عبدالله خر-شوت (قسمت دوم)
اون سال که راهنمایی بودم، همون اوایل یه بار عبدالله توی تیم حریف افتاده بود. منم که مثل همیشه دفاع وایستاده بودم، داشتم فکر میکردم وقتی عبدالله شوت کنه، نمیشه به کسی اعتماد کرد و انگار فقط من میمونم و شوتهای عبدالله.
بازی جلوی عبدالله خیلی سخت بود. یه بار که عبدالله رسید بهم و شوت زد، خودمو پرت کردم جلوی توپ. توپ خورد به پشتم و نمیدونستم باید با سوزش و دردِ روی کتفم چه کنم. شوت بعدیش خورد به رونم، یادم نمیاد که کبود شدم یا نه. عبدالله عصبانی شده بود. فکر کنم تا اون لحظه هیچکس جلوی شوتاش نایستاده بود.
آخرای بازی بود، عبدالله جلوم وایستاد و توپ رو با یه شوت محکم عمدا به سمت صورتم فرستاد. اون موقع دوست داشتم خودمو بکشم کنار، ولی دیر شده بود. تا نیم ساعت صورتمو حس نمیکردم؛ انگار اصلا دماغی نداشتم!
بعد از اون بازی، همه بهم میگفتن ستون. بازیکنای حمله همهشون ازم متنفر شده بودن. عبدالله کافی بود بفهمه من توی تیم حریفشونم تا اون تیمو ترک کنه.
سال دوم دبیرستان، توی مسابقات مدرسه ازم خواستن برم تو تیم فوتبال کلاسمون. تونستیم به فینال برسیم. بازیِ آخر، با تیمِ سال بالایی بود که انگار همهی بازیکنای تکنیکی و خرشوت رو جمع کرده بودن. به عنوانِ دفاع میدونستم کار خیلی سختی پیش رو دارم. دروازهبان خوبی داشتیم و کل تیم داشتیم تدافعی بازی میکردیم. خوشبختانه تونستم چندتا از حملههای خطرناکشون رو خراب کنم. توی اون بازی، مجدد با صورت جلوی یکی از خرشوتیها رو گرفتم. تا چند دقیقه گیج بودم. اون بازی نهایتا به پنالتی کشید. آخرین پنالتی رو من باید میزدم. اونا یکی رو خراب کرده بودن و پنالتی من اگه گل میشد ما اولِ مدرسه میشدیم. دور خیز کردم، به راست نگاه کردم و توپ رو به چپ دروازه شوت کردم. توپ نشست به تور. گل شد. ما بردیم. چندتا از همکلاسیهام شروع کردن به صدا زدن فامیلیم. صحنهی باشکوهی بود.
داشتم فکر میکردم اگه توی اولین بازی با عبدالله جلوی شوتاش جاخالی میدادم، بهم لقب «ستون» نمیدادن. اینطوری، دفاعکردن از تیمی که توشم برام حیثیتی نمیشد؛ و احتمالا توی دبیرستان کسی به تیم فوتبال دعوتم نمیکرد و قهرمان مدرسه نمیشدیم. فکر نمیکنم عبدالله هیچوقت فهمیده باشه غیرمستقیم باعث شده بود چند سال بعد تیم کلاسمون قهرمان بشه. و احتمالا هم هرگز به این فکر نکرده چندین سال بعد کسی راجع بهش بنویسه!
زندگی هم عجیبه... آدما هر لحظه دارن روی زندگیِ همدیگه تاثیر میذارن، حتا اگه خودشون متوجهاش نباشن.
اون سال که راهنمایی بودم، همون اوایل یه بار عبدالله توی تیم حریف افتاده بود. منم که مثل همیشه دفاع وایستاده بودم، داشتم فکر میکردم وقتی عبدالله شوت کنه، نمیشه به کسی اعتماد کرد و انگار فقط من میمونم و شوتهای عبدالله.
بازی جلوی عبدالله خیلی سخت بود. یه بار که عبدالله رسید بهم و شوت زد، خودمو پرت کردم جلوی توپ. توپ خورد به پشتم و نمیدونستم باید با سوزش و دردِ روی کتفم چه کنم. شوت بعدیش خورد به رونم، یادم نمیاد که کبود شدم یا نه. عبدالله عصبانی شده بود. فکر کنم تا اون لحظه هیچکس جلوی شوتاش نایستاده بود.
آخرای بازی بود، عبدالله جلوم وایستاد و توپ رو با یه شوت محکم عمدا به سمت صورتم فرستاد. اون موقع دوست داشتم خودمو بکشم کنار، ولی دیر شده بود. تا نیم ساعت صورتمو حس نمیکردم؛ انگار اصلا دماغی نداشتم!
