اینبار به ته خط رسیدم.
درخود فروشده گام برمیدارم.
همچون سرباز آلمانی،در برابر تازیانه برف و کومونیستها
باپوتین های کهنه ای پر شده از روزنامه
در چنان مخمصه ای گرفتارم...
حتا بدتر.
پیروزی نزدیک بود.
پیروزی همین جا بود
جلوی آینه ام ایستاده بود
جوانتر و زیباتر
از تمام زنانی که میشناختم
خرمن موهای سرخش را شانه میکرد.
و من نگاهش میکردم
وقتی به تخت می آمد
زیباتراز همیشه بود
یازده ماه گذشت.
رفت
همشان میروند.
این بار به ته خط رسیدم
مسیر طولانی که عقب گرد میکند نمیدانم به کجا.
مردی در برابرم به زمین می افتد از رویش گام برمیدارم.
ایا او این مرد را نیز تسخیر کرده است؟!
چارلز بوکفسکی.
درخود فروشده گام برمیدارم.
همچون سرباز آلمانی،در برابر تازیانه برف و کومونیستها
باپوتین های کهنه ای پر شده از روزنامه
در چنان مخمصه ای گرفتارم...
حتا بدتر.
پیروزی نزدیک بود.
پیروزی همین جا بود
جلوی آینه ام ایستاده بود
جوانتر و زیباتر
از تمام زنانی که میشناختم
خرمن موهای سرخش را شانه میکرد.
و من نگاهش میکردم
وقتی به تخت می آمد
زیباتراز همیشه بود
یازده ماه گذشت.
رفت
همشان میروند.
این بار به ته خط رسیدم
مسیر طولانی که عقب گرد میکند نمیدانم به کجا.
مردی در برابرم به زمین می افتد از رویش گام برمیدارم.
ایا او این مرد را نیز تسخیر کرده است؟!
چارلز بوکفسکی.
eshgh-sagi-ast-az-jahanam.zip
3.3 MB
عشق سگیست از جهنم
بوکفسکی
بوکفسکی
وقتی بچه هستی برای این که پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله میکنند "اگر همه از بالای پل بپرند پایین تو هم باید بپری؟" ولی وقتی بزرگ می شوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم به حساب می آید و مردم میگویند "هی. همه دارن از روی پل می پرن پایین، تو چرا نمی پری؟"
استیوتولتز
جزء از کل
استیوتولتز
جزء از کل
باید خوابید، مدتها خوابید، خود را رها کرد و دیگر فکر نکرد.
آلبر کامو
کالیگولا
آلبر کامو
کالیگولا
مگر زندگی چیزی بیش از یک فرصت تاریخی است؟ مگر تاریخ حاصل انسان و کار انسان نیست؟ مگر انسان میتواند بدون قلب مشترک، نبض مشترک، حس مشترک، عاطفهی مشترک، عشق مشترک، کلام مشترک، خواص انسانی خود را حفظ کند؟ از نگاه تو شاید آیدا فقط یک زن باشد اما برای من معنایی وسیعتر از این دارد. بهتر بگویم آیدا برای من بهانهی زندگی کردن و انسان بودن است. او تمثیل همهی مردمی است که من دوستشان دارم. همانها که با محبت خود مرا نوازش میکنند. پس آیدا یک بهانه است. او اشارتی به من و جامعهی من است.
احمد شاملو در گفتگو با علیرضا میبدی
احمد شاملو در گفتگو با علیرضا میبدی
@hamonrye
عاشقم،عاشقِ ستارهی صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هرچه نام توست بر آن...
فروغ فرخزاذ
عاشقم،عاشقِ ستارهی صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هرچه نام توست بر آن...
فروغ فرخزاذ
آرزو کردم زخم تازهای داشتم، تنها برای اینکه او بتواند از من مراقبت کند.
مت هیگ
انسانها
مت هیگ
انسانها
انسانها، به شکل یک قانون، آدمهای دیوانه را دوست ندارند مگر اینکه نقاشهای خوبی باشند، و آن هم فقط بعد از مرگشان. اما مفهوم دیوانگی روی زمین خیلی نامشخص و متناقض به نظر میرسد.
آنچه در یک حوزه کاملاً عاقلانه است، در حوزه دیگر دیوانگی تعبیر میشود.
مت هیگ
انسانها
آنچه در یک حوزه کاملاً عاقلانه است، در حوزه دیگر دیوانگی تعبیر میشود.
