و توضیحی در اجابت به درخواست برخی از عزیزان در مورد فرماندهان شهید گردان اباذر مظلوم در عملیات بدر
*شهید مفقودالاثر وحید گالشی، بسیجی- معاون دوم گردان، 23ساله
*شهید مفقودالاثر محسن مصلح، *بسیجی - فرمانده گروهان 3-متاهل
*شهید مفقودالاثر مجتبی نعمتی، سپاهی -23 ساله- معاون گروهان3 - متاهل- دارای یک دختر 1 ساله
*شهید ابوالقاسم گلرو، سپاهی معاون اول گروهان 2. 22 ساله- تازه عقد کرده -به علت اصابت ترکش به سر 50 روز در کما بود و برای مداوا، به سوئیس اعزام و در آنجا شهید شد.
*شهید مفقودالاثر محمد غیاثی، فرمانده دستة 1 گروهان 1 -سپاهی - 20 ساله
*شهيدحسن اخلاقى مسئول ادوات گردان -بسیجی- -دارای یک دختر 1 ساله
*شهيدفرهادكردبچه مسئول تبليغات گردان
*شهید محمدباقرنشيبى مستول دسته
*شهید حبیب الله صبورى مسئول دسته
بقیه مسئولین گردان که در عملیات بدر شرکت داشتند و در عملیاتهای بعد به شهادت رسیدند
*شهید علامرضا اکبری فرمانده گروهان (محل شهادت شلمجه ، عملیات کربلای 5)
*شهيدمحمودسبزى مسئول مخابرات،(محل شهادت مهران ،عمليات كربلاى يك)
*شهيدمحمودقناد معاون گروهان 2 محل شهادت شلمچه عمليات كربلاى8)
*احمدكيانى مسئول دسته (محل شهادت شلمچه عملیات کربلای 5)
*شهید مفقودالاثر وحید گالشی، بسیجی- معاون دوم گردان، 23ساله
*شهید مفقودالاثر محسن مصلح، *بسیجی - فرمانده گروهان 3-متاهل
*شهید مفقودالاثر مجتبی نعمتی، سپاهی -23 ساله- معاون گروهان3 - متاهل- دارای یک دختر 1 ساله
*شهید ابوالقاسم گلرو، سپاهی معاون اول گروهان 2. 22 ساله- تازه عقد کرده -به علت اصابت ترکش به سر 50 روز در کما بود و برای مداوا، به سوئیس اعزام و در آنجا شهید شد.
*شهید مفقودالاثر محمد غیاثی، فرمانده دستة 1 گروهان 1 -سپاهی - 20 ساله
*شهيدحسن اخلاقى مسئول ادوات گردان -بسیجی- -دارای یک دختر 1 ساله
*شهيدفرهادكردبچه مسئول تبليغات گردان
*شهید محمدباقرنشيبى مستول دسته
*شهید حبیب الله صبورى مسئول دسته
بقیه مسئولین گردان که در عملیات بدر شرکت داشتند و در عملیاتهای بعد به شهادت رسیدند
*شهید علامرضا اکبری فرمانده گروهان (محل شهادت شلمجه ، عملیات کربلای 5)
*شهيدمحمودسبزى مسئول مخابرات،(محل شهادت مهران ،عمليات كربلاى يك)
*شهيدمحمودقناد معاون گروهان 2 محل شهادت شلمچه عمليات كربلاى8)
*احمدكيانى مسئول دسته (محل شهادت شلمچه عملیات کربلای 5)
#قسمت_نهم
هواپیمای غولپیکر خالی از صندلی بود. بهت زده بودیم . بعد از چند ساعت معطلی، سوارِ چنین هواپیمایی شده بودیم اما چارهای نبود و بایدتحمل میکردیم. دلمون خوش بود که اقلا زودتر به تهران میرسیم. ما اولین گروه بودیم که وارد هواپیما شدیم. هر لحظه تعداد نیروها بیشترو بیشتر میشد . تراکم جمعیت ، باعث گرمای شدید داخل هواپیما شده بود و خنک کننده و تهویه ها کار نمی کرد جای نفس کشیدن نداشتیم نه اجازه پیاده شدن داشتیم، نه کار دیگه ای میتونستیم بکنیم. عده ای خیلی عصبانی شده بودن، و اعتراضها همچنان ادامه داشت. با رفقا صحبت کردم و به نتیجه رسیدیم که باید عدهای از هواپیما خارج بشیم تا بقیه دستکم جای نفس کشیدن داشته باشن. ما که بلند شدیم ، عده دیگه ای همراه ما از هواپیما اومدن بیرون؛ موش آب کشیده شده بودیم. خیس خیس . انگار از تواستخر در اومده بودیم. بعد از مدتی اعلام شد که همه از هواپیما خارج بشن. چند ساعت گذشت تا دوباره اعلام شد عده ای سوار هواپیما بشن، برخلاف دفعه اول که همه عجله داشتند، این بار خیلیها رغبتی نشون ندادن؛ قبل از غروب آفتاب، عاقبت یکی از هواپیماها پرواز کرد؛ چندتا پرواز دیگه انجام شد ولی ما موندیم با آخرین گروه اومدیم . موقعی به فرودگاه مهرآباد رسیدیم ، چند ساعت از نیمهشب گذشته بود. از فرودگاه تا نزدیکای میدون آزادی پیاده اومدیم. حدود 14ـ15 نفر از رفقای قدیمی با هم بودیم. همه می گفتیم اگر الآن بریم خونه، همه از خواب بیدار میشن .
چه کنیم نکنیم ها ادامه داشت که *وحید گفت: همه بریم خونه خاله من ادامه داد که حمیدوحسین(پسرخالههاش) با هواپیمای قبلی اومدن و احتمالا هنوز بیدارن .بریم اونجا که بقیه خونواده ها اذیت نشن . همه از خدا خواسته قبول کردیم .سه تا ماشین گرفتیم و رفتیم خونه اونا . ولی برخلاف پیش بینی وحید، همه اهل خونه خواب بودن . کابوس شبانه شده بودیم و مثل آوار سرشون خراب . اما با خوشرویی از ما استقبال کردند.نزدیک اذان بود.یکی یکی وضوگرفتیم ،نماز خوندیم و در اتاق پذیرایی ال.شکلی که با دکور از بقیه خونه جدا شده بود، ولو شدیم. از خستگی بیش از حد غش کردیم، و چند دقیقه بعد، تنها صدای نفس بچهها در سکوت خونه به گوش میرسید.
(این بار در سکوت تموم کردم تا دوستانی که از سر لطف مسیج داده بودند و پایان قسمتها رو هیجان انگیز می دونستن با آرامش تا فردا منتظر قسمت بعدی باشند 😊)
#ادامه_دارد
#بازگشت_به_تهران
#شهید_حسین_جواهریان
#شهید_وحید_درخشانی
#خانواده_شهید_جواهریان
#لشگر_محمد_رسول_الله
@hamidraz
هواپیمای غولپیکر خالی از صندلی بود. بهت زده بودیم . بعد از چند ساعت معطلی، سوارِ چنین هواپیمایی شده بودیم اما چارهای نبود و بایدتحمل میکردیم. دلمون خوش بود که اقلا زودتر به تهران میرسیم. ما اولین گروه بودیم که وارد هواپیما شدیم. هر لحظه تعداد نیروها بیشترو بیشتر میشد . تراکم جمعیت ، باعث گرمای شدید داخل هواپیما شده بود و خنک کننده و تهویه ها کار نمی کرد جای نفس کشیدن نداشتیم نه اجازه پیاده شدن داشتیم، نه کار دیگه ای میتونستیم بکنیم. عده ای خیلی عصبانی شده بودن، و اعتراضها همچنان ادامه داشت. با رفقا صحبت کردم و به نتیجه رسیدیم که باید عدهای از هواپیما خارج بشیم تا بقیه دستکم جای نفس کشیدن داشته باشن. ما که بلند شدیم ، عده دیگه ای همراه ما از هواپیما اومدن بیرون؛ موش آب کشیده شده بودیم. خیس خیس . انگار از تواستخر در اومده بودیم. بعد از مدتی اعلام شد که همه از هواپیما خارج بشن. چند ساعت گذشت تا دوباره اعلام شد عده ای سوار هواپیما بشن، برخلاف دفعه اول که همه عجله داشتند، این بار خیلیها رغبتی نشون ندادن؛ قبل از غروب آفتاب، عاقبت یکی از هواپیماها پرواز کرد؛ چندتا پرواز دیگه انجام شد ولی ما موندیم با آخرین گروه اومدیم . موقعی به فرودگاه مهرآباد رسیدیم ، چند ساعت از نیمهشب گذشته بود. از فرودگاه تا نزدیکای میدون آزادی پیاده اومدیم. حدود 14ـ15 نفر از رفقای قدیمی با هم بودیم. همه می گفتیم اگر الآن بریم خونه، همه از خواب بیدار میشن .
