Dead Letters
58 subscribers
347 photos
23 videos
25 links
Numd Mood
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بنده همان گندابِ سهوِ حیاتِ آدمیزادی‌ام که به خیالِ خود، مرا ایزدی که خالقِ او هستم، میدانست.
چه بسا من همان خنجرِ خون آلودی‌ام که بر دل و فوادش فرود آمده و هالک و زهری همچون شابیزکِ مرگبار، در دلِ درخت زارِ خضرایی‌ هستم که هلاهل‌‌اش در رگه‌هایش جا خوش کرده.
اگرچه گزندِ من عاقبتِ سودن و لمس کردنِ من است اما واژگانی که لب هایم را ترک می‌کنند، جان ستانِ هر نفسی است.
بگذار آن‌چه هویدا است را بیان کنم، بنده آن قتالِ سفاکی‌ هستم که در گذرِ این حیاتِ دیرباز، میلِ فرجامیدن و فقدان را روزانه منکوب می‌کند.
در سایه‌ی اناسِ جفاکار، دوزخی برایم خلق شد که ناگزیر مرا به خا‌کستری از سوز و رنج دگرسان کرد.
به گفته‌ی بزرگان، ققنوسی جاودانه از خاکسترِ بارد متولد می‌شود، چه شد که من از رمادِ خویش به اهریمنی ویرانگر مبدل شدم؟
"دیگه نعناع هم نمی‌دونه چرا بوی نعناع نمی‌ده فرمانده"
Forwarded from ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ لـآڪامو‌ ‌ ‌ ‌ (Ꮴ𝘈𝘕𝘛𝘈)
ای‌جنایتِ نجیب
مرا در نجوای صدایت به صلابه بکش
بگذار آخرین ایمانم همان چیزی باشد که از لب‌های تو فرو می‌ریزد.
ای قیامتِ خاموش
تنِ الوده‌ام را در انحنای مقدس تنت بسوزان،
که از بهشت گریخته‌ام تا در دامنِ گناهِ تو به رستگاری رسم.
ای خلسه‌ی گناه
مرا به آغوش بکش، نه برای عشق، برای جنایتی که سال‌هاست در رگ‌هایم جاری‌ست؛ که اگر قرار است روزی راهیه دوزخ شوم، بگذار تمامِ راه، بوی تنت را دهم.
ای خیالِ بی‌فرجام
مرا از توهمِ بودنت هشیار نکن،
که تمامِ شب‌های بی‌تو، چیزی جز تمرینِ مُردن نبود.
و نپرس چندبار در گورِ سکوت خفتم، تا زیستن را بی‌طنینِ نامِ تو بیاموزم.
قسم به تبِ سیاهِ چشمانت..
که من تمامِ خویش را در حاشیه‌ی نامت گم کرده‌ام.
🔮فـور کـن چـنـلـت ایـنـجـا و اسپـانـسـر جـویـن بـاش تـوی فـولـدر بـزارمـت +𝟣𝟢𝟢 جـذب تـقـدیـمـتـون کـنـم🍭
شات جوینیتون توی اسپانسر + تگ چنلتون رو حتما بفرستید این بات .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
صدای باران بر شیشه‌های تاریک موزه می‌کوبید؛ شبیه انگشتانی استخوانی که طلب ورود می‌کردند. بوی نم با بوی کهنگی و سنگ سرد آمیخته بود. سالن خالی بود، جز نور بی‌رمقی که روی مجسمه‌ی سنگی می‌تابید؛ مردی با لباس اشرافی و یک سنجاق سینه سلطنتی  سرد و نگاهی بی‌نهایت خالی.

​قدمی نزدیک‌تر شد. هفته‌ها بود که برای گریختن از خودش به این چشمانِ سنگی پناه می‌آورد.

​ـ این‌همه زیبایی و غرور ... و آخرش فقط یک اتاق ساکت .

​صدایی، نه از حنجره، بلکه درست از میانِ شکستگی‌های جمجمه‌اش پیچید:

​ـ تو برای فرار از زنده بودن به اینجا می‌آیی... یا برای تمرینِ مردن؟

​خشکش زد. چشمانش به دور سالن بزرگ موزه چرخید اما هیچ‌کس در سالن نبود.
با خودش لب زد؛

​ـ تاریکیِ این اتاق خیلی سنگینه...

​ـ تاریکی از نبودِ نور نیست. از کثافتِ فکرهای توست. از تنهایی و مرگِ درون ذهنت، تو به من نگاه نمی‌کنی؛  داری جنازه‌ی خودت رو توی این سنگ تراش خورده تماشا می‌کنی.
دوباره همان صدا بود همان صدای خاموشی که درون ذهنش پیچیده بود، نگاهش با لرز بالا رفت و مجسمه خیره شد، با  دقت بهش نگریست و بعد مکث کوتاهی ​نگاهش روی پلاک فلزی زیر پای مجسمه  لغزید:

اکتبر ۱۹۹۵ آفرودیت.

​ـ چه تناقضِ کثیفی... الهه‌ی عشق، در قالب یک سنگِ تراش‌خورده.

​ـ عشق و جنگ هر دو قربانی میخوان. تو کدومش بودی؟ قربانی... یا قاتلِ احساسِ خودت؟

​دستش لرزید. انگشتانش به سمت سنگ رفت، اما در چند میلی‌متریِ آن متوقف شد.

​ـ می‌ترسم لمست کنم... می‌ترسم بشکنی.

​ـ نه. تو می‌ترسی دستت رو روی سنگ بگذاری و بفهمی تنِ تو سردتر از منه. می‌ترسی بفهمی اون که سال‌هاست مرده و فقط راه میره و نفس میکشه تویی.

​ضربانِ گیجگاهش به سقف می‌کوبید. سکوت سالن دهان باز کرده بود تا او را ببلعد.

​ـ حداقل تو خوش‌شانسی... دیگه چیزی نداری که از دست بدی.

​ـ من سنگ شدم چون ضربه خوردم. اما تو هنوز داری وانمود می‌کنی زنده بقیه‌ش رو بازی می‌کنی. می‌دونی ترسناک‌ترین قسمت چیه؟ این نیست که همرنگِ سنگ بشی... اینه که بفهمی خیلی وقته از درون خالی شدی و فقط داری پوسته می‌کشی.

چند قدم عقب رفت. سایه‌ها دور حواسش قد کشیدند. دیگر مرزی میان ذهنِ خودش و کلماتِ مجسمه وجود نداشت.

​ـ حالا برو... اگه هنوز جایی بیرون از این اتاق هست که فراریِ خاموشی مثل تو رو بپذیره.

چشمانش را بست. در را باز کرد. هوای سرد شب بر صورتش سیلی زد. در پشت سرش بسته شد، اما سنگینیِ آن نگاهِ خالی درست پشت پلک‌هایش جا مانده بود.
​او به خیابان برگشت؛ نه برای ادامه دادن، بلکه چون حتی برای متوقف شدن هم دیر شده بود.