلام علیک یا فاطمه الزهرا... نیت کردم... دو رکعت هدیه و استغاثه به بی بی... الله اکبر...
ادامه دارد...
@mntazera
به گزارش خبرنگار نوفه، مدیر شرکت تات موتور میثم رحمانی بازداشت و روانه زندان شد
بعد از مدیر شرکت تات موتور آقای میثم رحمانی نوبت گردن کلفتی به نام غفاری است .
حسب شنیده ها، مدیر یکی از شرکت های دیگر پیش فروش خودرویی با پابند آزاد شده است و شنیده ها حکایت از آن دارد اگر مدیر شرکت #رضایت_خودروی_طراوت_نوین آقای #محمدرضا_غفاری به تهعدات خود عمل نکند برای ایشان هم پابند نصب می شود و سپس روانه زندان می شود.
@mntazera
بعد از مدیر شرکت تات موتور آقای میثم رحمانی نوبت گردن کلفتی به نام غفاری است .
حسب شنیده ها، مدیر یکی از شرکت های دیگر پیش فروش خودرویی با پابند آزاد شده است و شنیده ها حکایت از آن دارد اگر مدیر شرکت #رضایت_خودروی_طراوت_نوین آقای #محمدرضا_غفاری به تهعدات خود عمل نکند برای ایشان هم پابند نصب می شود و سپس روانه زندان می شود.
@mntazera
👍6👏1
#قرض_الحسنه
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
🤝اعطاء تسهیلات قرض الحسنه کوتاه مدت به مبلغ15.000.000.﷼
بابت پرداخت اقساط
مبلغ این وام ، از محل جمع آوری نذورات مردمی و عواید حاصل از فروش طرح تفکیک زباله پرداخت شد.
👈این تسهیلات طبق اولویت بندی نیاز های مراجعین و بعد از بررسی های لازم به آنها اعطاء میگردد.
🤝🤝شماهم میتوانید با ما در این کار خیر همراه باشید.🤝🤝
شماره کارت جهت کمک 👇👇
6277.6012.6595.4642
____
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
https://eitaa.com/mntazera
کانال گروه جهادی در ایتا👆
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
🤝اعطاء تسهیلات قرض الحسنه کوتاه مدت به مبلغ15.000.000.﷼
بابت پرداخت اقساط
مبلغ این وام ، از محل جمع آوری نذورات مردمی و عواید حاصل از فروش طرح تفکیک زباله پرداخت شد.
👈این تسهیلات طبق اولویت بندی نیاز های مراجعین و بعد از بررسی های لازم به آنها اعطاء میگردد.
🤝🤝شماهم میتوانید با ما در این کار خیر همراه باشید.🤝🤝
شماره کارت جهت کمک 👇👇
6277.6012.6595.4642
____
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
https://eitaa.com/mntazera
کانال گروه جهادی در ایتا👆
👏6
منتظران ظهور
قسمت نهم [ایران ، کارگاه جوراب بافی پدر چمران] چمران و پروانه وارد کارگاه میشوند ،پدر سخت مشغول کار است و کمی آنسوتر جوانی شانزده ساله ، بر روی قطعه ای کار میکند . پروانه : [آرام و درگوشی] اون آقا پسر تویی ؟! چمران: بله منم . یه قطعه از دستگاه جوراب…
قسمت دهم
چمران :
فقر برای ما یک اجبار نبود بلکه انتخاب بود . منظورم از فقر ساده زیستی برای آینده من یک انتخابه ، این همون چیزیه که راه ما دو نفر را از هم جدا میکند .
پروانه :
آخه من نمی فهمم ، وقتی می شه راحت زندگی کرد ، چرا آدم باید خودش رو به سختی بندازه ؟!
[چمران پروانه را به دو سکانس میبرد ]
مسجد قدیمی در تهران ، نماز مغرب و عشا تمام شده است و نوجوانی کفش هایش را میپوشد ، پیرمردی خود را به او میرساند.
پیرمرد فقیر:
آقازاده ، من گدا نیستم ، آدم آبرومندی هستم ، اما برای نان شب محتاجم...
نوجوان :
[قبل از اتمام حرف پیرمرد دست در جیب میکند و پولی به پیرمرد میدهد] ببخشید بیشتر از این در جیب نداشتم.
چمران :
اون نوجوان منم و پولی که قرار بود برای خودمان نان بخرم دادم پیرمرد ...
