به یاد ناصر تقوایی
در آغاز دهه هفتاد خورشیدی بود که ناصر تقوایی نظرش را صریح و بی پروا درباره ی مقوله حجاب در سینمای ایران بیان کرد. از دید وی هیچ معنایی نداشت که وقتی یک زن و شوهر در فیلم زیر یک سقف زندگی می کنند ، زن حجاب بر سر داشته باشد. در دورانی که کمتر کسی جرات ابراز چنین نظراتی را داشت ، تقوایی بلافاصله آماج حملات تندروها قرار گرفت و کار به جایی رسید که حتی یکی از ورزشی نویسان در مجله کیهان ورزشی به وی تاخت. سنگ اندازی ها و مانع تراشی ها که پیش از این هم او را آزرده بود از همین نقطه شدت بیشتری گرفت، و تقوایی تا پایان عمر فقط موفق به ساختن یک فیلم بلند دیگر شد (کاغذ بی خط سال ۱۳۸۰). با این حال او هرگز برای فیلم ساختن تن به سازش نداد. آزادگی و پایبندی اش به اصول شخصی از صفات برجسته وی بود. از این رو فهرست آثاری که از خود به یادگار گذاشت کوتاه اما بغایت ارزشمند و با کیفیت است:
سیزده مستند ، یک فیلم کوتاه داستانی، شش فیلم بلند سینمایی و یک اپیزود(کشتی یونانی از قصه های کیش) و یک مجموعه تلویزیونی.
تقوایی که داستان نویسی چیره دست بود( مجموعه تابستان همانسال ۱۳۴۷ ) بواسطه آشنایی اش با ادبیات ، بهترین اقتباس های سینمایی را از آثار ادبی انجام داد و از این حیث جایگاهی رفیع در تاریخ سینمای ایران دارد.
اولین فیلم بلندش ، آرامش در حضور دیگران(۱۳۴۹) اقتباسی است از داستانی به همین نام در مجموعه "واهمه های بی نان و نشان" اثر غلامحسین ساعدی. داستانی درباره معضلات و چالش های زندگی طبقه متوسط و روشنفکر جامعه ایران. تقوایی لایه های درونی داستان، روابط پیچیده و جنبه های روانشناختی شخصیت ها را به خوبی دراماتیزه کرد. صحنه هایی که وی به داستان افزود حاصل درک و شناخت عمیق او از سینما و ادبیات بود؛ مانند سکانس سان دید سرهنگ ( اکبر مشکین) از درختان خیابان. یا صحنه ی عشق بازی بدون احساس و سریع نراقی و مه لقا. و مکث روی نمایی از شیر باز آب ، هنگامی که منیژه ( ثریا قاسمی) با دست به سرهنگ آب میدهد ؛ لحظاتی ماتدگار در سینمای ایران.
اقتباس درخشان دیگر تقوایی، مجموعه تلویزیونی دایی جان ناپلئون(۱۳۵۵) بر اساس رمان پرفروش و محبوب ایرج پزشکزاد ساخته شد. اثر طنزآمیزی که اشراف سالاری را به سخره گرفت بود تبدیل شد به مجموعه ای بی بدیل در تاریخ تلویزیون ایران از ابتدا تا به امروز. تقوایی به عنوان کارگردان نبوغ و تسلط خود را در میزانسن و دکوپاژ _ که نامحسوس و بدون خودنمایی بود_ و گرفتن بازی هایی به یاد ماندنی، به همگان اثبات کرد. به جرات میتوان گفت تمام بازیگران این مجموعه ، چه در نقش های اصلی و چه فرعی ، بهترین بازی عمر خود را مقابل دوربین تقوایی ارائه داده اند.
پس از انقلاب ، تقوایی ناخدا خورشید (۱۳۶۵) را بر اساس رمان داشتن و نداشتن ارنست همینگوی ساخت. او مکان و شخصیت های رمان همینگوی را در جنوب ایران بازسازی کرد. با این وجود، تقوایی در اقتباس آزاد خود به مضامین اصلی و مهم اثر همینگوی وفادار ماند. برخلاف اقتباس هاوارد هاوکس از داشتن و نداشتن ( با بازی همفری بوگارت و لورن باکال) که همینگوی به دلیل عدم وفاداری به متن رمان و مفاهیم اصلی اثر از آن متنفر بود. گفته شده او تنها یازده دقیقه پس از شروع فیلم با عصبانیت سالن سینما را ترک میکند. براستی اگر همینگوی اقتباس هنرمندانه تقوایی را می دید چه میگفت؟
فضاسازی و شخصیت پردازی دقیق تقوایی نشان داد چگونه میتوان در سینما اقتباسی بومی از یک اثر کلاسیک انجام داد و درونمایه اثر را بدرستی به تماشاگر منتقل کرد. سکانس نفس گیر جدال خونین ناخدا با تبعیدیان روی دریا، که نبردی است برای بقا ، با اجرای درخشان تقوایی معنایی تراژیک و فلسفی پیدا میکند. ناخدا خورشید در چهل و یکمین جشنواره لوکارنو برنده پلنگ برنزی شد و تحسین منتقدان سراسر جهان را برانگیخت.
ناصر تقوایی هنرمندی بود که تک تک آثارش در خور تامل اند. از مستندهایش که اکنون اسنادی معتبر و گرانبها از یک دوران به شمار می آیند( تاکسیمتر ، بادجن ، نخل ، اربعین و ...) تا فیلمنامه های به جای مانده از وی. اما شاید بتوان چکیده ای از زندگی و منش او را که عاشق آزادی بود، در فیلم کوتاه رهایی(۱۳۵۰) دید. رهایی جوایز بیشماری در جهان از جمله جایزه لوح طلایی جشنواره سانفرانسیسکو را در سال ۱۹۷۲ دریافت کرد.اثری محصول کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. تقوایی در این فیلم با بیانی ساده و عمیق اهمیت و ارزش مفهوم آزادی را به کودکان و نسل های بعدی سرزمین خود نشان میدهد.
حالا خود او مثل ماهی قرمز فیلم از بند رسته و به دریای ابدیت پیوسته است. و برای ما چاره ای نمانده جز نگاه کردن به همان غروبی که پسرک به سویش میرود.
#ناصر_تقوایی
#سینما
https://t.me/htmali70
https://youtu.be/swWpECo7NE0?si=lGzQK92WNcFaw5Qp
در آغاز دهه هفتاد خورشیدی بود که ناصر تقوایی نظرش را صریح و بی پروا درباره ی مقوله حجاب در سینمای ایران بیان کرد. از دید وی هیچ معنایی نداشت که وقتی یک زن و شوهر در فیلم زیر یک سقف زندگی می کنند ، زن حجاب بر سر داشته باشد. در دورانی که کمتر کسی جرات ابراز چنین نظراتی را داشت ، تقوایی بلافاصله آماج حملات تندروها قرار گرفت و کار به جایی رسید که حتی یکی از ورزشی نویسان در مجله کیهان ورزشی به وی تاخت. سنگ اندازی ها و مانع تراشی ها که پیش از این هم او را آزرده بود از همین نقطه شدت بیشتری گرفت، و تقوایی تا پایان عمر فقط موفق به ساختن یک فیلم بلند دیگر شد (کاغذ بی خط سال ۱۳۸۰). با این حال او هرگز برای فیلم ساختن تن به سازش نداد. آزادگی و پایبندی اش به اصول شخصی از صفات برجسته وی بود. از این رو فهرست آثاری که از خود به یادگار گذاشت کوتاه اما بغایت ارزشمند و با کیفیت است:
سیزده مستند ، یک فیلم کوتاه داستانی، شش فیلم بلند سینمایی و یک اپیزود(کشتی یونانی از قصه های کیش) و یک مجموعه تلویزیونی.
تقوایی که داستان نویسی چیره دست بود( مجموعه تابستان همانسال ۱۳۴۷ ) بواسطه آشنایی اش با ادبیات ، بهترین اقتباس های سینمایی را از آثار ادبی انجام داد و از این حیث جایگاهی رفیع در تاریخ سینمای ایران دارد.
اولین فیلم بلندش ، آرامش در حضور دیگران(۱۳۴۹) اقتباسی است از داستانی به همین نام در مجموعه "واهمه های بی نان و نشان" اثر غلامحسین ساعدی. داستانی درباره معضلات و چالش های زندگی طبقه متوسط و روشنفکر جامعه ایران. تقوایی لایه های درونی داستان، روابط پیچیده و جنبه های روانشناختی شخصیت ها را به خوبی دراماتیزه کرد. صحنه هایی که وی به داستان افزود حاصل درک و شناخت عمیق او از سینما و ادبیات بود؛ مانند سکانس سان دید سرهنگ ( اکبر مشکین) از درختان خیابان. یا صحنه ی عشق بازی بدون احساس و سریع نراقی و مه لقا. و مکث روی نمایی از شیر باز آب ، هنگامی که منیژه ( ثریا قاسمی) با دست به سرهنگ آب میدهد ؛ لحظاتی ماتدگار در سینمای ایران.
اقتباس درخشان دیگر تقوایی، مجموعه تلویزیونی دایی جان ناپلئون(۱۳۵۵) بر اساس رمان پرفروش و محبوب ایرج پزشکزاد ساخته شد. اثر طنزآمیزی که اشراف سالاری را به سخره گرفت بود تبدیل شد به مجموعه ای بی بدیل در تاریخ تلویزیون ایران از ابتدا تا به امروز. تقوایی به عنوان کارگردان نبوغ و تسلط خود را در میزانسن و دکوپاژ _ که نامحسوس و بدون خودنمایی بود_ و گرفتن بازی هایی به یاد ماندنی، به همگان اثبات کرد. به جرات میتوان گفت تمام بازیگران این مجموعه ، چه در نقش های اصلی و چه فرعی ، بهترین بازی عمر خود را مقابل دوربین تقوایی ارائه داده اند.
پس از انقلاب ، تقوایی ناخدا خورشید (۱۳۶۵) را بر اساس رمان داشتن و نداشتن ارنست همینگوی ساخت. او مکان و شخصیت های رمان همینگوی را در جنوب ایران بازسازی کرد. با این وجود، تقوایی در اقتباس آزاد خود به مضامین اصلی و مهم اثر همینگوی وفادار ماند. برخلاف اقتباس هاوارد هاوکس از داشتن و نداشتن ( با بازی همفری بوگارت و لورن باکال) که همینگوی به دلیل عدم وفاداری به متن رمان و مفاهیم اصلی اثر از آن متنفر بود. گفته شده او تنها یازده دقیقه پس از شروع فیلم با عصبانیت سالن سینما را ترک میکند. براستی اگر همینگوی اقتباس هنرمندانه تقوایی را می دید چه میگفت؟
فضاسازی و شخصیت پردازی دقیق تقوایی نشان داد چگونه میتوان در سینما اقتباسی بومی از یک اثر کلاسیک انجام داد و درونمایه اثر را بدرستی به تماشاگر منتقل کرد. سکانس نفس گیر جدال خونین ناخدا با تبعیدیان روی دریا، که نبردی است برای بقا ، با اجرای درخشان تقوایی معنایی تراژیک و فلسفی پیدا میکند. ناخدا خورشید در چهل و یکمین جشنواره لوکارنو برنده پلنگ برنزی شد و تحسین منتقدان سراسر جهان را برانگیخت.
ناصر تقوایی هنرمندی بود که تک تک آثارش در خور تامل اند. از مستندهایش که اکنون اسنادی معتبر و گرانبها از یک دوران به شمار می آیند( تاکسیمتر ، بادجن ، نخل ، اربعین و ...) تا فیلمنامه های به جای مانده از وی. اما شاید بتوان چکیده ای از زندگی و منش او را که عاشق آزادی بود، در فیلم کوتاه رهایی(۱۳۵۰) دید. رهایی جوایز بیشماری در جهان از جمله جایزه لوح طلایی جشنواره سانفرانسیسکو را در سال ۱۹۷۲ دریافت کرد.اثری محصول کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. تقوایی در این فیلم با بیانی ساده و عمیق اهمیت و ارزش مفهوم آزادی را به کودکان و نسل های بعدی سرزمین خود نشان میدهد.
حالا خود او مثل ماهی قرمز فیلم از بند رسته و به دریای ابدیت پیوسته است. و برای ما چاره ای نمانده جز نگاه کردن به همان غروبی که پسرک به سویش میرود.
#ناصر_تقوایی
#سینما
https://t.me/htmali70
https://youtu.be/swWpECo7NE0?si=lGzQK92WNcFaw5Qp
به مناسبت ۲۲ دسامبر سالروز مرگ ساموئل بکت
بکت و پارادوکس زبان
ما با کلمات زندگی می کنیم . زبان اما همواره برایمان عنصری بیگانه است،حتی زبان مادری. انسان هنگام تولد هیچ زبانی را نمی داند. هر جای دنیا چشم به جهان بگشاید ناچار است کلمات زبانی را فرا گیرد که متعلق به والدین اش، فرهنگ و جامعه ای است که در آن بدنیا آمده. سپس در قالب واژگان آن زبان مفاهیمی چون نیکی ، بدی ، عشق ، قدرت ، اخلاق و... را درک کرده و با توجه به تعریف این واژگان در یک فرهنگ خاص، دیدگاهها و باورهایش شکل می گیرد. ما از طریق کلمات نام خود ، آدمهای دیگر و همه اشیای جهان را آموخته و در مورد ماهیت شان می اندیشیم . حتی در سکوت محض بدون کلمات قادر نیستیم به معمای هستی بیاندیشیم . میلیاردها کلمه از دهان میلیاردها انسان در طول تاریخ خارج شده، یا در قالب قصه، شعر، اسطوره ، دین ، فلسفه و علم به نگارش درآمده تا بلکه معنای زندگی و حقیقت هستی برایمان روشن شود.
سال 1973 نمایشی تکان دهنده از ساموئل بکت به روی صحنه رفت به نام"من نه" (Not l ) این نمایش پانزده دقیقه ای مانند سایر آثار بکت نظر اندیشمندان حوزه ی فلسفه و زبان را به خود جلب کرد. در صحنه ای تاریک دهانی زنانه زیر تنها منبع نور، معلق بین زمین و آسمان، بی وقفه حرف می زند و سیل کلمات بر زبانش جاری می شود. "دهان" با لحنی مبهم قصه ی زندگی پیرزنی را روایت می کند که یتیم بوده و در نتیجه بدون عشق بزرگ شده . در واقع می خواهد مصائب زندگی خودش را با جملاتی بریده بریده ، تکراری و گاه نامفهوم بیان کند. هرجا طی نطق خود عبارت "خداوند بخشنده "را بیان می کند قهقه ای بلند و جنون آمیز سر می دهد. در عین حال اصرار دارد این سرگذشت تلخ ربطی به زندگی او ندارد، بلکه متعلق به دیگریست. برای همین مدام روایت را قطع کرده و می گوید:چی؟ کی؟ نه...اون( her).
هدف دهان شاید یافتن معنا یا علتی برای زندگی دردناک خویش در برزخ کلماتی باشد که از آن رهایی ندارد. سیل کلماتی که مغزش می خواهد آن را متوقف کند ولی نمی تواند، چون ناچار است خویشتن خویش را بیان کند. ما نیاز داریم حتی با پنهان کردن خود پشت کلمات از خود بگوییم، بی هیچ نتیجه ی مشخصی. از دید بکت در مواجهه با معمای زندگی و حوادث توضیح ناپذیرش، واژگان ذهن و زبان ما هیچگاه نمی توانند معنایی قطعی و آرامش بخش را برایمان بازنمایی کنند. دیدگاه های بیشماری در چارچوب ادیان، مکاتب فلسفی گوناگون و تفاسیر پایان ناپذیر در باب حقیقت زندگی عرضه شده که هریک مدعی اند کلام نهایی نزد خودشان است. هیچکدام نیز دیگری را قبول ندارد. به طور حتم پیروان خیلی از این آیین ها و مکاتب ایمان راسخ دارند معنای حقیقی زندگی را یافته و به آرامش درونی رسیده اند.اما آنها نیز در برابر اتفاقات بغرنج و پیش بینی ناپذیر هستی در خلوت خویش به کلماتی که برایشان مقدس است متوسل شده ، یا با تکرار استدلال های منطقی و فلسفی در قالب کلمات، خود را آرام می کنند.
پس جریان بی وقفه ی کلمات تا ابد ادامه خواهد داشت. جریانی که حاضر نیستیم مثل "دهان" نمایش بکت شکستش را در بیان معنای زندگی و علت رنج هایمان بپذیریم؛ و شکست را همواره به دیگری نسبت می دهیم (من نه) زیرا نه تنها باکلماتی که آموخته ایم و یک عمر تکرارشان کرده ایم بیگانه ایم، بلکه بین مفاهیم قراردادی کلمات با امور واقع نیز شکافی عمیق وجود دارد. هرچند"دهان" حتی در انتزاعی ترین حالت ممکن و در تاریک ترین زوایای ذهن (تاریکی صحنه) ناچار است با کلمات خود را ارضا کند، چون کلمات همه ی چیزیست که در اختیار دارد. پارادوکسی که بکت آن را به مثابه یکی از معضلات بنیادین و دیرپای اندیشه ی بشری روی صحنه نمایش می دهد.
#علی_حاتم
#ساموئل_بکت
بکت و پارادوکس زبان
ما با کلمات زندگی می کنیم . زبان اما همواره برایمان عنصری بیگانه است،حتی زبان مادری. انسان هنگام تولد هیچ زبانی را نمی داند. هر جای دنیا چشم به جهان بگشاید ناچار است کلمات زبانی را فرا گیرد که متعلق به والدین اش، فرهنگ و جامعه ای است که در آن بدنیا آمده. سپس در قالب واژگان آن زبان مفاهیمی چون نیکی ، بدی ، عشق ، قدرت ، اخلاق و... را درک کرده و با توجه به تعریف این واژگان در یک فرهنگ خاص، دیدگاهها و باورهایش شکل می گیرد. ما از طریق کلمات نام خود ، آدمهای دیگر و همه اشیای جهان را آموخته و در مورد ماهیت شان می اندیشیم . حتی در سکوت محض بدون کلمات قادر نیستیم به معمای هستی بیاندیشیم . میلیاردها کلمه از دهان میلیاردها انسان در طول تاریخ خارج شده، یا در قالب قصه، شعر، اسطوره ، دین ، فلسفه و علم به نگارش درآمده تا بلکه معنای زندگی و حقیقت هستی برایمان روشن شود.
