✳️حسین بن منصور حلاج
قسمت سوم :
ماجرای دار زدنش :
کشته شدن منصور در عین حال یکی از غمگین ترین و مشهور ترین پیام اسرار را در تاریخ عرفان دارد.
بعد از اینکه وی را برای دار زدن آماده کردند به نقل از کتاب تذکره اولیا عطار نیشابوری و نامه مریدش احمد بن فاتک بیان می کند :
یک روز قبل از آن ، منادی در شهر می گشت و مردم را به تماشای اعدام حلاج می خواند ....
وقتی بانگ منادی برخاست انعکاس صدای او حلقه ذکر صوفیان را به هم زد.
"شبلی " به زاری فریاد برداشت و آن صوفی دیگر با ناخرسندی سرش را پائین انداخت.
صوفیان دیگر که از سالها پیش حلاج را با خشونت و سردی از حلقه یاران خود رانده بودند ، حالی شبیه به مردم پشیمان داشتند....
صدای منادی دور شد و جمعیت صوفیان پراکنده گشتند.
در همان هنگام بانگ یک کودک خردسال ، از پشت دیوار مسجد به گوش می رسید-
و شعر معروف حلاج را می خواند:
- یاران مرا بکشید.
حیات برای من مرگ است.
مرگ برایم حیات است...
صدای صوفیان از درون مسجد با صدای گریه آلود به آهنگ او جواب می داد:
- آن که من دوستش دارم "من "است.
ما دو جانیم در یک تن...
... آن روز که او را دست بسته و درحالی که زنجیر گرانی برگردن داشت در باب الطاق به پای دار آوردند هیچ نشان ترس ، هیچ علامت پشیمانی در رفتار و کردار او دیده نشد
وقتی منصور نزدیک دار رسید از شبلی ، که آنجا ایستاده بود و غرق اشک و آه بود، درخواست تا سجده خود را برای وی روی به قبله بگستراند.
بعد منصور با آرامش ، نماز خواند ، مناجات کرد ، کُشندگان خود را دعا کرد و بخشود.
سپس شادمانه و بی هیچ ترس و تزلزل بر پله هایی که او را به بالای دار می برد قدم نهاد...
پس حسین را ببردند تا بر دار کنند.
صدهزار آدم جمع شدند .
درویشی در میان آدم ها از میان آمد و از حسین پرسید که عشق چیست ؟
گفت :
"امروز ، فردا و پس فردا بینی!
آن روز بکُشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند ، یعنی عشق این است ».
پس در راه که می رفت می خرامید ، دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند و زنجیر سنگین بر دست و پاو گردنش ، گفتند :
این خرامیدن چیست ؟
گفت :
« زیرا به قربانگاه می روم»
چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد.
گفتند:
این چیست ؟
گفت :
« معراج مردان سردار است.»
پس همه مریدان وی گفتند:
"چه گویی در ما که مریدانیم و اینها مُنکرند و تو را سنگ خواهند زد؟"
گفت :
"ایشان را دو ثواب است و شما را یکی ؛
از آن که شما را به من حُسن ظنّی بیشتر نیست ولی آنهایی که سنگ می زنند بخاطر اعتقاد به توحید و یگانگی خدا به من سنگ می زنند و توحید در شرع از اصول هست اما حُسن ظن فرع است!".
همه کس بدو سنگ می انداختند؛
اما شبلی به او گِلی انداخت ،
« حسین منصور » آهی کرد .
گفتند:
از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛
از گِلی آه کردن چه معنی است؟
گفت :
« از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ؛
از او آه می کشم که او می داند که نمی باید اندازد»
پس دست حسین حلاج را جدا کردند خنده ای زد !
بعد پاهایش را بریدند و باز تبسمی کرد ، گفت :
" بدین پای سفر خاکی می کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید ".»
پس او دست بریده خون آلود بر روی صورت مالید تا هر دو ساعدش را خون آلود کرد ، گفتند :
چرا کردی ؟
گفت :
"چون خون بسیار از من برفت و می دانم که رویم زرد شده است.
شما پندارید که زردی من از ترس است.
خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ( سرخاب ) مردان خون ایشان است!!»