پروانه :
[ متحیر میشود و هنوز متوجه منطق چمران نشده ] من مخالف این نیستم که آدم توی زندگی گاهی در حد وسعش به دیگران کمک کند .
چمران :
این که تو می گی یه سبک زندگیه ولی این که من معتقدم چیز دیگری است .
[هوا بسیار سرد است و به شدت برف می بارد ، پیرمردی بدون بالاپوش در سرمای طاقت فرسا گوشه ای کز کرده است ، نوجوانی پیرمرد را در آن حال میبیند و پاهایش سست میشود ]
نوجوان بالاپوش خود را در می آورد و به پیرمرد میدهد .
پروانه :
نگو که این نوجوان باز تویی ؟!
چمران :
بله منم و خودم بالاپوش دیگری نداشتم و اون شب سرمای شدیدی خوردم و چند شب بستری شدم .
پروانه :ولی این سبک زندگی شیوه ای نیست که بشه باهاش یه عمر زندگی کرد .
چمران :
این دقیقا انتخاب منه و شیوه جلب #رضایت_خدا ست و من این شیوه رو دوست دارم ، و چیزی است که برای تو قابل پذیرش نیست
ادامه دارد ....
@mntazera
چمران :
فقر برای ما یک اجبار نبود بلکه انتخاب بود . منظورم از فقر ساده زیستی برای آینده من یک انتخابه ، این همون چیزیه که راه ما دو نفر را از هم جدا میکند .
پروانه :
آخه من نمی فهمم ، وقتی می شه راحت زندگی کرد ، چرا آدم باید خودش رو به سختی بندازه ؟!
[چمران پروانه را به دو سکانس میبرد ]
مسجد قدیمی در تهران ، نماز مغرب و عشا تمام شده است و نوجوانی کفش هایش را میپوشد ، پیرمردی خود را به او میرساند.
پیرمرد فقیر:
آقازاده ، من گدا نیستم ، آدم آبرومندی هستم ، اما برای نان شب محتاجم...
نوجوان :
[قبل از اتمام حرف پیرمرد دست در جیب میکند و پولی به پیرمرد میدهد] ببخشید بیشتر از این در جیب نداشتم.
چمران :
اون نوجوان منم و پولی که قرار بود برای خودمان نان بخرم دادم پیرمرد ...
پروانه :
[ متحیر میشود و هنوز متوجه منطق چمران نشده ] من مخالف این نیستم که آدم توی زندگی گاهی در حد وسعش به دیگران کمک کند .
چمران :
این که تو می گی یه سبک زندگیه ولی این که من معتقدم چیز دیگری است .
[هوا بسیار سرد است و به شدت برف می بارد ، پیرمردی بدون بالاپوش در سرمای طاقت فرسا گوشه ای کز کرده است ، نوجوانی پیرمرد را در آن حال میبیند و پاهایش سست میشود ]
نوجوان بالاپوش خود را در می آورد و به پیرمرد میدهد .
پروانه :
نگو که این نوجوان باز تویی ؟!
چمران :
بله منم و خودم بالاپوش دیگری نداشتم و اون شب سرمای شدیدی خوردم و چند شب بستری شدم .
پروانه :ولی این سبک زندگی شیوه ای نیست که بشه باهاش یه عمر زندگی کرد .
چمران :
این دقیقا انتخاب منه و شیوه جلب #رضایت_خدا ست و من این شیوه رو دوست دارم ، و چیزی است که برای تو قابل پذیرش نیست
ادامه دارد ....
@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
واکنش مردم به سوال خبرنگار فرانس۲۴ در روز مهمونی ۱۰ کیلومتری عالیه!
اومده به مردم میگه مشکلی ندارید این همه هزینه واسه مهمونی ده کیلومتری شده؟!
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
اومده به مردم میگه مشکلی ندارید این همه هزینه واسه مهمونی ده کیلومتری شده؟!
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون_7 اون روز و اون شب هم به هر ترتیبی بود گذشت. اون از صبحش و جلسه اداره... اون از پیش از ظهرش و مجلس روضه ی خانمم... اون از اون همه لیچار و حرفی که بارم کرد... اون از پرواز و ترافیک بعدش... اون از جلسه اداره و معرفی اجمالی پرونده…
#کف_خیابون_8
پرونده را باز کردم و شروع به مطالعه اش کردم. چون اصل داستان درباره این پرونده است و خیلی نکات ریز و درشت داره، باید تلاش کنم قشنگ و جزئی براتون تعریفش کنم. علتشم اینه که سلسله ای از مشکلات به هم پیوسته را به ما معرفی میکنه که به صورت دومینو به هم تکیه دارند. من حدود یک هفته، دقت کنید، یک هفته شبانه روزی، نه یک هفته کاری، درگیر مطالعه همین پوشه 120صفحه و خورده ای بودم! دو سه روز آخریش هم زمان که مطالعه میکردم، به آنالیز و دوخت و دوز ارتباطاتش هم مشغول بودم. به خاطر همین مجبورم شما را چندین شب معطل تعریفش کنم.
