اکثریت آدمیان همچون بازتابی کمنور از حقیقتی گنگاند، بیمایه و تهی، که زندگی را نه چونان فرصتی برای شناخت، بلکه بهمثابه میدانگاهی برای لذتهای بیارزش و بازیهای پوچ میپندارند. اندیشهی والا، اگر در کسی پدیدار شود، او را به کنارهگیری از این جماعت وامیدارد،
زیرا در ازدحام، جز پژواکی از ابتذال و تکرار آنچه بیارزش است، چیزی نخواهد یافت.
انسان سطحی، چون از درک عمق ناتوان است، در ظاهر غرق میشود و در پی جلب پذیرش دیگران، خود را به انواع نمایشهای مضحک و تصنعی گرفتار میکند، بیآنکه بداند آنچه در این داد و ستد از کف میدهد، گرانبهاترین دارایی اوست: زمان...
و زمان، نه بازمیگردد و نه تکرار میشود.
کسی که جوهر فهم در او شعلهور است، به زودی درمییابد که معاشرتهای بیحاصل چیزی جز اتلاف نیروهای ذهنی نیست. او که میخواهد حقیقت را بشناسد، از حضور در محافلی که سرشار از سخنان میانتهی و باورهای دستدوم است، بیزار خواهد شد. این، نه از تکبر، بلکه از آگاهی است، چرا که او ارزش لحظههای خود را میداند و حاضر نیست آن را در تجارتی زیانبار با مردمانی که اندیشه را قربانی نمایش میکنند، واگذارد.
اما توده مردم، که خود را از این درک محروم ساختهاند، گمان میکنند که دوریگزینی ناشی از تلخی است، حال آنکه این، انتخابی است آگاهانه برای پاسداشت اندیشه.
آنان که در فرار از سکوت، خود را به هیاهوی جمع میسپارند، نه از عشق به دیگران، بلکه از ترسِ خلوتی است که آنان را با تهیدستی فکریشان روبهرو میکند.
تنهایی، برای ذهن پوچ، همچون آیینهای است که حقیقت را عیان میسازد، و از همین رو، انسانهای سطحی آن را دشمن خود میپندارند.
چه اندکاند آنان که لایق معاشرتاند!
بیشتر مردمان، نه به قصد تبادل خرد، که برای تخلیه ملال خویش گرد هم میآیند. آنان به سخن گفتن بیشتر از فهمیدن علاقه دارند، و به تصدیق بیپایه بیش از تأمل و تعمق.
چنین است که هر کس، به فراخور فهم و طبیعت خود، شیفته آن چیزی است که از جنس خویش است:
ابله، مهملات را میپسندد، عامی، عامیانهها را، و اندیشمند، جز در خلوت خویش، جایگاهی نمییابد.
آرتور شوپنهاور
در باب حکمت زندگی
ترجمهی محمد مبشری
زیرا در ازدحام، جز پژواکی از ابتذال و تکرار آنچه بیارزش است، چیزی نخواهد یافت.
انسان سطحی، چون از درک عمق ناتوان است، در ظاهر غرق میشود و در پی جلب پذیرش دیگران، خود را به انواع نمایشهای مضحک و تصنعی گرفتار میکند، بیآنکه بداند آنچه در این داد و ستد از کف میدهد، گرانبهاترین دارایی اوست: زمان...
و زمان، نه بازمیگردد و نه تکرار میشود.
کسی که جوهر فهم در او شعلهور است، به زودی درمییابد که معاشرتهای بیحاصل چیزی جز اتلاف نیروهای ذهنی نیست. او که میخواهد حقیقت را بشناسد، از حضور در محافلی که سرشار از سخنان میانتهی و باورهای دستدوم است، بیزار خواهد شد. این، نه از تکبر، بلکه از آگاهی است، چرا که او ارزش لحظههای خود را میداند و حاضر نیست آن را در تجارتی زیانبار با مردمانی که اندیشه را قربانی نمایش میکنند، واگذارد.
اما توده مردم، که خود را از این درک محروم ساختهاند، گمان میکنند که دوریگزینی ناشی از تلخی است، حال آنکه این، انتخابی است آگاهانه برای پاسداشت اندیشه.
آنان که در فرار از سکوت، خود را به هیاهوی جمع میسپارند، نه از عشق به دیگران، بلکه از ترسِ خلوتی است که آنان را با تهیدستی فکریشان روبهرو میکند.
