🔴 بازگشت
قسمت هشتم
صبحِ آن روز مثل همیشه شروع شد؛ آفتابی بیرحم، بوی نان نیمپز، صدای بچههایی که در خاک بازی میکردند.
هیچکس نمیدانست تا غروب، همهچیز تغییر میکند.
خالد در صف آب بود. حورا و یاسر با بچههای دیگر روی زمین نقاشی میکشیدند — درخت، خانه، آسمان آبی.
ناگهان زمین لرزید. صدایی کوتاه و سنگین آمد. بعد، سکوت.
وقتی گرد و خاک فرو نشست، اردوگاه دیگر مثل قبل نبود. چادرها پاره شده بودند، هوا پر از خاک و بوی تند سوختگی بود.
حلیمه با دستان لرزان دنبال بچهها میگشت. صدایش میلرزید، اما تسلیم نمیشد:
— یاسر ! حورا ! صدامو میشنوین؟
میان خاک و گریه، صدایی آمد:
— مامان... اینجام.
خالد دوید، بچهها را در آغوش گرفت. هیچکس حرفی نمیزد. فقط نفس میکشیدند، با تردید، با ترس.
آن شب، آسمان دوباره تاریک بود، ولی اردوگاه روشنتر از همیشه — با شمعهایی که مردم روشن کرده بودند برای آنهایی که دیگر صدایشان شنیده نمیشد.
حلیمه آرام گفت:
— ما هنوز اینجاییم. هنوز زندهایم.
خالد نگاهش را به آسمان دوخت، جایی که هنوز دود میپیچید. زیر لب گفت:
— اگر دنیا نمیشنوه، پس باید خودمون شاهد باشیم.
یاسر دفترچهی خاکیاش را باز کرد و نوشت:
هر بار که آسمان بر ما میریزد، ما دوباره از خاک بلند میشیم. چون هنوز اسممون انسانه.
@hamidraz
قسمت هشتم
صبحِ آن روز مثل همیشه شروع شد؛ آفتابی بیرحم، بوی نان نیمپز، صدای بچههایی که در خاک بازی میکردند.
هیچکس نمیدانست تا غروب، همهچیز تغییر میکند.
خالد در صف آب بود. حورا و یاسر با بچههای دیگر روی زمین نقاشی میکشیدند — درخت، خانه، آسمان آبی.
ناگهان زمین لرزید. صدایی کوتاه و سنگین آمد. بعد، سکوت.
وقتی گرد و خاک فرو نشست، اردوگاه دیگر مثل قبل نبود. چادرها پاره شده بودند، هوا پر از خاک و بوی تند سوختگی بود.
حلیمه با دستان لرزان دنبال بچهها میگشت. صدایش میلرزید، اما تسلیم نمیشد:
— یاسر ! حورا ! صدامو میشنوین؟
میان خاک و گریه، صدایی آمد:
— مامان... اینجام.
خالد دوید، بچهها را در آغوش گرفت. هیچکس حرفی نمیزد. فقط نفس میکشیدند، با تردید، با ترس.
آن شب، آسمان دوباره تاریک بود، ولی اردوگاه روشنتر از همیشه — با شمعهایی که مردم روشن کرده بودند برای آنهایی که دیگر صدایشان شنیده نمیشد.
حلیمه آرام گفت:
— ما هنوز اینجاییم. هنوز زندهایم.
خالد نگاهش را به آسمان دوخت، جایی که هنوز دود میپیچید. زیر لب گفت:
— اگر دنیا نمیشنوه، پس باید خودمون شاهد باشیم.
یاسر دفترچهی خاکیاش را باز کرد و نوشت:
هر بار که آسمان بر ما میریزد، ما دوباره از خاک بلند میشیم. چون هنوز اسممون انسانه.
@hamidraz
❤5👏2
بازگشت
قسمت نهم
سه روز از بمباران گذشته بود. اردوگاه هنوز در شوک بود. بوی خاک سوخته با هر نسیمی برمیخاست.
از راه جنوب، گروهی از امدادگران با جلیقههای سفید رسیدند. کامیونهای کوچکشان خاکگرفته و پر از جعبههای دارو بود.
روی جلیقهها نوشته شده بود: “Medical Relief Team – Volunteers”
در گوشهی اردوگاه، چادر کوچکی به درمانگاه تبدیل شد. پزشک جوانی با چهرهای خسته اما مصمم، نبض کودکی را میگرفت.
