Dead Letters
59 subscribers
347 photos
23 videos
25 links
Numd Mood
Download Telegram
چشمانش را باز کرد. نه کابوسی دیده بود و نه صدایی شنیده می‌شد؛ فقط حس می‌کرد سقف اتاقش سنگین شده و بالاخره دارد روی سینه‌اش فرومی‌ریزد. تاریکی، سکوتی مسموم داشت؛ انبوهی از هیچ، که همه‌جا را لخته کرده بود جز سرش را. داخل جمجمه‌اش جهان دیگری در جریان بود؛ سیرکی از فریادهای بی‌صدا.

​دستش در تاریکی خزید و بدنهٔ فلزی و سردِ ساعت روی میز را لمس کرد. با چرخشِ عقربه‌ها و زنگِ بی‌رمقش، نور کم‌جانِ شبتاب روی صفحه درخشید: 𝟥:𝟢𝟢 صبح. یعنی کلاً 𝟣𝟢 دقیقه توانسته بود خودش را بیهوش کند.

​لب‌های خشکیده‌اش جنبیدند:

​ـ شب‌ها سکوت عجیبی داره... آن‌قدر ساکت که می‌تونی صدای خرد شدنِ استخون‌های منطقت رو زیر بار افکارت بشنوی.

​با چه کسی حرف می‌زد؟ مگر کسی در آن حفره‌ی تاریک باقی مانده بود؟ دوباره لغزیده بود به تکرارِ مضحکِ مکالمه با خودش؟ پوزخندی تلخ روی صورتش نشست. از جا بلند شد. دفترچه‌ی جلدچرمیِ مشکی‌اش را برداشت؛ تنهای دوستی که تمام عفونتِ افکارش را بی‌هیچ داوری بلعیده بود. زیر نور بی‌رمقِ چراغ‌خواب شروع به نوشتن کرد:

​جولای 𝟣𝟫𝟫𝟩 .

​ـ من برگشتم... امشب می‌نویسم، چون این تنها فرارگاهمه؛ تنها جایی که می‌تونم این سَم رو قطره‌قطره روی کاغذ بریزم، قبل از اینکه توی ذهن خودم خفه بشم و هیچی ازم باقی نمونه.

​خواست برود پاراگراف بعد، اما قلمش روی کاغذ خشک شد:

​ـ می‌خوام بگم گم شدم... اما گم نشدم. فقط یک فکرِ کوچک وسط راهم سبز شد و وقتی چشم باز کردم، دیدم ساعت‌ها گذشته و من هنوز همون‌جا، وسط انباشتِ تیره و متعفنِ ذهن خود ایستادم .

​جوهرِ قلم نشت کرد و لکه‌ی سیاهی روی برگه انداخت. ناگهان، درست زیر دو خطِ آخر، خطوطی تازه شروع به شکل‌گیری کردند؛ بی‌آنکه دست او تکان بخورد. با خطی کشیده و بیمارگونه:
​ـ درسته اکونیت... تو گم نشدی. تو فقط آن‌قدر توی دالان‌های تاریکِ ذهنت پیش رفتی که حالا وقتی می‌خوام دستت رو بگیرم، حس می‌کنی داری از قعرِ یک چاهِ عمیق و بی‌ته به من نگاه می‌کنی.
​خون در رگ‌هایش منجمد شد. کاغذ جلوی چشمانش تار شد. کلمات متوقف نمی‌شدند؛ کلماتی که انگار از خودِ کاغذ می‌جوشیدند. چشم از دیوارِ روبرو گرفت و دوباره به دفتر نگاه کرد:

​ـ نگرد دنبالم اکونیت... نترس. من سال‌هاست همین‌جام؛ درست پشتِ مردمک‌های چشمت. شاهدِ تمام زخم‌هایی که خودت به خودت زدی.

​لرزشِ دستش قلم را بی‌رمق روی کاغذ فشار داد:

​ـ حرفات برام وحشت داره...

