#قسمت_پنجم
به پیچ آخرِ انتهای دژ رسیدم ، تنها راه رسیدن به پشت دژ بود . از زمین و آسمون تو اون نقطه آتیش می بارید . به دیوار بسته خورده بودیم ؛
اما راه دیگه ای نبود . دل به دریا زدم و با ذکر وجعلنا (آیه شریفه وجعلنا من بين أيديهم سدا ومن خلفهم سدا فأغشيناهم فهم لا يبصرون ) همراه تعدادی دیگر از درون آتش به سلامت ، پشت دژ رسیدیم . بند بی سیم رو باز کردم ، نفسم کمی بالا اومد ، یادم نیست آب خوردم یا نه . روی خاکها ولو شدم و خیره به فرشته نجات ...
روایت فرشته ای بی بال برروی زمین که فریاد رسای نفس مطمئنه بود .
سر پیچ، باران گلوله چنان شدت گرفت که دیگه جای عبور نبود. رضا، یکه و تنها، همه را از روی دژ گذروند. بچه ها رو یک به یک هدایت کرد تا خودشونو بکشن بالا و غلت زنان بیان پشت دژ . تعداد کمی از بچه ها که هنوز رمقی در تن داشتن با کلاش و به صورت بی هدف به سمت عراقی ها شلیک می کردن. شلیکهای بی امان عراقی ها اجازه نمی داد کسی سرش رو بالا بیاره . اون چند نفر هم دستشونو می اوردن بالای خاکریز و بدون اینکه چیزی رو ببینن تیراندازی میکردن. اما رضا با آرامش تمام روی دژ قدم می زد . صدها توپ مستقیم تانکها و هزاران تیر رسامی که سرخی انها به وضوح دیده می شد از میان دست و پای رضا عبور میکرد ولی قرار نبود فرشته مرگ ، فرشته نجاتِ ما رو با خودش ببره . بعد از اینکه بچه ها رو اورد اینور حالا نوبت شکار تانکها شده بود . تک و تنها اون بالا بی هیچ جان پناهی آرپی چی بر دوش گذاشت و شلیک اول . شلیک دوم . سوم و ..... صلابت و شجاعت و ارامش در اون لحظات معنا پیدا کرده بود . باورش سخت بود که یک نفر جلوی اون همه تانک مقاومت کنه . دهها خمپاره زوزه کشان کنارش منفجر بشه و از میان هزاران ترکش ریز و درشت حتی یکی بر بدن او نشینه . نبرد رضا و تعداد کم بچه ها با آن همه تانک و نیروی پیاده تا دندان مسلح به درازا کشید . دم دمای غروب بود که حمله عراقی ها متوقف شد . دیگه همه می دونستیم کار به شب بکشه عراقیها جرأت جلو اومدن ندارن . اما از گردان سیصدوچند نفره ما معدود افرادی باقی مونده بودن .به خصوص که از 12 نفر فرمانده اصلی گردان فقط رضا و معاونش محمود اونجا بودن . فرمانده گردان ناپدید بود . معاون اولش مجروح شده بود . معاون دومش با همه ارپی چی زنها جلوی کانال جا مونده بودن . از سه فرمانده گروهان و شش معاون هم 7 تا مجروح و مفقود بودن. و تنها بی سیم چی که مونده بود من بودم . رضا صدایم زد. از روی همون دژ سر شو آورد پایین گفت با لشگر تماس بگیر ببین چکار باید بکنیم. گفتم اقا رضا هیچ فرکانسی جواب نمیده . چهر ه ش که تو هم رفت طاقت نیاوردم، بی درنگ گفتم میخوای برم قرارگاه خبر بگیرم . گفت برو . یکی از بچه ها رو بردار و سریع برید تا شب نشده . بی سیمو دادم به رضا . یکی از بچه ها رو صدا زدم و به سمت جایی که نمیدونستیم کجاست به راه افتادیم ....
#ادامه_دارد
#عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#مقاومت_مظلومانه
#رضا_اکبری
@hamidraz
به پیچ آخرِ انتهای دژ رسیدم ، تنها راه رسیدن به پشت دژ بود . از زمین و آسمون تو اون نقطه آتیش می بارید . به دیوار بسته خورده بودیم ؛
اما راه دیگه ای نبود . دل به دریا زدم و با ذکر وجعلنا (آیه شریفه وجعلنا من بين أيديهم سدا ومن خلفهم سدا فأغشيناهم فهم لا يبصرون ) همراه تعدادی دیگر از درون آتش به سلامت ، پشت دژ رسیدیم . بند بی سیم رو باز کردم ، نفسم کمی بالا اومد ، یادم نیست آب خوردم یا نه . روی خاکها ولو شدم و خیره به فرشته نجات ...
روایت فرشته ای بی بال برروی زمین که فریاد رسای نفس مطمئنه بود .