چه کنیم نکنیم ها ادامه داشت که *وحید گفت: همه بریم خونه خاله من ادامه داد که حمیدوحسین(پسرخالههاش) با هواپیمای قبلی اومدن و احتمالا هنوز بیدارن .بریم اونجا که بقیه خونواده ها اذیت نشن . همه از خدا خواسته قبول کردیم .سه تا ماشین گرفتیم و رفتیم خونه اونا . ولی برخلاف پیش بینی وحید، همه اهل خونه خواب بودن . کابوس شبانه شده بودیم و مثل آوار سرشون خراب . اما با خوشرویی از ما استقبال کردند.نزدیک اذان بود.یکی یکی وضوگرفتیم ،نماز خوندیم و در اتاق پذیرایی ال.شکلی که با دکور از بقیه خونه جدا شده بود، ولو شدیم. از خستگی بیش از حد غش کردیم، و چند دقیقه بعد، تنها صدای نفس بچهها در سکوت خونه به گوش میرسید.
(این بار در سکوت تموم کردم تا دوستانی که از سر لطف مسیج داده بودند و پایان قسمتها رو هیجان انگیز می دونستن با آرامش تا فردا منتظر قسمت بعدی باشند 😊)
#ادامه_دارد
#بازگشت_به_تهران
#شهید_حسین_جواهریان
#شهید_وحید_درخشانی
#خانواده_شهید_جواهریان
#لشگر_محمد_رسول_الله
@hamidraz
#قسمت_اول
بعد از چند روز به دوکوهه برگشتیم و از اونجا دوباره نیروها را به منطقه جفیر بردند.همه منتظر رفتن به خط بودیم وبرای عملیات لحظه شماری میکردیم.به تدریج زمزمه لغو عملیات به گوش بچه ها رسید ولی چون نمی خواستیم باور کنیم، میگفتیم شایعه است و بعضی ها الکی از خودشون این حرفو در آوردند. عاقبت به طور رسمی اعلام شد که عملیات با تاخیر انجام می گیره و دوباره به پادگان دوکوهه برگشتیم.
چون اعلام تاخیر عملیات شده بود و لغوی در کار نبود، تا اوایل اردیبهشت منتظر اعلام عملیات موندیم.در نهایت پس از مدت زیادی انتظار گفته شد، فعلا خبری از عملیات نیست و هر کس که می خواد می تونه تسویه بگیره و به تهران برگرده . با حالی گرفته از اون همه تاخیر و نرفتن به عملیات ، با رفقا تسویه گرفتیم و راهی تهران شدیم.اواسط اردیبهشت بود و بعد ازسه ماه که ازشروع ترم گذشته بود، برای اولین بار سر کلاس دانشگاه نشستم.زمان امتحانها رسید. استاد زبانم یک خانم بود که میگفت تو حق نداری امتحان بدی چون غیبتهات زیاد بوده. چطور ممکنه یک نفر سر کلاس نیومده باشه و فقط بخواد آخر ترم امتحان بده؟ گفتم: غیبت من موجه بوده. شما موافقت کنید امتحان بدم، اگر نمره اوردم که هیچی. اگر نمره نیاوردم این ترم رو دوباره میخونم. بلاخره ایشون رضایت داد و واحد پاس شد . امتحانات که تموم شد با چندتا از بچه ها رفتیم جبهه . گردان ابوذر با نظر مسئولینش منحل شد و کادر فرماندهیش به گردان انصار کوچ کردند.موقعی که با بچه ها رسیدیم دوکوهه رفتیم پیش جواد برای رفتن به گردان انصار.ولی جواد گفت : الان عملیاتی در کار نیست و گردان انصار کاری ندارده . من با گردان مالک صحبت میکنم که شما همه برید اونجا. چون همین روزها میرن خط پدافندی مهران.با جواد رفتیم اتاق فرماندهی گردان مالک و با برادر صراف معاون گردان صحبت کردیم و قرار شد همگی بریم اونجا. وارد گردان شدیم و در گروهانها تقسیم شدیم.یک سری گروهان شهید بهشتی،عده دیگه گروهان سیدالشهدا ومن و چندتا دیگه هم گروهان روح الله. خط پدافندی مهران بسیار طولانی بود. یک خط 14 کیلومتری به شکل هلال که به آن اصطلاحاً نعل اسبی میگفتند . دو گروهان بهشتی و سیدالشهدا در دو راس هلال قرار گرفتند و گروهان ما در شکم هلال یا همان نعل اسب مستقر شد.فاصله دسته ها ازهم زیاد بود و تنها مانع عبور نیروهای گشتی عراق میادین مین بود.به همین علت خط از ایمنی پایینی برخوردار بود و به خصوص موقع شب بچه ها باید خیلی خوب پاس میدادند و با هوشیاری از اطرافشون مراقبت می کردن. بعد از گذشت چند روز متوجه شدیم قسمتی که گروهان روح الله و به خصوص دسته ما قرار گرفته منطقه بسیار آرامی هست و برعکس جای دو گروهان دیگه پر آتیش وشلوغ بود.خیلی از شبها ما درگیری و تیراندازی اونا و عراقیها را مثل یک نمایش زنده تماشا میکردیم.این درگیریها از دو طرف همراه با تیراندازی وبعضی اوقات حجم بالای شلیک خمپاره همراه بود. هیچکدام قصد پیشروی نداشتند و فقط هر وقت عراقیها رو سر بچه ها آتیش میریختند گروهانهای ما جواب میدادند .شکر خدا وضعیت خط طوری بود که این درگیریها کمترین تلفات را داشت. پس از اینکه بچه هافهمیدندکه جای ما آرومِ ، تصمیم گرفتندیک حمام صحرایی در خط بسازن .قرار بود 1ماه در خط بمونیم و حمام خیلی لازم می شد.به خصوص که هوا خیلی خیلی گرم بود. جزو نوادر بود ساخت حمام در خط مقدم . عملیات ساخت شروع شد. نوبت کندن چاه برای فاضلاب بود .بچه ها به نوبت میرفتندداخل چاه، محمد که پسر چاق و تپلی بود بیشتر داوطلب میشد و میرفت تو چاه و هر موقع که میخواست بیاد بالا چند نفر کمکش می کردن تا از چاه بیاد بیرون.یک روزعصرکه کار چاه فاصلاب رو به اتمام بود،عراقیها شروع کردند به خمپاره زدن.خطی که هر روز آروم بود یهو به هم ریخت. آتیش که شدید شد بچه های دور چاه که مشغول کمک بودن،فرارکردند و دوییدن طرف سنگرهای مسقفی که محفوظتر بود . محمد در چاه تنها مونده بود که ناگهان .....
#ادامه_دارد
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
#گروهان_روح_الله
@hamidraz
بعد از چند روز به دوکوهه برگشتیم و از اونجا دوباره نیروها را به منطقه جفیر بردند.همه منتظر رفتن به خط بودیم وبرای عملیات لحظه شماری میکردیم.به تدریج زمزمه لغو عملیات به گوش بچه ها رسید ولی چون نمی خواستیم باور کنیم، میگفتیم شایعه است و بعضی ها الکی از خودشون این حرفو در آوردند. عاقبت به طور رسمی اعلام شد که عملیات با تاخیر انجام می گیره و دوباره به پادگان دوکوهه برگشتیم.
