یک عالمه اضطراب رو تحمل میکنم که بعدش بتونم یک عالمه اضطراب از یه جنس دیگه رو تحمل کنم و بعدش باز دوباره یک عالمه اضطراب دیگه. آخجون.
دوباره این جملههای شاملو:
وقتی سنگفرشها غرق خون است و از همه طرف صدای گلوله میآید کدام ابلهی مینشیند با ماه راز و نیاز بکند؟ و اگر کرد، کی میایستد برایش کف بزند؟
وقتی سنگفرشها غرق خون است و از همه طرف صدای گلوله میآید کدام ابلهی مینشیند با ماه راز و نیاز بکند؟ و اگر کرد، کی میایستد برایش کف بزند؟
حالا جدا از داستان ندیمه و قلعه حیوانات و اینا من حس میکنم دارم تو a series of unfortunate events زندگی میکنم.
یک سال و نیمه دانشگاها باز نیست و من بازم به فکر اینم که وقتی باز شد کی به جام حضور بزنه.
روز بدی داشتم. تا لحظات آخر امیدوار بودم نجات پیدا کنم ولی نشد. افتادم ته چاه. اضطراب و غصه هم قل خوردن افتادن رو سینهام. احتمالا سگ سیاه افسردگیام اون بالا خیز برداشته بپره رو فرق سرم.
امروز یه چیزی دیدم که خیلی حسودیم شد و علاوه بر این چون حس کردم آدم حسودیام خیلیام ناراحت شدم. امیدوارم حداقل ده بیست نفر حسود بینتون باشه که احساس تنهایی نکنم.
Forwarded from از ماهیها بپرس
"رودخانهای هستم که او بستر من است و بی او قلب من هرز میرود."
"روزگار درازی بود که شعر را گم کرده بودم. این روزها احساس میکنم که شعر دوباره در من جوانه میزند. به بهار میمانی که چون میآید، درخت خشکیده شکوفه میزند."
چیزای کمی تو دنیا به اندازه اینکه یکی از دستم ناراحت باشه اذیت و غمگینم میکنه. مخصوصا اگه بدونم ناراحته ولی چیزی نگه.
Forwarded from رنگین کمون بیرنگ
یه روز اگر حس و حالش اومد، قصهی زنهای مستقل واقعی که دور و برم دیدم براتون میگم که دیگه هیچ وقت، هیچ وقت پتیارههای ارتش هژمونی جمهوری اسلامی رو کنار کلمهی مستقل به کار نبرید.
برای شروع فقط همینو بگم. مستقل بودن یک زن و یک انسان به معنای این نیست که به هرچیزی که آرزوشو داشته (یا شما آرزوشو دارید) رسیده باشه. مستقل بودن این شکلی نیست. چون کسایی که به هیچ چیز جز خودشون متکی نباشن اینقدر گل و گشاد و زود و راحت به همه چی نمیرسن.
رسیدگی که زحمت نکشیده باشی براش، یعنی زحمتشو یکی دیگه برات کشیده. یا اتصالت به حکومت، یا بابای متصلت، یا والدین غیرمتصل پولدارت (من یه دونه از این آخری هم دورم دارم! که یکی دیگه واسش داره کاراشو میکنه میاد واس ما از سختیهای مسیر ناله میکنه!)
ولی کلا. در این جهان هرگز در هیچ گوشهش چیزی که زود برسه، خوب برسه، کامل برسه، مستقل هم برسه دستمون نداریم. فقط ریا و نیرنگ و کثافت میتونه همچین ویژگیهایی رو همزمان داشته باشه.
حالا باز هی برید بشینید پای منبر اینایی که جلوی چشمتون نون رو قیف شکل میکنن میزنن تو خون مردم مثل مربا هلف هلف میرن بالا.
باریکلا به شما. پای خوب منبری نشستهید. حالا هی گه بخورید "من فقط میخوام گوشه کنارای دنیا رو ببینم" انگار قحطی اینفلوئنسر سفر اومده!
برای شروع فقط همینو بگم. مستقل بودن یک زن و یک انسان به معنای این نیست که به هرچیزی که آرزوشو داشته (یا شما آرزوشو دارید) رسیده باشه. مستقل بودن این شکلی نیست. چون کسایی که به هیچ چیز جز خودشون متکی نباشن اینقدر گل و گشاد و زود و راحت به همه چی نمیرسن.
رسیدگی که زحمت نکشیده باشی براش، یعنی زحمتشو یکی دیگه برات کشیده. یا اتصالت به حکومت، یا بابای متصلت، یا والدین غیرمتصل پولدارت (من یه دونه از این آخری هم دورم دارم! که یکی دیگه واسش داره کاراشو میکنه میاد واس ما از سختیهای مسیر ناله میکنه!)
ولی کلا. در این جهان هرگز در هیچ گوشهش چیزی که زود برسه، خوب برسه، کامل برسه، مستقل هم برسه دستمون نداریم. فقط ریا و نیرنگ و کثافت میتونه همچین ویژگیهایی رو همزمان داشته باشه.
حالا باز هی برید بشینید پای منبر اینایی که جلوی چشمتون نون رو قیف شکل میکنن میزنن تو خون مردم مثل مربا هلف هلف میرن بالا.
باریکلا به شما. پای خوب منبری نشستهید. حالا هی گه بخورید "من فقط میخوام گوشه کنارای دنیا رو ببینم" انگار قحطی اینفلوئنسر سفر اومده!
تا الان دیگه هر اتفاقی باید میافتاده که یه نفر به خودش بیاد و مرزهاش رو مشخص کنه، افتاده. اگه هنوز این کار رو نکرده یا مشکل اخلاقی داره یا عقلانی.
خیلی وقته نمیدونم چی میشه گفت که سیاهی این روزا و این چیزایی که میبینیم رو ثبت کرد. هر وقت هرچیزی خواستم بگم صد بار دونه دونه کلمهها رو چک کردم و آخرش به نظرم بیارزش و مسخره اومد و پاک شد. الان هم باز نمیدونم درباره روزایی که بچهها تیر میخورن و میمیرن توی یکی دو پاراگراف یا اصلا چندین صفحه چی بنویسم؟ چطور بنویسم؟ من چرا این چیزا رو میبینم و زنده میمونم؟
