میتونی لیموشیرین هم صدام کنی، چون در عرض ثانیهای بیمحلی و بیتوجهی یهو تبدیل به زهرمار میشم.
مننمیدانستممعنیِهرگزرا
هوشنگ ابتهاج؛
آه ای واژهی شوم؛ خو نگرفتهست دلم با تو هنوز.
یه دورانیام از زندگی هست که واسه یه مدت حالت خوب نیست؛ ولی وقتی ازت می پرسن خوبی؟ دیگه روت نمیشه بگی نه. خجالت می کشی. میشینی میشماری میگی خب، اون بار گفتم نه، دیشبم گفتم نه، امروز باید بگم خوبم.
تازگی خیلی به این نتیجه رسیدم که ما ادما هرچه قدرم با هم تفاهم داشته باشیم نهایتاً هرکدوم از ما توی دنیاهای متفاوتی زندگی میکنیم، توی سر هرکدوممون یه مسیر متفاوت نقش بسته شده که فقط توی یه بخشهایی با همدیگه همسفریم.
امروز بهم گفت؛ کسی که سنگینی حقیقت رو با خودش حمل کرده، تلخی دروغ نمیتونه از پا درش بیاره و من توی این جمله متوقف شدم.
من با نشدن مشکلی ندارم. با نشونههایی از شدن، با امیدهای الکی، با فکرِ شدن مشکل دارم.