چون اعلام تاخیر عملیات شده بود و لغوی در کار نبود، تا اوایل اردیبهشت منتظر اعلام عملیات موندیم.در نهایت پس از مدت زیادی انتظار گفته شد، فعلا خبری از عملیات نیست و هر کس که می خواد می تونه تسویه بگیره و به تهران برگرده . با حالی گرفته از اون همه تاخیر و نرفتن به عملیات ، با رفقا تسویه گرفتیم و راهی تهران شدیم.اواسط اردیبهشت بود و بعد ازسه ماه که ازشروع ترم گذشته بود، برای اولین بار سر کلاس دانشگاه نشستم.زمان امتحانها رسید. استاد زبانم یک خانم بود که میگفت تو حق نداری امتحان بدی چون غیبتهات زیاد بوده. چطور ممکنه یک نفر سر کلاس نیومده باشه و فقط بخواد آخر ترم امتحان بده؟ گفتم: غیبت من موجه بوده. شما موافقت کنید امتحان بدم، اگر نمره اوردم که هیچی. اگر نمره نیاوردم این ترم رو دوباره میخونم. بلاخره ایشون رضایت داد و واحد پاس شد . امتحانات که تموم شد با چندتا از بچه ها رفتیم جبهه . گردان ابوذر با نظر مسئولینش منحل شد و کادر فرماندهیش به گردان انصار کوچ کردند.موقعی که با بچه ها رسیدیم دوکوهه رفتیم پیش جواد برای رفتن به گردان انصار.ولی جواد گفت : الان عملیاتی در کار نیست و گردان انصار کاری ندارده . من با گردان مالک صحبت میکنم که شما همه برید اونجا. چون همین روزها میرن خط پدافندی مهران.با جواد رفتیم اتاق فرماندهی گردان مالک و با برادر صراف معاون گردان صحبت کردیم و قرار شد همگی بریم اونجا. وارد گردان شدیم و در گروهانها تقسیم شدیم.یک سری گروهان شهید بهشتی،عده دیگه گروهان سیدالشهدا ومن و چندتا دیگه هم گروهان روح الله. خط پدافندی مهران بسیار طولانی بود. یک خط 14 کیلومتری به شکل هلال که به آن اصطلاحاً نعل اسبی میگفتند . دو گروهان بهشتی و سیدالشهدا در دو راس هلال قرار گرفتند و گروهان ما در شکم هلال یا همان نعل اسب مستقر شد.فاصله دسته ها ازهم زیاد بود و تنها مانع عبور نیروهای گشتی عراق میادین مین بود.به همین علت خط از ایمنی پایینی برخوردار بود و به خصوص موقع شب بچه ها باید خیلی خوب پاس میدادند و با هوشیاری از اطرافشون مراقبت می کردن. بعد از گذشت چند روز متوجه شدیم قسمتی که گروهان روح الله و به خصوص دسته ما قرار گرفته منطقه بسیار آرامی هست و برعکس جای دو گروهان دیگه پر آتیش وشلوغ بود.خیلی از شبها ما درگیری و تیراندازی اونا و عراقیها را مثل یک نمایش زنده تماشا میکردیم.این درگیریها از دو طرف همراه با تیراندازی وبعضی اوقات حجم بالای شلیک خمپاره همراه بود. هیچکدام قصد پیشروی نداشتند و فقط هر وقت عراقیها رو سر بچه ها آتیش میریختند گروهانهای ما جواب میدادند .شکر خدا وضعیت خط طوری بود که این درگیریها کمترین تلفات را داشت. پس از اینکه بچه هافهمیدندکه جای ما آرومِ ، تصمیم گرفتندیک حمام صحرایی در خط بسازن .قرار بود 1ماه در خط بمونیم و حمام خیلی لازم می شد.به خصوص که هوا خیلی خیلی گرم بود. جزو نوادر بود ساخت حمام در خط مقدم . عملیات ساخت شروع شد. نوبت کندن چاه برای فاضلاب بود .بچه ها به نوبت میرفتندداخل چاه، محمد که پسر چاق و تپلی بود بیشتر داوطلب میشد و میرفت تو چاه و هر موقع که میخواست بیاد بالا چند نفر کمکش می کردن تا از چاه بیاد بیرون.یک روزعصرکه کار چاه فاصلاب رو به اتمام بود،عراقیها شروع کردند به خمپاره زدن.خطی که هر روز آروم بود یهو به هم ریخت. آتیش که شدید شد بچه های دور چاه که مشغول کمک بودن،فرارکردند و دوییدن طرف سنگرهای مسقفی که محفوظتر بود . محمد در چاه تنها مونده بود که ناگهان .....
#ادامه_دارد
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
#گروهان_روح_الله
@hamidraz
#قسمت_دوم
در همین حین ناگهان یک غول کوچکی از درون چاه بیرون اومد و مثل گلوله توپ پرتاب شد تو سنگر اجتماعی که خیلی از بچه ها زودتر خودشونو به اونجا رسونده بودن. همه در عین تعجب نمیتونستن جلوی خنده شونو بگیرن.باور کردنی نبود که محمد با آن هیکل گوشتی و شل و ولش و آن ناز و عشوه های هر روزش که میگفت دست منو بگیرید تا بیام بالا، حالا یکه و تنها از توی چاه اومده بود بیرون و در چندثانیه خودشو رسونده بود به سنگر، پیش بچه ها.خنده ها که فروکش کرد، بچه ها به محمد گفتند: چرا از چاه در اومدی ؟ اونجا که امن بود! هر روز با کمک کلی آدم می اومدی بالا.الان چه طوری تونستی تنهایی و با این سرعت بیای بیرون؟ محمد با آن موهای وزوزی و لپهای سرخش و حرف زدن بامزه ش گفت: دیدم همه در رفتن و من تک و تنها موندم . ترسیدم خمپاره صاف بیاد توی چاه. دیگه نفهمیدم چه طوری اومدم بیرون. .دوباره خنده بچه ها فضای سنگرو پر کرد و شکم چاق محمد که ازخنده زیاد بالا پایین می پرید، عامل قهقهه ی بقیه شده بود. یکی دو روز بعد بلاخره حمام ساخته شد و به علت آرام بودن خط بچه ها هر وقت لازم بود میتونستن از حمام استفاده کنن تا اینکه اتفاق دیگه ای کار بچه ها رو سخت کرد . به علت آرام بودن خط بچه ها موقع ساختن توالت ازجعبه مهماتهای خالی برای دیواره آن استفاده کرده بودن.یعنی تو جعبه ها خاک ریخته نشده بود و همینطوری خالی روی هم چیده شده بودند..عصر بود؛ مهرداد و یکی از بچه ها در صف توالت بودن. نفر قبلی که اومد بیرون دوتایی هی به هم تعارف کردن.تا اینکه قرعه به نام مهرداد افتاد.همین که رفت داخل، عراقیها شروع کردن به خمپاره زدن.همه ی گلوله ها میخورد تو سینه کش خاکریز تا عاقبت صدای سوت یکی از خمپاره ها نشون می داد که احتمالا بیاد این طرف خاکریز . لحظاتی بعد انفجار خمپاره در محوطه جلوی سنگر همه را نیم خیز کرد. فردی که بیرون بود تونست خیز بره اما مهرداد بخت برگشته نه وقت خیز داشت نه جای خیز. آمبولانس رسید و ...
#ادامه_دارد
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
در همین حین ناگهان یک غول کوچکی از درون چاه بیرون اومد و مثل گلوله توپ پرتاب شد تو سنگر اجتماعی که خیلی از بچه ها زودتر خودشونو به اونجا رسونده بودن. همه در عین تعجب نمیتونستن جلوی خنده شونو بگیرن.باور کردنی نبود که محمد با آن هیکل گوشتی و شل و ولش و آن ناز و عشوه های هر روزش که میگفت دست منو بگیرید تا بیام بالا، حالا یکه و تنها از توی چاه اومده بود بیرون و در چندثانیه خودشو رسونده بود به سنگر، پیش بچه ها.خنده ها که فروکش کرد، بچه ها به محمد گفتند: چرا از چاه در اومدی ؟ اونجا که امن بود! هر روز با کمک کلی آدم می اومدی بالا.الان چه طوری تونستی تنهایی و با این سرعت بیای بیرون؟ محمد با آن موهای وزوزی و لپهای سرخش و حرف زدن بامزه ش گفت: دیدم همه در رفتن و من تک و تنها موندم . ترسیدم خمپاره صاف بیاد توی چاه. دیگه نفهمیدم چه طوری اومدم بیرون. .دوباره خنده بچه ها فضای سنگرو پر کرد و شکم چاق محمد که ازخنده زیاد بالا پایین می پرید، عامل قهقهه ی بقیه شده بود. یکی دو روز بعد بلاخره حمام ساخته شد و به علت آرام بودن خط بچه ها هر وقت لازم بود میتونستن از حمام استفاده کنن تا اینکه اتفاق دیگه ای کار بچه ها رو سخت کرد . به علت آرام بودن خط بچه ها موقع ساختن توالت ازجعبه مهماتهای خالی برای دیواره آن استفاده کرده بودن.یعنی تو جعبه ها خاک ریخته نشده بود و همینطوری خالی روی هم چیده شده بودند..عصر بود؛ مهرداد و یکی از بچه ها در صف توالت بودن. نفر قبلی که اومد بیرون دوتایی هی به هم تعارف کردن.تا اینکه قرعه به نام مهرداد افتاد.همین که رفت داخل، عراقیها شروع کردن به خمپاره زدن.همه ی گلوله ها میخورد تو سینه کش خاکریز تا عاقبت صدای سوت یکی از خمپاره ها نشون می داد که احتمالا بیاد این طرف خاکریز . لحظاتی بعد انفجار خمپاره در محوطه جلوی سنگر همه را نیم خیز کرد. فردی که بیرون بود تونست خیز بره اما مهرداد بخت برگشته نه وقت خیز داشت نه جای خیز. آمبولانس رسید و ...