بعد از اون بازی، همه بهم میگفتن ستون. بازیکنای حمله همهشون ازم متنفر شده بودن. عبدالله کافی بود بفهمه من توی تیم حریفشونم تا اون تیمو ترک کنه.
سال دوم دبیرستان، توی مسابقات مدرسه ازم خواستن برم تو تیم فوتبال کلاسمون. تونستیم به فینال برسیم. بازیِ آخر، با تیمِ سال بالایی بود که انگار همهی بازیکنای تکنیکی و خرشوت رو جمع کرده بودن. به عنوانِ دفاع میدونستم کار خیلی سختی پیش رو دارم. دروازهبان خوبی داشتیم و کل تیم داشتیم تدافعی بازی میکردیم. خوشبختانه تونستم چندتا از حملههای خطرناکشون رو خراب کنم. توی اون بازی، مجدد با صورت جلوی یکی از خرشوتیها رو گرفتم. تا چند دقیقه گیج بودم. اون بازی نهایتا به پنالتی کشید. آخرین پنالتی رو من باید میزدم. اونا یکی رو خراب کرده بودن و پنالتی من اگه گل میشد ما اولِ مدرسه میشدیم. دور خیز کردم، به راست نگاه کردم و توپ رو به چپ دروازه شوت کردم. توپ نشست به تور. گل شد. ما بردیم. چندتا از همکلاسیهام شروع کردن به صدا زدن فامیلیم. صحنهی باشکوهی بود.
داشتم فکر میکردم اگه توی اولین بازی با عبدالله جلوی شوتاش جاخالی میدادم، بهم لقب «ستون» نمیدادن. اینطوری، دفاعکردن از تیمی که توشم برام حیثیتی نمیشد؛ و احتمالا توی دبیرستان کسی به تیم فوتبال دعوتم نمیکرد و قهرمان مدرسه نمیشدیم. فکر نمیکنم عبدالله هیچوقت فهمیده باشه غیرمستقیم باعث شده بود چند سال بعد تیم کلاسمون قهرمان بشه. و احتمالا هم هرگز به این فکر نکرده چندین سال بعد کسی راجع بهش بنویسه!
زندگی هم عجیبه... آدما هر لحظه دارن روی زندگیِ همدیگه تاثیر میذارن، حتا اگه خودشون متوجهاش نباشن.
❤12
پست بهروزرسانی وگزیست منتشر شد، میتونید از اینجا بخونیدش.
برای دوستانی هم که اخیرا به کانالم جوین شدن و نمیدونن وگزیست چیه، باید بگم وگزیست (We Exist) یه اکسپلورر برای وبلاگهاست. پست جدید وبلاگها از بسترهای مختلف (وبلاگ شخصی، نویسنده، بلاگیفای، و...) رو میتونید در وگزیست دنبال کنید:
wexist.xyz
#وگزیست
برای دوستانی هم که اخیرا به کانالم جوین شدن و نمیدونن وگزیست چیه، باید بگم وگزیست (We Exist) یه اکسپلورر برای وبلاگهاست. پست جدید وبلاگها از بسترهای مختلف (وبلاگ شخصی، نویسنده، بلاگیفای، و...) رو میتونید در وگزیست دنبال کنید:
wexist.xyz
#وگزیست
❤10
احساسی بهم میگه امروزو کلا در خواب سپری کردم. یه ساعت پیش میخواستم یه پست با هشتگ #دور_آتش_با_هالی بذارم و داشتم به آتیش فکر میکردم ولی هی آتیشه دود میکرد و خاموش میشد، که یهو از خواب پریدم! بله، حین فکر کردن به آتیش خوابم برده بود! زهرا هم محبت کرد بیدارم نکرد😁
هشتگ کمبود خواب مثلا!!
هشتگ کمبود خواب مثلا!!
😁4🥴1
گاهی بعضی از پستام پرایوتشِیر میشه که واقعا دلیلش رو متوجه نمیشم! مثلا کاش بیاید بگید پست بالا برای چی پرایوتشیر شده، آدم کنجکاو میشه😅
😁7
نیستهمتا
اگر از من بپرسند از سه سال زندگی مشترک چه تجربههایی بهدست آوردم؟ این ۲۴ مورد به صورت موجز پاسخ من خواهد بود:
این پست زهرا راجع به تجربهی سه سال زندگی مشترک، بهشدت خوندنیه❤️
❤9🕊1
🔥8❤1
سپهرداد
⭕️ هفت پل اصفهان
من از خوندن پستهای سپهرداد واقعا لذت میبرم. از سالهای سال پیش در بیان میخوندمش. بعضی از پستهاش روان آدمو جلا میده. هربار که از دوچرخهسواری حرف میزنه، دوست دارم یهسری اولویتهای مالیمو جابهجا کنم و برم یه دوچرخهی حرفهای بخرم و شروع کنم به گردش توی شهر!
