وقتی که رفتی
تقریبا همه چیز را با خود بردی
شبها در برابر بطریهایی زانو میزنم
که نمیگذارند به حال خود باشم
و تو اتفاقی بودی که هرگز تکرار نخواهد شد.
چارلز بوکفسکی
سوختن در آب غرق شدن در آتش
تقریبا همه چیز را با خود بردی
شبها در برابر بطریهایی زانو میزنم
که نمیگذارند به حال خود باشم
و تو اتفاقی بودی که هرگز تکرار نخواهد شد.
چارلز بوکفسکی
سوختن در آب غرق شدن در آتش
هیچوقت احساس دلتنگی نکردهام. در یک اتاق تنها بودهام، افسرده بودهام، حالم بد بوده ولی هرگز احساس نکردم که کسی میتونه از در بیاد تو و من رو از دست دردم خلاص کنه.
توی یک مهمانی یا یک ورزشگاه که همه درحال هلهله کردناند، دلتنگی میاد سراغم.به قول ایبسن:
"قویترین آدم ها، تنهاترین آدم ها هستند."
هیچوقت فکر نکردم خب،حالا یه بلوند خوش بر و رو می آد اینجا و یه کاری میده دستم، من حالم خوب میشه نه فایده ای نداره.
عوامالناس رو که میشناسی، می گن: الان جمعه شبه، برنامت چیه؟ میخوای فقط اینجا بشینی؟ خب آره
بیرون چیزی جز حماقت نیست. آدمهای ابله با ابلهای دیگه اختلاط میکنن. بگذار خودشونو خر کنن.
برای میلیونها آدم متأسفم.
بیا یکم بنوشیم!
مصاحبهی شان پن با چارلز بوکفسکی
توی یک مهمانی یا یک ورزشگاه که همه درحال هلهله کردناند، دلتنگی میاد سراغم.به قول ایبسن:
"قویترین آدم ها، تنهاترین آدم ها هستند."
هیچوقت فکر نکردم خب،حالا یه بلوند خوش بر و رو می آد اینجا و یه کاری میده دستم، من حالم خوب میشه نه فایده ای نداره.
عوامالناس رو که میشناسی، می گن: الان جمعه شبه، برنامت چیه؟ میخوای فقط اینجا بشینی؟ خب آره
بیرون چیزی جز حماقت نیست. آدمهای ابله با ابلهای دیگه اختلاط میکنن. بگذار خودشونو خر کنن.
برای میلیونها آدم متأسفم.
بیا یکم بنوشیم!
مصاحبهی شان پن با چارلز بوکفسکی
ابتدا فكر ميكردم شايد يك اتفاق ساده باشد؛تا اينكه بعد از او هيچ اتفاق ديگری در من رخ نداد
آناگاوالدا
گريز دلپذير
آناگاوالدا
گريز دلپذير
از خواب خسته ام
به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم
چیزی شبیه بیهوشی،
برای زمان طولانی،
شاید هم از بیداری خسته ام
از این که بخوابم
و تهش بیداری باشد
کاش می شد سه سال یا شش سال
یا نه سال خوابید
و بعد بیدار شد
نشد هم...
نشد
عباس معروفی
به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم
چیزی شبیه بیهوشی،
برای زمان طولانی،
شاید هم از بیداری خسته ام
از این که بخوابم
و تهش بیداری باشد
کاش می شد سه سال یا شش سال
یا نه سال خوابید
و بعد بیدار شد
نشد هم...
نشد
عباس معروفی
ای ما و صد چو ما زپی تو خراب و مست
ما بی تو خسته ایم،تو بی ما چگونه ای
مولانا
ما بی تو خسته ایم،تو بی ما چگونه ای
مولانا
@hamonrye
خورشید را خیال نخواهم کرد
یک ذره قیل و قال نخواهم کرد
هرکار خواستی بکن اصلا تو!
من خسته ام...سوال نخواهم کرد...
سید مهدی موسوی
خورشید را خیال نخواهم کرد
یک ذره قیل و قال نخواهم کرد
هرکار خواستی بکن اصلا تو!
من خسته ام...سوال نخواهم کرد...
سید مهدی موسوی
هیچ وقت آدم ها را
با انتظار امتحان نکنید
انتظار،
آدم ها را عوض می کند...