از وی پرسیدند
"اگر روی به خون سرخ کرد چرا ساعد را خون آلودی؟
گفت:
« وضو سازم »
گفتند:
چه وضو ؟
گفت :
در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیاید الّا به خون .
پس چشمایش را در آوردند.
قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند ، سپس گوش و بینی وی را بریدند و با شعر گفت:
در سراسر زمین جای آرام می جستم؛
ولی برای من، در زمین، جای آرامی نیست
روزگار را چشیدم و او هم مرا چشید؛
طعم آن تلخ و شیرین بود ،گاهی این و گاهی اندر پی آرزوهایم بودم ولی مرا بَرده کردند
آه! اگر به قضا رضا داده بودم، آزاد بودم.
سپس به نقطه ای دورتر نظر انداخت و حالتی از شوق و هیجان در امواج صورتش ظاهر شد.
هیچ کس ندانست که او در آن لحظه به چه می اندیشد.
چون در همان لحظه بود که زبانش را بریدند و هنگام نماز شام ، شمشیر جلاد - ابوالحارث سیاف خلیفه - سرش را از تن فرو افکند.
صدای فریاد از جمع برخاست.
شبلی خروش برداشت و جامه اش را چاک زد.
یک صوفی دیگر از شدت تاثیر بیهوش شد و زیر دست و پای جمع افتاد.
ادامه دارد ...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
قسمت سوم :
ماجرای دار زدنش :
کشته شدن منصور در عین حال یکی از غمگین ترین و مشهور ترین پیام اسرار را در تاریخ عرفان دارد.
بعد از اینکه وی را برای دار زدن آماده کردند به نقل از کتاب تذکره اولیا عطار نیشابوری و نامه مریدش احمد بن فاتک بیان می کند :
یک روز قبل از آن ، منادی در شهر می گشت و مردم را به تماشای اعدام حلاج می خواند ....
وقتی بانگ منادی برخاست انعکاس صدای او حلقه ذکر صوفیان را به هم زد.
"شبلی " به زاری فریاد برداشت و آن صوفی دیگر با ناخرسندی سرش را پائین انداخت.
صوفیان دیگر که از سالها پیش حلاج را با خشونت و سردی از حلقه یاران خود رانده بودند ، حالی شبیه به مردم پشیمان داشتند....
صدای منادی دور شد و جمعیت صوفیان پراکنده گشتند.
در همان هنگام بانگ یک کودک خردسال ، از پشت دیوار مسجد به گوش می رسید-
و شعر معروف حلاج را می خواند:
- یاران مرا بکشید.
حیات برای من مرگ است.
مرگ برایم حیات است...
صدای صوفیان از درون مسجد با صدای گریه آلود به آهنگ او جواب می داد:
- آن که من دوستش دارم "من "است.
ما دو جانیم در یک تن...
... آن روز که او را دست بسته و درحالی که زنجیر گرانی برگردن داشت در باب الطاق به پای دار آوردند هیچ نشان ترس ، هیچ علامت پشیمانی در رفتار و کردار او دیده نشد
وقتی منصور نزدیک دار رسید از شبلی ، که آنجا ایستاده بود و غرق اشک و آه بود، درخواست تا سجده خود را برای وی روی به قبله بگستراند.
بعد منصور با آرامش ، نماز خواند ، مناجات کرد ، کُشندگان خود را دعا کرد و بخشود.
سپس شادمانه و بی هیچ ترس و تزلزل بر پله هایی که او را به بالای دار می برد قدم نهاد...
پس حسین را ببردند تا بر دار کنند.
صدهزار آدم جمع شدند .
درویشی در میان آدم ها از میان آمد و از حسین پرسید که عشق چیست ؟
گفت :
"امروز ، فردا و پس فردا بینی!
آن روز بکُشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند ، یعنی عشق این است ».
پس در راه که می رفت می خرامید ، دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند و زنجیر سنگین بر دست و پاو گردنش ، گفتند :
این خرامیدن چیست ؟
گفت :
« زیرا به قربانگاه می روم»
چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد.
گفتند:
این چیست ؟
گفت :
« معراج مردان سردار است.»
