❇️🔴#لبخند_خدا
#قسمت_هشتادم
سنگرهای مثلثی
هانی با زبان فارسی کاملا آشنا بود. به او گفتم: میخواهم کلماتی به من یاد بدهی تا اگر جایی مجبور به صحبت شدم مشکلی پیش نیاید.
خودنویس پارکرش را در آورد و عباراتی را روی برگه نوشت و گفت: با خواندن اینها خیالت راحت باشد.
چند خط دعا و آیه ای از سوره یاسین بود.
وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ
و (راه خیر را) از پیش و پس بر آنها سد کردیم و بر چشم (هوش) شان هم پرده افکندیم پس هیچ نمیبینند
در عین حال در طول مسیر جملاتی را با هانی تکرار و تمرین کردیم
از مرز شلمچه وارد خاک عراق شدیم. برای پیدا کردن دکتری - احمد الباصر- که احتمالا از امیر خبر داشت باید به بصره می رفتیم.
مدتی بعد به سنگرهای مثلثی عراقی ها رسیدیم
یاد کربلای پنج افتادم و شهادت رفقا و مجروحیت خودم.
یک رشته خطوط دفاعی به شکل مثلثهای متساویالاضلاع در قالب سدهای خاکی ساخته شده بود . رأس مثلثها به سمت ایران و قاعده آنها به سمت عراق قرار داشت.
در پشت اضلاع هر مثلث جایگاههایی برای تانکها و واحدهای پیاده پیشبینی شده بود.
این شیوه دفاعی را از ارتش اسرائیل اقتباس کرده بودند.
این مثلثهای دفاعی قدرت مانور بیشتری به نیروهای مدافع از نظر دفاع و تحرک میداد. مشکل به نظر میرسید که طرف مهاجم بتواند این مثلثها را تسخیر کند، زیرا هر ضلعی از مثلث به ضلع دیگر آن تکیه میکرد و چنانکه یک ضلع به دست نیروهای تهاجم سقوط میکرد، دیگر اضلاع دفاعی از چند محور مهاجمین را سرکوب میکردند.
حالا بهتر متوجه بودم که چرا چند بار عملیات های ما در اینجا به مشکل برخورده بود.
با اینکه منطقه دچار تغییرات شده بود اما هانی همه جا را مثل کف دستش بلد بود. در جایی که مکان خوبی برای اختفا بود ماشین را پارک کردیم تا با تاریک شدن هوا حرکت را دوباره آغاز کنیم. سینه کش خاکریز دراز کشیده بودم که
رفتم در حال و هوای شب عملیات کربلای پنج. از زمین و هوا آتش بر سر بچهها میریخت ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
.
#قسمت_هشتادم
سنگرهای مثلثی
هانی با زبان فارسی کاملا آشنا بود. به او گفتم: میخواهم کلماتی به من یاد بدهی تا اگر جایی مجبور به صحبت شدم مشکلی پیش نیاید.
خودنویس پارکرش را در آورد و عباراتی را روی برگه نوشت و گفت: با خواندن اینها خیالت راحت باشد.
چند خط دعا و آیه ای از سوره یاسین بود.
وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ
و (راه خیر را) از پیش و پس بر آنها سد کردیم و بر چشم (هوش) شان هم پرده افکندیم پس هیچ نمیبینند
در عین حال در طول مسیر جملاتی را با هانی تکرار و تمرین کردیم
از مرز شلمچه وارد خاک عراق شدیم. برای پیدا کردن دکتری - احمد الباصر- که احتمالا از امیر خبر داشت باید به بصره می رفتیم.
مدتی بعد به سنگرهای مثلثی عراقی ها رسیدیم
یاد کربلای پنج افتادم و شهادت رفقا و مجروحیت خودم.
یک رشته خطوط دفاعی به شکل مثلثهای متساویالاضلاع در قالب سدهای خاکی ساخته شده بود . رأس مثلثها به سمت ایران و قاعده آنها به سمت عراق قرار داشت.
در پشت اضلاع هر مثلث جایگاههایی برای تانکها و واحدهای پیاده پیشبینی شده بود.
این شیوه دفاعی را از ارتش اسرائیل اقتباس کرده بودند.
این مثلثهای دفاعی قدرت مانور بیشتری به نیروهای مدافع از نظر دفاع و تحرک میداد. مشکل به نظر میرسید که طرف مهاجم بتواند این مثلثها را تسخیر کند، زیرا هر ضلعی از مثلث به ضلع دیگر آن تکیه میکرد و چنانکه یک ضلع به دست نیروهای تهاجم سقوط میکرد، دیگر اضلاع دفاعی از چند محور مهاجمین را سرکوب میکردند.
حالا بهتر متوجه بودم که چرا چند بار عملیات های ما در اینجا به مشکل برخورده بود.
با اینکه منطقه دچار تغییرات شده بود اما هانی همه جا را مثل کف دستش بلد بود. در جایی که مکان خوبی برای اختفا بود ماشین را پارک کردیم تا با تاریک شدن هوا حرکت را دوباره آغاز کنیم. سینه کش خاکریز دراز کشیده بودم که
رفتم در حال و هوای شب عملیات کربلای پنج. از زمین و هوا آتش بر سر بچهها میریخت ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
.
❇️🔴 #لبخند_خدا
#قسمت_هشتاد_و_یکم
جدا شدن از هانی
«هوا تاریک شده بود که کل گردان پشت یک خاکریز مستقر شد . هر چند نفر چاله ای برای خودشون حفر کردند تا بلکه از ترکش توپ و خمپاره ها کمی در امان باشند . شب چندم عملیات بود و عراقی ها با منور دائم منطقه را روشن می کردند. و در واقع از غافلگیر کردن دشمن خبری نبود . پشت خاکریز چندتا مجروح دادیم و هنوز عملیات شروع نشده چند نفر را از دست داده بودیم . در انتظار پاکساری میدان مین توسط تخریب چی ها بودیم تا عملیات را اغاز کنیم
ساعت ده بود که اعلام شد از خاکریز عبور کنیم»
در خاطرات عملیات بودم که با صدای هانی به خودم آمدم :
یا الله بلندشو برادر باید حرکت کنیم
ساعت را نگاه کردم. اتفاق جالبی بود. مثل شب عملیات ساعت ده بود.
سوار ماشین شدیم و حدود بیست دقیقه بعد پشت یک خاکریز ایستادیم. زیر نور مهتاب معلوم بود خاکریز بسیار طولانی است.
هانی گفت اینجا از هم جدا میشویم
به خاطر مهتاب باید بقیه مسیر را پیاده بروم.
پریدم وسط حرفش و گفتم من چکار کنم وسط این بیابان؟
خندید و گفت عجله نکن
حدود یک ساعت دیگر از مهتاب خبری نیست. به محض تاریک شدن با ماشین حرکت کن و به موازات همین خاکریز جلو بیا.
به انتهای خاکریز که رسیدی، بپیچ به چپ. با سرعت سی تا حرکت کن و ده دقیقه بعد توقف کن تا من بیایم پیشت.
در حال چانه زدن بودم که هانی دست تکان داد و از خاکریز دور شد.
تک و تنها وسط آن دشت برهوت رها شده بودم. ترس تو دلم افتاد. هنوز اتفاقات بد دوران اسارت رهایم نکرده بود. منتظر گشتی های عراقی بودم که بیایند و اسیرم کنند.
به خودم بد و بیراه می گفتم : بیکار بودی یا دیوانه که با این وضعیت جسمانی دوباره آمدی وسط این معرکه
سعی کردم ذهنم را ببرم در خاطرات عملیات تا که وقت بگذرد. یاد عکس دسته جمعی قبل عملیات افتادم. چندتا از آن بچهها همان شب شهید شدند.
بغضم گرفت. به هر چه فکر می کردم دوباره برمی گشتم در تنهایی و تاریکی. از توی داشبورد قرآن را برداشتم و باز کردم و باز کردم. سوره هود بود
تِلْكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهَا إِلَيْكَ مَا كُنتَ تَعْلَمُهَا أَنتَ وَلَا قَوْمُكَ مِن قَبْلِ هَٰذَا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ
ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺍﺯ ﺧﺒﺮﻫﺎﻱ ﻏﻴﺒﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭﺣﻲ ﻣﻰ ﻛﻨﻴﻢ ، ﻧﻪ ﺗﻮ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﺴﺘﻲ ﻭ ﻧﻪ ﻗﻮم ﺗﻮ ; ﭘﺲ [ ﺩﺭ ﺍﺑﻠﺎﻍ ﭘﻴﺎم ﻣﺎ ﺑﺎ ﺑﻬﺮﻩ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺧﺒﺮﻫﺎ ]ﺷﻜﻴﺒﺎﻳﻲ ﻭﺭﺯ ; ﻳﻘﻴﻨﺎً ﻓﺮﺟﺎم [ ﻧﻴﻚ ] ﺑﺮﺍﻱ ﭘﺮﻫﻴﺰﻛﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ .
باز به انگیزه آمدنم فکر کردم و سختیها و مجهولات مسیر
از تنهایی در آمدم و دلم قرص و محکم شد
هوا کاملا تاریک شده بود که ماشین را روشن کردم و به موازات خاکریز آرام حرکت کردم....
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_هشتاد_و_یکم
جدا شدن از هانی
«هوا تاریک شده بود که کل گردان پشت یک خاکریز مستقر شد . هر چند نفر چاله ای برای خودشون حفر کردند تا بلکه از ترکش توپ و خمپاره ها کمی در امان باشند . شب چندم عملیات بود و عراقی ها با منور دائم منطقه را روشن می کردند. و در واقع از غافلگیر کردن دشمن خبری نبود . پشت خاکریز چندتا مجروح دادیم و هنوز عملیات شروع نشده چند نفر را از دست داده بودیم . در انتظار پاکساری میدان مین توسط تخریب چی ها بودیم تا عملیات را اغاز کنیم
ساعت ده بود که اعلام شد از خاکریز عبور کنیم»
در خاطرات عملیات بودم که با صدای هانی به خودم آمدم :
یا الله بلندشو برادر باید حرکت کنیم
ساعت را نگاه کردم. اتفاق جالبی بود. مثل شب عملیات ساعت ده بود.
سوار ماشین شدیم و حدود بیست دقیقه بعد پشت یک خاکریز ایستادیم. زیر نور مهتاب معلوم بود خاکریز بسیار طولانی است.
هانی گفت اینجا از هم جدا میشویم
به خاطر مهتاب باید بقیه مسیر را پیاده بروم.
پریدم وسط حرفش و گفتم من چکار کنم وسط این بیابان؟
خندید و گفت عجله نکن
حدود یک ساعت دیگر از مهتاب خبری نیست. به محض تاریک شدن با ماشین حرکت کن و به موازات همین خاکریز جلو بیا.
به انتهای خاکریز که رسیدی، بپیچ به چپ. با سرعت سی تا حرکت کن و ده دقیقه بعد توقف کن تا من بیایم پیشت.
در حال چانه زدن بودم که هانی دست تکان داد و از خاکریز دور شد.
تک و تنها وسط آن دشت برهوت رها شده بودم. ترس تو دلم افتاد. هنوز اتفاقات بد دوران اسارت رهایم نکرده بود. منتظر گشتی های عراقی بودم که بیایند و اسیرم کنند.
به خودم بد و بیراه می گفتم : بیکار بودی یا دیوانه که با این وضعیت جسمانی دوباره آمدی وسط این معرکه
سعی کردم ذهنم را ببرم در خاطرات عملیات تا که وقت بگذرد. یاد عکس دسته جمعی قبل عملیات افتادم. چندتا از آن بچهها همان شب شهید شدند.
بغضم گرفت. به هر چه فکر می کردم دوباره برمی گشتم در تنهایی و تاریکی. از توی داشبورد قرآن را برداشتم و باز کردم و باز کردم. سوره هود بود
تِلْكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهَا إِلَيْكَ مَا كُنتَ تَعْلَمُهَا أَنتَ وَلَا قَوْمُكَ مِن قَبْلِ هَٰذَا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ
ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺍﺯ ﺧﺒﺮﻫﺎﻱ ﻏﻴﺒﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭﺣﻲ ﻣﻰ ﻛﻨﻴﻢ ، ﻧﻪ ﺗﻮ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﺴﺘﻲ ﻭ ﻧﻪ ﻗﻮم ﺗﻮ ; ﭘﺲ [ ﺩﺭ ﺍﺑﻠﺎﻍ ﭘﻴﺎم ﻣﺎ ﺑﺎ ﺑﻬﺮﻩ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺧﺒﺮﻫﺎ ]ﺷﻜﻴﺒﺎﻳﻲ ﻭﺭﺯ ; ﻳﻘﻴﻨﺎً ﻓﺮﺟﺎم [ ﻧﻴﻚ ] ﺑﺮﺍﻱ ﭘﺮﻫﻴﺰﻛﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ .
باز به انگیزه آمدنم فکر کردم و سختیها و مجهولات مسیر
از تنهایی در آمدم و دلم قرص و محکم شد
هوا کاملا تاریک شده بود که ماشین را روشن کردم و به موازات خاکریز آرام حرکت کردم....
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🔴 #لبخند_خدا
#قسمت_هشتاد_و_دوم
انتظار طولانی
آهسته به راه افتادم و بعد از چند دقیقه در انتهای خاکریز به چپ پیچیدم . ساعت را نگاه کردم و با سرعتی که هانی گفته بود راه را ادامه دادم و ده دقیقه بعد در جای نامعلومی توقف کردم .
فقط تاریکی بود و سکوتی که گهگاه صدای زوزه شغال ها آن را میشکست و بعد از چند لحظه دوباره سیاهی بود و تنهایی و خاموشی مطلق
انتظار برای آمدن هانی طولانی شد. نیم ساعت گذشته بود و حالا هر دقیقه اش مثل گذران یک ساعت بود.
آن بیابان برهوت با همه وسعتش در آن لحظات برای من به اندازه یک زندان انفرادی شده بود.
یاد عملیات افتادم و این دشت که آن شب چه وضعیتی داشت
بعد از گذشت چند سال هنوز هم باورم نمی شود که به بچه ها چه گذشت !
منور های عراقی شب را مثل روز روشن کرده بود. تیر های رسام مثل باران به سمت بچه ها می آمد . میدان مینی که باید از آن عبور می کردیم تا به خاکریز عراقیها برسیم از توپ و خمپاره و شلیک های بی امان دشمن جای سوزن انداختن نداشت . بچه ها مثل برگ ، روی زمین می ریختند. گل ها یکی یکی پر پر می شدند .
خاکریز اولی را بچهها گرفتند و تعدادی آنجا مستقر شدند . ولی ما باید جلوتر میرفتیم و پیچ خاک ریز را رد می کردیم تا سنگر های بعدی را هم بگیریم.
اما مگر می شد از آن پیچ رد شد؟
آتش سنگین عراقی ها بچهها را زمین گیر کرده بود. نه راه پس بود نه راه پیش...
چشمهایم بسته بود و خیالم در عملیات بود که با صدایی از جا پریدم.
در سیاهی شب یک شیء غول پیکر با صدای مهیب به سمتم می آمد.
ترس برم داشت . به سرعت از ماشین بیرون آمدم و در گودال کوچکی که آنجا بود پناه گرفتم . چشمهایم را تیز کردم تا تشخيص بدهم آن کوه متحرک که لحظه به لحظه نزدیک تر می شد، چیست؟ ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_هشتاد_و_دوم
انتظار طولانی
آهسته به راه افتادم و بعد از چند دقیقه در انتهای خاکریز به چپ پیچیدم . ساعت را نگاه کردم و با سرعتی که هانی گفته بود راه را ادامه دادم و ده دقیقه بعد در جای نامعلومی توقف کردم .
فقط تاریکی بود و سکوتی که گهگاه صدای زوزه شغال ها آن را میشکست و بعد از چند لحظه دوباره سیاهی بود و تنهایی و خاموشی مطلق
انتظار برای آمدن هانی طولانی شد. نیم ساعت گذشته بود و حالا هر دقیقه اش مثل گذران یک ساعت بود.
آن بیابان برهوت با همه وسعتش در آن لحظات برای من به اندازه یک زندان انفرادی شده بود.
یاد عملیات افتادم و این دشت که آن شب چه وضعیتی داشت
بعد از گذشت چند سال هنوز هم باورم نمی شود که به بچه ها چه گذشت !
منور های عراقی شب را مثل روز روشن کرده بود. تیر های رسام مثل باران به سمت بچه ها می آمد . میدان مینی که باید از آن عبور می کردیم تا به خاکریز عراقیها برسیم از توپ و خمپاره و شلیک های بی امان دشمن جای سوزن انداختن نداشت . بچه ها مثل برگ ، روی زمین می ریختند. گل ها یکی یکی پر پر می شدند .
خاکریز اولی را بچهها گرفتند و تعدادی آنجا مستقر شدند . ولی ما باید جلوتر میرفتیم و پیچ خاک ریز را رد می کردیم تا سنگر های بعدی را هم بگیریم.
اما مگر می شد از آن پیچ رد شد؟
آتش سنگین عراقی ها بچهها را زمین گیر کرده بود. نه راه پس بود نه راه پیش...
چشمهایم بسته بود و خیالم در عملیات بود که با صدایی از جا پریدم.
در سیاهی شب یک شیء غول پیکر با صدای مهیب به سمتم می آمد.
ترس برم داشت . به سرعت از ماشین بیرون آمدم و در گودال کوچکی که آنجا بود پناه گرفتم . چشمهایم را تیز کردم تا تشخيص بدهم آن کوه متحرک که لحظه به لحظه نزدیک تر می شد، چیست؟ ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🔴 #لبخند_خدا
#قسمت_هشتاد_و_سوم
آوردن لودر و استتار ماشین
کوه متحرک در تاریکی شب توقف کرد و لحظه ای بعد کسی از آن پایین پرید و با سرعت به سمت ماشین شروع به دویدن کرد
در تاریکی از آن فاصله برایم قابل تشخيص نبود که تانک هست یا نه
احتمال دادم که شاید عراقی ها باشند، اسلحه را مسلح کردم و آماده شلیک بودم که فهمیدم آن مرد هانی هست.
با خوشحالی همراه با عصبیت از چاله بیرون آمدم و گفتم کجا بودی این همه وقت؟ این غول چیه که با خودت آوردی؟
عذرخواهی کرد و گفت :به این لودر نیاز داشتیم ولی برای آوردنش مجبور شدم صبر کنم تا در فاصله کوتاهی که نگهبان های عراقی تعویض شیفت داشتند این کار را انجام دهم.
از شجاعت و جسارتش در حیرت بودم. گفتم حالا این به چه دردمان می خورد؟
با ماشین حرکت کردیم و رفتیم کنار لودر. هانی با لودر راه افتاد و گفت دنبالم بیا. در فاصله کوتاهی جلوی یک تپه ایستادیم.
ماشین را برد داخل غار کوچکی که در دل تپه بود و در چشم به هم زدنی با لودر ورودی غار را طوری بست که باور نمیکردی تا چند دقیقه پیش اینجا فرو رفتگی بوده. دیگر اثری از ماشین نبود و به خوبی در دل تپه استتار شده بود.
گفت در راه برگشت به ماشین نیاز داریم. فعلا تا یک جایی را با لودر می رویم.
چنان با صلابت حرف از برگشت زد که کار را با موفقیت، تمام شده فرض کردم.
بعد از نیم ساعت حرکت با لودر در جایی که نور چراغهای منطقه دیده می شد ایستادیم.
هانی گفت یک ساعت وقت داریم پیاده خودمان را به این روستا برسانیم.
حتما قبل از روشن شدن هوا باید آنجا باشیم.
در فکر پای مصنوعی و یک ساعت تند راه رفتن بودم که هانی گفت یا علی بگو و راه بیفت
این راه رفتن فرق داره. روی ابرها راه خواهی رفت.
وقتی به روستا رسیدیم هنوز هوا تاریک بود و در کمال ناباوری حرف هانی را عملی می دیدم.
از جایی که سیم خاردار ها بریده شده بود وارد باغی شدیم ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_هشتاد_و_سوم
آوردن لودر و استتار ماشین
کوه متحرک در تاریکی شب توقف کرد و لحظه ای بعد کسی از آن پایین پرید و با سرعت به سمت ماشین شروع به دویدن کرد
در تاریکی از آن فاصله برایم قابل تشخيص نبود که تانک هست یا نه
احتمال دادم که شاید عراقی ها باشند، اسلحه را مسلح کردم و آماده شلیک بودم که فهمیدم آن مرد هانی هست.
با خوشحالی همراه با عصبیت از چاله بیرون آمدم و گفتم کجا بودی این همه وقت؟ این غول چیه که با خودت آوردی؟
عذرخواهی کرد و گفت :به این لودر نیاز داشتیم ولی برای آوردنش مجبور شدم صبر کنم تا در فاصله کوتاهی که نگهبان های عراقی تعویض شیفت داشتند این کار را انجام دهم.
از شجاعت و جسارتش در حیرت بودم. گفتم حالا این به چه دردمان می خورد؟
با ماشین حرکت کردیم و رفتیم کنار لودر. هانی با لودر راه افتاد و گفت دنبالم بیا. در فاصله کوتاهی جلوی یک تپه ایستادیم.
ماشین را برد داخل غار کوچکی که در دل تپه بود و در چشم به هم زدنی با لودر ورودی غار را طوری بست که باور نمیکردی تا چند دقیقه پیش اینجا فرو رفتگی بوده. دیگر اثری از ماشین نبود و به خوبی در دل تپه استتار شده بود.
گفت در راه برگشت به ماشین نیاز داریم. فعلا تا یک جایی را با لودر می رویم.
چنان با صلابت حرف از برگشت زد که کار را با موفقیت، تمام شده فرض کردم.
بعد از نیم ساعت حرکت با لودر در جایی که نور چراغهای منطقه دیده می شد ایستادیم.
هانی گفت یک ساعت وقت داریم پیاده خودمان را به این روستا برسانیم.
حتما قبل از روشن شدن هوا باید آنجا باشیم.
در فکر پای مصنوعی و یک ساعت تند راه رفتن بودم که هانی گفت یا علی بگو و راه بیفت
این راه رفتن فرق داره. روی ابرها راه خواهی رفت.
وقتی به روستا رسیدیم هنوز هوا تاریک بود و در کمال ناباوری حرف هانی را عملی می دیدم.
از جایی که سیم خاردار ها بریده شده بود وارد باغی شدیم ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🔴 #لبخند_خدا
#قسمت_هشتاد_و_چهارم
آبگوشت بی گوشت
داخل باغ استخر کوچکی بود که دو اتاق متروکه کنار آن قرار داشت.
یکی از اتاق ها را کمی تمیز کردیم. زیلوی نیمه پاره ای که آنجا بود را بیرون اتاق جارو زدم و جلوی ورودی پهن کردم.
هانی گفت تا من کمی میوه میچینم تو کمی استراحت کن. گفتم مگر تو صاحب باغ را می شناسی که میخواهی میوه هایش را بخوریم.
خندید و گفت شما فعلا میل بفرمایید، پاسخ اینجور سوالها باشد پس از بازگشت.
پای مصنوعی ام را در آوردم و گذاشتم زیر سرم. دقیقه ای از رفتن هانی نگذشته بود که پلکهایم سنگین شد و...
وقتی بیدار شدم اولین چیزی که توجهم را جلب کرد بوی مطبوع غذا بود. نگاه به ساعت کردم. دو ساعتی خوابیده بودم.
هانی خواب بود. فکر می کردم که این بوی خوب از کجا می آید که چشمم به چراغ کوچک کنار اتاق افتاد و بخاری که از دیزی سنگی روی آن به هوا می رفت.
از صدای غل غل و دیدن قوری کنار دیزی دلم چایی خواست و سریع لی لی کنان رفتم سمت چراغ.
با حرکت من هانی بیدار شد و گفت دمت گرم تا آنجا رفتی زحمت بکش
دوتا چایی بریز.
گفتم چشم ولی تو چی بریزم.
اون لیوان قرمزها را شستم بریز توی آنها.
گفتم راستی بگو گوشت از کجا آوردی که آبگوشت درست کردی؟
گفت یک بره سر بریدم. آنقدر جدی گفت که باور کردم و دوباره سراغ صاحب باغ و بره را گرفتم.
از آن خنده های هندلی مخصوص خودش کرد و گفت مرد حسابی بره کجا بود چندتا سیب زمینی و ذرت و گوجه و لوبیا ریختم تو دیزی شده این آبگوشت.
گفتم هر چی هست خیلی بوی خوبی میدهد.
هانی گفت الان سنگ هم بهت بدهند میخوری. از گرسنگی همه چیز تا اطلاع ثانوی بوی خوب می دهد.
اما بعد از خوردن گفتم واقعا دستت درد نکنه هانی جان، چایی و غذای به این خوشمزگی در عمرم نخورده بودم.
هانی گفت نوش جونت، غذا که هضم شد برویم استخر و تنی به آب بزنیم. در این ماموریت شاید حمام گیرمان نیاید. تا شب اینجا هستیم و ان شاءالله بعد از تاریکی هوا دوباره حرکت می کنیم.
هوا ابری بود و مهتاب نبود، برای همین بعد از نماز ته مانده غذای ظهر را خوردیم و به راه افتادیم..