سر پیچ، باران گلوله چنان شدت گرفت که دیگه جای عبور نبود. رضا، یکه و تنها، همه را از روی دژ گذروند. بچه ها رو یک به یک هدایت کرد تا خودشونو بکشن بالا و غلت زنان بیان پشت دژ . تعداد کمی از بچه ها که هنوز رمقی در تن داشتن با کلاش و به صورت بی هدف به سمت عراقی ها شلیک می کردن. شلیکهای بی امان عراقی ها اجازه نمی داد کسی سرش رو بالا بیاره . اون چند نفر هم دستشونو می اوردن بالای خاکریز و بدون اینکه چیزی رو ببینن تیراندازی میکردن. اما رضا با آرامش تمام روی دژ قدم می زد . صدها توپ مستقیم تانکها و هزاران تیر رسامی که سرخی انها به وضوح دیده می شد از میان دست و پای رضا عبور میکرد ولی قرار نبود فرشته مرگ ، فرشته نجاتِ ما رو با خودش ببره . بعد از اینکه بچه ها رو اورد اینور حالا نوبت شکار تانکها شده بود . تک و تنها اون بالا بی هیچ جان پناهی آرپی چی بر دوش گذاشت و شلیک اول . شلیک دوم . سوم و ..... صلابت و شجاعت و ارامش در اون لحظات معنا پیدا کرده بود . باورش سخت بود که یک نفر جلوی اون همه تانک مقاومت کنه . دهها خمپاره زوزه کشان کنارش منفجر بشه و از میان هزاران ترکش ریز و درشت حتی یکی بر بدن او نشینه . نبرد رضا و تعداد کم بچه ها با آن همه تانک و نیروی پیاده تا دندان مسلح به درازا کشید . دم دمای غروب بود که حمله عراقی ها متوقف شد . دیگه همه می دونستیم کار به شب بکشه عراقیها جرأت جلو اومدن ندارن . اما از گردان سیصدوچند نفره ما معدود افرادی باقی مونده بودن .به خصوص که از 12 نفر فرمانده اصلی گردان فقط رضا و معاونش محمود اونجا بودن . فرمانده گردان ناپدید بود . معاون اولش مجروح شده بود . معاون دومش با همه ارپی چی زنها جلوی کانال جا مونده بودن . از سه فرمانده گروهان و شش معاون هم 7 تا مجروح و مفقود بودن. و تنها بی سیم چی که مونده بود من بودم . رضا صدایم زد. از روی همون دژ سر شو آورد پایین گفت با لشگر تماس بگیر ببین چکار باید بکنیم. گفتم اقا رضا هیچ فرکانسی جواب نمیده . چهر ه ش که تو هم رفت طاقت نیاوردم، بی درنگ گفتم میخوای برم قرارگاه خبر بگیرم . گفت برو . یکی از بچه ها رو بردار و سریع برید تا شب نشده . بی سیمو دادم به رضا . یکی از بچه ها رو صدا زدم و به سمت جایی که نمیدونستیم کجاست به راه افتادیم ....
#ادامه_دارد
#عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#مقاومت_مظلومانه
#رضا_اکبری
@hamidraz
#قسمت_ششم
بدون وسیله حرکت کردیم ؛ چیزی به تاریکی شب نمونده بود
اما پای پیاده تا صبح هم نمی تونستیم به قرارگاه لشگر برسیم
بلاخره یکی از ماشینهایی که عقب می رفت سوارمون کرد .
چند کیلومتر که رفتیم سر یه سه راهی پیادمون کرد و گفت میخوام برم پشت جبهه . اینجا بپرسید شاید فرماندهی لشگر رو پیدا کردید .یه مقدار پیاده رفتیم تا به خاکریزی رسیدیم که همه با لهجه اصفهانی صحبت میکردن . بچه های لشگر امام حسین بودن. کاملا هوا تاریک شده بود.
نشونی ستاد لشکر خودمونو پرسیدیم. گفتند : از اینجا به هر طرف برید، ممکنه اسیر بشید.منطقه، بههمریخته، و هیچ کس نمیدونه عراقیها کدوم طرف هستند و بچه های خودمون کجا....
گفتم میشه با بی سیمتون تماس بگیرم ؟ تعارف کردند و رفتم تو سنگر نصفه و نیمه ای که ساخته بودن . برگه رمزها و فرکانسها رو از ترس اسارت تو عقب نشینی معدوم کرده بودم ولی هر سه فرکانس اصلی ، فرعی و اضطراری رو حفظ بودم. یک به یک امتحان کردم . اما هیچ تماسی برقرار نمی شد . آخرین پیامی که از بی سیم لشگر اومده بود شکستن خط گردان حمزه در سمت چپ ما بود که بعد از اون ما برای فرار از محاصره مجبور به عقب نشینی شده بودیم. گفتم آخه اینجوری که نمیشه بچه های ما اون جلو بلا تکلیف موندن. فرمانده شون که تا حدودی مشرف به منطقه بود گفت فعلا همینجا بمونید.الان هیچ ماشینی تردد نمیکنه .باید منتظر بمونیم تا هوا روشن بشه. دوتایی رفتیم تو یه چاله که مثلا جان پناه بود و از زور سرمای شدید با یک پتوی عراقی کثیف که بوی گند می داد ، شب را به صبح رسوندیم. با انفجارهای گهگاه بیدار می شدم اما از فرط خستگی خیلی زود دوباره خوابم می برد . نماز صبح رو خوندیم و پیاده به سمت عقب حرکت کردیم . به علت برقرار نشدن تماس با لشگر رضا بقیه گردان رو آورده بود عقب . جایی که همدیگر رو دیدیم مکانی بود که باقی مونده نیروهای سالم لشگر کنار اب گرفتگی ها جمع شده بودند.
