Inner consciousness
1.12K subscribers
25 photos
23 videos
11 files
4 links
شاید که عشق، شکل جهان را عوض کند






☀️


ناشناس ميتوني با من گفتگو كني:

https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-907619-SllpJcs
Download Telegram
هنوز نمرده بودم..
ولی داشتم به سرعت می گندیدم.
کی تو این وضعیت نبود ؟
همه مان مسافر این کشتی سوراخ هستیم و دلمان هم خوش است که زنده ایم!

چارلزبوکفسکی
از خواب خسته ام به چيزي بيشتر از خواب نياز دارم چيزي شبيه بيهوشي براي زمان طولاني شايد هم از بيداري خسته ام از اين كه بخوابم تهش بيداري باشد،كاش ميشد سه سال يا شش سال يا نه سال خوابيد بعد بيدار شد.. نشد هم نشد

عباس معروفي
@hamonrye

اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن ستاره بیندازد و با خودش بگوید:"گل من یک جایی میان آن ستاره هاست"،اما اگر بره گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره ها پتی کنند و خاموش بشوند.یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟

آنتوان دوسنت اگزوپه ری
شازده کوچولو
منو بفهم!
من مثل یه دنیای عادی نیستم
دیوونگی‌های خودمو دارم
من توو یه بُعد دیگه زندگی میکنم و
وقتی برای چیزای بی‌ارزش ندارم.

چارلزبوکفسکی
@hamonrye
بايد باور كرد ضروري نبودم! دوست داشتم ضروري باشم. دلم ميخواست براي كسي يا چيزي ضروري باشم نبودم

ژان پل سارتر
كلمات
@hamonrye

با خودم گفتم مُرده بودن شبیه
زن تووی آهنگ چه حسی دارد؟
با خودت فکر می‌کنی : چیزهای زیبای دنیا آخر سر خیلی هم خوب نیستند نه؟
می‌خواهم مُرده بمانم‌.
فکر کردم احتمالا همچین حسی دارد

پاتریک مک کیب
شاگرد قصاب
@hamonrye

‌‎گاه گاهی که دلم می گیرد،
‌‎به خودم‌ می گویم؛
‌‎در دیاری که پر از دیوار است
‌‎به کجا باید رفت؟
‌‎به که باید پیوست؟
‌‎به که باید دل بست؟

سهراب سپهرى
@hamonrye

من دل‌بستگی نداشتم.
به هیچ چیز دل‌بستگی نداشتم. هیچ چیز هم نمی‌دانستم.
حتی نمی‌دانستم چطور باید فرار کنم. بقیه دست کم حساب کار دستشان آمده بود که چطور زندگی کنند.
آن‌ها ظاهراً چیزی را فهمیده بودند که من نفهمیده بودم.
شاید چیزی در من کم بود. احتمالش وجود داشت. اغلب احساس می‌کردم پست‌تر از دیگرانم، یا شهروند درجه دوام.
فقط دلم می‌خواست از همه‌شان فاصله بگیرم. اما جایی برای رفتن نداشتم.
احساس می‌کردم دلم می‌خواهد پنج سال تخت بخوابم ولی این جماعت نمی‌گذاشتند.

ساندویچ ژامبون
چارلز بوكفسكي
@hamonrye
سرم مدام خالی می‌شد
تا اینکه عاقبت
خالی و سبک بر شانه‌هایم نشسته بود.
و من این حجم خالی را
با تمام وجودم درک می‌کردم.
من از نوک پا تا سرم احساس خلأ می‌کردم.


کنوت هامسون
@hamonrye

من میخواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟

ماهی سیاه کوچولو
صمد بهرنگی
@hamonrye

نه می توانیم بمیریم،
نه میتوانیم زندگی کنیم.
نه میتوانیم همدیگر را ببینیم
نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم.
به تنگنای عجیبی افتاده ایم!

ژان پل سارتر
گوشه نشینان آلتونا
دلم می خواهد پا شوم بروم، بروم
به جایی که در آن براستی در جای
خودم باشم، جایی که با آن جور
در بیایم، اما جای من هیچ کجا
نیست؛ من زیادی هستم.

تهوع
-ژان پل سارتر

@Hamonrye
@hamonrye

حقیقت از بین نخواهد رفت، اما پدرِ زندگی را ممکن است درآورد !

جنایت و مکافات
فئودور داستایوفسکی
@hamonrye
نکبت و خستگی و بیزاری سرتاپایم را گرفته. دیگر بیش از این ممکن نیست. به همین مناسبت نه حوصله شکایت و چس ناله دارم و نه می توانم خود را گول بزنم و نه غیرت خودکشی دارم، فقط یک جور محکومیت قی آلودی است که در محیط گند بی شرم مادرقحبه ای باید طی کنم. همه چیز بن بست است و راه گریزی هم نیست.

نامه به محمدعلی جمالزاده
صادق هدایت
@hamonrye
اینجا آدم درست بسیار کم است. واقعا هیچ کس نیست که قابل احترام باشد ... نمیدانم متوجه شده اید که انسان در عصر ما اهل راه راست نیست؟
همه می خواهند از راه کج به جایی برسند.

فئودورداستایوفسکی
ابله
@hamonrye

دست های تو
تصمیمم بود
باید می گرفتم و
دور می شدم.

شمس لنگرودی
@hamonrye

آیا بهتر نبود که می‌رفت و در قبر خود می‌خوابید و می‌گذاشت رویش خاک بریزند ؟! بدونِ وحشت، از خدا می‌پرسید که : آیا واقعاً خیال می‌کند مخلوقاتش از آهن درست شده‌اند که بتوانند این همه درد و بدبختی را تاب بیاورند ؟!

صد سال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز
بزرگترین دشمن دانایی، جهالت نیست بلکه توهم دانستن است.
استفان هاوکینگ
یا حق! دو سه ساعت دیگر سال نو خواهد شد. البته نه برای من برای دیگران. اگر هر کسی بگوید سال به سال دریغ از پارسال من باید بگویم: روز به روز دریغ از دیروز! حتی جای دریغ و تأسف هم باقی نمانده. احمقانه تر از آنست
@hamonrye
صادق هدایت
@hamonrye

– موضوع این است: فرض کن زن داری و زنت را هم دوست داری و عاشق زن دیگر می شوی…
+ معذرت می خواهم، از اینجا دیگر هیچ حرفت را نمی فهمم، مثل این است که… این حرف تو برای من درست به همان اندازه عجیب و نامفهوم است که فرض کن وقتی اینجا خوب سیر شدیم از کنار دکان نانوایی که رد می شویم، یک نان قندی بدزدیم !!

آنا‌ کارنینا
لئون تولستوی