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_هشتاد_و_چهارم
آبگوشت بی گوشت
داخل باغ استخر کوچکی بود که دو اتاق متروکه کنار آن قرار داشت.
یکی از اتاق ها را کمی تمیز کردیم. زیلوی نیمه پاره ای که آنجا بود را بیرون اتاق جارو زدم و جلوی ورودی پهن کردم.
هانی گفت تا من کمی میوه میچینم تو کمی استراحت کن. گفتم مگر تو صاحب باغ را می شناسی که میخواهی میوه هایش را بخوریم.
خندید و گفت شما فعلا میل بفرمایید، پاسخ اینجور سوالها باشد پس از بازگشت.
پای مصنوعی ام را در آوردم و گذاشتم زیر سرم. دقیقه ای از رفتن هانی نگذشته بود که پلکهایم سنگین شد و...
وقتی بیدار شدم اولین چیزی که توجهم را جلب کرد بوی مطبوع غذا بود. نگاه به ساعت کردم. دو ساعتی خوابیده بودم.
هانی خواب بود. فکر می کردم که این بوی خوب از کجا می آید که چشمم به چراغ کوچک کنار اتاق افتاد و بخاری که از دیزی سنگی روی آن به هوا می رفت.
از صدای غل غل و دیدن قوری کنار دیزی دلم چایی خواست و سریع لی لی کنان رفتم سمت چراغ.
با حرکت من هانی بیدار شد و گفت دمت گرم تا آنجا رفتی زحمت بکش
دوتا چایی بریز.
گفتم چشم ولی تو چی بریزم.
اون لیوان قرمزها را شستم بریز توی آنها.
گفتم راستی بگو گوشت از کجا آوردی که آبگوشت درست کردی؟
گفت یک بره سر بریدم. آنقدر جدی گفت که باور کردم و دوباره سراغ صاحب باغ و بره را گرفتم.
از آن خنده های هندلی مخصوص خودش کرد و گفت مرد حسابی بره کجا بود چندتا سیب زمینی و ذرت و گوجه و لوبیا ریختم تو دیزی شده این آبگوشت.
گفتم هر چی هست خیلی بوی خوبی میدهد.
هانی گفت الان سنگ هم بهت بدهند میخوری. از گرسنگی همه چیز تا اطلاع ثانوی بوی خوب می دهد.
اما بعد از خوردن گفتم واقعا دستت درد نکنه هانی جان، چایی و غذای به این خوشمزگی در عمرم نخورده بودم.
هانی گفت نوش جونت، غذا که هضم شد برویم استخر و تنی به آب بزنیم. در این ماموریت شاید حمام گیرمان نیاید. تا شب اینجا هستیم و ان شاءالله بعد از تاریکی هوا دوباره حرکت می کنیم.
هوا ابری بود و مهتاب نبود، برای همین بعد از نماز ته مانده غذای ظهر را خوردیم و به راه افتادیم..
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🔴 #لبخند_خدا
#قسمت_هشتاد_و_پنجم
برخورد با گشتی عراقیها
تمام شب را پیاده در حرکت بودیم. یک ساعت مانده به اذان صبح متوجه صحبت کردن نیروهای گشتی عراقی شدیم. سریع به داخل سنگر نیمه مخروبه ای که از زمان جنگ باقی مانده بود رفتیم. هانی گفت صدایت در نیاید. امیدوارم زودتر از اینجا بروند تا سر وقت به مقصد بعدی برسیم.
داخل سنگر فرصتی شد تا منطقه را بهتر برانداز کنم، وضعیت خطوط دفاعی عراقی ها در شلمچه تا حدی دست نخورده مانده بود. به در و دیوار سنگر بتنی هلالی شکل خیره شده بودم. به نظرم آشنا آمد. برایم عجیب و غیر منتظره بود. شبیه همان سنگر دوشکایی که...
آتش سنگین عراقی ها بچه ها را پشت خاکریز نشانده بود و کسی نمی توانست قدمی به جلو بردارد . تعداد بچه ها کم شده بود . همراه فرمانده رفتیم آن طرف خاکریز . شجاعت میخواست آنور خاکریز رفتن .
او رفته بود و من هم بی سیم چی باید همراهش می رفتم. هیچ سنگری نبود و زیر اتش مستقیم دشمن بودیم . دوشکاچی عراقی زمین و هوا را زیر آتش گرفته بود و همه را زمین گیر کرده بود که آرپی چی فرمانده سنگر را هدف قرار داد و دوشکا خاموش شد . اما لحظه ای بعد تیری بر قلبش نشست. باورم نمی شد او شهید شده باشد .همیشه فکر می کردم ماندنی ست. خیلی عملیات رفته بود و شجاع بود . نگران عقب نشینی و جاماندن پیکرش بودم . یاد خاطره اش افتادم که برایم تعریف کرده بود :
در عملیات بدر احساس کردم، از من می پرسند می خواهی بروی یا نه . گفتم نه می خواهم بمانم. همان موقع یک ترکش خورد به دستم و مجروح شدم. می گفت: شهادت یک انتخاب است و اگر انتخابش نکنی آن را به دست نمیاری.
حالا او انتخاب کرده بود . صورت بر زمین و پشت بر آسمان در آن دشت پر آتش راحت خوابیده بود.
در حال و هوای خاطرات عملیات بودم که هانی صدایم کرد که بلند شو حرکت کنیم که خیلی دیر شده. نیم ساعت وقت داریم و چند کیلومتر راه ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_هشتاد_و_پنجم
برخورد با گشتی عراقیها
تمام شب را پیاده در حرکت بودیم. یک ساعت مانده به اذان صبح متوجه صحبت کردن نیروهای گشتی عراقی شدیم. سریع به داخل سنگر نیمه مخروبه ای که از زمان جنگ باقی مانده بود رفتیم. هانی گفت صدایت در نیاید. امیدوارم زودتر از اینجا بروند تا سر وقت به مقصد بعدی برسیم.
داخل سنگر فرصتی شد تا منطقه را بهتر برانداز کنم، وضعیت خطوط دفاعی عراقی ها در شلمچه تا حدی دست نخورده مانده بود. به در و دیوار سنگر بتنی هلالی شکل خیره شده بودم. به نظرم آشنا آمد. برایم عجیب و غیر منتظره بود. شبیه همان سنگر دوشکایی که...
آتش سنگین عراقی ها بچه ها را پشت خاکریز نشانده بود و کسی نمی توانست قدمی به جلو بردارد . تعداد بچه ها کم شده بود . همراه فرمانده رفتیم آن طرف خاکریز . شجاعت میخواست آنور خاکریز رفتن .
او رفته بود و من هم بی سیم چی باید همراهش می رفتم. هیچ سنگری نبود و زیر اتش مستقیم دشمن بودیم . دوشکاچی عراقی زمین و هوا را زیر آتش گرفته بود و همه را زمین گیر کرده بود که آرپی چی فرمانده سنگر را هدف قرار داد و دوشکا خاموش شد . اما لحظه ای بعد تیری بر قلبش نشست. باورم نمی شد او شهید شده باشد .همیشه فکر می کردم ماندنی ست. خیلی عملیات رفته بود و شجاع بود . نگران عقب نشینی و جاماندن پیکرش بودم . یاد خاطره اش افتادم که برایم تعریف کرده بود :
در عملیات بدر احساس کردم، از من می پرسند می خواهی بروی یا نه . گفتم نه می خواهم بمانم. همان موقع یک ترکش خورد به دستم و مجروح شدم. می گفت: شهادت یک انتخاب است و اگر انتخابش نکنی آن را به دست نمیاری.
حالا او انتخاب کرده بود . صورت بر زمین و پشت بر آسمان در آن دشت پر آتش راحت خوابیده بود.
در حال و هوای خاطرات عملیات بودم که هانی صدایم کرد که بلند شو حرکت کنیم که خیلی دیر شده. نیم ساعت وقت داریم و چند کیلومتر راه ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
👍1
❇️🔴 #لبخند_خدا
#قسمت_هشتاد_و_ششم
کماندوهای عراقی
قرارگاه تیپ کماندوها آخرین جایی بود که برای رسیدن به شهر بصره باید از آن عبور می کردیم.
هانی گفت تعلل نیروهای گشتی عراق زمان را از ما گرفت و برای اینکه قبل از روشن شدن هوا به شهر برسیم، مجبور به یک ریسک دیگر هستیم.
از کوله اش لباسی پلنگی در آورد و به سرعت در هیبت یک کماندو در آمد.
رو به من کرد و گفت:
تا بروم و کار را انجام دهم و برگردم اینجا خیلی دیر می شود ، به همین خاطر یک دقیقه بعد از رفتن من با قدمهای بلند و بدون توقف به سمت قرارگاه حرکت کن. تاکید می کنم بدون هیچ توقف.
در حال حرکت پانصد صلوات بفرست. بعد هر جایی که رسیده بودی بایست تا بیایم سراغت.
تا آمدم حرفی بزنم مثل گلوله با سرعت از جلوی چشمان متعجبم دور شد.
صلوات سیصد و پنجاه و چند بودم که صدای حرکت یک موتور بگوشم خورد.
مکث کردم و بر زمین نشستم. جان پناهی برای مخفی شدن نبود. یاد حرف هانی افتادم که گفت نباید توقف کنم.
به حرکت ادامه دادم. صدای موتور لحظه به لحظه نزدیک تر می شد به طوری که حالا در تاریکی میدیدم که به سمتم می آید.
راه برگشت نبود و باید جلو می رفتم. چند ثانیه بعد موتور ایستاد و صدای مخوفی با لهجه عربی گفت : قف
اما به حرکت ادامه دادم
این بار با صدای بلندتر و تحکم بیشتر فرمان را تکرار کرد
ولی نایستادم. مثل رباتی که کوک شده باشد به جلو می رفتم.
خیلی به هم نزدیک شده بودیم . صدای مسلح شدن اسلحه را شنیدم....
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_هشتاد_و_ششم
کماندوهای عراقی
قرارگاه تیپ کماندوها آخرین جایی بود که برای رسیدن به شهر بصره باید از آن عبور می کردیم.
هانی گفت تعلل نیروهای گشتی عراق زمان را از ما گرفت و برای اینکه قبل از روشن شدن هوا به شهر برسیم، مجبور به یک ریسک دیگر هستیم.
از کوله اش لباسی پلنگی در آورد و به سرعت در هیبت یک کماندو در آمد.
رو به من کرد و گفت:
تا بروم و کار را انجام دهم و برگردم اینجا خیلی دیر می شود ، به همین خاطر یک دقیقه بعد از رفتن من با قدمهای بلند و بدون توقف به سمت قرارگاه حرکت کن. تاکید می کنم بدون هیچ توقف.
در حال حرکت پانصد صلوات بفرست. بعد هر جایی که رسیده بودی بایست تا بیایم سراغت.
تا آمدم حرفی بزنم مثل گلوله با سرعت از جلوی چشمان متعجبم دور شد.
صلوات سیصد و پنجاه و چند بودم که صدای حرکت یک موتور بگوشم خورد.
مکث کردم و بر زمین نشستم. جان پناهی برای مخفی شدن نبود. یاد حرف هانی افتادم که گفت نباید توقف کنم.
به حرکت ادامه دادم. صدای موتور لحظه به لحظه نزدیک تر می شد به طوری که حالا در تاریکی میدیدم که به سمتم می آید.
راه برگشت نبود و باید جلو می رفتم. چند ثانیه بعد موتور ایستاد و صدای مخوفی با لهجه عربی گفت : قف
اما به حرکت ادامه دادم
این بار با صدای بلندتر و تحکم بیشتر فرمان را تکرار کرد
ولی نایستادم. مثل رباتی که کوک شده باشد به جلو می رفتم.
خیلی به هم نزدیک شده بودیم . صدای مسلح شدن اسلحه را شنیدم....
#ادامه_دارد
@hamidraz
👍1
❇️🔴 #لبخند_خدا
#قسمت_هشتاد_و_هفتم
فرار از اسارت
از حرکت ایستادم. سایه ای تنومند با گامهای محکم به سمتم می آمد.
در چند قدمی من توقف کرد و پرخاشگرانه به زبان عربی چیزهایی گفت.
حدس زدم اسم خودم و یگانم را می پرسد.
فوبیای اسارت گریبانگیرم شده بود و زبانم بند آمده بود.
با لکنت واژههای نامفهومی را تحویل سرباز عراقی دادم. حالت من عصبانیتش را بیشتر کرد. چند لحظه که گذشت حس کردم او حسابی ترسیده.
برایم عجیب بود که چرا یک سرباز این موقع شب تنها آمده برای گشت زنی.
به جهت ترسی که در رفتار و چهره اش قابل پنهان کردن نبود حدس زدم از جمعی جدا و در آن دشت وسیع گم شده.