پرونده از این قرار بود:
از یه مکانیکی تماسی به مرکز 110 گرفته میشه و خونی بودن لباس یه پسر که شاگرد اون مکانیکی بوده و حالاتش مشکوک میزده را گزارش میدن. پلیس آگاهی چندان توجهی نمیکنه و میگه اصلا ربطی به ما نداره و شاید خون مرغ باشه و این حرفها...
تا اینکه یک ساعت بعدش، دوباره با مرکز آگاهی تماس میگیرن و اطلاع میدن که همون پسر، توی دسشویی بغل مسجد، رگش را زده و میخواسته خودکشی کنه اما موفق به خودکشی نمیشه و صاحب اون مکانیکی میاد و سریعا میبردش بیمارستان.
مامور آگاهی میره سراغ اون پسر... کجا؟ بیمارستان... کی؟ ... دقیقا وقتی که اون پسر به هوش میاد و به خاطر خون زیادی که ازش رفته بوده، لب و دهانش عطش داشته و نمیتونسته حتی حرف بزنه!
خب صبر میکنند تا اون پسر یه کم وضعیتش بهتر بشه و حداقل قادر به حرف زدن باشه... مامور آگاهی تا با دقت بیشتری به پسر نگاه میکنه، میبینه که این پسر خیلی جوون هست و با خودش فکر میکنه که کاش یکی از همکارانشون در بخش پیشگیری از جرائم و کانون تربیت هم موقع بازجویی اولیه روی تخت بیمارستان حاضر باشه.
میره بیرون از اتاق تا زنگ بزنه و هماهنگ کنه تا همکارش بیاد... حدودا یه ربع بیست دقیقه بیرون از اتاق بوده که ناگهان دای جیغ پرستار میشنوه... سریعا برمیگرده داخل تا ببینه چه شده؟ که متوجه میشه پسر قصد فرار داشته... پرستار را محکم هل داده به طرف دیوار... دویده به سمت پله های پشتی بیمارستان... که مامور آگاهی بهش میرسه و اجازه فرار بهش نمیده!
چون احتمال داشته بازم فرار کنه، مامور تصمیم میگیره که به دست اون پسر دستبند بزنه. پسره را میخوابونند روی تخت و ادامه سرم و درمانش را با حساسیت بیشتری انجام میدهند.
تا اینکه پسر قادر به ارتباط و حرف زدن میشه... مامور ازش میخواد که خودشو معرفی کنه... اون پسر هم میگه: «اسمم «افشین» هست... 16 ساله... به دنیا اومده کرج... ساکن تهران... تا سوم راهنمایی بیشتر نخوندم... به خاطر مشکلات مالی خانواده، مجبور شدم در مکانیکی اوس جلال مشغول به کار بشم...»
مامور آگاهی ازش میپرسه: «مشکلت چیه؟ چرا رگ دستت را توی دسشویی زده بودی؟»
افشین هیچی نمیگه و وقتی چند بار ازش میپرسن، بازم سکوت اختیار میکنه و لب به کلمه ای باز نمیکنه.
خب افشین جرم خاصی مرتکب نشده بوده و شاکی خصوصی و یا عمومی هم نداشته. به خاطر همین، نمیشده زندانیش و یا حتی بازداشتش کرد! به خاطر همین، از فرارش هم چشم پوشی میشه و تنها اقدامی که تونستند انجام بدن، این بود که افشین را به یه مرکز مشاوره معرفی کنند تا بر ذهن و روان و رفتار افشین کار بشه و افشین به زندگی و رفتارهای طبیعی برگرده.
از اینجای پرونده، خیلی باید دقت بشه. چون من مدارک آگاهی و مرکز مشاوره مرتبط با نیروی انتظامی را که شهید شاهرودی جمع کرده بود، ناقص دیدم و باید تکمیلش میکردم. به خاطر همین، مدت زمان بیشتری را برای جزئیات زندگی افشین به نقل شهید شاهرودی گذاشتم تا چیزی از چشمم جا نیفته.
