This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
{چشمان تو را غباری از خواب گرفت
اشک آمد و از دست دلم تاب گرفت
این بود پس از تو کار چشمم ای دوست
یک عمر نشست و آب را قاب گرفت ...}
شعر از #قیصر_امین_پور
#دکتر_رشید_کاکاوند
#سرای_چامه
اشک آمد و از دست دلم تاب گرفت
این بود پس از تو کار چشمم ای دوست
یک عمر نشست و آب را قاب گرفت ...}
شعر از #قیصر_امین_پور
#دکتر_رشید_کاکاوند
#سرای_چامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺🔻🔺🔻🔺
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Jenerik
Yildiray Gurgen
"بیکلام "
«که گرچه رنج به جان میرسد امید دواست.»
🔺🔻🔺🔻🔺
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
«که گرچه رنج به جان میرسد امید دواست.»
🔺🔻🔺🔻🔺
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
❤1
ما در جوار یکدیگر زندگی می کنیم ،
پس اولین مقصود ما در زندگی این است که به یکدیگرمحبت کنیم،
و اگر نمی توانیم دستِ کم دیگران را آزار ندهیم.
(دالایی لاما)
پس اولین مقصود ما در زندگی این است که به یکدیگرمحبت کنیم،
و اگر نمی توانیم دستِ کم دیگران را آزار ندهیم.
(دالایی لاما)
👍1
Asheghaneh
Moein
"عاشقانه "
معین 🎤
🎼🕊
بهجا خواهد ماند چایمان ته فنجان،
كودكىهامان در كوچهها،
بغض سنگين شادمانىها در گلویمان،
#سرای_چامه
معین 🎤
🎼🕊
بهجا خواهد ماند چایمان ته فنجان،
كودكىهامان در كوچهها،
بغض سنگين شادمانىها در گلویمان،
#سرای_چامه
موفقیت قبل از آنکه تقدیر تو باشد
وابسته به تصمیم توست
پس کاملا مصمم باش تا تقدیرت را بسازی
🟡🟢🔵🟣🔴🟠
وابسته به تصمیم توست
پس کاملا مصمم باش تا تقدیرت را بسازی
🟡🟢🔵🟣🔴🟠
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
•لواشک زردآلو😋•
اصن نمیشه کسی لولشک دوست نداشته باشه🤩
اصن نمیشه کسی لولشک دوست نداشته باشه🤩
❤2
اگر فکر میکنید هزینه رسیدن به
اهدافتان زیاد است
پس صبر کنید تا صورت حساب تلاش نکردنتان را ببینید.!!
#وین_دایر
اهدافتان زیاد است
پس صبر کنید تا صورت حساب تلاش نکردنتان را ببینید.!!
#وین_دایر
👍2
♦️داستان کوتاه فراموشی
سوار تاكسی كه شدم شاخ درآوردم. راننده تاكسی، علی احمدی شاگرد اول كلاسمان در دبيرستان بود.
علی نابغه بود و همان سال كه كنكور داديم، مهندسی الكترونيك سراسری قبول شد بعد يكدفعه غيبش زد. هيچ كس خبر نداشت كجاست. علی عاشق ماركز بود؛ صد سال تنهايی را پنج بار خوانده بود وقتی از ماركز حرف میزد با خال بزرگی كه بغل گوش چپش بود، بازی میكرد و چشمهايش میدرخشيد.
به علی نگاه كردم خال بغل گوشش بود ولی چشمهايش فروغ هميشگی را نداشت.
تعجب كردم كه چطور الكترونيك را ول كرده و راننده تاكسی شده است.
گفتم: «سلام علی...»
راننده گفت: «اشتباه گرفتيد!»
پرسيدم: «شما علی احمدی نيستيد؟»
راننده گفت: «نخير.»
به راننده نگاه كردم؛ ولی راننده نگاهم نمیكرد. روی داشبورد مقوايی بود كه روی آن نوشته بود «بزرگترين موفقيت زندگیام اين بوده كه با چشمهای خودم ببينم كه چطور فراموشم ميكنند! گابريل گارسيا ماركز.»
ديگر چيزی نگفتم؛ راننده هم چيزی نگفت. موقع پياده شدن كه كرايه را دادم بدون اينكه نگاهم كند گفت: «كرايه نمی خواد» و رفت.
تاكسی دور شد و گم شد و تمام شد.
🖊سروش صحت
سوار تاكسی كه شدم شاخ درآوردم. راننده تاكسی، علی احمدی شاگرد اول كلاسمان در دبيرستان بود.
علی نابغه بود و همان سال كه كنكور داديم، مهندسی الكترونيك سراسری قبول شد بعد يكدفعه غيبش زد. هيچ كس خبر نداشت كجاست. علی عاشق ماركز بود؛ صد سال تنهايی را پنج بار خوانده بود وقتی از ماركز حرف میزد با خال بزرگی كه بغل گوش چپش بود، بازی میكرد و چشمهايش میدرخشيد.