به حلیمه گفت:
— فقط چند باند و آنتیبیوتیک داریم. آب هم کمکم تموم میشه.
حلیمه لبخند زد.
— همینم برکته، دکتر. خدا خیرتون بده.
خالد به توزیع غذا کمک میکرد. صفها طولانی بود. کامیونهای غذا فقط گاهی میرسیدند، چون جادهها بسته و خطرناک بود.
هر بار که کامیونی از دور ظاهر میشد، مردم کف میزدند؛ نه از شادی، از امید.
اما گاهی کامیونها نمیرسیدند. آن روز، صدای زمزمه در صف پیچید:
— گفتن امشب شاید نیاد...
حلیمه نگاهی به حورا انداخت، که لقمهی کوچکی از نان را برای برادرش نگه داشته بود.
— بخور، دخترم.
— نه مامان، تو بخور. من سیرم.
خالد نگاهش را دزدید تا اشکش را نبینند.
در شب، پزشکان با چراغهای دستی به بیماران سر میزدند. صدای سرفه، گریهی بچهها، و دعاهای آرام در هوا میپیچید.
اما در گوشهای از اردوگاه، یاسر با تکهای زغال روی دیوار چادر نوشت:
امروز دکترها اومدن، نون کم بود، ولی مردم بازم تقسیم کردن. ما هنوز با همیم
صبح روز بعد، وقتی هوا هنوز خاکستری بود، صدای اذان از میان چادرها بلند شد.
یاسر به جوانی که روی ویلچر بود کمک کرد تا به صف جماعت برسد
همانجا، روی خاک نرم، مردم صف بستند برای نماز. صدای تکبیرشان، از ویرانهها عبور کرد و بالا رفت —
تا جایی که حتی آسمان، اگر گوش میداد، میفهمید:
زندگی هنوز ادامه دارد.
@hamidraz
قسمت نهم
سه روز از بمباران گذشته بود. اردوگاه هنوز در شوک بود. بوی خاک سوخته با هر نسیمی برمیخاست.
از راه جنوب، گروهی از امدادگران با جلیقههای سفید رسیدند. کامیونهای کوچکشان خاکگرفته و پر از جعبههای دارو بود.
روی جلیقهها نوشته شده بود: “Medical Relief Team – Volunteers”
در گوشهی اردوگاه، چادر کوچکی به درمانگاه تبدیل شد. پزشک جوانی با چهرهای خسته اما مصمم، نبض کودکی را میگرفت.
به حلیمه گفت:
— فقط چند باند و آنتیبیوتیک داریم. آب هم کمکم تموم میشه.
حلیمه لبخند زد.
— همینم برکته، دکتر. خدا خیرتون بده.
خالد به توزیع غذا کمک میکرد. صفها طولانی بود. کامیونهای غذا فقط گاهی میرسیدند، چون جادهها بسته و خطرناک بود.
هر بار که کامیونی از دور ظاهر میشد، مردم کف میزدند؛ نه از شادی، از امید.
اما گاهی کامیونها نمیرسیدند. آن روز، صدای زمزمه در صف پیچید:
— گفتن امشب شاید نیاد...
حلیمه نگاهی به حورا انداخت، که لقمهی کوچکی از نان را برای برادرش نگه داشته بود.
— بخور، دخترم.
— نه مامان، تو بخور. من سیرم.
خالد نگاهش را دزدید تا اشکش را نبینند.
در شب، پزشکان با چراغهای دستی به بیماران سر میزدند. صدای سرفه، گریهی بچهها، و دعاهای آرام در هوا میپیچید.
اما در گوشهای از اردوگاه، یاسر با تکهای زغال روی دیوار چادر نوشت:
امروز دکترها اومدن، نون کم بود، ولی مردم بازم تقسیم کردن. ما هنوز با همیم
صبح روز بعد، وقتی هوا هنوز خاکستری بود، صدای اذان از میان چادرها بلند شد.
یاسر به جوانی که روی ویلچر بود کمک کرد تا به صف جماعت برسد
همانجا، روی خاک نرم، مردم صف بستند برای نماز. صدای تکبیرشان، از ویرانهها عبور کرد و بالا رفت —
تا جایی که حتی آسمان، اگر گوش میداد، میفهمید:
زندگی هنوز ادامه دارد.