تنهایی، برای ذهن پوچ، همچون آیینهای است که حقیقت را عیان میسازد، و از همین رو، انسانهای سطحی آن را دشمن خود میپندارند.
چه اندکاند آنان که لایق معاشرتاند!
بیشتر مردمان، نه به قصد تبادل خرد، که برای تخلیه ملال خویش گرد هم میآیند. آنان به سخن گفتن بیشتر از فهمیدن علاقه دارند، و به تصدیق بیپایه بیش از تأمل و تعمق.
چنین است که هر کس، به فراخور فهم و طبیعت خود، شیفته آن چیزی است که از جنس خویش است:
ابله، مهملات را میپسندد، عامی، عامیانهها را، و اندیشمند، جز در خلوت خویش، جایگاهی نمییابد.
آرتور شوپنهاور
در باب حکمت زندگی
ترجمهی محمد مبشری
Desert Secrets
Sufi Lounge
زیست با خویش، دشوارترین آزمون انسان است.
آدمی هرچند با نکبت میتواند جهان را تحمل کند، اما در آیینهٔ درون فرومیپاشد. هنرِ حقیقی، نه فتح بیرون، بلکه فتح درون است؛ و آنکه با خویش در آشتی نباشد، هرجا که رود، دربندی بیش نیست.
خلوت، صحنهٔ داوریایست که هیچ تماشاگری ندارد.
در آنجا یا دشمنِ خویش میشوی یا یگانه دوست خود.
عظمتِ انسان نه در هیاهوی نامها، بلکه در سکوتی است که در برابر خویش تاب میآورد. هنر زیستن با خویش، همان هنر آزادی است: رهایی از نگاهها، از قضاوتها، از نیاز به جهان.
آرامش، جز در این پیروزیِ خاموش، چهرهای دیگر ندارد.
«عظیمترین هنر، هنرِ زیستن با خویشتن است.»
میشل دو مونتنی
جستارها، کتاب نخست، فصل سیونهم
آدمی هرچند با نکبت میتواند جهان را تحمل کند، اما در آیینهٔ درون فرومیپاشد. هنرِ حقیقی، نه فتح بیرون، بلکه فتح درون است؛ و آنکه با خویش در آشتی نباشد، هرجا که رود، دربندی بیش نیست.
خلوت، صحنهٔ داوریایست که هیچ تماشاگری ندارد.
در آنجا یا دشمنِ خویش میشوی یا یگانه دوست خود.
عظمتِ انسان نه در هیاهوی نامها، بلکه در سکوتی است که در برابر خویش تاب میآورد. هنر زیستن با خویش، همان هنر آزادی است: رهایی از نگاهها، از قضاوتها، از نیاز به جهان.
آرامش، جز در این پیروزیِ خاموش، چهرهای دیگر ندارد.
«عظیمترین هنر، هنرِ زیستن با خویشتن است.»
میشل دو مونتنی
جستارها، کتاب نخست، فصل سیونهم
«گم کردن خویشتن»
وقتی اولین بار خود را کشف میکنیم، باید یاد بگیریم چگونه گاهبهگاه خود را گم کنیم، و بعد دوباره خود را بیابیم. حقیقت دارد که ما موجوداتی متفکریم. متفکر این را یک نقطهٔ ضعف میداند، که همیشه به یک شخص وابسته باشد.
فردریش ویلهلم نیچه
آواره و سایهاش، ۳۰۶
وقتی اولین بار خود را کشف میکنیم، باید یاد بگیریم چگونه گاهبهگاه خود را گم کنیم، و بعد دوباره خود را بیابیم. حقیقت دارد که ما موجوداتی متفکریم. متفکر این را یک نقطهٔ ضعف میداند، که همیشه به یک شخص وابسته باشد.
فردریش ویلهلم نیچه
آواره و سایهاش، ۳۰۶
تکنوازی تنبور شور
محسن دائی نبی
اگر گامهایت ناتواناند، باز نمان؛ چراکه سکون، زیرِلفافهٔ بندگیست. افتادن و برخاستن، والاتر از نشستن است. به بادپایان که مینگری باید باد بودن را بیاموزی؛ [گرچه بیدست و پا]. در نبردِ هستی، تنها آنکس پیروز است که از خاک برخیزد و بارِ دیگر بر خاک اُفتد، و باز برخیزد؛ تا زمین بداند، این تن، سزاوارِ ایستادگیست.