زمان کوتاهی از سپیدهدم نگذشته بود که پاتک شدید عراقیها شروع شد . خط آتیش دشمن متفاوت از دیروز بود. قدم به قدم منطقه را می زدند. سنگری وجود نداشت و یک سره خمپاره های 60 میلی متری کنار بچه ها منفجرمی شد . بچهها کلی تلاش می کردن و با بیلچه چالهای میکندند تا در آن پناه بگیرند؛ اما چند دقیقه بعد انفجار خمپاره ای چند نفر را شهید ومجروح می کرد و بقیه را مجبور به عقب نشینی . دیگه جایی برای موندن نبود. نه مفری بود، نه مأوایی. نه میشد جلو رفت، نه عقب. دشمنی را هم نمیدیدیم که به سمتش شلیک کنیم. چون منطقه قبلاً دست خودشان بود، گرای نقطه به نقطهاش را داشتند. و با باران بی امان خمپاره عرصه را تنگ کرده بودند. انگار بازی تمام شده بود و ما در وقتهای اضافه ای بودیم که به دشمن، فقط مجال گرفتن تلفات بیشتری از نیروهامون رو می دادیم. چاره ای نمونده بود. رضا آخرین فرمان عقب نشینی را هم داد تا ....
#پایان_تلخ
#عملیات_بدر
#لشگر_محمد_رسول_الله
#گردان_ابوذر
@hamidraz
بدون وسیله حرکت کردیم ؛ چیزی به تاریکی شب نمونده بود
اما پای پیاده تا صبح هم نمی تونستیم به قرارگاه لشگر برسیم
بلاخره یکی از ماشینهایی که عقب می رفت سوارمون کرد .
چند کیلومتر که رفتیم سر یه سه راهی پیادمون کرد و گفت میخوام برم پشت جبهه . اینجا بپرسید شاید فرماندهی لشگر رو پیدا کردید .یه مقدار پیاده رفتیم تا به خاکریزی رسیدیم که همه با لهجه اصفهانی صحبت میکردن . بچه های لشگر امام حسین بودن. کاملا هوا تاریک شده بود.
نشونی ستاد لشکر خودمونو پرسیدیم. گفتند : از اینجا به هر طرف برید، ممکنه اسیر بشید.منطقه، بههمریخته، و هیچ کس نمیدونه عراقیها کدوم طرف هستند و بچه های خودمون کجا....
گفتم میشه با بی سیمتون تماس بگیرم ؟ تعارف کردند و رفتم تو سنگر نصفه و نیمه ای که ساخته بودن . برگه رمزها و فرکانسها رو از ترس اسارت تو عقب نشینی معدوم کرده بودم ولی هر سه فرکانس اصلی ، فرعی و اضطراری رو حفظ بودم. یک به یک امتحان کردم . اما هیچ تماسی برقرار نمی شد . آخرین پیامی که از بی سیم لشگر اومده بود شکستن خط گردان حمزه در سمت چپ ما بود که بعد از اون ما برای فرار از محاصره مجبور به عقب نشینی شده بودیم. گفتم آخه اینجوری که نمیشه بچه های ما اون جلو بلا تکلیف موندن. فرمانده شون که تا حدودی مشرف به منطقه بود گفت فعلا همینجا بمونید.الان هیچ ماشینی تردد نمیکنه .باید منتظر بمونیم تا هوا روشن بشه. دوتایی رفتیم تو یه چاله که مثلا جان پناه بود و از زور سرمای شدید با یک پتوی عراقی کثیف که بوی گند می داد ، شب را به صبح رسوندیم. با انفجارهای گهگاه بیدار می شدم اما از فرط خستگی خیلی زود دوباره خوابم می برد . نماز صبح رو خوندیم و پیاده به سمت عقب حرکت کردیم . به علت برقرار نشدن تماس با لشگر رضا بقیه گردان رو آورده بود عقب . جایی که همدیگر رو دیدیم مکانی بود که باقی مونده نیروهای سالم لشگر کنار اب گرفتگی ها جمع شده بودند.