@hamidraz
❤4👏3
🔴بازگشت
قسمت دهم
باد خنکتر شده بود. چادرها هنوز پاره و وصلهدار بودند، اما مردمشان دیگر در سکوت نمیزیستند.
چند خبرنگار و امدادگر دوباره به اردوگاه برگشته بودند؛ با دوربینهایی خاکی، ضبطصوتهای ترکخورده، و چشمانی خسته اما زنده.
یاسر اولین کسی بود که جلو رفت. در دستش دفترچهی قدیمیاش را گرفته بود. همان دفترچهای که حالا پر از جملههای کوتاه و تصویرهای ساده بود — از خانه، از دود، از امید.
یکی از خبرنگاران از او پرسید:
— این دفتر مال توئه؟ چی توش نوشتی؟
یاسر لبخند زد.
— قصهی خودمان را نوشتم... چون ممکنه یه روز دیگه کسی نباشه که بگه.
دوربین روی چهرهاش زوم کرد. صدایش لرزید، اما واضح بود:
ما پناهنده نیستیم. ما آدمیم. پدر داریم، مادر داریم، اسم داریم. ما میخوایم برگردیم خونهمون
حلیمه از دور نگاه میکرد. اشک در چشمانش بود، اما این بار نه از غم — از غرور.
او آرام گفت:
— پسرم حالا خودش شاهد شده... شاهدِ زندگی.
در همان روز، گزارش آن خبرنگار در شبکههای جهانی پخش شد. تصویر یاسر با دفترچهاش، حورا که نان را نصف میکرد، و صدای مؤذن اردوگاه، در سراسر جهان پخش شد
چند هفته بعد، کمکهای بیشتری رسید. دارو، آب، کتاب برای کودکان. حتی چند تخته سیاه که رویشان نوشته بودند:
مدرسهٔ امید
خالد در کلاس کوچک ایستاد. بچهها دورتادور نشسته بودند. او گفت:
— امروز میخوایم یاد بگیریم چطور با حرفهامون بجنگیم، نه با گلوله.
در گوشهی کلاس، روی دیوار چادر، نقاشی کوچکی نصب شده بود:
یک درخت زیتون سبز، ریشهدوانده در خاک خشک. زیرش نوشته بود:
ما هنوز اینجاییم
@hamidraz
قسمت دهم
باد خنکتر شده بود. چادرها هنوز پاره و وصلهدار بودند، اما مردمشان دیگر در سکوت نمیزیستند.
چند خبرنگار و امدادگر دوباره به اردوگاه برگشته بودند؛ با دوربینهایی خاکی، ضبطصوتهای ترکخورده، و چشمانی خسته اما زنده.
یاسر اولین کسی بود که جلو رفت. در دستش دفترچهی قدیمیاش را گرفته بود. همان دفترچهای که حالا پر از جملههای کوتاه و تصویرهای ساده بود — از خانه، از دود، از امید.
یکی از خبرنگاران از او پرسید:
— این دفتر مال توئه؟ چی توش نوشتی؟
یاسر لبخند زد.
— قصهی خودمان را نوشتم... چون ممکنه یه روز دیگه کسی نباشه که بگه.
دوربین روی چهرهاش زوم کرد. صدایش لرزید، اما واضح بود:
ما پناهنده نیستیم. ما آدمیم. پدر داریم، مادر داریم، اسم داریم. ما میخوایم برگردیم خونهمون
حلیمه از دور نگاه میکرد. اشک در چشمانش بود، اما این بار نه از غم — از غرور.
او آرام گفت:
— پسرم حالا خودش شاهد شده... شاهدِ زندگی.
در همان روز، گزارش آن خبرنگار در شبکههای جهانی پخش شد. تصویر یاسر با دفترچهاش، حورا که نان را نصف میکرد، و صدای مؤذن اردوگاه، در سراسر جهان پخش شد
چند هفته بعد، کمکهای بیشتری رسید. دارو، آب، کتاب برای کودکان. حتی چند تخته سیاه که رویشان نوشته بودند:
مدرسهٔ امید
خالد در کلاس کوچک ایستاد. بچهها دورتادور نشسته بودند. او گفت:
— امروز میخوایم یاد بگیریم چطور با حرفهامون بجنگیم، نه با گلوله.