تفسیری از دیوان سعدی شیرازی
بوستان، باب نهم
تفسیری از دیوان سعدی شیرازی
بوستان، باب نهم
فهم غم دیگری فریب است؛ آنچه «غمخواری» نامیدهاند، چیزی جز خیال مبهم نیست. هرکس محکوم است که دردش را تنها به دوش کشد، زیرا طبیعت این شکنجه را نه برای تقسیم، که برای محصور کردن در درون ما نهاده است.
«هیچ دستی به زخم ما نمیرسد؛ رنجْ قلعهای است که هرکس در تنهاییِ مطلقِ خود محبوسِ آن میماند.»
غم دل دیگری را نتوان فهمید، زیرا رنج همچون خنجری است که تنها در گوشتِ خود فرومیرود. هرکس تنها شاهدِ خون خویش است و هیچ چشمِ بیگانهای توان دیدنِ بریدگی درون ما را ندارد. همدلی جز بحبوحهٔ دوری نیست؛ آنکه میپندارد رنج دیگری را فهمیده، تنها سایهای را لمس کرده است.
رنجت را دوست بدار، چون تنها دارایی راستین توست؛ که فرار از آن، فرار از خود است.
«هیچکس نمیتواند غم دلِ کس دیگر را بفهمد.»
فئودور داستایفکی
«هیچ دستی به زخم ما نمیرسد؛ رنجْ قلعهای است که هرکس در تنهاییِ مطلقِ خود محبوسِ آن میماند.»
غم دل دیگری را نتوان فهمید، زیرا رنج همچون خنجری است که تنها در گوشتِ خود فرومیرود. هرکس تنها شاهدِ خون خویش است و هیچ چشمِ بیگانهای توان دیدنِ بریدگی درون ما را ندارد. همدلی جز بحبوحهٔ دوری نیست؛ آنکه میپندارد رنج دیگری را فهمیده، تنها سایهای را لمس کرده است.
رنجت را دوست بدار، چون تنها دارایی راستین توست؛ که فرار از آن، فرار از خود است.
«هیچکس نمیتواند غم دلِ کس دیگر را بفهمد.»
فئودور داستایفکی
وقتی از معنا ساختن دست میکشی ،در واقع به بودن باز میگردی
نه به “تحلیل” کردن.
نه به “تحلیل” کردن.
زمانی که بلخی به عشق و حسرت عشاق اشاره میکند، بیان دارد که اگر جهان مانند زهر باشد، درهای عشق، دلچسب و تسلی دهنده است. او تلویحاً به کسانی که از عشق فرار میکنند هشدار میدهد که در نهایت تنها آتش عشق و فنا ماندگار و ارزشمند است. هرچند عشق سختیهایی به همراه دارد، اما در عمق آن زیبایی و خوشیهای زیادی نهفته است که در فهم نهی آن نمیگنجد. او همچنین به فراغ و تنهایی اشاره دارد که وقتی دل از غم تنگ میشود، تنها عشق است که میتواند آرامشبخش باشد. در نهایت، این توصیه تسلیخاطری عمیق است که؛ به دریای عمق وجود خود نگاه کنیم، زیرا حتی اگر ظاهراً تلخ باشد، در آن گوهرهای ارزشمندی وجود دارد.
مولانا، کلیات شمس [دیوان کبیر]
مولانا، کلیات شمس [دیوان کبیر]
هستی همواره ما را به سمتی هدایت میکند که تمامیت وجودمان را بپذیریم. ما هرکس و هرچیزی را که جنبههای فراموششدۀ وجودمان را انعکاس میدهد، به خود جلب میکنیم آنچه بر زبان میآورید و انجام میدهید، تصادفی نیست. زندگیتان را خود شما میآفرینید و در آن هیچ تصادفی وجود ندارد.
دبی فورد
دبی فورد
ما نیامده ایم تا چیزی را به خودمان اضافه کنیم
یا در رقابت با جهان کامل تر شویم.
ما آمده ایم تا فرو بریزیم
تا هرآن چه را که روی ذات مان انباشته شده،کناربزنیم.
نه نوری در دوردست،نه کمالی در اینده…
نور، در ابتدا در ما بوده ..
