@hamonrye
آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید، غمانگیز نیست ... ؟ خیلی دلم میخواست روبروی من بنشینی تا بگویم نگاه کن آدم ها چقدر ضعیف میشوند ...
چرا فکر نمیکنند ؟ مگر آدم هر حرفی به زبانش آمد میگوید ؟ مثل بچههای لجباز روح آدم را میجَوَند تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند. نه به عشق فکر میکنند نه به گذشته ها ... و یادشان نمیآید که روزی، روزگاری گفتهاند: « دوستت دارم » !
سال بلوا
عباس معروفی
آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید، غمانگیز نیست ... ؟ خیلی دلم میخواست روبروی من بنشینی تا بگویم نگاه کن آدم ها چقدر ضعیف میشوند ...
چرا فکر نمیکنند ؟ مگر آدم هر حرفی به زبانش آمد میگوید ؟ مثل بچههای لجباز روح آدم را میجَوَند تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند. نه به عشق فکر میکنند نه به گذشته ها ... و یادشان نمیآید که روزی، روزگاری گفتهاند: « دوستت دارم » !
سال بلوا
عباس معروفی
@hamonrye
چه شادمان است آن سنگ کوچک
که تنها در جاده گشت میزند
بی اعتنا به روزگار و اضطرار ها
هرگز نمیترسد
با پوشش عناصر خاکی
جهان گذرا بر تن
و مستقل چون خورشید
به یاری دیگران یا به تنهایی
می درخشد
تن دادن به تقدیر محض
به سادگی
امیلی دیکنسون
چه شادمان است آن سنگ کوچک
که تنها در جاده گشت میزند
بی اعتنا به روزگار و اضطرار ها
هرگز نمیترسد
با پوشش عناصر خاکی
جهان گذرا بر تن
و مستقل چون خورشید
به یاری دیگران یا به تنهایی
می درخشد
تن دادن به تقدیر محض
به سادگی
امیلی دیکنسون
@hamonrye
امشب سخت غمگین است
(او با من نیست)
غمبارترین ترانهها را میسرایم امشب.
شبِ پر ستاره
آبیهای تیرهی لرزان
اخترِ دور دست
باد شبانه پیچان است
میان آسمان و آواز
غمبارترین ترانهها را میسرایم امشب
دوستش دارم و او
گاهی دوستم دارد
به شبی چون امشب
در آغوشم آرام بود.
و زیر این آسمان بیپایان
بوسیدنش کماکان بود.
دوستم دارد و من
گاهی دوستش دارم
چگونه میشود چشمان درشت
خیرهاش را دوست نداشت.
غمبارترین ترانهها را من امشب...
که ندانم که ندارماش
بیپایانِ شب را بیاو بسپایانتر
میبینم و
کلمهها چون شبنم
بر برگها مینشیند.
حال که عشقم را حفاظ نبودم
به ستارههای شب اندیشه کنم.
پذیرفتنی نیست نداشتناش
نگاهم جستوجویش میکند
دلم نیز
و او با من نیست.
همان شبی که برگها را میلرزاند
ما نیز دیگر به همان شکل نیستیم.
دیگر دوستش ندارم
و شاید دوستش دارم
عشق چنین کوتاه و
آنچه بیکرانه است
فراموشی است.
او را در آغوش میگرفتم
روحم نبودش را تن میزند.
پابلو نرودا
امشب سخت غمگین است
(او با من نیست)
غمبارترین ترانهها را میسرایم امشب.
شبِ پر ستاره
آبیهای تیرهی لرزان
اخترِ دور دست
باد شبانه پیچان است
میان آسمان و آواز
غمبارترین ترانهها را میسرایم امشب
دوستش دارم و او
گاهی دوستم دارد
به شبی چون امشب
در آغوشم آرام بود.
و زیر این آسمان بیپایان
بوسیدنش کماکان بود.
دوستم دارد و من
گاهی دوستش دارم
چگونه میشود چشمان درشت
خیرهاش را دوست نداشت.
غمبارترین ترانهها را من امشب...
که ندانم که ندارماش
بیپایانِ شب را بیاو بسپایانتر
میبینم و
کلمهها چون شبنم
بر برگها مینشیند.
حال که عشقم را حفاظ نبودم
به ستارههای شب اندیشه کنم.
پذیرفتنی نیست نداشتناش
نگاهم جستوجویش میکند
دلم نیز
و او با من نیست.
همان شبی که برگها را میلرزاند
ما نیز دیگر به همان شکل نیستیم.
دیگر دوستش ندارم
و شاید دوستش دارم
عشق چنین کوتاه و
آنچه بیکرانه است
فراموشی است.
او را در آغوش میگرفتم
روحم نبودش را تن میزند.
پابلو نرودا
@hamonrye
توصیه برای یک انسان
1.شرم غل و زنجیر است.خودت را آزاد کن.
2.نگران توانایی هایت نباش.تو از توانایی دوست داشتن برخورداری.همان کافی است.
3.با انسان های دیگر مهربان باش.در سطح جهانی آنها تو هستند.
4.تکنولوژی نوع بشر را نجات نمی دهد.انسانها نجات میدهند.
5.بخند.برازنده ی توست.