سال 1973 نمایشی تکان دهنده از ساموئل بکت به روی صحنه رفت به نام"من نه" (Not l ) این نمایش پانزده دقیقه ای مانند سایر آثار بکت نظر اندیشمندان حوزه ی فلسفه و زبان را به خود جلب کرد. در صحنه ای تاریک دهانی زنانه زیر تنها منبع نور، معلق بین زمین و آسمان، بی وقفه حرف می زند و سیل کلمات بر زبانش جاری می شود. "دهان" با لحنی مبهم قصه ی زندگی پیرزنی را روایت می کند که یتیم بوده و در نتیجه بدون عشق بزرگ شده . در واقع می خواهد مصائب زندگی خودش را با جملاتی بریده بریده ، تکراری و گاه نامفهوم بیان کند. هرجا طی نطق خود عبارت "خداوند بخشنده "را بیان می کند قهقه ای بلند و جنون آمیز سر می دهد. در عین حال اصرار دارد این سرگذشت تلخ ربطی به زندگی او ندارد، بلکه متعلق به دیگریست. برای همین مدام روایت را قطع کرده و می گوید:چی؟ کی؟ نه...اون( her).
هدف دهان شاید یافتن معنا یا علتی برای زندگی دردناک خویش در برزخ کلماتی باشد که از آن رهایی ندارد. سیل کلماتی که مغزش می خواهد آن را متوقف کند ولی نمی تواند، چون ناچار است خویشتن خویش را بیان کند. ما نیاز داریم حتی با پنهان کردن خود پشت کلمات از خود بگوییم، بی هیچ نتیجه ی مشخصی. از دید بکت در مواجهه با معمای زندگی و حوادث توضیح ناپذیرش، واژگان ذهن و زبان ما هیچگاه نمی توانند معنایی قطعی و آرامش بخش را برایمان بازنمایی کنند. دیدگاه های بیشماری در چارچوب ادیان، مکاتب فلسفی گوناگون و تفاسیر پایان ناپذیر در باب حقیقت زندگی عرضه شده که هریک مدعی اند کلام نهایی نزد خودشان است. هیچکدام نیز دیگری را قبول ندارد. به طور حتم پیروان خیلی از این آیین ها و مکاتب ایمان راسخ دارند معنای حقیقی زندگی را یافته و به آرامش درونی رسیده اند.اما آنها نیز در برابر اتفاقات بغرنج و پیش بینی ناپذیر هستی در خلوت خویش به کلماتی که برایشان مقدس است متوسل شده ، یا با تکرار استدلال های منطقی و فلسفی در قالب کلمات، خود را آرام می کنند.
پس جریان بی وقفه ی کلمات تا ابد ادامه خواهد داشت. جریانی که حاضر نیستیم مثل "دهان" نمایش بکت شکستش را در بیان معنای زندگی و علت رنج هایمان بپذیریم؛ و شکست را همواره به دیگری نسبت می دهیم (من نه) زیرا نه تنها باکلماتی که آموخته ایم و یک عمر تکرارشان کرده ایم بیگانه ایم، بلکه بین مفاهیم قراردادی کلمات با امور واقع نیز شکافی عمیق وجود دارد. هرچند"دهان" حتی در انتزاعی ترین حالت ممکن و در تاریک ترین زوایای ذهن (تاریکی صحنه) ناچار است با کلمات خود را ارضا کند، چون کلمات همه ی چیزیست که در اختیار دارد. پارادوکسی که بکت آن را به مثابه یکی از معضلات بنیادین و دیرپای اندیشه ی بشری روی صحنه نمایش می دهد.
#علی_حاتم
#ساموئل_بکت
در انتهای مسیر کوچه ای قدیمی و غبار آلود، مردی می گوید:
خداحافظ آقای حکمتی.
حکمتی ( پرویز فنی زاده ) همراه با مرد مرموزی که خنزر پنزرهای او را حمل می کند، به تدریج محو می شود...
معلم روشنفکری که می خواست اثر گذار باشد ؛ سالن مدرسه را تعمیر کرد، شور و شوقی در بچه ها و سایر معلم ها و حتی اهل محل برانگیخت و عاشق شد. در پاسخ اما حکم انتقال به مکانی نامعلوم را دریافت کرد. مثل همه نخبگان و عاشقانی که حضور تاثیرگذارشان تحمل نمی شود. در جامعه ای که اصحاب قدرت، هنرمندان دگراندیش را تهدیدی دائمی می دانند، حکمی هم در کار نباشد، کاری می کنند تا چاره ای جز ترک دیار باقی نماند.
تصویر خالی کوچه همچنان پیش روی ماست و صدای رگبار به گوش می رسد.
بهرام بیضایی هم کوچه را ترک کرد، برای همیشه ...
خداحافظ آقای بیضایی.
https://youtube.com/clip/UgkxdhaYcLkgf-EogkltuRyyl7A7wr1k0jI4?si=C0zkddmKkDtS94Ia
خداحافظ آقای حکمتی.
حکمتی ( پرویز فنی زاده ) همراه با مرد مرموزی که خنزر پنزرهای او را حمل می کند، به تدریج محو می شود...
معلم روشنفکری که می خواست اثر گذار باشد ؛ سالن مدرسه را تعمیر کرد، شور و شوقی در بچه ها و سایر معلم ها و حتی اهل محل برانگیخت و عاشق شد. در پاسخ اما حکم انتقال به مکانی نامعلوم را دریافت کرد. مثل همه نخبگان و عاشقانی که حضور تاثیرگذارشان تحمل نمی شود. در جامعه ای که اصحاب قدرت، هنرمندان دگراندیش را تهدیدی دائمی می دانند، حکمی هم در کار نباشد، کاری می کنند تا چاره ای جز ترک دیار باقی نماند.
تصویر خالی کوچه همچنان پیش روی ماست و صدای رگبار به گوش می رسد.
بهرام بیضایی هم کوچه را ترک کرد، برای همیشه ...
خداحافظ آقای بیضایی.
https://youtube.com/clip/UgkxdhaYcLkgf-EogkltuRyyl7A7wr1k0jI4?si=C0zkddmKkDtS94Ia
YouTube
✂️ رگبار
60 seconds · Clipped by Ali Hatam · Original video "فیلم سینمایی #ر...
کنترل شکننده
بتازگی یک اصطلاح نو ظهور که از ترکیب مفاهیم علوم سیاسی،مدیریت ریسک و نظریه سیستم ها شکل گرفته بنام "شکنندگی کنترل شده"
"Controlled fragility"
زیاد شنیده میشود.
در دهه ۱۹۹۰ اصطلاح "شکنندگی دولت " پس ازپایان جنگ سرد توسط محققانی مانند جرالد هلمن و استیون راتنر با مقاله مشهور "نجات دولتهای شکست خورده"
Saving failed state
وارد ادبیات سیاسی شده،آنها به وضعیت فروپاشیِ نهادی اشاره داشتند، اما "شکنندگی کنترل شده" که در بالا به آن اشاره کردم واکنشی انتقادی به این نگاه سنتی است.
تحلیلهای پسا استعماری و انتقادی در دهه ۲۰۱۰ به این نکته اشاره میکند؛ محققانی که بر بقای رژیم های اقتدارگرا تمرکز داشتند، مشاهده کردند که برخی حکومت ها نه از روی ناتوانی،بلکه به عنوان یک استراتژی بقا ،سطحی از بی ثباتی را حفظ میکنند.
کتاب شکنندگی چیزها
The fragility of things
نوشته ویلیام ای کانولی (۲۰۱۳) به بررسی این موضوع پرداخته که چگونه سیستم های نئو لیبرال و قدرت های سیاسی از بی ثباتی برای بازتولید خود استفاده میکنند و در این خصوص اشاره میکند که این باز تولید یا باز سازی دارای پایداری نیست.
تاثیر نظریه سیستم ها بر واژه شکنندگی کنترل شده در سالهای اخیر به ویژه در سالهای ۲۰۲۰ و بعد بیشتر در تحلیل های مربوط به سازگاری سیستم های جهانی به کار رفته است .
در این نگاه استدلال میشود که حفظ مقداری از شکنندگی برای جلو گیری از عدم انعطاف پذیری سیستم و ایجاد پویایی( گاهی بنفع حاکما ن) ضروریست.
بطور خلاصه تحلیل گران متوجه شدند شکنندگی همیشه شکست نیست،بلکه میتواند یک ابزار حکمرانی مهندسی شده باشد.
با تمام اینموارد مهندسی شده وقدرت دولتها ی سرکوب گر، گاهی کنترل شکننده دردولتهای شکننده که به دلیل ناتوانی در ارائه خدمات عمومی و انجام کارکردهای رایج حکومتی در حوزه امنیت و توسعه به بحران امنیت انسانی در جوامع تحت حکومت خود دامن میزنند،قابلیت خود را از دست میدهد.
در واقع دولتها همیشه نمیتوانند «شکنندگی کنترل شده» را مدیریت کنند؛ در حالی که برخی دولتها ممکن است به طور موقت تنشها را با سرکوب یا وعدههای سطحی کنترل کنند، اما در بلندمدت، شکنندگی درونی (مانند فساد، ناکارآمدی و نارضایتی اجتماعی) میتواند منجر به فروپاشی کامل دولت شود، بهویژه وقتی که توانایی ارائه خدمات عمومی، اجرای قانون و حفظ مشروعیت را از دست میدهند و در معرض بحرانهای عمیقتر داخلی و خارجی قرار میگیرند. وقتی دولت به جای حل ریشهای مشکلات، به سرکوب میپردازد، مشروعیت خود را نزد مردم از دست میدهد و جامعه نسبت به آن بدبین میشود.
دولتهای ضعیف قادر به اجرای صحیح نظاممالیاتی و جمعآوری مالیات، تأمین زیرساختها و خدمات اولیه نیستند که این امر به هرج و مرج بیشتر دامن میزند.
عدم کنترل و نظارت، زمینه را برای گسترش فساد و جرایم سازمانیافته فراهم میکند. وضعیت داخلی شکننده، دولت را در برابر مداخلههای نظامی یا سیاسی خارجی آسیبپذیر میکند. دولتهایی که آمادگی ذهنی و عملی برای مواجهه با بحرانها را ندارند، در صورت بروز حوادث غیرمترقبه (مانند جنگ، بلایای طبیعی، یا فروپاشی اقتصادی) به سرعت از کنترل خارج میشوند.
استفاده از «شکنندگی کنترل شده» در عمل معمولاً شامل تلاش برای آرام کردن نیروهای سیاسی و اجتماعی از طریق اقدامات کوتاهمدت است، نه حل واقعی اختلافات.
دولتها تلاش میکنند با «مدیریت» بحرانها، از تبدیل شدن آنها به «فروپاشی» کامل جلوگیری کنند، اما در نهایت، اگر ریشههای شکنندگی (مانند نابرابری، عدم مشارکت، یا ضعف نهادی) درمان نشوند، کنترل از دست میرود و وضعیت به سمت شکست دولت پیش میرود.
بنابراین، در حالی که برخی دولتها میتوانند برای مدتی با استفاده از ابزارهای کنترلی، شکنندگی را مدیریت کنند، این وضعیت پایدار نیست و در نهایت میتواند به فروپاشی کامل منجر شود.
در حالی که دولتها از فناوریهای پیشرفته (مانند نظارت هوشمند، تحلیل دادههای شبکههای اجتماعی) برای مدیریت نظم عمومی استفاده میکنند، این ابزارها بخشی از یک استراتژی گستردهتر هستند و نه یک سیستم "کنترل بهینه" به معنای مهندسی آن.
سیستمهای کنترل بهینه به تنهایی نمیتوانند جوامع معترض را کنترل کنند، زیرا جوامع انسانی سیستمهایی بسیار پیچیده، اخلاقی و غیرقابل پیشبینی هستند که با مدلهای ریاضی ساده قابل مدیریت نیستند.
کنترل اجتماعی پایدار نیازمند راهکارهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است که به دلایل ریشهای اعتراضات میپردازند، نه صرفاً سرکوب علائم آن.
#مهیار_چوپانی
بتازگی یک اصطلاح نو ظهور که از ترکیب مفاهیم علوم سیاسی،مدیریت ریسک و نظریه سیستم ها شکل گرفته بنام "شکنندگی کنترل شده"
"Controlled fragility"
زیاد شنیده میشود.
در دهه ۱۹۹۰ اصطلاح "شکنندگی دولت " پس ازپایان جنگ سرد توسط محققانی مانند جرالد هلمن و استیون راتنر با مقاله مشهور "نجات دولتهای شکست خورده"
Saving failed state
وارد ادبیات سیاسی شده،آنها به وضعیت فروپاشیِ نهادی اشاره داشتند، اما "شکنندگی کنترل شده" که در بالا به آن اشاره کردم واکنشی انتقادی به این نگاه سنتی است.
تحلیلهای پسا استعماری و انتقادی در دهه ۲۰۱۰ به این نکته اشاره میکند؛ محققانی که بر بقای رژیم های اقتدارگرا تمرکز داشتند، مشاهده کردند که برخی حکومت ها نه از روی ناتوانی،بلکه به عنوان یک استراتژی بقا ،سطحی از بی ثباتی را حفظ میکنند.
کتاب شکنندگی چیزها
The fragility of things
نوشته ویلیام ای کانولی (۲۰۱۳) به بررسی این موضوع پرداخته که چگونه سیستم های نئو لیبرال و قدرت های سیاسی از بی ثباتی برای بازتولید خود استفاده میکنند و در این خصوص اشاره میکند که این باز تولید یا باز سازی دارای پایداری نیست.
تاثیر نظریه سیستم ها بر واژه شکنندگی کنترل شده در سالهای اخیر به ویژه در سالهای ۲۰۲۰ و بعد بیشتر در تحلیل های مربوط به سازگاری سیستم های جهانی به کار رفته است .
در این نگاه استدلال میشود که حفظ مقداری از شکنندگی برای جلو گیری از عدم انعطاف پذیری سیستم و ایجاد پویایی( گاهی بنفع حاکما ن) ضروریست.
بطور خلاصه تحلیل گران متوجه شدند شکنندگی همیشه شکست نیست،بلکه میتواند یک ابزار حکمرانی مهندسی شده باشد.
با تمام اینموارد مهندسی شده وقدرت دولتها ی سرکوب گر، گاهی کنترل شکننده دردولتهای شکننده که به دلیل ناتوانی در ارائه خدمات عمومی و انجام کارکردهای رایج حکومتی در حوزه امنیت و توسعه به بحران امنیت انسانی در جوامع تحت حکومت خود دامن میزنند،قابلیت خود را از دست میدهد.
در واقع دولتها همیشه نمیتوانند «شکنندگی کنترل شده» را مدیریت کنند؛ در حالی که برخی دولتها ممکن است به طور موقت تنشها را با سرکوب یا وعدههای سطحی کنترل کنند، اما در بلندمدت، شکنندگی درونی (مانند فساد، ناکارآمدی و نارضایتی اجتماعی) میتواند منجر به فروپاشی کامل دولت شود، بهویژه وقتی که توانایی ارائه خدمات عمومی، اجرای قانون و حفظ مشروعیت را از دست میدهند و در معرض بحرانهای عمیقتر داخلی و خارجی قرار میگیرند. وقتی دولت به جای حل ریشهای مشکلات، به سرکوب میپردازد، مشروعیت خود را نزد مردم از دست میدهد و جامعه نسبت به آن بدبین میشود.
دولتهای ضعیف قادر به اجرای صحیح نظاممالیاتی و جمعآوری مالیات، تأمین زیرساختها و خدمات اولیه نیستند که این امر به هرج و مرج بیشتر دامن میزند.
عدم کنترل و نظارت، زمینه را برای گسترش فساد و جرایم سازمانیافته فراهم میکند. وضعیت داخلی شکننده، دولت را در برابر مداخلههای نظامی یا سیاسی خارجی آسیبپذیر میکند. دولتهایی که آمادگی ذهنی و عملی برای مواجهه با بحرانها را ندارند، در صورت بروز حوادث غیرمترقبه (مانند جنگ، بلایای طبیعی، یا فروپاشی اقتصادی) به سرعت از کنترل خارج میشوند.
استفاده از «شکنندگی کنترل شده» در عمل معمولاً شامل تلاش برای آرام کردن نیروهای سیاسی و اجتماعی از طریق اقدامات کوتاهمدت است، نه حل واقعی اختلافات.
دولتها تلاش میکنند با «مدیریت» بحرانها، از تبدیل شدن آنها به «فروپاشی» کامل جلوگیری کنند، اما در نهایت، اگر ریشههای شکنندگی (مانند نابرابری، عدم مشارکت، یا ضعف نهادی) درمان نشوند، کنترل از دست میرود و وضعیت به سمت شکست دولت پیش میرود.
بنابراین، در حالی که برخی دولتها میتوانند برای مدتی با استفاده از ابزارهای کنترلی، شکنندگی را مدیریت کنند، این وضعیت پایدار نیست و در نهایت میتواند به فروپاشی کامل منجر شود.
در حالی که دولتها از فناوریهای پیشرفته (مانند نظارت هوشمند، تحلیل دادههای شبکههای اجتماعی) برای مدیریت نظم عمومی استفاده میکنند، این ابزارها بخشی از یک استراتژی گستردهتر هستند و نه یک سیستم "کنترل بهینه" به معنای مهندسی آن.
سیستمهای کنترل بهینه به تنهایی نمیتوانند جوامع معترض را کنترل کنند، زیرا جوامع انسانی سیستمهایی بسیار پیچیده، اخلاقی و غیرقابل پیشبینی هستند که با مدلهای ریاضی ساده قابل مدیریت نیستند.
کنترل اجتماعی پایدار نیازمند راهکارهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است که به دلایل ریشهای اعتراضات میپردازند، نه صرفاً سرکوب علائم آن.
#مهیار_چوپانی
خواست آزادی
"هر آنچه سخت و محکم است دود می شود و به هوا می رود."
این جمله مشهور مارکس به گواه تاریخ سرنوشت مشترک تمام نظام های ایدئولوژیک و سرکوبگری بوده که زمانی حیات و دوام شان ابدی به نظر می رسید؛ از جمله نظام های بر آمده از اندیشه های خود مارکس، مثل اتحاد جماهیر شوروی و کل بلوک شرق.