پابلو نرودا
با انتظار امتحان نکنید
انتظار،
آدم ها را عوض می کند...
پابلو نرودا
@hamonrye
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که تویی
قصه ها می توانم کرد
احمد شاملو
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که تویی
قصه ها می توانم کرد
احمد شاملو
اینکه چند سالت است، سن نیست؛ چند سال را احساس میکنی آن سنات است.
گابریل گارسیا مارکز
گابریل گارسیا مارکز
احتیاج به ناممکن دارم
دنیا به این صورتی که هست مرا راضی نمیکند.
آلبر کامو
کالیگولا
دنیا به این صورتی که هست مرا راضی نمیکند.
آلبر کامو
کالیگولا
من پيوسته از تو گريخته ام
و به اتاقم ، کتابهايم ، دوستان ديوانه ام
و افکار ماليخوليائی ام پناه برده ام
قبول دارم که کله شق بودم
اما تو هم همواره فقط در پی اثبات سه چيز بودی :
اول آنکه در اين ارتباط بی تقصيری
دوم آنکه من مقصرم
و سوم ، با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی
فرانتس کافکا
و به اتاقم ، کتابهايم ، دوستان ديوانه ام
و افکار ماليخوليائی ام پناه برده ام
قبول دارم که کله شق بودم
اما تو هم همواره فقط در پی اثبات سه چيز بودی :
اول آنکه در اين ارتباط بی تقصيری
دوم آنکه من مقصرم
و سوم ، با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی
فرانتس کافکا
عیبی در من است،چیزی کم دارم
به قدر کافی واضح و مشخص هست
اما توضیحش مشکل است..!
فرانتس کافکا
یادداشت ها
به قدر کافی واضح و مشخص هست
اما توضیحش مشکل است..!
فرانتس کافکا
یادداشت ها
من،عزیز دلم، از تو جدا بشوم ؟
من که اینجا پشت میزم در آرزوی روی تو مشرف به مرگ هستم ؟
امروز موقعی که بیرون، توی راهروی تاریک، دستم را میشستم چنان در فکر تو دست و پا میزدم که برای آرام کردن خودم نزدیک بود در اثر تاریکی هوا به بیرون پنجره قدم بگذارم.
این است حال و روز من.
فرانتس کافکا
نامه به فلیسه
من که اینجا پشت میزم در آرزوی روی تو مشرف به مرگ هستم ؟
امروز موقعی که بیرون، توی راهروی تاریک، دستم را میشستم چنان در فکر تو دست و پا میزدم که برای آرام کردن خودم نزدیک بود در اثر تاریکی هوا به بیرون پنجره قدم بگذارم.
این است حال و روز من.
فرانتس کافکا
نامه به فلیسه
پس این پایان کار است، فلیسه، تو با سکوت خود مرا کنار میگذاری و به تمام امیدی که به تنها نوع شادمانی مقدورم در این دنیا دارم خاتمه میدهی.
ولی چرا این سکوت وحشتناک، چرا نه یک کلمه بیغل و غش؛
چرا هفتههاست آشکارا، تا این حد آشکار به من کجخلقی نشان میدهی؟
چون اگر من حتی بهکلی هم غریبه بودم قطعا تشخیص میدادی که بلاتکلیفی چنان رنجم میدهد که گاه کارم را به دیوانگی میکشاند...
طبیعت جریان خودش را طی میکند، کاری برایش نمیشود کرد، هرچه من بیشتر تو را شناختم بیشتر عاشقت شدم و هرچه تو بیشتر مرا شناختی تحملناپذیرترم دانستی..
فرانتس کافکا
نامه به فلیسه
ولی چرا این سکوت وحشتناک، چرا نه یک کلمه بیغل و غش؛
چرا هفتههاست آشکارا، تا این حد آشکار به من کجخلقی نشان میدهی؟
چون اگر من حتی بهکلی هم غریبه بودم قطعا تشخیص میدادی که بلاتکلیفی چنان رنجم میدهد که گاه کارم را به دیوانگی میکشاند...
طبیعت جریان خودش را طی میکند، کاری برایش نمیشود کرد، هرچه من بیشتر تو را شناختم بیشتر عاشقت شدم و هرچه تو بیشتر مرا شناختی تحملناپذیرترم دانستی..
فرانتس کافکا
نامه به فلیسه