​خطوطِ روی کاغذ تندتر و عمیق‌تر حک شدند، انگار کاغذ را می‌شکافتند:

​ـ می‌دونی وحشتِ واقعی چیه‌؟ اینه که تو درست کنار من نشستی، نفس می‌کشی و دیوار رو نگاه می‌کنی... اما روحت کیلومترها آن‌طرف‌تر، زیر آوارِ ذهنِ متعفنت داره لخته‌لخته خفه می‌شه و من فقط می‌تونم تماشات کنم، اکونیت .

​عضلاتِ گلویش مچاله شدند. هوا به ریه‌هایش نرسید. سرفه‌ای خشک و سنگین سقفِ سینه‌اش را شکافت و قطراتِ سرخ و گرمی روی سپیدیِ برگه پاشید.
​سکوت. یک ثانیه... یک دقیقه... ده دقیقه. تمام صداهای جهان و ذهن یک‌باره قطع شدند. دنیایش متوقف شد.
​دفترچه نوشتن گرفت:

​ـ چه زیباییِ کثیفی داره این سرخیِ جاری از وجودت، اکونیت...

​قهقه‌ای بی‌اختیار و خفه از دهانش بیرون جهید؛ صدایی فرسوده که شبیه شکستنِ شیشه در اتاقی خالی بود. قطره‌ای اشکِ آغشته به سرخ از گوشه‌ی چشمش سر خورد و درست روی کلمه‌ی " زیبایی " چکید. قلم را برداشت و با تمام توانی که در بقیه‌ی جانش مانده بود، روی کاغذ کوبید:

​ـ تو هیچی راجع به من نمی‌دونی، پس به خودت جسارتِ به بازی گرفتنِ من رو نده. من می‌دونم این سکوتی که الان دورم رو گرفته، فقط یک آتش‌بسِ دروغینه... داخل سرم آن‌قدر شلوغه و همه دارند سر هم فریاد می‌زنند که من حتی صدای تپشِ قلبِ خودم رو هم نمی‌شنوم.

​و نقطه‌ای درشت و خونی، پایانِ آن صفحه گذاشت و رفت، حال فقط یک دفتر خونی و یک متن تاریک دیگه از او روی دفتر نقش بسته بود .
‌˗ˏˋ #𝒚𝒆𝒋𝒊 🂱 ᯓ ‌⌞ 𝟝.𝟝.𝟝 ⌝ ᯓ ♬‎ 𝅦 🪽. ࣪
‌ ‌𝑨 𝒒𝒖𝒆𝒆𝒏𝑨 𝒅𝒊𝒗𝒂𝑨 𝒎𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒑𝒊𝒆𝒄𝒆
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
~ 𝐍𝐨 𝐛𝐫𝐚𝐤𝐞𝐬. 𝐍𝐨 𝐟𝐞𝐚𝐫. 〻
𝐉𝐮𝐬𝐭『 𝐑𝐔𝐍 𝐈𝐓 ! 』
Forwarded from 𝘱𝘢𝘳𝘵𝘰 (ᵗʰᵛ)
من مگه جز تو کسی رو دارم عزیزکرده که رو از من برمیگردونی؟
میدونی که این آدم بدون تو هیچه ،
بدون تو پوچه ،
بدون تو یک روح سرگردونه ،
بدون تو زندگی نمیکنه ،
بدون تو هیچی نیست ، هیچی.
روتو از من برنگردون خورشید شب های تارم‌.
حرف های ناگفته به عزیزترینم؛
-نویسندهٔ رؤیاهای خاکستریِ روشن.
Forwarded from 𝘱𝘢𝘳𝘵𝘰 (ᵗʰᵛ)
چشمانت؛انقلابی در قلبم به وجود می‌آورد.
انقلابی که مانند هیچگونه از انقلاب هایی که تا کنون دیده ایم نیست.
انقلابی نیست که همیشه همه چیز را به من تحمیل کند.
انقلابی نیست که آسمانش سیاه باشد .
انقلابی است که با وجود همهء بحث ها و دعوا هایش ، همیشه بهار است.
انقلابیست که آسمانش همیشه آبیست؛ همیشه.
حتی با وجود بحث هایی که باعث می‌شود چشمانم مانند ابرِ بهاری شروع به بارش کنند.
بازم آبیست، به دلیل وجود تو خورشید زیبا رویم :)
حرف های ناگفته به عزیزترینم؛
-نویسندهٔ رؤیاهای خاکستریِ روشن.
نیـمـی از مـن کـه عطـرِ قهـوه می دهـد ؛
در انزجارِ روز های رنگ پریده ای هستم که به کالبدی غریب از من بر گشته، به همان قطعهٔ مچاله شده از زندگیم که به چشم های بی خانمانی خیره است که در تلاطم خنده های دُوردانه ات جامهٔ یك ماه و هزار ستاره به تن می کرد و حالا آغشته به سوگی به بلندای سکوت شب های زمستانیست؛ تو را انقدر در واژه واژه ی دلتنگی بوسیده ام که کبودیِ جای خالی ات بر تن برهنهٔ روز هایم تا ابد باقیست، حتی شانه هایم هم از تحملِ سنگینیِ این همه احساسِ چروک برداشته به ستوه آمده است و دیگر این جانِ بی جان در طلب بودنت به نبودنی از جنسِ تو رضایت داده.
 ‌  ‌ ‌  ‌ ‌ ‌    ‌خانه ای در حوالـی پاییـز  ،،  ۲۸ دسامبـر ۱۹۶۸
نامـه ای از کیـم تهیـونـگ، ۱ ژانویـه ۲۰۲۶