پس همه مریدان وی گفتند:
"چه گویی در ما که مریدانیم و اینها مُنکرند و تو را سنگ خواهند زد؟"
گفت :
"ایشان را دو ثواب است و شما را یکی ؛
از آن که شما را به من حُسن ظنّی بیشتر نیست ولی آنهایی که سنگ می زنند بخاطر اعتقاد به توحید و یگانگی خدا به من سنگ می زنند و توحید در شرع از اصول هست اما حُسن ظن فرع است!".
همه کس بدو سنگ می انداختند؛
اما شبلی به او گِلی انداخت ،
« حسین منصور » آهی کرد .
گفتند:
از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛
از گِلی آه کردن چه معنی است؟
گفت :
« از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ؛
از او آه می کشم که او می داند که نمی باید اندازد»
پس دست حسین حلاج را جدا کردند خنده ای زد !
بعد پاهایش را بریدند و باز تبسمی کرد ، گفت :
" بدین پای سفر خاکی می کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید ".»
پس او دست بریده خون آلود بر روی صورت مالید تا هر دو ساعدش را خون آلود کرد ، گفتند :
چرا کردی ؟
گفت :
"چون خون بسیار از من برفت و می دانم که رویم زرد شده است.
شما پندارید که زردی من از ترس است.
خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ( سرخاب ) مردان خون ایشان است!!»
از وی پرسیدند
"اگر روی به خون سرخ کرد چرا ساعد را خون آلودی؟
گفت:
« وضو سازم »
گفتند:
چه وضو ؟
گفت :
در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیاید الّا به خون .
پس چشمایش را در آوردند.
قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند ، سپس گوش و بینی وی را بریدند و با شعر گفت:
در سراسر زمین جای آرام می جستم؛
ولی برای من، در زمین، جای آرامی نیست
روزگار را چشیدم و او هم مرا چشید؛
طعم آن تلخ و شیرین بود ،گاهی این و گاهی اندر پی آرزوهایم بودم ولی مرا بَرده کردند
آه! اگر به قضا رضا داده بودم، آزاد بودم.
سپس به نقطه ای دورتر نظر انداخت و حالتی از شوق و هیجان در امواج صورتش ظاهر شد.
هیچ کس ندانست که او در آن لحظه به چه می اندیشد.
چون در همان لحظه بود که زبانش را بریدند و هنگام نماز شام ، شمشیر جلاد - ابوالحارث سیاف خلیفه - سرش را از تن فرو افکند.
صدای فریاد از جمع برخاست.
شبلی خروش برداشت و جامه اش را چاک زد.
یک صوفی دیگر از شدت تاثیر بیهوش شد و زیر دست و پای جمع افتاد.
ادامه دارد ...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
✳️ماجرای حلاج
قسمت چهارم
خواهر حلاج (حنونه) با سر و موی گشاده در بین جمع مبهوت و دیوانه وار ایستاده بود -
نه فریاد می کرد ، نه اشک می ریخت.
پیرمردی در بین جمعیت به او در پیچید که چرا روی و موی خود را نمی پوشاند.
زن بینوا به سرش فریاد کشید:
که من در اینجا مردی نمی بینم.
در همه شهر یک نیمه مرد بود که آنک در بالای دار است.
👌👍👍👍
صدای حمد-پسر حلاج- برخاست.:
نیم مرد ، کدام است؟
مرد از آن کس که تا پای جان بر سر حرف خود ایستاد تمام تر می تواند بود؟
زن که از شدّت اندوه، فریاد زد:
اگر تمام مرد بود سرّی را که به او سپرده بودند پیش خلق فاش نمی کرد ، اگر تمام مرد بود جلو می افتاد و دنیای فرعون را بر سر او خراب می کرد.
اگر تمام مرد بود...
از شدت گریه ادامه نداد.
وقتی پیکر بیجانش را مُثله نیز کرده بودند آتش زدند در بین دوستدارانش چه کسی بود که در همان لحظه ها با چشم خود دیده بود وقتی خاکسترش در رود دجله فرو می ریخت از هر موج، ندای الله برمی آمد؟
ماجرای قتل او تماشاچیان را به شدت متاثر ساخت.
کودک خردسالی که آنجا در بین جمعیت بود بی اختیار خود را به آتش انداخت و سوخت.