شاید هیچچیزی مثل دوچرخهسواری فرصت دیدن جزئیات رو به آدم نده. سپهرداد هم همیشه برای من یادآور دوچرخهسواری و روایتِ جزئیات بوده.
حتا چند سال پیش که با زهرا رفته بودیم تهران و قرار گذاشته بودیم نزدیکای پارک لاله ببینیمش، با دوچرخه اومده بود.
خلاصه که بالاخره من یه روز یه دوچرخه میخرم و عکسشو برای سپهرداد میفرستم و میگم: تو بودی که باعث شدی این دوچرخه رو بخرم! شایدم بعدتر یه قرار دوچرخهسواری هم باهم گذاشتیم!
البته که بهتره توی تهران نباشه، سربالاییهای تهران پدر آدمو در میاره... اصفهان اما عالیه؛ هفت پل اصفهان.
#زیر_پوست_زندگی
شاید هیچچیزی مثل دوچرخهسواری فرصت دیدن جزئیات رو به آدم نده. سپهرداد هم همیشه برای من یادآور دوچرخهسواری و روایتِ جزئیات بوده.
حتا چند سال پیش که با زهرا رفته بودیم تهران و قرار گذاشته بودیم نزدیکای پارک لاله ببینیمش، با دوچرخه اومده بود.
خلاصه که بالاخره من یه روز یه دوچرخه میخرم و عکسشو برای سپهرداد میفرستم و میگم: تو بودی که باعث شدی این دوچرخه رو بخرم! شایدم بعدتر یه قرار دوچرخهسواری هم باهم گذاشتیم!
البته که بهتره توی تهران نباشه، سربالاییهای تهران پدر آدمو در میاره... اصفهان اما عالیه؛ هفت پل اصفهان.
#زیر_پوست_زندگی
❤12
هیچ محیطی بدون داشتن ارتباطات اجتماعی، احساس راحتی نمیده.
من ده سال پیش توی توییتر فعالیت داشتم و انگار هیچجایی رو نمیتونستم باهاش عوض کنم. دو روز پیش بعد از سالها، رفتم توییتر؛ توییتر سابق البته. حس یه بچهی ۲-۳ ساله رو داشتم که دست مادرشو ول کرده و گم شده. احساس غربتش بیاندازه بود.
احساس تعلقی که چند ماه اخیر به تلگرام پیدا کردم، خیلی زیاده. خیلی بیشتر از چیزی که ده سال پیش توی توییتر داشتم. اول از همه بخاطر اینه که زهرا هم همینجا توی تلگرام مینویسه. (اصلا به پیشنهاد زهرا بود که من کانال زدم.) بعدش هم بخاطر حضور دوستان خوبیه که این مدت باهم آشنا شدیم یا از قبل همو میشناختیم. در نهایت همین شبکههای کوچیکِ ارتباطیه که به آدمها احساس تعلق و «در وطن بودن» رو میده، نه پلتفرم، نه محیط، نه نقطهی جغرافیایی...
میخواستم بگم خیلی خوبه که همه اینجا #دور_آتش_با_هالی جمع شدیم، حضور تکتک شما باعث خوشحالیه...
پینوشت: یادم رفت بگم، چاییمون تازهدمه.
من ده سال پیش توی توییتر فعالیت داشتم و انگار هیچجایی رو نمیتونستم باهاش عوض کنم. دو روز پیش بعد از سالها، رفتم توییتر؛ توییتر سابق البته. حس یه بچهی ۲-۳ ساله رو داشتم که دست مادرشو ول کرده و گم شده. احساس غربتش بیاندازه بود.
احساس تعلقی که چند ماه اخیر به تلگرام پیدا کردم، خیلی زیاده. خیلی بیشتر از چیزی که ده سال پیش توی توییتر داشتم. اول از همه بخاطر اینه که زهرا هم همینجا توی تلگرام مینویسه. (اصلا به پیشنهاد زهرا بود که من کانال زدم.) بعدش هم بخاطر حضور دوستان خوبیه که این مدت باهم آشنا شدیم یا از قبل همو میشناختیم. در نهایت همین شبکههای کوچیکِ ارتباطیه که به آدمها احساس تعلق و «در وطن بودن» رو میده، نه پلتفرم، نه محیط، نه نقطهی جغرافیایی...