زمان کوتاهی از سپیدهدم نگذشته بود که پاتک شدید عراقیها شروع شد . خط آتیش دشمن متفاوت از دیروز بود. قدم به قدم منطقه را می زدند. سنگری وجود نداشت و یک سره خمپاره های 60 میلی متری کنار بچه ها منفجرمی شد . بچهها کلی تلاش می کردن و با بیلچه چالهای میکندند تا در آن پناه بگیرند؛ اما چند دقیقه بعد انفجار خمپاره ای چند نفر را شهید ومجروح می کرد و بقیه را مجبور به عقب نشینی . دیگه جایی برای موندن نبود. نه مفری بود، نه مأوایی. نه میشد جلو رفت، نه عقب. دشمنی را هم نمیدیدیم که به سمتش شلیک کنیم. چون منطقه قبلاً دست خودشان بود، گرای نقطه به نقطهاش را داشتند. و با باران بی امان خمپاره عرصه را تنگ کرده بودند. انگار بازی تمام شده بود و ما در وقتهای اضافه ای بودیم که به دشمن، فقط مجال گرفتن تلفات بیشتری از نیروهامون رو می دادیم. چاره ای نمونده بود. رضا آخرین فرمان عقب نشینی را هم داد تا ....
#پایان_تلخ
#عملیات_بدر
#لشگر_محمد_رسول_الله
#گردان_ابوذر
@hamidraz
#قسمت_هفتم
انفجارهای پی در پی لحظه به لحظه بر تعداد شهدا و مجروحین اضافه میکرد . دیگه خبری از امدادگر و حمل مجروح نبود . بچه ها رسیده بودن لب اسکله . هر چند دقیقه قایقی میومد و چند تا مجروح رو می برد به سمت اورژانس . به درخواست یکی از رفقای جواد که مجروح شده بود همراهش سوار قایق شدم . زیر اتیش شدید ، قایق با سرعت پیچهای هور رو پشت سر گذاشت تا به اولین اورژانس خط رسید . دوست مجروح رو بردیم تو سوله ای که به نسبت مجهز به وسایل کامل پزشکی بود. انبوه دکتر ، پزشکیار و امدادگر در حال رسیدگی اولیه به مجروحین بودن . سه تا از همکلاسیهام ** که اونجا امدادگر بودن رو دیدم . گفتن بیا دستتو پانسمان کن . ترکش از یه طرف خورده بود و از طرف دیگه بیرون اومده بود .پانسمان که تموم شد علی عباسیان رو دیدم رو تخت کناری خوابیده . علی از بچه های مدرسه بود که مسئول آموزش مخابرات پادگان امام حسین بود و برای عملیات اومده بود منطقه. باهاش صحبت کردم . اونم جواب می داد . از ناحیه پا جراحت داشت . اصلا فکر نمی کردم اتفاقی براش بیفته. اما چند روز بعد از خبر شهادتش شوکه شدم. تعداد بالای مجروحین و امکانات محدود درمانی بیمارستانها موجب شهادت یعضی از مجروحین می شد. علی در یکی از بیمارستانهای کاشان شهید شده بود. گوشام به علت موج انفجار یک بند سوت می کشید . گیج و منگ بودم . رفتم بیرون سوله یه کم نفسم بالا بیاد. دیدم چند نفری دور یه ماشین جمع شدن. رفتم جلو تر . دیدم دارن پچ پچ می کنن و میگن کسی نفهمه . نذارید نیروها متوجه بشن. روحیه بچه ها تضعیف میشه . سر و صورتش باندپیچی بود ولی آشنا به نظر میومد . کمی دقت کردم . باورش دردناک بود ولی خودش بود . حاج عباس کریمی فرمانده لشگر هم به دوستای شهیدش پیوسته بود . دیگه هیچ حال و رمقی تو تنم نمونده بود . بوی سیر تو محوطه پیچید . علامت گاز شیمیایی بود . بازم عراقی ها ناجوانمردانه برای باز پس گیری مناطق از دست داده متوسل به گازهای شیمیایی شده بودن . بوی سیر علامت گاز خفه کننده بود . بوی سیر خفیف بود و مشخص بود در محوطه ای دورتر زده شده . با این وجود تا مدتی مجبور به استفاده از ماسک شدیم . اوضاع که عادی شد ماسکو برداشتم. تو گیجی خودم در محوطه بیرون اورژانس پرسه می زدم که رفقام اومدن گفتن حمید بیا با یکی از امبولانسها برو عقب . گفتم آخه مجروحیتم سطحیه . تو اصرار اونا و انکار من یکی از بچه های تدارکات گردان اومد و گفت نوری نژاد (فرمانده گردان) بقیه بچه ها رو داره میاره عقب و ماموریت گردان تموم شده ست . نگران حال جواد هم بودم . لحظه آخری که از هم جدا شده بودیم سخت نفس می کشید. دیگه جای تردید نبود . از بچه ها خداحافظی کردم ... نیمه های شب وارد بیمارستان تازه تاسیس و نیمه ساز بقیة الله تهران شدیم
چند روز بعد جواد هم اومد خونه. ولی با یک لوله که خونهای جراحت ریه اش را وارد یک شیشه می کرد. بلاخره مامان و بابا بعد از چندین ماه دوتا پسرشون رو کنار خودشون می دیدن . پدر و مادری که حتی یک بار با جبهه رفتن ما مخالفت نکردن و چندین سال پای همه سختیها و دلتنگیها محکم و استوار وایستادن . اما این دیدار پس از عملیات هم خیلی کوتاه بود و چند روز بعد هر دو راهی جبهه شدیم . طبق عادت همیشگی بغض در گلو بوسه ای بر قران زدم و مادر هم بوسه ای بر سر من و خداحافظی کوتاه ما جاشو به دوری طولانی مدت داد .......