#ادامه_دارد
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
#قسمت_سوم
یکی از مشکلات مخابراتیها در خط پدافندی مهران پاره شدن سیمهای فلزی تلفنها بود که بر اثر انفجارها رخ میداد.به علت طولانی بودن مدت پدافند و برای امنیت بیشتر و عدم شنود دشمن ارتباط همه واحدها بوسیله تلفنهای قورباغه ای برقرار میشد و فقط در مواقع ضروری و قطع تلفنها بی سیمها روشن میشد.با اینکه سیمها رو در طول مسیر زیر خاک قرار داده بودیم باز هم چندین بار بر اثر اصابت ترکش، سیمها قطع شد.وقتی این اتفاق می افتاد باید هر دو طرف تماس در طول مسیر سیم به راه می افتادند تا محل پارگی و قطع سیم را پیداکنند.چون سیمها زیر خاک بود پیدا کردن محل پارگی سخت می شد و همه جاهایی که خمپاره خورده بود باید چک می شد . هر کس که زودتر محل قطعی را پیدا می کرد با بیسیم به طرف مقابل و به کمک خودش در محل استقرار دسته خبر میداد تا تلفنها چک بشه.بعضی وقتها قطعی در چند نقطه رخ داده بود و این کار را به مراتب مشکل تر میکرد و چند ساعت کار وصل کردن طول میکشید. فاصله هر دسته از هم حدود دو کیلومتر بود . وقتی ارتباط قطع می شد باید بی سیم های سنگین 11 کیلویی پی آرسی 77 رو مینداختی رو دوشت و زیر افتاب از سنگر تنهایی می زدی بیرون . یک بی سیم چی تو سنگر باقی می موند تا بعد از اتصال مجدد سیمها با بی سیم چی طرف مقابل چک کنن که تلفنها وصل شده یا نه . یکی دیگه از دلایل مهم عدم استفاده از بی سیم این بود که ارتباط واجدها به صورت 24 ساعته بود و اگر میخواستیم بی سیمها دائم روشن باشن باید روزی یه باطری عوض می کردیم که امکان این کار به علت کمبود تجهیزات میسر نبود . ولی اگر شب دشمن خمپاره می زد و سیمها قطع می شد بی سیمها رو روشن می کردیم تا صبح بشه و بریم جای قطعی سیم رو پیدا کنیم. یه روز تماس تلفنی قطع شد. من تو سنگر موندم و کمکم رفت جای قطعی سیم رو پیدا کنه . از اون طرف هم کمک بی سیم چی دسته دو حرکت کرد . چند دقیقه بعد پارگی سیم که سمت ما بود پیدا شد و اتصال برقرار شد و هر کدوم به سمت دسته های خودشون برگشتند . مصطفی تازه رسیده بود تو سنگر و داشت نفسی تازه می کرد که صدای انفجاری ...
#ادامه_دارد
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
#گروهان_روح_الله
یکی از مشکلات مخابراتیها در خط پدافندی مهران پاره شدن سیمهای فلزی تلفنها بود که بر اثر انفجارها رخ میداد.به علت طولانی بودن مدت پدافند و برای امنیت بیشتر و عدم شنود دشمن ارتباط همه واحدها بوسیله تلفنهای قورباغه ای برقرار میشد و فقط در مواقع ضروری و قطع تلفنها بی سیمها روشن میشد.با اینکه سیمها رو در طول مسیر زیر خاک قرار داده بودیم باز هم چندین بار بر اثر اصابت ترکش، سیمها قطع شد.وقتی این اتفاق می افتاد باید هر دو طرف تماس در طول مسیر سیم به راه می افتادند تا محل پارگی و قطع سیم را پیداکنند.چون سیمها زیر خاک بود پیدا کردن محل پارگی سخت می شد و همه جاهایی که خمپاره خورده بود باید چک می شد . هر کس که زودتر محل قطعی را پیدا می کرد با بیسیم به طرف مقابل و به کمک خودش در محل استقرار دسته خبر میداد تا تلفنها چک بشه.بعضی وقتها قطعی در چند نقطه رخ داده بود و این کار را به مراتب مشکل تر میکرد و چند ساعت کار وصل کردن طول میکشید. فاصله هر دسته از هم حدود دو کیلومتر بود . وقتی ارتباط قطع می شد باید بی سیم های سنگین 11 کیلویی پی آرسی 77 رو مینداختی رو دوشت و زیر افتاب از سنگر تنهایی می زدی بیرون . یک بی سیم چی تو سنگر باقی می موند تا بعد از اتصال مجدد سیمها با بی سیم چی طرف مقابل چک کنن که تلفنها وصل شده یا نه . یکی دیگه از دلایل مهم عدم استفاده از بی سیم این بود که ارتباط واجدها به صورت 24 ساعته بود و اگر میخواستیم بی سیمها دائم روشن باشن باید روزی یه باطری عوض می کردیم که امکان این کار به علت کمبود تجهیزات میسر نبود . ولی اگر شب دشمن خمپاره می زد و سیمها قطع می شد بی سیمها رو روشن می کردیم تا صبح بشه و بریم جای قطعی سیم رو پیدا کنیم. یه روز تماس تلفنی قطع شد. من تو سنگر موندم و کمکم رفت جای قطعی سیم رو پیدا کنه . از اون طرف هم کمک بی سیم چی دسته دو حرکت کرد . چند دقیقه بعد پارگی سیم که سمت ما بود پیدا شد و اتصال برقرار شد و هر کدوم به سمت دسته های خودشون برگشتند . مصطفی تازه رسیده بود تو سنگر و داشت نفسی تازه می کرد که صدای انفجاری ...
#ادامه_دارد
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
#گروهان_روح_الله
. #قسمت_پایانی
«دردسرهای خط پدافندی»
مصطفی تازه رسیده بود تو سنگر و داشت نفسی تازه می کرد که صدای انفجاری سنگر رو لرزوند.
با صدای انفجار، تلفنو چک کردم . نگاه نگران مصطفی نشون می داد که منتظر خبر من هستش . با سکوت و قیافه در هم من دستش اومد که چی شده . آه بلندی کشید . دلم براش سوخت .تازه برگشته بود و هوا خیلی گرم بود . تو گرمای بالای پنجاه تیر ماه زیر حرارت آفتاب ، عبارتِ "تو بشین پای بی سیم "شیرین ترین جمله ای بود که تو اون لحظه می شد شنید . نیش مصطفی تا بناگوش باز شد . چشم رئیس به گوشم ...
مشکل دیگه ای که بچه ها روخیلی اذیت میکرد پشه بود. شب که می شد دیگه کسی از دست پشه ها در امان نبود.موقعی که میخواستیم بخوابیم کلی پماد ضد پشه به خودمون می زدیم . تو اون هوای گرم تمام دکمه های لباس، حتی سر آستینها را میبستیم . جوراب میپوشیدیم و شلوارها را * گتر میکردیم اما با همه این تدبیر ،خواب راحتی نداشتیم .
اگر عراقیها بعضی اوقات می اومدن سراغ ما،لشکر پشه ها هر شب از ما پذیرایی می کردن بدون حتی یک لحظه وقت تلف کردن.
دردسر دیگه ای که فقط یک بار پیش اومد ولی همون یک بار برا هفت پشتمون بس بود دیر رسیدن غذا بود .به علت داشتن گوشت و گرمای هوا ناهار اون روز باعث مسموم شدن تعدادی از نیروها شد که در هوای گرم و با امکانات رفاهی و درمانی کم، حسابی بچه ها اذیت شدند.
و اما حادثه پایانی :
روزهای آخر پدافندی بود. قرار بود خطو تحویل بدیم .نزدیک به یک ماه می شد که بچه ها اونجا بودن. چندتا از بچه ها مجبور شدن وارد میدون مین بشن. ناگهان پای یکی از بچه ها گیر کرد به سیم تله *مین والمری و انفجار شدید .....
* مین والمری یا مین جهنده یکی از خطرناکترین مینهایی هست که ابتدا حدود نیم متر به بالا پرتاب میشه و بعد منفجر میشه. برای همین اثر تخریبی بالایی داره .معمولا به این مین سیم نازکی وصل میشه که به راحتی دیده نمیشه و با گیر کردن اسلحه یا پای افراد سیم کشیده میشه و چاشنی مین عمل میکنه
* گتر : انداختن کش و جمع کردن پاچه شلوار برای پوشیدن پوتین
قسمت بعد عملیات #والفجر_هشت
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
#گروهان_روح_الله
@hamidraz
«دردسرهای خط پدافندی»
مصطفی تازه رسیده بود تو سنگر و داشت نفسی تازه می کرد که صدای انفجاری سنگر رو لرزوند.
با صدای انفجار، تلفنو چک کردم . نگاه نگران مصطفی نشون می داد که منتظر خبر من هستش . با سکوت و قیافه در هم من دستش اومد که چی شده . آه بلندی کشید . دلم براش سوخت .تازه برگشته بود و هوا خیلی گرم بود . تو گرمای بالای پنجاه تیر ماه زیر حرارت آفتاب ، عبارتِ "تو بشین پای بی سیم "شیرین ترین جمله ای بود که تو اون لحظه می شد شنید . نیش مصطفی تا بناگوش باز شد . چشم رئیس به گوشم ...
