دانتِس تمام مراحل بدبختی را که زندانیِ فراموش شدهای در زندان تحمل میکند، طی کرد. دعاهایی را که مادرش به او آموخته بود، به خاطر آورد، و برای آنها مفهومی یافت که سابقاً از آن آگاهی نداشت. زیرا برای یک انسان خوشبخت دعا کردن مفهومی ندارد، تا زمانی که رنج و درد پیش آید و این زبانِ باشکوه را که به کمک آن میتوان با خداوند سخن گفت، به انسان تیرهبخت بیاموزد.
#روزنگار، ۲۴ جولای، زادروز
#الکساندر_دوما
#سرای_چامه
#روزنگار، ۲۴ جولای، زادروز
#الکساندر_دوما
#سرای_چامه
👍1
💐🌹💐🌹💐🌹💐🌹
آدم ها...
آدم ها هدف نیستند، نمی شود تعیین شان کرد. وسیله نیستند، نمی شود از آنها استفاده کرد. طرح و برنامه نیستند، نمی شود آنها را ریخت. تصمیم نیستند، نمی شود آنها را گرفت. دارایی نیستند، نمی شود صاحبشان شد. مال و منال و ملک و املاک نیستند، نمی شود به نام زدشان.
آدم ها موسیقی اند، نواخته می شوند، ما فقط می توانیم آنها را بشنویم.
آدم ها قصه اند، روایت می شوند، ما فقط می توانیم بخوانیمشان.
آدم ها شعرند، سروده می شوند ما فقط می توانیم زمزمه شان کنیم.
اگر روزی دیدی که از دست آدم ها بسیار دلخوری، به این فکر کن که آدم ها را با چه چیزی اشتباه گرفته ای!
آدم ها را بشنو، بخوان، زمزمه شان کن و فراموش نکن که آنها موسیقی اند، قصه اند، شعرند...
#عرفان_نظر_آهاری
#حمید_نصیری
💐🌹💐💐🌹💐🌹
آدم ها...
آدم ها هدف نیستند، نمی شود تعیین شان کرد. وسیله نیستند، نمی شود از آنها استفاده کرد. طرح و برنامه نیستند، نمی شود آنها را ریخت. تصمیم نیستند، نمی شود آنها را گرفت. دارایی نیستند، نمی شود صاحبشان شد. مال و منال و ملک و املاک نیستند، نمی شود به نام زدشان.
آدم ها موسیقی اند، نواخته می شوند، ما فقط می توانیم آنها را بشنویم.
آدم ها قصه اند، روایت می شوند، ما فقط می توانیم بخوانیمشان.
آدم ها شعرند، سروده می شوند ما فقط می توانیم زمزمه شان کنیم.
اگر روزی دیدی که از دست آدم ها بسیار دلخوری، به این فکر کن که آدم ها را با چه چیزی اشتباه گرفته ای!
آدم ها را بشنو، بخوان، زمزمه شان کن و فراموش نکن که آنها موسیقی اند، قصه اند، شعرند...
#عرفان_نظر_آهاری
#حمید_نصیری
💐🌹💐💐🌹💐🌹
میپرسد
چرا اکثر آدمها توی ایران
راجع به سنشان راست نمیگویند!
جواب میدهم چه توقعی داری؟
راست بگویند؟!
وقتی مدام می شنوند که باید از سنشان خجالت بکشند!
خجالت بکشند و رنگ شاد نپوشند...
خجالت بکشند از سنشان و عاشق نشوند!
خجالت بکشند از سنشان و نرقصند
با صدای بلند نخندند
خجالت بکشند چون از آنها گذشته است و.....
نه
نترس دوست من،
هرگز برای هیچ چیز از تو نگذشته است
اگر به عشق نیاز داری عاشق شو
برقص
با صدای بلند قهقهه بزن
رنگهای شاد بپوش
تا وقتی زندهای،
هیچ چیز از تو نگذشته است
زندگی کن دوست من
و از عدد توی شناسنامهات هرگز خجالت نکش
چرا اکثر آدمها توی ایران
راجع به سنشان راست نمیگویند!
جواب میدهم چه توقعی داری؟
راست بگویند؟!
وقتی مدام می شنوند که باید از سنشان خجالت بکشند!
خجالت بکشند و رنگ شاد نپوشند...