#ادامه_دارد
#پس_از_عملیات_بدر
#شهید_علی_عباسیان
#شهید_محمد_باقر_فیاضی *
#شهید_حسین_جواهریان *
#شهید_علیرضا_فقیه_میرزایی*
@hamidraz
انفجارهای پی در پی لحظه به لحظه بر تعداد شهدا و مجروحین اضافه میکرد . دیگه خبری از امدادگر و حمل مجروح نبود . بچه ها رسیده بودن لب اسکله . هر چند دقیقه قایقی میومد و چند تا مجروح رو می برد به سمت اورژانس . به درخواست یکی از رفقای جواد که مجروح شده بود همراهش سوار قایق شدم . زیر اتیش شدید ، قایق با سرعت پیچهای هور رو پشت سر گذاشت تا به اولین اورژانس خط رسید . دوست مجروح رو بردیم تو سوله ای که به نسبت مجهز به وسایل کامل پزشکی بود. انبوه دکتر ، پزشکیار و امدادگر در حال رسیدگی اولیه به مجروحین بودن . سه تا از همکلاسیهام ** که اونجا امدادگر بودن رو دیدم . گفتن بیا دستتو پانسمان کن . ترکش از یه طرف خورده بود و از طرف دیگه بیرون اومده بود .پانسمان که تموم شد علی عباسیان رو دیدم رو تخت کناری خوابیده . علی از بچه های مدرسه بود که مسئول آموزش مخابرات پادگان امام حسین بود و برای عملیات اومده بود منطقه. باهاش صحبت کردم . اونم جواب می داد . از ناحیه پا جراحت داشت . اصلا فکر نمی کردم اتفاقی براش بیفته. اما چند روز بعد از خبر شهادتش شوکه شدم. تعداد بالای مجروحین و امکانات محدود درمانی بیمارستانها موجب شهادت یعضی از مجروحین می شد. علی در یکی از بیمارستانهای کاشان شهید شده بود. گوشام به علت موج انفجار یک بند سوت می کشید . گیج و منگ بودم . رفتم بیرون سوله یه کم نفسم بالا بیاد. دیدم چند نفری دور یه ماشین جمع شدن. رفتم جلو تر . دیدم دارن پچ پچ می کنن و میگن کسی نفهمه . نذارید نیروها متوجه بشن. روحیه بچه ها تضعیف میشه . سر و صورتش باندپیچی بود ولی آشنا به نظر میومد . کمی دقت کردم . باورش دردناک بود ولی خودش بود . حاج عباس کریمی فرمانده لشگر هم به دوستای شهیدش پیوسته بود . دیگه هیچ حال و رمقی تو تنم نمونده بود . بوی سیر تو محوطه پیچید . علامت گاز شیمیایی بود . بازم عراقی ها ناجوانمردانه برای باز پس گیری مناطق از دست داده متوسل به گازهای شیمیایی شده بودن . بوی سیر علامت گاز خفه کننده بود . بوی سیر خفیف بود و مشخص بود در محوطه ای دورتر زده شده . با این وجود تا مدتی مجبور به استفاده از ماسک شدیم . اوضاع که عادی شد ماسکو برداشتم. تو گیجی خودم در محوطه بیرون اورژانس پرسه می زدم که رفقام اومدن گفتن حمید بیا با یکی از امبولانسها برو عقب . گفتم آخه مجروحیتم سطحیه . تو اصرار اونا و انکار من یکی از بچه های تدارکات گردان اومد و گفت نوری نژاد (فرمانده گردان) بقیه بچه ها رو داره میاره عقب و ماموریت گردان تموم شده ست . نگران حال جواد هم بودم . لحظه آخری که از هم جدا شده بودیم سخت نفس می کشید. دیگه جای تردید نبود . از بچه ها خداحافظی کردم ... نیمه های شب وارد بیمارستان تازه تاسیس و نیمه ساز بقیة الله تهران شدیم
چند روز بعد جواد هم اومد خونه. ولی با یک لوله که خونهای جراحت ریه اش را وارد یک شیشه می کرد. بلاخره مامان و بابا بعد از چندین ماه دوتا پسرشون رو کنار خودشون می دیدن . پدر و مادری که حتی یک بار با جبهه رفتن ما مخالفت نکردن و چندین سال پای همه سختیها و دلتنگیها محکم و استوار وایستادن . اما این دیدار پس از عملیات هم خیلی کوتاه بود و چند روز بعد هر دو راهی جبهه شدیم . طبق عادت همیشگی بغض در گلو بوسه ای بر قران زدم و مادر هم بوسه ای بر سر من و خداحافظی کوتاه ما جاشو به دوری طولانی مدت داد .......