میخواستم بگم خیلی خوبه که همه اینجا #دور_آتش_با_هالی جمع شدیم، حضور تکتک شما باعث خوشحالیه...
پینوشت: یادم رفت بگم، چاییمون تازهدمه.
❤15
توی اون مرحلهای قرار دارم که باید مدام از خودم بپرسم: حیف خودمم یا این غذا/خوراکی؟
خلاصه که روزهای سختی پیش رو دارم...
خلاصه که روزهای سختی پیش رو دارم...
❤14
وقتی تصمیم میگیری رژیم بگیری، و این غذاییه که زهرا میپزه!
+ اون گوشهی روکابینتی رو میبینید که جوییده شده؟ اینم از شاهکارهای #طوطو_خانم ـه!
+ اون گوشهی روکابینتی رو میبینید که جوییده شده؟ اینم از شاهکارهای #طوطو_خانم ـه!
😁7❤🔥6❤1🔥1
Forwarded from مجلهی وگزیست
سلام! اینجا مجلهی وگزیسته و من هالیام.
به عنوان یه وبلاگنویس و وبلاگخون، هر روز نوشتههای زیادی میخونم. از کنار بعضیهاشون به راحتی میگذرم، اما بعضیهاشون تا مدتها توی ذهنم میمونن.
مجلهی وگزیست رو راه انداختم تا هر هفته یکی از همین نوشتهها رو اینجا معرفی کنم. نوشتههایی که نه بر اساس تعداد بازدید و محبوبیت، بلکه فقط به این دلیل انتخاب میشن که فکر میکنم ارزش خوندن دارن.
هنوز هم فکر میکنم وبلاگها یکی از صمیمیترین جاهای اینترنت برای خوندن تجربهها، فکرها و روایتهای واقعی آدمها هستن. چه در بسترهای وبلاگنویسی، چه در تلگرام.
امیدوارم مجلهی وگزیست باعث بشه آدمهای بیشتری دوباره وبلاگ بخونن.
به عنوان یه وبلاگنویس و وبلاگخون، هر روز نوشتههای زیادی میخونم. از کنار بعضیهاشون به راحتی میگذرم، اما بعضیهاشون تا مدتها توی ذهنم میمونن.
مجلهی وگزیست رو راه انداختم تا هر هفته یکی از همین نوشتهها رو اینجا معرفی کنم. نوشتههایی که نه بر اساس تعداد بازدید و محبوبیت، بلکه فقط به این دلیل انتخاب میشن که فکر میکنم ارزش خوندن دارن.
هنوز هم فکر میکنم وبلاگها یکی از صمیمیترین جاهای اینترنت برای خوندن تجربهها، فکرها و روایتهای واقعی آدمها هستن. چه در بسترهای وبلاگنویسی، چه در تلگرام.
امیدوارم مجلهی وگزیست باعث بشه آدمهای بیشتری دوباره وبلاگ بخونن.
❤6
Forwarded from مجلهی وگزیست
نوشتهی هفته در مجلهی وگزیست
از کانال: دو دنیا
«نمی دانم چرا اینقدر نگران وضعیت سلامتی ام هستم.و جز نگرانی کار دیگری هم انجام نمی دهم.فقط احساس میکنم که دارم پیر و بیمار میشوم و دیگر تر و تازه و جوان نیستم و بدنم مثل سابق کار نمیکند.امروز مرد با خنده به بچه گفت:” مامان حالت سالمش با حالت بیمارش فرقی نداره.”یکی از گلایه های این مرد طی سالها این بوده که:” تو که همیشه حالت بده.” دیگر شنیدنش ناراحتم نمیکند.همین است که هست. (...)»
📌 خواندن کامل نوشته
✍️ یادداشت هالی:
ما هیچوقت نمیدونیم هر آدمی که میبینیم ممکنه درگیر چه چالشهایی باشه. بعضیهامون شاید درگیر یه جنگ تمامعیار در درون خودمون باشیم. اما یه تعریف ساده، میتونه برای دقایقی هم که شده ما رو از اون حالوهوا در بیاره و حسِ زندهگی بهمون بده.
📚 خوندنیترین نوشتههای هفته به انتخاب وگزیست
@wexistmag
از کانال: دو دنیا
«نمی دانم چرا اینقدر نگران وضعیت سلامتی ام هستم.و جز نگرانی کار دیگری هم انجام نمی دهم.فقط احساس میکنم که دارم پیر و بیمار میشوم و دیگر تر و تازه و جوان نیستم و بدنم مثل سابق کار نمیکند.امروز مرد با خنده به بچه گفت:” مامان حالت سالمش با حالت بیمارش فرقی نداره.”یکی از گلایه های این مرد طی سالها این بوده که:” تو که همیشه حالت بده.” دیگر شنیدنش ناراحتم نمیکند.همین است که هست. (...)»