خجالت بکشند از سنشان و عاشق نشوند!
خجالت بکشند از سنشان و نرقصند
با صدای بلند نخندند
خجالت بکشند چون از آنها گذشته است و.....
نه
نترس دوست من،
هرگز برای هیچ چیز از تو نگذشته است
اگر به عشق نیاز داری عاشق شو
برقص
با صدای بلند قهقهه بزن
رنگهای شاد بپوش
تا وقتی زندهای،
هیچ چیز از تو نگذشته است
زندگی کن دوست من
و از عدد توی شناسنامهات هرگز خجالت نکش
👍1
داری همچین دوستی؟
دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم
بگوید: خانه را ول کن! بگو من کی، کجا باشم؟
سید سعید صاحب علم
#سرای_چامه
دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم
بگوید: خانه را ول کن! بگو من کی، کجا باشم؟
سید سعید صاحب علم
#سرای_چامه
❤1
📚📚📚
قصه حسین کرد شبستری تعریف کردن!!
یکی از داستان های عامیانه بسیار مشهور زبان فارسی داستان "حسین کرد شبستری" است که متاسفانه نویسنده آن ناشناس است.
داستان کتاب همانگونه که از نامش مشخص می باشد در مورد پهلوانی خیالی بنام"حسین کرد" است، که درعهد صفویه زندگی میکرده و در ابتدا در خدمت یکی از پهلوانان به نام تبریز بوده ولی پس از اختلاف با همسر پهلوان به اصفهان میرود و جزو پهلوانان "شاه عباس اول" می شود.
با وجود تمام نکات مثبتی که این داستان دارد، ولی ایراد اصلی کتاب این است که، بیش از اندازه بلند است و سرشار از زیاده گویی های بیهوده می باشد.
در نتیجه خود نام کتاب به صورت یک مثل در زبان فارسی درآمده است، هر وقت کسی در یک گفتگو بیش از اندازه مطلبی را توضیح میدهد می گویند "قصه حسین کرد شبستری" تعریف میکنی، که کنایه از پرحرفی و اطناب در کلام است.
#سرای_چامه
قصه حسین کرد شبستری تعریف کردن!!
یکی از داستان های عامیانه بسیار مشهور زبان فارسی داستان "حسین کرد شبستری" است که متاسفانه نویسنده آن ناشناس است.
داستان کتاب همانگونه که از نامش مشخص می باشد در مورد پهلوانی خیالی بنام"حسین کرد" است، که درعهد صفویه زندگی میکرده و در ابتدا در خدمت یکی از پهلوانان به نام تبریز بوده ولی پس از اختلاف با همسر پهلوان به اصفهان میرود و جزو پهلوانان "شاه عباس اول" می شود.
با وجود تمام نکات مثبتی که این داستان دارد، ولی ایراد اصلی کتاب این است که، بیش از اندازه بلند است و سرشار از زیاده گویی های بیهوده می باشد.
در نتیجه خود نام کتاب به صورت یک مثل در زبان فارسی درآمده است، هر وقت کسی در یک گفتگو بیش از اندازه مطلبی را توضیح میدهد می گویند "قصه حسین کرد شبستری" تعریف میکنی، که کنایه از پرحرفی و اطناب در کلام است.
#سرای_چامه
میگویند در اوایل انقلاب فرانسه،سه نفر محكوم به اعدام با گیوتین شدند ، آنها عبارت بودند از روحانی ، وکیل دادگستری و فیزیک دان .
در هنگامه ی اعدام ، روحانی پیش قدم شد ، سرش را زیر گیوتین گذاشتند ،و از او سؤال شد : حرف آخرت چیه ؟ گفت : خدا ...خدا...خدا...او مرا نجات خواهد داد، وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند ، نزدیک گردن او متوقف شد. مردم تعجب کردند، و فریاد زدند: آزادش کنید!،خدا حرفش را زده! و به این ترتیب نجات یافت .
نوبت به وکیل دادگستری رسید ، از او سؤال شد: آخرین حرفی که می خواهی بگی چیست؟ گفت : من مثل روحانی خدا را نمی شناسم ولی درباره عدالت را بیشتر می دانم ، عدالت ...عدالت ...عدالت...گیوتین پایین رفت ،اما نزدیک گردنش ایستاد، مردم متعجب ، گفتند :آزادش کنید ، عدالت حرف خودش را زده! وکیل هم آزاد شد.
