بعضی عکسها اتمام حجت است . فریاد رسایی ست که جای هیچ حرفی باقی نمی گذارد
شیرزنی که کنار همسرش می بینید مادر مسعود است که خود پاره تنش را تشییع می کند . مسعود پسر آقای عموزاده سرایدار خدوم مدرسه در دوران دانش آموزی ما بود . وقتی که هفده سال بیشتر نداشت در شلمچه با بیست و چند تا از بچه های مدرسه همگی شهید شدند . حیفم آمد که این عکس را تنها ببینم . یادمان نرود که چه خونها برای کرامت ما به پای اسقلال وطن ریخته شد
@hamidraz
شیرزنی که کنار همسرش می بینید مادر مسعود است که خود پاره تنش را تشییع می کند . مسعود پسر آقای عموزاده سرایدار خدوم مدرسه در دوران دانش آموزی ما بود . وقتی که هفده سال بیشتر نداشت در شلمچه با بیست و چند تا از بچه های مدرسه همگی شهید شدند . حیفم آمد که این عکس را تنها ببینم . یادمان نرود که چه خونها برای کرامت ما به پای اسقلال وطن ریخته شد
@hamidraz
👍1
با سعادت زندگی کردی و با سعادت رفتی سعید جان
.پشت خط، موقع نماز مغرب، همه از شدت سرما تیمم کردند؛ جز عدة کمی مثل سعید امیری مقدم که با شکستن یخها وضو گرفتند. شاید اگر ما هم میدانستیم که قرار است آخرین نمازمان را بخوانیم، مثل آنها مهیاتر به استقبال درگاه الهی میرفتیم.هوا چنان سرد بود که نمی شد حتی پوتینها را از پا در آورد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#عملیات_بیت_المقدس_۲
@hamidraz
.پشت خط، موقع نماز مغرب، همه از شدت سرما تیمم کردند؛ جز عدة کمی مثل سعید امیری مقدم که با شکستن یخها وضو گرفتند. شاید اگر ما هم میدانستیم که قرار است آخرین نمازمان را بخوانیم، مثل آنها مهیاتر به استقبال درگاه الهی میرفتیم.هوا چنان سرد بود که نمی شد حتی پوتینها را از پا در آورد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#عملیات_بیت_المقدس_۲
@hamidraz
❤1
وضعیت خط پدافندی فاو طوری بود که هر روز و هر ساعت یک حادثه سخت فشار کار را بیشتر می کرد . بی سیم ۲۴ ساعته روشن بود . حمید حمید ... گوشی را برداشتم . کاش هیچوقت بر نمی داشتم . کاش نمی شنیدم . حمید حمید... بگوشم ... فقط یک ترکش ریز روی قلب ، ️ برای پایان صبر سه ساله کافی بود تا پدر و پسر را به هم برساند و سه یا زینب آخرین کلام حاج اقای سیادت بود که حکایت از روزهای دشوارتر برای مادر صبور حمید داشت . مادری که پس از شهادت فرزند سوگوار شهادت همسر شده بود . حالا می شد معنا و مفهوم آن یا زینب های حاجی را بفهمیم ، الان چهل سال است که بی سیم خانواده سیادت روشن است . اتصالی الهی
این واژه های ناقص و الکن تقدیم به مادر صبور حمید و همسر وفادار حاجی . سایه پرمهرشان مستدام
۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۵
#شهید_سید_رضا_سیادت
#شهید_حمید_رضا_سیادت
@hamidraz
این واژه های ناقص و الکن تقدیم به مادر صبور حمید و همسر وفادار حاجی . سایه پرمهرشان مستدام
۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۵
#شهید_سید_رضا_سیادت
#شهید_حمید_رضا_سیادت
@hamidraz
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مکالمه بی سیم شهید احمد کاظمی فرمانده لشگر نجف اشرف هنگام آزادی خرمشهر
🔴@hamidraz
🔴@hamidraz
❤1
چهل سال گذشت
چهل سالگی سن پختگی ست اما برای دوری سالهای دل سوختگی ست💔
سه شب پشت سر هم خواب دیدن بی معنی نبود .دلم آروم و قرار نداشت . بچه ها را راضی کردم و با گرفتن مرخصی راهی مقر لشکر فجر که فاصله زیادی تا اردوگاه ما داشت، شدیم. شب رسیدیم آن جا و رفتیم واحد تخریب و سراغ رضا را گرفتیم. گفتند رضا از اینجا رفته تیپ المهدی که قرار بوده برن عملیات والفجر۲. بعد از تماسهای مکرر با تیپ المهدی عاقبت فهمیدیم که احتمالا رضا شهید شده. نوزده روز بعد از شهادت رضا، دوتا از بچه ها در ارومیه، جنازه شو در حالیکه به عنوان شهید گمنام اشتباهاً عازم همدان بود، شناسایی کردند. یادش کردم و ان شاالله یاد ما کند