در گوشهی کلاس، روی دیوار چادر، نقاشی کوچکی نصب شده بود:
یک درخت زیتون سبز، ریشهدوانده در خاک خشک. زیرش نوشته بود:
ما هنوز اینجاییم
@hamidraz
❤5👏2👍1
🟢 بازگشت
قسمت پایانی
ماه کامل بر فراز اردوگاه میدرخشید. صدای کودکان از چادر مدرسه میآمد؛ شعر میخواندند، کلمات سادهی عربی و انگلیسی را تمرین میکردند.
یاسر به معلم کمک می کرد. تختهی سیاه کوچک را تمیز میکرد و برای شاگردها نوشت:
کلمهی امروز: سلام
حورا کنار مادرش در صف آب ایستاده بود. اما اینبار صف آرامتر بود. صدای خنده، حتی اگر کوتاه، در هوا شنیده میشد.
حلیمه به آسمان نگاه کرد.
— انگار صدای مرگ کمتر شده، خالد.
خالد لبخند تلخی زد.
— یا شاید ما قویتر شدیم.
در گوشهای از اردوگاه، امدادگران باغچهای کوچک درست کرده بودند. چند نهال زیتون، که آورده بودند، در خاک کاشته شد.
یاسر با هیجان پرسید:
— اگه خاک خشک باشه، سبز میشن؟
پیرمردی از داوطلبان گفت:
— وقتی آدمها بهش آب بدن، وقتی باورش کنن، چرا که نه؟
باد ملایمی برگهای کوچک نهال را تکان داد. در آن لحظه، اردوگاه دیگر فقط پناهگاه نبود — تبدیل شده بود به مزرعهی امید.
چند ماه گذشت. جنگ آرام گرفته بود، اما هنوز همه جا سایه ویرانی بود.
روزی کامیونی وارد اردوگاه شد، با برگههایی در دست مأموران سازمانهای امدادی.
روی یکی از آنها نوشته بود:
اجازهٔ بازگشت محدود به مناطق شمالی صادر شده است
خالد کاغذ را خواند. نگاهی به خانوادهاش کرد. قلبش لرزید.
— یعنی میتونیم برگردیم؟
حلیمه گفت:
— خونهمون دیگه نیست، خالد...
— میدونم. ولی خاکش هست.
صبح روز بعد، آنها همراه چند خانواده دیگر راه افتادند. از میان جادههایی که هنوز بوی سوختگی میداد، از کنار ساختمانهای نیمهویران، از میان سکوتی که سنگینتر از باد بود.
وقتی به محلهشان رسیدند، فقط دیوار کوتاهی از خانه باقی مانده بود. حورا جلو رفت، تکهای آجر برداشت، بوسید و گفت:
— این همونجاست که من خواب میدیدم.
یاسر دفترچهاش را باز کرد، صفحهی آخر را نوشت:
ما برگشتیم ، برای ساختن. چون ریشههامون اینجاست
خالد و حلیمه روی خاک نشستند. زیتونی کوچک که از اردوگاه آورده بودند، در دل زمین کاشتند.
خورشید آرام بالا آمد. باد از میان شاخههای نهال گذشت.
و در دل آن سکوت، زندگی دوباره شروع شد —
آرام، خسته، اما زنده.
🌿 پایان 🌿
این پایان داستان رنج نیست، بلکه نشانی است از تداوم انسانیت و ایمان در میان ویرانهها
@hamidraz
قسمت پایانی
ماه کامل بر فراز اردوگاه میدرخشید. صدای کودکان از چادر مدرسه میآمد؛ شعر میخواندند، کلمات سادهی عربی و انگلیسی را تمرین میکردند.
یاسر به معلم کمک می کرد. تختهی سیاه کوچک را تمیز میکرد و برای شاگردها نوشت:
کلمهی امروز: سلام
حورا کنار مادرش در صف آب ایستاده بود. اما اینبار صف آرامتر بود. صدای خنده، حتی اگر کوتاه، در هوا شنیده میشد.
حلیمه به آسمان نگاه کرد.
— انگار صدای مرگ کمتر شده، خالد.
خالد لبخند تلخی زد.
— یا شاید ما قویتر شدیم.
در گوشهای از اردوگاه، امدادگران باغچهای کوچک درست کرده بودند. چند نهال زیتون، که آورده بودند، در خاک کاشته شد.
یاسر با هیجان پرسید:
— اگه خاک خشک باشه، سبز میشن؟
پیرمردی از داوطلبان گفت:
— وقتی آدمها بهش آب بدن، وقتی باورش کنن، چرا که نه؟
باد ملایمی برگهای کوچک نهال را تکان داد. در آن لحظه، اردوگاه دیگر فقط پناهگاه نبود — تبدیل شده بود به مزرعهی امید.