گویند که زمانی که خاکسترش را در دجله ریختند روزهای بعد چنان آب دجله خروشان و بالا آمد که بیم سیل آمدن در شهر های اطراف می رفت.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه #
┗━━━━━━━━┛
بایزید بسطامی گفت :
چون او را دار زدند ؛ دنیا بر من تنگ آمد .
برای دلداری خویش شب تاسحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم .
چون سحر شد و هنگام نماز صبح هاتفی ازآسمان ندا داد . که ای بایزید از خود چه می پرسی ؟
پاسخ دادم :
چرا با او چنین کردی؟
باز ندا آمد :
او را سِرّی از اسرار خود بازگو کردیم . تاب نیاورد و فاش کرد .
پس عاقبت کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.
👍👍👍👍
حافظ که در باب منصور فرمود :
آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
با ما همراه باشید 👇
https://t.me/httpsCAme
#سرای چامه
قسمت چهارم
خواهر حلاج (حنونه) با سر و موی گشاده در بین جمع مبهوت و دیوانه وار ایستاده بود -
نه فریاد می کرد ، نه اشک می ریخت.
پیرمردی در بین جمعیت به او در پیچید که چرا روی و موی خود را نمی پوشاند.
زن بینوا به سرش فریاد کشید:
که من در اینجا مردی نمی بینم.
در همه شهر یک نیمه مرد بود که آنک در بالای دار است.
👌👍👍👍
صدای حمد-پسر حلاج- برخاست.:
نیم مرد ، کدام است؟
مرد از آن کس که تا پای جان بر سر حرف خود ایستاد تمام تر می تواند بود؟
زن که از شدّت اندوه، فریاد زد:
اگر تمام مرد بود سرّی را که به او سپرده بودند پیش خلق فاش نمی کرد ، اگر تمام مرد بود جلو می افتاد و دنیای فرعون را بر سر او خراب می کرد.
اگر تمام مرد بود...
از شدت گریه ادامه نداد.
وقتی پیکر بیجانش را مُثله نیز کرده بودند آتش زدند در بین دوستدارانش چه کسی بود که در همان لحظه ها با چشم خود دیده بود وقتی خاکسترش در رود دجله فرو می ریخت از هر موج، ندای الله برمی آمد؟
ماجرای قتل او تماشاچیان را به شدت متاثر ساخت.
کودک خردسالی که آنجا در بین جمعیت بود بی اختیار خود را به آتش انداخت و سوخت.
گویند که زمانی که خاکسترش را در دجله ریختند روزهای بعد چنان آب دجله خروشان و بالا آمد که بیم سیل آمدن در شهر های اطراف می رفت.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه #
┗━━━━━━━━┛
بایزید بسطامی گفت :
چون او را دار زدند ؛ دنیا بر من تنگ آمد .
برای دلداری خویش شب تاسحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم .
چون سحر شد و هنگام نماز صبح هاتفی ازآسمان ندا داد . که ای بایزید از خود چه می پرسی ؟
پاسخ دادم :
چرا با او چنین کردی؟
باز ندا آمد :
او را سِرّی از اسرار خود بازگو کردیم . تاب نیاورد و فاش کرد .
پس عاقبت کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.
👍👍👍👍
حافظ که در باب منصور فرمود :
آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
با ما همراه باشید 👇
https://t.me/httpsCAme
#سرای چامه
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
✳️ماجرای حلاج :
قسمت پنجم :
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋
┗━━━━━━━━┛
بعد از مرگ حلاج کتابفروشان را دسته جمعی احضار کردند و سوگند دادند که کتاب های حلاج را نه بفروشند و نه خریداری کنند.
هنوزم کسانی هستند که او را درک نکرده اند و به راستی راز "اناالحق " گفتن حلاج چه بود؟
چرا حلاج می گفت :
اناالحق (من خدا هستم )
چه بود که آن مرد خردمند را به چنان اطمینانی رسانده بود که وقتی تک تک اعضای بدنش را جدا می کردند با تبسم و لبخند دیگران را متحیر کرده بود؟
استاد شفیعی کدکنی در شعری زیبا در خطاب به منصور می گوید :
در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند ؟
بی شک هنوزم نام حلاج لرزه بر اندام دروغ گویان پیر دنیا پرست و شکم پرستان می اندازد.
