بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
. #قسمت_پایانی
«دردسرهای خط پدافندی»
مصطفی تازه رسیده بود تو سنگر و داشت نفسی تازه می کرد که صدای انفجاری سنگر رو لرزوند.
با صدای انفجار، تلفنو چک کردم . نگاه نگران مصطفی نشون می داد که منتظر خبر من هستش . با سکوت و قیافه در هم من دستش اومد که چی شده . آه بلندی کشید . دلم براش سوخت .تازه برگشته بود و هوا خیلی گرم بود . تو گرمای بالای پنجاه تیر ماه زیر حرارت آفتاب ، عبارتِ "تو بشین پای بی سیم "شیرین ترین جمله ای بود که تو اون لحظه می شد شنید . نیش مصطفی تا بناگوش باز شد . چشم رئیس به گوشم ...
مشکل دیگه ای که بچه ها روخیلی اذیت میکرد پشه بود. شب که می شد دیگه کسی از دست پشه ها در امان نبود.موقعی که میخواستیم بخوابیم کلی پماد ضد پشه به خودمون می زدیم . تو اون هوای گرم تمام دکمه های لباس، حتی سر آستینها را میبستیم . جوراب میپوشیدیم و شلوارها را * گتر میکردیم اما با همه این تدبیر ،خواب راحتی نداشتیم .
اگر عراقیها بعضی اوقات می اومدن سراغ ما،لشکر پشه ها هر شب از ما پذیرایی می کردن بدون حتی یک لحظه وقت تلف کردن.
دردسر دیگه ای که فقط یک بار پیش اومد ولی همون یک بار برا هفت پشتمون بس بود دیر رسیدن غذا بود .به علت داشتن گوشت و گرمای هوا ناهار اون روز باعث مسموم شدن تعدادی از نیروها شد که در هوای گرم و با امکانات رفاهی و درمانی کم، حسابی بچه ها اذیت شدند.

و اما حادثه پایانی :
روزهای آخر پدافندی بود. قرار بود خطو تحویل بدیم .نزدیک به یک ماه می شد که بچه ها اونجا بودن. چندتا از بچه ها مجبور شدن وارد میدون مین بشن. ناگهان پای یکی از بچه ها گیر کرد به سیم تله *مین والمری و انفجار شدید .....

* مین والمری یا مین جهنده یکی از خطرناکترین مینهایی هست که ابتدا حدود نیم متر به بالا پرتاب میشه و بعد منفجر میشه. برای همین اثر تخریبی بالایی داره .معمولا به این مین سیم نازکی وصل میشه که به راحتی دیده نمیشه و با گیر کردن اسلحه یا پای افراد سیم کشیده میشه و چاشنی مین عمل میکنه
* گتر : انداختن کش و جمع کردن پاچه شلوار برای پوشیدن پوتین
قسمت بعد عملیات #والفجر_هشت
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
#گروهان_روح_الله
@hamidraz
Forwarded from .
پیام #بی_سسیم_چی
توجبهه رفاقت نبود، فقط جون بود که برا هم میدادن
بعد از مدت کوتاهی که تهران بودم دوباره برگشتم جبهه . چون زمزمه عملیات بود.به محض رسیدن به دوکوهه، همراه گردان انصار الرسول عازم اردوگاه کرخه شدیم و آموزشها و آمادگی های جسمانی برای عملیات شروع شد. به عنوان نیروی آزاد رفتم چادر فرماندهی گروهان شهادت و قرارشد موقع عملیات، مثل عملیات بدر بی سیم چی حسن باشم. حسن که تازه پای مجروحش خوب شده بود هنوز به جبهه برنگشته بود . قرار بود عقد کنه .به محض این که عقد کرد سریع اومد اردوگاه که کارها عقب نیفته .بچه ها که دلشون برای حسن تنگ شده بود، حسابی ازش استقبال کردند.این رابطه خوب و صمیمی بین اکثر فرمانده ها و نیروهاشون برقرار بود.حسن خودش بسیجی بود و آشنایی اش با این جمع جالب بود. تو عملیات خیبر تو گردان ابوذر به عنوان یک بسیجی معمولی میره عملیات.اونجا خیلی شجاعت نشون میده به طوری که وقتی از یک محوری عقب نشینی می شده،از تو کانال با عراقی ها جنگ نارنجک می کرده .بچه ها با اصرار، می برنش عقب .