۱۵ مرداد ۱۳۶۲
عکس: دو همکلاسی
شهید محمد باقر فیاضی
شهید رضا میرقاسمی
@hamidraz
چهل سالگی سن پختگی ست اما برای دوری سالهای دل سوختگی ست💔
سه شب پشت سر هم خواب دیدن بی معنی نبود .دلم آروم و قرار نداشت . بچه ها را راضی کردم و با گرفتن مرخصی راهی مقر لشکر فجر که فاصله زیادی تا اردوگاه ما داشت، شدیم. شب رسیدیم آن جا و رفتیم واحد تخریب و سراغ رضا را گرفتیم. گفتند رضا از اینجا رفته تیپ المهدی که قرار بوده برن عملیات والفجر۲. بعد از تماسهای مکرر با تیپ المهدی عاقبت فهمیدیم که احتمالا رضا شهید شده. نوزده روز بعد از شهادت رضا، دوتا از بچه ها در ارومیه، جنازه شو در حالیکه به عنوان شهید گمنام اشتباهاً عازم همدان بود، شناسایی کردند. یادش کردم و ان شاالله یاد ما کند
۱۵ مرداد ۱۳۶۲
عکس: دو همکلاسی
شهید محمد باقر فیاضی
شهید رضا میرقاسمی
@hamidraz
❤2
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
حد فاصل خاکریز ما تا خاکریز عراقی ها میدان مین بود ؛
و چه گلها که پرپر شد تا سنگرهای دشمن فتح شود
#حمید_صالحی دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
#منصور_کاظمی دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
#حسن_کریمیان دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه شریف
#محسن_فیض دانشجوی سال چهارم عمران دانشگاه امیر کبیر
#علی_بلورچی دانشجوی سال سوم الکترونیک دانشگاه شریف
از دبیرستان با هم همکلاس بودن . یکی یکی لباس رزم به تن کردن. تو یه شب پر کشیدن. از شلمچه تا آسمون رفتند
عند ربهم یرزقون شدند .
۱۲ اسفند ۱۳۶۵ کربلای #شلمچه گردان #مقداد
@hamidraz
حد فاصل خاکریز ما تا خاکریز عراقی ها میدان مین بود ؛
و چه گلها که پرپر شد تا سنگرهای دشمن فتح شود
#حمید_صالحی دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
#منصور_کاظمی دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
#حسن_کریمیان دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه شریف
#محسن_فیض دانشجوی سال چهارم عمران دانشگاه امیر کبیر
#علی_بلورچی دانشجوی سال سوم الکترونیک دانشگاه شریف
از دبیرستان با هم همکلاس بودن . یکی یکی لباس رزم به تن کردن. تو یه شب پر کشیدن. از شلمچه تا آسمون رفتند
عند ربهم یرزقون شدند .
۱۲ اسفند ۱۳۶۵ کربلای #شلمچه گردان #مقداد
@hamidraz
❤3
شهادت علی حلاجیان به روایت همرزمش #دکتر_مجید_مرادی
از بچه هایی که در عملیات حضور داشتند ، سعید امیری مقدم ، محسن فیض، حمید صالحی و من به همراه علی حلاجیان و علی بلورچی که ناخواسته از عملیات جا مانده بودند دوباره به خط مقدم برگشتیم. ( همه این بچه ها در عملیاتهای بعد شهید شدند). خط آرام نشده بود و پاتک های گارد ریاست جمهوری عراق به صورت شبانه روزی برای باز پس گیری فاو ادامه داشت. یکی از روزها حدود ساعت ۱۱ صبح یکی از سنگین ترین پاتک های عراق آغاز شد . با تیر مستقیم تانک، به طرف خاکریز ما شلیک می کردند . نیروهای پیاده ی دشمن به نزدیکی خاکریز ما رسیده بودن . بچه ها پی در پی مجروح می شدند . علی حلاجیان که سمت امدادگری داشت، آرام و قرار نداشت و برای مداوای اولیه مجروحین از سنگری به سنگر دیگه می رفت . دقایقی فشار دشمن انقدر زیاد شد که علی نیز برای دفاع مجبور شد امداد را رها کنه و اسلحه به دست بشه . یک لحظه، شلیک مستقیم توپ تانک از نوک خاکریز گذشت . پس از فروکش کردن گرد و خاک متوجه پیکر بی سری شدیم که در نهایت سعید امیری مقدم از روی پوتینهای علی او را شناسایی کرد 😔