چند ماه گذشت. جنگ آرام گرفته بود، اما هنوز همه جا سایه ویرانی بود.
روزی کامیونی وارد اردوگاه شد، با برگههایی در دست مأموران سازمانهای امدادی.
روی یکی از آنها نوشته بود:
اجازهٔ بازگشت محدود به مناطق شمالی صادر شده است
خالد کاغذ را خواند. نگاهی به خانوادهاش کرد. قلبش لرزید.
— یعنی میتونیم برگردیم؟
حلیمه گفت:
— خونهمون دیگه نیست، خالد...
— میدونم. ولی خاکش هست.
صبح روز بعد، آنها همراه چند خانواده دیگر راه افتادند. از میان جادههایی که هنوز بوی سوختگی میداد، از کنار ساختمانهای نیمهویران، از میان سکوتی که سنگینتر از باد بود.
وقتی به محلهشان رسیدند، فقط دیوار کوتاهی از خانه باقی مانده بود. حورا جلو رفت، تکهای آجر برداشت، بوسید و گفت:
— این همونجاست که من خواب میدیدم.
یاسر دفترچهاش را باز کرد، صفحهی آخر را نوشت:
ما برگشتیم ، برای ساختن. چون ریشههامون اینجاست
خالد و حلیمه روی خاک نشستند. زیتونی کوچک که از اردوگاه آورده بودند، در دل زمین کاشتند.
خورشید آرام بالا آمد. باد از میان شاخههای نهال گذشت.
و در دل آن سکوت، زندگی دوباره شروع شد —
آرام، خسته، اما زنده.
🌿 پایان 🌿
این پایان داستان رنج نیست، بلکه نشانی است از تداوم انسانیت و ایمان در میان ویرانهها
@hamidraz
❤8👏1
به نام خدای مهربانی ها
این روزها نام ایران با اندوهی سنگین درآمیخته است. خانهها و کوچهها و شهرها عزادارند.
مردمی که امروز داغدارند، بیگانه با این خاک نبودند؛ فرزندان نسلی هستند که هشت سال در برابر تجاوز صدامیان تا پای جان ایستادند. آن نسل با دستهای خالی اما با ایمانی بزرگ از خانه و حرمت انسانیت دفاع کرد. آن روزها اختلافها رنگ باخت و در میانه دود و آتش جنگ ، برای زندگی بهتر سرود آزادی و استقلال سر داده شد . امروز نیز همان روح در میان مردم نفس میکشد . روحی که نمیخواهد خاموش شود.
مردمی که خواستهشان نه آشوب که کرامت است؛ نه ویرانی که عدالت است. امنیت واقعی از دل رضایت مردم میجوشد، نه از دیوار ترس.
نسل مقاومت در جنگ آموختند که وطن با همدلی حفظ میشود. آنان برای بیرون راندن متجاوز جنگیدند تا کودکان این سرزمین آزاد زندگی کنند. چه تلخ است اگر همان فرزندان ، امروز به جای آغوش، گلوله ببینند. آنان که علیه ملت خویش لباس رزم پوشیده اند تیشه به ریشهٔ خود زده اند. مردم از خشونت و وعدههای تهی خسته هستند و نمی خواهند و نمی گذارند آینده بهتر از آنها دور شود.
راه نجات، شنیدن صدای مردم است. تنها راهی به مقصد می رسد که بر پایهٔ ارادهٔ ملت و نفی دخالت خارجی باشد . ایرانیان توان ساختن دارند اگر حرمتشان نگاه داشته شود. همانگونه که نسل دفاع با امید ایستاد، نسل امروز نیز میخواهد با امید زندگی کند.
این روزها و آن سالهای مقاومت یک حقیقت مشترک را فریاد میزند: ایران خانهٔ همه ماست. خانهای که باید با عدالت، گفتوگو و مهربانی بنا شود تا دیگر هیچ مادری سیاهپوش نشود.
خداوندا، فریاد بندگان مظلومت را بشنو و دل های داغدار را آرام گردان.
با آرزوی سربلندی و بهروزی برای ایران، به ویژه نسل نوخاسته و نوساخته آن
@hamidraz
این روزها نام ایران با اندوهی سنگین درآمیخته است. خانهها و کوچهها و شهرها عزادارند.