جنگ نارنجک معنی اش اینه که خیلی به دشمن نزدیک هستی و احتمال هر حادثه ای از جمله اسارت زیاد هست. دیگه از اون به بعد به کادر فرماندهی گردان اضافه میشه و موندگار جبهه میشه. با اومدنش شور و هیجان در بچه ها زیاد شد و همه با انگیزه بالا فعالیت می کردند که برای عملیات سریعتر حاضر بشن . ولی یک روز یک حادثه معادلات کار رو کمی به هم زد . رفته بودیم صبحگاه، کل گروهان به صورت دشت بان (به صورت عرضی و با فاصله از هم ) می دوییدیم . از یک تپه کوتاه بالا می رفتیم و دوباره برمیگشتیم سرجامون. چند بار این کارو تکرار کردیم که فرمان ایست داده شد. حسن گفت: همه در یک خط منظم بایستید، با فاصله یک دست. بعد خودش نشست سر ستون و سلاحش را مسلح کرد و گفت: درست و منظم بایستید. حالت نشونه گیری گرفت و گفت میخوام شلیک کنم . من نفر چهارم یا پنجم بودم . این حرف حسن رو فقط یک تذکر معلم به شاگرد حساب کردم. چون اخلاق حسن را می دونستم فکر کردم برای ترسوندن و منظم کردن بچه ها میگه شلیک میکنم.در همین فکرها بودم که با صدای شلیک تیر از جا پریدم. لحظه ای بعد نفر دوم ستون که یک نوجوان حدود پانزده ساله بود نقش زمین شد. سریع رفتم بالای سرش .دیگه حواسم به هیچی نبود. نفهمیدم آمبولانس چطور در اون مدت کوتاه رسید اونجا .......
#ادامه_دارد
#آماده_سازی_عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#اردوگاه_کرخه
@hamidraz
Forwarded from .
هفته بسیج بر طلایه داران جهاد و شهادت مبارک باد
#قسمت_دوم
در خلال کارهایی که برای آماده سازی عملیات انجام می دادیم دراوقات فراغت بازی هم می کردیم. یه روز که فوتبال بازی میکردیم یکی از بچه ها سهواً به جای توپ پای منو زد. اونن موقع گرم بازی بودیم و نفهمیدم که چی شده. اما بازی که تموم شد، تازه متوجه شدم چه بلایی سرم اومده . تمام پای چپم از زیر زانو دچار خون مردگی و ورم شدید شده بود. رفتم بهداری لشگر ، دکتر نبود و پزشکیار به جای استفاده از یخ، پماد داد و گفت: هر شب با آب داغ ماساژ بده.یعنی دقیقاً خلاف توصیه پزشکی که اون موقع خودم هم بلد نبودم. به سختی راه می رفتم و از همه کارها معاف شدم.هر شب مکافات داشتیم برای آب گرم .قرار بود قبل از اینکه در کتری چایی بریزند،یک مقدار آب برای پای من نگه دارند. ولی معمولا یادشون می رفت ومجبور می شدم پامو با چایی بشورم . این کار بیشتر ضرر داشت تا نفع و وضع پامو بدتر میکرد. امتحانات دانشگاه نزدیک بود و تعداد بچه هایِ دانشجویِ گردان ما ازهمه گردانها بیشتر بود. برای همین، فرماندهی گردان موافقت کرد که برای امتحان به تهران بریم . جواد گفت: شما برین. هر وقت عملیات نزدیک بود تلفن می زنم که بیاید. موقعی که برای امتحان به تهران رفتیم، پام هنوز خوب نشده بود و به شدت لنگ میزدم.مونده بودم میرم خونه، چی بگم . از شانس بدم موقعی که رسیدم سرکوچه، مادرم دم درخونه وایستاده بود . همه ی راه رفتنمو، در اون 50 متردید.هر چه زور زدم درست راه برم نشد که نشد.پام خیلی درد می گرفت موقع راه رفتن. تا رسیدم به خونه مادرم گفت: چی شده؟ سکوت کردم ولی پشت سرهم سوال میکرد که چی شده؟ تیر خورده به پات؟مجروح شدی؟ چرا هیچی به ما نگفتی؟چرا جواد چیزی نگفت؟ و...؟ گفتم چیزی نیست. زود خوب میشه . نه می خواستم دروغ بگم نه می تونستم راستشو بگم . چون اونوقت خیلی ناراحت میشدند.فکر میکردم اگر بفهمند در فوتبال پام آسیب دیده اجازه نمیدن برگردم. توضیح ریز به ریز مسائل جبهه و اینکه بازی و تفریح جزئی از اون هست برای من که حتی در گفتن خاطرات معمولی هم کوتاهی می کردم کار سختی بود . در روزهای باقی مونده مشغول درس خوندن شدم. ولی هنوز امتحانات شروع نشده بود جواد خبر داد که زود بیاید عملیات نزدیکه . فوری با بچه هایی که از قبل قرار رفتن گذاشته بودیم، تماس گرفتم و آماده رفتن شدیم.اون موقع رفتن به جبهه برای بچه ها سخت بود، چون همه تا نزدیک امتحانهای ترم درس خونده بودن و حالا درست سر امتحانها باید می رفتند.در عین حال همه خوشحال بودند که بعد از ده ماه، دوباره برای عملیات به جبهه می رون. با قطار راهی دوکوهه شدیم. حمید صالحی-حسن کریمیان-محسن فیض-مسعود رحمانی-علی بلورچی-سعید امیری مقدم و... از دوکوهه بی وسیله و با هزارمکافات رفتیم اردوگاه کرخه. وقتی رسیدیم اردوگاه، دیدیم هیچکس نیست . همه چادرها رو جمع کرده بودن . ما بودیم و محوطه خالی گردان ....