نظام های ایدئولوژیک در بدو استقرار از حمایت توده هایی برخوردارند که نسبت به عوارض و تبعات ویرانگر زندگی در یک نظام توتالیتر ناآگاه اند؛ مانند فساد گسترده ای که به تدریج همه ارکان حاکمیت را در می نوردد. از بین رفتن کامل آزادی های سیاسی، اجتماعی و فردی. دستگیری ، شکنجه و اعدام مخالفان و دگر اندیشان و سرانجام کاشتن بذر نا امیدی و بدبینی نسبت به هر نوع تغییر بنیادین در بین آحاد مردم. چیزی که نظام های توتالیتر در آن تخصص دارند. اینکه اگر ما نباشیم کشور تجزیه می شود یا هیچ آلترناتیوی وجودی ندارد و اپوزیسیون ناکار آمد است و غیره...
دورانی فرا می رسد که شکاف بین مردم و حاکمیت چنان عمیق می شود که این گونه تبلیغات و تمهیدات دیگر اثر بخش نیست و تنها راه چاره برای سیستم، سرکوب گسترده تر و تشدید جو ارعاب و تهدید است. شمارش معکوس برای سقوط یک حاکمیت صلب و سخت در واقع از همین لحظه آغاز می شود. ممکن است اعتراضات مردم در مقاطع مختلف و در طول سال های متمادی با موفقیت کنترل و سرکوب شود. اما هر جریان اعتراضی حتی اگر شکست بخورد، ضربه ای بر پیکره ی خود سیستم هم هست، چون نفرت عمومی از حاکمیت تشدید شده و عاقبت مردم به نقطه ای می رسند که حاضرند بهای نابودی نظام را با جان خویش بپردازند. این راهی است که خود حاکمان با نحوه ی حکمرانی خویش پیشپای مردم گذاشته اند. مواجهه ای مستقیم و رودر رو که به تعبیر هگل هر یک از دو طرف چاره ای جز در گیر شدن در پیکار مرگ و زندگی ندارند. در چنین وضعیتی از دید هگل آزادی را فقط با پذیرش به خطر انداختن جان می توان حفظ کرد.یک حاکمیت سرکوبگر زمانی در سراشیبی سقوط قرار می گیرد که مردم حاضر شوند زندگی خود را به خطر بیندازند. روندی که ممکن است با فراز و نشیب های فرسایشی و جانکاه توام باشد ولی تاریخ نشان داده ملتی که هدفش "خواست آزادی" است همواره زنده می ماند.
#علی_حاتم
"هر آنچه سخت و محکم است دود می شود و به هوا می رود."
این جمله مشهور مارکس به گواه تاریخ سرنوشت مشترک تمام نظام های ایدئولوژیک و سرکوبگری بوده که زمانی حیات و دوام شان ابدی به نظر می رسید؛ از جمله نظام های بر آمده از اندیشه های خود مارکس، مثل اتحاد جماهیر شوروی و کل بلوک شرق.
نظام های ایدئولوژیک در بدو استقرار از حمایت توده هایی برخوردارند که نسبت به عوارض و تبعات ویرانگر زندگی در یک نظام توتالیتر ناآگاه اند؛ مانند فساد گسترده ای که به تدریج همه ارکان حاکمیت را در می نوردد. از بین رفتن کامل آزادی های سیاسی، اجتماعی و فردی. دستگیری ، شکنجه و اعدام مخالفان و دگر اندیشان و سرانجام کاشتن بذر نا امیدی و بدبینی نسبت به هر نوع تغییر بنیادین در بین آحاد مردم. چیزی که نظام های توتالیتر در آن تخصص دارند. اینکه اگر ما نباشیم کشور تجزیه می شود یا هیچ آلترناتیوی وجودی ندارد و اپوزیسیون ناکار آمد است و غیره...
دورانی فرا می رسد که شکاف بین مردم و حاکمیت چنان عمیق می شود که این گونه تبلیغات و تمهیدات دیگر اثر بخش نیست و تنها راه چاره برای سیستم، سرکوب گسترده تر و تشدید جو ارعاب و تهدید است. شمارش معکوس برای سقوط یک حاکمیت صلب و سخت در واقع از همین لحظه آغاز می شود. ممکن است اعتراضات مردم در مقاطع مختلف و در طول سال های متمادی با موفقیت کنترل و سرکوب شود. اما هر جریان اعتراضی حتی اگر شکست بخورد، ضربه ای بر پیکره ی خود سیستم هم هست، چون نفرت عمومی از حاکمیت تشدید شده و عاقبت مردم به نقطه ای می رسند که حاضرند بهای نابودی نظام را با جان خویش بپردازند. این راهی است که خود حاکمان با نحوه ی حکمرانی خویش پیشپای مردم گذاشته اند. مواجهه ای مستقیم و رودر رو که به تعبیر هگل هر یک از دو طرف چاره ای جز در گیر شدن در پیکار مرگ و زندگی ندارند. در چنین وضعیتی از دید هگل آزادی را فقط با پذیرش به خطر انداختن جان می توان حفظ کرد.یک حاکمیت سرکوبگر زمانی در سراشیبی سقوط قرار می گیرد که مردم حاضر شوند زندگی خود را به خطر بیندازند. روندی که ممکن است با فراز و نشیب های فرسایشی و جانکاه توام باشد ولی تاریخ نشان داده ملتی که هدفش "خواست آزادی" است همواره زنده می ماند.
#علی_حاتم
پایان
روزی که همه چیز عادی جلوه می کرد به عالیجناب خبر دادند: "مردم در هر نقطه از خیابان که اراده می کنند ظاهر گشته و هر لحظه که بخواهند ناپدید می شوند. دیگر امیدی به مهار نیست."
لختی اندیشید و گفت:
"مقصر خیابان ها هستند که فریب خورده اند. ببینید چه کسی خیابان ها را فریب داده."
در آمدند که هر چه گشتیم یافت نشد.
فرمان داد: "پس خیابان ها را حذف کنید."
فرمان وی خیابان به خیابان و کوچه به کوچه اجرا شد.
روزی که اوضاع عادی به نظر می رسید خبر آوردند که خیابان ها و کوچه ها و محله های حذف شده به اراده خویش ظاهر گشته و به اراده خویش ناپدید می شوند.
#داستان_مینیمال
#علی_حاتم
روزی که همه چیز عادی جلوه می کرد به عالیجناب خبر دادند: "مردم در هر نقطه از خیابان که اراده می کنند ظاهر گشته و هر لحظه که بخواهند ناپدید می شوند. دیگر امیدی به مهار نیست."
لختی اندیشید و گفت:
"مقصر خیابان ها هستند که فریب خورده اند. ببینید چه کسی خیابان ها را فریب داده."
در آمدند که هر چه گشتیم یافت نشد.
فرمان داد: "پس خیابان ها را حذف کنید."
فرمان وی خیابان به خیابان و کوچه به کوچه اجرا شد.
روزی که اوضاع عادی به نظر می رسید خبر آوردند که خیابان ها و کوچه ها و محله های حذف شده به اراده خویش ظاهر گشته و به اراده خویش ناپدید می شوند.
#داستان_مینیمال
#علی_حاتم
اریک فروم فیلسوف انسانگرا
قسمت اول:
اریک فروم فیلسوف انسان گرا، روانکاو ، روانشناس و جامعه شناس آلمانی-امریکایی ، یهودی تبار و زاده فرانکفورت در امپراتوری آلمان بود، او تاثیر بسزایی بر روانشناسی و فلسفه اجتماعی در قرن ۲۰ گذاشت.
او علی رغم باور های اولیه خود به مکتب فروید ، که ریشه انگیزه های انسان را مرتبط با عوامل زیستی و حیاتی میدانست، از جنبه دیگر به ریشه انگیزه های انسان پرداخت، او ریشه این انگیزه ها را در عوامل فرهنگی ، اقتصادی و اجتماعی عنوان کرد.
فروم با مطالعه در دوره قبل از رنسانس به این نکته اشاره کرد که ؛زندگی انسان در آن زمان بر پیوندهای اولیه استوار بوده، او این پیوندها یا قید و بندهای سنتی را ناشی از پیوندهای خانوادگی، نظام طبقاتی و فئودالی و کلیسا یافت .
او به این نکته اشاره میکند که با ظهور رنسانس
و سرمایه داری دنیای مدرن ، انسان آزاد شده از بند سنتها با دنیایی پر از چالشهای جدید و رقابت بی رحمانه بر سر تصاحب و استفاده از منابع روبرو شد.
فروم در کتاب معروف خود "گریز از آزادی" و کتابهای دیگر به تعریف آزادی و ارائه راه حل هایی برای مواجه انسان با دنیای مدرن پرداخت.
فروم آزادی را به دو دسته
"آزادی از" یا "آزادی منفی" و"آزادی برای" یا
" آزادی مثبت" تقسیم کرد.
از نظر فروم "آزادی از" یا "آزادی منفی"، همان آزادی یا رهایی انسان از عوامل اجتماعی و بیرونی است
که او را سرکوب و محدود و وادار به پذیرش میکرده،
وی در این رابطه به قید و بند ها و خرافات کلیسا قبل از رنسانس یا نظامها ی ارباب رعیتی که همه چیز را برای افراد تعیین میکردند تا جایی که حتی شغل و پیشه افراد باید همانند شغل پدرانش و اجدادشان باشد ،و اینکه همه باید اعتقادات نیاکانشان را دنبال کنند، و به تحمیل یک نظام استبدادی از سمت جامعه اشاره میکند، که در آن پادشاهان قدیم بعنوان سایه خدا بر مردم حکومت میکردند. در این دوران حکومت امری موروثی بود و افراد هیچ انتخابی بجز انتخابِ پادشاهان و حکام را نداشتند.
فروم میگوید بشر در دنیای مدرن با پیشرفت تکنولوژی و علم از ناتوانی در برابر نیروهای طبیعی و قید و بندهای قبل از رنسانس که به آن اشاره شدآزاد و رها شد.
وی تاکید میکند این آزادی از قید و بندهای سنتی که بر اثر غرایز آدمها و قدرتهای بیرونی بود منجر به نوعی ازادی شد و این آزادی که آنرا "آزادی از" می نامد، در مواجه با دنیای جدید و بیرحم رقابت منجر به تنهایی و پوچی انسان در دنیای مدرن شده است.
در واقع این آزادی اولیه بود که باعث اضطراب و یکی شدن و همراهی او باجماعت و همراهی آنها با ماشین و تکنولوژی برای کم کردن ترس و دلهره انسان در مواجهه با دنیای مدرن شده است، فرد از ترس تنهایی و متفاوت بودن و انگهای مختلف ، دقیقا به شکل الگو های فرهنگی و اجتماعی در آمده و همرنگ جماعت میشود و مانند یک ماشین و ربات افکار و احساساتی را میپذیرد که لزوما متعلق به خودش نیست و از طریق رسانه ها ، آموزش و افکار عمومی به او القاء می شود.
از دید فروم افراد عموما در این حالت جهت جلوگیری از تقبیح شدن توسط دیگران بخصوص در شرایط هرج و مرج توسط قلدرها و لمپنهای گروه های خاص که سعی در بدست گرفتن امور در این شرایط را دارند، هم رنگ جماعت میشوند.
در این شرایط عده ایی بدلیل ترس از طرد شدن از گروه و جامعه ، هویت فردی خود را از دست میدهند بطوریکه چنان با جمعیت یکی میشوند که دیگر هیچ ویژگی متمایزی ندارند تا مورد قضاوت یا طرد شدن قرار بگیرند.
فروم معتقد است این افراد رها شده و در "آزادی منفی" قرار گرفته حتی دچار توهم انتخاب میشوند.
این افراد فکر میکنند طبق اراده خود عمل میکنند مثلا قدرت خرید یا رای دارند، در حالیکه در واقعیت تحت تاثیر شدید تبلیغات و فشارانواع گروها هستند.
او میگوید در" آزادی از" یا منفی بجای یک شخصیت واقعی یک "من" دروغین شکل میگیرد که هدفش فقط جلب رضایت دیگران یا عدم تخطئه شدن از سمت افراد دیگر و گروهای فشار است.
از نمونه های همین روزگار معاصر خودمان میتوان به انتخاب رشته تحصیلی یا شغل نه بر اساس علاقه بلکه صرفا چون در جامعه کلاس دارد ، دنبال کردن مدهای روز و ترندهای شبکه های اجتماعی برای احساس تعلق به گروه، عملهای جراحی زیبایی صرفا جهت اینکه همه دارند انجام میدهند بدون اینکه اصلا زیبا شوند و نیز پذیرش عقاید سیاسی والدین یا جریانهای حاکم بدون تفکر انتقادی اشاره کرد.
از دید فروم این نو ع همسویی و همنوایی، امنیتی کاذب ایجاد میکندکه منجر به ازبین رفتن خلاقیت و نوآوری و عدم انگیزه برای چیزی غیر از نُرمهای تحمیلی میشود.
قسمت اول:
اریک فروم فیلسوف انسان گرا، روانکاو ، روانشناس و جامعه شناس آلمانی-امریکایی ، یهودی تبار و زاده فرانکفورت در امپراتوری آلمان بود، او تاثیر بسزایی بر روانشناسی و فلسفه اجتماعی در قرن ۲۰ گذاشت.
او علی رغم باور های اولیه خود به مکتب فروید ، که ریشه انگیزه های انسان را مرتبط با عوامل زیستی و حیاتی میدانست، از جنبه دیگر به ریشه انگیزه های انسان پرداخت، او ریشه این انگیزه ها را در عوامل فرهنگی ، اقتصادی و اجتماعی عنوان کرد.
فروم با مطالعه در دوره قبل از رنسانس به این نکته اشاره کرد که ؛زندگی انسان در آن زمان بر پیوندهای اولیه استوار بوده، او این پیوندها یا قید و بندهای سنتی را ناشی از پیوندهای خانوادگی، نظام طبقاتی و فئودالی و کلیسا یافت .
او به این نکته اشاره میکند که با ظهور رنسانس
و سرمایه داری دنیای مدرن ، انسان آزاد شده از بند سنتها با دنیایی پر از چالشهای جدید و رقابت بی رحمانه بر سر تصاحب و استفاده از منابع روبرو شد.
فروم در کتاب معروف خود "گریز از آزادی" و کتابهای دیگر به تعریف آزادی و ارائه راه حل هایی برای مواجه انسان با دنیای مدرن پرداخت.
فروم آزادی را به دو دسته
"آزادی از" یا "آزادی منفی" و"آزادی برای" یا
" آزادی مثبت" تقسیم کرد.
از نظر فروم "آزادی از" یا "آزادی منفی"، همان آزادی یا رهایی انسان از عوامل اجتماعی و بیرونی است
که او را سرکوب و محدود و وادار به پذیرش میکرده،
وی در این رابطه به قید و بند ها و خرافات کلیسا قبل از رنسانس یا نظامها ی ارباب رعیتی که همه چیز را برای افراد تعیین میکردند تا جایی که حتی شغل و پیشه افراد باید همانند شغل پدرانش و اجدادشان باشد ،و اینکه همه باید اعتقادات نیاکانشان را دنبال کنند، و به تحمیل یک نظام استبدادی از سمت جامعه اشاره میکند، که در آن پادشاهان قدیم بعنوان سایه خدا بر مردم حکومت میکردند. در این دوران حکومت امری موروثی بود و افراد هیچ انتخابی بجز انتخابِ پادشاهان و حکام را نداشتند.
فروم میگوید بشر در دنیای مدرن با پیشرفت تکنولوژی و علم از ناتوانی در برابر نیروهای طبیعی و قید و بندهای قبل از رنسانس که به آن اشاره شدآزاد و رها شد.
وی تاکید میکند این آزادی از قید و بندهای سنتی که بر اثر غرایز آدمها و قدرتهای بیرونی بود منجر به نوعی ازادی شد و این آزادی که آنرا "آزادی از" می نامد، در مواجه با دنیای جدید و بیرحم رقابت منجر به تنهایی و پوچی انسان در دنیای مدرن شده است.
در واقع این آزادی اولیه بود که باعث اضطراب و یکی شدن و همراهی او باجماعت و همراهی آنها با ماشین و تکنولوژی برای کم کردن ترس و دلهره انسان در مواجهه با دنیای مدرن شده است، فرد از ترس تنهایی و متفاوت بودن و انگهای مختلف ، دقیقا به شکل الگو های فرهنگی و اجتماعی در آمده و همرنگ جماعت میشود و مانند یک ماشین و ربات افکار و احساساتی را میپذیرد که لزوما متعلق به خودش نیست و از طریق رسانه ها ، آموزش و افکار عمومی به او القاء می شود.
از دید فروم افراد عموما در این حالت جهت جلوگیری از تقبیح شدن توسط دیگران بخصوص در شرایط هرج و مرج توسط قلدرها و لمپنهای گروه های خاص که سعی در بدست گرفتن امور در این شرایط را دارند، هم رنگ جماعت میشوند.
در این شرایط عده ایی بدلیل ترس از طرد شدن از گروه و جامعه ، هویت فردی خود را از دست میدهند بطوریکه چنان با جمعیت یکی میشوند که دیگر هیچ ویژگی متمایزی ندارند تا مورد قضاوت یا طرد شدن قرار بگیرند.
فروم معتقد است این افراد رها شده و در "آزادی منفی" قرار گرفته حتی دچار توهم انتخاب میشوند.
این افراد فکر میکنند طبق اراده خود عمل میکنند مثلا قدرت خرید یا رای دارند، در حالیکه در واقعیت تحت تاثیر شدید تبلیغات و فشارانواع گروها هستند.
او میگوید در" آزادی از" یا منفی بجای یک شخصیت واقعی یک "من" دروغین شکل میگیرد که هدفش فقط جلب رضایت دیگران یا عدم تخطئه شدن از سمت افراد دیگر و گروهای فشار است.
از نمونه های همین روزگار معاصر خودمان میتوان به انتخاب رشته تحصیلی یا شغل نه بر اساس علاقه بلکه صرفا چون در جامعه کلاس دارد ، دنبال کردن مدهای روز و ترندهای شبکه های اجتماعی برای احساس تعلق به گروه، عملهای جراحی زیبایی صرفا جهت اینکه همه دارند انجام میدهند بدون اینکه اصلا زیبا شوند و نیز پذیرش عقاید سیاسی والدین یا جریانهای حاکم بدون تفکر انتقادی اشاره کرد.