تحکم اولیه او ابتدا به عصبانیت و حالا به ترس و لرزش دست و پایش رسیده بود.
گیج بود. نمی دانست باید چکار کند. نمی توانست مرا سوار موتور کند و با خود ببرد. شاید احتمال می داد من همراهان دیگری داشته باشم و...
در گیر و دار این فکرها بودم که سرباز عراقی سوار موتور شد و با سرعت از پیش من دور شد.
خنده ام گرفته بود که از دست من فرار کرده. در عین حال احتمال می دادم که رفته تا نیروی کمکی بیاورد.
بنا به سفارش هانی به حرکت در همان مسیر ادامه دادم.
برای اینکه در طول مسیر چند دقیقه تاخیر پیش آمده بود تندتر قدم بر می داشتم و به فتوای خودم بعد از صلوات هفتصدم توقف کردم. یعنی دویست تا بیشتر از گفته هانی.
تازه می خواستم نفسی تازه کنم که دوباره صدای موتور آمد، و به دنبالش صدای یک ماشین
در فکر و خیال دردسر جدید بودم که جلویم سبز شدند . نور چراغ ماشین در چشمانم بود و چهره ها را تشخیص نمی دادم.
از داد و بیداد موتور سوار فهمیدم که باید سوار ماشین بشوم. همان سرباز عراقی بود.
بعد نفر دوم که کنار ماشین ایستاده بود با صدای بلند گفت
فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ
احساس کردم صدایش آشناست
از وانت که بالا می رفتم دوباره تکرار کرد : فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ
برق از چشمانم پرید. هانی بود. تا آمدم چیزی بگویم با علامت هیس فهماند که نباید حرفی بزنم و برای بار سوم حرفش را تکرار کرد.
از تکرار چند باره یک عبارت متوجه شدم باید کاری کنم
یاد این آیه افتادم :
فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى
نعلینت را از خود دور کن که اکنون در وادی مقدس طوی قدم نهادهای.
احتمال دادم منظور هانی این است که باید پای مصنوعی ام را در بیاورم.
زمانی که سرباز عراقی دست و پایم را بست و ماشین به حرکت در آمد با در آوردن پای مصنوعی به راحتی بقیه گره ها را باز کردم.
حالا می دانستم نقشه هانی چیست و منتظر فرمانش بودم .....
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_هشتاد_و_هفتم
فرار از اسارت
از حرکت ایستادم. سایه ای تنومند با گامهای محکم به سمتم می آمد.
در چند قدمی من توقف کرد و پرخاشگرانه به زبان عربی چیزهایی گفت.
حدس زدم اسم خودم و یگانم را می پرسد.
فوبیای اسارت گریبانگیرم شده بود و زبانم بند آمده بود.
با لکنت واژههای نامفهومی را تحویل سرباز عراقی دادم. حالت من عصبانیتش را بیشتر کرد. چند لحظه که گذشت حس کردم او حسابی ترسیده.
برایم عجیب بود که چرا یک سرباز این موقع شب تنها آمده برای گشت زنی.
به جهت ترسی که در رفتار و چهره اش قابل پنهان کردن نبود حدس زدم از جمعی جدا و در آن دشت وسیع گم شده.
تحکم اولیه او ابتدا به عصبانیت و حالا به ترس و لرزش دست و پایش رسیده بود.
گیج بود. نمی دانست باید چکار کند. نمی توانست مرا سوار موتور کند و با خود ببرد. شاید احتمال می داد من همراهان دیگری داشته باشم و...
در گیر و دار این فکرها بودم که سرباز عراقی سوار موتور شد و با سرعت از پیش من دور شد.
خنده ام گرفته بود که از دست من فرار کرده. در عین حال احتمال می دادم که رفته تا نیروی کمکی بیاورد.
بنا به سفارش هانی به حرکت در همان مسیر ادامه دادم.
برای اینکه در طول مسیر چند دقیقه تاخیر پیش آمده بود تندتر قدم بر می داشتم و به فتوای خودم بعد از صلوات هفتصدم توقف کردم. یعنی دویست تا بیشتر از گفته هانی.
تازه می خواستم نفسی تازه کنم که دوباره صدای موتور آمد، و به دنبالش صدای یک ماشین
در فکر و خیال دردسر جدید بودم که جلویم سبز شدند . نور چراغ ماشین در چشمانم بود و چهره ها را تشخیص نمی دادم.
از داد و بیداد موتور سوار فهمیدم که باید سوار ماشین بشوم. همان سرباز عراقی بود.
بعد نفر دوم که کنار ماشین ایستاده بود با صدای بلند گفت
فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ
احساس کردم صدایش آشناست
از وانت که بالا می رفتم دوباره تکرار کرد : فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ
برق از چشمانم پرید. هانی بود. تا آمدم چیزی بگویم با علامت هیس فهماند که نباید حرفی بزنم و برای بار سوم حرفش را تکرار کرد.
از تکرار چند باره یک عبارت متوجه شدم باید کاری کنم
یاد این آیه افتادم :
فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى
نعلینت را از خود دور کن که اکنون در وادی مقدس طوی قدم نهادهای.
احتمال دادم منظور هانی این است که باید پای مصنوعی ام را در بیاورم.
زمانی که سرباز عراقی دست و پایم را بست و ماشین به حرکت در آمد با در آوردن پای مصنوعی به راحتی بقیه گره ها را باز کردم.
حالا می دانستم نقشه هانی چیست و منتظر فرمانش بودم .....
#ادامه_دارد
@hamidraz
👍1
❇️🔴#لبخند_خدا
#قسمت_هشتاد_و_هشتم
عبور از همه دژبانی های بصره
هوا رو به روشنایی می رفت و زمانی باقی نمانده بود . با موتور به اولین دژبانی شهر بصره نزدیک می شدیم.
از وقتی لباس سرباز بخت برگشته عراقی را پوشیده بودم، تنم به خارش افتاده بود و بدتر از آن اضطراب و هیجانی بود که از برخورد با نیروهای عراقی داشتم.
اما به هوش و نقشه هانی ایمان داشتم.
از ابتدای سفر وسایلی همراه داشت که برایم جای سوال داشت.
گفته بود هر کدام را وقتی استفاده کردیم جواب سوالهایت داده میشود.
پای مصنوعی را در کوله گذاشتم و هانی پاچه شلوارم را پاره کرد و کیسه خونی را روی پایم خالی کرد.
وقتی به دژبانی رسیدیم هانی با هیجان زیاد و داد و فریاد درخواست آمبولانس کرد. من هم خودم را به حالت نیمه بیهوش زده بودم.
وقتی سوار آمبولانس شدیم هانی اجازه نداد امدادگر عراقی داخل ماشین بیاید . گفت نیاز به کسی نیست و حضور شما در اینجا لازمتر هست. با آژیر آمبولانس چند دژبانی دیگر را در زمان کوتاهی رد کردیم.
عبور از این موانع در حالت عادی شاید چند روز طول می کشید.
هنوز به بیمارستان نرسیده بودیم که آمبولانس ایستاد و راننده سراسیمه و دوان دوان از ماشین دور شد.
گفتم چی شد کجا رفت؟
هانی خندید و گفت به خاطر معجونی که به راننده دادم تا برگردد ما چندین کیلومتر از اینجا دور شدیم.
چند دقیقه بعد به گمرک بصره رسیدیم. شواهد نشان از یک درگیری سنگین در آنجا می داد. همه چیز به هم ریخته بود. صدای آژیر اسکله و ماشینهای پلیس که به آنجا نزدیک می شدند سرسام آور بود. نباید فرصت را از دست می دادیم . آمبولانس را همان جا رها کردیم و در پوشش لباس عربی سوار بر یک قایق موتوری از اسکله دور شدیم ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_هشتاد_و_هشتم
عبور از همه دژبانی های بصره
هوا رو به روشنایی می رفت و زمانی باقی نمانده بود . با موتور به اولین دژبانی شهر بصره نزدیک می شدیم.
از وقتی لباس سرباز بخت برگشته عراقی را پوشیده بودم، تنم به خارش افتاده بود و بدتر از آن اضطراب و هیجانی بود که از برخورد با نیروهای عراقی داشتم.
اما به هوش و نقشه هانی ایمان داشتم.
از ابتدای سفر وسایلی همراه داشت که برایم جای سوال داشت.
گفته بود هر کدام را وقتی استفاده کردیم جواب سوالهایت داده میشود.
پای مصنوعی را در کوله گذاشتم و هانی پاچه شلوارم را پاره کرد و کیسه خونی را روی پایم خالی کرد.
وقتی به دژبانی رسیدیم هانی با هیجان زیاد و داد و فریاد درخواست آمبولانس کرد. من هم خودم را به حالت نیمه بیهوش زده بودم.
وقتی سوار آمبولانس شدیم هانی اجازه نداد امدادگر عراقی داخل ماشین بیاید . گفت نیاز به کسی نیست و حضور شما در اینجا لازمتر هست. با آژیر آمبولانس چند دژبانی دیگر را در زمان کوتاهی رد کردیم.
عبور از این موانع در حالت عادی شاید چند روز طول می کشید.
هنوز به بیمارستان نرسیده بودیم که آمبولانس ایستاد و راننده سراسیمه و دوان دوان از ماشین دور شد.
گفتم چی شد کجا رفت؟
هانی خندید و گفت به خاطر معجونی که به راننده دادم تا برگردد ما چندین کیلومتر از اینجا دور شدیم.
چند دقیقه بعد به گمرک بصره رسیدیم. شواهد نشان از یک درگیری سنگین در آنجا می داد. همه چیز به هم ریخته بود. صدای آژیر اسکله و ماشینهای پلیس که به آنجا نزدیک می شدند سرسام آور بود. نباید فرصت را از دست می دادیم . آمبولانس را همان جا رها کردیم و در پوشش لباس عربی سوار بر یک قایق موتوری از اسکله دور شدیم ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
👍1
❇️🔴 #لبخند_خدا
#قسمت_هشتاد_و_نهم
سوار قایق که بودیم یاد خاطرات برگشت از شهر فاو عراق و شجاعت های هانی در خط مقدم افتادم
هانی جلوی ورودی سنگر ایستاده بود و خط عراقیها را برانداز می کرد . اونا هم شروع کردند به شلیک. گفتم: هانی بیا تو سنگر؛ میزنن. گفت: نه. نمیتونن غلطی بکنن. به دیدهبانی خط عراقیها ادامه میداد و اونا دستبردار نبودند . آتش بسیار سنگینی روی بچهها بود. سرانجام یک خمپاره نزدیک سنگر منفجر شد و یک ترکش ریز درست بالای قلب هانی خورد. دستش را گذاشت جایی که ترکش خورده بود و گفت: چیزی نشده. گفتم: دستت را بردار ببینیم چی شده. همین که دستش را از روی سینه ا ش برداشت، خون فوران کرد. صحنه وحشتناکی بود. همه ترسیده بودیم. خون بهشدت بیرون میپاشید
شانس آورده بود جای ترکش ریز بود. امدادگر، روی زخم را با گاز و باند بست؛ ولی خونریزی شدید بود. رنگ و روی هانی پریده بود. صورتش مثل گچ سفید شده بود . حالش هر لحظه بدتر می شد؛ اما باز هم شوخی میکرد و میگفت چیزی نیست. با کمک بچهها، سریع به آمبولانس رسوندیمش . خون زیادی ازش رفته بود . در میان نگاههای نگران بچهها ، آمبولانس با سرعت از ما دور شد .
دو روز می گذشت که از هانی و شوخیهاش خبری نبود . در نبودش خنده کمتر به لب بچه ها می اومد . از طرفی هانی همه جا را بلد بود و همه کاره بود .
دم غروب که هوا رو به تاریکی می رفت ، صدای آشنایی، همه را از سنگر بیرون کشید. چشممان میدید؛ اما باور نمیکردیم . هانی بود که با سینه پانسمان شده جلو رومون ایستاده بود. همه با تعجب پرسیدیم: اینجا چی کار میکنی؟ با همون لحن شوخش جواب داد: لا ابی، هریت من المستشفی
عربی را طوری می گفت که ما هم بفهمیم . هانی با اون وضع از بیمارستان فرار کرده و برگشته بود به خط مقدمی که خیلی ها برای بازگشت از آنجا و رفتن به عقبه لحظه شماری می کردند. هر چند به علت جراحت سختی که داشت فعالیتش محدود شده بود اما حضورش قوت قلب همه بود .