شاعران و عارفان بی شماری در باب وی شعرهایی گفتند و سخن ها آوردند اما اون بی شک خود را از اشکال فیزیکی خداوند در روی زمین می دانست و این یکی از اندیشه های پایه در عرفان است.
به قول یداله رویای :
بشر امروز باید از حلاج متشکر باشد که در برابر "هو" لا گذاشته است.
یازده قرن از او می گذرد و هنوز بشر کودن گرفتار و هم "هو" است.
همه به جستجوی هویت خود هستند و در این جستجو به جان هم افتاده اند:
هویت های قومی، هویت های مذهبی، هویت های فرهنگی و ملّی شان را به رخ هم می کشند.
در شرق و در غرب، و غرب و شرق، همه به جان هم افتاده اند تا از "تعلق" بربریت بسازند.
هویت ما در لائیت ماست، باید این سخن حلاج را بتوانیم درک کنیم.
ما باید بتوانیم خودمان را حذف کنیم، در خودِ دیگری.
خود را در غیر خود حذف کنیم، و یاد بگیریم که در خود به جای اینکه به دنبال کشف "هو " باشیم به دنبال کشف او باشیم.
و او "دیگری" است.
حلاج برای همین ایدئولوژی انسانی اش بالای دار رفت، ایده ای که همه ی ایدئولوی های دیگر را پشت سر می گذارد.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه#
┗━━━━━━━━┛
شاید هیچ کس به شسته و رُفتگی عطار این راز بزرگ را در یک بیت نگفته باشد:
تو مباش اصلا ، کمال این است و بس
تو ، زتو ، گُم شو ، وصال این است بس
مولانا در مثنوی خویش بارها فریاد می زند که ای بشر برای رهایی از تیرگی ها و بدبختی های دنیا باید از هویت خود رها شوید .
این هویت ماست که نفس ما را مانند اژدهایی خون آشام ساخته و برای او یک شخصیت ساخته و مدام در برابر عشق گردن فرازی می کند.
https://t.me/httpsCAme
سرای چامه
قسمت پنجم :
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه 🦋
┗━━━━━━━━┛
بعد از مرگ حلاج کتابفروشان را دسته جمعی احضار کردند و سوگند دادند که کتاب های حلاج را نه بفروشند و نه خریداری کنند.
هنوزم کسانی هستند که او را درک نکرده اند و به راستی راز "اناالحق " گفتن حلاج چه بود؟
چرا حلاج می گفت :
اناالحق (من خدا هستم )
چه بود که آن مرد خردمند را به چنان اطمینانی رسانده بود که وقتی تک تک اعضای بدنش را جدا می کردند با تبسم و لبخند دیگران را متحیر کرده بود؟
استاد شفیعی کدکنی در شعری زیبا در خطاب به منصور می گوید :
در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند ؟
بی شک هنوزم نام حلاج لرزه بر اندام دروغ گویان پیر دنیا پرست و شکم پرستان می اندازد.
شاعران و عارفان بی شماری در باب وی شعرهایی گفتند و سخن ها آوردند اما اون بی شک خود را از اشکال فیزیکی خداوند در روی زمین می دانست و این یکی از اندیشه های پایه در عرفان است.
به قول یداله رویای :
بشر امروز باید از حلاج متشکر باشد که در برابر "هو" لا گذاشته است.
یازده قرن از او می گذرد و هنوز بشر کودن گرفتار و هم "هو" است.
همه به جستجوی هویت خود هستند و در این جستجو به جان هم افتاده اند:
هویت های قومی، هویت های مذهبی، هویت های فرهنگی و ملّی شان را به رخ هم می کشند.
در شرق و در غرب، و غرب و شرق، همه به جان هم افتاده اند تا از "تعلق" بربریت بسازند.
هویت ما در لائیت ماست، باید این سخن حلاج را بتوانیم درک کنیم.
ما باید بتوانیم خودمان را حذف کنیم، در خودِ دیگری.
خود را در غیر خود حذف کنیم، و یاد بگیریم که در خود به جای اینکه به دنبال کشف "هو " باشیم به دنبال کشف او باشیم.
و او "دیگری" است.
حلاج برای همین ایدئولوژی انسانی اش بالای دار رفت، ایده ای که همه ی ایدئولوی های دیگر را پشت سر می گذارد.
