جُمعه را رَها کُنید به حالِ خودش
به روی خودِتان هَم نیاورید
اصلا حسابَش هم نکُنید
بگذارید ببینیم تا کِی قرار است
سرِ ناسازگاری داشته باشَد ...
تا کِی قرار است که یک ساعتَش
ده ساعَت طول بکشَد ...
تا کِی از غروبَش باید بترسیم ..
اینطور نمیشَود ...
جُمعه بایَد ،
تَکلیفَش را با ما روشَن کُند ...
شاهین_پورعلی_اکبر
@harfay
به روی خودِتان هَم نیاورید
اصلا حسابَش هم نکُنید
بگذارید ببینیم تا کِی قرار است
سرِ ناسازگاری داشته باشَد ...
تا کِی قرار است که یک ساعتَش
ده ساعَت طول بکشَد ...
تا کِی از غروبَش باید بترسیم ..
اینطور نمیشَود ...
جُمعه بایَد ،
تَکلیفَش را با ما روشَن کُند ...
شاهین_پورعلی_اکبر
@harfay
کاشتن رؤیا
تلویزیون از گرانی و ناتوانی مردم در خرید اقلام ضروری میگوید. مردی را نشان میدهد که توان خرید یک کیلو سنگدان مرغ را ندارد.
فرداد میگوید: «یه درخت میکارم و یه مرغ هم کنارش چال میکنم تا میوهی درخت بشه مرغ، بعد مرغا که بزرگ شدن مجانی میدم به اونایی که نیاز دارن.»
رؤیای قشنگیست پسرم. حیف که اینجا: «مزرعهی خانوادهی بترمن در غارنشینها نیست»
مهناز روئینتن
@harfay
تلویزیون از گرانی و ناتوانی مردم در خرید اقلام ضروری میگوید. مردی را نشان میدهد که توان خرید یک کیلو سنگدان مرغ را ندارد.
فرداد میگوید: «یه درخت میکارم و یه مرغ هم کنارش چال میکنم تا میوهی درخت بشه مرغ، بعد مرغا که بزرگ شدن مجانی میدم به اونایی که نیاز دارن.»
رؤیای قشنگیست پسرم. حیف که اینجا: «مزرعهی خانوادهی بترمن در غارنشینها نیست»
مهناز روئینتن
@harfay
با این شراب کهنه
زخم قدیمی سر باز میکند.
گُردههای ما هنوز پر از زخم تازه است،
کوزه را پنهان کن!
اکنون که تاک پیر
شاخههای پُر تبوتابش را
بر داربست کهنه رها کرده است
و باد
رقصی دیگر را
با سایههای عصر پاییزی
آغاز میکند،
بگذار بر سرِ رَف کوزه را
و به حرمت این پاییز،
ما را
به خوشهای
انگورِ تازه چیده مهمان کن…
امیرحسین_افراسیابی
@harfay
زخم قدیمی سر باز میکند.
گُردههای ما هنوز پر از زخم تازه است،
کوزه را پنهان کن!
اکنون که تاک پیر
شاخههای پُر تبوتابش را
بر داربست کهنه رها کرده است
و باد
رقصی دیگر را
با سایههای عصر پاییزی
آغاز میکند،
بگذار بر سرِ رَف کوزه را
و به حرمت این پاییز،
ما را
به خوشهای
انگورِ تازه چیده مهمان کن…
امیرحسین_افراسیابی
@harfay
چون به درخت رسیدی به "تماشا" بمان ..
تماشا تو را به آسمان خواهد برد ...
در زمانهی ما
نگاه کردن نیاموختهاند
و درخت، جز آرایش خانه نیست ...
و هیچ کس گلهای حیاط همسایه را
باور ندارد ...
پیوندها گسسته
کسی در مهتاب راه نمیرود
و از پرواز کلاغی هشیار نمیشود ...
و خدا را کنار نردهی ایوان نمیبیند ...
و ابدیت را در جام آب خوری نمییابد ....
در چشمها شاخه نیست
در رگها آسمان نیست ...
در این زمانه
درختها از مردمان خرّمترند ...
کوهها از آرزوها بلندترند
نیها از اندیشهها راستترند
برفها از دلها سپیدترند ...
سهراب سپهری
سلاااااام
شبتون مهتابی
@harfay
تماشا تو را به آسمان خواهد برد ...
در زمانهی ما
نگاه کردن نیاموختهاند
و درخت، جز آرایش خانه نیست ...
و هیچ کس گلهای حیاط همسایه را
باور ندارد ...
پیوندها گسسته
کسی در مهتاب راه نمیرود
و از پرواز کلاغی هشیار نمیشود ...
و خدا را کنار نردهی ایوان نمیبیند ...
و ابدیت را در جام آب خوری نمییابد ....
در چشمها شاخه نیست
در رگها آسمان نیست ...
در این زمانه
درختها از مردمان خرّمترند ...
کوهها از آرزوها بلندترند
نیها از اندیشهها راستترند
برفها از دلها سپیدترند ...
سهراب سپهری
سلاااااام
شبتون مهتابی
@harfay
پناه ببریم به دروغی
که گزندش نمیرسد به کسی
گاه «لبخند» دروغِ مهربانانهای است
یا «خوبم، متشکرم از احوالجویی»
که دروغی است آرزومندانه؛ یعنی:
با احوالجوییات خوبم اگرچه
تا خوبِ راستین، راه بسیار است
چه بسیار حقیقتطلبانی که برای ما
«حسرت زندگی» بر جای گذاشتند!
گاه «ناحقیقت» ضرورت دارد
برای ممکنشدنِ زندگی
پس خوبم: حتی به ناحقیقت
لبخند میزنم: حتی به ناحقیقت
و میپذیرم: حتی به ناحقیقت
احوال شما چطور است؟
@harfay
که گزندش نمیرسد به کسی
گاه «لبخند» دروغِ مهربانانهای است
یا «خوبم، متشکرم از احوالجویی»
که دروغی است آرزومندانه؛ یعنی:
با احوالجوییات خوبم اگرچه
تا خوبِ راستین، راه بسیار است
چه بسیار حقیقتطلبانی که برای ما
«حسرت زندگی» بر جای گذاشتند!
گاه «ناحقیقت» ضرورت دارد
برای ممکنشدنِ زندگی
پس خوبم: حتی به ناحقیقت
لبخند میزنم: حتی به ناحقیقت
و میپذیرم: حتی به ناحقیقت
احوال شما چطور است؟
@harfay