وقتی در خاطرات جنگ غرق می شدم زمان و مکان از یادم می رفت
با صدای هانی به خودم آمدم. بیرون قایق ایستاده بود، دستش را به طرفم دراز کرد و گفت : وصلنا، اعطنی بدک، النزل یا اخی
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_هشتاد_و_نهم
سوار قایق که بودیم یاد خاطرات برگشت از شهر فاو عراق و شجاعت های هانی در خط مقدم افتادم
هانی جلوی ورودی سنگر ایستاده بود و خط عراقیها را برانداز می کرد . اونا هم شروع کردند به شلیک. گفتم: هانی بیا تو سنگر؛ میزنن. گفت: نه. نمیتونن غلطی بکنن. به دیدهبانی خط عراقیها ادامه میداد و اونا دستبردار نبودند . آتش بسیار سنگینی روی بچهها بود. سرانجام یک خمپاره نزدیک سنگر منفجر شد و یک ترکش ریز درست بالای قلب هانی خورد. دستش را گذاشت جایی که ترکش خورده بود و گفت: چیزی نشده. گفتم: دستت را بردار ببینیم چی شده. همین که دستش را از روی سینه ا ش برداشت، خون فوران کرد. صحنه وحشتناکی بود. همه ترسیده بودیم. خون بهشدت بیرون میپاشید
شانس آورده بود جای ترکش ریز بود. امدادگر، روی زخم را با گاز و باند بست؛ ولی خونریزی شدید بود. رنگ و روی هانی پریده بود. صورتش مثل گچ سفید شده بود . حالش هر لحظه بدتر می شد؛ اما باز هم شوخی میکرد و میگفت چیزی نیست. با کمک بچهها، سریع به آمبولانس رسوندیمش . خون زیادی ازش رفته بود . در میان نگاههای نگران بچهها ، آمبولانس با سرعت از ما دور شد .
دو روز می گذشت که از هانی و شوخیهاش خبری نبود . در نبودش خنده کمتر به لب بچه ها می اومد . از طرفی هانی همه جا را بلد بود و همه کاره بود .
دم غروب که هوا رو به تاریکی می رفت ، صدای آشنایی، همه را از سنگر بیرون کشید. چشممان میدید؛ اما باور نمیکردیم . هانی بود که با سینه پانسمان شده جلو رومون ایستاده بود. همه با تعجب پرسیدیم: اینجا چی کار میکنی؟ با همون لحن شوخش جواب داد: لا ابی، هریت من المستشفی
عربی را طوری می گفت که ما هم بفهمیم . هانی با اون وضع از بیمارستان فرار کرده و برگشته بود به خط مقدمی که خیلی ها برای بازگشت از آنجا و رفتن به عقبه لحظه شماری می کردند. هر چند به علت جراحت سختی که داشت فعالیتش محدود شده بود اما حضورش قوت قلب همه بود .
وقتی در خاطرات جنگ غرق می شدم زمان و مکان از یادم می رفت
با صدای هانی به خودم آمدم. بیرون قایق ایستاده بود، دستش را به طرفم دراز کرد و گفت : وصلنا، اعطنی بدک، النزل یا اخی
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🔴 #لبخند_خدا
#قسمت_نود
دیدار با دکتر الباصر
یک ساعت بعد به خانه دکتر عراقی احمد الباصر رسیدیم. همان پزشکی که گفته بودند از امیر خبر دارد.
پس از معرفی و نشانی هایی که هانی به او داد با رویی گشاده از ما استقبال کرد.
به اندازه عربی من، او هم مختصر فارسی بلد بود و نیاز بود تا هانی بعضی جاها را ترجمه کند.
توضیحات اولیه هانی در مورد امیر که تمام شد دکتر شروع به صحبت کرد
در آخرین روز مرخصی به زیارت حرم حضرت علی رفتم. ساعت هفت شب به حرم رسیدم. همه درها بسته بود . از صاحب یک مغازه در مجاورت درب کوچک که مشرف بر بازار بزرگ بود، علت بسته بودن درها را سؤال کردم. پاسخ داد: «الان تعطیل است.»
از شنیدن این جواب تعجب کرده و گفتم: «تعطیل است؟ مگر اینجا اداره دولتی است که شبها تعطیل باشد؟»
با قیافهای عبوس به من نگاه کرد و با لحنی خشن گفت: «برو برای ما دردسر ایجاد نکن!»
ترسیدم مبادا این شخص از مأمورین امنیتی باشد و خیلی زود محل را ترک کردم. اشکم جاری شد . حسرت آن روزهایی را خوردم که وارد حرم امیرالمومنین میشدیم و تا صبح نماز میخواندیم...
فردا مرخصی تمام شد و سپیده دم به سوی موصل حرکت کردم و از آنجا راهی محل خدمتم در اردوگاه اسرای ایرانی شدم. ساعت پنج عصر آنجا بودم .
در ابتدای ورود بهیار به من اطلاع داد که به دفتر فرمانده اردوگاه بروم . به من گفت که انتقالیام درست شده و نامه آن فردا حاضر است . گفتم: «مایلم همین الان منتقل شوم.»
پاسخ داد: «دکتر! ظاهرا! دوست نداری اینجا بمانی.»
با صراحت گفتم: «بله حاضر نیستم حتی یک لحظه اینجا بمانم!»
گفت: بسیار خوب به قسمت اداری میگویم که همین امروز نامه ات را تایپ کنند.
ساعت شش عصر وسایلم را بستم و منتظر آماده شدن نامه انتقالی ام بودم که یک اسیر ایرانی را از زیر شکنجه به بهداری اردوگاه آوردند.
من که مصمم رفتن بودم با دیدن چهره زجرکشیده آن اسیر برای رسيدگی به وضعیتش لباسهایم را عوض کردم.
این رسیدگی همانا و یک ماه ماندن من در آن اردوگاه همانا.
آن اسیر در چند دقیقه ای که مشغول پانسمان زخمهایش بودم چنان تاثیری بر من گذاشت که برگه انتقالی ام را پس دادم و تصمیم گرفتم همانجا بمانم.
این عکسی که نشان دادید و مشخصاتی که گفتید بسیار شبیه همان اسیر است اما ابهاماتی دارد که باید توضیح بدهم و در مورد آن صحبت کنیم ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_نود
دیدار با دکتر الباصر
یک ساعت بعد به خانه دکتر عراقی احمد الباصر رسیدیم. همان پزشکی که گفته بودند از امیر خبر دارد.
پس از معرفی و نشانی هایی که هانی به او داد با رویی گشاده از ما استقبال کرد.
به اندازه عربی من، او هم مختصر فارسی بلد بود و نیاز بود تا هانی بعضی جاها را ترجمه کند.
توضیحات اولیه هانی در مورد امیر که تمام شد دکتر شروع به صحبت کرد
در آخرین روز مرخصی به زیارت حرم حضرت علی رفتم. ساعت هفت شب به حرم رسیدم. همه درها بسته بود . از صاحب یک مغازه در مجاورت درب کوچک که مشرف بر بازار بزرگ بود، علت بسته بودن درها را سؤال کردم. پاسخ داد: «الان تعطیل است.»
از شنیدن این جواب تعجب کرده و گفتم: «تعطیل است؟ مگر اینجا اداره دولتی است که شبها تعطیل باشد؟»
با قیافهای عبوس به من نگاه کرد و با لحنی خشن گفت: «برو برای ما دردسر ایجاد نکن!»
ترسیدم مبادا این شخص از مأمورین امنیتی باشد و خیلی زود محل را ترک کردم. اشکم جاری شد . حسرت آن روزهایی را خوردم که وارد حرم امیرالمومنین میشدیم و تا صبح نماز میخواندیم...
فردا مرخصی تمام شد و سپیده دم به سوی موصل حرکت کردم و از آنجا راهی محل خدمتم در اردوگاه اسرای ایرانی شدم. ساعت پنج عصر آنجا بودم .
در ابتدای ورود بهیار به من اطلاع داد که به دفتر فرمانده اردوگاه بروم . به من گفت که انتقالیام درست شده و نامه آن فردا حاضر است . گفتم: «مایلم همین الان منتقل شوم.»
پاسخ داد: «دکتر! ظاهرا! دوست نداری اینجا بمانی.»
با صراحت گفتم: «بله حاضر نیستم حتی یک لحظه اینجا بمانم!»
گفت: بسیار خوب به قسمت اداری میگویم که همین امروز نامه ات را تایپ کنند.
ساعت شش عصر وسایلم را بستم و منتظر آماده شدن نامه انتقالی ام بودم که یک اسیر ایرانی را از زیر شکنجه به بهداری اردوگاه آوردند.
من که مصمم رفتن بودم با دیدن چهره زجرکشیده آن اسیر برای رسيدگی به وضعیتش لباسهایم را عوض کردم.
این رسیدگی همانا و یک ماه ماندن من در آن اردوگاه همانا.
آن اسیر در چند دقیقه ای که مشغول پانسمان زخمهایش بودم چنان تاثیری بر من گذاشت که برگه انتقالی ام را پس دادم و تصمیم گرفتم همانجا بمانم.
این عکسی که نشان دادید و مشخصاتی که گفتید بسیار شبیه همان اسیر است اما ابهاماتی دارد که باید توضیح بدهم و در مورد آن صحبت کنیم ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🔴 #لبخند_خدا
#قسمت_نود_و_یکم
درگیری در اردوگاه
هوا آرام و لطیف بود . روی بام پناهگاه مشغول خوردن شام بودیم که زنگ تلفن به صدا در آمد : «دکتر! آماده باشید، اسرای ایرانی قصد دارند امشب اردوگاه را به هم بریزند.
گفتم: «مسئله جدی است یا این که شوخی میکنید فرمانده ؟»
گفت: نه حرفهایم جدی ست. این یک دستور نظامی است.
با عجله چای را نوشیدیم و وسایل لازم را آماده کردیم. راننده آمبولانس برای مراسم ازدواجش به مرخصی رفته بود. آمبولانس را به یکی از بهیارها سپردم . عقربههای ساعت به سرعت به زمان اعلام شده نزدیک می شد . اعصاب همه متشنج و چشمها به طرف آسایشگاهها دوخته شده بود. ساعت ده نشده بود که ناگهان
فریاد های اللهاکبر از آسایشگاه شماره یک شنیده شد. دقایقی بعد فریاد و تکبیر از پشت آسایشگاه دوم بلند شد . چند لحظه بعد منشی سراسیمه وارد اتاق من شد . پشت تلفن فریاد ستوان «عبدالرزاق » را شنیدم که از نزدیک شدن اسرای ایرانی به ساختمان فرماندهی اردوگاه خبر میداد. صدای تکبیر و حرکت خودروها و زرهپوشها در سطح اردوگاه همه را دچار وحشت و سردرگمی کرده بود. نمیدانستند چه کار باید بکنند . اما من نگران نبودم و دوست داشتم عملیات اسرای ایرانی برایشان نتیجه بخش باشد. نیم ساعت بعد سروان «رعد سعدون » معاون اردوگاه را با صورتی خون آلود به بهداری آوردند. به خاطر رفتار بسیار خشنی که داشت لقب دژخیم به او داده بودند.لقبی که ظاهرا خوشایند خود او هم بود. گلولهای به فک راست او خورده بود. روحیهاش بسیار تضعیف شده بود. با حالت التماس به من گفت: «دکتر! نجاتم بده . من خواهم مرد.
او قبلاً در خط مقدم چند بار مجروح شده بود و به همین جهت درجه و مدال شجاعت دریافت کرده بود.
همه ما مطمئن بودیم که نیروهای ایرانی سلاح گرم ندارند و این اتفاق از طرف نیروهای خودمان انجام شده . یا کسی به عمد او را زده بود یا میان درگیری تیری ناخواسته به صورت او خورده بود.
هر دو حالت گزینه مناسبی برای گزارش به فرماندهان رده بالا نبود.
برای همین فرمانده اردوگاه تصمیم گرفت تقصیر را به گردن اسرای ایرانی بیندازد.
هر چند عملیات آن شب در نهایت به نفع اسرای ایرانی تمام شد و آنها توانستند امتیازاتی بگیرند اما چند نفر قربانی اصلی ماجرا شدند.
آنها برای شکنجه به انفرادی فرستاده شدند و جنایت بزرگتر این بود که اسامی آنها هیچگاه در لیست صلیب سرخ قرار نگرفت. عکسی که نشان دادید یکی از آن چهار اسیر بود
زمانی که او را به بهداری آوردند در لیست نامش صمد بود . خودش نیز آن نام را تایید کرد، در حالی که شما می گویید نام او امیر است
پریدم وسط حرف دکتر و گفتم :اسمش مهم نیست. از ادامه ماجرا بگویید تا هر جا که هست پیدایش کنیم.....
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_نود_و_یکم
درگیری در اردوگاه
هوا آرام و لطیف بود . روی بام پناهگاه مشغول خوردن شام بودیم که زنگ تلفن به صدا در آمد : «دکتر! آماده باشید، اسرای ایرانی قصد دارند امشب اردوگاه را به هم بریزند.
گفتم: «مسئله جدی است یا این که شوخی میکنید فرمانده ؟»
گفت: نه حرفهایم جدی ست. این یک دستور نظامی است.