#ادامه_دارد
#آماده_سازی_عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from .
شهیدان محسن فیض /مسعود رحمانی /حسن کریمیان/ منصورکاظمی
ایستگاه راه آهن تهران قبل از عزیمت به جبهه
#قسمت_سوم
پرس و جو کردیم و گفتن احتمالا گردان ما رفته سمت اردوگاه کارون
دوباره با زحمت زیاد خودمونو رسوندیم سر جاده اصلی .از پل کرخه رد شدیم تعدادمون زیاد بود ،باید یه جوری وسیله گیر می آوردیم وحدود 220 کیلومتر دیگه می رفتیم تا وسط جاده اهواز-خرمشهر
تازه اونجا هم باید جای گردان رو پیدا می کردیم. از طرفی مطمئن نبودیم که اونجا باشند. دل تو دلمون نبود . از روز عملیات با خبر نبودیم و می ترسیدیم کلا از عملیات جا بمونیم.هی به خودم می گفتم کاش زودتر اومده بودیم. چون جواد چند روز زودتر خبر داده بود
و ما به دلیل اینکه همه با هم باشیم دیر راه افتادیم. شانس آوردیم یه اتوبوس به تورمون خورد . همه سوارشدیم . از اندیمشک تا اهواز 150 کیلومتر بود . وسطهای راه ، اتوبوس ایستاد. چند دقیقه گذشت و ماشین هیچ حرکتی نکرد. دهن به دهن پیچید که تو جاده ترافیک شده. پیاده شدم ، فهمیدم راه بندون شدیدتر از این حرفهاست و چند ساعته که جاده بسته شده .حدس زدیم که بچه های گردان هم باید تو راه بندون گیر کرده باشند و چون اتوبوس اصلا نمی تونست حرکت کنه، پیاده شدیم و لا به لای ماشینها راه افتادیم ، به امید پیدا کردن گردان. از طرفی حجم ترافیک قابل تشخیص نبود و نمیدونستیم کی به انتهای ستون ترافیک می رسیم.
بعد از مدتی پیاده روی عاقبت بچه های گردانو پیدا کردیم . ولی هر چه انتظار کشیدیم جاده باز نشد.همه حسابی کلافه شده بودند، کاری هم نمی شد کرد.نه میشد پیاده رفت نه ماشینها حرکت می کردند.
ماشینهای سبک همه انداخته بودند تو خاکی و می رفتن. ولی اونا هم از یک جایی گیر کردند و نمی تونستن جلوتر برن .بعد از چند ساعت خبر اومد که یک تریلی با یک اتوبوس درست روی یک پل هم سطح جاده، شاخ به شاخ شدن. چون محل تصادف روی پل بود ماشینها نمی تونستن از کنارشون رد بشن. از دو طرف 5، یعنی مجموعاً 10 کیلو متر راه بندون شده بود و تمام این مسافت یا نیرو بود یا مهمات. وضعیت خطرناکی بود و هر لحظه ممکن بود هواپیماهای عراقی سر برسند و اونوقت معلوم نبود چه فاجعه ای رخ بده . اما شکر خدا هوا ابری شد و بارش بارون، هوا رو برای پرواز هواپیماهای جنگی نامساعد کرد . بارون باعث شد ماشینهایی که رفته بودن تو خاکی یک جاهایی به گل بخورن و نتونن جلوتر برن . خاک اونجا آنقدر نرم بود که با یه بارون، به سرعت تبدیل به گل میشد.