مشکل دیگه ای که بچه ها روخیلی اذیت میکرد پشه بود. شب که می شد دیگه کسی از دست پشه ها در امان نبود.موقعی که میخواستیم بخوابیم کلی پماد ضد پشه به خودمون می زدیم . تو اون هوای گرم تمام دکمه های لباس، حتی سر آستینها را میبستیم . جوراب میپوشیدیم و شلوارها را * گتر میکردیم اما با همه این تدبیر ،خواب راحتی نداشتیم .
اگر عراقیها بعضی اوقات می اومدن سراغ ما،لشکر پشه ها هر شب از ما پذیرایی می کردن بدون حتی یک لحظه وقت تلف کردن.
دردسر دیگه ای که فقط یک بار پیش اومد ولی همون یک بار برا هفت پشتمون بس بود دیر رسیدن غذا بود .به علت داشتن گوشت و گرمای هوا ناهار اون روز باعث مسموم شدن تعدادی از نیروها شد که در هوای گرم و با امکانات رفاهی و درمانی کم، حسابی بچه ها اذیت شدند.
و اما حادثه پایانی :
روزهای آخر پدافندی بود. قرار بود خطو تحویل بدیم .نزدیک به یک ماه می شد که بچه ها اونجا بودن. چندتا از بچه ها مجبور شدن وارد میدون مین بشن. ناگهان پای یکی از بچه ها گیر کرد به سیم تله *مین والمری و انفجار شدید .....
* مین والمری یا مین جهنده یکی از خطرناکترین مینهایی هست که ابتدا حدود نیم متر به بالا پرتاب میشه و بعد منفجر میشه. برای همین اثر تخریبی بالایی داره .معمولا به این مین سیم نازکی وصل میشه که به راحتی دیده نمیشه و با گیر کردن اسلحه یا پای افراد سیم کشیده میشه و چاشنی مین عمل میکنه
* گتر : انداختن کش و جمع کردن پاچه شلوار برای پوشیدن پوتین
قسمت بعد عملیات #والفجر_هشت
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
#گروهان_روح_الله
@hamidraz
بعد از مدت کوتاهی که تهران بودم دوباره برگشتم جبهه . چون زمزمه عملیات بود.به محض رسیدن به دوکوهه، همراه گردان انصار الرسول عازم اردوگاه کرخه شدیم و آموزشها و آمادگی های جسمانی برای عملیات شروع شد. به عنوان نیروی آزاد رفتم چادر فرماندهی گروهان شهادت و قرارشد موقع عملیات، مثل عملیات بدر بی سیم چی حسن باشم. حسن که تازه پای مجروحش خوب شده بود هنوز به جبهه برنگشته بود . قرار بود عقد کنه .به محض این که عقد کرد سریع اومد اردوگاه که کارها عقب نیفته .بچه ها که دلشون برای حسن تنگ شده بود، حسابی ازش استقبال کردند.این رابطه خوب و صمیمی بین اکثر فرمانده ها و نیروهاشون برقرار بود.حسن خودش بسیجی بود و آشنایی اش با این جمع جالب بود. تو عملیات خیبر تو گردان ابوذر به عنوان یک بسیجی معمولی میره عملیات.اونجا خیلی شجاعت نشون میده به طوری که وقتی از یک محوری عقب نشینی می شده،از تو کانال با عراقی ها جنگ نارنجک می کرده .بچه ها با اصرار، می برنش عقب .جنگ نارنجک معنی اش اینه که خیلی به دشمن نزدیک هستی و احتمال هر حادثه ای از جمله اسارت زیاد هست. دیگه از اون به بعد به کادر فرماندهی گردان اضافه میشه و موندگار جبهه میشه. با اومدنش شور و هیجان در بچه ها زیاد شد و همه با انگیزه بالا فعالیت می کردند که برای عملیات سریعتر حاضر بشن . ولی یک روز یک حادثه معادلات کار رو کمی به هم زد . رفته بودیم صبحگاه، کل گروهان به صورت دشت بان (به صورت عرضی و با فاصله از هم ) می دوییدیم . از یک تپه کوتاه بالا می رفتیم و دوباره برمیگشتیم سرجامون. چند بار این کارو تکرار کردیم که فرمان ایست داده شد. حسن گفت: همه در یک خط منظم بایستید، با فاصله یک دست. بعد خودش نشست سر ستون و سلاحش را مسلح کرد و گفت: درست و منظم بایستید. حالت نشونه گیری گرفت و گفت میخوام شلیک کنم . من نفر چهارم یا پنجم بودم . این حرف حسن رو فقط یک تذکر معلم به شاگرد حساب کردم. چون اخلاق حسن را می دونستم فکر کردم برای ترسوندن و منظم کردن بچه ها میگه شلیک میکنم.در همین فکرها بودم که با صدای شلیک تیر از جا پریدم. لحظه ای بعد نفر دوم ستون که یک نوجوان حدود پانزده ساله بود نقش زمین شد. سریع رفتم بالای سرش .دیگه حواسم به هیچی نبود. نفهمیدم آمبولانس چطور در اون مدت کوتاه رسید اونجا .......
#ادامه_دارد
#آماده_سازی_عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#اردوگاه_کرخه
@hamidraz
#ادامه_دارد
#آماده_سازی_عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#اردوگاه_کرخه
@hamidraz
#قسمت_دوم
در خلال کارهایی که برای آماده سازی عملیات انجام می دادیم دراوقات فراغت بازی هم می کردیم. یه روز که فوتبال بازی میکردیم یکی از بچه ها سهواً به جای توپ پای منو زد. اونن موقع گرم بازی بودیم و نفهمیدم که چی شده. اما بازی که تموم شد، تازه متوجه شدم چه بلایی سرم اومده . تمام پای چپم از زیر زانو دچار خون مردگی و ورم شدید شده بود. رفتم بهداری لشگر ، دکتر نبود و پزشکیار به جای استفاده از یخ، پماد داد و گفت: هر شب با آب داغ ماساژ بده.یعنی دقیقاً خلاف توصیه پزشکی که اون موقع خودم هم بلد نبودم. به سختی راه می رفتم و از همه کارها معاف شدم.هر شب مکافات داشتیم برای آب گرم .قرار بود قبل از اینکه در کتری چایی بریزند،یک مقدار آب برای پای من نگه دارند. ولی معمولا یادشون می رفت ومجبور می شدم پامو با چایی بشورم . این کار بیشتر ضرر داشت تا نفع و وضع پامو بدتر میکرد. امتحانات دانشگاه نزدیک بود و تعداد بچه هایِ دانشجویِ گردان ما ازهمه گردانها بیشتر بود. برای همین، فرماندهی گردان موافقت کرد که برای امتحان به تهران بریم . جواد گفت: شما برین. هر وقت عملیات نزدیک بود تلفن می زنم که بیاید. موقعی که برای امتحان به تهران رفتیم، پام هنوز خوب نشده بود و به شدت لنگ میزدم.مونده بودم میرم خونه، چی بگم . از شانس بدم موقعی که رسیدم سرکوچه، مادرم دم درخونه وایستاده بود . همه ی راه رفتنمو، در اون 50 متردید.هر چه زور زدم درست راه برم نشد که نشد.پام خیلی درد می گرفت موقع راه رفتن. تا رسیدم به خونه مادرم گفت: چی شده؟ سکوت کردم ولی پشت سرهم سوال میکرد که چی شده؟ تیر خورده به پات؟مجروح شدی؟ چرا هیچی به ما نگفتی؟چرا جواد چیزی نگفت؟ و...؟ گفتم چیزی نیست. زود خوب میشه . نه می خواستم دروغ بگم نه می تونستم راستشو بگم . چون اونوقت خیلی ناراحت میشدند.فکر میکردم اگر بفهمند در فوتبال پام آسیب دیده اجازه نمیدن برگردم. توضیح ریز به ریز مسائل جبهه و اینکه بازی و تفریح جزئی از اون هست برای من که حتی در گفتن خاطرات معمولی هم کوتاهی می کردم کار سختی بود . در روزهای باقی مونده مشغول درس خوندن شدم. ولی هنوز امتحانات شروع نشده بود جواد خبر داد که زود بیاید عملیات نزدیکه . فوری با بچه هایی که از قبل قرار رفتن گذاشته بودیم، تماس گرفتم و آماده رفتن شدیم.اون موقع رفتن به جبهه برای بچه ها سخت بود، چون همه تا نزدیک امتحانهای ترم درس خونده بودن و حالا درست سر امتحانها باید می رفتند.در عین حال همه خوشحال بودند که بعد از ده ماه، دوباره برای عملیات به جبهه می رون. با قطار راهی دوکوهه شدیم. حمید صالحی-حسن کریمیان-محسن فیض-مسعود رحمانی-علی بلورچی-سعید امیری مقدم و... از دوکوهه بی وسیله و با هزارمکافات رفتیم اردوگاه کرخه. وقتی رسیدیم اردوگاه، دیدیم هیچکس نیست . همه چادرها رو جمع کرده بودن . ما بودیم و محوطه خالی گردان ....
