حَرفای درونَم
86 subscribers
30 photos
1 link
"درون ذهنم از شب هم تاریك تر است".


https://t.me/BiChatBot?start=sc-364843-S6gr9WT

@Eternalluve
Download Telegram
درواقع، اين آسون نيست اينكه تو قدرت زيادى براى دوست داشتن صادقانه ى آدم درونت داشته باشى. و انقدر توسط اين زمانه بهش بها داده نشه، كه كم كم، از بين بره، بميره.
‏ای روزگار! از چه کسی می‌توان گرفت
تاوان این جوانی از دست رفته را؟

-مجید ترکابادی
اکنون تنها یک کار برای انجام دادن باقی مانده است: هیچ کاری. من هیچ دارایی و خاطره‌ای نمی‌خواهم. نه دوستی، نه عشقی؛ این‌ها همه تله هستند.
من از هدایت خود بیزارم، و دوست دارم همانند حيوانات جنگل، تا مدت‌ها خود را در بیابانی سحرانگیز گم کنم و به خیالپردازی بگذرانم.

-نیچه
این‌جا آدم‌ها چنان خوشبخت‌اند که دیگر عاشق نمی‌شوند، هیچِ هیچ‌اند و به کسِ دیگری نیاز ندارند؛ به خدا هم همینطور. صبح می‌نشینند جلوی خانه‌های غرقِ نورشان و تا شب منتظرِ مرگ می‌مانند.

-آگوتا کریستوف
همیشه کسانی که در هیچ کاری موفق نشده‌اند، می‌خواهند به آدم راه کار یاد بدهند.

-ویلیام فاکنر
زندگی، اقیانوسی از هرج و مرج است و درک این موضوع که شما باید خود را به عمق آن پرتاب کنید و سعی کنید روی آن شناور بمانید و در عین حال به سمت جلو حرکت کنید می‌تواند ویرانگر باشد.
چند آدم درونم زندگی می‌کنند.
یک‌نفر بلند بلند میخندد و
صدای نفر دیگری را که  تمام غصه هایش
را زار می‌زند ، پنهان می‌کند.
دیگری ساکت و آرام به تماشای
این دونفر نشسته و
دائم در رویا جستجو میکند
دیگری به هیچ کدامشان و موضوعاتشان
صدای گریه و خندهایشان بی تفاوت است
اهمیت نمی‌دهد.
حَرفای درونَم
Arianfar – Barnagard
برنگرد ک چیزی نمونده از من.
من از هدایت خود بیزارم، و دوست دارم همانند حيوانات جنگل، تا مدت‌ها خود را در بیابانی سحرانگیز گم کنم و به خیالپردازی بگذرانم.

-نیچه
ولی من اگر هزاران سال زنده باشم، پیر و شکسته و مردنی شوم، بازهم به یاد تو خواهم بود؛ باور کن اگر بمیرم استخوان‌هایم، خاکسترم، جسدم، کفنم، تو را دوست خواهند داشت.

-غلامحسین ساعدی
من در این سال‌ها روی پشت‌بام ده‌ها بیمارستان بوده‌ام. به دنیای پایین نگاه کرده‌ام و در تک‌تک آنها همین حس را داشته‌ام. آرزوی راه‌رفتن در میان خیابان‌ها یا شناکردن در دریا یا زندگی که هیچ‌وقت فرصتش را پیدا نکردم. آرزوی چیزی که هیچ‌وقت نمی‌توانستم داشته باشم؛ اما حالا چیزی که می‌خواهم آن بیرون نیست. همین‌جاست، آن‌قدر نزدیک که می‌توانم لمسش کنم؛ ولی نمی‌توانم.

-ریچل لیپینکات
یهو به خودم اومدم دیدم ساعت 4صبحه‌.
من بودم و یک عالمه فکر و خیال
یک عالمه اشک هایی که به موقع نریختن و الان خشک شدن.
چشمامو باز کردم دیدم وسط یه دریای سیاهم.
پر از حسرت و آرزو
پر شده از شیشه خورده هایی که لحظه یه لحظه خورد تر و خورد تر شدن.
اونقدر ریزن که دیده نمیشن و راحت بدنتو زخمی میکنن.
بدنم الان خونیه و دریارو داره تغیر رنگ میده.
نمیدونم شاید دریا آبی بوده.
و خون های من بهش رنگ سیاهیو دادن.
نمیدونم.
بهت قول میدم اگه بچم دختر شد اسمتو بزارم روش تا هیچوقت یادم نری:)


انسان همانگونه که در طی زندگی، تن عوض می‌کند، روح نیز عوض می‌کند. و این دگرگونی همیشه به آهستگی و در طول روزها انجام نمی‌گیرد: ساعات بحرانی هم هست که در آن، همه چیز یکباره تجدید می‌شود. پوستِ بی جانِ سابق می‌افتد. در این ساعات پر اضطراب انسان گمان می‌کند که همه چیز به پایان رسیده است. ولی همه چیز دارد شروع می‌شود. یک زندگی می‌میرد. همان وقت یک زندگی دیگر زائیده می‌شود.

-ژان کریستف
دلم میخواد بخوابم و در کنارش بمیرم.
من از کسانی که دوستشان دارم بیشتر میترسم؛
زیرا تنها آنان هستند که می‌توانند مرا برنجانند.

-نزار قبانی