-گاهی فکر میکنم مهم ترین حرفهای من همان حرفهایی است که حوصله ندارم بگویم. احتمالا به این دلیل که آدمها اغلب برای اینکه حرف مهمی بزنند باید تمرکز کنند و من هیچوقت نتوانسته ام روی چیزی تمرکز کنم.
عشق و چیزهای دیگر
مصطفی منسور
عشق و چیزهای دیگر
مصطفی منسور
باید باور کنیم تنهایی تلخ ترین بلای بودن نیست
چیز های بدتری هم هست
روزهای خسته ای که در خلوت خانه پیر میشوی و سال هایی که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه،تازه پی میبریم که تنهایی تلخ ترین بلای بودن نیست
چیز های بدتری هم هست
دیر آمدن ،دیر آمدن
چارلز بوکفسکی
چیز های بدتری هم هست
روزهای خسته ای که در خلوت خانه پیر میشوی و سال هایی که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه،تازه پی میبریم که تنهایی تلخ ترین بلای بودن نیست
چیز های بدتری هم هست
دیر آمدن ،دیر آمدن
چارلز بوکفسکی
تمام راه، به تو فکر میکردم.
تمام راه،راهه کمی نبود...!
منیره حسینی
تمام راه،راهه کمی نبود...!
منیره حسینی
@hamonrye
انتظار سخت است،فراموش كردن هم سخت است
اما اين كه نداني بايد فراموش كني يا انتظار بكشي؛ازهمه سخت تر است!
پائولوكوئيلو
انتظار سخت است،فراموش كردن هم سخت است
اما اين كه نداني بايد فراموش كني يا انتظار بكشي؛ازهمه سخت تر است!
پائولوكوئيلو
یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه هیچ اتفاق خوبی بعد از ساعت دو شب نمیفته، وقتی ساعت به دو نزدیک شد فقط باید خوابید!
من حدس می زنم بعد از ساعت دو شب یه هورمونی تو بدن ترشح میشه که من اسمش رو گذاشتم هورمون اصل كاري
وقتي ترشح ميشه يه هو تصميم ميگيري
بگی بهش دوست دارم، یا اینکه بگی دلم واست تنگ شده، کاری که هیچ وقت نمی تونی ساعت هفت صبح انجام بدی!
واسه همین تلاش کردم شب ها قبل ساعت دو بخوابم تا درگیر این هورمون اصل کاری نشم.
آنتارکتیکا
هشتاد و نه درجه
من حدس می زنم بعد از ساعت دو شب یه هورمونی تو بدن ترشح میشه که من اسمش رو گذاشتم هورمون اصل كاري
وقتي ترشح ميشه يه هو تصميم ميگيري
بگی بهش دوست دارم، یا اینکه بگی دلم واست تنگ شده، کاری که هیچ وقت نمی تونی ساعت هفت صبح انجام بدی!
واسه همین تلاش کردم شب ها قبل ساعت دو بخوابم تا درگیر این هورمون اصل کاری نشم.
آنتارکتیکا
هشتاد و نه درجه
مردم باید گشنه و محتاج و بی سواد و خرافی بمانند،
تا مطیع ما باشند...
هیچ می دانید ما بیشتر به گدا احتیاج داریم تا گدا به ما؟!
چون ما باید تصدیق بدهیم،اعانه جمع کنیم،
غصه خوری بکنیم تا نمایش داده باشیم...
و بعلاوه وجدان خودمان را راحت بکنیم...
حاجی آقا
صادق هدایت
تا مطیع ما باشند...
هیچ می دانید ما بیشتر به گدا احتیاج داریم تا گدا به ما؟!
چون ما باید تصدیق بدهیم،اعانه جمع کنیم،
غصه خوری بکنیم تا نمایش داده باشیم...
و بعلاوه وجدان خودمان را راحت بکنیم...