#ادامه_دارد
#آماده_سازی_عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
@hamidraz
در خلال کارهایی که برای آماده سازی عملیات انجام می دادیم دراوقات فراغت بازی هم می کردیم. یه روز که فوتبال بازی میکردیم یکی از بچه ها سهواً به جای توپ پای منو زد. اونن موقع گرم بازی بودیم و نفهمیدم که چی شده. اما بازی که تموم شد، تازه متوجه شدم چه بلایی سرم اومده . تمام پای چپم از زیر زانو دچار خون مردگی و ورم شدید شده بود. رفتم بهداری لشگر ، دکتر نبود و پزشکیار به جای استفاده از یخ، پماد داد و گفت: هر شب با آب داغ ماساژ بده.یعنی دقیقاً خلاف توصیه پزشکی که اون موقع خودم هم بلد نبودم. به سختی راه می رفتم و از همه کارها معاف شدم.هر شب مکافات داشتیم برای آب گرم .قرار بود قبل از اینکه در کتری چایی بریزند،یک مقدار آب برای پای من نگه دارند. ولی معمولا یادشون می رفت ومجبور می شدم پامو با چایی بشورم . این کار بیشتر ضرر داشت تا نفع و وضع پامو بدتر میکرد. امتحانات دانشگاه نزدیک بود و تعداد بچه هایِ دانشجویِ گردان ما ازهمه گردانها بیشتر بود. برای همین، فرماندهی گردان موافقت کرد که برای امتحان به تهران بریم . جواد گفت: شما برین. هر وقت عملیات نزدیک بود تلفن می زنم که بیاید. موقعی که برای امتحان به تهران رفتیم، پام هنوز خوب نشده بود و به شدت لنگ میزدم.مونده بودم میرم خونه، چی بگم . از شانس بدم موقعی که رسیدم سرکوچه، مادرم دم درخونه وایستاده بود . همه ی راه رفتنمو، در اون 50 متردید.هر چه زور زدم درست راه برم نشد که نشد.پام خیلی درد می گرفت موقع راه رفتن. تا رسیدم به خونه مادرم گفت: چی شده؟ سکوت کردم ولی پشت سرهم سوال میکرد که چی شده؟ تیر خورده به پات؟مجروح شدی؟ چرا هیچی به ما نگفتی؟چرا جواد چیزی نگفت؟ و...؟ گفتم چیزی نیست. زود خوب میشه . نه می خواستم دروغ بگم نه می تونستم راستشو بگم . چون اونوقت خیلی ناراحت میشدند.فکر میکردم اگر بفهمند در فوتبال پام آسیب دیده اجازه نمیدن برگردم. توضیح ریز به ریز مسائل جبهه و اینکه بازی و تفریح جزئی از اون هست برای من که حتی در گفتن خاطرات معمولی هم کوتاهی می کردم کار سختی بود . در روزهای باقی مونده مشغول درس خوندن شدم. ولی هنوز امتحانات شروع نشده بود جواد خبر داد که زود بیاید عملیات نزدیکه . فوری با بچه هایی که از قبل قرار رفتن گذاشته بودیم، تماس گرفتم و آماده رفتن شدیم.اون موقع رفتن به جبهه برای بچه ها سخت بود، چون همه تا نزدیک امتحانهای ترم درس خونده بودن و حالا درست سر امتحانها باید می رفتند.در عین حال همه خوشحال بودند که بعد از ده ماه، دوباره برای عملیات به جبهه می رون. با قطار راهی دوکوهه شدیم. حمید صالحی-حسن کریمیان-محسن فیض-مسعود رحمانی-علی بلورچی-سعید امیری مقدم و... از دوکوهه بی وسیله و با هزارمکافات رفتیم اردوگاه کرخه. وقتی رسیدیم اردوگاه، دیدیم هیچکس نیست . همه چادرها رو جمع کرده بودن . ما بودیم و محوطه خالی گردان ....
#ادامه_دارد
#آماده_سازی_عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
@hamidraz
#قسمت_سوم
پرس و جو کردیم و گفتن احتمالا گردان ما رفته سمت اردوگاه کارون
دوباره با زحمت زیاد خودمونو رسوندیم سر جاده اصلی .از پل کرخه رد شدیم تعدادمون زیاد بود ،باید یه جوری وسیله گیر می آوردیم وحدود 220 کیلومتر دیگه می رفتیم تا وسط جاده اهواز-خرمشهر
تازه اونجا هم باید جای گردان رو پیدا می کردیم. از طرفی مطمئن نبودیم که اونجا باشند. دل تو دلمون نبود . از روز عملیات با خبر نبودیم و می ترسیدیم کلا از عملیات جا بمونیم.هی به خودم می گفتم کاش زودتر اومده بودیم. چون جواد چند روز زودتر خبر داده بود
و ما به دلیل اینکه همه با هم باشیم دیر راه افتادیم. شانس آوردیم یه اتوبوس به تورمون خورد . همه سوارشدیم . از اندیمشک تا اهواز 150 کیلومتر بود . وسطهای راه ، اتوبوس ایستاد. چند دقیقه گذشت و ماشین هیچ حرکتی نکرد. دهن به دهن پیچید که تو جاده ترافیک شده. پیاده شدم ، فهمیدم راه بندون شدیدتر از این حرفهاست و چند ساعته که جاده بسته شده .حدس زدیم که بچه های گردان هم باید تو راه بندون گیر کرده باشند و چون اتوبوس اصلا نمی تونست حرکت کنه، پیاده شدیم و لا به لای ماشینها راه افتادیم ، به امید پیدا کردن گردان. از طرفی حجم ترافیک قابل تشخیص نبود و نمیدونستیم کی به انتهای ستون ترافیک می رسیم.
بعد از مدتی پیاده روی عاقبت بچه های گردانو پیدا کردیم . ولی هر چه انتظار کشیدیم جاده باز نشد.همه حسابی کلافه شده بودند، کاری هم نمی شد کرد.نه میشد پیاده رفت نه ماشینها حرکت می کردند.
ماشینهای سبک همه انداخته بودند تو خاکی و می رفتن. ولی اونا هم از یک جایی گیر کردند و نمی تونستن جلوتر برن .بعد از چند ساعت خبر اومد که یک تریلی با یک اتوبوس درست روی یک پل هم سطح جاده، شاخ به شاخ شدن. چون محل تصادف روی پل بود ماشینها نمی تونستن از کنارشون رد بشن. از دو طرف 5، یعنی مجموعاً 10 کیلو متر راه بندون شده بود و تمام این مسافت یا نیرو بود یا مهمات. وضعیت خطرناکی بود و هر لحظه ممکن بود هواپیماهای عراقی سر برسند و اونوقت معلوم نبود چه فاجعه ای رخ بده . اما شکر خدا هوا ابری شد و بارش بارون، هوا رو برای پرواز هواپیماهای جنگی نامساعد کرد . بارون باعث شد ماشینهایی که رفته بودن تو خاکی یک جاهایی به گل بخورن و نتونن جلوتر برن . خاک اونجا آنقدر نرم بود که با یه بارون، به سرعت تبدیل به گل میشد.
خلاصه بعد از چندین ساعت ،کم کم راه باز شد و ماشینها حرکت کردند. هوا تاریک شده بود که تازه رسیدیم به پلیس راه حدود 10 کیلومتری اهواز.جمعیت زیادی یهو هجوم آورد به محوطه پلیس راه برای رفتن به توالت و گرفتن وضو. جمعیتی که خسته و کلافه بود و راه 2ساعته را حدود 12 ساعت طی کرده بود. دژبان های داخل پلیس راه به جای همکاری، با بچه ها در گیر شدن و قصد بیرون کردن بچه ها رو کردن . دورتر وایستاده بودم و منتظر پایان مشاجرات بودم که وضع بدتر شد. دژبانها وارد درگیری فیزیکی یک طرفه شدن .....