آخر کار نوبت فیزیکدان رسید ، سؤال شد ، آخرین حرفت را بزن ،گفت :من نه روحانیم که خدا را بشناسم و نه وکیلم که عدالت را بدانم ، اما من می دانم که روی طناب گیوتین گره ای است که مانع پایین آمدن تیغه می شود ...با نگاه دریافتند و گره را باز کردند، تیغ بران برگردن فیزیکدان فرود آمده و آنرا از تن جدا کرد.
گفته اند : لازم است گاهی دهانت را بسته نگاه داری، هر چند حقیقت را بدانی !
چه فرجام تلخی دارند آنان که به «گره ها» اشاره میکنند.
در هنگامه ی اعدام ، روحانی پیش قدم شد ، سرش را زیر گیوتین گذاشتند ،و از او سؤال شد : حرف آخرت چیه ؟ گفت : خدا ...خدا...خدا...او مرا نجات خواهد داد، وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند ، نزدیک گردن او متوقف شد. مردم تعجب کردند، و فریاد زدند: آزادش کنید!،خدا حرفش را زده! و به این ترتیب نجات یافت .
نوبت به وکیل دادگستری رسید ، از او سؤال شد: آخرین حرفی که می خواهی بگی چیست؟ گفت : من مثل روحانی خدا را نمی شناسم ولی درباره عدالت را بیشتر می دانم ، عدالت ...عدالت ...عدالت...گیوتین پایین رفت ،اما نزدیک گردنش ایستاد، مردم متعجب ، گفتند :آزادش کنید ، عدالت حرف خودش را زده! وکیل هم آزاد شد.
آخر کار نوبت فیزیکدان رسید ، سؤال شد ، آخرین حرفت را بزن ،گفت :من نه روحانیم که خدا را بشناسم و نه وکیلم که عدالت را بدانم ، اما من می دانم که روی طناب گیوتین گره ای است که مانع پایین آمدن تیغه می شود ...با نگاه دریافتند و گره را باز کردند، تیغ بران برگردن فیزیکدان فرود آمده و آنرا از تن جدا کرد.
گفته اند : لازم است گاهی دهانت را بسته نگاه داری، هر چند حقیقت را بدانی !
چه فرجام تلخی دارند آنان که به «گره ها» اشاره میکنند.
القاب برخی شهرهای ایران در دوران زندیه و قاجاریه:
دارالعلم : شیراز
دارالسلطنه : اصفهان
دارالخلافه : تهران
دارالعباد : یزد
دارالامان : کرمان
دارالمومنین : کاشان
دارالبرکت : مازندران
دارالمنفعت : گیلان
دارالحرب : آذربایجان
دارالشجاعه : کردستان
دارالشوکت: کرمانشاهان
دارالملک : همدان
دارالغرور : لرستان
📓منبع: کتاب "رستم التواریخ"
دارالعلم : شیراز
دارالسلطنه : اصفهان
دارالخلافه : تهران
دارالعباد : یزد
دارالامان : کرمان
دارالمومنین : کاشان
دارالبرکت : مازندران
دارالمنفعت : گیلان
دارالحرب : آذربایجان
دارالشجاعه : کردستان
دارالشوکت: کرمانشاهان
دارالملک : همدان
دارالغرور : لرستان
📓منبع: کتاب "رستم التواریخ"
#اندکی_تفکر
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت. استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد.
استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی ؟
شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد اما متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند.
استاد به شاگرد گفت: همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح نه...!
این همان حکایت ما ایرانی هاست. هممون تو جمع های خصوصی انتقاد میکنیم و همیشه شاکی هستیم. اما در جامعه و اجتماع به هیچ عنوان جرات انجام هیچ عملی را برای اصلاح نداریم. حتی اعمال غلط خودمون را اصلاح نمی کنیم.
#سرای_چامه
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت. استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد.
استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی ؟
شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد اما متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند.
استاد به شاگرد گفت: همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح نه...!
این همان حکایت ما ایرانی هاست. هممون تو جمع های خصوصی انتقاد میکنیم و همیشه شاکی هستیم. اما در جامعه و اجتماع به هیچ عنوان جرات انجام هیچ عملی را برای اصلاح نداریم. حتی اعمال غلط خودمون را اصلاح نمی کنیم.