َ┏━━━━━━━━┓
🆔️سرای چامه#
┗━━━━━━━━┛
شاید هیچ کس به شسته و رُفتگی عطار این راز بزرگ را در یک بیت نگفته باشد:
تو مباش اصلا ، کمال این است و بس
تو ، زتو ، گُم شو ، وصال این است بس
مولانا در مثنوی خویش بارها فریاد می زند که ای بشر برای رهایی از تیرگی ها و بدبختی های دنیا باید از هویت خود رها شوید .
این هویت ماست که نفس ما را مانند اژدهایی خون آشام ساخته و برای او یک شخصیت ساخته و مدام در برابر عشق گردن فرازی می کند.
https://t.me/httpsCAme
سرای چامه
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
آهنگ تو خدای منی
@Abasmanesh_t
#آهنگ
#تو_خدای_منی
🌺☘🌺☘🌺☘
توصیه میکنم حتما گوش بدید😍
#خدایا_عاشقتم
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
#تو_خدای_منی
🌺☘🌺☘🌺☘
توصیه میکنم حتما گوش بدید😍
#خدایا_عاشقتم
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
❤1
"انا الحَق" تواضعی عظیم باشد
زیرا آن که می گوید " من عبد خدایم" دو وجود را اثبات می کند
یکی خود را، و یکی خدا را...
اما آن که " اَنالحَقّ" می گوید، خود را عدم کرد به باد داده، میگوید " اَنالحَقّ " یعنی " من نیستم
همه اوست، جز خدا را هستی نیست
من به کلّی عدم محضم و هیچم.
این است که مردم فهم نمی کنند، این که مردی بندگی کند برای خدا "حِسبه لِلّهِ" آخر، بندگی او در میان است
اگر چه آن بندگی برای خداست، اما او خود را می بیند و فعل خود را می بیند و خدای را می بیند،
ولی او غرق آب نباشد
غرق آب آن کس باشد که درو هیچ جنبشی و فعلی نماند
اما جنبش های او جنبش آب باشد
حضرت مولانا
فیه مافیه
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
زیرا آن که می گوید " من عبد خدایم" دو وجود را اثبات می کند
یکی خود را، و یکی خدا را...
اما آن که " اَنالحَقّ" می گوید، خود را عدم کرد به باد داده، میگوید " اَنالحَقّ " یعنی " من نیستم
همه اوست، جز خدا را هستی نیست
من به کلّی عدم محضم و هیچم.
این است که مردم فهم نمی کنند، این که مردی بندگی کند برای خدا "حِسبه لِلّهِ" آخر، بندگی او در میان است
اگر چه آن بندگی برای خداست، اما او خود را می بیند و فعل خود را می بیند و خدای را می بیند،
ولی او غرق آب نباشد
غرق آب آن کس باشد که درو هیچ جنبشی و فعلی نماند
اما جنبش های او جنبش آب باشد
حضرت مولانا
فیه مافیه
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
♥️
من عاشقی را
از خدا یاد گرفتم
همان لحظه که گفت:
" صد بار اگر توبه شکستی بازآ " ...
علی قاضی نظام
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
♥️
من عاشقی را
از خدا یاد گرفتم
همان لحظه که گفت:
" صد بار اگر توبه شکستی بازآ " ...
علی قاضی نظام
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
صبح است...
بیا دلی به دریا بزنیم...
در گوش سپیده لب به نجوا بزنیم
صبح است...
بیا برای مستانه شدن
بر عضه و غم دست به حاشا بزنیم...
درود بر شما
سلام روزتون بخیر☕️
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
بیا دلی به دریا بزنیم...
در گوش سپیده لب به نجوا بزنیم
صبح است...
بیا برای مستانه شدن
بر عضه و غم دست به حاشا بزنیم...
درود بر شما
سلام روزتون بخیر☕️
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
Telegram
سرای چامه (شعر)
از این سرای زشت
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
پناه میبرم به شعر!📓🍃🌸🌼🌷🍂
انگیزه صبح...
انگیزه صبح...
صبح تون زیبا🥰
#رادیو_مرسی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
#رادیو_مرسی
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گر قرب خدا
میطلبی دلجو باش
وندر پس و پیش
خلق نیکوگو باش
خواهی که چو صبح
صادقالقول شوی
خورشید صفت با
همه کس یک رو باش
#ابوسعید_ابوالخیر
#روزتون_قشنگ........