از دید فروم این نو ع همسویی و همنوایی، امنیتی کاذب ایجاد میکندکه منجر به ازبین رفتن خلاقیت و نوآوری و عدم انگیزه برای چیزی غیر از نُرمهای تحمیلی میشود.
او تاکید میکند وقتی انسان از "آزادی از" خسته میشود مضطرب شده و تسلیم یک قدرت بزرگتر (دیکتاتور دیگر یا سنت )میشود، فروم میگوید این کار در واقع برای کسب امنیت است و همواره تاکید میکند انسان از
" آزادی از" خسته شده و مضطرب برای برای رفع حس بی قدرتی در مواجه با دنیای بیرحم و رقابتی مدرن، راه گم شدن در اکثریت مردم و پذیرش افکار عمومی برای ترسیدن از انزوا و تنهایی را در پیش میگیرد.
در واقع "آزادی از "یا "آزادی منفی " یک شمشیر تیز دولبه است از یکطرف رهایی از قید و بندهای اولیه و از سمت دیگر پوچی و تنهایی در مواجه با دنیای مدرن بی رحم است.
#مهیار_چوپانی
#اریک_فروم
" آزادی از" خسته شده و مضطرب برای برای رفع حس بی قدرتی در مواجه با دنیای بیرحم و رقابتی مدرن، راه گم شدن در اکثریت مردم و پذیرش افکار عمومی برای ترسیدن از انزوا و تنهایی را در پیش میگیرد.
در واقع "آزادی از "یا "آزادی منفی " یک شمشیر تیز دولبه است از یکطرف رهایی از قید و بندهای اولیه و از سمت دیگر پوچی و تنهایی در مواجه با دنیای مدرن بی رحم است.
#مهیار_چوپانی
#اریک_فروم
اریک فروم فیلسوف انسانگرا
قسمت دوم
"آزادی برای" یا "آزادی مثبت"
فروم این آزادی را به مثابه توانایی فرد برای "خود بودن" و تحقق آن با استفاده از فعال کردن نیروهای عقلانی و عاطفی و شناسایی و شکوفایی استعدادش میداند. او میگوید در این نوع آزادی انسان صرفا در یک وضعیت خاص حقوقی و یا سیاسی نیست ، بلکه در یک حالت روانی و وجودی است. فروم این آزادی را در وجوه مختلف میبیند. انسان برای اینکه در" آزادی برای" یا" آزادی مثبت" بتواند بر انزوای خود چیره شود بدون اینکه فردیتش را در برابر یک قدرت بزرگتر مثل کلیسا،پادشاه، دولت، یک حزب یا گروه از دست بدهد ، باید بافعالیت های خود بخودی و کار خلاقانه و عشق مثمر ثمر به امور بپردازد. این نوع کارنه تنها برای اطاعت از دستورات و حتی ابزاری برای کسب درآمد نیست ، بلکه حالتی است که انسان با استفاده از عقل و مهارت خود مواد خام و یا حتی ایده ها را متحول میکند.
فروم معتقد است برای رسیدن به "آزادی مثبت"که باعث رشد و شکوفایی و خود باوری انسان _ بر مبنای مهمترین سرمایه اش یعنی خود او _ می شود ، انسان باید از دو طریق با جهان ارتباط بر قرار کند ، بدون اینکه شخصیتش را فدا نماید. این مهم از طریق ؛فعالیت "خودانگیخته "و "عشق مثمر ثمر "صورت میگیرد . انسان باید فراتر از انجام وظیفه عمل کند(مثلا وظیفه من بعنوان سر پرست خانوار فقط تهیه مایحتاج خانواده است یا من فقط برای تفریح به طبیعت میروم) انسان باید خلاقانه بر محیط اثر بگذارد . از دید فروم "آزادی مثبت " یعنی تحقق کامل خویشتن و پیوند دوباره فرد با جهان ، اما نه از طریق تسلیم شدن ، بلکه از طریق فعالیتی برآمده از "خود". منظور او از فعالیت بر آمده از خود به این معناست که منبع و منشا عمل نه بر اساس دستورات جامعه باشد و نه انتظارات دیگران ، و نه حتی وسواس های فکری خود فرد، بلکه عملی باشد که مستقیما از درون فرد یا به عبارتی از هسته ی مرکزی شخصیت فرد نمایان شود ، او این فعالیت آزادانه را در سه عنصر : اصالت عمل ، یکپارچگی عمل و پویایی عمل میداند و توضیح میدهد : اصالت عمل یعنی آن عمل واقعا مال خودتان است.او معتقد است اکثر مردم فکر میکنند آزادند ، اما در واقع افکار و احساسات القاءشده توسط رادیو تلویزیون و روزنامه و رسانه ها ی جمعی و تربیت تعریف شده را تکرار میکنند(امروزه در این خصوص میتوان به تاثیر شبکه های اجتماعی نظیر اینستاگرام واتس اپ ،تلگرام و...بر افکار و رفتار افراداشاره کرد). فعالیت بر آمده از خود یعنی عبور از این نقابها و رسیدن به فکر و احساس اصیل که متعلق به خود آدم باشد.
یکپارچگی عمل از نظر فروم شکافی بین عقل و احساس نیست. او عنوان میکند در جامعه مدرن انسانها دچار شکاف هستند ، یعنی یا طبق دستورات خشک عمل میکنند یا تحت تاثیر عوامل تکاندهنده و سائق های ناخودآگاه قرار میگیرند ، امایکپارچگی زمانی رخ میدهد که تمام شخصیت فرد(فکر، عاطفه و جسم) بصورت یک واحد در یک عمل حضور داشته باشد. وی مثال میزند یک کودک یا یک هنر مند در لحظه انجام کار با تمام وجود(جسم و روح) در آن فعالیت حضور پیدا میکند و بخاطر وظیفه یا اجبار کاری را انجام نمیدهد ، بلکه چون آن کار بیانگر وجود اوست آنرا انجام میدهد. فروم حتی فراتر رفته و کار خودانگیخته و خلاق را صرفا موسیقی و نقاشی و انواع هنر نمیداند ، بلکه این را به مثابه نوعی نگرش به فعالیت میداند. وی این نگرش را او اینطور تو ضیح میدهد که در کارخود بخودی یا برانگیخته ، خودانسان با آنچه انجام میدهد یکی شده و صرفا یک ابزار در خدمت کارفرما یا شخصی که از "نتیجه" کارش منتفع میشود نیست ، او در واقع با موضوع یکی شده و ایده های ذهنی را به واقعیت تبدیل میکند و بدین ترتیب به جهان اطرافش شکل میدهد. او در حین انجام کار رشد کرده و احساس قدرت و زنده بودن میکند.
فروم عنصر دیگر این فعالیت برآمده از خود یا فعالیت خود بخودی را پویایی آن فعالیت میداند. او این پویایی را نقطه مقابل ایستایی تعریف کرده و از نظرش این پویایی و شور و نشاط بر خلاف واکنش نسبت به یک محرک بیرونی از درون شکل میگیرد ، و در واقع فرد در جهان یا قدرت بیرونی ذوب نمیشود ، بلکه بصورت پویا و در جریان فعالیت با آن در گیر میشود و بر آن اثر گذاشته و از آن اثر میپذیرد بدون اینکه استقلال خود را از دست بدهد. در واقع فعالیت غیربرآمده از خود مثل کار اجباری در کارخانه یا تقلید مد یا تقلید از یک عقیده که تحت تاثیر یک گروه یا گروه فشار است ، فرد را تبدیل به یک موجود ایستا مانند پیچ و مهره های یک ماشین میکند. اما در فعالیت بر آمده از خود ، پویایی و شور و نشاط دارد و همواره در جریان است و در هر لحظه انسان در حال ابراز جنبه های جدیدی از شخصیت خویش است.
#مهیار_چوپانی
#اریک_فروم
قسمت دوم
"آزادی برای" یا "آزادی مثبت"
فروم این آزادی را به مثابه توانایی فرد برای "خود بودن" و تحقق آن با استفاده از فعال کردن نیروهای عقلانی و عاطفی و شناسایی و شکوفایی استعدادش میداند. او میگوید در این نوع آزادی انسان صرفا در یک وضعیت خاص حقوقی و یا سیاسی نیست ، بلکه در یک حالت روانی و وجودی است. فروم این آزادی را در وجوه مختلف میبیند. انسان برای اینکه در" آزادی برای" یا" آزادی مثبت" بتواند بر انزوای خود چیره شود بدون اینکه فردیتش را در برابر یک قدرت بزرگتر مثل کلیسا،پادشاه، دولت، یک حزب یا گروه از دست بدهد ، باید بافعالیت های خود بخودی و کار خلاقانه و عشق مثمر ثمر به امور بپردازد. این نوع کارنه تنها برای اطاعت از دستورات و حتی ابزاری برای کسب درآمد نیست ، بلکه حالتی است که انسان با استفاده از عقل و مهارت خود مواد خام و یا حتی ایده ها را متحول میکند.
فروم معتقد است برای رسیدن به "آزادی مثبت"که باعث رشد و شکوفایی و خود باوری انسان _ بر مبنای مهمترین سرمایه اش یعنی خود او _ می شود ، انسان باید از دو طریق با جهان ارتباط بر قرار کند ، بدون اینکه شخصیتش را فدا نماید. این مهم از طریق ؛فعالیت "خودانگیخته "و "عشق مثمر ثمر "صورت میگیرد . انسان باید فراتر از انجام وظیفه عمل کند(مثلا وظیفه من بعنوان سر پرست خانوار فقط تهیه مایحتاج خانواده است یا من فقط برای تفریح به طبیعت میروم) انسان باید خلاقانه بر محیط اثر بگذارد . از دید فروم "آزادی مثبت " یعنی تحقق کامل خویشتن و پیوند دوباره فرد با جهان ، اما نه از طریق تسلیم شدن ، بلکه از طریق فعالیتی برآمده از "خود". منظور او از فعالیت بر آمده از خود به این معناست که منبع و منشا عمل نه بر اساس دستورات جامعه باشد و نه انتظارات دیگران ، و نه حتی وسواس های فکری خود فرد، بلکه عملی باشد که مستقیما از درون فرد یا به عبارتی از هسته ی مرکزی شخصیت فرد نمایان شود ، او این فعالیت آزادانه را در سه عنصر : اصالت عمل ، یکپارچگی عمل و پویایی عمل میداند و توضیح میدهد : اصالت عمل یعنی آن عمل واقعا مال خودتان است.او معتقد است اکثر مردم فکر میکنند آزادند ، اما در واقع افکار و احساسات القاءشده توسط رادیو تلویزیون و روزنامه و رسانه ها ی جمعی و تربیت تعریف شده را تکرار میکنند(امروزه در این خصوص میتوان به تاثیر شبکه های اجتماعی نظیر اینستاگرام واتس اپ ،تلگرام و...بر افکار و رفتار افراداشاره کرد). فعالیت بر آمده از خود یعنی عبور از این نقابها و رسیدن به فکر و احساس اصیل که متعلق به خود آدم باشد.
یکپارچگی عمل از نظر فروم شکافی بین عقل و احساس نیست. او عنوان میکند در جامعه مدرن انسانها دچار شکاف هستند ، یعنی یا طبق دستورات خشک عمل میکنند یا تحت تاثیر عوامل تکاندهنده و سائق های ناخودآگاه قرار میگیرند ، امایکپارچگی زمانی رخ میدهد که تمام شخصیت فرد(فکر، عاطفه و جسم) بصورت یک واحد در یک عمل حضور داشته باشد. وی مثال میزند یک کودک یا یک هنر مند در لحظه انجام کار با تمام وجود(جسم و روح) در آن فعالیت حضور پیدا میکند و بخاطر وظیفه یا اجبار کاری را انجام نمیدهد ، بلکه چون آن کار بیانگر وجود اوست آنرا انجام میدهد. فروم حتی فراتر رفته و کار خودانگیخته و خلاق را صرفا موسیقی و نقاشی و انواع هنر نمیداند ، بلکه این را به مثابه نوعی نگرش به فعالیت میداند. وی این نگرش را او اینطور تو ضیح میدهد که در کارخود بخودی یا برانگیخته ، خودانسان با آنچه انجام میدهد یکی شده و صرفا یک ابزار در خدمت کارفرما یا شخصی که از "نتیجه" کارش منتفع میشود نیست ، او در واقع با موضوع یکی شده و ایده های ذهنی را به واقعیت تبدیل میکند و بدین ترتیب به جهان اطرافش شکل میدهد. او در حین انجام کار رشد کرده و احساس قدرت و زنده بودن میکند.
فروم عنصر دیگر این فعالیت برآمده از خود یا فعالیت خود بخودی را پویایی آن فعالیت میداند. او این پویایی را نقطه مقابل ایستایی تعریف کرده و از نظرش این پویایی و شور و نشاط بر خلاف واکنش نسبت به یک محرک بیرونی از درون شکل میگیرد ، و در واقع فرد در جهان یا قدرت بیرونی ذوب نمیشود ، بلکه بصورت پویا و در جریان فعالیت با آن در گیر میشود و بر آن اثر گذاشته و از آن اثر میپذیرد بدون اینکه استقلال خود را از دست بدهد. در واقع فعالیت غیربرآمده از خود مثل کار اجباری در کارخانه یا تقلید مد یا تقلید از یک عقیده که تحت تاثیر یک گروه یا گروه فشار است ، فرد را تبدیل به یک موجود ایستا مانند پیچ و مهره های یک ماشین میکند. اما در فعالیت بر آمده از خود ، پویایی و شور و نشاط دارد و همواره در جریان است و در هر لحظه انسان در حال ابراز جنبه های جدیدی از شخصیت خویش است.
#مهیار_چوپانی
#اریک_فروم
اریک فروم فیلسوف انسانگرا
قسمت سوم و پایانی : " آزادی برای"
عشق مثمر ثمر
فروم در خصوص موئلفه دوم "آزادی برای" یا همان "آزادی مثبت" به عشق مثمر ثمر می پردازد. از دید وی انسان باید عشق را پرورش دهد و هنر عشق ورزیدن را بکار گیرد. او عشق مثمر ثمر راصرفا یک احساس نمیداد که مثلا با یک نگاه دچار آن شویم، بلکه آنرا یک نوع عمل وتوانایی میداند.
فروم این عشق را دارای چهار جزء میداند: مراقبت کردن فعال، مسئولیت پذیر بودن، احترام به فردیت فرد و شناخت و معرفت.
او مراقبت کردن فعال را، تلاش فعالانه برای رشد معشوق، همانند مادری که برای فرزندش تلاش میکند تا او را به بهترین شکل بزرگ و آماده زندگی کند، میداند.
این مراقبت فعالانه، یعنی توجه به رشد و حیات زندگی معشوق، که با بخشیدن و نثار کردن همراه است، نه بمعنای از دست دادن یا فداکاری، بلکه آنرا بمعنای دادن حیات، توانایی وشادی به دیگری میداند، که منجر به احساس غنا و قدرت بیشترفرد میشود.
این مراقبت فعال با مسئولیت و پاسخگویی به نیازها، بصورت داوطلبانه در برابر نیازهای فیزیکی و روانی فرد مقابل است، نه کنترل آنها و شکل دادن به آنها .
فروم بین مراقبت و کنترل، تفاوت قائل میشود و میگوید، مراقبت تنها زمانی فعال و آزادنه است، که با احترام همراه باشد، بدون احترام مراقبت به سلطه گری و مالکیت تبدیل میشود.
فروم احترام را بمعنای دیدن فرد همانگونه که هست و تلاش میکند مطابق میل خودش رشد کند میداند، نه طبق نقشه ایی که ما برایش کشیده ایم. فروم تاکید میکند، در این وضعیت، فرد صرفا تماشاچی زندگی معشوق نیست، بلکه تلاش میکند، در شکوفایی معشوق کمک کرده و استقلال کامل او را حفظ کند.
او معتقد است، مابه چیزی عشق می ورزیم که برایش زحمت کشیده ایم و برای چیزی زحمت میکشیم که به آن عشق داریم، مراقبت همان زحمتی است که عشق را تداوم می بخشد و در واقع مراقبت فعال، یعنی شما تماشاچی زندگی معشوق نیستید، بلکه فعالانه در شکوفایی او مشارکت میکنید و همواره استقلال اش را نیز کاملا حفظ میکنید.
فروم عنصر دیگر عشق مثمر ثمر را مسئولیت پذیر بودن میداند و شخص مسئولیت پذیر را آماده و قادر به پاسخگویی به نیازهای جسمی و روانی فرد دیگر میداند.
از نظر او مسئولیت تنها وظیفه ایی نیست که از بیرون، مثلا توسط پادشاه، کلیسا، قانون، جامعه ویا یک گروه و مرام خاص به انسان تحمیل شده باشد، بلکه امری کاملا درونی و ارادی است. این مسئولیت، تنها به معنای تامین نیازهای فیزیکی نیست، بلکه فرد خود را دراقبال رشد روانی و شکوفایی طرف مقابل مسئول میداند و توضیح میدهد، که این موضوع پیش شرطش احترام است و همواره تاکید میکند اگر این موضوع بدون احترام باشد، به سادگی به سلطه گری و مالکیت تبدیل میشود.
در واقع من مسئول تو هستم، اما نه به این معنا که صاحب تو باشم، بلکه مسئولم که به تو کمک کنم تا آن گونه که خودت هستی رشد کنی.
وی احترام گذاشتن به فردیت فرد را جزء دیگر عشق مثمر ثمر میداندو این احترام گذاشتن به فردیت فرد، یعنی دیدن فرد آنگونه که هست و اجازه دادن به او برای رشد بر اساس طبیعت خودش، نه براساس نیازها و تصورات ما برای این منظور.
فروم میگوید احترام یعنی توانایی دیدن یک شخص همانگونه که هست و آگاهی از ویژگیهای منحصر به فرد او، بدون فیلتر کردن آنها بر اساس نیازهای خودمان.
احترام، یعنی من میخواهم فرد محبوبم برای خودش و به روش خودش رشد کند، نه برای اینکه به کار من بیاید یا شبیه ایده های من شود.