📌 خواندن کامل نوشته
✍️ یادداشت هالی:
ما هیچوقت نمیدونیم هر آدمی که میبینیم ممکنه درگیر چه چالشهایی باشه. بعضیهامون شاید درگیر یه جنگ تمامعیار در درون خودمون باشیم. اما یه تعریف ساده، میتونه برای دقایقی هم که شده ما رو از اون حالوهوا در بیاره و حسِ زندهگی بهمون بده.
📚 خوندنیترین نوشتههای هفته به انتخاب وگزیست
@wexistmag
❤5
۱۰ اصل برای تبدیل شدن به یک وبلاگنویس حرفهای
اول. پستهایی که مینویسید نباید کمتر از ۵ پاراگراف داشته باشه. هرچقدر بلندتر باشن، بیشتر نشون میده ما چه وبلاگنویس عمیقی هستیم و چقدر حرف داریم برای گفتن.
دوم. هرچی کمتر پست بذارید، شما وبلاگنویس بهتری هستید. هرچقدر کمتر دیده بشید، محبوبیت بیشتری پیدا میکنید. ماهی یه پست، یا دوماه یهبار یه پست، عالیه. باید نشون بدید که سرتون چقدر شلوغه.
سوم. وبلاگنویسی که تا حالا وبلاگشو نترکونده باشه، وبلاگنویس نیست.
برای اینکه یک وبلاگنویس حرفهای باشید، لازمه که هرازچندگاهی یه نارنجک دستی یا یه خمپاره بندازید توی وبلاگتون. مثلا پستهاتونو حذف کنید. کامنت و لایک رو ببندید. یا قالب وبلاگتونو پاک کنید تا وقتی کسی سر میزنه، با یه صفحهی خالی مواجه بشه. (وبلاگنویسای قدیمی میدونن از چی حرف میزنم.)
چهارم. اسمی برای خودتون و وبلاگتون انتخاب کنید که جنسیتش مشخص نباشه. هیچجا هم نگید دخترید یا پسر. اینطوری مخاطبینی از هردو جنس بهتون جذب میشن.
پنجم. غر بزنید. از بالا به پایین نگاه کنید. دانای کل باشید. بالاخره بقیه باید ببینند شما چقدر خفنید.
ششم. کامنت ندید. دسترسناپذیر باشید. اونقدری هیچجایی حضور نداشته باشید که اگه بعد از یه سال جایی کامنت گذاشتید، همه ذوق کنن و بدونن بهشون افتخار دادین.
هفتم. قلمبهسلمبه حرف بزنید. تا میتونید از کلمات انگلیسی استفاده کنید. بالاخره باید کلاس کار یک وبلاگنویس حرفهای حفظ بشه.
هشتم. به هیچکسی لینک ندید. پست بقیه رو ابدا به اشتراک نذارید. اگه بقیه بهاندازهی شما خفن باشن خودشون دیده میشن.
نهم. شاخ باشید. اگه ۱۰۰ نفر دنبالتون میکنن، شما باید ۱۰ نفر رو دنبال کنید. این نسبت در همهحال باید حفظ بشه.
دهم. کامنتا رو زود جواب ندید. لازم نیست زود سین بزنید. باید باکلاسبودن رو تمرین کنید.
یازدهم. شما بگید...
#با_دمپایی_تا_آخر_دنیا
اول. پستهایی که مینویسید نباید کمتر از ۵ پاراگراف داشته باشه. هرچقدر بلندتر باشن، بیشتر نشون میده ما چه وبلاگنویس عمیقی هستیم و چقدر حرف داریم برای گفتن.
دوم. هرچی کمتر پست بذارید، شما وبلاگنویس بهتری هستید. هرچقدر کمتر دیده بشید، محبوبیت بیشتری پیدا میکنید. ماهی یه پست، یا دوماه یهبار یه پست، عالیه. باید نشون بدید که سرتون چقدر شلوغه.
سوم. وبلاگنویسی که تا حالا وبلاگشو نترکونده باشه، وبلاگنویس نیست.
برای اینکه یک وبلاگنویس حرفهای باشید، لازمه که هرازچندگاهی یه نارنجک دستی یا یه خمپاره بندازید توی وبلاگتون. مثلا پستهاتونو حذف کنید. کامنت و لایک رو ببندید. یا قالب وبلاگتونو پاک کنید تا وقتی کسی سر میزنه، با یه صفحهی خالی مواجه بشه. (وبلاگنویسای قدیمی میدونن از چی حرف میزنم.)