#ادامه_دارد
#آماده_سازی_عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#پلیس_راه
@hamidraz
پرس و جو کردیم و گفتن احتمالا گردان ما رفته سمت اردوگاه کارون
دوباره با زحمت زیاد خودمونو رسوندیم سر جاده اصلی .از پل کرخه رد شدیم تعدادمون زیاد بود ،باید یه جوری وسیله گیر می آوردیم وحدود 220 کیلومتر دیگه می رفتیم تا وسط جاده اهواز-خرمشهر
تازه اونجا هم باید جای گردان رو پیدا می کردیم. از طرفی مطمئن نبودیم که اونجا باشند. دل تو دلمون نبود . از روز عملیات با خبر نبودیم و می ترسیدیم کلا از عملیات جا بمونیم.هی به خودم می گفتم کاش زودتر اومده بودیم. چون جواد چند روز زودتر خبر داده بود
و ما به دلیل اینکه همه با هم باشیم دیر راه افتادیم. شانس آوردیم یه اتوبوس به تورمون خورد . همه سوارشدیم . از اندیمشک تا اهواز 150 کیلومتر بود . وسطهای راه ، اتوبوس ایستاد. چند دقیقه گذشت و ماشین هیچ حرکتی نکرد. دهن به دهن پیچید که تو جاده ترافیک شده. پیاده شدم ، فهمیدم راه بندون شدیدتر از این حرفهاست و چند ساعته که جاده بسته شده .حدس زدیم که بچه های گردان هم باید تو راه بندون گیر کرده باشند و چون اتوبوس اصلا نمی تونست حرکت کنه، پیاده شدیم و لا به لای ماشینها راه افتادیم ، به امید پیدا کردن گردان. از طرفی حجم ترافیک قابل تشخیص نبود و نمیدونستیم کی به انتهای ستون ترافیک می رسیم.
بعد از مدتی پیاده روی عاقبت بچه های گردانو پیدا کردیم . ولی هر چه انتظار کشیدیم جاده باز نشد.همه حسابی کلافه شده بودند، کاری هم نمی شد کرد.نه میشد پیاده رفت نه ماشینها حرکت می کردند.
ماشینهای سبک همه انداخته بودند تو خاکی و می رفتن. ولی اونا هم از یک جایی گیر کردند و نمی تونستن جلوتر برن .بعد از چند ساعت خبر اومد که یک تریلی با یک اتوبوس درست روی یک پل هم سطح جاده، شاخ به شاخ شدن. چون محل تصادف روی پل بود ماشینها نمی تونستن از کنارشون رد بشن. از دو طرف 5، یعنی مجموعاً 10 کیلو متر راه بندون شده بود و تمام این مسافت یا نیرو بود یا مهمات. وضعیت خطرناکی بود و هر لحظه ممکن بود هواپیماهای عراقی سر برسند و اونوقت معلوم نبود چه فاجعه ای رخ بده . اما شکر خدا هوا ابری شد و بارش بارون، هوا رو برای پرواز هواپیماهای جنگی نامساعد کرد . بارون باعث شد ماشینهایی که رفته بودن تو خاکی یک جاهایی به گل بخورن و نتونن جلوتر برن . خاک اونجا آنقدر نرم بود که با یه بارون، به سرعت تبدیل به گل میشد.
خلاصه بعد از چندین ساعت ،کم کم راه باز شد و ماشینها حرکت کردند. هوا تاریک شده بود که تازه رسیدیم به پلیس راه حدود 10 کیلومتری اهواز.جمعیت زیادی یهو هجوم آورد به محوطه پلیس راه برای رفتن به توالت و گرفتن وضو. جمعیتی که خسته و کلافه بود و راه 2ساعته را حدود 12 ساعت طی کرده بود. دژبان های داخل پلیس راه به جای همکاری، با بچه ها در گیر شدن و قصد بیرون کردن بچه ها رو کردن . دورتر وایستاده بودم و منتظر پایان مشاجرات بودم که وضع بدتر شد. دژبانها وارد درگیری فیزیکی یک طرفه شدن .....
#ادامه_دارد
#آماده_سازی_عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#پلیس_راه
@hamidraz
#قسمت_چهارم
وقتی دیدیم دژبانها با دو تا از بچه ها درگیر شدن !
من و چند نفر دیگه جلو رفتیم. داد و بیدادی راه انداختم که بعدش حسن قاسمی(فرمانده گروهانمون)می گفت: حمیدخودت بودی ! باورم نمی شد این حمیدِ که داره این جوری داد می زنه . خندیدم و گفتم: حسن آقا ، خودمم هنوز باورم نشده
خلاصه اینکه سوار اتوبوس ها شدیم . نیمه های شب خسته و کلافه رسیدیم اردوگاه کارون.همه چیز به هم ریخته بود . فرمانده ها گفتن فعلا بخوابید تا صبح که هوا روشن شد چادرها و وسایل را مرتب کنید. چند روزی در اردوگاه بودیم.کارون عقبه عملیات بود و معمولا نیروها بیشتر به لحاظ روحی آماده عملیات میشدند و کار رزمی انجام نمی شد.خیلی ها وصیت نامه و یا نامه های آخرشونو اونجا می نوشتند. کاری که بی سیم چی هیچوقت انجام نداد. موقعی که فرمانده های گردان نیروها را توجیهی نسبی برای عملیات کردند،گفتند گردان ما یعنی انصار الرسول و گردان عمار برای این عملیات مامور به لشگر علی بن ابی طالب استان مرکزی هستن و قراره به عنوان گردان های خط شکن، شب اول عملیات وارد عمل بشیم . به همین دلیل، یک مانور مشترک برای ما و گردان عمار گذاشتند.درآن مانور فهمیدیم که باید تو عملیات چند پایگاه موشکی عراقی ها رابگیریم. با اومدن چندتا از مسئولین گردان ابوذر به انصار ، فرماندهی گردان به لحاظ کمی و کیفیت وضعیت مطلوبی داشت .به غیر از سه گروهان معمول، یک دسته ویژه نیز تشکیل شد که ماموریت فوق العاده داشت و قراربود هر کار سخت و ویژه ای پیش اومد، این دسته انجام بده. در مانورمشترکی که با گردان عمار داشتیم، بچه های ما به سرعت مواضع مشخص شده رو گرفتند و یکی از پایگاههای موشکی گردان عمار را قبل از رسیدن اونا ، دسته ویژه ما گرفت . بعد از رسیدن به مواضع از قبل تعیین شده، در خط پدافندی قرار گرفتیم. تو مانور از روی رودخونه کارون عبور کردیم ولی کسی نمی دونست منطقه عملیات کجاست،فقط فهمیدیم که درعملیات باید از یک رودخونه عبور کنیم. هوا سرد بود و در سنگرهای کوچکی که درست کرده بودیم برای این که کمتر یخ کنیم، به حالت چمباتمه پاها را توی شکممون جمع کردیم.بعضی ها هم چرت می زدند. علی بلورچی پیش ما بود ولی اسلحه شو گذاشته بود تو به سنگر دیگه . یکدفعه دیدیم یکی اسلحه ی علی رو برداشته و داره میبره. ناخودآگاه همه با هم داد زدیم؛ که اسلحه رو کجا می بری و بلورچی دویید که اسلحه رو بگیره، دید طرف فرمانده لشگرِ که برای بازدید از مانور اومده بود. اسلحه رو داد .گفت : برادرها مراقب وسایلتون باشید و رفت .کمی که دور شد ترکیدیم از خنده . اگر سرباز ارتش بودیم احتمالا جریمه سنگینی داشتیم با اون جور خطاب کردن فرمانده لشگر . بعد از این مانور همه آماده عملیات بودند و چند روز بعد اعلام شد که چادرها را جمع کنیم و عازم عقبه عملیات بشیم.....
#ادامه_دارد
#آماده_سازی_عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#اردوگاه_کارون
@hamidraz
وقتی دیدیم دژبانها با دو تا از بچه ها درگیر شدن !