مردمی که امروز داغدارند، بیگانه با این خاک نبودند؛ فرزندان نسلی هستند که هشت سال در برابر تجاوز صدامیان تا پای جان ایستادند. آن نسل با دستهای خالی اما با ایمانی بزرگ از خانه و حرمت انسانیت دفاع کرد. آن روزها اختلافها رنگ باخت و در میانه دود و آتش جنگ ، برای زندگی بهتر سرود آزادی و استقلال سر داده شد . امروز نیز همان روح در میان مردم نفس میکشد . روحی که نمیخواهد خاموش شود.
مردمی که خواستهشان نه آشوب که کرامت است؛ نه ویرانی که عدالت است. امنیت واقعی از دل رضایت مردم میجوشد، نه از دیوار ترس.
نسل مقاومت در جنگ آموختند که وطن با همدلی حفظ میشود. آنان برای بیرون راندن متجاوز جنگیدند تا کودکان این سرزمین آزاد زندگی کنند. چه تلخ است اگر همان فرزندان ، امروز به جای آغوش، گلوله ببینند. آنان که علیه ملت خویش لباس رزم پوشیده اند تیشه به ریشهٔ خود زده اند. مردم از خشونت و وعدههای تهی خسته هستند و نمی خواهند و نمی گذارند آینده بهتر از آنها دور شود.
راه نجات، شنیدن صدای مردم است. تنها راهی به مقصد می رسد که بر پایهٔ ارادهٔ ملت و نفی دخالت خارجی باشد . ایرانیان توان ساختن دارند اگر حرمتشان نگاه داشته شود. همانگونه که نسل دفاع با امید ایستاد، نسل امروز نیز میخواهد با امید زندگی کند.
این روزها و آن سالهای مقاومت یک حقیقت مشترک را فریاد میزند: ایران خانهٔ همه ماست. خانهای که باید با عدالت، گفتوگو و مهربانی بنا شود تا دیگر هیچ مادری سیاهپوش نشود.
خداوندا، فریاد بندگان مظلومت را بشنو و دل های داغدار را آرام گردان.
با آرزوی سربلندی و بهروزی برای ایران، به ویژه نسل نوخاسته و نوساخته آن
@hamidraz
❤11👍1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آنها با خدا معامله کردند
هر چند جایشان خالی ست
اما مایه دلگرمی ما برای عبور از این روزهای ظلمانی هستند
@hamidraz
هر چند جایشان خالی ست
اما مایه دلگرمی ما برای عبور از این روزهای ظلمانی هستند
@hamidraz
❤7
🟢 به بهانه پایان قریب الوقوع جنگی که بر مردم ایران تحمیل شد
سرنوشت را مردم میسازند؛ نه جنگ
🔴 هیچ صدایی بالاتر از صدای مردم نیست.
مردمی که سالها درد را تحمل میکنند،
عزیز از دست میدهند،
خانههایشان را دوباره میسازند
و با تمام زخمها، هنوز برای زندگی امید دارند.
جنگ، پیش از آنکه مرزها را ویران کند،
حقِ سادهی انسانها برای آرامش و انتخاب را از آنها میگیرد.
در حالی که مردم، حق دارند آیندهشان را خودشان بسازند؛
حق دارند در صلح زندگی کنند،
آزادانه تصمیم بگیرند،
و سرنوشت سرزمینشان با خواست و صدای خودشان رقم بخورد، نه با ترس و خشونت.
قدرت واقعی هر جامعه، در مردم آن است؛
در قلبهایی که برای آزادی، عدالت و زندگی بهتر میتپد.
هیچ کشوری بدون مردمش معنا ندارد
و هیچ آیندهای بدون حضور، اراده و اتحاد مردم ساخته نمیشود.
وقتی مردم کنار هم بایستند،
نفرت کوچکتر میشود،
دیوارها فرو میریزند
و امید دوباره جان میگیرد.
دنیا امروز بیشتر از هر چیز،
به انسانهایی نیاز دارد که باور داشته باشند
سرنوشت ملتها باید با صدای مردم نوشته شود،
نه با صدای جنگ.
کاش روزی برسد که هیچ مادری نگران بازنگشتن فرزندش نباشد،
هیچ کودکی صدای انفجار را نشناسد
و مردم جهان بتوانند بدون ترس،
برای آیندهای که خود انتخاب کردهاند زندگی کنند.