به علی نگاه كردم خال بغل گوشش بود ولی چشمهايش فروغ هميشگی را نداشت.
تعجب كردم كه چطور الكترونيك را ول كرده و راننده تاكسی شده است.
گفتم: «سلام علی...»
راننده گفت: «اشتباه گرفتيد!»
پرسيدم: «شما علی احمدی نيستيد؟»
راننده گفت: «نخير.»
به راننده نگاه كردم؛ ولی راننده نگاهم نمیكرد. روی داشبورد مقوايی بود كه روی آن نوشته بود «بزرگترين موفقيت زندگیام اين بوده كه با چشمهای خودم ببينم كه چطور فراموشم ميكنند! گابريل گارسيا ماركز.»
ديگر چيزی نگفتم؛ راننده هم چيزی نگفت. موقع پياده شدن كه كرايه را دادم بدون اينكه نگاهم كند گفت: «كرايه نمی خواد» و رفت.
تاكسی دور شد و گم شد و تمام شد.
🖊سروش صحت
😢2
ما موجوداتی از بین رفتنی و ناقص هستیم،
ما از اینکه مرگ برایمان اتفاق میافتد آگاهیم،
ولی حتی آن را جدی نمیگیریم،
بنابراین در کمال تعجب، زمانی که برای اشخاصی که از دست میدهیم، سوگواری میکنیم در حقیقت به حال خودمان هم سوگواری میکنیم.
برای چیزی که بودیم و حالا نیستیم، به حال خودمان چون میدانیم ما هم روزی از بین میرویم.
👤جوآن دیدیون
📚سال تفکر جادویی
#سرای_چامه
ما از اینکه مرگ برایمان اتفاق میافتد آگاهیم،
ولی حتی آن را جدی نمیگیریم،
بنابراین در کمال تعجب، زمانی که برای اشخاصی که از دست میدهیم، سوگواری میکنیم در حقیقت به حال خودمان هم سوگواری میکنیم.
برای چیزی که بودیم و حالا نیستیم، به حال خودمان چون میدانیم ما هم روزی از بین میرویم.
👤جوآن دیدیون
📚سال تفکر جادویی
#سرای_چامه
چرا بعضی روزها غمگین هستیم، اما دلیلش را نمیدانیم؟
بر اساس ِ یکی از افسانههای خیالانگیز، دلیلش این است: «انسانهایی هستند که میمیرند، اما کسی را ندارند که برایشان سوگواری کند؛ وظیفهٔ سوگواری برای این افراد، هر روز به صورت اتفاقی بر دوش یک نفر گذاشته میشود.»
و امروز نوبت شماست.
👤ابراهیم سلطانی
#سرای_چامه
بر اساس ِ یکی از افسانههای خیالانگیز، دلیلش این است: «انسانهایی هستند که میمیرند، اما کسی را ندارند که برایشان سوگواری کند؛ وظیفهٔ سوگواری برای این افراد، هر روز به صورت اتفاقی بر دوش یک نفر گذاشته میشود.»
و امروز نوبت شماست.
👤ابراهیم سلطانی
#سرای_چامه
تک درخت
اکبر گلپایگانی
ترانه #تک_درخت
خواننده #گلپا
شعر #همامیرافشار
آهنگ #اسدالله_ملک
🔺🔻🔺🔻🔺
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
خواننده #گلپا
شعر #همامیرافشار
آهنگ #اسدالله_ملک
🔺🔻🔺🔻🔺
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
و آدمی بزرگ میشود،
اما به مرور...
کم کم یاد میگیرد کاری به کار دنیا نداشتهباشد و به هر اتفاقی واکنش نشان ندهد، کم کم یاد میگیرد کمی سخت باشد و با هر کنایهای نرنجد و هر حرف و اشارهای را به خودش نگیرد.
یاد میگیرد فاصله بگیرد از آدمهایی که کنارشان آرامش ندارد و کسانی را نگه دارد که از شادی و موفقیت و آرامش او خوشحال میشوند، کسانی که کنار آنها آرام است و حال خوبی دارد.
کم کم یاد میگیرد کسی باشد که دوست دارد، نه کسی که دیگران از او انتظار دارند!
آدمی بزرگ میشود؛
آن هنگام که یاد میگیرد جهان از ذهن و قلب خودش شروع میشود و شروع میکند به دوست داشتن خودش، دیگر خودش را با کسی مقایسه نمیکند و تفاوتها را میپذیرد.
آن هنگام که آرامش، اولویت اولش میشود و تمام گامها و ارتباطات و اهدافش را بر اساس همان تنظیم میکند.