خلاصه بعد از چندین ساعت ،کم کم راه باز شد و ماشینها حرکت کردند. هوا تاریک شده بود که تازه رسیدیم به پلیس راه حدود 10 کیلومتری اهواز.جمعیت زیادی یهو هجوم آورد به محوطه پلیس راه برای رفتن به توالت و گرفتن وضو. جمعیتی که خسته و کلافه بود و راه 2ساعته را حدود 12 ساعت طی کرده بود. دژبان های داخل پلیس راه به جای همکاری، با بچه ها در گیر شدن و قصد بیرون کردن بچه ها رو کردن . دورتر وایستاده بودم و منتظر پایان مشاجرات بودم که وضع بدتر شد. دژبانها وارد درگیری فیزیکی یک طرفه شدن .....
#ادامه_دارد
#آماده_سازی_عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#پلیس_راه
@hamidraz
Forwarded from .
هفته بسیج بر بسیجیان حقیقی دفاع مقدس مبارک باد
#قسمت_چهارم
وقتی دیدیم دژبانها با دو تا از بچه ها درگیر شدن !
من و چند نفر دیگه جلو رفتیم. داد و بیدادی راه انداختم که بعدش حسن قاسمی(فرمانده گروهانمون)می گفت: حمیدخودت بودی ! باورم نمی شد این حمیدِ که داره این جوری داد می زنه . خندیدم و گفتم: حسن آقا ، خودمم هنوز باورم نشده
خلاصه اینکه سوار اتوبوس ها شدیم . نیمه های شب خسته و کلافه رسیدیم اردوگاه کارون.همه چیز به هم ریخته بود . فرمانده ها گفتن فعلا بخوابید تا صبح که هوا روشن شد چادرها و وسایل را مرتب کنید. چند روزی در اردوگاه بودیم.کارون عقبه عملیات بود و معمولا نیروها بیشتر به لحاظ روحی آماده عملیات میشدند و کار رزمی انجام نمی شد.خیلی ها وصیت نامه و یا نامه های آخرشونو اونجا می نوشتند. کاری که بی سیم چی هیچوقت انجام نداد. موقعی که فرمانده های گردان نیروها را توجیهی نسبی برای عملیات کردند،گفتند گردان ما یعنی انصار الرسول و گردان عمار برای این عملیات مامور به لشگر علی بن ابی طالب استان مرکزی هستن و قراره به عنوان گردان های خط شکن، شب اول عملیات وارد عمل بشیم . به همین دلیل، یک مانور مشترک برای ما و گردان عمار گذاشتند.درآن مانور فهمیدیم که باید تو عملیات چند پایگاه موشکی عراقی ها رابگیریم. با اومدن چندتا از مسئولین گردان ابوذر به انصار ، فرماندهی گردان به لحاظ کمی و کیفیت وضعیت مطلوبی داشت .به غیر از سه گروهان معمول، یک دسته ویژه نیز تشکیل شد که ماموریت فوق العاده داشت و قراربود هر کار سخت و ویژه ای پیش اومد، این دسته انجام بده. در مانورمشترکی که با گردان عمار داشتیم، بچه های ما به سرعت مواضع مشخص شده رو گرفتند و یکی از پایگاههای موشکی گردان عمار را قبل از رسیدن اونا ، دسته ویژه ما گرفت . بعد از رسیدن به مواضع از قبل تعیین شده، در خط پدافندی قرار گرفتیم. تو مانور از روی رودخونه کارون عبور کردیم ولی کسی نمی دونست منطقه عملیات کجاست،فقط فهمیدیم که درعملیات باید از یک رودخونه عبور کنیم. هوا سرد بود و در سنگرهای کوچکی که درست کرده بودیم برای این که کمتر یخ کنیم، به حالت چمباتمه پاها را توی شکممون جمع کردیم.بعضی ها هم چرت می زدند. علی بلورچی پیش ما بود ولی اسلحه شو گذاشته بود تو به سنگر دیگه . یکدفعه دیدیم یکی اسلحه ی علی رو برداشته و داره میبره. ناخودآگاه همه با هم داد زدیم؛ که اسلحه رو کجا می بری و بلورچی دویید که اسلحه رو بگیره، دید طرف فرمانده لشگرِ که برای بازدید از مانور اومده بود. اسلحه رو داد .گفت : برادرها مراقب وسایلتون باشید و رفت .کمی که دور شد ترکیدیم از خنده . اگر سرباز ارتش بودیم احتمالا جریمه سنگینی داشتیم با اون جور خطاب کردن فرمانده لشگر . بعد از این مانور همه آماده عملیات بودند و چند روز بعد اعلام شد که چادرها را جمع کنیم و عازم عقبه عملیات بشیم.....