با عجله چای را نوشیدیم و وسایل لازم را آماده کردیم. راننده آمبولانس برای مراسم ازدواجش به مرخصی رفته بود. آمبولانس را به یکی از بهیارها سپردم . عقربههای ساعت به سرعت به زمان اعلام شده نزدیک می شد . اعصاب همه متشنج و چشمها به طرف آسایشگاهها دوخته شده بود. ساعت ده نشده بود که ناگهان
فریاد های اللهاکبر از آسایشگاه شماره یک شنیده شد. دقایقی بعد فریاد و تکبیر از پشت آسایشگاه دوم بلند شد . چند لحظه بعد منشی سراسیمه وارد اتاق من شد . پشت تلفن فریاد ستوان «عبدالرزاق » را شنیدم که از نزدیک شدن اسرای ایرانی به ساختمان فرماندهی اردوگاه خبر میداد. صدای تکبیر و حرکت خودروها و زرهپوشها در سطح اردوگاه همه را دچار وحشت و سردرگمی کرده بود. نمیدانستند چه کار باید بکنند . اما من نگران نبودم و دوست داشتم عملیات اسرای ایرانی برایشان نتیجه بخش باشد. نیم ساعت بعد سروان «رعد سعدون » معاون اردوگاه را با صورتی خون آلود به بهداری آوردند. به خاطر رفتار بسیار خشنی که داشت لقب دژخیم به او داده بودند.لقبی که ظاهرا خوشایند خود او هم بود. گلولهای به فک راست او خورده بود. روحیهاش بسیار تضعیف شده بود. با حالت التماس به من گفت: «دکتر! نجاتم بده . من خواهم مرد.
او قبلاً در خط مقدم چند بار مجروح شده بود و به همین جهت درجه و مدال شجاعت دریافت کرده بود.
همه ما مطمئن بودیم که نیروهای ایرانی سلاح گرم ندارند و این اتفاق از طرف نیروهای خودمان انجام شده . یا کسی به عمد او را زده بود یا میان درگیری تیری ناخواسته به صورت او خورده بود.
هر دو حالت گزینه مناسبی برای گزارش به فرماندهان رده بالا نبود.
برای همین فرمانده اردوگاه تصمیم گرفت تقصیر را به گردن اسرای ایرانی بیندازد.
هر چند عملیات آن شب در نهایت به نفع اسرای ایرانی تمام شد و آنها توانستند امتیازاتی بگیرند اما چند نفر قربانی اصلی ماجرا شدند.
آنها برای شکنجه به انفرادی فرستاده شدند و جنایت بزرگتر این بود که اسامی آنها هیچگاه در لیست صلیب سرخ قرار نگرفت. عکسی که نشان دادید یکی از آن چهار اسیر بود
زمانی که او را به بهداری آوردند در لیست نامش صمد بود . خودش نیز آن نام را تایید کرد، در حالی که شما می گویید نام او امیر است
پریدم وسط حرف دکتر و گفتم :اسمش مهم نیست. از ادامه ماجرا بگویید تا هر جا که هست پیدایش کنیم.....
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🔴 #لبخند_خدا
#قسمت_نود_و_دوم
سفر به نجف
چند روز در منزل دکتر باصر ماندیم . من از خانه بیرون نمی آمدم اما هانی و دکتر پیگیر پیدا کردن امیر بودند.
علی رغم خطراتی که داشت هر جایی را که احتمال می دادند ردی از امیر باشد رفتند اما زحمات آنها فایده ای نداشت.
موقع آمدن به خاطر انگیزه ای که در پیدا کردن امیر داشتم سختی های راه را نفهمیده بودم اما حالا باید دست خالی برمی گشتیم ایران.
نمی دانستم به مادرم و مادر امیر چه بگویم.
روحیه برگشتن نداشتم. قرار بود صبح زود به مقصد مرز حرکت کنیم که شب قبل از آن دکتر گفت :من برای یک ماموریت باید به نجف بروم. حالا که تا اینجا آمدید و دوستتان را نیافتید اگر مایل هستید همراه من برای زیارت به نجف بیایید.
پیشنهاد بسیار خوبی بود اما به جهت مخاطراتی که ممکن بود برای دکتر پیش بیاید هانی گفت اجازه بدهید پاسخ ما به دعوت خالصانه شما مثبت نباشد.
آن شب به جهت سفر فردا چراغها زودتر خاموش شد اما من خوابم نمی برد.
خر و پفهای خفیف هانی همراه چند ساعته من تا اذان صبح بود.
نماز صبح را خواندیم و مختصر صبحانه ای با میلی خوردم.
دکتر گفت ماشین یک ساعت دیگر میاید. هنوز دیر نشده در تصمیمتان تجدید نظر کنید. خورشید در حال طلوع بود و نورش از لابه لای کرکره اتاق به صورتم می خورد که از فرط خستگی روی مبل خوابم برد.
با صدای هانی بیدار شدم . حال خیلی خوبی داشتم. فکر کردم ساعتها خوابیده ام، اما زود متوجه شدم فقط همان یک ساعتی که دکتر گفته بود گذشته.
هانی گفت آماده شو که ما هم با دکتر تا سه راهی جاده برویم.
یک حسی درونم می گفت ما باید با دکتر به نجف برویم
می خواستم آنها نیز متوجه حس خوبی که داشتم، بشوند اما نمی دانستم چه باید بگویم .
ماشین سر وقت آمد و به راه افتادیم. قرار بود ده کیلومتر بعد در سه راهی من و هانی جدا بشویم و به سمت اسکله برویم.
میانه راه ناگهان دلیل همه حس خوبی که داشتم را متوجه شدم. خوابی که دیده بودم را یادم آمد.
آرام به هانی گفتم که راننده مورد اطمینان هست؟
هانی هم به دکتر اشاره کرد و پاسخ مثبت بود.
گفتم : ما همراه شما تا نجف میاییم.
دکتر و هانی با تعجب پرسیدند چطور شد که لحظه آخر نظرت تغییر کرد؟
خوابم را برایشان تعریف کردم : در یک ستون نظامی در حرکت بودیم که کسی پیش من آمد و گفت : به امام موسی کاظم متوسل شو تا حاجتت را از حضرت علی برایت بگیرد....
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_نود_و_دوم
سفر به نجف
چند روز در منزل دکتر باصر ماندیم . من از خانه بیرون نمی آمدم اما هانی و دکتر پیگیر پیدا کردن امیر بودند.
علی رغم خطراتی که داشت هر جایی را که احتمال می دادند ردی از امیر باشد رفتند اما زحمات آنها فایده ای نداشت.
موقع آمدن به خاطر انگیزه ای که در پیدا کردن امیر داشتم سختی های راه را نفهمیده بودم اما حالا باید دست خالی برمی گشتیم ایران.
نمی دانستم به مادرم و مادر امیر چه بگویم.
روحیه برگشتن نداشتم. قرار بود صبح زود به مقصد مرز حرکت کنیم که شب قبل از آن دکتر گفت :من برای یک ماموریت باید به نجف بروم. حالا که تا اینجا آمدید و دوستتان را نیافتید اگر مایل هستید همراه من برای زیارت به نجف بیایید.
پیشنهاد بسیار خوبی بود اما به جهت مخاطراتی که ممکن بود برای دکتر پیش بیاید هانی گفت اجازه بدهید پاسخ ما به دعوت خالصانه شما مثبت نباشد.
آن شب به جهت سفر فردا چراغها زودتر خاموش شد اما من خوابم نمی برد.
خر و پفهای خفیف هانی همراه چند ساعته من تا اذان صبح بود.
نماز صبح را خواندیم و مختصر صبحانه ای با میلی خوردم.
دکتر گفت ماشین یک ساعت دیگر میاید. هنوز دیر نشده در تصمیمتان تجدید نظر کنید. خورشید در حال طلوع بود و نورش از لابه لای کرکره اتاق به صورتم می خورد که از فرط خستگی روی مبل خوابم برد.
با صدای هانی بیدار شدم . حال خیلی خوبی داشتم. فکر کردم ساعتها خوابیده ام، اما زود متوجه شدم فقط همان یک ساعتی که دکتر گفته بود گذشته.
هانی گفت آماده شو که ما هم با دکتر تا سه راهی جاده برویم.
یک حسی درونم می گفت ما باید با دکتر به نجف برویم
می خواستم آنها نیز متوجه حس خوبی که داشتم، بشوند اما نمی دانستم چه باید بگویم .
ماشین سر وقت آمد و به راه افتادیم. قرار بود ده کیلومتر بعد در سه راهی من و هانی جدا بشویم و به سمت اسکله برویم.
میانه راه ناگهان دلیل همه حس خوبی که داشتم را متوجه شدم. خوابی که دیده بودم را یادم آمد.
آرام به هانی گفتم که راننده مورد اطمینان هست؟
هانی هم به دکتر اشاره کرد و پاسخ مثبت بود.
گفتم : ما همراه شما تا نجف میاییم.
دکتر و هانی با تعجب پرسیدند چطور شد که لحظه آخر نظرت تغییر کرد؟
خوابم را برایشان تعریف کردم : در یک ستون نظامی در حرکت بودیم که کسی پیش من آمد و گفت : به امام موسی کاظم متوسل شو تا حاجتت را از حضرت علی برایت بگیرد....
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🔴 #لبخند_خدا
#قسمت_نود_و_سوم
در راه کاظمین
در پمپ بنزین بودیم که پیجر دکتر باصر به صدا در آمد. حاوی پیام مهمی بود.
به همین دلیل به دفتر پمپ بنزین رفت و با مرکز تماس گرفت.
به سمت ماشین که می آمد خنده بر لبش بود . نزدیک که شد دستش را به سمت آسمان برد و گفت : الأمر في يدك
اول متوجه نشدم چه می گوید اما وقتی
به راننده گفت برو سمت بغداد فهمیدم منظورش چیست
خیلی خوشحال بودم. به هانی گفتم خوابم در حال تعبیر شدن است
خدا خواست قبل از نجف به کاظمین برویم.
دکتر که حرفهای من را می فهمید، گفت :البته حرم کاظمین بسته است و فقط در مواردی برای افراد خاص باز می شود.
پرسیدم مثلا در چه مواردی و برای چه کسانی؟
دکتر گفت دقیق نمی دانم اما تا رسیدن به آنجا وقت داریم در موردش فکر کنیم.
در طول مسیر دو جا توقف کردیم و دکتر با دوستانش تماس تلفنی گرفت.
میانه راه بودیم که دوباره پیجر دکتر به صدا در آمد اما تا نیم ساعت هیچ توقفگاهی نبود.
بالاخره در دويست کیلومتری بغداد به تلفن دسترسی پیدا کردیم.
دنبال دکتر می رفتم که هانی عکسم را گرفت. خندیدم و گفتم فیلم دوربینت نور دیده، همه عکسهایت سیاه می شود
پس از قطع تلفن به سمت من اشاره کرد و گفت : أعطاك الله الأمر
خدا فرمان را به دست شما داده است. حل شد.
پرسیدم چطور حل شد؟
قرار شد چند نفر خادم حرم کاظمین به همراه اعضای خانواده شان بیایند حرم تا در آنجا آنها را معاینه و ویزیت کنم
شما هم می توانید در آن مدت زیارت کنید.
با شوق و ذوق فراوان دکتر را بغل کردم و بوسیدم . دلم گواهی می داد اینطور که کارها پیش می رود حتما امیر را هم پیدا می کنیم ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_نود_و_سوم
در راه کاظمین
در پمپ بنزین بودیم که پیجر دکتر باصر به صدا در آمد. حاوی پیام مهمی بود.
به همین دلیل به دفتر پمپ بنزین رفت و با مرکز تماس گرفت.
به سمت ماشین که می آمد خنده بر لبش بود . نزدیک که شد دستش را به سمت آسمان برد و گفت : الأمر في يدك
اول متوجه نشدم چه می گوید اما وقتی
به راننده گفت برو سمت بغداد فهمیدم منظورش چیست
خیلی خوشحال بودم. به هانی گفتم خوابم در حال تعبیر شدن است
خدا خواست قبل از نجف به کاظمین برویم.
دکتر که حرفهای من را می فهمید، گفت :البته حرم کاظمین بسته است و فقط در مواردی برای افراد خاص باز می شود.
پرسیدم مثلا در چه مواردی و برای چه کسانی؟
دکتر گفت دقیق نمی دانم اما تا رسیدن به آنجا وقت داریم در موردش فکر کنیم.
در طول مسیر دو جا توقف کردیم و دکتر با دوستانش تماس تلفنی گرفت.
میانه راه بودیم که دوباره پیجر دکتر به صدا در آمد اما تا نیم ساعت هیچ توقفگاهی نبود.