#سرای_چامه
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺🔻🔺🔻🔺
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺🔻🔺🔻🔺
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺🔻🔺🔻🔺
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Audio
"گریهی لیلی"
🎻🎻🎻🎻
در خاطرات اسدالله ملک، نوازنده ماهر ویلون، خواندم که میگفت: من در اتاقم هر روز تمرین ویلون میکردم. بعد از مدتی دیدم دختر جوانی در اتاقش از خانه خودشون که روبروی اتاق کار من بود نشسته و معلومه که داره به صدای ساز من گوش میده؛ و روزهای بعد هم آن دختر جوان همان جا می نشست و من هم تمرین میکردم.
طولی نکشید که دلباخته اش شدم! و مشتاقتر و دلباخته پرشورتر از قبل تمرین میکردم و گاهی لبخند رضایتش را حس میکردم.
بعد از مدتی دیگر دختر نیامد.دلم سخت گرفت،
روز بعد هم پیداش نشد و روز بعد هم، دیگه انگار آب شده بود رفته بود تو زمین! دیگه طاقت نیاوردم پاشدم رفتم در خونهشون رو زدم و سراغ اون دختر رو گرفتم. گفتند:لیلی فوت کرد!
پرسیدم چرا...
گفتند: لیلی بیمار بود و از هر دو پا فلج!
اسدالله ملک میگه خشکم زد.
در این عالم نیروی درونش به جنبش در میاد و آرشه اش روی سیم های آماده ویلون میشینه، و شاهکاری توامان با گریههایش برای لیلیاش خلق میشه.
قصه لیلی تموم شد ولی شاهکاری خلق شد که اسدالله ملک اسمش را گذاشت:
#گریهی_لیلی
#موسیقی
#سرای_چامه
🎻🎻🎻🎻
در خاطرات اسدالله ملک، نوازنده ماهر ویلون، خواندم که میگفت: من در اتاقم هر روز تمرین ویلون میکردم. بعد از مدتی دیدم دختر جوانی در اتاقش از خانه خودشون که روبروی اتاق کار من بود نشسته و معلومه که داره به صدای ساز من گوش میده؛ و روزهای بعد هم آن دختر جوان همان جا می نشست و من هم تمرین میکردم.
طولی نکشید که دلباخته اش شدم! و مشتاقتر و دلباخته پرشورتر از قبل تمرین میکردم و گاهی لبخند رضایتش را حس میکردم.
بعد از مدتی دیگر دختر نیامد.دلم سخت گرفت،
روز بعد هم پیداش نشد و روز بعد هم، دیگه انگار آب شده بود رفته بود تو زمین! دیگه طاقت نیاوردم پاشدم رفتم در خونهشون رو زدم و سراغ اون دختر رو گرفتم. گفتند:لیلی فوت کرد!
پرسیدم چرا...
گفتند: لیلی بیمار بود و از هر دو پا فلج!
اسدالله ملک میگه خشکم زد.
در این عالم نیروی درونش به جنبش در میاد و آرشه اش روی سیم های آماده ویلون میشینه، و شاهکاری توامان با گریههایش برای لیلیاش خلق میشه.
قصه لیلی تموم شد ولی شاهکاری خلق شد که اسدالله ملک اسمش را گذاشت:
#گریهی_لیلی
#موسیقی
#سرای_چامه
😢1
آدم ها تمام نمیشوند
آدمها نیمه شب
با همه ی آنچه
در پسِ ذهن تو برایت باقی گذاشتهاند
به تو هجوم میآورند...
#هرتا_مولر
#سرای_چامه
آدمها نیمه شب
با همه ی آنچه
در پسِ ذهن تو برایت باقی گذاشتهاند
به تو هجوم میآورند...
#هرتا_مولر
#سرای_چامه
Leyla (Ft Arash)
Masih
و هر کسی
به اندازهی دلتنگی هایش...
درگیرِ شب است..!
#لیلا_مقربی
🔺🔻🔺🔻🔺
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
به اندازهی دلتنگی هایش...
درگیرِ شب است..!
#لیلا_مقربی
🔺🔻🔺🔻🔺
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔺🔻🔺🔻🔺
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همانا مردمان بندهی دنيا هستند
و دين ، لقلقهی زبان آنهاست.