خاموش نشده،فقط زیر غبار رفته است
وقتی رها میکنی
وقتی نمیجنگی تا “کسی” شوی
آنچه هستی، خود را نشان می دهد :
سکوتی روشن
حظوری خالص
زیباییِ بی دلیل
و نوری که ازلی ستی
نه بدست می آید
نه از دست می رود
«فقط باید به یاد آورده شود»
یا در رقابت با جهان کامل تر شویم.
ما آمده ایم تا فرو بریزیم
تا هرآن چه را که روی ذات مان انباشته شده،کناربزنیم.
نه نوری در دوردست،نه کمالی در اینده…
نور، در ابتدا در ما بوده ..
خاموش نشده،فقط زیر غبار رفته است
وقتی رها میکنی
وقتی نمیجنگی تا “کسی” شوی
آنچه هستی، خود را نشان می دهد :
سکوتی روشن
حظوری خالص
زیباییِ بی دلیل
و نوری که ازلی ستی
نه بدست می آید
نه از دست می رود
«فقط باید به یاد آورده شود»
نیلوفر،گل سکوت و بی نیازیست
در مرداب میروید، بی آنکه گلایه کند
بی آنکه از تیرگی اطرافش بترسد.
نه برای آنکه پاک است
بلکه چون با تمام وجود به بودن وفادار است
و تو..
چقدر شبیه به اویی
در دل شرایطی قد کشیدی که آسان نبود
جایی که نور کم بود
آغوشی نبود
و گاهی حتی صدایی برای گفتگو نبود..
اما بازهم ریشه دادی و روییدی
بی صدا،بی ادعا
و این یعنی عظمت.
خودت را دوست بدار
نه چون کامل شده ای
بلکه چون در دل همان ناتمامی ها
آرام آرام به سمت روشنایی بالا آمدی…
و این یعنی بیداری .
در مرداب میروید، بی آنکه گلایه کند
بی آنکه از تیرگی اطرافش بترسد.
نه برای آنکه پاک است
بلکه چون با تمام وجود به بودن وفادار است
و تو..
چقدر شبیه به اویی
در دل شرایطی قد کشیدی که آسان نبود
جایی که نور کم بود
آغوشی نبود
و گاهی حتی صدایی برای گفتگو نبود..
اما بازهم ریشه دادی و روییدی
بی صدا،بی ادعا
و این یعنی عظمت.
خودت را دوست بدار
نه چون کامل شده ای
بلکه چون در دل همان ناتمامی ها
آرام آرام به سمت روشنایی بالا آمدی…
و این یعنی بیداری .
او توضیح داد که برای رسیدن به سکوت فرد باید خودش را رها کند و چیزهای دیگری را نگهدارد بعنوان مثال، نورخورشید یا تنفس یا با تلاش از طریق فریاد اقتدار.
کتاب یادداشت های منتشر نشده تایشا آبلار
کتاب یادداشت های منتشر نشده تایشا آبلار
Trioon I
Alva Noto & Ryuichi Sakamoto
the silence after hearing the truth you weren’t ready for
اصلاح کردن خود، اصلاح کردن تمامی جهان است.
خورشید بسادگی می درخشد، آن هیچ کسی را اصلاح نمیکند، چونکه آن می درخشد تمامی جهان لبريز از نور است.
خورشید بسادگی می درخشد، آن هیچ کسی را اصلاح نمیکند، چونکه آن می درخشد تمامی جهان لبريز از نور است.
هربار که انسانی به حقیقتی کیهانی بیدار شود، همه ی بشریت درجه ای ارتقا می یابد ..
رها کن موج های گذرا را
تو فقط بمان در مرکز خویش
بی گریز و بی طلب؛
که جهان برای حظور ناب تو دست از طوفان میکشد.
تو فقط بمان در مرکز خویش
بی گریز و بی طلب؛
که جهان برای حظور ناب تو دست از طوفان میکشد.
دعای سرخپوستان
نیایش شب هنگام
این نیایش،
دعوتی است به سکوتی عمیقتر از فکر،
و حضوری فراتر از کلمات؛
جایی که تنها چیزی که باقی میماند
“بودن” است.
کتاب سرخپوستان بزرگ می گویند
این نیایش،
دعوتی است به سکوتی عمیقتر از فکر،
و حضوری فراتر از کلمات؛
جایی که تنها چیزی که باقی میماند
“بودن” است.
کتاب سرخپوستان بزرگ می گویند