حاجی آقا
صادق هدایت
دست در دست هم پاریس را زیر پا گذاشتیم. از تروکادرو تا جزیره ی سیته در امتداد رود سن رفتیم. عصر فوق العاده ای بود. هوا گرم بود و نور ملایم. خورشید خیال غروب کردن نداشت. مثل دو توریست بودیم: بی خیال، شگفت زده. کت ها روی شانه و انگشت ها گره خورده در یکدیگر. شهرم را دوباره کشف می کردم. همه چیز رنگی از خیال داشت. نه این زندگی زندگی واقعی بود و نه آن جا پاریس واقعی. تازه فهمیده بودم خوشبخت که باشی، زندگی چه حال و هوایی دارد...
آنا گاوالدا
آنا گاوالدا
راز موفقیت در این اجتماع این است یقین داشته باشیم همه تقریبا به یک اندازه بی شعورند اما جوری وانمود کنیم که انگار هرکدام از آنها بیشتر از دیگری میفهمد!
@hamonrye
وودی الن
@hamonrye
وودی الن
احساس می کنم دارم تاوانی را می پردازم؛
تاوانِ قانع نبودن به آن بخش از با تو بودن
ارنستو ساباتو
تونل
@hamonrye
تاوانِ قانع نبودن به آن بخش از با تو بودن
ارنستو ساباتو
تونل
@hamonrye
وجود خويش را آنطور كه هست بپذير و بدان كه تو تنها در مقابل خودت و خداى خودت مسئول هستى نه در مقابل افكار و عقايد كسانى كه فكر ميكنند از تو بهتر ميدانند..
@hamonrye
@hamonrye
من دلبستگی نداشتم.
به هیچ چیز دلبستگی نداشتم. هیچ چیز هم نمیدانستم.
حتی نمیدانستم چطور باید فرار کنم. بقیه دست کم حساب کار دستشان آمده بود که چطور زندگی کنند.
آنها ظاهراً چیزی را فهمیده بودند که من نفهمیده بودم.
شاید چیزی در من کم بود. احتمالش وجود داشت. اغلب احساس میکردم پستتر از دیگرانم، یا شهروند درجه دوام.
فقط دلم میخواست از همهشان فاصله بگیرم. اما جایی برای رفتن نداشتم.
احساس میکردم دلم میخواهد پنج سال تخت بخوابم ولی این جماعت نمیگذاشتند.
ساندویچ ژامبون
چارلز بوکوفسکی
@Hamonrye
به هیچ چیز دلبستگی نداشتم. هیچ چیز هم نمیدانستم.
حتی نمیدانستم چطور باید فرار کنم. بقیه دست کم حساب کار دستشان آمده بود که چطور زندگی کنند.
آنها ظاهراً چیزی را فهمیده بودند که من نفهمیده بودم.
شاید چیزی در من کم بود. احتمالش وجود داشت. اغلب احساس میکردم پستتر از دیگرانم، یا شهروند درجه دوام.
فقط دلم میخواست از همهشان فاصله بگیرم. اما جایی برای رفتن نداشتم.
احساس میکردم دلم میخواهد پنج سال تخت بخوابم ولی این جماعت نمیگذاشتند.
ساندویچ ژامبون
چارلز بوکوفسکی
@Hamonrye
مذهبها و بعضی از فلسفهها سعیشان این است که از ماها یک مشت مجرم و گناهکار بتراشند.
@hamonrye
خزه هربرلوپوریه
@hamonrye
خزه هربرلوپوریه
عاشقش بودم. عشق در نگاه اول بود و در نگاه آخر و در هر نگاهی در این میان…
@hamonrye
لولیتا
ولادیمیر ناباکوف
@hamonrye
لولیتا
ولادیمیر ناباکوف
هر چه انسان تر باشيم زخمها عميق تر خواهند بود . هر چه بيشتر دوست بداريم بيشتر غصه خواهيم داشت . بيشتر فراق خواهيم کشيد و تنهایی هايمان بيشتر خواهد شد . شادی ها لحظه ای و گذرا هستند
شايد خاطرات بعضی از آنها تا ابد در ياد بماند اما رنجها داستانش فرق مي کند تا عمق وجود آدم رخنه مي کند و ما هر روز با آنها زندگی ميکنيم .. انگار که اين خاصيت انسان بودن است ... !