به خاطر همین، اجازه بدید از اینجاش به بعد، از زبون شهید شاهرودی بقیه داستان را (با کمی دخل و تصرف که خودم در طول تحقیقات بعدی بهش رسیدم) براتون بگم.
ادامه دارد...
@mntazera
پرونده را باز کردم و شروع به مطالعه اش کردم. چون اصل داستان درباره این پرونده است و خیلی نکات ریز و درشت داره، باید تلاش کنم قشنگ و جزئی براتون تعریفش کنم. علتشم اینه که سلسله ای از مشکلات به هم پیوسته را به ما معرفی میکنه که به صورت دومینو به هم تکیه دارند. من حدود یک هفته، دقت کنید، یک هفته شبانه روزی، نه یک هفته کاری، درگیر مطالعه همین پوشه 120صفحه و خورده ای بودم! دو سه روز آخریش هم زمان که مطالعه میکردم، به آنالیز و دوخت و دوز ارتباطاتش هم مشغول بودم. به خاطر همین مجبورم شما را چندین شب معطل تعریفش کنم.
پرونده از این قرار بود:
از یه مکانیکی تماسی به مرکز 110 گرفته میشه و خونی بودن لباس یه پسر که شاگرد اون مکانیکی بوده و حالاتش مشکوک میزده را گزارش میدن. پلیس آگاهی چندان توجهی نمیکنه و میگه اصلا ربطی به ما نداره و شاید خون مرغ باشه و این حرفها...
تا اینکه یک ساعت بعدش، دوباره با مرکز آگاهی تماس میگیرن و اطلاع میدن که همون پسر، توی دسشویی بغل مسجد، رگش را زده و میخواسته خودکشی کنه اما موفق به خودکشی نمیشه و صاحب اون مکانیکی میاد و سریعا میبردش بیمارستان.
مامور آگاهی میره سراغ اون پسر... کجا؟ بیمارستان... کی؟ ... دقیقا وقتی که اون پسر به هوش میاد و به خاطر خون زیادی که ازش رفته بوده، لب و دهانش عطش داشته و نمیتونسته حتی حرف بزنه!
خب صبر میکنند تا اون پسر یه کم وضعیتش بهتر بشه و حداقل قادر به حرف زدن باشه... مامور آگاهی تا با دقت بیشتری به پسر نگاه میکنه، میبینه که این پسر خیلی جوون هست و با خودش فکر میکنه که کاش یکی از همکارانشون در بخش پیشگیری از جرائم و کانون تربیت هم موقع بازجویی اولیه روی تخت بیمارستان حاضر باشه.
میره بیرون از اتاق تا زنگ بزنه و هماهنگ کنه تا همکارش بیاد... حدودا یه ربع بیست دقیقه بیرون از اتاق بوده که ناگهان دای جیغ پرستار میشنوه... سریعا برمیگرده داخل تا ببینه چه شده؟ که متوجه میشه پسر قصد فرار داشته... پرستار را محکم هل داده به طرف دیوار... دویده به سمت پله های پشتی بیمارستان... که مامور آگاهی بهش میرسه و اجازه فرار بهش نمیده!
چون احتمال داشته بازم فرار کنه، مامور تصمیم میگیره که به دست اون پسر دستبند بزنه. پسره را میخوابونند روی تخت و ادامه سرم و درمانش را با حساسیت بیشتری انجام میدهند.
تا اینکه پسر قادر به ارتباط و حرف زدن میشه... مامور ازش میخواد که خودشو معرفی کنه... اون پسر هم میگه: «اسمم «افشین» هست... 16 ساله... به دنیا اومده کرج... ساکن تهران... تا سوم راهنمایی بیشتر نخوندم... به خاطر مشکلات مالی خانواده، مجبور شدم در مکانیکی اوس جلال مشغول به کار بشم...»
مامور آگاهی ازش میپرسه: «مشکلت چیه؟ چرا رگ دستت را توی دسشویی زده بودی؟»
افشین هیچی نمیگه و وقتی چند بار ازش میپرسن، بازم سکوت اختیار میکنه و لب به کلمه ای باز نمیکنه.
خب افشین جرم خاصی مرتکب نشده بوده و شاکی خصوصی و یا عمومی هم نداشته. به خاطر همین، نمیشده زندانیش و یا حتی بازداشتش کرد! به خاطر همین، از فرارش هم چشم پوشی میشه و تنها اقدامی که تونستند انجام بدن، این بود که افشین را به یه مرکز مشاوره معرفی کنند تا بر ذهن و روان و رفتار افشین کار بشه و افشین به زندگی و رفتارهای طبیعی برگرده.
