@hamonrye
تو در مورد دلتنگی واقعی چیزی نمیدانی..
چون این تنها زمانی اتفاق می افتد که
کسی را بیشتر از خودت دوست داشته باشی!
من او را دوست داشتم
آنا گاوالدا
تو در مورد دلتنگی واقعی چیزی نمیدانی..
چون این تنها زمانی اتفاق می افتد که
کسی را بیشتر از خودت دوست داشته باشی!
من او را دوست داشتم
آنا گاوالدا
تهوع آور است بشریت در هر چیزی اغراق میکند
در قهرمانهایش، دشمنهایش، اهمیت دادن هايش...
مرده شور نژاد بشر را ببرند،
حالا
حالم بهتر شد..
چارلزبوکفسکی
در قهرمانهایش، دشمنهایش، اهمیت دادن هايش...
مرده شور نژاد بشر را ببرند،
حالا
حالم بهتر شد..
چارلزبوکفسکی
دلتنگی
خیابان شلوغی ست
که تو در میانه اش ایستاده باشی،
ببینی می آیند،
ببینی می روند،
و تو هم چنان ایستاده باشی!
علیرضا روشن
خیابان شلوغی ست
که تو در میانه اش ایستاده باشی،
ببینی می آیند،
ببینی می روند،
و تو هم چنان ایستاده باشی!
علیرضا روشن
-تو به عشق واقعی اعتقاد داری؟
از ایده اش خوشم میاد!
اینکه یک نفر
یه جایی
تا ابد
واسه تو ساخته شده
کافه فلوره (café de felore)
ژان مارک وله
از ایده اش خوشم میاد!
اینکه یک نفر
یه جایی
تا ابد
واسه تو ساخته شده
کافه فلوره (café de felore)
ژان مارک وله
@hamonrye
-تو دیگر برای بار دوم از پشت بام پرت نخواهی شد.هرچیزی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افتد.
من پس از تو
جوجو مویز
-تو دیگر برای بار دوم از پشت بام پرت نخواهی شد.هرچیزی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افتد.
من پس از تو
جوجو مویز
پس تو هم گاهی از اینکه نمیشود فکر را به قالب کلمه درآورد افسرده میشوی!
چنین اندوهی نجیبانه است..
آدمهای کودن همیشه از چیزی که میگویند رضایت دارند و همیشه هم بیش از حد لزوم حرف میزنند.
داستایوفسکی
جوان خام
چنین اندوهی نجیبانه است..
آدمهای کودن همیشه از چیزی که میگویند رضایت دارند و همیشه هم بیش از حد لزوم حرف میزنند.
داستایوفسکی
جوان خام
میفهمید چقدر سخت است که سکوت کنید و هیچی نگویید، در حالی که ذره ذره وجودتان میخواهد منفجر شود؟
تمام راه فرودگاه تا آنجا را داشتم با خودم تمرین میکردم که چیزی نگویم. اما واقعا داشتم میمردم. ویل سر تکان داد. سرانجام وقتی توانستم حرفی بزنم صدایم بریده بریده و بی رمق بود جملهای که به زبان آوردم تنها حرف خوبی بود که میتوانستم بزنم:
دلم برایت تنگ شده بود!
من پیش از تو
جوجو مویس
تمام راه فرودگاه تا آنجا را داشتم با خودم تمرین میکردم که چیزی نگویم. اما واقعا داشتم میمردم. ویل سر تکان داد. سرانجام وقتی توانستم حرفی بزنم صدایم بریده بریده و بی رمق بود جملهای که به زبان آوردم تنها حرف خوبی بود که میتوانستم بزنم:
دلم برایت تنگ شده بود!
من پیش از تو
جوجو مویس
راه گریزی نبود
عشق آمد و جانِ مرا
در خود گرفت و خلاص
من در تو
همچون جزیرهای خواهم زیست.
شیرکو بیکس
عشق آمد و جانِ مرا
در خود گرفت و خلاص
من در تو
همچون جزیرهای خواهم زیست.
شیرکو بیکس
نوشیدن تنها چیزی بود که مانع احساس همیشگیِ بطالت و بیمصرفی میشد. چیزهای دیگر آدم را ذره ذره میخورد و میخراشید. و هیچ چیز جالب نبود، هیچچیز. مردم ترسو و محتاط بودند، همه عینِ هم. و با خودم میگفتم، باید باقی عمرم را با این مردم نکبت سر کنم. مزخرف میگفتند و در حد گُه اسب ابله بودند. باز دخترها از دور خوب بودند، خورشید از لای لباسشان میدرخشید، از میان موهاشان. اما بلند شو برو نزدیکتر و به افکاری که مدام از دهانشان بیرون میآید گوش کن، احساس میکنی زیر تپهای را تراشیدهاند و یک مسلسل جاساز کردهاند.
قطعاً من هرگز نمیتوانستم شاد باشم....
ساندویچ ژامبون
چارلز بوکفسکی
قطعاً من هرگز نمیتوانستم شاد باشم....
ساندویچ ژامبون
چارلز بوکفسکی
Forwarded from Inner consciousness ('green)
@hamonrye
میخواهی بنشینی توی بغلم
که برایت کتاب بخوانم؟
میشود آرام بنشینی و گوش کنی؟
میشود آنقدر نفسهایت
نریزد روی گردنم؟
آه...
میشود دیگر کتاب نخوانیم؟
عباس معروفی
میخواهی بنشینی توی بغلم
که برایت کتاب بخوانم؟
میشود آرام بنشینی و گوش کنی؟
میشود آنقدر نفسهایت
نریزد روی گردنم؟
آه...
میشود دیگر کتاب نخوانیم؟
عباس معروفی
دیگر دیه گو هم با من نیست،رهایش کردم.
حالا خودم هستم با خودم
برای خود ساز مینوازم،کتاب میخوانم نقاشی میکشم این بار خودم را میکشم دست در دست خودم
راستی آیا من برای خود کافی ام؟
فریدا کالو
حالا خودم هستم با خودم
برای خود ساز مینوازم،کتاب میخوانم نقاشی میکشم این بار خودم را میکشم دست در دست خودم
راستی آیا من برای خود کافی ام؟
فریدا کالو
انگشتم را در هستی فرو میبرم
بوی پوچی میدهد
چه کسی مرا به این دام انداخته و اکنون مرا وانهاده است؟
چگونه به جهان آمدهام؟
چرا با من مشورت نشد
سورن کییرکگور
بوی پوچی میدهد
چه کسی مرا به این دام انداخته و اکنون مرا وانهاده است؟
چگونه به جهان آمدهام؟
چرا با من مشورت نشد
سورن کییرکگور
بعد از دو روز متوالی حالت تهوع داشتن،وقتی داشتم دل و روده مو بالا میاوردم خیره به چاه تاریک توالت به این نتیجه رسیدم که کافیه سر وصال داد بزنم کی میاد سیگار؟و ببینم که در عرض کم تر از پنج ثانیه هشتادو
سه تا فندک روشن جلو صورتم سبز میشه!
کافیه بگم کی میاد بریم کارامل ماکیاتو؟و ببینم که در عرض کمتر از هفت ثانیه سی و دو نفر دستگاه اسپرسو و کارامل و شیر به دست روبه روم زانو میزنن!
زندگی کیک و هویچ تئاتر نیست
که پایه کافه و شهر بازی و تماشا خانه رفتن بشه شریکش؛زندگی بالا آوردنه و اونی ک وقتی خیره شدی به کاسه توالت موهاتو جمع میکنه پیشت میمونه مواظبته و نگرانت میشه!
وگرنه که بستنی انبه و پاستیل و سرده بیا سوئیشرت منو بپوش چایی تو با چی میخوری مواظب خودت باش هوا سرده همه بلدن!
ناپیرو
پارامتر
سه تا فندک روشن جلو صورتم سبز میشه!
کافیه بگم کی میاد بریم کارامل ماکیاتو؟و ببینم که در عرض کمتر از هفت ثانیه سی و دو نفر دستگاه اسپرسو و کارامل و شیر به دست روبه روم زانو میزنن!
زندگی کیک و هویچ تئاتر نیست
که پایه کافه و شهر بازی و تماشا خانه رفتن بشه شریکش؛زندگی بالا آوردنه و اونی ک وقتی خیره شدی به کاسه توالت موهاتو جمع میکنه پیشت میمونه مواظبته و نگرانت میشه!
وگرنه که بستنی انبه و پاستیل و سرده بیا سوئیشرت منو بپوش چایی تو با چی میخوری مواظب خودت باش هوا سرده همه بلدن!
ناپیرو
پارامتر
@hamonrye
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم که مرا نمی شنوی
و من این را از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و
به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند
و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !
حسین پناهی
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم که مرا نمی شنوی
و من این را از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و
به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند
و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !
حسین پناهی
ببین چهقدر منتظر موندیم!؟ منتظر موندیم برف بیاد، آسانسور بیاد، پیش بیاد، آژانس بیاد، فردا بیاد، خواستگار بیاد، جوش بیاد، به دنیا بیاد، خوشش بیاد! خوشش بیاد ازمون! منتظر موندیم دانلود شه، شب شه، حاضر شه، پاییز شه، نرم شه، یازده شه، خشک شه، سرخ شه، پیدا شه! منتظر موندیم ببینه، بشنوه، بخنده، برسه، بگه، بفهمه، بیاد! بیاد بمونه! بره! بره گمشه! منتظر موندیم یخ بزنه، زنگ بزنه، داد بزنه، صدا بزنه، شکوفه بزنه، در بزنه، پیانو بزنه، حرف بزنه! حرف بزنه بگه چه مرگشه!؟
ببین چهقدر منتظر موندیم!؟ نکنه بگیم "کدوم غذاتون زودتر از بقیه آماده میشه!؟ همونو بدین!" نکنه زندگیمون بشه کلکسیونِ چیزای زودتر!؟ نکنه دیگه حال نداشته باشیم منتظر بمونیم!؟ نکنه دیگه برامون مهم نباشه!؟ هی سوپِ قارچ بخوریم و سالادِ فصل!؟
ناپیرو
پارامتر
ببین چهقدر منتظر موندیم!؟ نکنه بگیم "کدوم غذاتون زودتر از بقیه آماده میشه!؟ همونو بدین!" نکنه زندگیمون بشه کلکسیونِ چیزای زودتر!؟ نکنه دیگه حال نداشته باشیم منتظر بمونیم!؟ نکنه دیگه برامون مهم نباشه!؟ هی سوپِ قارچ بخوریم و سالادِ فصل!؟
ناپیرو
پارامتر
هرچه دنیا دیده تر می شوم دنیا گریز تر هم می شوم.
به من ثابت شده که تناقض هایی در شخصیت تمام افراد بشر دیده می شود و نمی توان صرفأ به ظاهری با ارزش وبا درک و شعوراعتماد کرد ..!
غرور و تعصب
جین آستن
به من ثابت شده که تناقض هایی در شخصیت تمام افراد بشر دیده می شود و نمی توان صرفأ به ظاهری با ارزش وبا درک و شعوراعتماد کرد ..!
غرور و تعصب
جین آستن
خیلی دلم میخواهد خودم را ول کنم خودم را از یاد ببرم، بخوابم، اما نمیتوانم، دارم خفه میشوم وجود از همه طرف در من نفوذ میکند از چشم ها، از دماغ، از دهن...
تهوع
ژان پل سارتر
تهوع
ژان پل سارتر
@hamonrye
هیچوقت احساس دلتنگی نکردهام. در یک اتاق تنها بودهام. تمایل به خودکشی داشتهام. افسرده بودهام. حالم بد بوده. بدتر از بد. ولی هرگز احساس نکردم که کسی میتونه از در بیاد تو و من رو از دست دردم خلاص کنه.
راحتتر بگم،دلتنگی هیچوقت آزارم نداده چون همیشه تمایل وحشتناکی به گوشهگیری داشتهام. توی یک مهمانی یا یک ورزشگاه که همه درحال هلهله کردناند، دلتنگی میاد سراغم.به قول ایبسن:
"قویترین آدم ها، تنهاترین آدم ها هستند."
هیچوقت فکر نکردم خب،حالا یه بلوند خوش بر و رو می آد اینجا و یه کاری میده دستم، من حالم خوب میشه. نه. فایده ای نداره.
عوامالناس رو که میشناسی، می گن: الان جمعه شبه، برنامت چیه؟ میخوای فقط اینجا بشینی؟ خب آره.
بیرون چیزی جز حماقت نیست. آدمهای ابله با ابلهای دیگه اختلاط میکنن. بگذار خودشونو خر کنن. من فقط شبها بیرون میرم و توی بارها قایم میشم. چون دوست ندارم قایم شم تو کارخانهها.
برای میلیونها آدم متأسفم.
ولی من تنها نیستم. خودم رو دوست دارم. خودم برای خودم بهترین شکل سرگرمیام. بیا یکم بنوشیم!
[مصاحبهی شان پن با بوکفسکی]
هیچوقت احساس دلتنگی نکردهام. در یک اتاق تنها بودهام. تمایل به خودکشی داشتهام. افسرده بودهام. حالم بد بوده. بدتر از بد. ولی هرگز احساس نکردم که کسی میتونه از در بیاد تو و من رو از دست دردم خلاص کنه.
راحتتر بگم،دلتنگی هیچوقت آزارم نداده چون همیشه تمایل وحشتناکی به گوشهگیری داشتهام. توی یک مهمانی یا یک ورزشگاه که همه درحال هلهله کردناند، دلتنگی میاد سراغم.به قول ایبسن:
"قویترین آدم ها، تنهاترین آدم ها هستند."
هیچوقت فکر نکردم خب،حالا یه بلوند خوش بر و رو می آد اینجا و یه کاری میده دستم، من حالم خوب میشه. نه. فایده ای نداره.
عوامالناس رو که میشناسی، می گن: الان جمعه شبه، برنامت چیه؟ میخوای فقط اینجا بشینی؟ خب آره.
بیرون چیزی جز حماقت نیست. آدمهای ابله با ابلهای دیگه اختلاط میکنن. بگذار خودشونو خر کنن. من فقط شبها بیرون میرم و توی بارها قایم میشم. چون دوست ندارم قایم شم تو کارخانهها.
برای میلیونها آدم متأسفم.
ولی من تنها نیستم. خودم رو دوست دارم. خودم برای خودم بهترین شکل سرگرمیام. بیا یکم بنوشیم!
[مصاحبهی شان پن با بوکفسکی]