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
اوریانا فالاچی
شايد خاطرات بعضی از آنها تا ابد در ياد بماند اما رنجها داستانش فرق مي کند تا عمق وجود آدم رخنه مي کند و ما هر روز با آنها زندگی ميکنيم .. انگار که اين خاصيت انسان بودن است ... !
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
اوریانا فالاچی
تقریبا صبح است. توکاها روی کابل تلفن منتظرند و من امروز ساندویچ فراموش شدهی دیروز را میخورم.
صبح آرام روز جمعه، یک لنگه کفشم
یک گوشهی اتاق راست ایستاده
و لنگهی دیگر به پهلو افتاده است.
بله، بعضی زندگیها برای هدر دادن
آفریده شدهاند...
چارلز بوكفسكى
آدمكش ها
صبح آرام روز جمعه، یک لنگه کفشم
یک گوشهی اتاق راست ایستاده
و لنگهی دیگر به پهلو افتاده است.
بله، بعضی زندگیها برای هدر دادن
آفریده شدهاند...
چارلز بوكفسكى
آدمكش ها
@hamonrye
اینکه دیگران ما را آدم حساب نکنند یک چیز است، اما اینکه ما خودمان را آدم
حساب نکنیم یک چیز دیگر است!
کلیدر
محمود دولت آبادی
اینکه دیگران ما را آدم حساب نکنند یک چیز است، اما اینکه ما خودمان را آدم
حساب نکنیم یک چیز دیگر است!
کلیدر
محمود دولت آبادی
@hamonrye
همیشه کسانی هستند که در نهایت دلتنگی نمیتوانیم آنها را در آغوش بگیریم،
بدترین اتفاق شاید همین باشد.
همیشه کسانی هستند که در نهایت دلتنگی نمیتوانیم آنها را در آغوش بگیریم،
بدترین اتفاق شاید همین باشد.
@hamonrye
تابوت اگر دو مرده را جا میداشت
من آنجا میبودم
کنارِ تو
افسوس
ما بندگانِ ناگزیریم
اما
حالا که هجران، مقدر و سرنوشتِ آدمیست
این درخت که اینک تکیهگاهِ توست
امروز منم
این درخت که امروز منم
فردا تابوتت
بمانی درختت میشوم
بمیری تابوتت
علیرضا روشن
تابوت اگر دو مرده را جا میداشت
من آنجا میبودم
کنارِ تو
افسوس
ما بندگانِ ناگزیریم
اما
حالا که هجران، مقدر و سرنوشتِ آدمیست
این درخت که اینک تکیهگاهِ توست
امروز منم
این درخت که امروز منم
فردا تابوتت
بمانی درختت میشوم
بمیری تابوتت
علیرضا روشن
ما امروزی ها هیچ چیز از خود نداریم؛ فقط با پُر کردن و انباشتن خودمان از دانش، ادیان، فلسفه ها، هنرها، رسوم و اعصار بیگانه چون دایره المعارف متحرک چیزی قابل اعتنا می شویم!
به هر حال تمام ارزش دایره المعارف ها در محتوای آنهاست نه بر عناوین نوشته شده بر روی آنها یا جلد و پوست آنها..
و بنابراین تمام فرهنگ مدرن اساساً درونی است و صحّاف روی کتاب چیزی شبیه این نوشته است: «دستورالعمل فرهنگ درونی برای وحشیان بیرونی!»...
@hamonrye
سودمندی و ناسودمندی تاریخ برای زندگي
فریدریش نیچه
به هر حال تمام ارزش دایره المعارف ها در محتوای آنهاست نه بر عناوین نوشته شده بر روی آنها یا جلد و پوست آنها..
و بنابراین تمام فرهنگ مدرن اساساً درونی است و صحّاف روی کتاب چیزی شبیه این نوشته است: «دستورالعمل فرهنگ درونی برای وحشیان بیرونی!»...
@hamonrye
سودمندی و ناسودمندی تاریخ برای زندگي
فریدریش نیچه