راه گریزی نبود
عشق آمد و جانِ مرا
در خود گرفت و خلاص
من در تو
همچون جزیرهای خواهم زیست.
شیرکو بیکس
عشق آمد و جانِ مرا
در خود گرفت و خلاص
من در تو
همچون جزیرهای خواهم زیست.
شیرکو بیکس
نوشیدن تنها چیزی بود که مانع احساس همیشگیِ بطالت و بیمصرفی میشد. چیزهای دیگر آدم را ذره ذره میخورد و میخراشید. و هیچ چیز جالب نبود، هیچچیز. مردم ترسو و محتاط بودند، همه عینِ هم. و با خودم میگفتم، باید باقی عمرم را با این مردم نکبت سر کنم. مزخرف میگفتند و در حد گُه اسب ابله بودند. باز دخترها از دور خوب بودند، خورشید از لای لباسشان میدرخشید، از میان موهاشان. اما بلند شو برو نزدیکتر و به افکاری که مدام از دهانشان بیرون میآید گوش کن، احساس میکنی زیر تپهای را تراشیدهاند و یک مسلسل جاساز کردهاند.
قطعاً من هرگز نمیتوانستم شاد باشم....
ساندویچ ژامبون
چارلز بوکفسکی
قطعاً من هرگز نمیتوانستم شاد باشم....
ساندویچ ژامبون
چارلز بوکفسکی
Forwarded from Inner consciousness ('green)
@hamonrye
میخواهی بنشینی توی بغلم
که برایت کتاب بخوانم؟
میشود آرام بنشینی و گوش کنی؟
میشود آنقدر نفسهایت
نریزد روی گردنم؟
آه...
میشود دیگر کتاب نخوانیم؟
عباس معروفی
میخواهی بنشینی توی بغلم
که برایت کتاب بخوانم؟
میشود آرام بنشینی و گوش کنی؟
میشود آنقدر نفسهایت
نریزد روی گردنم؟
آه...
میشود دیگر کتاب نخوانیم؟
عباس معروفی
دیگر دیه گو هم با من نیست،رهایش کردم.
حالا خودم هستم با خودم
برای خود ساز مینوازم،کتاب میخوانم نقاشی میکشم این بار خودم را میکشم دست در دست خودم
راستی آیا من برای خود کافی ام؟
فریدا کالو
حالا خودم هستم با خودم
برای خود ساز مینوازم،کتاب میخوانم نقاشی میکشم این بار خودم را میکشم دست در دست خودم
راستی آیا من برای خود کافی ام؟
فریدا کالو
انگشتم را در هستی فرو میبرم
بوی پوچی میدهد
چه کسی مرا به این دام انداخته و اکنون مرا وانهاده است؟
چگونه به جهان آمدهام؟
چرا با من مشورت نشد
سورن کییرکگور
بوی پوچی میدهد
چه کسی مرا به این دام انداخته و اکنون مرا وانهاده است؟
چگونه به جهان آمدهام؟
چرا با من مشورت نشد
سورن کییرکگور
بعد از دو روز متوالی حالت تهوع داشتن،وقتی داشتم دل و روده مو بالا میاوردم خیره به چاه تاریک توالت به این نتیجه رسیدم که کافیه سر وصال داد بزنم کی میاد سیگار؟و ببینم که در عرض کم تر از پنج ثانیه هشتادو
سه تا فندک روشن جلو صورتم سبز میشه!
کافیه بگم کی میاد بریم کارامل ماکیاتو؟و ببینم که در عرض کمتر از هفت ثانیه سی و دو نفر دستگاه اسپرسو و کارامل و شیر به دست روبه روم زانو میزنن!
زندگی کیک و هویچ تئاتر نیست
که پایه کافه و شهر بازی و تماشا خانه رفتن بشه شریکش؛زندگی بالا آوردنه و اونی ک وقتی خیره شدی به کاسه توالت موهاتو جمع میکنه پیشت میمونه مواظبته و نگرانت میشه!
وگرنه که بستنی انبه و پاستیل و سرده بیا سوئیشرت منو بپوش چایی تو با چی میخوری مواظب خودت باش هوا سرده همه بلدن!
ناپیرو
پارامتر
سه تا فندک روشن جلو صورتم سبز میشه!
کافیه بگم کی میاد بریم کارامل ماکیاتو؟و ببینم که در عرض کمتر از هفت ثانیه سی و دو نفر دستگاه اسپرسو و کارامل و شیر به دست روبه روم زانو میزنن!
زندگی کیک و هویچ تئاتر نیست
که پایه کافه و شهر بازی و تماشا خانه رفتن بشه شریکش؛زندگی بالا آوردنه و اونی ک وقتی خیره شدی به کاسه توالت موهاتو جمع میکنه پیشت میمونه مواظبته و نگرانت میشه!
وگرنه که بستنی انبه و پاستیل و سرده بیا سوئیشرت منو بپوش چایی تو با چی میخوری مواظب خودت باش هوا سرده همه بلدن!