در واقع یک فرد از فرد دیگر، تنها برای پر کردن خلاء های روانی خود یا بعنوان یک ابزار استفاده نمیکند.فروم تاکید دارد این احترام به فردیت فرد، تنها بر پایه آزادی بنا میشود. او جمله معروفی دارد که میگوید: عشق فرزند آزادی است، نه فرزند تسلط.
احترام به فردیت فرد، یعنی من از تو نمیخواهم من شوی، یا آنچه من میخواهم باشی، بلکه به تو کمک میکنم تا هرچه بیشتر خودت شوی.
سرانجام فروم به جزء آخر میپردازد، شناخت یا همان معرفت، شناخت از ذات درونی و درک فرد آنگونه که هست، نه آنگونه که ما در خیال خود ساخته یا میسازیم. این شناخت، همراه با همدلی است، یعنی درک حالاتی مثل خشم، اضطراب یا تنهایی طرف مقابل، حتی وقتی او این احساسات را بروز نمیدهد.
مثلا درک اینکه پرخاشگری فرد، از ترس و...است نه از بدجنسی.
او این شناخت را ابزاری برای احترام و مسئولیت میداند و میگوید، تا کسی را عمیقا نشناسیم، نمیتوانیم به او احترام بگذاریم، یا نسبت به واقعیتهایش مسئولیت پذیر باشیم .
در واقع باید بادیدن ریشه های رفتاری و روانی، بجای قضاوت، او را درک کنیم.
#مهیار_چوپانی
#اریک_فروم
قسمت سوم و پایانی : " آزادی برای"
عشق مثمر ثمر
فروم در خصوص موئلفه دوم "آزادی برای" یا همان "آزادی مثبت" به عشق مثمر ثمر می پردازد. از دید وی انسان باید عشق را پرورش دهد و هنر عشق ورزیدن را بکار گیرد. او عشق مثمر ثمر راصرفا یک احساس نمیداد که مثلا با یک نگاه دچار آن شویم، بلکه آنرا یک نوع عمل وتوانایی میداند.
فروم این عشق را دارای چهار جزء میداند: مراقبت کردن فعال، مسئولیت پذیر بودن، احترام به فردیت فرد و شناخت و معرفت.
او مراقبت کردن فعال را، تلاش فعالانه برای رشد معشوق، همانند مادری که برای فرزندش تلاش میکند تا او را به بهترین شکل بزرگ و آماده زندگی کند، میداند.
این مراقبت فعالانه، یعنی توجه به رشد و حیات زندگی معشوق، که با بخشیدن و نثار کردن همراه است، نه بمعنای از دست دادن یا فداکاری، بلکه آنرا بمعنای دادن حیات، توانایی وشادی به دیگری میداند، که منجر به احساس غنا و قدرت بیشترفرد میشود.
این مراقبت فعال با مسئولیت و پاسخگویی به نیازها، بصورت داوطلبانه در برابر نیازهای فیزیکی و روانی فرد مقابل است، نه کنترل آنها و شکل دادن به آنها .
فروم بین مراقبت و کنترل، تفاوت قائل میشود و میگوید، مراقبت تنها زمانی فعال و آزادنه است، که با احترام همراه باشد، بدون احترام مراقبت به سلطه گری و مالکیت تبدیل میشود.
فروم احترام را بمعنای دیدن فرد همانگونه که هست و تلاش میکند مطابق میل خودش رشد کند میداند، نه طبق نقشه ایی که ما برایش کشیده ایم. فروم تاکید میکند، در این وضعیت، فرد صرفا تماشاچی زندگی معشوق نیست، بلکه تلاش میکند، در شکوفایی معشوق کمک کرده و استقلال کامل او را حفظ کند.
او معتقد است، مابه چیزی عشق می ورزیم که برایش زحمت کشیده ایم و برای چیزی زحمت میکشیم که به آن عشق داریم، مراقبت همان زحمتی است که عشق را تداوم می بخشد و در واقع مراقبت فعال، یعنی شما تماشاچی زندگی معشوق نیستید، بلکه فعالانه در شکوفایی او مشارکت میکنید و همواره استقلال اش را نیز کاملا حفظ میکنید.
فروم عنصر دیگر عشق مثمر ثمر را مسئولیت پذیر بودن میداند و شخص مسئولیت پذیر را آماده و قادر به پاسخگویی به نیازهای جسمی و روانی فرد دیگر میداند.
از نظر او مسئولیت تنها وظیفه ایی نیست که از بیرون، مثلا توسط پادشاه، کلیسا، قانون، جامعه ویا یک گروه و مرام خاص به انسان تحمیل شده باشد، بلکه امری کاملا درونی و ارادی است. این مسئولیت، تنها به معنای تامین نیازهای فیزیکی نیست، بلکه فرد خود را دراقبال رشد روانی و شکوفایی طرف مقابل مسئول میداند و توضیح میدهد، که این موضوع پیش شرطش احترام است و همواره تاکید میکند اگر این موضوع بدون احترام باشد، به سادگی به سلطه گری و مالکیت تبدیل میشود.
در واقع من مسئول تو هستم، اما نه به این معنا که صاحب تو باشم، بلکه مسئولم که به تو کمک کنم تا آن گونه که خودت هستی رشد کنی.
وی احترام گذاشتن به فردیت فرد را جزء دیگر عشق مثمر ثمر میداندو این احترام گذاشتن به فردیت فرد، یعنی دیدن فرد آنگونه که هست و اجازه دادن به او برای رشد بر اساس طبیعت خودش، نه براساس نیازها و تصورات ما برای این منظور.
فروم میگوید احترام یعنی توانایی دیدن یک شخص همانگونه که هست و آگاهی از ویژگیهای منحصر به فرد او، بدون فیلتر کردن آنها بر اساس نیازهای خودمان.
احترام، یعنی من میخواهم فرد محبوبم برای خودش و به روش خودش رشد کند، نه برای اینکه به کار من بیاید یا شبیه ایده های من شود.
در واقع یک فرد از فرد دیگر، تنها برای پر کردن خلاء های روانی خود یا بعنوان یک ابزار استفاده نمیکند.فروم تاکید دارد این احترام به فردیت فرد، تنها بر پایه آزادی بنا میشود. او جمله معروفی دارد که میگوید: عشق فرزند آزادی است، نه فرزند تسلط.
احترام به فردیت فرد، یعنی من از تو نمیخواهم من شوی، یا آنچه من میخواهم باشی، بلکه به تو کمک میکنم تا هرچه بیشتر خودت شوی.
سرانجام فروم به جزء آخر میپردازد، شناخت یا همان معرفت، شناخت از ذات درونی و درک فرد آنگونه که هست، نه آنگونه که ما در خیال خود ساخته یا میسازیم. این شناخت، همراه با همدلی است، یعنی درک حالاتی مثل خشم، اضطراب یا تنهایی طرف مقابل، حتی وقتی او این احساسات را بروز نمیدهد.
مثلا درک اینکه پرخاشگری فرد، از ترس و...است نه از بدجنسی.
او این شناخت را ابزاری برای احترام و مسئولیت میداند و میگوید، تا کسی را عمیقا نشناسیم، نمیتوانیم به او احترام بگذاریم، یا نسبت به واقعیتهایش مسئولیت پذیر باشیم .
در واقع باید بادیدن ریشه های رفتاری و روانی، بجای قضاوت، او را درک کنیم.
#مهیار_چوپانی
#اریک_فروم
فروید و دین
از دید فروید، دین علاوه بر اینکه پاسخی برای معماهای جهان فراهم می کند، انسان را مطمئن می سازد که نیرویی برتر مراقب زندگی اوست و رنج ها و شکست های وی را در جهانی دیگر جبران خواهد کرد.در واقع اعتقاد به آخرت نیازی روانی است برای تسکین دردها و مصائب دنیای واقعی.
در نظام دین، یکی از تکنیک های مقابله با رنج های زندگی این است که انسان به ارزش ها و لذت های این جهانی پشت کند.کاری که بطور مثال یک معتکف انجام می دهد و تماس خود را با جهان واقعی که آن را سرچشمه درد و رنچ و گناه می داند، قطع می کند.اما مهم ترین راهکار دین ساخت جهانی دیگر است که آرزوهای فرد را برآورده کند. برای همین اغلب تصور می شود ایمان دینی از نظر روانی آرامش بخش است، اما فروید معتقد بود این مرهمی موقتی است و واقعیت همواره نیرومند تر است.آیین ها و مراسم دینی ممکن است برای پیروانی که در آن شرکت می کنند تسکین دهنده باشد، اما دین این آرامش موقت فردی را به بهای تثبیت باورهای خرافی انجام می دهد که نتیجه اش دامن زدن به تعصبات فرقه ای و جنون جمعی است.
از دید فروید، دین علاوه بر اینکه پاسخی برای معماهای جهان فراهم می کند، انسان را مطمئن می سازد که نیرویی برتر مراقب زندگی اوست و رنج ها و شکست های وی را در جهانی دیگر جبران خواهد کرد.در واقع اعتقاد به آخرت نیازی روانی است برای تسکین دردها و مصائب دنیای واقعی.
در نظام دین، یکی از تکنیک های مقابله با رنج های زندگی این است که انسان به ارزش ها و لذت های این جهانی پشت کند.کاری که بطور مثال یک معتکف انجام می دهد و تماس خود را با جهان واقعی که آن را سرچشمه درد و رنچ و گناه می داند، قطع می کند.اما مهم ترین راهکار دین ساخت جهانی دیگر است که آرزوهای فرد را برآورده کند. برای همین اغلب تصور می شود ایمان دینی از نظر روانی آرامش بخش است، اما فروید معتقد بود این مرهمی موقتی است و واقعیت همواره نیرومند تر است.آیین ها و مراسم دینی ممکن است برای پیروانی که در آن شرکت می کنند تسکین دهنده باشد، اما دین این آرامش موقت فردی را به بهای تثبیت باورهای خرافی انجام می دهد که نتیجه اش دامن زدن به تعصبات فرقه ای و جنون جمعی است.
Forwarded from سینما.ادبیات.فلسفه (ali hatam)
یوتوپیانیسم و تفکر اسطوره گرا در نظام های توتالیتر
بخش اول
نظام های توتالیتر اغلب بسته به موقعیت جغرافیایی و شرایط تاریخی و فرهنگی مردمان سرزمینی که بر آن حکم می رانند ، ایدئولوژی خاص خود را که مبتنی بر اسطوره سازی است تولید می کنند. ایدئولوژی صلب و غایت گرا سنگ بنای تمام نظام های توتالیتر محسوب می شود. ایدئولوژی های گوناگون علیرغم تفاوت هایی که ممکن است در رو ساخت با یکدیگر داشته باشند ، در بطن خود دارای اصول و ساز و کارهای مشترکی هستند. یکی از این شاخصه های مشترک ، اسطوره سازی و رجعت به سنت ها و آبین های کهن و بهره برداری از آن در راستای اهداف نظام است.
افلاطون شاید اولین متفکری بود که به خطر حضور اندیشه ی اسطوره ای در عرصه سیاست و حکومت پی برد. از دید افلاطون در عالم سیاست برای رسیدن به حکومتی مبتنی بر عقل ، قانون و عدالت ، باید بر تفکر اسطوره ای چیره شد . تکیه گاه اصلی اسطوره ، سنت است. به نظر افلاطون هر کس که بر اساس سنت ها و رسوم پیش برود در چنبره ی اندیشه ی اسطوره ای و احساسات ناشی از آن اسیر شده و ره بجایی نخواهد برد. نگرش افلاطون در این خصوص با بسیاری از فیلسوفان پس از خود در تاریخ اندیشه متفاوت بود؛ چنانکه هگل زندگی اخلاقی و عقلانی را در پرتو سنت امکان پذیر می دانست. از نظر افلاطون اما ایمان به سنت و اسطوره پردازی برآمده از آن سبب نابینایی انسان و مانع اصلی دست یابی به خرد سیاسی در حکومت است. هر چند در آثار خود وی نیز به دلیل اعتقاد به یوتوپیا و عالم مثل ، رگه هایی قوی از اندیشه ی اسطوره ای وجود دارد. در واقع افلاطون بنیان گذار یوتوپیانیسم بود. یوتوپیانیسم در عصر مدرن و ظهور نظام های توتالیتر ، صرفا به تفکر و خیالپردازی درباره یک مدینه فاضله بی نقص و آرمانی ختم نمی شود، بلکه به دنبال صدور اندیشه های خود به فراسوی مرزها و ساختن یک نظام یکدست جهانی مطابق ارزش های ایدئولوژیک است.
ایدئولوژی اسطوره گرا که نقشی حیاتی در دوام و بقای نظام های توتالیتر ایفا می کند ، اغلب از سوی مخالفان چنین نظام هایی دست کم گرفته می شود. اندیشه ی ایدئولوژیک و اسطوره گرا ویژگی های بسیاری دارد و میزان اثرگذاری اش در حدی است که مقابله با آن به سادگی میسر نیست.
اصلی ترین ویژگی این نوع تفکر باور به "یوتوپیانیسم" و تصورات غایت اندیشانه است. چنین باوری چه در قالب یک ایدئولوژی مادی گرا و غیر مذهبی ، و چه در چارچوب سنت و مذهب ، کارکردهای مهمی دارد که موارد زیر را شامل می شود:
الف ) شکست همان پیروزی است.
باورمندان به یوتوپیانیسم در نظام های توتالیتر تحت هیچ شرایطی و در هیچ زمینه ای اعم از سیاست داخلی و خارجی یا حوزه های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و ...حاضر به پذیرش شکست نیستند. در قاموس تفکر اسطورساز و ایدئولوژیک ، شکست همان پیروزی است. در رژیم های توتالیتر مذهبی هر شکستی نه تنها توجیه می شود ، بلکه در نهایت از آن به عنوان مصلحتی یاد می کنند که در راه رسیدن به پیروزی نهایی و وعده های آخرالزمانی، امری ضروری و اجتناب ناپذیر است.
ب) قربانی کردن خود و دیگران
حامیان و پیروان حکومت های توتالیتر به دلیل تعصب ایدئولوژیک و ایمان قلبی به باورهای آرمانی نظام ، حاضرند در راه رسیدن به اهدافشان جان خود و دیگری را فدا کنند ؛ چرا که در قبال این جانفشانی و همینطور حذف مخالفان ، به آنها وعده رستگاری داده شده است. یوتوپیانیسمی که سعادت اخروی را بشارت می دهد ، ظرفیت بالایی در شستشوی مغزی و تربیت گروه های انتحاری دارد. اصلاح و تغییر اعتقاداتی از این دست ، امری بسیار دشوار و شاید نا ممکن باشد.
ج) بازگشت جاودان
یوتوپیانیسم و ایدئولوژی اسطوره ساز ، شکلی از تفکر است که هرگز بطور کامل از بین نمی رود و حتی اگر تضعیف شده باشد ، همواره وعده بازگشت می دهد. بقایای فکری و عقیدتی یک نظام توتالیتر پس از سقوط نیز در کمین نشسته و مترصد این هستند تا در شرایط بحرانی که شکاف عمیقی بین لایه های مختلف جامعه سر باز می کند ، سرخوردگان و قربانیان وضعیت موجود را جذب کرده و دوباره به مسند قدرت بازگردند.
#توتالیتاریسم
#علی_حاتم
بخش اول
نظام های توتالیتر اغلب بسته به موقعیت جغرافیایی و شرایط تاریخی و فرهنگی مردمان سرزمینی که بر آن حکم می رانند ، ایدئولوژی خاص خود را که مبتنی بر اسطوره سازی است تولید می کنند. ایدئولوژی صلب و غایت گرا سنگ بنای تمام نظام های توتالیتر محسوب می شود. ایدئولوژی های گوناگون علیرغم تفاوت هایی که ممکن است در رو ساخت با یکدیگر داشته باشند ، در بطن خود دارای اصول و ساز و کارهای مشترکی هستند. یکی از این شاخصه های مشترک ، اسطوره سازی و رجعت به سنت ها و آبین های کهن و بهره برداری از آن در راستای اهداف نظام است.
افلاطون شاید اولین متفکری بود که به خطر حضور اندیشه ی اسطوره ای در عرصه سیاست و حکومت پی برد. از دید افلاطون در عالم سیاست برای رسیدن به حکومتی مبتنی بر عقل ، قانون و عدالت ، باید بر تفکر اسطوره ای چیره شد . تکیه گاه اصلی اسطوره ، سنت است. به نظر افلاطون هر کس که بر اساس سنت ها و رسوم پیش برود در چنبره ی اندیشه ی اسطوره ای و احساسات ناشی از آن اسیر شده و ره بجایی نخواهد برد. نگرش افلاطون در این خصوص با بسیاری از فیلسوفان پس از خود در تاریخ اندیشه متفاوت بود؛ چنانکه هگل زندگی اخلاقی و عقلانی را در پرتو سنت امکان پذیر می دانست. از نظر افلاطون اما ایمان به سنت و اسطوره پردازی برآمده از آن سبب نابینایی انسان و مانع اصلی دست یابی به خرد سیاسی در حکومت است. هر چند در آثار خود وی نیز به دلیل اعتقاد به یوتوپیا و عالم مثل ، رگه هایی قوی از اندیشه ی اسطوره ای وجود دارد. در واقع افلاطون بنیان گذار یوتوپیانیسم بود. یوتوپیانیسم در عصر مدرن و ظهور نظام های توتالیتر ، صرفا به تفکر و خیالپردازی درباره یک مدینه فاضله بی نقص و آرمانی ختم نمی شود، بلکه به دنبال صدور اندیشه های خود به فراسوی مرزها و ساختن یک نظام یکدست جهانی مطابق ارزش های ایدئولوژیک است.
ایدئولوژی اسطوره گرا که نقشی حیاتی در دوام و بقای نظام های توتالیتر ایفا می کند ، اغلب از سوی مخالفان چنین نظام هایی دست کم گرفته می شود. اندیشه ی ایدئولوژیک و اسطوره گرا ویژگی های بسیاری دارد و میزان اثرگذاری اش در حدی است که مقابله با آن به سادگی میسر نیست.