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
میطلبی دلجو باش
وندر پس و پیش
خلق نیکوگو باش
خواهی که چو صبح
صادقالقول شوی
خورشید صفت با
همه کس یک رو باش
#ابوسعید_ابوالخیر
#روزتون_قشنگ........
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
وقتی در پذیرشِ کامل آنچه که هست زندگی کردی، این پایان تمام سختیها در زندگی تو است.
قدرت ایجاد یک آینده بهتر در این لحظه حاضر نهفته است.
تو با ایجاد یک حال حاضرِ خوب است که یک آینده خوب میسازی.
هر چه که این لحظه حاضر در خود دارد، آن را چنان بپذیر که گویی خودت انتخابش کرده بودی.
به جای اینکه بپرسی: من از زندگی چه می خواهم؟
سوال قدرتمندتر این است: زندگی از من چه می خواهد؟
اکهارت_تول🌹
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
قدرت ایجاد یک آینده بهتر در این لحظه حاضر نهفته است.
تو با ایجاد یک حال حاضرِ خوب است که یک آینده خوب میسازی.
هر چه که این لحظه حاضر در خود دارد، آن را چنان بپذیر که گویی خودت انتخابش کرده بودی.
به جای اینکه بپرسی: من از زندگی چه می خواهم؟
سوال قدرتمندتر این است: زندگی از من چه می خواهد؟
اکهارت_تول🌹
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام بر کسانی که
تکیه گاه افراد بسیاری بودند
اما در تنهایی خود
هیچ تکیه گاهی جز تنهایی نداشتند.
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
تکیه گاه افراد بسیاری بودند
اما در تنهایی خود
هیچ تکیه گاهی جز تنهایی نداشتند.
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
زبان نگاه
پرواز هماے
روزگارے شد و کس مردِ رهِ عشق ندید
حالیا چشمِ جهانے نگرانِ من و توست
هوشنگ ابتهاج
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
حالیا چشمِ جهانے نگرانِ من و توست
هوشنگ ابتهاج
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
غم به شما عمق می دهد و شادی ارتفاع.
غم ریشههایتان را گسترده میکند
و شادی شاخههایتان را.
شادی مثل درختی است که
به سمت آسمان می رود،
و غم مانند ریشههایی که
تا بطن زمین پایین می روند.
هر دو مورد نیازند،
و هر چه درختی بلندتر شود،
همزمان ریشههایش عمیق تر می شوند.
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
غم ریشههایتان را گسترده میکند
و شادی شاخههایتان را.
شادی مثل درختی است که
به سمت آسمان می رود،
و غم مانند ریشههایی که
تا بطن زمین پایین می روند.
هر دو مورد نیازند،
و هر چه درختی بلندتر شود،
همزمان ریشههایش عمیق تر می شوند.
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
خدا با ماست
ابی
♡♥️♡
خدا با ماست،
از چیزی نمیترسم...
من این روزا یه حالِ ديگهای دارم
جهانِ من لباسِ تازه میپوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم،
چون که
خدا با ما نشسته چای مینوشه...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
خدا با ماست،
از چیزی نمیترسم...
من این روزا یه حالِ ديگهای دارم
جهانِ من لباسِ تازه میپوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم،
چون که
خدا با ما نشسته چای مینوشه...
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
وقتے شنیدے کسی
در گوشه اے از جهان میمیرد
افتاده تر باش
وقتے دیدے کودکی
در گوشهء خیابانی از سرما میلرزد
مهربانتر باش
وقتے آدمهاے محتاج را دیدی
بخشنده تر باش
زیرا
دنیا خیلے زود تمام میشود!☕️
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme
در گوشه اے از جهان میمیرد
افتاده تر باش
وقتے دیدے کودکی
در گوشهء خیابانی از سرما میلرزد
مهربانتر باش
وقتے آدمهاے محتاج را دیدی
بخشنده تر باش
زیرا
دنیا خیلے زود تمام میشود!☕️
َ┏━━━━━━━━
🆔️ سرای چامه 🦋🦋🦋
┗━━━━━━━━┛
https://t.me/httpsCAme