دین را تنها برای تأمین نیازهای دنیای خویش میخواهند و چون به بلا آزموده شوند، چه اندکاند دینداران
امام حسین ( ع)
سلام بر وجود مبارکت❤️
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
و دين ، لقلقهی زبان آنهاست.
دین را تنها برای تأمین نیازهای دنیای خویش میخواهند و چون به بلا آزموده شوند، چه اندکاند دینداران
امام حسین ( ع)
سلام بر وجود مبارکت❤️
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
❤1
حسین(ع) میان دو استبداد
حسینابنعلی(ع) در شعر اقبال و خصوصا مثنوی "در معنی حریت اسلامیه و سر حادثه کربلا" نماد یک انسانِ آزادیخواه و شنوندهی صدایِ عشق است. کسیست که عملگراست و ویران میکند، تا آبادان کند. عاشق به دنبال سلطنت نیست، و استبدادی را از ریشه نمیکَند تا استبدادی دیگر را بنا کُند. درست مثل اکثریت مستبدان تاریخ. قماشی که با استبداد میجنگیدند، اما نه برایِ هوای سلامت. میجنگیدند، بلکه برای ظهور استبداد و مستبد تازهنفستری. برایِ تسخیر آن تاج و تختِ انسانیتسوزِ دهانپرکن، و برای برساختن و پیوستن به جمع "منعمان چربدیگ".
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای_چامه#🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
اما حسین(ع) به دنبال استبداد راهی نشد، و عزم سفر نکرد. او میخواست چرخهی معیوبِ تاریخ را قطع کند و مسیر آن را تغییر دهد. کدام چرخهی معیوب؟! چرخهی معیوب "رفتن استبدادی و آمدن استبدادی". او میخواست استبداد برود، تا آزادی سر برسد. شاخ دیکتاتورها بشکند، تا رهایی آغاز شود. او میخواست، اما نگذاشتند.
حسین(ع) در کربلا به شهادت رسید، اما مرزعهی استبدادستیزی او همچنان سبز و پر محصول است. او با موج خون خود، چمن ایجاد کرد و سکه هر مستبدی را از رونق انداخت. شما نگاه نکنید به آن تاج و تختها و خدم و حشمها؛ نگاه کنید به آبرویی که ندارند و شرافتی که نداشتند. و نیز به قباحتی که هر چه بزک میکند، باز زشت و پلشت است.
تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد
حسینابنعلی(ع) در شعر اقبال و خصوصا مثنوی "در معنی حریت اسلامیه و سر حادثه کربلا" نماد یک انسانِ آزادیخواه و شنوندهی صدایِ عشق است. کسیست که عملگراست و ویران میکند، تا آبادان کند. عاشق به دنبال سلطنت نیست، و استبدادی را از ریشه نمیکَند تا استبدادی دیگر را بنا کُند. درست مثل اکثریت مستبدان تاریخ. قماشی که با استبداد میجنگیدند، اما نه برایِ هوای سلامت. میجنگیدند، بلکه برای ظهور استبداد و مستبد تازهنفستری. برایِ تسخیر آن تاج و تختِ انسانیتسوزِ دهانپرکن، و برای برساختن و پیوستن به جمع "منعمان چربدیگ".
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای_چامه#🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
اما حسین(ع) به دنبال استبداد راهی نشد، و عزم سفر نکرد. او میخواست چرخهی معیوبِ تاریخ را قطع کند و مسیر آن را تغییر دهد. کدام چرخهی معیوب؟! چرخهی معیوب "رفتن استبدادی و آمدن استبدادی". او میخواست استبداد برود، تا آزادی سر برسد. شاخ دیکتاتورها بشکند، تا رهایی آغاز شود. او میخواست، اما نگذاشتند.
حسین(ع) در کربلا به شهادت رسید، اما مرزعهی استبدادستیزی او همچنان سبز و پر محصول است. او با موج خون خود، چمن ایجاد کرد و سکه هر مستبدی را از رونق انداخت. شما نگاه نکنید به آن تاج و تختها و خدم و حشمها؛ نگاه کنید به آبرویی که ندارند و شرافتی که نداشتند. و نیز به قباحتی که هر چه بزک میکند، باز زشت و پلشت است.
تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد