حتی شب هم به اندازه کافی شب نیست.
به همین دلیل هیچگاه وقت کافی در اختیار انسان نیست، چون جادهها طولانی هستند و گمراه شدن هم آسان، حتی زمانی پیش میآید که آدم به وحشت میافتد و آرزو میکند حتی بدون اجبار و وسوسهای خاص به عقب فرار کند آرزوئی که بعدها شدیداً سرزنش بار میآورد و چه بیشتر، موقعی که بنا باشد ناگهان بوسهای از دوستداشتنیترین لبها دریافت کند
فرانتس کافکا
نامه به فلیسه
به همین دلیل هیچگاه وقت کافی در اختیار انسان نیست، چون جادهها طولانی هستند و گمراه شدن هم آسان، حتی زمانی پیش میآید که آدم به وحشت میافتد و آرزو میکند حتی بدون اجبار و وسوسهای خاص به عقب فرار کند آرزوئی که بعدها شدیداً سرزنش بار میآورد و چه بیشتر، موقعی که بنا باشد ناگهان بوسهای از دوستداشتنیترین لبها دریافت کند
فرانتس کافکا
نامه به فلیسه
ناگهان با میل شدیدی به مُردن و با حالتی ریشخند آمیز اندیشید. گاهی صبحها تنهایی به همین نحو به سراغش میآمد، تنهاییِ بد، همان که خردت میکند و نه آن که یاری ات دهد تا نفس بکشی. به طرف چرخ و قرقره خم شد، طناب را گرفت، پل را پایین برد، به اطاق برگشت تا صورتش را بتراشد. مثل هر روز صبح با تعجب در آئینه به چهره خود نگریست و با تمسخر به خود گفت: «من این را نخواسته بودم!» دیگر به کسی نامه نمینوشت، از کسی نامه برایش نمیرسید، کسی را نمیشناخت، از دیگران بُریده بود، مثل هر وقت که بیهوده بکوشی تا از خودت ببری ...
رومن گارى
{رومن گاری نویسنده فیلمنامهنویس کارگردان خلبان در جنگ جهانی دوم و دیپلمات فرانسوی بود.
در دسامبر ۱۹۸۰ بعد از مرگ همسرش در سال ۱۹۷۹ با شلیک گلولهایی به زندگی خود خاتمه داد.
وی در یادداشتی که از خود به جای گذاشته اینطور نوشته است:
دلیل این کارم به خاطر همسرم نبود دیگر کاری نداشتم.}
رومن گارى
{رومن گاری نویسنده فیلمنامهنویس کارگردان خلبان در جنگ جهانی دوم و دیپلمات فرانسوی بود.
در دسامبر ۱۹۸۰ بعد از مرگ همسرش در سال ۱۹۷۹ با شلیک گلولهایی به زندگی خود خاتمه داد.
وی در یادداشتی که از خود به جای گذاشته اینطور نوشته است:
دلیل این کارم به خاطر همسرم نبود دیگر کاری نداشتم.}
آدمهای حوصله سربر لعنتی، همه زمین را پر کرده اند و آدمهای لعنتی حوصله سر بر بیشتری تولید میکنند. چه نمایش وحشتناکی. زمین با این موجودات اشغال شده است.
چارلزبوکفسکی
چارلزبوکفسکی
@hamonrye
هردو در بیم و هراس از یکدگر
تلخکام و ناسپاس از یکدگر
عشقشان،سودای محکومانه ای
وصلشان،رویای مشکوکانه ای
هردو در بیم و هراس از یکدگر
تلخکام و ناسپاس از یکدگر
عشقشان،سودای محکومانه ای
وصلشان،رویای مشکوکانه ای
فرار کن از من
فرار کن که وحشیانه گرفتارت شدم
فرار کن از این آفتابی که
تا تو نتابی
از زمین میترسد !
فرار کن به امن آغوشم
من نگهبان جهانی هستم
که تو دهخدای شاعرانش بودی
مهسا طلوع
فرار کن که وحشیانه گرفتارت شدم
فرار کن از این آفتابی که
تا تو نتابی
از زمین میترسد !
فرار کن به امن آغوشم
من نگهبان جهانی هستم
که تو دهخدای شاعرانش بودی
مهسا طلوع
هر کس که دو سوم از اوقات شبانه روز به خودش تعلق نداشته باشد،برده است.تفاوتی نمیکند که دولتمرد
بازرگان،یا دانشمند باشد.
نیچه
بازرگان،یا دانشمند باشد.
نیچه
@hamonrye
تو در مورد دلتنگی واقعی چیزی نمیدانی..
چون این تنها زمانی اتفاق می افتد که
کسی را بیشتر از خودت دوست داشته باشی!
من او را دوست داشتم
آنا گاوالدا
تو در مورد دلتنگی واقعی چیزی نمیدانی..
چون این تنها زمانی اتفاق می افتد که
کسی را بیشتر از خودت دوست داشته باشی!
من او را دوست داشتم
آنا گاوالدا
تهوع آور است بشریت در هر چیزی اغراق میکند
در قهرمانهایش، دشمنهایش، اهمیت دادن هايش...
مرده شور نژاد بشر را ببرند،
حالا
حالم بهتر شد..
چارلزبوکفسکی
در قهرمانهایش، دشمنهایش، اهمیت دادن هايش...
مرده شور نژاد بشر را ببرند،
حالا
حالم بهتر شد..
چارلزبوکفسکی
دلتنگی
خیابان شلوغی ست
که تو در میانه اش ایستاده باشی،
ببینی می آیند،
ببینی می روند،
و تو هم چنان ایستاده باشی!
علیرضا روشن
خیابان شلوغی ست
که تو در میانه اش ایستاده باشی،
ببینی می آیند،
ببینی می روند،
و تو هم چنان ایستاده باشی!
علیرضا روشن
-تو به عشق واقعی اعتقاد داری؟
از ایده اش خوشم میاد!
اینکه یک نفر
یه جایی
تا ابد
واسه تو ساخته شده
کافه فلوره (café de felore)
ژان مارک وله
از ایده اش خوشم میاد!
اینکه یک نفر
یه جایی
تا ابد
واسه تو ساخته شده
کافه فلوره (café de felore)
ژان مارک وله
@hamonrye
-تو دیگر برای بار دوم از پشت بام پرت نخواهی شد.هرچیزی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افتد.
من پس از تو
جوجو مویز
-تو دیگر برای بار دوم از پشت بام پرت نخواهی شد.هرچیزی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افتد.
من پس از تو
جوجو مویز
پس تو هم گاهی از اینکه نمیشود فکر را به قالب کلمه درآورد افسرده میشوی!
چنین اندوهی نجیبانه است..
آدمهای کودن همیشه از چیزی که میگویند رضایت دارند و همیشه هم بیش از حد لزوم حرف میزنند.
داستایوفسکی
جوان خام
چنین اندوهی نجیبانه است..
آدمهای کودن همیشه از چیزی که میگویند رضایت دارند و همیشه هم بیش از حد لزوم حرف میزنند.
داستایوفسکی
جوان خام
میفهمید چقدر سخت است که سکوت کنید و هیچی نگویید، در حالی که ذره ذره وجودتان میخواهد منفجر شود؟
تمام راه فرودگاه تا آنجا را داشتم با خودم تمرین میکردم که چیزی نگویم. اما واقعا داشتم میمردم. ویل سر تکان داد. سرانجام وقتی توانستم حرفی بزنم صدایم بریده بریده و بی رمق بود جملهای که به زبان آوردم تنها حرف خوبی بود که میتوانستم بزنم:
دلم برایت تنگ شده بود!
من پیش از تو
جوجو مویس
تمام راه فرودگاه تا آنجا را داشتم با خودم تمرین میکردم که چیزی نگویم. اما واقعا داشتم میمردم. ویل سر تکان داد. سرانجام وقتی توانستم حرفی بزنم صدایم بریده بریده و بی رمق بود جملهای که به زبان آوردم تنها حرف خوبی بود که میتوانستم بزنم:
دلم برایت تنگ شده بود!
من پیش از تو
جوجو مویس
راه گریزی نبود
عشق آمد و جانِ مرا
در خود گرفت و خلاص
من در تو
همچون جزیرهای خواهم زیست.
شیرکو بیکس
عشق آمد و جانِ مرا
در خود گرفت و خلاص
من در تو
همچون جزیرهای خواهم زیست.
شیرکو بیکس
نوشیدن تنها چیزی بود که مانع احساس همیشگیِ بطالت و بیمصرفی میشد. چیزهای دیگر آدم را ذره ذره میخورد و میخراشید. و هیچ چیز جالب نبود، هیچچیز. مردم ترسو و محتاط بودند، همه عینِ هم. و با خودم میگفتم، باید باقی عمرم را با این مردم نکبت سر کنم. مزخرف میگفتند و در حد گُه اسب ابله بودند. باز دخترها از دور خوب بودند، خورشید از لای لباسشان میدرخشید، از میان موهاشان. اما بلند شو برو نزدیکتر و به افکاری که مدام از دهانشان بیرون میآید گوش کن، احساس میکنی زیر تپهای را تراشیدهاند و یک مسلسل جاساز کردهاند.
قطعاً من هرگز نمیتوانستم شاد باشم....
ساندویچ ژامبون
چارلز بوکفسکی
قطعاً من هرگز نمیتوانستم شاد باشم....
ساندویچ ژامبون
چارلز بوکفسکی
Forwarded from Inner consciousness ('green)
@hamonrye
میخواهی بنشینی توی بغلم
که برایت کتاب بخوانم؟
میشود آرام بنشینی و گوش کنی؟
میشود آنقدر نفسهایت
نریزد روی گردنم؟
آه...
میشود دیگر کتاب نخوانیم؟
عباس معروفی
میخواهی بنشینی توی بغلم
که برایت کتاب بخوانم؟
میشود آرام بنشینی و گوش کنی؟
میشود آنقدر نفسهایت
نریزد روی گردنم؟
آه...
میشود دیگر کتاب نخوانیم؟
عباس معروفی
دیگر دیه گو هم با من نیست،رهایش کردم.
حالا خودم هستم با خودم
برای خود ساز مینوازم،کتاب میخوانم نقاشی میکشم این بار خودم را میکشم دست در دست خودم
راستی آیا من برای خود کافی ام؟
فریدا کالو
حالا خودم هستم با خودم
برای خود ساز مینوازم،کتاب میخوانم نقاشی میکشم این بار خودم را میکشم دست در دست خودم
راستی آیا من برای خود کافی ام؟
فریدا کالو
انگشتم را در هستی فرو میبرم
بوی پوچی میدهد
چه کسی مرا به این دام انداخته و اکنون مرا وانهاده است؟
چگونه به جهان آمدهام؟
چرا با من مشورت نشد
سورن کییرکگور
بوی پوچی میدهد
چه کسی مرا به این دام انداخته و اکنون مرا وانهاده است؟
چگونه به جهان آمدهام؟
چرا با من مشورت نشد
سورن کییرکگور
بعد از دو روز متوالی حالت تهوع داشتن،وقتی داشتم دل و روده مو بالا میاوردم خیره به چاه تاریک توالت به این نتیجه رسیدم که کافیه سر وصال داد بزنم کی میاد سیگار؟و ببینم که در عرض کم تر از پنج ثانیه هشتادو
سه تا فندک روشن جلو صورتم سبز میشه!
کافیه بگم کی میاد بریم کارامل ماکیاتو؟و ببینم که در عرض کمتر از هفت ثانیه سی و دو نفر دستگاه اسپرسو و کارامل و شیر به دست روبه روم زانو میزنن!
زندگی کیک و هویچ تئاتر نیست
که پایه کافه و شهر بازی و تماشا خانه رفتن بشه شریکش؛زندگی بالا آوردنه و اونی ک وقتی خیره شدی به کاسه توالت موهاتو جمع میکنه پیشت میمونه مواظبته و نگرانت میشه!
وگرنه که بستنی انبه و پاستیل و سرده بیا سوئیشرت منو بپوش چایی تو با چی میخوری مواظب خودت باش هوا سرده همه بلدن!
ناپیرو
پارامتر
سه تا فندک روشن جلو صورتم سبز میشه!
کافیه بگم کی میاد بریم کارامل ماکیاتو؟و ببینم که در عرض کمتر از هفت ثانیه سی و دو نفر دستگاه اسپرسو و کارامل و شیر به دست روبه روم زانو میزنن!
زندگی کیک و هویچ تئاتر نیست
که پایه کافه و شهر بازی و تماشا خانه رفتن بشه شریکش؛زندگی بالا آوردنه و اونی ک وقتی خیره شدی به کاسه توالت موهاتو جمع میکنه پیشت میمونه مواظبته و نگرانت میشه!
وگرنه که بستنی انبه و پاستیل و سرده بیا سوئیشرت منو بپوش چایی تو با چی میخوری مواظب خودت باش هوا سرده همه بلدن!
ناپیرو
پارامتر