#ادامه_دارد
#پس_از_عملیات_بدر
#شهید_علی_عباسیان
#شهید_محمد_باقر_فیاضی *
#شهید_حسین_جواهریان *
#شهید_علیرضا_فقیه_میرزایی*
@hamidraz
بعد از بازگشت دوباره به جبهه همراه نیروهای لشکر به اردوگاه جفیر (در جاده اهواز خرمشهر) رفتیم .
یه روز کل لشگر را جمع کردند تا پای سخنرانی سرتیپ صیاد شیرازی(فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش) بشینیم. در نطق کوتاهش وعده یک عملیات بزرگ را به لشکر حضرت رسول(ص) داد و گفت: الان به یک مرخصی چندروزه میرید، و بعد بازگشت، همه آماده عملیات گستردهای در همین منطقة بدر خواهیم شد، و فرماندهی این عملیات را خودم شخصاً به عهده خواهم داشت.
این یک اتفاق جدید بود که یک فرمانده ارتش برای نیروهای بسیج تحت امر سپاه صحبت کنه و قول عملیات تحت فرماندهی ارتش را بده. عجیبتر از اون، اینکه در اقدامی بیسابقه قرار شد به علت کمبود وقت، کل نیروهای لشکر با هواپیما به مرخصی تهران برن.
بنابراین، تمام واحدها و گردانهای لشکر با اتوبوس به پایگاه شکاری دزفول منتقل شدن. حدود ساعت 9 صبح، ما پشت درهای پایگاه وحدتی بودیم و قرار بود با چند فروند هواپیما راهی تهران بشیم. عده زیادی از نیروها در عمرشان سوار هواپیما نشده بودند. همین امر و احساس اینکه تا یکی دو ساعت دیگه در تهران هستیم، شور و هیجان خاصی در بچهها ایجاد کرده بود. بعد از بازرسی که وقت زیادی گرفت، وارد محوطه پایگاه شدیم. بعد از شهادت عباس کریمی، فرماندهی لشکر، به عهده سیدرضا دستواره بود که در جابهجایی و ورود نیروها به داخل پایگاه زحمت زیادی کشید و دائم در رفت و آمد بود. در یکی از ورودهاش به پایگاه، با اعتراض شدید دژبان ارتش روبهرو شد که چرا هی میری بیرون و میای تو؟ دستواره بدون اینکه جوابی بده، به کار خودش ادامه داد؛ ولی اعتراض دژبان تمامی نداشت. دستواره یک بار به دژبان جوان گفت: خب، برای اینکه من، مسئول این کار هستم.دژبان فردی باریکاندام با قدی بلند و صورتی استخوانی را مقابل خود میدید که لباس خاکی بسیجی بر تن داشت، باورش نشد و توجهی به حرفهای او نکرد و با توپ و تشر زیاد خواست که دستواره از پایگاه خارج بشه. دستواره باز هم چیزی نگفت. از طرفی مجبور بود کارشو بکنه. ما که داشتیم صحنه رو میدیدم، حسابی بهمون برخورده بود که یک دژبان داره سر فرمانده لشکر ما داد و فریاد میکنه. با بالا گرفتن اعتراضهای دژبان، چند تا از بچهها جلو رفتند، و یکی آهسته به دژبان گفت: که ایشون، برادر دستواره، فرمانده لشکره. قیافه دژبان در اون لحظه دیدنی بود، نمیدونست باید چه کار کنه. صورت و گوشهاش سرخ شده بود . نفسش بالا نمی اومد و کلی شرمنده بزرگواری ایشون شد .تا حدود ساعت 3 بعدازظهر در محوطه میچرخیدیم که اعلام شد بریم سوار هواپیما بشیم. از پلکان بالا رفتیم. پیچ ورودی رو که رد کردیم؛صحنة عجیبی میخکوبمون کرد. ....
#ادامه_دارد
#پس_از_عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#پایگاه_شکاری_دزفول
#شهید_صیاد_شیرازی
#شهید_رضا_دستواره
@hamidraz
یه روز کل لشگر را جمع کردند تا پای سخنرانی سرتیپ صیاد شیرازی(فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش) بشینیم. در نطق کوتاهش وعده یک عملیات بزرگ را به لشکر حضرت رسول(ص) داد و گفت: الان به یک مرخصی چندروزه میرید، و بعد بازگشت، همه آماده عملیات گستردهای در همین منطقة بدر خواهیم شد، و فرماندهی این عملیات را خودم شخصاً به عهده خواهم داشت.
این یک اتفاق جدید بود که یک فرمانده ارتش برای نیروهای بسیج تحت امر سپاه صحبت کنه و قول عملیات تحت فرماندهی ارتش را بده. عجیبتر از اون، اینکه در اقدامی بیسابقه قرار شد به علت کمبود وقت، کل نیروهای لشکر با هواپیما به مرخصی تهران برن.