اصلی ترین ویژگی این نوع تفکر باور به "یوتوپیانیسم" و تصورات غایت اندیشانه است. چنین باوری چه در قالب یک ایدئولوژی مادی گرا و غیر مذهبی ، و چه در چارچوب سنت و مذهب ، کارکردهای مهمی دارد که موارد زیر را شامل می شود:
الف ) شکست همان پیروزی است.
باورمندان به یوتوپیانیسم در نظام های توتالیتر تحت هیچ شرایطی و در هیچ زمینه ای اعم از سیاست داخلی و خارجی یا حوزه های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و ...حاضر به پذیرش شکست نیستند. در قاموس تفکر اسطورساز و ایدئولوژیک ، شکست همان پیروزی است. در رژیم های توتالیتر مذهبی هر شکستی نه تنها توجیه می شود ، بلکه در نهایت از آن به عنوان مصلحتی یاد می کنند که در راه رسیدن به پیروزی نهایی و وعده های آخرالزمانی، امری ضروری و اجتناب ناپذیر است.
ب) قربانی کردن خود و دیگران
حامیان و پیروان حکومت های توتالیتر به دلیل تعصب ایدئولوژیک و ایمان قلبی به باورهای آرمانی نظام ، حاضرند در راه رسیدن به اهدافشان جان خود و دیگری را فدا کنند ؛ چرا که در قبال این جانفشانی و همینطور حذف مخالفان ، به آنها وعده رستگاری داده شده است. یوتوپیانیسمی که سعادت اخروی را بشارت می دهد ، ظرفیت بالایی در شستشوی مغزی و تربیت گروه های انتحاری دارد. اصلاح و تغییر اعتقاداتی از این دست ، امری بسیار دشوار و شاید نا ممکن باشد.
ج) بازگشت جاودان
یوتوپیانیسم و ایدئولوژی اسطوره ساز ، شکلی از تفکر است که هرگز بطور کامل از بین نمی رود و حتی اگر تضعیف شده باشد ، همواره وعده بازگشت می دهد. بقایای فکری و عقیدتی یک نظام توتالیتر پس از سقوط نیز در کمین نشسته و مترصد این هستند تا در شرایط بحرانی که شکاف عمیقی بین لایه های مختلف جامعه سر باز می کند ، سرخوردگان و قربانیان وضعیت موجود را جذب کرده و دوباره به مسند قدرت بازگردند.
#توتالیتاریسم
#علی_حاتم
Forwarded from سینما.ادبیات.فلسفه (ali hatam)
یوتوپیانیسم و تفکر اسطوره گرا در نظام های توتالیتر
بخش دوم
موارد فوق نشان می دهد که سقوط نظام های توتالیتر تا چه حد دشوار است و در صورت فروپاشی نیز تفکر ایدئولوژیکی که بر پایه آن بنا شده اند ، بسادگی از میان نخواهد رفت. بنابراین راه حل هایی چون اصلاحات تدریجی یا تقاضای برگرازی رفراندوم - که نظام های توتالیتر به آن تن نمی دهند - چاره کاره نیست. از سوی دیگر ، دل بستن به راهکارهایی چون حمله نظامی ، براندازی خشونت آمیز ، مبارزه مسلحانه یا کودتا ، چنانچه به سقوط هم منجر شود ، تا وقتی که تفکر اسطوره ساز و منجی باور همچنان بر اذهان گروه کثیری از مردم جامعه تسلط دارد ، در بهترین حالت ممکن است یک نظام توتالیتر نوین را جایگزین نظام پیشین کند. این بدان معنا نیست که باید در مقابل حکومت های توتالیتر منفعل و ناامید بود و دست از مبارزه کشید. نکته مهم این است که در استفاده از راهکارهای سریع و خشونت آمیز ، نظام های توتالیتر همواره دست بالا را دارند ؛ و در فضای شبه جنگی نیز می توانند با توسل به سرکوب و خشونت بیشتر ، به حیات خود ادامه دهند.
برای رویارویی با سیستمی که از یوتوپیانیسم آخر الزمانی تغذیه می کند و دارای دستگاه سرکوب پیشرفته و مجهز است ، باید بر ترس غلبه کرد و با تمام توان از طریق نا فرمانی های موثر ، اعتصابات فراگیر ، و همبستگی اجتماعی و صنفی ، ایستادگی کرد.
در مصاف با سیستمی که دستگاه تبلیغاتی آن هر شکستی را پیروزی جلوه می دهد و از امکانات گسترده ای جهت حامی پروری برخوردار است ، پیروزی آسان و سریع بدست نخواهد آمد. جان های آزاده در مواجهه با نیروهای ایدئولوژیک و سرکوبگری که حاضرند جان خود و دیگری را قربانی کنند ، فقط هنگامی شانس پیروزی دارند که علیرغم همه تهدیدات و فشارها ، تحت هر شرایطی و در هر مناسبتی ایدئولوژی و سنت های حاکم را به چالش کشیده ، و بر خواست آزادی پای فشارند. بقول آلبر کامو تلاش کنند کاملا آزاد زندگی کنند ، آنقدر که وجودشان به مثابه نوعی عصیان باشد..
در برخی از کشورهایی که حکومت توتالیتر سرانجام به دلیل مقاومت و ایستادگی مردم ، و همچنین اشتباهات و تنافضات ساختاری خود سیستم دچار فروپاشی شده ، نخبگانی برآمده از درون جامعه یا شخصیت هایی که نزد عموم مقبولیت دارند ، به طور موقت زمام امور را تا زمان تشکیل مجلس موسسان و نگارش قانون اساسی جدید، بدست گرفته اند.. با این حال، خطر بازگشت یوتوپیانیسم و ایدئولوژی اسطوره گرا همواره وجود دارد. از جمله راه هایی که می تواند مانع این بازگشت تراژیک شود ، ایجاد و تقویت نهادهای دموکراتیک ، آموزش و پرورش پیشرفته ، اقتصاد غیر متمرکز و غیر دولتی ، و جدایی دین از دولت است. با تمام این تفاصیل هیچگاه نباید نسبت به نابودی کامل یوتوپیانیسم و تفکر اسطوره گرا خوش بین بود.گرایش به اسطوره سازی نزد بشر سابقه ای به قدمت تاریخ دارد.
#توتالیتاریسم
#علی_حاتم
بخش دوم
موارد فوق نشان می دهد که سقوط نظام های توتالیتر تا چه حد دشوار است و در صورت فروپاشی نیز تفکر ایدئولوژیکی که بر پایه آن بنا شده اند ، بسادگی از میان نخواهد رفت. بنابراین راه حل هایی چون اصلاحات تدریجی یا تقاضای برگرازی رفراندوم - که نظام های توتالیتر به آن تن نمی دهند - چاره کاره نیست. از سوی دیگر ، دل بستن به راهکارهایی چون حمله نظامی ، براندازی خشونت آمیز ، مبارزه مسلحانه یا کودتا ، چنانچه به سقوط هم منجر شود ، تا وقتی که تفکر اسطوره ساز و منجی باور همچنان بر اذهان گروه کثیری از مردم جامعه تسلط دارد ، در بهترین حالت ممکن است یک نظام توتالیتر نوین را جایگزین نظام پیشین کند. این بدان معنا نیست که باید در مقابل حکومت های توتالیتر منفعل و ناامید بود و دست از مبارزه کشید. نکته مهم این است که در استفاده از راهکارهای سریع و خشونت آمیز ، نظام های توتالیتر همواره دست بالا را دارند ؛ و در فضای شبه جنگی نیز می توانند با توسل به سرکوب و خشونت بیشتر ، به حیات خود ادامه دهند.
برای رویارویی با سیستمی که از یوتوپیانیسم آخر الزمانی تغذیه می کند و دارای دستگاه سرکوب پیشرفته و مجهز است ، باید بر ترس غلبه کرد و با تمام توان از طریق نا فرمانی های موثر ، اعتصابات فراگیر ، و همبستگی اجتماعی و صنفی ، ایستادگی کرد.
در مصاف با سیستمی که دستگاه تبلیغاتی آن هر شکستی را پیروزی جلوه می دهد و از امکانات گسترده ای جهت حامی پروری برخوردار است ، پیروزی آسان و سریع بدست نخواهد آمد. جان های آزاده در مواجهه با نیروهای ایدئولوژیک و سرکوبگری که حاضرند جان خود و دیگری را قربانی کنند ، فقط هنگامی شانس پیروزی دارند که علیرغم همه تهدیدات و فشارها ، تحت هر شرایطی و در هر مناسبتی ایدئولوژی و سنت های حاکم را به چالش کشیده ، و بر خواست آزادی پای فشارند. بقول آلبر کامو تلاش کنند کاملا آزاد زندگی کنند ، آنقدر که وجودشان به مثابه نوعی عصیان باشد..
در برخی از کشورهایی که حکومت توتالیتر سرانجام به دلیل مقاومت و ایستادگی مردم ، و همچنین اشتباهات و تنافضات ساختاری خود سیستم دچار فروپاشی شده ، نخبگانی برآمده از درون جامعه یا شخصیت هایی که نزد عموم مقبولیت دارند ، به طور موقت زمام امور را تا زمان تشکیل مجلس موسسان و نگارش قانون اساسی جدید، بدست گرفته اند.. با این حال، خطر بازگشت یوتوپیانیسم و ایدئولوژی اسطوره گرا همواره وجود دارد. از جمله راه هایی که می تواند مانع این بازگشت تراژیک شود ، ایجاد و تقویت نهادهای دموکراتیک ، آموزش و پرورش پیشرفته ، اقتصاد غیر متمرکز و غیر دولتی ، و جدایی دین از دولت است. با تمام این تفاصیل هیچگاه نباید نسبت به نابودی کامل یوتوپیانیسم و تفکر اسطوره گرا خوش بین بود.گرایش به اسطوره سازی نزد بشر سابقه ای به قدمت تاریخ دارد.
#توتالیتاریسم
#علی_حاتم
یوتوپیانیسم و تفکر اسطورهگرا در نظامهای توتالیتر.
بخش سوم
اگر در دو بخش پیشین به نقش یوتوپیانیسم در تولید و تثبیت ایدئولوژیهای توتالیتر و نیز دشواری فروپاشی آنها اشاره شد، در این بخش میتوان به یکی از بنیادیترین ابزارهای بازتولید این نظامها پرداخت: «زبان، روایت و بازنویسی واقعیت». نظامهای توتالیتر تنها با اتکا به سرکوب فیزیکی دوام نمیآورند، بلکه بیش از آن، از طریق مهندسی معنا و کنترل روایتها، جهان ذهنی شهروندان را بازسازی میکنند.
در چنین نظامهایی، زبان از کارکرد ارتباطی خود فاصله گرفته و به ابزاری برای تثبیت ایدئولوژی بدل میشود. واژهها دچار دگردیسی معنایی میشوند؛ مفاهیمی چون «آزادی»، «عدالت» و «حقیقت» نه در معنای کلاسیک و انسانی خود، بلکه در چارچوب ایدئولوژی حاکم تعریف میشوند. بدین ترتیب، شهروندان در جهانی زندگی میکنند که در آن، نه تنها امکان بیان آزادانه از میان رفته، بلکه توانایی اندیشیدن مستقل نیز بهتدریج تضعیف شده است. این همان نقطهای است که تفکر اسطورهگرا با زبان درهم میآمیزد و واقعیت را به روایتی یکدست و غیرقابل تردید تبدیل میکند.
در کنار زبان، «حافظه تاریخی» نیز بهطور سیستماتیک دستکاری میشود. نظامهای توتالیتر با بازنویسی تاریخ، حذف یا تحریف وقایع و ساختن روایتهای اسطورهای از گذشته، نوعی پیوستگی جعلی میان گذشته، حال و آینده ایجاد میکنند. این پیوستگی ساختگی، به ایدئولوژی حاکم مشروعیت میبخشد و آن را بهعنوان امتداد طبیعی تاریخ جلوه میدهد. در چنین بستری، هرگونه نقد یا تردید، نه صرفاً مخالفت سیاسی، بلکه خیانت به «حقیقت تاریخی» و «سرنوشت جمعی» تلقی میشود.
یوتوپیانیسم در این میان نقشی دوگانه ایفا میکند: از یک سو، آیندهای آرمانی را وعده میدهد که همه رنجها را توجیه میکند؛ و از سوی دیگر، حالِ سرکوبگر را بهعنوان مرحلهای ضروری در مسیر رسیدن به آن آینده بازنمایی میکند. این منطق، امکان هرگونه داوری اخلاقی مستقل را از میان میبرد، چرا که ارزش هر کنش نه بر اساس پیامدهای واقعی آن، بلکه بر مبنای نسبتش با «هدف نهایی» سنجیده میشود. در نتیجه، خشونت، سرکوب و حتی نابودی انسانها، در چارچوب این روایت، معنایی مثبت و ضروری پیدا میکند.
یکی دیگر از سازوکارهای مهم در تداوم این نظامها، تولید «هویت جمعی اسطورهای» است. فرد در این ساختار، هویت مستقل خود را از دست داده و در قالب یک کل یکپارچه تعریف میشود. این کل، اغلب با مفاهیمی چون «ملت»، «امت» یا «انقلاب» صورتبندی میشود و دارای نوعی قداست غیرقابل پرسش است. هرگونه فاصلهگیری از این هویت جمعی، بهعنوان انحراف یا خیانت تلقی شده و با واکنش شدید مواجه میشود. بدین ترتیب، فرد نه تنها از نظر سیاسی، بلکه از نظر وجودی نیز به نظام وابسته میشود.
با این حال، در دل همین ساختارهای بسته، همواره شکافهایی نیز وجود دارد. واقعیت زیستهی مردم، ناکارآمدیهای اقتصادی، تناقضهای ایدئولوژیک و تجربههای شخصی، بهتدریج این روایت یکدست را فرسوده میکنند. هرچند این فرسایش اغلب کند و نامحسوس است، اما میتواند زمینهساز بیداری تدریجی آگاهی جمعی شود. در این فرآیند، بازگشت به «حقیقت» نه بهعنوان یک مفهوم انتزاعی، بلکه بهعنوان تجربهای زیسته و ملموس، اهمیت مییابد.
در نهایت، مقابله با یوتوپیانیسم اسطورهگرا، تنها در سطح سیاسی ممکن نیست، بلکه نیازمند نوعی بازسازی فرهنگی و معرفتی است. احیای معنای واژهها، بازخوانی انتقادی تاریخ، تقویت تفکر نقاد و پذیرش تکثر، از جمله گامهایی هستند که میتوانند به تضعیف این نوع ایدئولوژیها کمک کنند.
همانگونه که پیشتر اشاره شد، گرایش به اسطورهسازی در ذات تجربه انسانی ریشه دارد و از این رو، هیچ تضمینی برای رهایی کامل از آن وجود ندارد. آنچه ممکن است، نه حذف اسطوره، بلکه آگاهی نسبت به آن و جلوگیری از تبدیلش به ابزار سلطه است.
#توتالیتاریسم
#علی_حاتم
بخش سوم
اگر در دو بخش پیشین به نقش یوتوپیانیسم در تولید و تثبیت ایدئولوژیهای توتالیتر و نیز دشواری فروپاشی آنها اشاره شد، در این بخش میتوان به یکی از بنیادیترین ابزارهای بازتولید این نظامها پرداخت: «زبان، روایت و بازنویسی واقعیت». نظامهای توتالیتر تنها با اتکا به سرکوب فیزیکی دوام نمیآورند، بلکه بیش از آن، از طریق مهندسی معنا و کنترل روایتها، جهان ذهنی شهروندان را بازسازی میکنند.
در چنین نظامهایی، زبان از کارکرد ارتباطی خود فاصله گرفته و به ابزاری برای تثبیت ایدئولوژی بدل میشود. واژهها دچار دگردیسی معنایی میشوند؛ مفاهیمی چون «آزادی»، «عدالت» و «حقیقت» نه در معنای کلاسیک و انسانی خود، بلکه در چارچوب ایدئولوژی حاکم تعریف میشوند. بدین ترتیب، شهروندان در جهانی زندگی میکنند که در آن، نه تنها امکان بیان آزادانه از میان رفته، بلکه توانایی اندیشیدن مستقل نیز بهتدریج تضعیف شده است. این همان نقطهای است که تفکر اسطورهگرا با زبان درهم میآمیزد و واقعیت را به روایتی یکدست و غیرقابل تردید تبدیل میکند.
در کنار زبان، «حافظه تاریخی» نیز بهطور سیستماتیک دستکاری میشود. نظامهای توتالیتر با بازنویسی تاریخ، حذف یا تحریف وقایع و ساختن روایتهای اسطورهای از گذشته، نوعی پیوستگی جعلی میان گذشته، حال و آینده ایجاد میکنند. این پیوستگی ساختگی، به ایدئولوژی حاکم مشروعیت میبخشد و آن را بهعنوان امتداد طبیعی تاریخ جلوه میدهد. در چنین بستری، هرگونه نقد یا تردید، نه صرفاً مخالفت سیاسی، بلکه خیانت به «حقیقت تاریخی» و «سرنوشت جمعی» تلقی میشود.
یوتوپیانیسم در این میان نقشی دوگانه ایفا میکند: از یک سو، آیندهای آرمانی را وعده میدهد که همه رنجها را توجیه میکند؛ و از سوی دیگر، حالِ سرکوبگر را بهعنوان مرحلهای ضروری در مسیر رسیدن به آن آینده بازنمایی میکند. این منطق، امکان هرگونه داوری اخلاقی مستقل را از میان میبرد، چرا که ارزش هر کنش نه بر اساس پیامدهای واقعی آن، بلکه بر مبنای نسبتش با «هدف نهایی» سنجیده میشود. در نتیجه، خشونت، سرکوب و حتی نابودی انسانها، در چارچوب این روایت، معنایی مثبت و ضروری پیدا میکند.
یکی دیگر از سازوکارهای مهم در تداوم این نظامها، تولید «هویت جمعی اسطورهای» است. فرد در این ساختار، هویت مستقل خود را از دست داده و در قالب یک کل یکپارچه تعریف میشود. این کل، اغلب با مفاهیمی چون «ملت»، «امت» یا «انقلاب» صورتبندی میشود و دارای نوعی قداست غیرقابل پرسش است. هرگونه فاصلهگیری از این هویت جمعی، بهعنوان انحراف یا خیانت تلقی شده و با واکنش شدید مواجه میشود. بدین ترتیب، فرد نه تنها از نظر سیاسی، بلکه از نظر وجودی نیز به نظام وابسته میشود.