چهارم. اسمی برای خودتون و وبلاگتون انتخاب کنید که جنسیتش مشخص نباشه. هیچجا هم نگید دخترید یا پسر. اینطوری مخاطبینی از هردو جنس بهتون جذب میشن.
پنجم. غر بزنید. از بالا به پایین نگاه کنید. دانای کل باشید. بالاخره بقیه باید ببینند شما چقدر خفنید.
ششم. کامنت ندید. دسترسناپذیر باشید. اونقدری هیچجایی حضور نداشته باشید که اگه بعد از یه سال جایی کامنت گذاشتید، همه ذوق کنن و بدونن بهشون افتخار دادین.
هفتم. قلمبهسلمبه حرف بزنید. تا میتونید از کلمات انگلیسی استفاده کنید. بالاخره باید کلاس کار یک وبلاگنویس حرفهای حفظ بشه.
هشتم. به هیچکسی لینک ندید. پست بقیه رو ابدا به اشتراک نذارید. اگه بقیه بهاندازهی شما خفن باشن خودشون دیده میشن.
نهم. شاخ باشید. اگه ۱۰۰ نفر دنبالتون میکنن، شما باید ۱۰ نفر رو دنبال کنید. این نسبت در همهحال باید حفظ بشه.
دهم. کامنتا رو زود جواب ندید. لازم نیست زود سین بزنید. باید باکلاسبودن رو تمرین کنید.
یازدهم. شما بگید...
#با_دمپایی_تا_آخر_دنیا
😁5❤4
هالی
هشتم. به هیچکسی لینک ندید. پست بقیه رو ابدا به اشتراک نذارید. اگه بقیه بهاندازهی شما خفن باشن خودشون دیده میشن.
گذشته از طنز این پست، خودم شخصا دارم تلاش میکنم تا بر خلاف گذشته، بیشتر اشتراکگذاری کنم. بیشتر تعامل کنم. وقتی نوشتهی خوبی میبینم حتما به نحوی نشرش بدم. حتا شده فقط برای زهرا بفرستم تا بخونه. مجلهی وگزیست هم تلاشی در همین راستاست. وبلاگنویسهای زیادی هستن که هنوز مینویسن و پستهاشون واقعا خوندنیه. نشردادن این نوشتهها کمترین حمایتیه که میشه ازشون کرد...
❤8🔥3
این قسمت: طوطو خونهتکونی میکنه!
طوطو انباریِ اتاقمو دوست داره. یهجای تاریک و دنجه. وقتی لابهلای وسایل یه سوراخ پیدا میکنه و میره داخلش، انگار که بهش یه واحد آپارتمان کلیدنخوردهی مبله دادن؛ سرخوشه و میزنه زیر آواز. ما میدونیم که #طوطو_خانم اینطور وقتا از خدا هیچچیزی نمیخواد جز یه مردی که دلدادهی طوطو باشه و یه عمر باهم به خوبی و خوشی زندگی کنن و یه خونوادهی پرجمعیت رو تشکیل بدن.
امروز که طوطو رفته بود توی آپارتمانش، انگار داشت خونهتکونی انجام میداد. صداهای عجیبغریبی میاومد. منم که دقیقا زیر انباریِ اتاق نشسته بودم، هی بالاسرمو نگاه میکردم و صداش میکردم «طوطو داری چیکار میکنی؟»، ولی طوطو بیمحلی میکرد و سرخوشانه آواز میخوند و به خونهتکونیش ادامه میداد.
من و زهرا همینطور که توی اتاق نشسته بودیم و داشتیم راجع به یه موضوع کاملا جدی صحبت میکردیم، طوطو هم احساس کرده بود یکی از وسایل آپارتمانش اضافیه و میتونه پرتش کنه بیرون! همین شد که یهو یه چیزی محکم افتاد روی شونهم! دردم اومد و چند ثانیهای طول کشید تا ذهنم پردازش کنه که طوطو اسپریِ چسبِ موکت رو از اون بالا انداخته بود روی من! حرصم گرفته بود ولی خب نمیشه هم به این بچه چیزی گفت، گناه داره. آخه دختر حسابی، اگه چند سانت اونورتر بود صاف خورده بود توی کلهم! حالا موندم چطوری به طوطو بفهمونم اگه چیزی رو میخواست از توی آپارتمانش پرت کنه بیرون، اول مطمئن بشه کسی اون پایین نیست!! خوبه حالا زورش به چیزای سنگین نمیرسه...!