صلح، زمانی واقعی میشود
که مردم فقط تماشاگر سرنوشتشان نباشند،
بلکه سازندگان آن باشند.
@hamidraz
سرنوشت را مردم میسازند؛ نه جنگ
🔴 هیچ صدایی بالاتر از صدای مردم نیست.
مردمی که سالها درد را تحمل میکنند،
عزیز از دست میدهند،
خانههایشان را دوباره میسازند
و با تمام زخمها، هنوز برای زندگی امید دارند.
جنگ، پیش از آنکه مرزها را ویران کند،
حقِ سادهی انسانها برای آرامش و انتخاب را از آنها میگیرد.
در حالی که مردم، حق دارند آیندهشان را خودشان بسازند؛
حق دارند در صلح زندگی کنند،
آزادانه تصمیم بگیرند،
و سرنوشت سرزمینشان با خواست و صدای خودشان رقم بخورد، نه با ترس و خشونت.
قدرت واقعی هر جامعه، در مردم آن است؛
در قلبهایی که برای آزادی، عدالت و زندگی بهتر میتپد.
هیچ کشوری بدون مردمش معنا ندارد
و هیچ آیندهای بدون حضور، اراده و اتحاد مردم ساخته نمیشود.
وقتی مردم کنار هم بایستند،
نفرت کوچکتر میشود،
دیوارها فرو میریزند
و امید دوباره جان میگیرد.
دنیا امروز بیشتر از هر چیز،
به انسانهایی نیاز دارد که باور داشته باشند
سرنوشت ملتها باید با صدای مردم نوشته شود،
نه با صدای جنگ.
کاش روزی برسد که هیچ مادری نگران بازنگشتن فرزندش نباشد،
هیچ کودکی صدای انفجار را نشناسد
و مردم جهان بتوانند بدون ترس،
برای آیندهای که خود انتخاب کردهاند زندگی کنند.
صلح، زمانی واقعی میشود
که مردم فقط تماشاگر سرنوشتشان نباشند،
بلکه سازندگان آن باشند.
@hamidraz
❤13👏2
🔴 از ایستادگی در میدان نبرد تا مسئولیتپذیری در تصمیمگیری های سخت
۲۷ تیر، یادآور یکی از مهمترین تصمیمهای تاریخ معاصر ایران است؛ روزی که پذیرش قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل، بر پایه تشخیص مصالح مردم و کشور رقم خورد. این رویداد تاریخی بیانگر آن بود که در حکمرانی سالم، حفظ منافع ملی و جان مردم بر هر ملاحظه دیگری مقدم است و گاهی بزرگترین شجاعت، اتخاذ تصمیمی دشوار اما مسئولانه است.
تجربه آن سالها نشان داد که میدان نبرد و دیپلماسی، دو مسیر مکمل برای تأمین منافع ملی هستند. ایران در سالهای جنگ، هم با قدرت از کشور دفاع کرد و هم مسیر راهکارهای سیاسی را رها نکرد. پذیرش قطعنامه نیز نتیجه همین نگاه واقعبینانه بود؛ دفاع تا زمانی ادامه یافت که تأمین حقوق ملت و مصالح کشور اقتضا میکرد و زمانی که شرایط، پایان دادن به جنگ را ضروری نشان داد، این انتخاب دشوار اما مسئولانه انجام شد.
در پیام پذیرش این تصمیم تاریخی، تأکید شد که این انتخاب، آسان و بدون هزینه نبود؛ بلکه اقدامی سنگین برای حفظ آینده کشور و جلوگیری از آسیبهای بیشتر به مردم بود.
اداره درست کشور در تشخیص درست شرایط و پذیرش مسئولیت تصمیمهای بزرگ معنا پیدا میکند.
این تصمیم با در نظر گرفتن توان کشور، شرایط جامعه، منافع ملی و حفظ جان مردم اتخاذ شد و نشان داد که در بزنگاههای تاریخی، شجاعت، واقعبینی و پاسخگویی در کنار هم معنا پیدا میکنند.
ایران در دفاع مقدس ثابت کرد که هم میتواند با قدرت از خود دفاع کند و هم با عزت مسیرهای سیاسی را دنبال کند؛ و در هر دو مسیر، صیانت از مردم، استقلال و سربلندی ایران اصل اساسی بوده است.