#ادامه_دارد
#آماده_سازی_عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#اردوگاه_کارون
@hamidraz
Forwarded from .
#بی_سیم_چی / مانور / رودخانه #کارون
Forwarded from .
امضای بچه ها قبل از عملیات والفجر 8
شهیدان: امیری مقدم/اکبری/بلورچی/ کریمیان/ فیض
#قسمت_پنجم
همه بچه ها سوار کامیون ها شدن. گفته شد که هیچکس سرشو بالا نیاره ، طوری که انگار کامیونها خالی است. در منطقه خوزستان ستون پنجم (جاسوسها) فعال بود و باید در انتقال نیرو خیلی مراقبت می شد. به همین دلیل کامیونها با فاصله و با پلاکاردهایی که نشون دهنده ی حمل کمک های مردمی برای رزمندگان بود در حرکت بودند. و همین امر مشکلات خاص خودش رو هم در پی داشت . من جمله نیاز به دستشویی .... هیچ کامیونی حق توقف نداشت و ستون نباید قطع می شد بهمین دلیل بچه ها خیلی اذیت میشدن گرچه به ظاهر اتفاق ساده ای به نظر میرسید . بودند بچه های بسیار بازیگوش ، که در مواقع عادی قابل کنترل نبودن در چنین موقعیتهایی تمام و کمال گوش به فرمان بودند. در سخت ترین شرایط کسی حرفی نمی زد و همه پشت هم بودند. کامیونها چند جا توقف کوتاهی کردند . یه بار صدای جریان آب رودخونه شنیدیم . چند بار هم تو خاکی رفتیم . هر بار همه شروع کردن به حدس زدن که داریم کجا میریم . بلاخره به مقصد رسیدیم. از کامیونها که پیاده شدیم ، خودمونو جلوی یه رودخونه دیدیم . سریع به خط شدیم و از روی پل، به ستون یک عبور کردیم و رسیدیم به منطقه ای پر درخت وسوت و کور . در نگاه اول جزیره ترسناک فیلمها تو نظرم اومد . آنقدر ناشناخته که حتی یک نفر از نیروها نتونست حدس بزنه که کجا هستیم... وارد دهی شدیم که معلوم بود مدتها خالی ازسکنه ست . نیروها با توجه به ظرفیت اتاقها در خونه ها تقسیم شدند. توی ده پر از درخت موز بود. ولی همه کوچیک وکال بود. چند روزی اونجا موندیم . غیر از جمع شدنهای چند نفره بعضی بچه ها و سینه زنی شبانه هیچ فعالیت دیگه ای نمی شد در اون فضای محدود انجام داد. به جهت لو نرفتن عملیات و حفظ امنیت بیشتر بچه ها مجاز نبودن تو منطقه تردد داشته باشن . و فقط اطراف خانه ها می گشتند . بلاخره انتظارها به سر اومد . اعلام شد که امشب عملیات شروع می شه و ما به عنوان یکی از گردان های خط شکن وارد عمل میشیم . شب که شد همه گردان در محوطه بیرون خونه ها جمع شدند و جعفر محتشم فرمانده گردان، برای بچه ها کمی صحبت کرد و گفت سریع آماده حرکت بشید . اون شب اشک و آغوش بچه ها تو تاریکی نخلستون دیدنی بود . صحنه های پر از مهر و عاطفه از مردای جنگی . جوون مردهایی که ملائک خدا حتما به حال بعضی از اونا غبطه می خوردن . با اعلام حرکت ، نیروها دوباره سوار کامیونها شدن به سمت مقصد بعدی ....
عکس ، لحظه عبور بچه ها از روی رودخونه رو نشون می ده
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جعفر_محتشم

@hamidraz
Forwarded from .