از اینجای پرونده، خیلی باید دقت بشه. چون من مدارک آگاهی و مرکز مشاوره مرتبط با نیروی انتظامی را که شهید شاهرودی جمع کرده بود، ناقص دیدم و باید تکمیلش میکردم. به خاطر همین، مدت زمان بیشتری را برای جزئیات زندگی افشین به نقل شهید شاهرودی گذاشتم تا چیزی از چشمم جا نیفته.
به خاطر همین، اجازه بدید از اینجاش به بعد، از زبون شهید شاهرودی بقیه داستان را (با کمی دخل و تصرف که خودم در طول تحقیقات بعدی بهش رسیدم) براتون بگم.
ادامه دارد...
@mntazera
طرف شغلش این بوده که به روند استخدامها نظارت کنه تا تخلفی صورت نگیره. بعد حکم استخدام خودش به دلیل تخلف لغو شده!!!
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍2
این ۱۳ شغل از کارمزد کارتخوانها معاف شدند
🔹طبق اعلام بانک مرکزی صاحبان مشاغل زیر معاف از کارمزد هستند:
🔹۱ ـ نانواییها ۲ ـ سوپرمارکتها و فروشگاههای محصولات غذایی و خواروبارفروشی ۳ ـ داروخانهها، بیمارستانها و خدمات درمانی ۴ ـ جایگاههای سوخت اتوماتیک و فروشندگان سوخت ۵ ـ فروشگاههای تجهیزات ساخت کاردستی و صنایع دستی هنری ۶ ـ حملونقل درون و حومه شهر، تاکسیرانی و کرایه اتومبیل ۷ ـ مدارس ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان ۸ ـ روزنامهفروشیها و دکههای روزنامه ۹ ـ دفتر خدمات مخابراتی محلی و راهدور ۱۰ ـ انجمنها و اتحادیههای مدنی، اجتماعی و مؤسسات خیریه ۱۱ ـ فروشگاه محصولات رسانهای، کتاب، روزنامه، فیلم، موسیقی ۱۲ ـ عوارض راه، پارکینگ، پارکومتر و گاراژ ۱۳ ـ وجوه دولتی، قوه قضاییه و شرکتهای خدماتی (آب، برق، گاز).
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
🔹طبق اعلام بانک مرکزی صاحبان مشاغل زیر معاف از کارمزد هستند:
🔹۱ ـ نانواییها ۲ ـ سوپرمارکتها و فروشگاههای محصولات غذایی و خواروبارفروشی ۳ ـ داروخانهها، بیمارستانها و خدمات درمانی ۴ ـ جایگاههای سوخت اتوماتیک و فروشندگان سوخت ۵ ـ فروشگاههای تجهیزات ساخت کاردستی و صنایع دستی هنری ۶ ـ حملونقل درون و حومه شهر، تاکسیرانی و کرایه اتومبیل ۷ ـ مدارس ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان ۸ ـ روزنامهفروشیها و دکههای روزنامه ۹ ـ دفتر خدمات مخابراتی محلی و راهدور ۱۰ ـ انجمنها و اتحادیههای مدنی، اجتماعی و مؤسسات خیریه ۱۱ ـ فروشگاه محصولات رسانهای، کتاب، روزنامه، فیلم، موسیقی ۱۲ ـ عوارض راه، پارکینگ، پارکومتر و گاراژ ۱۳ ـ وجوه دولتی، قوه قضاییه و شرکتهای خدماتی (آب، برق، گاز).
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
احیا و رونق مجدد صادرات
تصاحب بازارهای روسیه توسط ایران
سعید صالحی، مدیر جهاد کشاورزی شهرستان قزوین: اولین محموله به میزان ۲۰ تن در فاز اول از منطقه الموت شرقی روستای خشکچال به کشور مقصد روسیه از مرز آستارا انجام شده است.
این چندمین محموله صادراتی از انواع میوه های ایران به روسیه است .
@mntazera
تصاحب بازارهای روسیه توسط ایران
سعید صالحی، مدیر جهاد کشاورزی شهرستان قزوین: اولین محموله به میزان ۲۰ تن در فاز اول از منطقه الموت شرقی روستای خشکچال به کشور مقصد روسیه از مرز آستارا انجام شده است.
این چندمین محموله صادراتی از انواع میوه های ایران به روسیه است .
@mntazera