ناپیرو
پارامتر
@hamonrye
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم که مرا نمی شنوی
و من این را از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و
به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند
و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !
حسین پناهی
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم که مرا نمی شنوی
و من این را از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و
به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند
و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !
حسین پناهی
ببین چهقدر منتظر موندیم!؟ منتظر موندیم برف بیاد، آسانسور بیاد، پیش بیاد، آژانس بیاد، فردا بیاد، خواستگار بیاد، جوش بیاد، به دنیا بیاد، خوشش بیاد! خوشش بیاد ازمون! منتظر موندیم دانلود شه، شب شه، حاضر شه، پاییز شه، نرم شه، یازده شه، خشک شه، سرخ شه، پیدا شه! منتظر موندیم ببینه، بشنوه، بخنده، برسه، بگه، بفهمه، بیاد! بیاد بمونه! بره! بره گمشه! منتظر موندیم یخ بزنه، زنگ بزنه، داد بزنه، صدا بزنه، شکوفه بزنه، در بزنه، پیانو بزنه، حرف بزنه! حرف بزنه بگه چه مرگشه!؟
ببین چهقدر منتظر موندیم!؟ نکنه بگیم "کدوم غذاتون زودتر از بقیه آماده میشه!؟ همونو بدین!" نکنه زندگیمون بشه کلکسیونِ چیزای زودتر!؟ نکنه دیگه حال نداشته باشیم منتظر بمونیم!؟ نکنه دیگه برامون مهم نباشه!؟ هی سوپِ قارچ بخوریم و سالادِ فصل!؟
ناپیرو
پارامتر
ببین چهقدر منتظر موندیم!؟ نکنه بگیم "کدوم غذاتون زودتر از بقیه آماده میشه!؟ همونو بدین!" نکنه زندگیمون بشه کلکسیونِ چیزای زودتر!؟ نکنه دیگه حال نداشته باشیم منتظر بمونیم!؟ نکنه دیگه برامون مهم نباشه!؟ هی سوپِ قارچ بخوریم و سالادِ فصل!؟
ناپیرو
پارامتر
هرچه دنیا دیده تر می شوم دنیا گریز تر هم می شوم.
به من ثابت شده که تناقض هایی در شخصیت تمام افراد بشر دیده می شود و نمی توان صرفأ به ظاهری با ارزش وبا درک و شعوراعتماد کرد ..!
غرور و تعصب
جین آستن
به من ثابت شده که تناقض هایی در شخصیت تمام افراد بشر دیده می شود و نمی توان صرفأ به ظاهری با ارزش وبا درک و شعوراعتماد کرد ..!
غرور و تعصب
جین آستن
خیلی دلم میخواهد خودم را ول کنم خودم را از یاد ببرم، بخوابم، اما نمیتوانم، دارم خفه میشوم وجود از همه طرف در من نفوذ میکند از چشم ها، از دماغ، از دهن...
تهوع
ژان پل سارتر
تهوع
ژان پل سارتر
@hamonrye
هیچوقت احساس دلتنگی نکردهام. در یک اتاق تنها بودهام. تمایل به خودکشی داشتهام. افسرده بودهام. حالم بد بوده. بدتر از بد. ولی هرگز احساس نکردم که کسی میتونه از در بیاد تو و من رو از دست دردم خلاص کنه.
راحتتر بگم،دلتنگی هیچوقت آزارم نداده چون همیشه تمایل وحشتناکی به گوشهگیری داشتهام. توی یک مهمانی یا یک ورزشگاه که همه درحال هلهله کردناند، دلتنگی میاد سراغم.به قول ایبسن:
"قویترین آدم ها، تنهاترین آدم ها هستند."
هیچوقت فکر نکردم خب،حالا یه بلوند خوش بر و رو می آد اینجا و یه کاری میده دستم، من حالم خوب میشه. نه. فایده ای نداره.
عوامالناس رو که میشناسی، می گن: الان جمعه شبه، برنامت چیه؟ میخوای فقط اینجا بشینی؟ خب آره.
بیرون چیزی جز حماقت نیست. آدمهای ابله با ابلهای دیگه اختلاط میکنن. بگذار خودشونو خر کنن. من فقط شبها بیرون میرم و توی بارها قایم میشم. چون دوست ندارم قایم شم تو کارخانهها.
برای میلیونها آدم متأسفم.
ولی من تنها نیستم. خودم رو دوست دارم. خودم برای خودم بهترین شکل سرگرمیام. بیا یکم بنوشیم!
[مصاحبهی شان پن با بوکفسکی]
هیچوقت احساس دلتنگی نکردهام. در یک اتاق تنها بودهام. تمایل به خودکشی داشتهام. افسرده بودهام. حالم بد بوده. بدتر از بد. ولی هرگز احساس نکردم که کسی میتونه از در بیاد تو و من رو از دست دردم خلاص کنه.
