Audio
🔴رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت دوم
زحمات چند سالمون جواب داده بود و حالا در بهترین حالت برای من فرصتی فراهم شده بود تا در کنار بهترین دوستم لینا و محبوب ترین استادم آقای لوکاس وارد یکی از ارزشمندترین پروژه های علمی روز جهان بشم.
اما این خبر خیلی خوب همه برنامه های ما رو به هم زده بود...
ادامه فردا شب
@hamidraz
قسمت دوم
زحمات چند سالمون جواب داده بود و حالا در بهترین حالت برای من فرصتی فراهم شده بود تا در کنار بهترین دوستم لینا و محبوب ترین استادم آقای لوکاس وارد یکی از ارزشمندترین پروژه های علمی روز جهان بشم.
اما این خبر خیلی خوب همه برنامه های ما رو به هم زده بود...
ادامه فردا شب
@hamidraz
❤11
Audio
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_چهارم
به پیچ آخرِ انتهای دژ رسیده بودیم ، عراقیها تنها راه رسیدن به پشت دژ را بسته بودند . از زمین و آسمون تو اون نقطه آتیش می بارید . به دیوار بسته خورده بودیم . تانکها نزدیک و نزدیکتر می شدند .هیچ راه نجاتی نبود . در فکر پیدا کردن راهی برای فرار از اون مهلکه بودم . به خودم که اومدم رضا را بالای دژ دیدم
@hamidraz
#قسمت_چهارم
به پیچ آخرِ انتهای دژ رسیده بودیم ، عراقیها تنها راه رسیدن به پشت دژ را بسته بودند . از زمین و آسمون تو اون نقطه آتیش می بارید . به دیوار بسته خورده بودیم . تانکها نزدیک و نزدیکتر می شدند .هیچ راه نجاتی نبود . در فکر پیدا کردن راهی برای فرار از اون مهلکه بودم . به خودم که اومدم رضا را بالای دژ دیدم
@hamidraz
❤8
Audio
❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_پنجم
قبل از ظهر ناگهان دیدیم چندصد نفر از دشت پشت سر با سرعت به سمت ما میان . هر لحظه به ما نزدیک تر میشدن. از کانال بیرون رفتم . گروه اولشان که جلوتر آمد، از روی لباساشون فهمیدم که عراقی هستند"
@hamidraz
#قسمت_پنجم
قبل از ظهر ناگهان دیدیم چندصد نفر از دشت پشت سر با سرعت به سمت ما میان . هر لحظه به ما نزدیک تر میشدن. از کانال بیرون رفتم . گروه اولشان که جلوتر آمد، از روی لباساشون فهمیدم که عراقی هستند"
@hamidraz
❤8
Audio
✅ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_ششم
به حاج رضا گفتم از جنگ و خاطراتش فراری بودم اما شوقی که می بینید بعد از دیدن شما بوجود آمده و حتما قبل از اتمام خاطرات دلیلش را می فهمید
@hamidraz
#قسمت_ششم
به حاج رضا گفتم از جنگ و خاطراتش فراری بودم اما شوقی که می بینید بعد از دیدن شما بوجود آمده و حتما قبل از اتمام خاطرات دلیلش را می فهمید
@hamidraz
❤7
Audio
هبوط در شانزلیزه
قسمت هفتم
تانکها پی در پی شلیک میکردند و جلو میآمدند. انقدر نزدیک شده بودن که دوشکاچی روی تانکها هم دیده می شدن . از بالای تانک همه اطراف را زیر اتیش گرفته بودن.نیروهای پیادة عراقی پشت تانکها در حرکت بودن . حجم آتش آنقدر زیاد بود که فرماندهی لشگر دستور عقبنشینی داد. خروج از کانال غیر ممکن بود ولی باید آرپی چی زنها رو از عقب نشینی با خبر می کردیم . به محض اینکه از کانال خارج شدم ناگهان ... "
شنیدن این خاطرات سخت تر از آن بود که فکر می کردم . اشک چشمهامو تار کرده بود . به خودم گفتم فاطمه وسط این همه تیر و ترکش و خون چکار می کنی .مگه قرار نبود فراموشش کنی ...
@hamidraz
قسمت هفتم
تانکها پی در پی شلیک میکردند و جلو میآمدند. انقدر نزدیک شده بودن که دوشکاچی روی تانکها هم دیده می شدن . از بالای تانک همه اطراف را زیر اتیش گرفته بودن.نیروهای پیادة عراقی پشت تانکها در حرکت بودن . حجم آتش آنقدر زیاد بود که فرماندهی لشگر دستور عقبنشینی داد. خروج از کانال غیر ممکن بود ولی باید آرپی چی زنها رو از عقب نشینی با خبر می کردیم . به محض اینکه از کانال خارج شدم ناگهان ... "
شنیدن این خاطرات سخت تر از آن بود که فکر می کردم . اشک چشمهامو تار کرده بود . به خودم گفتم فاطمه وسط این همه تیر و ترکش و خون چکار می کنی .مگه قرار نبود فراموشش کنی ...