انسان ها
مت هیگ
توصیه برای یک انسان
1.شرم غل و زنجیر است.خودت را آزاد کن.
2.نگران توانایی هایت نباش.تو از توانایی دوست داشتن برخورداری.همان کافی است.
3.با انسان های دیگر مهربان باش.در سطح جهانی آنها تو هستند.
4.تکنولوژی نوع بشر را نجات نمی دهد.انسانها نجات میدهند.
5.بخند.برازنده ی توست.
انسان ها
مت هیگ
من نمیدانستم
معنی هرگز را، تو چرا باز نگشتی دیگر؟
هوشنگ ابتهاج
معنی هرگز را، تو چرا باز نگشتی دیگر؟
هوشنگ ابتهاج
تنها دروغ و مبالغه است. همهچیز مبالغه است. تنها اشتیاق است که حقیقت دارد. تنها در این مورد نمیتوان مبالغه کرد. اما حتی حقیقتِ اشتیاق بیش از آنکه در حقیقی بودنِ خودِ آن نهفته باشد در آن است که دروغین بودنِ چیزهای دیگر را بیان میکند. شاید این گفته نابخردانه بهنظر آید اما حقیقت دارد. شاید این نیز واقعاً عشق نباشد که من بگویم تو برایم از همهچیز محبوبتری.
عشق در نظرِ من آن است که تو خنجری هستی که من در درونِ خویش میچرخانم.
فرانتس کافکا
نامه به میلنا
عشق در نظرِ من آن است که تو خنجری هستی که من در درونِ خویش میچرخانم.
فرانتس کافکا
نامه به میلنا
همه ما نمیتوانیم همهچیز را درک کنیم و کمال هرگز در یک مرحله حاصل نمیگردد.
برای نیل به کمال باید ابتدا از نفهمی شروع کرد.
_کسی که زود میفهمد بدون شبهه بد میفهمد.
ابله
داستایوسکی
برای نیل به کمال باید ابتدا از نفهمی شروع کرد.
_کسی که زود میفهمد بدون شبهه بد میفهمد.
ابله
داستایوسکی
@hamonrye
فکر میکنی من دیوانهام؟!
خوب،اگر دیوانه باشم هم،تازه برای این است که به قدر احتیاجم فریاد نکشیدهام؛
همیشه توی سینهٔ من یک فریاد هست که برای کشیدن حاضر است،اما من قورتش میدهم، زیر پیراهنم قایمش میکنم..
فدریکو گارسیا لورکا
فکر میکنی من دیوانهام؟!
خوب،اگر دیوانه باشم هم،تازه برای این است که به قدر احتیاجم فریاد نکشیدهام؛
همیشه توی سینهٔ من یک فریاد هست که برای کشیدن حاضر است،اما من قورتش میدهم، زیر پیراهنم قایمش میکنم..
فدریکو گارسیا لورکا
اینبار به ته خط رسیدم.
درخود فروشده گام برمیدارم.
همچون سرباز آلمانی،در برابر تازیانه برف و کومونیستها
باپوتین های کهنه ای پر شده از روزنامه
در چنان مخمصه ای گرفتارم...
حتا بدتر.
پیروزی نزدیک بود.
پیروزی همین جا بود
جلوی آینه ام ایستاده بود
جوانتر و زیباتر
از تمام زنانی که میشناختم
خرمن موهای سرخش را شانه میکرد.
و من نگاهش میکردم
وقتی به تخت می آمد
زیباتراز همیشه بود
یازده ماه گذشت.
رفت
همشان میروند.
این بار به ته خط رسیدم
مسیر طولانی که عقب گرد میکند نمیدانم به کجا.
مردی در برابرم به زمین می افتد از رویش گام برمیدارم.
ایا او این مرد را نیز تسخیر کرده است؟!
چارلز بوکفسکی.
درخود فروشده گام برمیدارم.
همچون سرباز آلمانی،در برابر تازیانه برف و کومونیستها
باپوتین های کهنه ای پر شده از روزنامه
در چنان مخمصه ای گرفتارم...
حتا بدتر.
پیروزی نزدیک بود.
پیروزی همین جا بود
جلوی آینه ام ایستاده بود
جوانتر و زیباتر
از تمام زنانی که میشناختم
خرمن موهای سرخش را شانه میکرد.
و من نگاهش میکردم
وقتی به تخت می آمد
زیباتراز همیشه بود
یازده ماه گذشت.
رفت
همشان میروند.
این بار به ته خط رسیدم
مسیر طولانی که عقب گرد میکند نمیدانم به کجا.
مردی در برابرم به زمین می افتد از رویش گام برمیدارم.
ایا او این مرد را نیز تسخیر کرده است؟!
چارلز بوکفسکی.
eshgh-sagi-ast-az-jahanam.zip
3.3 MB
عشق سگیست از جهنم
بوکفسکی
بوکفسکی
وقتی بچه هستی برای این که پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله میکنند "اگر همه از بالای پل بپرند پایین تو هم باید بپری؟" ولی وقتی بزرگ می شوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم به حساب می آید و مردم میگویند "هی. همه دارن از روی پل می پرن پایین، تو چرا نمی پری؟"
استیوتولتز
جزء از کل
استیوتولتز
جزء از کل