با این حال، در دل همین ساختارهای بسته، همواره شکافهایی نیز وجود دارد. واقعیت زیستهی مردم، ناکارآمدیهای اقتصادی، تناقضهای ایدئولوژیک و تجربههای شخصی، بهتدریج این روایت یکدست را فرسوده میکنند. هرچند این فرسایش اغلب کند و نامحسوس است، اما میتواند زمینهساز بیداری تدریجی آگاهی جمعی شود. در این فرآیند، بازگشت به «حقیقت» نه بهعنوان یک مفهوم انتزاعی، بلکه بهعنوان تجربهای زیسته و ملموس، اهمیت مییابد.
در نهایت، مقابله با یوتوپیانیسم اسطورهگرا، تنها در سطح سیاسی ممکن نیست، بلکه نیازمند نوعی بازسازی فرهنگی و معرفتی است. احیای معنای واژهها، بازخوانی انتقادی تاریخ، تقویت تفکر نقاد و پذیرش تکثر، از جمله گامهایی هستند که میتوانند به تضعیف این نوع ایدئولوژیها کمک کنند.
همانگونه که پیشتر اشاره شد، گرایش به اسطورهسازی در ذات تجربه انسانی ریشه دارد و از این رو، هیچ تضمینی برای رهایی کامل از آن وجود ندارد. آنچه ممکن است، نه حذف اسطوره، بلکه آگاهی نسبت به آن و جلوگیری از تبدیلش به ابزار سلطه است.
#توتالیتاریسم
#علی_حاتم
۱۴ تیر ۱۴۰۵ ، دهمین سالگرد درگذشت عباس کیارستمی
کیارستمی و روح زمانه
هنرمندان و فیلمسازان برجسته ای هستند که آثارشان بیانگر روح زمانه و حقایقی فراتر از تاریخ نگاری های رسمی است.شاید به همین دلیل ارسطو هنر را فلسفی تر از تاریخ میدانست، چون تاریخ به شرح جزییات وقایع و رویدادها میپردازد و هنر به حقیقت نهفته در پس رویدادها.
کیارستمی یکی از هنرمندانی بود که آثارش انعکاس روح حاکم بر دوران بود. فیلمهایی که بویژه در دهه شصت درباره کودکان و نوجوانان ساخت همچون سندی ورای روایت های رسمی نشان میدهد برنسل نوجوانان دهه شصت و نسل های بعدی در سیستم آموزشی و تربیتی این مملکت چه گذشته است. سیستمی متاثرازاعتقادات و فرهنگ مسلط بر خانواده ها و کل جامعه.
کیارستمی مستند " قضیه شکل اول ،قضیه شکل دوم " را سال ۱۳۵۸ ساخت.فیلم معضلی را مطرح میکرد که سایه اش بر فضای آموزشی و سیاسی دوران قبل و پس از انقلاب سنگینی میکرد. دانش آموزی از ته کلاس صدا در می آورد. معلم که نمی تواند فرد خاطی را پیدا کند.تصمیم میگیرد دانش آموزان دو ردیف آخر کلاس را یک هفته تنبیه کند، مگر اینکه فرد خاطی را لو دهند. در شکل اول قضیه یکی از دانش آموزان دوست خود را لو میدهد و در شکل دوم،آنها مقاومت میکنند و حاضر به معرفی فرد خاطی نمیشوند. والدین و شماری از چهره های مشهور فرهنگی و رجال سیاسی آن دوران(کیانوری،خلخالی،قطب زاده و...) درباره رفتار معلم و واکنش دانش آموزان نظر میدهند.جالب اینجاست که برخی از والدین مثل برخی از چهره های سیاسی با لو دادن فرد خاطی موافق اند. فیلمساز غیر مستقیم به ما میگوید چگونه شیوه های رایج در تعلیم و تربیت تبدیل به روشی سیاسی در برخورد با مخالفان میشود _برای همین فیلم سالها به محاق توقیف رفت_ شبیه همان روش ها و باورهای سختگیرانه ای که در فیلم "خانه دوست کجاست" (۱۳۶۵)از زبان پدر بزرگ شنیده میشود و برای کودک فیلم در تلاش اودیسه وارش چالشی جدی ایجاد میکند. احمد باید دفتر مشق دوستش را که سهوا در کیفش جا مانده به دست او در روستایی دیگر برساند، چون معلم دوستش را تهدید کرده اگر یکبار دیگر تکلیفش را انجام ندهد از مدرسه اخراج خواهد شد.تهدید معلم به تنبیه ، مادری که به احمد اجازه خروج از خانه نمیدهد، پدربزرگی که در قهوه خانه سر راه نشسته و او را مورد بازخواست قرار میدهد، همه موانعی هستند ناشی از باورهای سختگیرانه در تعلیم و تربیت که پی آمد آن چیزی نیست جز عدم ارتباط بین نسل ها. کودک فیلم که به ناچاربدون اجازه از خانه خارج شده، خانه دوست را پیدا نمیکند و در بازگشت خود تنبیه میشود، اما تکالیف دوستش را در دفتر جا مانده مینویسد تا او تنبیه نشود. پیام کیارستمی ساده اما تاثیر گذار بود. درسخت ترین شرایط" دوستی" میتواند راهگشا باشد.گویی در تقابل با روش های سنتی و خشنی که از خانواده ها ومدارس آغاز و به عرصه سیاست ختم میشد، این نسل چاره ای جز این نداشت که خودش هوای خودش را داشته باشد. نسلی که یکسال بعد از اکران "خانه دوست" در جشنواره فیلم فجر برای تماشای یک فیلم مستند صف طویل و بی سابقه ای را جلوی سینماهای شهر قصه و آزادی تشکیل داد، برای تماشای وضعیت دانش آموزانی که مشق شب برایشان همچون کابوسی هولناک است. فیلم "مشق شب" دردی مشترک را به نمایش گذاشت. کیارستمی با عینک تیره اش پشت میز نشسته بود و از بچه های مضطربی که تکلیف سنگین شان را انجام نداده بودند، علت را جویا میشد. مشق شب نقدی تمام عیار بود بر نظام آموزشی حاکم و واکنش های بسیاری را برانگیخت.گفتند فیلم به لحاظ روش تحقیق و پژوهش ایراد دارد و با نشان وضعیت یک مدرسه نمیشود کل سیستم اًموزش را زیر سئوال برد.اما برای نسلی که در آن شب سرد زمستانی بخاطر دیدن فیلم کیارستمی از ماموران انتظامی و کارکنان سینما به علت ازدحام بیش از حد رفتار خشونت آمیز دیده بود، خشونت و سخت گیری بخاطر انجام ندادن تکالیف واقعیتی غیر قابل انکار بشمار میرفت.آن شب بغض خیلی ها هنگام تماشای فیلم ترکید، چون فیلمساز از حقیقتی پرده برداشته بود که در مورد همگان صدق میکرد. حقیقتی که در هنر بازنمایی میشود ، نه در آمارهای رسمی و گزارش های دولتی. تماشاگران با کودک مضطرب فیلم که بدون حضور دوستش قادر نبود از حفظ شعر بخواند، همذات پنداری کردند. سرانجام یار دبستانی او کنارش ایستاد تا ترسش بریزد و شعر یادش بیاید. همین نسل بود که سالها بعد در مجادلات سیاسی دهه هفتاد و هشتاد سرود یاردبستانی را _که اتفاقا ساخته دهه شصت بود_ دوشادوش هم خواندند . کیارستمی نشان داد بر خلاف نظر مخالفان ازپشت عینک تیره اش به روشنی معضلات عمیق جامعه خویش را رصد کرده است و روح زمانه اش را میشناسد.
او در سخت ترین لحظات دوران، امید را در دوستی و پشت هم ایستادن جستجو کرد.این چنین است که فیلمسازی جهانی میشود و بدین سان است که بقول فروغ یکی میمیرد و یکی میماند
#علی_حاتم
کیارستمی و روح زمانه
هنرمندان و فیلمسازان برجسته ای هستند که آثارشان بیانگر روح زمانه و حقایقی فراتر از تاریخ نگاری های رسمی است.شاید به همین دلیل ارسطو هنر را فلسفی تر از تاریخ میدانست، چون تاریخ به شرح جزییات وقایع و رویدادها میپردازد و هنر به حقیقت نهفته در پس رویدادها.
کیارستمی یکی از هنرمندانی بود که آثارش انعکاس روح حاکم بر دوران بود. فیلمهایی که بویژه در دهه شصت درباره کودکان و نوجوانان ساخت همچون سندی ورای روایت های رسمی نشان میدهد برنسل نوجوانان دهه شصت و نسل های بعدی در سیستم آموزشی و تربیتی این مملکت چه گذشته است. سیستمی متاثرازاعتقادات و فرهنگ مسلط بر خانواده ها و کل جامعه.
کیارستمی مستند " قضیه شکل اول ،قضیه شکل دوم " را سال ۱۳۵۸ ساخت.فیلم معضلی را مطرح میکرد که سایه اش بر فضای آموزشی و سیاسی دوران قبل و پس از انقلاب سنگینی میکرد. دانش آموزی از ته کلاس صدا در می آورد. معلم که نمی تواند فرد خاطی را پیدا کند.تصمیم میگیرد دانش آموزان دو ردیف آخر کلاس را یک هفته تنبیه کند، مگر اینکه فرد خاطی را لو دهند. در شکل اول قضیه یکی از دانش آموزان دوست خود را لو میدهد و در شکل دوم،آنها مقاومت میکنند و حاضر به معرفی فرد خاطی نمیشوند. والدین و شماری از چهره های مشهور فرهنگی و رجال سیاسی آن دوران(کیانوری،خلخالی،قطب زاده و...) درباره رفتار معلم و واکنش دانش آموزان نظر میدهند.جالب اینجاست که برخی از والدین مثل برخی از چهره های سیاسی با لو دادن فرد خاطی موافق اند. فیلمساز غیر مستقیم به ما میگوید چگونه شیوه های رایج در تعلیم و تربیت تبدیل به روشی سیاسی در برخورد با مخالفان میشود _برای همین فیلم سالها به محاق توقیف رفت_ شبیه همان روش ها و باورهای سختگیرانه ای که در فیلم "خانه دوست کجاست" (۱۳۶۵)از زبان پدر بزرگ شنیده میشود و برای کودک فیلم در تلاش اودیسه وارش چالشی جدی ایجاد میکند. احمد باید دفتر مشق دوستش را که سهوا در کیفش جا مانده به دست او در روستایی دیگر برساند، چون معلم دوستش را تهدید کرده اگر یکبار دیگر تکلیفش را انجام ندهد از مدرسه اخراج خواهد شد.تهدید معلم به تنبیه ، مادری که به احمد اجازه خروج از خانه نمیدهد، پدربزرگی که در قهوه خانه سر راه نشسته و او را مورد بازخواست قرار میدهد، همه موانعی هستند ناشی از باورهای سختگیرانه در تعلیم و تربیت که پی آمد آن چیزی نیست جز عدم ارتباط بین نسل ها. کودک فیلم که به ناچاربدون اجازه از خانه خارج شده، خانه دوست را پیدا نمیکند و در بازگشت خود تنبیه میشود، اما تکالیف دوستش را در دفتر جا مانده مینویسد تا او تنبیه نشود. پیام کیارستمی ساده اما تاثیر گذار بود. درسخت ترین شرایط" دوستی" میتواند راهگشا باشد.گویی در تقابل با روش های سنتی و خشنی که از خانواده ها ومدارس آغاز و به عرصه سیاست ختم میشد، این نسل چاره ای جز این نداشت که خودش هوای خودش را داشته باشد. نسلی که یکسال بعد از اکران "خانه دوست" در جشنواره فیلم فجر برای تماشای یک فیلم مستند صف طویل و بی سابقه ای را جلوی سینماهای شهر قصه و آزادی تشکیل داد، برای تماشای وضعیت دانش آموزانی که مشق شب برایشان همچون کابوسی هولناک است. فیلم "مشق شب" دردی مشترک را به نمایش گذاشت. کیارستمی با عینک تیره اش پشت میز نشسته بود و از بچه های مضطربی که تکلیف سنگین شان را انجام نداده بودند، علت را جویا میشد. مشق شب نقدی تمام عیار بود بر نظام آموزشی حاکم و واکنش های بسیاری را برانگیخت.گفتند فیلم به لحاظ روش تحقیق و پژوهش ایراد دارد و با نشان وضعیت یک مدرسه نمیشود کل سیستم اًموزش را زیر سئوال برد.اما برای نسلی که در آن شب سرد زمستانی بخاطر دیدن فیلم کیارستمی از ماموران انتظامی و کارکنان سینما به علت ازدحام بیش از حد رفتار خشونت آمیز دیده بود، خشونت و سخت گیری بخاطر انجام ندادن تکالیف واقعیتی غیر قابل انکار بشمار میرفت.آن شب بغض خیلی ها هنگام تماشای فیلم ترکید، چون فیلمساز از حقیقتی پرده برداشته بود که در مورد همگان صدق میکرد. حقیقتی که در هنر بازنمایی میشود ، نه در آمارهای رسمی و گزارش های دولتی. تماشاگران با کودک مضطرب فیلم که بدون حضور دوستش قادر نبود از حفظ شعر بخواند، همذات پنداری کردند. سرانجام یار دبستانی او کنارش ایستاد تا ترسش بریزد و شعر یادش بیاید. همین نسل بود که سالها بعد در مجادلات سیاسی دهه هفتاد و هشتاد سرود یاردبستانی را _که اتفاقا ساخته دهه شصت بود_ دوشادوش هم خواندند . کیارستمی نشان داد بر خلاف نظر مخالفان ازپشت عینک تیره اش به روشنی معضلات عمیق جامعه خویش را رصد کرده است و روح زمانه اش را میشناسد.
او در سخت ترین لحظات دوران، امید را در دوستی و پشت هم ایستادن جستجو کرد.این چنین است که فیلمسازی جهانی میشود و بدین سان است که بقول فروغ یکی میمیرد و یکی میماند
#علی_حاتم
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به مناسبت سالروز تولد استنلی کوبریک
صحنه ی مشهور فیلم " دکتر استرنج لاو" (۱۹۶۴) اثر استنلی کوبریک. سرگرد کونگ، گاوچرانی است سوار بر بمب هسته ای که گویی چهار نعل به سمت هدف می تازد. فریادهای دیوانه وار او و شور و شعفی که دارد، این سخن تئودور آدورنو را به ذهن متبادر می کند :
"تاریخ جهان حرکتی از وحشی گری به سوی انسان گرایی نیست . بل حرکتی است از تیر و کمان به بمب مگاتونی."
عنوان دوم فیلم " چگونه یاد گرفتم دست از هراس بردارم و به بمب عشق بورزم" ، و حوادثی که در این کمدی سیاه کوبریک رخ می دهد، حاوی واقعیتی است بغایت تلخ : بشر با وجود پیشرفت های شگرفی که در عرصه علم و تکنولوژی داشته، همچنان در مهار غرایز اولیه ی خویش ناتوان است و اکنون میل به خشونت و سلطه طلبی با توجه به امکانات موجود در دوران مدرن می تواند منجر به فاجعه ای عظیم شود.
#علی_حاتم
#استنلی_کوبریک
صحنه ی مشهور فیلم " دکتر استرنج لاو" (۱۹۶۴) اثر استنلی کوبریک. سرگرد کونگ، گاوچرانی است سوار بر بمب هسته ای که گویی چهار نعل به سمت هدف می تازد. فریادهای دیوانه وار او و شور و شعفی که دارد، این سخن تئودور آدورنو را به ذهن متبادر می کند :
"تاریخ جهان حرکتی از وحشی گری به سوی انسان گرایی نیست . بل حرکتی است از تیر و کمان به بمب مگاتونی."
عنوان دوم فیلم " چگونه یاد گرفتم دست از هراس بردارم و به بمب عشق بورزم" ، و حوادثی که در این کمدی سیاه کوبریک رخ می دهد، حاوی واقعیتی است بغایت تلخ : بشر با وجود پیشرفت های شگرفی که در عرصه علم و تکنولوژی داشته، همچنان در مهار غرایز اولیه ی خویش ناتوان است و اکنون میل به خشونت و سلطه طلبی با توجه به امکانات موجود در دوران مدرن می تواند منجر به فاجعه ای عظیم شود.
#علی_حاتم
#استنلی_کوبریک
فوکو و کوبریک: قدرت، کنترل و ساختن انسان مطیع
استنلی کوبریک در فیلم پرتقال کوکی پرسشهایی بنیادین درباره آزادی، اخلاق، اختیار انسان و مرزهای مداخله علمی و پزشکی در ذهن و روان آدمی مطرح میکند. او با سبک بصری خیره کننده و خلق فضایی گروتسک در فیلم ، جامعه ای را به تصویر میکشد که ساختار قدرت به جای ریشه یابی علل بروز خشونت ، دست به شستشوی مغزی آدم ها می زند.
داستان فیلم درباره ی آلکس، جوانی باهوش، شیفته موسیقی کلاسیک ، اما دارای شخصیتی خشن و بیمارگونه است که همراه با دار و دسته اش شبها به تجاوز و ضرب و شتم می پردازد. آنها دستگیر شده و مقامات دولتی برای درمان آلکس از روشی بنام لودوویکو استفاده میکنند. در این روش هرگونه میل به خشونت یا میل جنسی سرکوب می شود.
آلکس ظاهرا بهبود پیدا می کند ولی حالا دیگر حتی توان دفاع از خودش را ندارد؛ شخصیتی منفعل و بی هویت که سیستم او را بدل به یک پرتقال کوکی کرده است.
اگر فیلم ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی را بتوان در برخی خوانشها با آموزه بازگشت جاودان نیچه پیوند داد، پرتقال کوکی را میتوان از منظر اندیشههای میشل فوکو درباره قدرت، نظارت و شکلگیری انسان مدرن تحلیل کرد.
فوکو در آثاری چون تولد درمانگاه و مراقبت و تنبیه نشان میدهد که نهادهای مدرن، مانند بیمارستان، زندان، مدرسه و ارتش، تنها مکانهایی برای درمان، آموزش یا اجرای قانون نیستند؛ بلکه نظامهایی هستند که از طریق دانش، طبقهبندی، نظارت و انضباط، بدن و رفتار انسان را شکل میدهند.