پیتـر گـاه حس می‌ کنم ایـن ابتـلا بـه بیگانگـی، نـوعـی سوگـواریِ خامـوش است بـرای آنکـه بـوده‌ ام؛ مرثیـه‌ ای بی صـدا که بـدونِ لغـزش های کوچـك بـا تـاب آوردن بر پیکـرِ گذشتـه‌ ام همـراه شده، پیکـری کـه دیگـر زخـم های گذشتـه اش درد نمی کند و بـا غریبـهٔ درون آینـه خـو گرفتـه است. گویـی تأملـی بـه نزدیکـی مرگـی خـود خواستـه که بـا انکـار تدریجـی خویـش رخ می‌ دهـد؛ پـس از آن، زیستـن در نبوغـی دیگـر حتـی در یك شاکلـهٔ ناشناختـه، اتفـاق می افتد؛ و اینجاسـت کـه در تقـلای آنچـه رخ داده و آنچـه میبینی انتخابـی دشـوار است بـرای پذیرفتـن اینکـه حقیقـت در کدامیـن سـوی خانـه پنهـان شـده.
آنجـا کـه نامـه هایـش انعکـاسـی از انقـلابِ خـواب هـای سبـز بـود.
میدونی سونگهون...
بعضی روزا اتفاق خاصی نمیفته، هیچ‌کس ناراحتت نمی‌کنه، هیچ خبری هم نیست... اما یهو وسط یه لحظه‌ی معمولی، دلت می‌خواد سرتو روی شونه‌ی یکی بذاری و فقط چند دقیقه هیچی نگی.
امروز یکی از همون روزا بود.
ناخودآگاه گوشی‌مو برداشتم که بهت پیام بدم. نه برای حرف مهمی، نه برای درد دل کردن... فقط چون همیشه اولین نفری بودی که دلم می‌خواست سراغش برم.
بعد یادم اومد که مدت‌هاست دیگه نمی‌تونم. و عجیب بود که هنوزم فکر کردن به این حقیقت، به همون اندازه‌ی روز اول درد داره.
Forwarded from ㅤㅤ sılver boy
Cinema    Verité       (1981)      人月