آدمی بزرگ میشود آن هنگام که یاد میگیرد خوب باشد بدون توقع و مهربانی کند بدون منت، که برای همه خوب بخواهد و آرامش جهان هیچکس را به هم نریزد.
آن هنگام که از جهان، چیز زیادی نخواهد، فقط بخواهد در جوار دلخوشیهای کوچک و سادهای که دارد، آرام باشد...
آدمی بزرگ میشود
اما به مرور...
#نرگسصرافیان_طوفان
#سرای_چامه
اما به مرور...
کم کم یاد میگیرد کاری به کار دنیا نداشتهباشد و به هر اتفاقی واکنش نشان ندهد، کم کم یاد میگیرد کمی سخت باشد و با هر کنایهای نرنجد و هر حرف و اشارهای را به خودش نگیرد.
یاد میگیرد فاصله بگیرد از آدمهایی که کنارشان آرامش ندارد و کسانی را نگه دارد که از شادی و موفقیت و آرامش او خوشحال میشوند، کسانی که کنار آنها آرام است و حال خوبی دارد.
کم کم یاد میگیرد کسی باشد که دوست دارد، نه کسی که دیگران از او انتظار دارند!
آدمی بزرگ میشود؛
آن هنگام که یاد میگیرد جهان از ذهن و قلب خودش شروع میشود و شروع میکند به دوست داشتن خودش، دیگر خودش را با کسی مقایسه نمیکند و تفاوتها را میپذیرد.
آن هنگام که آرامش، اولویت اولش میشود و تمام گامها و ارتباطات و اهدافش را بر اساس همان تنظیم میکند.
آدمی بزرگ میشود آن هنگام که یاد میگیرد خوب باشد بدون توقع و مهربانی کند بدون منت، که برای همه خوب بخواهد و آرامش جهان هیچکس را به هم نریزد.
آن هنگام که از جهان، چیز زیادی نخواهد، فقط بخواهد در جوار دلخوشیهای کوچک و سادهای که دارد، آرام باشد...
آدمی بزرگ میشود
اما به مرور...
#نرگسصرافیان_طوفان
#سرای_چامه
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیش از هر چیز برایت " عشق " آرزو میکنم و اینکه همپای دوست داشتنت، تو را دوست بدارند.
آرزو میکنم برای خودت و دیگران جایگزینناپذیر باشی. و در لحظات تلخ زندگیت، وقتی دیگر چیزی برایت باقی نمانده، بر پاهای خودت استوار بمانی.
فرصت نوازش حیوانی را هم برایت آرزو میکنم. اینکه به پرندهای غذا بدهی یا با آواز سرخوشش از خواب بیدار شوی.
آرزو میکنم یک بذر بکاری. هر چند کوچک و رویش را با آن همراه شوی.
و در نهایت آرزو میکنم آنانی که دوستشان داری جاودانه برایت بمانند.
اما اگر اینطور نشد
امیدوارم اشکهایت از روی تأسف یا احساس گناه برای ناگفتهها و ناکردههایت نباشد.
📚آرزوهای ویکتور هوگو
🍃
این یک دقیقه ویدیو از قصهی کریستین میگه. اهل رومانی؛ کسی که به قول خودش با افسردگی دست و پنجه نرم میکنه.
و ما آدمها چقدر دردها، قصهها و غصههای مشترک داریم...♥️✨
آرزو میکنم برای خودت و دیگران جایگزینناپذیر باشی. و در لحظات تلخ زندگیت، وقتی دیگر چیزی برایت باقی نمانده، بر پاهای خودت استوار بمانی.
فرصت نوازش حیوانی را هم برایت آرزو میکنم. اینکه به پرندهای غذا بدهی یا با آواز سرخوشش از خواب بیدار شوی.
آرزو میکنم یک بذر بکاری. هر چند کوچک و رویش را با آن همراه شوی.
و در نهایت آرزو میکنم آنانی که دوستشان داری جاودانه برایت بمانند.
اما اگر اینطور نشد
امیدوارم اشکهایت از روی تأسف یا احساس گناه برای ناگفتهها و ناکردههایت نباشد.
📚آرزوهای ویکتور هوگو
🍃
این یک دقیقه ویدیو از قصهی کریستین میگه. اهل رومانی؛ کسی که به قول خودش با افسردگی دست و پنجه نرم میکنه.
و ما آدمها چقدر دردها، قصهها و غصههای مشترک داریم...♥️✨
ما سالها پيش شادیهايمان را گم كرديم ميانِ روزمرگیهايمان، ميانِ مشغلههای پوچ، ميانِ كينه و نفرتهايمان، ميانِ بغضهايمان و حسهای ناشیانهمان...