گردان انصار هنگام عبور از رودخانه / در عقبه عملیات والفجر 8
#قسمت_ششم
کامیونها حرکت کردند و بعد از مدت کوتاهی به نخلستانهای کنار اروند رسیدیم . به همه نیروها فرمان داده شد که داخل سوله ها مستقر بشن ، به صورت فشرده، کنار هم در دو طرف سوله نشستیم . طوری که جا برای دراز کردن پاها نبود . اما چون فکرمیکردیم که فقط چند ساعت اونجاییم تحمل میکردیم ،و به دلیل حفظ امنیت به غیر از موارد ضروری نباید از سوله بیرون میومدیم .یک شب اونجا موندیم . شب بعد اعلام شد که آماده حرکت به سمت خط و انجام عملیات بشیم . بعد از جمع و جور کردن وسایل ، گوشه و کنار نخلستان بار دیگه شاهد اخرین سفارش بچه ها قول شفاعت گرفتن از هم بود . فرماندهی گردان در انتظار ِ، اعلام لشگر علی بن ابی طالب برای ورود به عملیات بود . عملیات شروع شده بود و صدای انفجار و تیراندازیهای شدید از نزدیک به گوش می رسید و ما در حسرت جلو رفتن ! غرق در سکوت بودیم ، وصیت نامه ها تحویل تعاون گردان داده شده بود . پلاکها بر گردن ، پیشونی بند ها بسته ، سلاحها آماده ، پر از هیجان در انتظار فرمان بودیم . عاقبت با چند ساعت تاخیر،فرمان حرکت داده شد . با سلاح و تجهیزات باید تا کنار رودخانه می دویدیم. بعد از اینکه رسیدیم منتظر اومدن قایقها شدیم تا بریم اون طرف. جایی که حالا می دونستیم شهر فاو عراقِ و چند ساعت قبل بوسیله لشگر کربلا (بچه های استان مازندران)، به فرماندهی مرتضی قربانی آزاد شده بود. اروند به طرز وحشت آوری خروشان بود. شدت آب به این دلیل بود که اونجا مدخل ورودی رودخونه به خلیج فارس بود. به آب که نگاه می کردم از شدت حرکت و موجش سرم گیج می رفت. در چنین وضعیتی غواصها، بی سروصدا از آب رد شده بودند و سنگرهای اول عراقی ها رو به تصرف در آورده بودن. گفتنش راحته اما همین الان در وضعیت عادی و با قایق امداد هم هر کسی حاضر نیست داخل رودخونه بشه . همون شب تعدادی از غواصها به دلیل شدت جریان آب غرق شدند. بعد ازمدتی به طور غیر منتظره فرمان بازگشت به سوله ها و وعده فردا برای انجام عملیات داده شد . وقتی علت رو جویا شدیم ، گفتن دیر شده و اگر بریم اون طرف آب ، به روشنایی هوا می خوریم و عملیات تو روز روشن به مشکل برمی خوره . همه شاکی شده بویم. ولی سعی کردیم ، همدیگر رو دلداری بدیم . مسیری که چند ساعت پیش با شور و هیجان رفته بودیم با حالِ گرفته برمی گشتیم ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#اروند_رود
#شهر_فاو_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
Forwarded from .
حرکت نیروها به سمت اروند / عملیات والفجر هشت
@hamidraz
#قسمت_هفتم
دو باره برگشتیم تو سوله ها . بچه ها شب گذشته نخوابیده بودند ولی با محدودیت جا برای استراحت هم مشکل داشتند . بعد از نماز و ناهار گفتند آماده حرکت بشیم . این بار قرار بود هلی بُرن بشیم . ( برای هلی بُرن، هلی کوپتر در فاصله یک متری از سطح زمین قرار می گیره و بدون اینکه روی زمین بشینه نفرات رزمنده باید از هلی کوپتر بپرن پایین . علت این کار اینه که هلی کوپتر راحت تر بتونه از تیررس آتیش دشمن دور بشه . و در مواردی نیروها پشت مواضع دشمن فرود میان) . هنوز پام مشکل داشت و حتی موقع پایین پریدن از بالای کامیون از بچه ها کمک می گرفتم . نگران بودم که چطور باید از هلی کوپتر پایین بپرم. هلی کوپترهای شنوک بزرگ دو ملخه دائم تو منطقه در پرواز بودن و ما چشم به آسمون، منتظر بودم که یکی ازاونا بیاد پایین و ما رو با خودش ببره بالا . ساعتها به همین وضع گذشت . هوا رو به تاریکی میرفت . دیگه ناامید شده بودیم ، چون میدونستیم هلی کوپترها درشب پرواز نمی کنن . در این فکربودیم و حرفشو میزدیم که اعلام شد عملیات هلی برن به شب می خوره و پرواز امکان پذیرنیست . دوباره باید برمی گشتیم عقب . بچه ها کلافه بودن . گردان خط شکن حالا پس از دوشب بی خوابی بدون هیچ کاری باز باید به سوله ها برمیگشت. وصف این حالت بچه ها برام سخته . خیلی از بچه ها برای رفتن و شهادت لحظه شماری می کردند و تنها عاملی که باعث شده بود اون لحظات به سکوت بگذره ،همین حالات بچه های منتظر بود که دیگران را هم تحت تاثیر قرار داده بود . یه بار گفته بودن به روشنایی میخوریم و این بار به تاریکی هوا . هرچه بود گذشته بود، حالا ما بودیم و شبی دیگر ، و سوله هایی که با وجود اندازه های کوچک شون میزبان روحهای بزرگی بودند . در حالت نشسته و پاهای نیمه دراز، سومین شب پیاپی را با سختی و با چرتهای لحظه به لحظه گذروندیم. صبح که شد نوزده سالم تموم شد . از فکر شهادت در روز تولد فرار کردم و خودمو با بقیه مشغول کردم. ظهر فرمان حرکت داده شد ولی این بار دیگه قرار بود در محدوده لشگر خودمون (محمد رسول الله ص ) عملیات کنیم. راه افتادیم و رسیدیم لب رودخونه . منتظر قایقها که بودیم که ناگهان تعداد زیادی هواپیمای عراقی به سمت شهر و اسکله حمله ور شدند ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#اروند_رود
#شهر_فاو_عراق
#24_بهمن_1364
@hamidraz
Forwarded from .
هلی کوپتر شنوک برای عملیات هلی بُرن
#قسمت_هشتم
هواپیماهای عراقی بالای سرمون به شدت منطقه رو بمباران می کردن . شهر فاو حالا دست بچه های ما بود. پرچمی که از حرم امام رضا آورده بودند بوسیله مرتضی قربانی فرمانده لشگر کربلا بر فراز مسجد شهر نصب شده بود و در میان دود شدید ناشی از انفجار مخازن بزرگ نفت خودنمایی می کرد . شعله های آتش همه جا رو فرا گرفته بود . در حین بمباران ، بچه ها با ضد هوایی یکی از هواپیماها را هدف قراردادند و همینطور که هواپیمای آتش گرفته در هوا میچرخید وبا سرعت به سمت پایین می آمد فریاد الله اکبر همه کسانی که در اسکله بودند روحیه ای مضاعف در بچه های گردان که در شرف رفتن به خط و عملیات بودند ایجاد کرد . همین باعث شد ، بقیه هواپیماهای عراقی فرارکنند بلاخره گروه گروه سوار قایقها شدیم وبعد از طی عرض رودخانه درساحل فاو پیاده شدیم . بقیه راه رو باید پیاده می رفتیم . درمسیر که جلو می رفتیم پایگاههای موشکی عراق که شبهای قبل بوسیله بچه ها آزادشده بود را دیدیم. همان هایی که قرار بود یکی شو ما بگیریم.بچه های لشگر کربلا با موتورهای سه چرخی که ازعراقیها غنیمت گرفته بودند مشغول انتقال شهدا به عقب بودند. صداهای ناگهانی شلیک کاتیوشاهای خودی که کنار جاده بود هر چند دقیقه یه بار حسابی بچه ها را می ترسوند . بعد از طی کیلومترها راهپیمایی نزدیکای غروب پشت خاکریزی مستقر شدیم تا شب وارد عملیات بشیم . نیروهای ما در دو جاده فاو-البحار و فاو -بصره پیشروی کرده بودن و قرار بود ما بعد از انجام عملیات و پیش روی در خط تعیین شده در جاده فاو-ام القصر مستقر بشیم ، سمت چپ جاده خور عبدالله بود. (خور عبدالله فرو رفتگی خلیج در خشکی بین جزیره بوبیان کویت و شبه جزیره فاو بود ) زمین خور حالت باتلاقی داشت و غیر از هاور کرافت (شناوری دریایی که روی بالشتکی از هوا قدرت حرکت در آب و خشکی رو داره ) هیچ وسیله ای قابلیت حرکت در خور رو نداشت . خود عراقیها قبلا برای حفاظت ، سراسر جاده رو به فاصله چند متر چند متر با میله پوشونده بودن . قرار بود اول گردان مالک عملیات رو شروع کنه و ما به عنوان آخرین گردان ، ماموریت لشگر را تمام بکنیم . جالب بود دقیقاً مثل عملیات بدر شد و ما که قرار بود اولین گردان عمل کننده باشیم حالا باید کار را تمام می کردیم . شب شد و گردان مالک عملیات را شروع کرد . بعد از چند ساعت انتظار فرمان عملیات به گردان ما داده شد . به ستون یک از پشت خاکریز جدا و وارد دشت شدیم...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#خور_عبدالله
#بهمن_1364
@hamidraz
Forwarded from .