راحتتر بگم،دلتنگی هیچوقت آزارم نداده چون همیشه تمایل وحشتناکی به گوشهگیری داشتهام. توی یک مهمانی یا یک ورزشگاه که همه درحال هلهله کردناند، دلتنگی میاد سراغم.به قول ایبسن:
"قویترین آدم ها، تنهاترین آدم ها هستند."
هیچوقت فکر نکردم خب،حالا یه بلوند خوش بر و رو می آد اینجا و یه کاری میده دستم، من حالم خوب میشه. نه. فایده ای نداره.
عوامالناس رو که میشناسی، می گن: الان جمعه شبه، برنامت چیه؟ میخوای فقط اینجا بشینی؟ خب آره.
بیرون چیزی جز حماقت نیست. آدمهای ابله با ابلهای دیگه اختلاط میکنن. بگذار خودشونو خر کنن. من فقط شبها بیرون میرم و توی بارها قایم میشم. چون دوست ندارم قایم شم تو کارخانهها.
برای میلیونها آدم متأسفم.
ولی من تنها نیستم. خودم رو دوست دارم. خودم برای خودم بهترین شکل سرگرمیام. بیا یکم بنوشیم!
[مصاحبهی شان پن با بوکفسکی]
عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند، بی آنکه بخواهی،می برندت تا
قعر خاطراتی که برای فراموشیشان تاپای غرور جنگیدی.
آنا گاوالد گریز دلپذیر
قعر خاطراتی که برای فراموشیشان تاپای غرور جنگیدی.
آنا گاوالد گریز دلپذیر
من با استعداد بودم، یعنی هستم. بعضی وقتها به دستانم نگاه میکردم و فکر میکردم که من میتوانستم پیانیست بزرگی یا چیزی مثل آن شوم. ولی دستانم چه کرده اند؟ چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند... من دستان و ذهنم را به هدر داده ام.
چارلز بوکفسکی
چارلز بوکفسکی
سبب اصلی تنهاییام این است که نمیدانم جزئی از کدام داستان خواهم بود. گویا میبایست جزئی از داستانی میشدم، اما مثل برگی از آن جدا افتادم
اورهان پاموک
اورهان پاموک
احساس بیهودگی میکردم
و اگر بخواهم رُک حرف بزنم حالم از همه چیز بههم میخورد.
نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا.
همهمان فقط ول میگشتیم و منتظر مرگ بودیم.
عامه پسند
چارلز بوکفسکی
و اگر بخواهم رُک حرف بزنم حالم از همه چیز بههم میخورد.
نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا.
همهمان فقط ول میگشتیم و منتظر مرگ بودیم.
عامه پسند
چارلز بوکفسکی
من پيوسته از تو گريخته ام
و به اتاقم ، کتابهايم ، دوستان ديوانه ام
و افکار ماليخوليائی ام پناه برده ام
قبول دارم که کله شق بودم
اما تو هم همواره فقط در پی اثبات سه چيز بودی :
اول آنکه در اين ارتباط بی تقصيری
دوم آنکه من مقصرم
و سوم ، با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی
فرانتس کافکا
و به اتاقم ، کتابهايم ، دوستان ديوانه ام
و افکار ماليخوليائی ام پناه برده ام
قبول دارم که کله شق بودم
اما تو هم همواره فقط در پی اثبات سه چيز بودی :
اول آنکه در اين ارتباط بی تقصيری
دوم آنکه من مقصرم
و سوم ، با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی
فرانتس کافکا
به دانشگاه شهر رفتم،
جایی که تنها تجاوزی که میتوانستم
روندش را ببینم
کاری بود که آنها با فکرت میکردند...
چارلز بوکفسکی
جایی که تنها تجاوزی که میتوانستم
روندش را ببینم
کاری بود که آنها با فکرت میکردند...
چارلز بوکفسکی
آخرین ماه های زندگی ام که به انتظار مرگ میگذرد به نظرم طولانی تر از تمام عمرم میرسد.قبلا هیچگاه نمیتوانستم مثل حالا با گذشت آهسته زمان کنار بیایم.
پیش از این وقتی انتظار قطار را میکشیدم یا سرجلسه ی امتحان بودم یک ربع ساعت برایم حکم ابدیت بود ولی حالا میتوانم تمام شب بی حرکت روی تخت دراز بکشم و با بی اعتنایی کامل به این فکر کنم که فردا شب هم شبی به همین درازی و بی فروغی خواهم داشت و پس فردا هم
داستان ملال انگیز
آنتون چخوف
پیش از این وقتی انتظار قطار را میکشیدم یا سرجلسه ی امتحان بودم یک ربع ساعت برایم حکم ابدیت بود ولی حالا میتوانم تمام شب بی حرکت روی تخت دراز بکشم و با بی اعتنایی کامل به این فکر کنم که فردا شب هم شبی به همین درازی و بی فروغی خواهم داشت و پس فردا هم
داستان ملال انگیز
آنتون چخوف