و حالا سالهاست دنبال گمشدهی مفقودالاثری ميگرديم كه خودمان گمش كرديم و ميانِ تمامِ اين زير و رو كردنها خودمان را نيز فراموش كرديم و حالا گمشده شادی نيست... خودمانيم!
#ياسمن_مهديپور
#سرای_چامه
و حالا سالهاست دنبال گمشدهی مفقودالاثری ميگرديم كه خودمان گمش كرديم و ميانِ تمامِ اين زير و رو كردنها خودمان را نيز فراموش كرديم و حالا گمشده شادی نيست... خودمانيم!
#ياسمن_مهديپور
#سرای_چامه
بشنو ای دوست غزلخوانی صبح
که به صد شوق چنین می خواند:
« باز کن دیده که من آمده ام
کوله بارم غزل و شور و نواست
هدیه ام شادی و لبخند و صفاست
روی دستان من اینک خورشید
باز هم کرده طلوع
زیر یک چتر پر از نور ، سپید
نفسم عطر گل رازقی و یاسمن است
بوی سرمستی و بیداری و عطر چمن است
من خودِ صبحدمم
جامه ای بافته از نور مرا پیرهن است
دیده بگشای که من منتظرم
میهمانت شده ام
دست بر حلقه ام و پشت درم
باز کن در
که بگویم به تو یک بار دگر
همه ایام به کام
باد امروزت و هر روز بخیر
از غم ورنج به دور
غرق در نور و سرور»
#محسن_خانچی
#سرای_چامه
که به صد شوق چنین می خواند:
« باز کن دیده که من آمده ام
کوله بارم غزل و شور و نواست
هدیه ام شادی و لبخند و صفاست
روی دستان من اینک خورشید
باز هم کرده طلوع
زیر یک چتر پر از نور ، سپید
نفسم عطر گل رازقی و یاسمن است
بوی سرمستی و بیداری و عطر چمن است
من خودِ صبحدمم
جامه ای بافته از نور مرا پیرهن است
دیده بگشای که من منتظرم
میهمانت شده ام
دست بر حلقه ام و پشت درم
باز کن در
که بگویم به تو یک بار دگر
همه ایام به کام
باد امروزت و هر روز بخیر
از غم ورنج به دور
غرق در نور و سرور»
#محسن_خانچی
#سرای_چامه
چرچیل سیاستمدار بزرگ در کتاب خاطرات خود مینویسد:
زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم
روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه
جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند
و پول من را هم به زور از من گرفتند
وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان
قضیه را برای پدرم شرح دادم
پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و
گفت:
''من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم
واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری
فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد
ولی ظاهرا اشتباه میکردم
بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی''
چرچیل می نویسد
وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد
تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم
اول گفتم یکی یکی میتوانم از پس شان بر بیایم
آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را میرسم
اما بعد گفتم نه
آنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنند
ناگهان فکری به خاطرم رسید
سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم
وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم
آنها متوجه من نبودند
سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم
'' هی بچه ها صبر کنید'' بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم
آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند
و تشکر کردند
من گفتم چطور ست با هم دوست باشیم
بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم
معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده
پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم
به واسطه ی دوستی من و آنها
تا پایان سال همه از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی کرد با من بحث کند
روزی قضیه را به پدرم گفتم
پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت:
''آفرین نظرم نسبت به تو عوض شد
اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم
تو چه داشتی؟
یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان
عصبانی و انتقام جو
اما امروز تو چه داری؟!
یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست
جوان و قدرتمند
دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر...☕️
#سرای_چامه
زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم
روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه
جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند
و پول من را هم به زور از من گرفتند
وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان
قضیه را برای پدرم شرح دادم
پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و
گفت:
''من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم
واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری
فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد
ولی ظاهرا اشتباه میکردم
بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی''
چرچیل می نویسد
وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد
تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم
اول گفتم یکی یکی میتوانم از پس شان بر بیایم
آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را میرسم
اما بعد گفتم نه
آنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنند
ناگهان فکری به خاطرم رسید
سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم
وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم
آنها متوجه من نبودند
سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم
'' هی بچه ها صبر کنید'' بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم
آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند
و تشکر کردند
من گفتم چطور ست با هم دوست باشیم
بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم
معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده
پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم
به واسطه ی دوستی من و آنها
تا پایان سال همه از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی کرد با من بحث کند
روزی قضیه را به پدرم گفتم
پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت:
''آفرین نظرم نسبت به تو عوض شد
اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم
تو چه داشتی؟
یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان
عصبانی و انتقام جو
اما امروز تو چه داری؟!
یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست
جوان و قدرتمند
دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر...☕️
#سرای_چامه
👍1