کاش یه خرس قطبی بودم؛راحت شیش ماه میخوابیدم هرکیم بیدارم میکرد میخوردمش دوباره میخوابیدم:)
اما من هیچوقت خیلی قوی نبودم، حتی یه جاهایی دل نازک تر و لوس تر از خیلیاتون بودم اما چون میدونستم نمیتونم روی هیچکس حساب باز کنم خیلی جاها وانمود کردم همه چی خوبه و اصلا ناراحت نیستم.
تو هیچوقت قرار نیست بفهمی من برای اینکه تورو ناراحت نکنم چقدر خودم رو ناراحت کردم.
نصف زندگیم صرف این شد که به آدمای مهم زندگیم بفهمونم
با من نجنگ، من دشمنت نیستم.
با من نجنگ، من دشمنت نیستم.
ما از آدم هایی که هیچ انتظاری ازشون نداشتیم بیشتر محبت دیدیم و از آدمایی که ازشون انتظار داشتیم خیلی ضربه خوردیم.
صمیمیت های از دست رفته ناراحتم میکنن . شاید دلم برای آدم ها تنگ نشه ولی برای حسی که اون موقع داشتم چرا ، خیلی .
واقعا به کسایی که به راحتی میتونن خودشونو تخلیه کنن با گریه کردن و حرف زدن حسودیم میشه؛مثلا من الان دارم از درون میمیرم ولی نشستم یه گوشه و با لبخند لالمونی گرفتم.
یه سال پیش ما هر لحظه از هم خبر داشتیم و تا ۳ صبح بیدار بودیم ولی امروز حتی نمیدونم چجوری بهت بگم "سلام".
تقریبا با همهی اونایی که تا یکی دو سال پیش میشناختم قطع ارتباط کردم و دیگه هیچ دوست و آشنایی برام نمونده و بسیار راضیام از این وضعیت.
دایره اجتماعیم طوری کوچک شده که وقتی صدای نوتیف میاد، راحت میتونم حدس بزنم که کی بهم تکست داده.
نیازی نیست جایی که دیگه حس خوبی بهت نمیده بمونی، حتی اگه قبلا حس خوبی میداد.