بالاخره در دويست کیلومتری بغداد به تلفن دسترسی پیدا کردیم.
دنبال دکتر می رفتم که هانی عکسم را گرفت. خندیدم و گفتم فیلم دوربینت نور دیده، همه عکسهایت سیاه می شود
پس از قطع تلفن به سمت من اشاره کرد و گفت : أعطاك الله الأمر
خدا فرمان را به دست شما داده است. حل شد.
پرسیدم چطور حل شد؟
قرار شد چند نفر خادم حرم کاظمین به همراه اعضای خانواده شان بیایند حرم تا در آنجا آنها را معاینه و ویزیت کنم
شما هم می توانید در آن مدت زیارت کنید.
با شوق و ذوق فراوان دکتر را بغل کردم و بوسیدم . دلم گواهی می داد اینطور که کارها پیش می رود حتما امیر را هم پیدا می کنیم ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🔴 #لبخند_خدا
#قسمت_نود_و_چهارم
عبور از دژبانی های بغداد
به اولین دژبانی نزدیک می شدیم که هانی به من گفت خودت را به خواب بزن تا از تو سوال نکنند.
شوق زیارت مشکلات سر راه را از یادم برده بود. با حرف هانی کمی دلهره پیدا کردم.
ماشین که توقف کرد، یواشکی از لای پلکها بیرون را رصد می کردم. سربازی جلو آمد، قبل از اینکه چیزی بگوید دکتر باصر کارتش را نشان داد. با اشاره دست سرباز، نگهبان داخل کابین علمک را بالا برد و ماشین حرکت کرد.
چشمانم را باز کردم و نفسی به راحتی کشیدم.
چیزی نگذشته بود که به دژبانی دوم رسیدیم و به همین منوال اما با کمی زمان بیشتر از آنجا نیز عبور کردیم.
راننده گفت فکر می کنم یک توقف دیگر داشته باشیم که احتمالا سخت گیرانه تر خواهد بود.
چند دقیقه بعد در مدخل بلوار اصلی شهر ایستادیم. افسری جلو آمد و به دکتر سلام نظامی داد. معذرتخواهی کرد و گفت این چند روزه قوانین سختتری وضع شده، لطفا همه پياده شوید تا ماشین بازرسی شود.
هانی که حرفهای افسر را برایم ترجمه کرده بود، گفت نگران نباش، فقط سعی کن حرف نزنی.
موقع پیاده شدن، افسر درخواست دیگری کرد. این بار برخلافِ همیشه هانی مضطرب شد. اشاره کردم که افسر چه گفت که نگران شدی؟
گفت باید برویم دفتر، تک تک فرم پر کنیم و به چندتا سوال جواب بدهیم.
با استرسی که می خواست آن را پنهان کند ادامه داد که نمیدانم چکار باید کنیم. خودمان هیچی، می ترسم برای دکتر دردسر درست شود.
پنجاه متری تا دفتر دژبانی راه بود.
در آن فاصله کوتاه فکری به نظرم رسید و به هانی گفتم به دکتر بگو که من برادرزاده بیمار او هستم. بقیه کار با من.
فرصت کم بود و جای بحث و مخالفت نبود.
ده دقیقه بعد وقتی دژبانی را ترک می کردیم هانی که از خوشحالی بال درآورده بود می گفت نمیدانستم با یک هنرپیشه آمده ام سفر.
آنقدر خوب نقش یک عقب افتاده ذهنی را بازی کردی که باورم شده بود و پیش خودم گفتم، نکند از اضطراب و هیجان دچار مشکل شده باشی.
چند دقیقه بعد وارد خیابان حرم شدیم چشمم که به گنبد حرم امام کاظم افتاد ناخواسته مناجات امام علی در مسجد کوفه به زبانم آمد. یاد خوابم افتادم که باید حاجتم را اینجا بخواهم تا حضرت علی آن را اجابت کند
اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لابَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ
خدايا از تو امان خواهم در آن روزى كه سود ندهد كسى را نه مال و نه فرزندان مگر آن كس كه دلى پاك به نزد خدا آورد ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_نود_و_چهارم
عبور از دژبانی های بغداد
به اولین دژبانی نزدیک می شدیم که هانی به من گفت خودت را به خواب بزن تا از تو سوال نکنند.
شوق زیارت مشکلات سر راه را از یادم برده بود. با حرف هانی کمی دلهره پیدا کردم.
ماشین که توقف کرد، یواشکی از لای پلکها بیرون را رصد می کردم. سربازی جلو آمد، قبل از اینکه چیزی بگوید دکتر باصر کارتش را نشان داد. با اشاره دست سرباز، نگهبان داخل کابین علمک را بالا برد و ماشین حرکت کرد.
چشمانم را باز کردم و نفسی به راحتی کشیدم.
چیزی نگذشته بود که به دژبانی دوم رسیدیم و به همین منوال اما با کمی زمان بیشتر از آنجا نیز عبور کردیم.
راننده گفت فکر می کنم یک توقف دیگر داشته باشیم که احتمالا سخت گیرانه تر خواهد بود.
چند دقیقه بعد در مدخل بلوار اصلی شهر ایستادیم. افسری جلو آمد و به دکتر سلام نظامی داد. معذرتخواهی کرد و گفت این چند روزه قوانین سختتری وضع شده، لطفا همه پياده شوید تا ماشین بازرسی شود.
هانی که حرفهای افسر را برایم ترجمه کرده بود، گفت نگران نباش، فقط سعی کن حرف نزنی.
موقع پیاده شدن، افسر درخواست دیگری کرد. این بار برخلافِ همیشه هانی مضطرب شد. اشاره کردم که افسر چه گفت که نگران شدی؟
گفت باید برویم دفتر، تک تک فرم پر کنیم و به چندتا سوال جواب بدهیم.
با استرسی که می خواست آن را پنهان کند ادامه داد که نمیدانم چکار باید کنیم. خودمان هیچی، می ترسم برای دکتر دردسر درست شود.
پنجاه متری تا دفتر دژبانی راه بود.
در آن فاصله کوتاه فکری به نظرم رسید و به هانی گفتم به دکتر بگو که من برادرزاده بیمار او هستم. بقیه کار با من.
فرصت کم بود و جای بحث و مخالفت نبود.
ده دقیقه بعد وقتی دژبانی را ترک می کردیم هانی که از خوشحالی بال درآورده بود می گفت نمیدانستم با یک هنرپیشه آمده ام سفر.
آنقدر خوب نقش یک عقب افتاده ذهنی را بازی کردی که باورم شده بود و پیش خودم گفتم، نکند از اضطراب و هیجان دچار مشکل شده باشی.
چند دقیقه بعد وارد خیابان حرم شدیم چشمم که به گنبد حرم امام کاظم افتاد ناخواسته مناجات امام علی در مسجد کوفه به زبانم آمد. یاد خوابم افتادم که باید حاجتم را اینجا بخواهم تا حضرت علی آن را اجابت کند
اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لابَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ
خدايا از تو امان خواهم در آن روزى كه سود ندهد كسى را نه مال و نه فرزندان مگر آن كس كه دلى پاك به نزد خدا آورد ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
بی سیم چی
❇️🔴 #لبخند_خدا #قسمت_نود_و_چهارم عبور از دژبانی های بغداد به اولین دژبانی نزدیک می شدیم که هانی به من گفت خودت را به خواب بزن تا از تو سوال نکنند. شوق زیارت مشکلات سر راه را از یادم برده بود. با حرف هانی کمی دلهره پیدا کردم. ماشین که توقف کرد، یواشکی از…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❇️🔴 #لبخند_خدا
#قسمت_نود_و_پنجم
رفتن به کربلا
از حرم که خارج می شدیم دکتر باصر گفت :خدام حرم حرفهایی در باره اسرای ایرانی می زدند
دست وپا شکسته فارسی می گفت تا من هم بفهمم : هفته گذشته یک گروه کوچک از اسرا را برای زیارت آورده اند اینجا
البته تعداد خبرنگارهای خارجی بیش از اسرا بوده.
هانی گفت شاید شوی تبلیغاتی صدام بوده. دکتر نیز تایید کرد و گفت اما هر چه هست عجیبه. برای اینکه بفهمیم قضیه چه بوده قبل از نجف به کربلا می رویم.
آنجا دوست مطمئنی می شناسم که در حکومت نفوذ دارد و تا حدودی از اطلاعات مهم با خبر است.
از خوشحالی رفتن به کربلا دوباره سر و صورت دکتر را بوسه باران کردم.
بچه شده بودم و با هر خبری هیجان زده می شدم.
دکتر گفت بهتر است ورود و خروجمان به کربلا در نیمه شب باشد و طبیعتا حرم آن موقع بسته است و باید از دور زیارت کنیم.
از زبانم پرید و با اطمینان گفتم خدا بخواهد حرم را هم باز می کنند.
از سکوت بقیه خجالت زده شدم و فکر کردم نباید حرف بیخود می زدم.
اما ته دلم از حرفم راضی بودم و رفتن به حرم را دور از دسترس نمی دیدم.
پاسی از شب گذشته بود که به منزل دوست دکتر در کربلا رسیدیم.
یک افسر بازنشسته ارتش که هیچ شباهتی به بقیه نظامیان عراقی نداشت
نه به جهت ظاهر نه به لحاظ رفتار و منش.
فارسی و انگلیسی را به خوبی صحبت می کرد.
خبرهای امیدوار کنندهای را با جزئیات به ما داد. خلاصه حرفش این بود که قرار است تعداد زیادی از اسرای دو طرف مبادله شوند
با اینکه خبر بسیار خوبی بود اما فکر می کردم در کار اصلی ما يعني پیدا کردن امیر تاثیری ندارد.
دو ساعتی آنجا بودیم . خداحافظی کردیم و چند دقیقه بعد روبروی حرم بودیم.
اشک شوق از دیدن بین الحرمین داشتم و دلم از نرفتن داخل حرم گرفته بود.
ظاهرا چارهای نبود، از دور سلام و ادای احترامی کردیم.
داخل ماشین نشستیم، زیر لب غرغر می کردم و از بسته بودن دربهای حرم شاکی بودم که پیجر دکتر به صدا درآمد ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_نود_و_پنجم
رفتن به کربلا
از حرم که خارج می شدیم دکتر باصر گفت :خدام حرم حرفهایی در باره اسرای ایرانی می زدند
دست وپا شکسته فارسی می گفت تا من هم بفهمم : هفته گذشته یک گروه کوچک از اسرا را برای زیارت آورده اند اینجا
البته تعداد خبرنگارهای خارجی بیش از اسرا بوده.
هانی گفت شاید شوی تبلیغاتی صدام بوده. دکتر نیز تایید کرد و گفت اما هر چه هست عجیبه. برای اینکه بفهمیم قضیه چه بوده قبل از نجف به کربلا می رویم.
آنجا دوست مطمئنی می شناسم که در حکومت نفوذ دارد و تا حدودی از اطلاعات مهم با خبر است.
از خوشحالی رفتن به کربلا دوباره سر و صورت دکتر را بوسه باران کردم.
بچه شده بودم و با هر خبری هیجان زده می شدم.
دکتر گفت بهتر است ورود و خروجمان به کربلا در نیمه شب باشد و طبیعتا حرم آن موقع بسته است و باید از دور زیارت کنیم.
از زبانم پرید و با اطمینان گفتم خدا بخواهد حرم را هم باز می کنند.
از سکوت بقیه خجالت زده شدم و فکر کردم نباید حرف بیخود می زدم.
اما ته دلم از حرفم راضی بودم و رفتن به حرم را دور از دسترس نمی دیدم.
پاسی از شب گذشته بود که به منزل دوست دکتر در کربلا رسیدیم.
یک افسر بازنشسته ارتش که هیچ شباهتی به بقیه نظامیان عراقی نداشت
نه به جهت ظاهر نه به لحاظ رفتار و منش.
فارسی و انگلیسی را به خوبی صحبت می کرد.
خبرهای امیدوار کنندهای را با جزئیات به ما داد. خلاصه حرفش این بود که قرار است تعداد زیادی از اسرای دو طرف مبادله شوند
با اینکه خبر بسیار خوبی بود اما فکر می کردم در کار اصلی ما يعني پیدا کردن امیر تاثیری ندارد.
دو ساعتی آنجا بودیم . خداحافظی کردیم و چند دقیقه بعد روبروی حرم بودیم.
اشک شوق از دیدن بین الحرمین داشتم و دلم از نرفتن داخل حرم گرفته بود.
ظاهرا چارهای نبود، از دور سلام و ادای احترامی کردیم.