مت هیگ
انسانها
@hamonrye
دیگران را ببخش
حتی وقتی متاسف نیستند
بگذار حق با آنان باشد
اگر این چیزیست که به آن نیازمندند.
اشو
دیگران را ببخش
حتی وقتی متاسف نیستند
بگذار حق با آنان باشد
اگر این چیزیست که به آن نیازمندند.
اشو
Inner consciousness
Video message
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
دریغا که از سر سختی من گریزش نیست.
بمان! به او گفتم.
هیچ کس را به دیدارت نخواهم آورد.
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
مدفون در زیر ویسکی
و دود سیگار،
دور از چشمِ روسپیان،
و عرق فروشان
و کاسبان.
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
دریغا که از سر سختی من گریزش نیست.
آرام بگیر! به او گفتم.
قصد هلاکم را داری؟
یا بر هم زدنِ همه چیز را؟
یا کاهشِ فروش کتابهایم را در اروپا؟
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
اما من باهوشم
و تنها شبها مجالش میدهم،
که بیرون بیاید،
وقتی همه خوابند.
می دانم آنجایی! به او گفتم.
پس غمگین مباش.
بَرش که میگردانم،
اندکی میخواند،
نگذاشته ام کاملا بمیرد.
با این راز،
در آغوش هم میخوابیم،
چنان دلنشین،
که می تواند مردی را به گریه بیاندازد.
اما من نخواهم گریست،
تو چطور؟
چارلز بوکفسکی
در سودای پر کشیدن،
دریغا که از سر سختی من گریزش نیست.
بمان! به او گفتم.
هیچ کس را به دیدارت نخواهم آورد.
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
مدفون در زیر ویسکی
و دود سیگار،
دور از چشمِ روسپیان،
و عرق فروشان
و کاسبان.
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
دریغا که از سر سختی من گریزش نیست.
آرام بگیر! به او گفتم.
قصد هلاکم را داری؟
یا بر هم زدنِ همه چیز را؟
یا کاهشِ فروش کتابهایم را در اروپا؟
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
اما من باهوشم
و تنها شبها مجالش میدهم،
که بیرون بیاید،
وقتی همه خوابند.
می دانم آنجایی! به او گفتم.
پس غمگین مباش.
بَرش که میگردانم،
اندکی میخواند،
نگذاشته ام کاملا بمیرد.
با این راز،
در آغوش هم میخوابیم،
چنان دلنشین،
که می تواند مردی را به گریه بیاندازد.
اما من نخواهم گریست،
تو چطور؟
چارلز بوکفسکی
نمیتوانم به آسانی نتایجی را بپذیرم که از وضع فعلیام گرفتهام، که تقریباً یکسالی طول کشیده است، وضع من خیلی جدیتر از آن است. حتی نمیدانم که میتوانم بگویم که این وضع تازهای هست یا نه، اما عقیده واقعی خودم این است که این وضع تازه است
وضعیتهایی شبیه این داشتهام اما نه مثلِ این یکی. انگار كه از سنگ ساخته شدهام، انگار كه سنگ گور خود هستم، هيچ روزنهای برای ترديد يا يقين، برای عشق يا نفرت، برای شهامت يا دلواپسی، به طور خاص يا كلی، وجود ندارد، فقط اميدی مبهم كه ادامه دارد.
فرانتس کافکا
یادداشت ها
وضعیتهایی شبیه این داشتهام اما نه مثلِ این یکی. انگار كه از سنگ ساخته شدهام، انگار كه سنگ گور خود هستم، هيچ روزنهای برای ترديد يا يقين، برای عشق يا نفرت، برای شهامت يا دلواپسی، به طور خاص يا كلی، وجود ندارد، فقط اميدی مبهم كه ادامه دارد.
فرانتس کافکا
یادداشت ها
وقتی میگویم دیگر به سراغم نیا، فکر نکن که فراموشت کردهام،یا دیگر دوستت ندارم،نه من فقط فهمیدم
وقتی دلت با من نیست؛بودنت مشکلی را حل نمیکند ،تنها دلتنگترم میکند!
رومن گاری
خداحافظ گری کوپر
وقتی دلت با من نیست؛بودنت مشکلی را حل نمیکند ،تنها دلتنگترم میکند!
رومن گاری
خداحافظ گری کوپر