بنابراین، تمام واحدها و گردانهای لشکر با اتوبوس به پایگاه شکاری دزفول منتقل شدن. حدود ساعت 9 صبح، ما پشت درهای پایگاه وحدتی بودیم و قرار بود با چند فروند هواپیما راهی تهران بشیم. عده زیادی از نیروها در عمرشان سوار هواپیما نشده بودند. همین امر و احساس اینکه تا یکی دو ساعت دیگه در تهران هستیم، شور و هیجان خاصی در بچهها ایجاد کرده بود. بعد از بازرسی که وقت زیادی گرفت، وارد محوطه پایگاه شدیم. بعد از شهادت عباس کریمی، فرماندهی لشکر، به عهده سیدرضا دستواره بود که در جابهجایی و ورود نیروها به داخل پایگاه زحمت زیادی کشید و دائم در رفت و آمد بود. در یکی از ورودهاش به پایگاه، با اعتراض شدید دژبان ارتش روبهرو شد که چرا هی میری بیرون و میای تو؟ دستواره بدون اینکه جوابی بده، به کار خودش ادامه داد؛ ولی اعتراض دژبان تمامی نداشت. دستواره یک بار به دژبان جوان گفت: خب، برای اینکه من، مسئول این کار هستم.دژبان فردی باریکاندام با قدی بلند و صورتی استخوانی را مقابل خود میدید که لباس خاکی بسیجی بر تن داشت، باورش نشد و توجهی به حرفهای او نکرد و با توپ و تشر زیاد خواست که دستواره از پایگاه خارج بشه. دستواره باز هم چیزی نگفت. از طرفی مجبور بود کارشو بکنه. ما که داشتیم صحنه رو میدیدم، حسابی بهمون برخورده بود که یک دژبان داره سر فرمانده لشکر ما داد و فریاد میکنه. با بالا گرفتن اعتراضهای دژبان، چند تا از بچهها جلو رفتند، و یکی آهسته به دژبان گفت: که ایشون، برادر دستواره، فرمانده لشکره. قیافه دژبان در اون لحظه دیدنی بود، نمیدونست باید چه کار کنه. صورت و گوشهاش سرخ شده بود . نفسش بالا نمی اومد و کلی شرمنده بزرگواری ایشون شد .تا حدود ساعت 3 بعدازظهر در محوطه میچرخیدیم که اعلام شد بریم سوار هواپیما بشیم. از پلکان بالا رفتیم. پیچ ورودی رو که رد کردیم؛صحنة عجیبی میخکوبمون کرد. ....
#ادامه_دارد
#پس_از_عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#پایگاه_شکاری_دزفول
#شهید_صیاد_شیرازی
#شهید_رضا_دستواره
@hamidraz
نظر به سوالاتی که بعضی از دوستان در پیام خصوصی پرسیده بودند توضیح مختصری در پاسخ این عزیزان در اینجا خواهم داشت
دژ :
خاکریز دو جداره با پهنای خیلی زیاد قابل تردد برای ماشین و تانک
دوشکا :
سلاحی است که میتوان به عنوان مسلسل ضدهوایی، مسلسل تانک و خودروهای زرهپوش جنگی، و سلاح حمایتی پیادهنظام استفاده کرد.
تانک تی 72 : ۱۰۰۰ دستگاه از این نوع تانک روسی در اختیار نیروهای عراقی بود. اصابت آرپی چی بر بدنه این تانک بی اثر است و با ارتفاعی کوتاهتر از تانکهای دیگر ( ۲٫۲۳ متر ) فقط باید کلاهک آن مورد اصابت قرار بگیرد تا بر اثر انفجار مهمات داخل آن، تانک منهدم بشود
*گردان از 3 گروهان و گروهان از 3 دسته تشکیل می شود
*تعداد افراد دسته های بسیج حدود 30 نفر-گروهان با مجموع کادر فرماندهی و *دسته ها حدود 100 نفر
گردان با گروهانها و یگانهای ملحق(تسلیحات-مخابرات- پرسنلی- تعاون- ادوات ) حدود 350 نفر
این تعداد نفرات در هر عملیاتی نوسان جزئی داشته
دژ :
خاکریز دو جداره با پهنای خیلی زیاد قابل تردد برای ماشین و تانک
دوشکا :
سلاحی است که میتوان به عنوان مسلسل ضدهوایی، مسلسل تانک و خودروهای زرهپوش جنگی، و سلاح حمایتی پیادهنظام استفاده کرد.
تانک تی 72 : ۱۰۰۰ دستگاه از این نوع تانک روسی در اختیار نیروهای عراقی بود. اصابت آرپی چی بر بدنه این تانک بی اثر است و با ارتفاعی کوتاهتر از تانکهای دیگر ( ۲٫۲۳ متر ) فقط باید کلاهک آن مورد اصابت قرار بگیرد تا بر اثر انفجار مهمات داخل آن، تانک منهدم بشود
*گردان از 3 گروهان و گروهان از 3 دسته تشکیل می شود
*تعداد افراد دسته های بسیج حدود 30 نفر-گروهان با مجموع کادر فرماندهی و *دسته ها حدود 100 نفر
گردان با گروهانها و یگانهای ملحق(تسلیحات-مخابرات- پرسنلی- تعاون- ادوات ) حدود 350 نفر
این تعداد نفرات در هر عملیاتی نوسان جزئی داشته
و توضیحی در اجابت به درخواست برخی از عزیزان در مورد فرماندهان شهید گردان اباذر مظلوم در عملیات بدر
*شهید مفقودالاثر وحید گالشی، بسیجی- معاون دوم گردان، 23ساله
*شهید مفقودالاثر محسن مصلح، *بسیجی - فرمانده گروهان 3-متاهل
*شهید مفقودالاثر مجتبی نعمتی، سپاهی -23 ساله- معاون گروهان3 - متاهل- دارای یک دختر 1 ساله
*شهید ابوالقاسم گلرو، سپاهی معاون اول گروهان 2. 22 ساله- تازه عقد کرده -به علت اصابت ترکش به سر 50 روز در کما بود و برای مداوا، به سوئیس اعزام و در آنجا شهید شد.