داخل ماشین نشستیم، زیر لب غرغر می کردم و از بسته بودن دربهای حرم شاکی بودم که پیجر دکتر به صدا درآمد ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
بی سیم چی
❇️🔴 #لبخند_خدا #قسمت_نود_و_پنجم رفتن به کربلا از حرم که خارج می شدیم دکتر باصر گفت :خدام حرم حرفهایی در باره اسرای ایرانی می زدند دست وپا شکسته فارسی می گفت تا من هم بفهمم : هفته گذشته یک گروه کوچک از اسرا را برای زیارت آورده اند اینجا البته تعداد خبرنگارهای…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❇️🔴 #لبخند_خدا
#قسمت_نود_و_ششم
ماندن در کربلا
بعد از پیام پیجر در اولین جایی که تلفن بود توقف کردیم تا دکتر باصر با مرکز کاری خودش تماس بگیرد
با هانی و راننده مشغول نگاه کردن عکسهای جبهه امیر بودیم که دکتر در هم و ناراحت به سمت ماشین بازگشت. به وضوح نگرانی در چهره اش دیده می شد
علت را که جویا شدیم گفت متاسفانه ماموریت نجف را کنسل کردند و باید به بصره برگردیم.
شما هم بهتر است با من برگردید. اوضاع مناسب نیست و ممکنه گرفتار نیروهای امنیتی بشوید.
لحظه ای که خبر را شنیدم به هم ریختم اما سعی کردم خودم را آرام کنم. فکر کردم حتما خیریتی در کار هست.
آماده حرکت شدیم، راننده سوییچ را چرخاند اما ماشین استارت نخورد.
تلاشهای راننده برای راه اندازی ماشین فایده نداشت. هوا هنوز روشن نشده بود و مغازه مکانیکی آن موقع شب باز نبود. فکر چاره بودیم که یک ماشین کنارمان توقف کرد.
جوانی از ماشین پیاده شد و در حالی که مضطرب و نگران بود با دکتر صحبت کرد. چند لحظه بعد همه سوار ماشین آن جوان شدیم
هاج و واج از هانی پرسیدم که چه اتفاقی افتاده؟
هانی گفت هنوز نفهمیدم دقیقا چه شده فقط میدانم به منزل، همان افسر بازنشسته برمی گردیم.
اتفاقات نامعلوم پشت سر هم در حال وقوع بود ولی از اینکه فعلا در کربلا مانده بودیم حس خوبی داشتم.....
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_نود_و_ششم
ماندن در کربلا
بعد از پیام پیجر در اولین جایی که تلفن بود توقف کردیم تا دکتر باصر با مرکز کاری خودش تماس بگیرد
با هانی و راننده مشغول نگاه کردن عکسهای جبهه امیر بودیم که دکتر در هم و ناراحت به سمت ماشین بازگشت. به وضوح نگرانی در چهره اش دیده می شد
علت را که جویا شدیم گفت متاسفانه ماموریت نجف را کنسل کردند و باید به بصره برگردیم.
شما هم بهتر است با من برگردید. اوضاع مناسب نیست و ممکنه گرفتار نیروهای امنیتی بشوید.
لحظه ای که خبر را شنیدم به هم ریختم اما سعی کردم خودم را آرام کنم. فکر کردم حتما خیریتی در کار هست.
آماده حرکت شدیم، راننده سوییچ را چرخاند اما ماشین استارت نخورد.
تلاشهای راننده برای راه اندازی ماشین فایده نداشت. هوا هنوز روشن نشده بود و مغازه مکانیکی آن موقع شب باز نبود. فکر چاره بودیم که یک ماشین کنارمان توقف کرد.
جوانی از ماشین پیاده شد و در حالی که مضطرب و نگران بود با دکتر صحبت کرد. چند لحظه بعد همه سوار ماشین آن جوان شدیم
هاج و واج از هانی پرسیدم که چه اتفاقی افتاده؟
هانی گفت هنوز نفهمیدم دقیقا چه شده فقط میدانم به منزل، همان افسر بازنشسته برمی گردیم.
اتفاقات نامعلوم پشت سر هم در حال وقوع بود ولی از اینکه فعلا در کربلا مانده بودیم حس خوبی داشتم.....
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🔴#لبخند_خدا
#قسمت_نود_و_هفتم
برگشت به بصره
به خانه دوست دکتر رسیدیم. اما کسی نبود تا در را باز کند. نمیدانستم چه اتفاقی افتاده، داخل ماشین منتظر خبر بودیم که از فرط خستگی خوابم برد.
در عالم خواب امیر را دیدم. با هم بگو و بخند میکردیم. خواب عجیبی بود! احساس میکردم در جایی غیر از این دنیا هستم. هم امیر خوشحال بود و هم من.
امیر به سمت آسمان اشاره کرد، فرشته ها ،صف در صف با شوق به سمت کربلا می آمدند
هر فرشته ندایی از آسمان می داد
پایین آمدند و با غم و حسرت نماز خواندند
تربت حسین را بو کردند و اشک از چشمشان جاری شد
گوشه صحن چند نفر دور کسی جمع شده بودند
امیر گفت او مسیح است
همه فرشته ها آرزو می کردند که ای کاش ما نیز در کنار حسین بودیم
در یک آن همه سکوت کردند و از مسیح ندایی آمد :
دیگر هیچ چشمی، غیرت را با این معنی نخواهد دید
از خواب پریدم. صدای امیر در گوشم بود و حسی پر از امید داشتم
همان لحظه دکتر باصر آمد و گفت باید هر چه سریعتر به بصره برگردیم. احتمالا اینجا هم لو رفته.
در تناقض خواب خوب و خبر بد دکتر بودم که با دیدن تابلوی خروجی بغداد متوجه شدم به سمت بصره در حرکتیم
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_نود_و_هفتم
برگشت به بصره
به خانه دوست دکتر رسیدیم. اما کسی نبود تا در را باز کند. نمیدانستم چه اتفاقی افتاده، داخل ماشین منتظر خبر بودیم که از فرط خستگی خوابم برد.
در عالم خواب امیر را دیدم. با هم بگو و بخند میکردیم. خواب عجیبی بود! احساس میکردم در جایی غیر از این دنیا هستم. هم امیر خوشحال بود و هم من.
امیر به سمت آسمان اشاره کرد، فرشته ها ،صف در صف با شوق به سمت کربلا می آمدند
هر فرشته ندایی از آسمان می داد
پایین آمدند و با غم و حسرت نماز خواندند
تربت حسین را بو کردند و اشک از چشمشان جاری شد
گوشه صحن چند نفر دور کسی جمع شده بودند
امیر گفت او مسیح است
همه فرشته ها آرزو می کردند که ای کاش ما نیز در کنار حسین بودیم
در یک آن همه سکوت کردند و از مسیح ندایی آمد :
دیگر هیچ چشمی، غیرت را با این معنی نخواهد دید
از خواب پریدم. صدای امیر در گوشم بود و حسی پر از امید داشتم
همان لحظه دکتر باصر آمد و گفت باید هر چه سریعتر به بصره برگردیم. احتمالا اینجا هم لو رفته.
در تناقض خواب خوب و خبر بد دکتر بودم که با دیدن تابلوی خروجی بغداد متوجه شدم به سمت بصره در حرکتیم
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🔴#لبخند_خدا
#قسمت_نود_و_هشتم
پیرمرد فرشته
بلاخره دکتر باصر را مجاب کردیم و با هانی در کربلا ماندیم. این کار ریسک بالایی داشت و هر آن ممکن بود گرفتار نیروهای امنیتی عراقی بشویم.
جایی برای اسکان نداشتیم. اولین کاری که کردیم به بازار کنار حرم رفتیم و دو دست لباس عربی خریدیم. اینطور به لحاظ ظاهر مشکوک نبودیم
داخل بازار که بودیم هانی از صحبت تلفنی فروشنده متوجه شد یک گروه از اسرای ایرانی را برای زیارت به حرم می آورند.
چهره پیرمرد مغازه دار چنان دلنشین بود که دل را به دریا زدیم و با او وارد صحبت شدیم و دلیل حضورمان در کربلا را به او گفتیم.
او نیز به ما حس اطمینان داشت. به راستی خدا یک فرشته در راهمان قرار داده بود.
محل اقامتمان شد اتاق پشت مغازه.
سید جمال گفت اینجا در دکان من خیالتان راحت باشد.
اگر امروز اسرا را به حرم آوردند ان شاءالله شما هم به زیارت می روید.
تو دلم خندیدم و گفتم این سید هم دلش خوش است.
اما هر چه می گذشت از صلابت رفتار و گفتار سید آرامش بیشتری می گرفتم.
یک ساعت مانده به غروب دو اتوبوس جلوی حرم توقف کرد و لحظاتی بعد حدود چهل اسیر ایرانی از ماشین ها پیاده شدند و تحت الحفظ به سمت حرم حرکت کردند. از ظهر بازار و خیابان منتهی به حرم بسته بود.
تعداد محدودی خبرنگار از حرکت اسرا فیلم و عکس می گرفتند. از پشت بام مغازه حرکت بچه ها در بین الحرمین را رصد می کردیم.
آرزو کردم کاش اسیر مانده بودم و با این بچهها به زیارت می رفتم.
صدای گفتگویی از داخل مغازه به گوش می رسید که سید جمال صدایمان کرد.
از پله ها که پایین می آمدم یک افسر عراقی با لباس پلنگی را دیدم . دلم لرزید، با ترس وارد شدم. اما صحبت صمیمی و احترام خاصی که افسر به سید گذاشت خیالم را راحت کرد.
صحبتشان کوتاه بود و افسر جوان سریع از دکان خارج شد.
سید به هانی گفت نیم ساعت دیگر برمی گردد تا شما را برای زیارت به حرم ببرد.
مات و متحير مانده بودم که چه شده.
در پوست خود نمی گنجیدم. بال در آورده بودم. دیگر روی ابرها حرکت می کردم.
می خواستم سید جمال را بغل کنم و آن فرشته نورانی را بوسه باران کنم اما ابهتش اجازه نمی داد به او نزدیک شوم .
راس نیم ساعت جوان به مغازه برگشت ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
#قسمت_نود_و_هشتم
پیرمرد فرشته
بلاخره دکتر باصر را مجاب کردیم و با هانی در کربلا ماندیم. این کار ریسک بالایی داشت و هر آن ممکن بود گرفتار نیروهای امنیتی عراقی بشویم.
جایی برای اسکان نداشتیم. اولین کاری که کردیم به بازار کنار حرم رفتیم و دو دست لباس عربی خریدیم. اینطور به لحاظ ظاهر مشکوک نبودیم
داخل بازار که بودیم هانی از صحبت تلفنی فروشنده متوجه شد یک گروه از اسرای ایرانی را برای زیارت به حرم می آورند.
چهره پیرمرد مغازه دار چنان دلنشین بود که دل را به دریا زدیم و با او وارد صحبت شدیم و دلیل حضورمان در کربلا را به او گفتیم.
او نیز به ما حس اطمینان داشت. به راستی خدا یک فرشته در راهمان قرار داده بود.
محل اقامتمان شد اتاق پشت مغازه.
سید جمال گفت اینجا در دکان من خیالتان راحت باشد.
اگر امروز اسرا را به حرم آوردند ان شاءالله شما هم به زیارت می روید.
تو دلم خندیدم و گفتم این سید هم دلش خوش است.
اما هر چه می گذشت از صلابت رفتار و گفتار سید آرامش بیشتری می گرفتم.
یک ساعت مانده به غروب دو اتوبوس جلوی حرم توقف کرد و لحظاتی بعد حدود چهل اسیر ایرانی از ماشین ها پیاده شدند و تحت الحفظ به سمت حرم حرکت کردند. از ظهر بازار و خیابان منتهی به حرم بسته بود.
تعداد محدودی خبرنگار از حرکت اسرا فیلم و عکس می گرفتند. از پشت بام مغازه حرکت بچه ها در بین الحرمین را رصد می کردیم.
آرزو کردم کاش اسیر مانده بودم و با این بچهها به زیارت می رفتم.
صدای گفتگویی از داخل مغازه به گوش می رسید که سید جمال صدایمان کرد.
از پله ها که پایین می آمدم یک افسر عراقی با لباس پلنگی را دیدم . دلم لرزید، با ترس وارد شدم. اما صحبت صمیمی و احترام خاصی که افسر به سید گذاشت خیالم را راحت کرد.
صحبتشان کوتاه بود و افسر جوان سریع از دکان خارج شد.
سید به هانی گفت نیم ساعت دیگر برمی گردد تا شما را برای زیارت به حرم ببرد.
مات و متحير مانده بودم که چه شده.
در پوست خود نمی گنجیدم. بال در آورده بودم. دیگر روی ابرها حرکت می کردم.
می خواستم سید جمال را بغل کنم و آن فرشته نورانی را بوسه باران کنم اما ابهتش اجازه نمی داد به او نزدیک شوم .
راس نیم ساعت جوان به مغازه برگشت ...
#ادامه_دارد
@hamidraz