@hamidraz
۲۷ تیر، یادآور یکی از مهمترین تصمیمهای تاریخ معاصر ایران است؛ روزی که پذیرش قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل، بر پایه تشخیص مصالح مردم و کشور رقم خورد. این رویداد تاریخی بیانگر آن بود که در حکمرانی سالم، حفظ منافع ملی و جان مردم بر هر ملاحظه دیگری مقدم است و گاهی بزرگترین شجاعت، اتخاذ تصمیمی دشوار اما مسئولانه است.
تجربه آن سالها نشان داد که میدان نبرد و دیپلماسی، دو مسیر مکمل برای تأمین منافع ملی هستند. ایران در سالهای جنگ، هم با قدرت از کشور دفاع کرد و هم مسیر راهکارهای سیاسی را رها نکرد. پذیرش قطعنامه نیز نتیجه همین نگاه واقعبینانه بود؛ دفاع تا زمانی ادامه یافت که تأمین حقوق ملت و مصالح کشور اقتضا میکرد و زمانی که شرایط، پایان دادن به جنگ را ضروری نشان داد، این انتخاب دشوار اما مسئولانه انجام شد.
در پیام پذیرش این تصمیم تاریخی، تأکید شد که این انتخاب، آسان و بدون هزینه نبود؛ بلکه اقدامی سنگین برای حفظ آینده کشور و جلوگیری از آسیبهای بیشتر به مردم بود.
اداره درست کشور در تشخیص درست شرایط و پذیرش مسئولیت تصمیمهای بزرگ معنا پیدا میکند.
این تصمیم با در نظر گرفتن توان کشور، شرایط جامعه، منافع ملی و حفظ جان مردم اتخاذ شد و نشان داد که در بزنگاههای تاریخی، شجاعت، واقعبینی و پاسخگویی در کنار هم معنا پیدا میکنند.
ایران در دفاع مقدس ثابت کرد که هم میتواند با قدرت از خود دفاع کند و هم با عزت مسیرهای سیاسی را دنبال کند؛ و در هر دو مسیر، صیانت از مردم، استقلال و سربلندی ایران اصل اساسی بوده است.
@hamidraz
👍5❤3👏1
✅ به بهانه سالگرد شهادت شهید عباس دوران
صدام حسین برای تحقیر خلبانان ارتش ایران درتلوزیون عراق اعلام کرد به هرجوجه کلاغ ایرانی که بتواند به ۵۰ مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود حقوق یک سال نیروی هوایی عراق راجایزه خواهم داد
تنها ۱۵۰ دقیقه پس از مصاحبه ی صدام شهیدعباس دوران وشهیدعلیرضایاسینی وسرهنگ کیومرث حیدریان نیروگاه بصره رابمباران کردند
🔴عباس دوران (۲۰ مهر ۱۳۲۹ –۱۳۶۱) خلبان جنگندهٔ مکدانل داگلاس اف-۴ فانتوم ۲ نیروی هوایی ایران بود که در ماههای آغازین جنگ ایران و عراق نقش مهمی در بمباران اهداف دشمن عراقی ایفا کرد.
دوران در دو سال اول جنگ بیش از ۱۲۰ عملیات و پرواز برون مرزی موفق داشت
و در عملیات بغداد روز ۳۰ تیر ۱۳۶۱ به شهادت رسید
@hamidraz
صدام حسین برای تحقیر خلبانان ارتش ایران درتلوزیون عراق اعلام کرد به هرجوجه کلاغ ایرانی که بتواند به ۵۰ مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود حقوق یک سال نیروی هوایی عراق راجایزه خواهم داد
تنها ۱۵۰ دقیقه پس از مصاحبه ی صدام شهیدعباس دوران وشهیدعلیرضایاسینی وسرهنگ کیومرث حیدریان نیروگاه بصره رابمباران کردند
🔴عباس دوران (۲۰ مهر ۱۳۲۹ –۱۳۶۱) خلبان جنگندهٔ مکدانل داگلاس اف-۴ فانتوم ۲ نیروی هوایی ایران بود که در ماههای آغازین جنگ ایران و عراق نقش مهمی در بمباران اهداف دشمن عراقی ایفا کرد.
دوران در دو سال اول جنگ بیش از ۱۲۰ عملیات و پرواز برون مرزی موفق داشت
و در عملیات بغداد روز ۳۰ تیر ۱۳۶۱ به شهادت رسید
@hamidraz
❤6👏4