پروردگارا؛ وقتی مرا برکت میدهی لطفاً
خانواده و دوستانم را فراموش نکن.
من دوست دارم همهی ما برنده شویم
خانواده و دوستانم را فراموش نکن.
من دوست دارم همهی ما برنده شویم
❤5
شاید به جرئت بتونم بگم
از بهترین لحظات زندگی یه آدم
اون لحظه ایه که تو صحن و سرای آقا امام رضا علیه السلام داره نفس میکشه ..
رنگ و جلای فرشای فیروزهایِ اینجا چشمارو جلا میده و نورِ این فرشا تو آسمونِ آبیِ خدا منعکس میشن ..
مگه داریم ازینجا بهتر؟ ازینجا آروم تر؟ از اینجا روح بخش تر؟
شما همراهِ این یه قطعه فرش ؛ گلدونای چیده شده تو صحن و سرا رو + صدای نقاره خونه + نسیمِ رافت + تلفیقی از همه جور آدم + آرامشِ محض رو تصور کن >>>>>>>>
از بهترین لحظات زندگی یه آدم
اون لحظه ایه که تو صحن و سرای آقا امام رضا علیه السلام داره نفس میکشه ..
رنگ و جلای فرشای فیروزهایِ اینجا چشمارو جلا میده و نورِ این فرشا تو آسمونِ آبیِ خدا منعکس میشن ..
مگه داریم ازینجا بهتر؟ ازینجا آروم تر؟ از اینجا روح بخش تر؟
شما همراهِ این یه قطعه فرش ؛ گلدونای چیده شده تو صحن و سرا رو + صدای نقاره خونه + نسیمِ رافت + تلفیقی از همه جور آدم + آرامشِ محض رو تصور کن >>>>>>>>
❤7😍1
یک جایی باید کنار دعای عرفه بنویسند
خواندن دعا به بیماران قلبی توصیه نمیشود
یا بگویند دست کم ترجمهاش را نخوانید.
یا حداقل شما چه کار دارید این دعا را
از چه کسی نقل کردهاند؟
یک جایی باید کنار دعای عرفه بنویسند
ممکن است جانتان در آید:))))
مخصوصا کنار آن فراز که مرد بالای کوه
وقتی میخواهد خدا را صدا کند میگوید:
ای گیرنده دستهای ابراهیم
از بریدن سر فرزندش...❤️🩹
خواندن دعا به بیماران قلبی توصیه نمیشود
یا بگویند دست کم ترجمهاش را نخوانید.
یا حداقل شما چه کار دارید این دعا را
از چه کسی نقل کردهاند؟
یک جایی باید کنار دعای عرفه بنویسند
ممکن است جانتان در آید:))))
مخصوصا کنار آن فراز که مرد بالای کوه
وقتی میخواهد خدا را صدا کند میگوید:
ای گیرنده دستهای ابراهیم
از بریدن سر فرزندش...❤️🩹
❤8
ولی راستش رو بخوای،
لازم بود اون تلخی رو تجربه کنیم.
لازم بود تو ذوقمون بخوره،
لازم بود از نوک قلهای که با
خیال و اعتماد ساختیم، پرت شیم پایین…
تا بفهمیم که آدمها میتونن تغییر کنن،
یهو، یهجوری که انگار هیچوقت اون آدمی که توی خاطر ما موندن نبودن اصلاً.
لازم بود نزدیکترینها، غریبهترین بشن
تا بفهمیم نزدیکی همیشه
نشونهی امن بودن نیست،
که گاهی کسی کنارت میشینه،
ولی توی دلش کیلومترها ازت دوره.
لازم بود بفهمیم “اعتماد” هدیه نیست، انتخاب نیست،
یه چیزیه که باید آخرین برگ بازی باشه،
نه اولین.
و شاید مهمتر از همهی اینا،
لازم بود بفهمیم ما هم دیگه اون آدم سادهی قبل نیستیم.
با همین ضربهها، با همین فهمیدنها،
عوض شدیم.
قویتر؟ شاید.
دقیقتر؟ حتماً.
اما چیزی توی ما برای همیشه تغییر کرد…
و اون چیز، همون نقطهایه که ازش رشد میکنیم. ✨
لازم بود اون تلخی رو تجربه کنیم.
لازم بود تو ذوقمون بخوره،
لازم بود از نوک قلهای که با
خیال و اعتماد ساختیم، پرت شیم پایین…
تا بفهمیم که آدمها میتونن تغییر کنن،
یهو، یهجوری که انگار هیچوقت اون آدمی که توی خاطر ما موندن نبودن اصلاً.
لازم بود نزدیکترینها، غریبهترین بشن
تا بفهمیم نزدیکی همیشه
نشونهی امن بودن نیست،
که گاهی کسی کنارت میشینه،
ولی توی دلش کیلومترها ازت دوره.
لازم بود بفهمیم “اعتماد” هدیه نیست، انتخاب نیست،
یه چیزیه که باید آخرین برگ بازی باشه،
نه اولین.
و شاید مهمتر از همهی اینا،
لازم بود بفهمیم ما هم دیگه اون آدم سادهی قبل نیستیم.
با همین ضربهها، با همین فهمیدنها،
عوض شدیم.
قویتر؟ شاید.
دقیقتر؟ حتماً.
اما چیزی توی ما برای همیشه تغییر کرد…
و اون چیز، همون نقطهایه که ازش رشد میکنیم. ✨
❤2💔2
فکر میکنم تصور صحنه ی عاشورا دیگه دور از ذهن نیست،میشه دونه به دونه اش رو تو ذهن به یاد آورد…
از سری که به بدن نبود، از پیراهنی که به تن نبود،از غریب گیر آوردن و از هل هله کردن موقع جون دادن انسانی،از اربا اربا،از سر شکافته،از پیکری سوخته
دیگه دور از ذهن نیست روضه ی “غریب گیر آوردنت،با هرچی بود زدنت”
و قرآنی که روزی بر سر نیزه بود و امروز در آتش و دود
ما چطور هنوز از این غم نمردیم؟
از سری که به بدن نبود، از پیراهنی که به تن نبود،از غریب گیر آوردن و از هل هله کردن موقع جون دادن انسانی،از اربا اربا،از سر شکافته،از پیکری سوخته
دیگه دور از ذهن نیست روضه ی “غریب گیر آوردنت،با هرچی بود زدنت”
و قرآنی که روزی بر سر نیزه بود و امروز در آتش و دود
ما چطور هنوز از این غم نمردیم؟
💔3