#زیر_پوست_زندگی
طوطو انباریِ اتاقمو دوست داره. یهجای تاریک و دنجه. وقتی لابهلای وسایل یه سوراخ پیدا میکنه و میره داخلش، انگار که بهش یه واحد آپارتمان کلیدنخوردهی مبله دادن؛ سرخوشه و میزنه زیر آواز. ما میدونیم که #طوطو_خانم اینطور وقتا از خدا هیچچیزی نمیخواد جز یه مردی که دلدادهی طوطو باشه و یه عمر باهم به خوبی و خوشی زندگی کنن و یه خونوادهی پرجمعیت رو تشکیل بدن.
امروز که طوطو رفته بود توی آپارتمانش، انگار داشت خونهتکونی انجام میداد. صداهای عجیبغریبی میاومد. منم که دقیقا زیر انباریِ اتاق نشسته بودم، هی بالاسرمو نگاه میکردم و صداش میکردم «طوطو داری چیکار میکنی؟»، ولی طوطو بیمحلی میکرد و سرخوشانه آواز میخوند و به خونهتکونیش ادامه میداد.
من و زهرا همینطور که توی اتاق نشسته بودیم و داشتیم راجع به یه موضوع کاملا جدی صحبت میکردیم، طوطو هم احساس کرده بود یکی از وسایل آپارتمانش اضافیه و میتونه پرتش کنه بیرون! همین شد که یهو یه چیزی محکم افتاد روی شونهم! دردم اومد و چند ثانیهای طول کشید تا ذهنم پردازش کنه که طوطو اسپریِ چسبِ موکت رو از اون بالا انداخته بود روی من! حرصم گرفته بود ولی خب نمیشه هم به این بچه چیزی گفت، گناه داره. آخه دختر حسابی، اگه چند سانت اونورتر بود صاف خورده بود توی کلهم! حالا موندم چطوری به طوطو بفهمونم اگه چیزی رو میخواست از توی آپارتمانش پرت کنه بیرون، اول مطمئن بشه کسی اون پایین نیست!! خوبه حالا زورش به چیزای سنگین نمیرسه...!
#زیر_پوست_زندگی
❤7😁5
یهکم قبلتر بارون گرفت. الان که رفتم توی تراس، بویی که میومد محشر بود.
همون لحظه داشتم فکر میکردم #دور_آتش_با_هالی همیشه باید چنین بویی بده: نم خاک، علوفه، کاهگل. بوی روستا...
همون لحظه داشتم فکر میکردم #دور_آتش_با_هالی همیشه باید چنین بویی بده: نم خاک، علوفه، کاهگل. بوی روستا...
🔥8❤2
مجلهی وگزیست
یهسری تغییرات داشتیم! اولا اینکه تصمیم گرفتم بهجای جمعه، هر پنجشنبه خوندنیترین پست هفته رو توی مجلهی وگزیست معرفی کنم. چون تا قبل از این، جمعه رو برای پستهای بهروزرسانی وگزیست در نظر گرفته بودم و بهتره همپوشانی نداشته باشن!
تغییر دوم مجله، این بود که پستها شمارهگذاری میشن. اینطوری مثلا یک سال بعد وقتی شمارهی ۰۵۲ مجله در میاد، آدم ذوق بیشتری میکنه تا اینکه بدون شماره باشن😁
و تغییر سوم این بود که کمی قبلتر شمارهی ۰۰۲ مجله از تنور در اومد و میتونید بخونیدش! (لینک)
خوشحال میشم اگه پستی رو دوست داشتین با دوستانتون هم به اشتراکش بذارین و اینطوری مجله رو هم حمایت کنید☺️
یهسری تغییرات داشتیم! اولا اینکه تصمیم گرفتم بهجای جمعه، هر پنجشنبه خوندنیترین پست هفته رو توی مجلهی وگزیست معرفی کنم. چون تا قبل از این، جمعه رو برای پستهای بهروزرسانی وگزیست در نظر گرفته بودم و بهتره همپوشانی نداشته باشن!
تغییر دوم مجله، این بود که پستها شمارهگذاری میشن. اینطوری مثلا یک سال بعد وقتی شمارهی ۰۵۲ مجله در میاد، آدم ذوق بیشتری میکنه تا اینکه بدون شماره باشن😁
و تغییر سوم این بود که کمی قبلتر شمارهی ۰۰۲ مجله از تنور در اومد و میتونید بخونیدش! (لینک)
خوشحال میشم اگه پستی رو دوست داشتین با دوستانتون هم به اشتراکش بذارین و اینطوری مجله رو هم حمایت کنید☺️
❤10
عدد ۱ را کامنت کنید!