از نگاه فوکو، قدرت تنها با سرکوب و ممنوعیت عمل نمیکند؛ بلکه انسانها را نیز تولید میکند. قدرت، شیوه نگاه کردن ما به خود، رفتار مان و حتی درک ما از هویت خویش را شکل میدهد. به همین دلیل، انسان مدرن فقط قربانی قدرت نیست، بلکه تا اندازهای محصول سازوکارهای آن نیز هست.
یکی از مهمترین مفاهیمی که فوکو در مراقبت و تنبیه بررسی میکند، «پاناپتیکون» است؛ الگویی از زندان که جرمی بنتام، فیلسوف بریتانیایی سده هجدهم، پیشنهاد کرد. در این ساختار، زندانیان نمیدانند چه زمانی تحت نظارت هستند، اما همواره امکان دیدهشدن را احساس میکنند. نتیجه آن است که نظارت بیرونی به تدریج به کنترل درونی توسط خود فرد تبدیل میشود؛ نظیر وضعیت آلکس در فیلم پرتقال کوکی.
پاناپتیکون نزد فوکو استعارهای از شیوه عملکرد قدرت مدرن است؛ قدرتی که از طریق مشاهده، ثبت اطلاعات و تنظیم رفتار، سوژه را شکل میدهد. امروزه با گسترش دوربینهای نظارتی، دادههای دیجیتال و فناوریهای هوش مصنوعی، بحث درباره اشکال جدید نظارت و کنترل بیش از پیش اهمیت یافته است.
روش لودوویکو در پرتقال کوکی بسیار شبیه شیوه نظارت پان اپتیکون است ، هر چند دقیقاً همان نیست. پاناپتیکون بر نظارت دائمی و درونیشدن انضباط تکیه دارد، در حالی که روش لودوویکو مستقیماً با دستکاری بدن و روان آلکس سروکار دارد. اما میتوان آن را نمونهای افراطی از همان منطق انضباطی دانست: تلاش قدرت برای تبدیل انسانی پیچیده و پیشبینیناپذیر به موجودی رام، مطیع و قابل کنترل.
از دید کوبریک خطر تنها در خشونت فردی آلکس نیست؛ زیرا خشونت هنگامی که با زبان علم، اصلاح اجتماعی و خیر عمومی توجیه شود، میتواند شکلی پنهانتر و پیچیدهتر و خطرناک تر پیدا کند. پرسش اصلی فیلم در این نکته نهفته است : آیا انسانی که امکان انتخاب شر از او گرفته شده، واقعاً به موجودی اخلاقی تبدیل می شود، یا تنها به انسانی مطیع و بیاختیار بدل می گردد که تحت سیطره گفتمان قدرت است.
#علی_حاتم
#پرتقال_کوکی
#استنلی_کوبریک
#میشل_فوکو
استنلی کوبریک در فیلم پرتقال کوکی پرسشهایی بنیادین درباره آزادی، اخلاق، اختیار انسان و مرزهای مداخله علمی و پزشکی در ذهن و روان آدمی مطرح میکند. او با سبک بصری خیره کننده و خلق فضایی گروتسک در فیلم ، جامعه ای را به تصویر میکشد که ساختار قدرت به جای ریشه یابی علل بروز خشونت ، دست به شستشوی مغزی آدم ها می زند.
داستان فیلم درباره ی آلکس، جوانی باهوش، شیفته موسیقی کلاسیک ، اما دارای شخصیتی خشن و بیمارگونه است که همراه با دار و دسته اش شبها به تجاوز و ضرب و شتم می پردازد. آنها دستگیر شده و مقامات دولتی برای درمان آلکس از روشی بنام لودوویکو استفاده میکنند. در این روش هرگونه میل به خشونت یا میل جنسی سرکوب می شود.
آلکس ظاهرا بهبود پیدا می کند ولی حالا دیگر حتی توان دفاع از خودش را ندارد؛ شخصیتی منفعل و بی هویت که سیستم او را بدل به یک پرتقال کوکی کرده است.
اگر فیلم ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی را بتوان در برخی خوانشها با آموزه بازگشت جاودان نیچه پیوند داد، پرتقال کوکی را میتوان از منظر اندیشههای میشل فوکو درباره قدرت، نظارت و شکلگیری انسان مدرن تحلیل کرد.
فوکو در آثاری چون تولد درمانگاه و مراقبت و تنبیه نشان میدهد که نهادهای مدرن، مانند بیمارستان، زندان، مدرسه و ارتش، تنها مکانهایی برای درمان، آموزش یا اجرای قانون نیستند؛ بلکه نظامهایی هستند که از طریق دانش، طبقهبندی، نظارت و انضباط، بدن و رفتار انسان را شکل میدهند.
از نگاه فوکو، قدرت تنها با سرکوب و ممنوعیت عمل نمیکند؛ بلکه انسانها را نیز تولید میکند. قدرت، شیوه نگاه کردن ما به خود، رفتار مان و حتی درک ما از هویت خویش را شکل میدهد. به همین دلیل، انسان مدرن فقط قربانی قدرت نیست، بلکه تا اندازهای محصول سازوکارهای آن نیز هست.
یکی از مهمترین مفاهیمی که فوکو در مراقبت و تنبیه بررسی میکند، «پاناپتیکون» است؛ الگویی از زندان که جرمی بنتام، فیلسوف بریتانیایی سده هجدهم، پیشنهاد کرد. در این ساختار، زندانیان نمیدانند چه زمانی تحت نظارت هستند، اما همواره امکان دیدهشدن را احساس میکنند. نتیجه آن است که نظارت بیرونی به تدریج به کنترل درونی توسط خود فرد تبدیل میشود؛ نظیر وضعیت آلکس در فیلم پرتقال کوکی.
پاناپتیکون نزد فوکو استعارهای از شیوه عملکرد قدرت مدرن است؛ قدرتی که از طریق مشاهده، ثبت اطلاعات و تنظیم رفتار، سوژه را شکل میدهد. امروزه با گسترش دوربینهای نظارتی، دادههای دیجیتال و فناوریهای هوش مصنوعی، بحث درباره اشکال جدید نظارت و کنترل بیش از پیش اهمیت یافته است.
روش لودوویکو در پرتقال کوکی بسیار شبیه شیوه نظارت پان اپتیکون است ، هر چند دقیقاً همان نیست. پاناپتیکون بر نظارت دائمی و درونیشدن انضباط تکیه دارد، در حالی که روش لودوویکو مستقیماً با دستکاری بدن و روان آلکس سروکار دارد. اما میتوان آن را نمونهای افراطی از همان منطق انضباطی دانست: تلاش قدرت برای تبدیل انسانی پیچیده و پیشبینیناپذیر به موجودی رام، مطیع و قابل کنترل.
از دید کوبریک خطر تنها در خشونت فردی آلکس نیست؛ زیرا خشونت هنگامی که با زبان علم، اصلاح اجتماعی و خیر عمومی توجیه شود، میتواند شکلی پنهانتر و پیچیدهتر و خطرناک تر پیدا کند. پرسش اصلی فیلم در این نکته نهفته است : آیا انسانی که امکان انتخاب شر از او گرفته شده، واقعاً به موجودی اخلاقی تبدیل می شود، یا تنها به انسانی مطیع و بیاختیار بدل می گردد که تحت سیطره گفتمان قدرت است.
#علی_حاتم
#پرتقال_کوکی
#استنلی_کوبریک
#میشل_فوکو
رابطه جنگ و دولت از نگاه بورن
رندولف بورن، متفکر آمریکایی و نظریه پرداز علوم سیاسی، در مقالهٔ ناتمام «دولت» (The State) که در سال ۱۹۱۸ و در بحبوحهٔ جنگ جهانی اول نوشته شد، یکی از رادیکالترین نقدهای سیاسی را در باب جنگ مطرح می کند.
جملهٔ مشهور او، «جنگ عامل قدرت دولت است» (War is the health of the State)، چکیده ی نظریه ی وی در باب رابطهٔ جنگ با دولت و قدرت سیاسی است.
از نظر بورن، دولت ها در زمان صلح با محدودیتهای بیشتری روبرو هستند ؛ شهروندان میتوانند عملکرد دولت را نقد کنند و در مواجهه با حاکمیت دست به اعتراض بزنند.
جنگ اما ناگهان وضعیت را دگرگون میکند: وجود «دشمن خارجی» به دولت امکان میدهد قدرت خود را بیشتر از قبل گسترش دهد و بسیاری از قوانین را به حالت تعلیق درآورد یا به دلیل شرایط جنگی دست به اقداماتی فرا قانونی بزند.
جنگ می تواند جامعه را حول یک هدف واحد ــ پیروزی و دفاع از کشور ــ متحد کند و از شهروندان اطاعت، انضباط و وفاداری بیشتری طلب نماید.
از دید بورن، جنگ نیروهایی را برای یکسانسازی، اطاعت و همکاری اجباری با حکومت فعال میکند که در شرایط عادی به آسانی بروز و ظهور نمی یابند.
در وضعیت جنگی ، مخالفان و اقلیتها به عنوان عناصر «غیرخودی» یا حتی تهدیدی برای امنیت ملی معرفی می شوند.
دولت ها اغلب در چنین شرایطی محدودیت بر آزادی بیان، سرکوب مخالفان و مجازاتهای شدیدتر را تحت عنوان «ضرورت های دوران جنگ» توجیه می کنند.
بنابراین بورن معتقد است که جنگ فقط نبرد با دشمن خارجی نیست؛ جنگ به درون جامعه نیز نفوذ میکند و رابطهٔ دولت و شهروند را تغییر میدهد. با توجه به دیدگاه بورن می توان گفت که اگر سرکوب معترضان توسط دولت از پیش وجود داشته باشد ، در وضعیت جنگی این سرکوب ابعاد به مراتب گسترده تر و شدیدتری پیدا خواهد کرد.
از نظر وی در دوران جنگ ، مخالفت با سیاست های دولت به مخالفت با «کشور» یا «ملت» تعبیر می شود و مخالفان را در معرض تهدیدی دائمی قرار می دهد.
همزمان، ارزشهایی مانند عقلانیت ، دانش، هنر، زیبایی و شکوفایی زندگی در برابر ارزشهای نظامی و میهنپرستانه به حاشیه رانده میشود.
از همینجاست که معنای دقیق جملهٔ «جنگ عامل قدرت دولت است» روشن میشود: جنگ می تواند برای دولت، نوعی بسیج فوقالعادهٔ قدرت ایجاد کند.
دولت در شرایط جنگی به چیزی نزدیک میشود که در زمان صلح همیشه آرزوی آن را دارد: جامعهای یکپارچه، منضبط، مطیع ، و متمرکز بر یک هدف واحد.
اما آنچه برای دولت «قدرت » محسوب میشود، میتواند برای جامعه و فرد، بیماری باشد؛ زیرا آزادی، تفکر انتقادی و فردیت، قربانی انسجام اجباری میشود.
.
از این رو، بورن جنگ را نه عرصهٔ شکوفایی فضایل ملی، بلکه سازوکاری میبیند که در اغلب موارد قدرت دولت را به بهای فرسایش آزادی انسان افزایش می دهد.
نکتهٔ نهایی و بسیار مهم او این است که جنگ و دولت مدرن پیوندی عمیق با یکدیگر دارند؛ به همین دلیل، مخالفت واقعی با جنگ نمیتواند صرفاً به مخالفت با یک جنگ خاص محدود شود، بلکه همواره باید رابطهٔ جنگ و دولت را در معرض نقد و پرسش قرار دهد
#علی_حاتم
#رندولف_بورن
#دولت
رندولف بورن، متفکر آمریکایی و نظریه پرداز علوم سیاسی، در مقالهٔ ناتمام «دولت» (The State) که در سال ۱۹۱۸ و در بحبوحهٔ جنگ جهانی اول نوشته شد، یکی از رادیکالترین نقدهای سیاسی را در باب جنگ مطرح می کند.
جملهٔ مشهور او، «جنگ عامل قدرت دولت است» (War is the health of the State)، چکیده ی نظریه ی وی در باب رابطهٔ جنگ با دولت و قدرت سیاسی است.
از نظر بورن، دولت ها در زمان صلح با محدودیتهای بیشتری روبرو هستند ؛ شهروندان میتوانند عملکرد دولت را نقد کنند و در مواجهه با حاکمیت دست به اعتراض بزنند.
جنگ اما ناگهان وضعیت را دگرگون میکند: وجود «دشمن خارجی» به دولت امکان میدهد قدرت خود را بیشتر از قبل گسترش دهد و بسیاری از قوانین را به حالت تعلیق درآورد یا به دلیل شرایط جنگی دست به اقداماتی فرا قانونی بزند.
جنگ می تواند جامعه را حول یک هدف واحد ــ پیروزی و دفاع از کشور ــ متحد کند و از شهروندان اطاعت، انضباط و وفاداری بیشتری طلب نماید.
از دید بورن، جنگ نیروهایی را برای یکسانسازی، اطاعت و همکاری اجباری با حکومت فعال میکند که در شرایط عادی به آسانی بروز و ظهور نمی یابند.
در وضعیت جنگی ، مخالفان و اقلیتها به عنوان عناصر «غیرخودی» یا حتی تهدیدی برای امنیت ملی معرفی می شوند.
دولت ها اغلب در چنین شرایطی محدودیت بر آزادی بیان، سرکوب مخالفان و مجازاتهای شدیدتر را تحت عنوان «ضرورت های دوران جنگ» توجیه می کنند.
بنابراین بورن معتقد است که جنگ فقط نبرد با دشمن خارجی نیست؛ جنگ به درون جامعه نیز نفوذ میکند و رابطهٔ دولت و شهروند را تغییر میدهد. با توجه به دیدگاه بورن می توان گفت که اگر سرکوب معترضان توسط دولت از پیش وجود داشته باشد ، در وضعیت جنگی این سرکوب ابعاد به مراتب گسترده تر و شدیدتری پیدا خواهد کرد.
از نظر وی در دوران جنگ ، مخالفت با سیاست های دولت به مخالفت با «کشور» یا «ملت» تعبیر می شود و مخالفان را در معرض تهدیدی دائمی قرار می دهد.
همزمان، ارزشهایی مانند عقلانیت ، دانش، هنر، زیبایی و شکوفایی زندگی در برابر ارزشهای نظامی و میهنپرستانه به حاشیه رانده میشود.
از همینجاست که معنای دقیق جملهٔ «جنگ عامل قدرت دولت است» روشن میشود: جنگ می تواند برای دولت، نوعی بسیج فوقالعادهٔ قدرت ایجاد کند.
دولت در شرایط جنگی به چیزی نزدیک میشود که در زمان صلح همیشه آرزوی آن را دارد: جامعهای یکپارچه، منضبط، مطیع ، و متمرکز بر یک هدف واحد.
اما آنچه برای دولت «قدرت » محسوب میشود، میتواند برای جامعه و فرد، بیماری باشد؛ زیرا آزادی، تفکر انتقادی و فردیت، قربانی انسجام اجباری میشود.
.
از این رو، بورن جنگ را نه عرصهٔ شکوفایی فضایل ملی، بلکه سازوکاری میبیند که در اغلب موارد قدرت دولت را به بهای فرسایش آزادی انسان افزایش می دهد.
نکتهٔ نهایی و بسیار مهم او این است که جنگ و دولت مدرن پیوندی عمیق با یکدیگر دارند؛ به همین دلیل، مخالفت واقعی با جنگ نمیتواند صرفاً به مخالفت با یک جنگ خاص محدود شود، بلکه همواره باید رابطهٔ جنگ و دولت را در معرض نقد و پرسش قرار دهد
#علی_حاتم
#رندولف_بورن
#دولت
امبرتو اکو : تاملاتی در باب جنگ و صلح
اما دو جنگ بزرگ قرن بیستم، به هر معنایی که در نظر بگیریم، مبانی و پیشفرضهای خودِ جنگ را دگرگون کردند. هر جنگی که رخ دهد، از آنجا که موجب سازماندهی دوبارهٔ کلیت امور میشود ــ و این سازماندهی هرگز بهطور کامل با ارادهٔ طرفهای درگیر مطابقت ندارد ــ پیامدهای آن برای دهههای آتی، بیثباتی شدید سیاسی، اقتصادی و روانی خواهد بود؛ فرایندی که در نهایت حاصلی ندارد جز ادامهٔ سیاست و منطق جنگ محور .
این تصور که جنگهای کلاسیک سرانجام به نتایجی معقول و نوعی تعادل نهایی منجر شدهاند، ریشه در یک پیشداوری هگلی دارد؛ پیشداوریای که بر اساس آن، تاریخ دارای جهت و مسیر مشخصی است.
#علی_حاتم
#امبرتو_اکو
اینکه بگوییم یک درگیری در مقطعی برای یکی از طرفین جنگ سودمند بوده ، به معنای آن است که سودِ موقتی را با سودِ نهایی یکی دانسته ایم. اگر جنگ همچنان، به تعبیر کلاوزویتس( نظریه پرداز آلمانی )، «ادامهٔ سیاست با ابزارهای دیگر» بود، میتوانستیم از یک نقطهٔ پایان سخن بگوییم؛ یعنی جنگ زمانی پایان مییافت که با رسیدن طرفین به نوعی تعادل، امکان بازگشت به عرصهٔ سیاست فراهم میشد.اما دو جنگ بزرگ قرن بیستم، به هر معنایی که در نظر بگیریم، مبانی و پیشفرضهای خودِ جنگ را دگرگون کردند. هر جنگی که رخ دهد، از آنجا که موجب سازماندهی دوبارهٔ کلیت امور میشود ــ و این سازماندهی هرگز بهطور کامل با ارادهٔ طرفهای درگیر مطابقت ندارد ــ پیامدهای آن برای دهههای آتی، بیثباتی شدید سیاسی، اقتصادی و روانی خواهد بود؛ فرایندی که در نهایت حاصلی ندارد جز ادامهٔ سیاست و منطق جنگ محور .
این تصور که جنگهای کلاسیک سرانجام به نتایجی معقول و نوعی تعادل نهایی منجر شدهاند، ریشه در یک پیشداوری هگلی دارد؛ پیشداوریای که بر اساس آن، تاریخ دارای جهت و مسیر مشخصی است.
#علی_حاتم
#امبرتو_اکو