من و چند نفر دیگه جلو رفتیم. داد و بیدادی راه انداختم که بعدش حسن قاسمی(فرمانده گروهانمون)می گفت: حمیدخودت بودی ! باورم نمی شد این حمیدِ که داره این جوری داد می زنه . خندیدم و گفتم: حسن آقا ، خودمم هنوز باورم نشده
خلاصه اینکه سوار اتوبوس ها شدیم . نیمه های شب خسته و کلافه رسیدیم اردوگاه کارون.همه چیز به هم ریخته بود . فرمانده ها گفتن فعلا بخوابید تا صبح که هوا روشن شد چادرها و وسایل را مرتب کنید. چند روزی در اردوگاه بودیم.کارون عقبه عملیات بود و معمولا نیروها بیشتر به لحاظ روحی آماده عملیات میشدند و کار رزمی انجام نمی شد.خیلی ها وصیت نامه و یا نامه های آخرشونو اونجا می نوشتند. کاری که بی سیم چی هیچوقت انجام نداد. موقعی که فرمانده های گردان نیروها را توجیهی نسبی برای عملیات کردند،گفتند گردان ما یعنی انصار الرسول و گردان عمار برای این عملیات مامور به لشگر علی بن ابی طالب استان مرکزی هستن و قراره به عنوان گردان های خط شکن، شب اول عملیات وارد عمل بشیم . به همین دلیل، یک مانور مشترک برای ما و گردان عمار گذاشتند.درآن مانور فهمیدیم که باید تو عملیات چند پایگاه موشکی عراقی ها رابگیریم. با اومدن چندتا از مسئولین گردان ابوذر به انصار ، فرماندهی گردان به لحاظ کمی و کیفیت وضعیت مطلوبی داشت .به غیر از سه گروهان معمول، یک دسته ویژه نیز تشکیل شد که ماموریت فوق العاده داشت و قراربود هر کار سخت و ویژه ای پیش اومد، این دسته انجام بده. در مانورمشترکی که با گردان عمار داشتیم، بچه های ما به سرعت مواضع مشخص شده رو گرفتند و یکی از پایگاههای موشکی گردان عمار را قبل از رسیدن اونا ، دسته ویژه ما گرفت . بعد از رسیدن به مواضع از قبل تعیین شده، در خط پدافندی قرار گرفتیم. تو مانور از روی رودخونه کارون عبور کردیم ولی کسی نمی دونست منطقه عملیات کجاست،فقط فهمیدیم که درعملیات باید از یک رودخونه عبور کنیم. هوا سرد بود و در سنگرهای کوچکی که درست کرده بودیم برای این که کمتر یخ کنیم، به حالت چمباتمه پاها را توی شکممون جمع کردیم.بعضی ها هم چرت می زدند. علی بلورچی پیش ما بود ولی اسلحه شو گذاشته بود تو به سنگر دیگه . یکدفعه دیدیم یکی اسلحه ی علی رو برداشته و داره میبره. ناخودآگاه همه با هم داد زدیم؛ که اسلحه رو کجا می بری و بلورچی دویید که اسلحه رو بگیره، دید طرف فرمانده لشگرِ که برای بازدید از مانور اومده بود. اسلحه رو داد .گفت : برادرها مراقب وسایلتون باشید و رفت .کمی که دور شد ترکیدیم از خنده . اگر سرباز ارتش بودیم احتمالا جریمه سنگینی داشتیم با اون جور خطاب کردن فرمانده لشگر . بعد از این مانور همه آماده عملیات بودند و چند روز بعد اعلام شد که چادرها را جمع کنیم و عازم عقبه عملیات بشیم.....
#ادامه_دارد
#آماده_سازی_عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#اردوگاه_کارون
@hamidraz
#قسمت_پنجم
همه بچه ها سوار کامیون ها شدن. گفته شد که هیچکس سرشو بالا نیاره ، طوری که انگار کامیونها خالی است. در منطقه خوزستان ستون پنجم (جاسوسها) فعال بود و باید در انتقال نیرو خیلی مراقبت می شد. به همین دلیل کامیونها با فاصله و با پلاکاردهایی که نشون دهنده ی حمل کمک های مردمی برای رزمندگان بود در حرکت بودند. و همین امر مشکلات خاص خودش رو هم در پی داشت . من جمله نیاز به دستشویی .... هیچ کامیونی حق توقف نداشت و ستون نباید قطع می شد بهمین دلیل بچه ها خیلی اذیت میشدن گرچه به ظاهر اتفاق ساده ای به نظر میرسید . بودند بچه های بسیار بازیگوش ، که در مواقع عادی قابل کنترل نبودن در چنین موقعیتهایی تمام و کمال گوش به فرمان بودند. در سخت ترین شرایط کسی حرفی نمی زد و همه پشت هم بودند. کامیونها چند جا توقف کوتاهی کردند . یه بار صدای جریان آب رودخونه شنیدیم . چند بار هم تو خاکی رفتیم . هر بار همه شروع کردن به حدس زدن که داریم کجا میریم . بلاخره به مقصد رسیدیم. از کامیونها که پیاده شدیم ، خودمونو جلوی یه رودخونه دیدیم . سریع به خط شدیم و از روی پل، به ستون یک عبور کردیم و رسیدیم به منطقه ای پر درخت وسوت و کور . در نگاه اول جزیره ترسناک فیلمها تو نظرم اومد . آنقدر ناشناخته که حتی یک نفر از نیروها نتونست حدس بزنه که کجا هستیم... وارد دهی شدیم که معلوم بود مدتها خالی ازسکنه ست . نیروها با توجه به ظرفیت اتاقها در خونه ها تقسیم شدند. توی ده پر از درخت موز بود. ولی همه کوچیک وکال بود. چند روزی اونجا موندیم . غیر از جمع شدنهای چند نفره بعضی بچه ها و سینه زنی شبانه هیچ فعالیت دیگه ای نمی شد در اون فضای محدود انجام داد. به جهت لو نرفتن عملیات و حفظ امنیت بیشتر بچه ها مجاز نبودن تو منطقه تردد داشته باشن . و فقط اطراف خانه ها می گشتند . بلاخره انتظارها به سر اومد . اعلام شد که امشب عملیات شروع می شه و ما به عنوان یکی از گردان های خط شکن وارد عمل میشیم . شب که شد همه گردان در محوطه بیرون خونه ها جمع شدند و جعفر محتشم فرمانده گردان، برای بچه ها کمی صحبت کرد و گفت سریع آماده حرکت بشید . اون شب اشک و آغوش بچه ها تو تاریکی نخلستون دیدنی بود . صحنه های پر از مهر و عاطفه از مردای جنگی . جوون مردهایی که ملائک خدا حتما به حال بعضی از اونا غبطه می خوردن . با اعلام حرکت ، نیروها دوباره سوار کامیونها شدن به سمت مقصد بعدی ....
عکس ، لحظه عبور بچه ها از روی رودخونه رو نشون می ده
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جعفر_محتشم
@hamidraz
همه بچه ها سوار کامیون ها شدن. گفته شد که هیچکس سرشو بالا نیاره ، طوری که انگار کامیونها خالی است. در منطقه خوزستان ستون پنجم (جاسوسها) فعال بود و باید در انتقال نیرو خیلی مراقبت می شد. به همین دلیل کامیونها با فاصله و با پلاکاردهایی که نشون دهنده ی حمل کمک های مردمی برای رزمندگان بود در حرکت بودند. و همین امر مشکلات خاص خودش رو هم در پی داشت . من جمله نیاز به دستشویی .... هیچ کامیونی حق توقف نداشت و ستون نباید قطع می شد بهمین دلیل بچه ها خیلی اذیت میشدن گرچه به ظاهر اتفاق ساده ای به نظر میرسید . بودند بچه های بسیار بازیگوش ، که در مواقع عادی قابل کنترل نبودن در چنین موقعیتهایی تمام و کمال گوش به فرمان بودند. در سخت ترین شرایط کسی حرفی نمی زد و همه پشت هم بودند. کامیونها چند جا توقف کوتاهی کردند . یه بار صدای جریان آب رودخونه شنیدیم . چند بار هم تو خاکی رفتیم . هر بار همه شروع کردن به حدس زدن که داریم کجا میریم . بلاخره به مقصد رسیدیم. از کامیونها که پیاده شدیم ، خودمونو جلوی یه رودخونه دیدیم . سریع به خط شدیم و از روی پل، به ستون یک عبور کردیم و رسیدیم به منطقه ای پر درخت وسوت و کور . در نگاه اول جزیره ترسناک فیلمها تو نظرم اومد . آنقدر ناشناخته که حتی یک نفر از نیروها نتونست حدس بزنه که کجا هستیم... وارد دهی شدیم که معلوم بود مدتها خالی ازسکنه ست . نیروها با توجه به ظرفیت اتاقها در خونه ها تقسیم شدند. توی ده پر از درخت موز بود. ولی همه کوچیک وکال بود. چند روزی اونجا موندیم . غیر از جمع شدنهای چند نفره بعضی بچه ها و سینه زنی شبانه هیچ فعالیت دیگه ای نمی شد در اون فضای محدود انجام داد. به جهت لو نرفتن عملیات و حفظ امنیت بیشتر بچه ها مجاز نبودن تو منطقه تردد داشته باشن . و فقط اطراف خانه ها می گشتند . بلاخره انتظارها به سر اومد . اعلام شد که امشب عملیات شروع می شه و ما به عنوان یکی از گردان های خط شکن وارد عمل میشیم . شب که شد همه گردان در محوطه بیرون خونه ها جمع شدند و جعفر محتشم فرمانده گردان، برای بچه ها کمی صحبت کرد و گفت سریع آماده حرکت بشید . اون شب اشک و آغوش بچه ها تو تاریکی نخلستون دیدنی بود . صحنه های پر از مهر و عاطفه از مردای جنگی . جوون مردهایی که ملائک خدا حتما به حال بعضی از اونا غبطه می خوردن . با اعلام حرکت ، نیروها دوباره سوار کامیونها شدن به سمت مقصد بعدی ....
عکس ، لحظه عبور بچه ها از روی رودخونه رو نشون می ده
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جعفر_محتشم
@hamidraz