فکر کنم همهمون بارها تجربهش کردیم... وقتی اول مهر وارد کلاسِ درس شدی و میبینی پنج نفر دارن باهم میگن و میخندن، چیکار میکنید؟ اگه مثل من فرد درونگرایی باشید میرید در دورترین نقطه از اون افراد میشینید، یا نهایتا ممکنه پیش کسی بشینید که او هم تنها یه گوشه نشسته!
توی این چندماهی که کانال تلگرام دارم، یه موردی برام خیلی جالب بود: افرادی که جدید به کانال اضافه میشن معمولا احساس غریبی میکنن.
وقتی یه کانال به تازگی ایجاد میشه و تعداد اعضای کمی داره، اصولا اعضای جدید بهراحتی با ادمین اون کانال وارد تعامل میشن. اما کافیه چند ماه از فعالیت اون کانال بگذره و افرادی به صورت ثابت با اون کانال در تعامل باشن؛ توی این شرایط اعضای جدید معمولا یه مرزی بینِ خودشون و اون افراد میکشن. بعضیاشون یه مدت که کانال رو بخونن و بیشتر با ادمینش آشنا بشن، کمکم توی بعضی از پستها تعامل دارن. این افراد ممکنه بعدا وارد دایرهی تعاملگرانِ ثابت(!) بشن. اما یه عده ممکنه ماهها اون کانال رو بخونن، ولی هرگز وارد کمترین تعامل (حتا ریاکشن) نشن. و گذر زمان و شناخت بیشتر هم هیچوقت تغییری توی رفتارشون ایجاد نمیکنه، حتا اگه مایل به برقراری تعامل باشن! مگر اینکه مثل دکتر الی خودتون برین بشینین کنار این افراد، و اونموقع شاید بعضیاشون بگن که همهی این مدت دلشون میخواست با شما دوست بشن!
در نهایت میخواستم به عزیزانی که اون گوشهی کانال نشستن بگم: اگه دوست دارین تعامل داشته باشین ولی به هر دلیلی تعامل ندارین، لطفا عدد ۱ را کامنت کنید! (کاملا با لحنِ اینستاگرامی😂)
ولی گذشته از شوخی، دوستیهای جدید رو همیشه مغتنم میشمرم و ازشون استقبال میکنم...
فکر کنم همهمون بارها تجربهش کردیم... وقتی اول مهر وارد کلاسِ درس شدی و میبینی پنج نفر دارن باهم میگن و میخندن، چیکار میکنید؟ اگه مثل من فرد درونگرایی باشید میرید در دورترین نقطه از اون افراد میشینید، یا نهایتا ممکنه پیش کسی بشینید که او هم تنها یه گوشه نشسته!
توی این چندماهی که کانال تلگرام دارم، یه موردی برام خیلی جالب بود: افرادی که جدید به کانال اضافه میشن معمولا احساس غریبی میکنن.
وقتی یه کانال به تازگی ایجاد میشه و تعداد اعضای کمی داره، اصولا اعضای جدید بهراحتی با ادمین اون کانال وارد تعامل میشن. اما کافیه چند ماه از فعالیت اون کانال بگذره و افرادی به صورت ثابت با اون کانال در تعامل باشن؛ توی این شرایط اعضای جدید معمولا یه مرزی بینِ خودشون و اون افراد میکشن. بعضیاشون یه مدت که کانال رو بخونن و بیشتر با ادمینش آشنا بشن، کمکم توی بعضی از پستها تعامل دارن. این افراد ممکنه بعدا وارد دایرهی تعاملگرانِ ثابت(!) بشن. اما یه عده ممکنه ماهها اون کانال رو بخونن، ولی هرگز وارد کمترین تعامل (حتا ریاکشن) نشن. و گذر زمان و شناخت بیشتر هم هیچوقت تغییری توی رفتارشون ایجاد نمیکنه، حتا اگه مایل به برقراری تعامل باشن! مگر اینکه مثل دکتر الی خودتون برین بشینین کنار این افراد، و اونموقع شاید بعضیاشون بگن که همهی این مدت دلشون میخواست با شما دوست بشن!
در نهایت میخواستم به عزیزانی که اون گوشهی کانال نشستن بگم: اگه دوست دارین تعامل داشته باشین ولی به هر دلیلی تعامل ندارین، لطفا عدد ۱ را کامنت کنید! (کاملا با لحنِ اینستاگرامی😂)
ولی گذشته از شوخی، دوستیهای جدید رو همیشه مغتنم میشمرم و ازشون استقبال میکنم...
😁4❤2