@hamidraz
❤7
Audio
هبوط در شانزلیزه
قسمت نهم
با سرعت طول کانال رو طی کردیم .رسیدیم به یک پیچ ، اونجا مجبور بودیم از کانال بیرون بیایم و توی دشت، زیر تیر مستقیم به سمت دژ عقب نشینی کنیم. زمینگیر شده بودیم. جای بلند شدن و دویدن نبود. مسافت زیادی را نیم خیز توی علفها حرکت کردیم. یه نگاه به پشت سر انداختم. صحنه وحشتناکی بود. تانکها انقدر بهمون نزدیک شده بودن که فکر کردم به دقیقه نمیکشه که از رومون رد میشن. از جا بلند شدم و با فریاد به بچه ها گفتم توکل بر خدا بلند شید و با همه توان به سمت دژ بدوید
@hamidraz
قسمت نهم
با سرعت طول کانال رو طی کردیم .رسیدیم به یک پیچ ، اونجا مجبور بودیم از کانال بیرون بیایم و توی دشت، زیر تیر مستقیم به سمت دژ عقب نشینی کنیم. زمینگیر شده بودیم. جای بلند شدن و دویدن نبود. مسافت زیادی را نیم خیز توی علفها حرکت کردیم. یه نگاه به پشت سر انداختم. صحنه وحشتناکی بود. تانکها انقدر بهمون نزدیک شده بودن که فکر کردم به دقیقه نمیکشه که از رومون رد میشن. از جا بلند شدم و با فریاد به بچه ها گفتم توکل بر خدا بلند شید و با همه توان به سمت دژ بدوید
@hamidraz
❤8
Audio
هبوط در شانزلیزه
قسمت پایانی فصل اول
از پشت پلکهای خیسم نگاهی به عکس حاج رضا انداختم . چهره ای سختی کشیده به واسطه تحمل سالها درد و رنج اما پر از اطمینان و آرامش و نشاط .
به حال خوبش در دل غبطه خوردم فرمانده جوان دیروز ، استاد دانشگاه پا به سن گذاشته امروز ، فرقی نمی کند ، حتما کاری کرده که انقدر عزیز خدا شده . چه در سلامتی و جوانی ، چه در میان سالی و بیماری خیرش به همه مردم می رسد .
به واقع واژه فرشته نجات همه جوره برازنده اوست ...
@hamidraz
قسمت پایانی فصل اول
از پشت پلکهای خیسم نگاهی به عکس حاج رضا انداختم . چهره ای سختی کشیده به واسطه تحمل سالها درد و رنج اما پر از اطمینان و آرامش و نشاط .
به حال خوبش در دل غبطه خوردم فرمانده جوان دیروز ، استاد دانشگاه پا به سن گذاشته امروز ، فرقی نمی کند ، حتما کاری کرده که انقدر عزیز خدا شده . چه در سلامتی و جوانی ، چه در میان سالی و بیماری خیرش به همه مردم می رسد .
به واقع واژه فرشته نجات همه جوره برازنده اوست ...
@hamidraz
❤7
Audio
هبوط در شانزلیزه
🔴 فصل اول
داستان، حکایت دختری به نام فاطمه است که همراه لینا دوست فرانسوی اش زیر نظر پرفسور لوکاس استاد اول دانشگاه پیر و ماری کوری پاریس در حال انجام یک پژوهش بسیار مهم جهانی هستند .
در یک اتفاق انها با یک مجروح جنگی ایرانی به نام حاج رضا آشنا میشوند و از او می خواهند در پژوهشی که به بیماری اش مربوط است وارد شود
بقیه ماجرا را در فایل صوتی گوش دهید
@hamidraz
🔴 فصل اول
داستان، حکایت دختری به نام فاطمه است که همراه لینا دوست فرانسوی اش زیر نظر پرفسور لوکاس استاد اول دانشگاه پیر و ماری کوری پاریس در حال انجام یک پژوهش بسیار مهم جهانی هستند .
در یک اتفاق انها با یک مجروح جنگی ایرانی به نام حاج رضا آشنا میشوند و از او می خواهند در پژوهشی که به بیماری اش مربوط است وارد شود
بقیه ماجرا را در فایل صوتی گوش دهید
@hamidraz
❤6👏2