#علی_حلاجیان ۱۲اسفند ۶۴
@hamidraz
از بچه هایی که در عملیات حضور داشتند ، سعید امیری مقدم ، محسن فیض، حمید صالحی و من به همراه علی حلاجیان و علی بلورچی که ناخواسته از عملیات جا مانده بودند دوباره به خط مقدم برگشتیم. ( همه این بچه ها در عملیاتهای بعد شهید شدند). خط آرام نشده بود و پاتک های گارد ریاست جمهوری عراق به صورت شبانه روزی برای باز پس گیری فاو ادامه داشت. یکی از روزها حدود ساعت ۱۱ صبح یکی از سنگین ترین پاتک های عراق آغاز شد . با تیر مستقیم تانک، به طرف خاکریز ما شلیک می کردند . نیروهای پیاده ی دشمن به نزدیکی خاکریز ما رسیده بودن . بچه ها پی در پی مجروح می شدند . علی حلاجیان که سمت امدادگری داشت، آرام و قرار نداشت و برای مداوای اولیه مجروحین از سنگری به سنگر دیگه می رفت . دقایقی فشار دشمن انقدر زیاد شد که علی نیز برای دفاع مجبور شد امداد را رها کنه و اسلحه به دست بشه . یک لحظه، شلیک مستقیم توپ تانک از نوک خاکریز گذشت . پس از فروکش کردن گرد و خاک متوجه پیکر بی سری شدیم که در نهایت سعید امیری مقدم از روی پوتینهای علی او را شناسایی کرد 😔
#علی_حلاجیان ۱۲اسفند ۶۴
@hamidraz
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خاطره #ژیلا_بدیهیان همسر بزرگوار #شهید_همت از آخرین دیدار شان
به بهانه چهلمین سالگرد شهادتش
آن شب بریدن حاجی را دیدم. برخورد سرد او گویای همه چیز بود. به خودم لرزیدم، یک لحظه احساس کردم نکند آخرین شب دیدارمان باشد. حاجی گفته بود که صبح روز بعد ماشین جلوی منزل باشد. کمی زودتر بلند شد و خود را آماده کرد؛ اما ماشین نیامد. ساعت ۷ راننده بدون ماشین آمد و گفت: "ماشین دچار نقص فنی شده!" حاجی تا ساعت ۹ صبح در خانه ماند. دو ساعت تمام بی آنکه چیزی بگوید .
قطرات پیوسته اشکی را که از گونه هایش جاری بود، دیدم. ماشین که از راه رسید حاجی آماده حرکت بود.
وقت خداحافظی سرش را پایین انداخت و گفت: "خدا رو شکر ماشین دیر اومد و تونستم بیشتر پیش شما باشم! ... خب دیگه ما رفتیم. اگر ما رو ندیدی حلالمون کن." معنی حرفهای او را کاملا میدانستم. با اینحال گفتم: :امکان نداره که شهید بشی." پرسید: "چطور مگه؟" گفتم: "باور نمیکنم خداوند در یک لحظه همه چیز بنده اش را از او بگیرد... " وقتی صدای حرکت ماشین به گوشم رسید، احساس از دست دادن او در قلبم قوت گرفت.
شهادت ۱۷ اسفند ۱۳۶۲
عملیات خیبر
جزیره مجنون
@hamidraz
به بهانه چهلمین سالگرد شهادتش
آن شب بریدن حاجی را دیدم. برخورد سرد او گویای همه چیز بود. به خودم لرزیدم، یک لحظه احساس کردم نکند آخرین شب دیدارمان باشد. حاجی گفته بود که صبح روز بعد ماشین جلوی منزل باشد. کمی زودتر بلند شد و خود را آماده کرد؛ اما ماشین نیامد. ساعت ۷ راننده بدون ماشین آمد و گفت: "ماشین دچار نقص فنی شده!" حاجی تا ساعت ۹ صبح در خانه ماند. دو ساعت تمام بی آنکه چیزی بگوید .
قطرات پیوسته اشکی را که از گونه هایش جاری بود، دیدم. ماشین که از راه رسید حاجی آماده حرکت بود.
وقت خداحافظی سرش را پایین انداخت و گفت: "خدا رو شکر ماشین دیر اومد و تونستم بیشتر پیش شما باشم! ... خب دیگه ما رفتیم. اگر ما رو ندیدی حلالمون کن." معنی حرفهای او را کاملا میدانستم. با اینحال گفتم: :امکان نداره که شهید بشی." پرسید: "چطور مگه؟" گفتم: "باور نمیکنم خداوند در یک لحظه همه چیز بنده اش را از او بگیرد... " وقتی صدای حرکت ماشین به گوشم رسید، احساس از دست دادن او در قلبم قوت گرفت.
شهادت ۱۷ اسفند ۱۳۶۲
عملیات خیبر
جزیره مجنون
@hamidraz
❤4👍1