نیروهای مستقر در جاده فاو_ ام القصر
عملیات والفجر هشت
@hamidraz
#قسمت_نهم
گردان به ستون یک و با قدمهای تند و بعضی جاها با دویدنهای سریع از نقطه رهایی دور شد . با اینکه قرار بود موقع عملیات بی سیم چی حسن باشم ولی به علت فرستادن بی سیم چی از مخابرات لشگر به عنوان نیرو آزاد گروهان وارد عملیات شدم . گروهان شهادت دوتا نیرو ازاد دیگه هم داشت که منم بین اون دو بزرگ مرد بُر خورده بودم. رضا اکبری همون فرشته نجات دژ بدر و بهنام پازوکی که تو عملیات خیبر معاون گروهان بود . بهنام تو خیبر به شدت مجروح شده بود و حالا تونسته بود بعد از مدتها دوباره بیاد جبهه . سر ستون با حسن می رفت . اسلحه نداشت و فقط همه داروهاشو تو یه چفیه همراه خودش داشت . گروهان ما سر ستون بود و دو گروهان دیگه پشت سر ما می اومدن هوا کاملا تاریک بود و هیچ چیزی دیده نمی شد مگر لحظاتی که نور منورهای عراقی دشت را روشن میکرد.سمت چپ ما خورعبدالله بود و امکان تردد نیروی پیاده و حتی تانک نبود. مطمئن بودیم از اون طرف نیرویی به ماحمله نمیکنه ولی سمت راست پر از سنگر بود و موقع پیشروی باید همه اونارو پاکسازی می کردیم.شکرخدا اکثر عراقی ها فرار کرده بودند وداخل سنگرها کسی نبود. تیراندازیهای پراکنده وبی هدفی از طرف عراقی ها انجام میشد که با جواب سریع و دقیق بچه ها خاموش میشد. یک تانک عراقی که قصد شلیک به سمت ستون گردان رو داشت،قبل از اینکه بتونه کاری بکنه یکی از آرپی چی زنها به سمتش شلیک کرد . هر چند آرپی چی به هدف نخورد ولی خدمه تانک ازترس بیرون اومدند و قصد فرار داشتند که بچه ها به سمتشون تیراندازی کردن . از اونجا به بعد سرعت حرکتمون بالا رفت . به طوری که یه جاهایی بعضی بچه ها نفس کم می آوردن. ستون نباید قطع می شد و تو تاریکی ممکن بود نفرات عقب ستون راه رو گم کنن، به هر سختی بود بچه ها همدیگرو کمک کردن و مسافت زیادی رو تو جاده در زمان کوتاهی پیشروی کردیم . نیمه های شب بود که به هدف مورد نظر رسیدیم و پشت یک خاکریز مستقر شدیم. به همه گفته شد با بیلچه هایی که داشتیم سنگر بکنیم. هوا سرد بود.با خستگی که داشتیم با کمک هم هر چند نفر زمین را گود کردیم و چاله ای به عنوان سنگر موقت درست کردیم تا فردا صبح با رسیدن امکانات بتونیم سنگر بسازیم. 22 کیلومتر در جاده ام القصر پیشروی کرده بودیم.بچه ها سه،چهار شب درست حسابی نخوابیده بودند . راهپیمایی طولانی و انجام عملیات رمقی براشون باقی نذاشته بود . ساعت نزدیک چهار صبح بود که کل گردان پشت خاکریز مستقرشد . ما گروهان شهادت بودیم که از روی جاده ام القصر به سمت راست در پشت خاکریز قرار گرفتیم. به همین ترتیب گروهان جهاد و هجرت کنار ما قرار گرفتن. ما از وضع منطقه و استقرارنیروهای عراقی هیچ اطلاع درستی نداشتیم و هر لحظه احتمال حمله و شبیخون می رفت ولی بچه ها به واقع دیگه نمی تونستن جلوی خوابشونو بگیرن .چند دقیقه بعد خط در سکوت خواب همه بچه ها فرو رفت ...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#گروهان_شهادت
#بهمن_1364
@hamidraz
Forwarded from .
عاشقانت گرچه بی دست و بی پا آمدند اما پر پرواز داشتند
یا حسین
@hamidraz