*شهید مفقودالاثر محمد غیاثی، فرمانده دستة 1 گروهان 1 -سپاهی - 20 ساله
*شهيدحسن اخلاقى مسئول ادوات گردان -بسیجی- -دارای یک دختر 1 ساله
*شهيدفرهادكردبچه مسئول تبليغات گردان
*شهید محمدباقرنشيبى مستول دسته
*شهید حبیب الله صبورى مسئول دسته
بقیه مسئولین گردان که در عملیات بدر شرکت داشتند و در عملیاتهای بعد به شهادت رسیدند
*شهید علامرضا اکبری فرمانده گروهان (محل شهادت شلمجه ، عملیات کربلای 5)
*شهيدمحمودسبزى مسئول مخابرات،(محل شهادت مهران ،عمليات كربلاى يك)
*شهيدمحمودقناد معاون گروهان 2 محل شهادت شلمچه عمليات كربلاى8)
*احمدكيانى مسئول دسته (محل شهادت شلمچه عملیات کربلای 5)
*شهید مفقودالاثر وحید گالشی، بسیجی- معاون دوم گردان، 23ساله
*شهید مفقودالاثر محسن مصلح، *بسیجی - فرمانده گروهان 3-متاهل
*شهید مفقودالاثر مجتبی نعمتی، سپاهی -23 ساله- معاون گروهان3 - متاهل- دارای یک دختر 1 ساله
*شهید ابوالقاسم گلرو، سپاهی معاون اول گروهان 2. 22 ساله- تازه عقد کرده -به علت اصابت ترکش به سر 50 روز در کما بود و برای مداوا، به سوئیس اعزام و در آنجا شهید شد.
*شهید مفقودالاثر محمد غیاثی، فرمانده دستة 1 گروهان 1 -سپاهی - 20 ساله
*شهيدحسن اخلاقى مسئول ادوات گردان -بسیجی- -دارای یک دختر 1 ساله
*شهيدفرهادكردبچه مسئول تبليغات گردان
*شهید محمدباقرنشيبى مستول دسته
*شهید حبیب الله صبورى مسئول دسته
بقیه مسئولین گردان که در عملیات بدر شرکت داشتند و در عملیاتهای بعد به شهادت رسیدند
*شهید علامرضا اکبری فرمانده گروهان (محل شهادت شلمجه ، عملیات کربلای 5)
*شهيدمحمودسبزى مسئول مخابرات،(محل شهادت مهران ،عمليات كربلاى يك)
*شهيدمحمودقناد معاون گروهان 2 محل شهادت شلمچه عمليات كربلاى8)
*احمدكيانى مسئول دسته (محل شهادت شلمچه عملیات کربلای 5)
#قسمت_نهم
هواپیمای غولپیکر خالی از صندلی بود. بهت زده بودیم . بعد از چند ساعت معطلی، سوارِ چنین هواپیمایی شده بودیم اما چارهای نبود و بایدتحمل میکردیم. دلمون خوش بود که اقلا زودتر به تهران میرسیم. ما اولین گروه بودیم که وارد هواپیما شدیم. هر لحظه تعداد نیروها بیشترو بیشتر میشد . تراکم جمعیت ، باعث گرمای شدید داخل هواپیما شده بود و خنک کننده و تهویه ها کار نمی کرد جای نفس کشیدن نداشتیم نه اجازه پیاده شدن داشتیم، نه کار دیگه ای میتونستیم بکنیم. عده ای خیلی عصبانی شده بودن، و اعتراضها همچنان ادامه داشت. با رفقا صحبت کردم و به نتیجه رسیدیم که باید عدهای از هواپیما خارج بشیم تا بقیه دستکم جای نفس کشیدن داشته باشن. ما که بلند شدیم ، عده دیگه ای همراه ما از هواپیما اومدن بیرون؛ موش آب کشیده شده بودیم. خیس خیس . انگار از تواستخر در اومده بودیم. بعد از مدتی اعلام شد که همه از هواپیما خارج بشن. چند ساعت گذشت تا دوباره اعلام شد عده ای سوار هواپیما بشن، برخلاف دفعه اول که همه عجله داشتند، این بار خیلیها رغبتی نشون ندادن؛ قبل از غروب آفتاب، عاقبت یکی از هواپیماها پرواز کرد؛ چندتا پرواز دیگه انجام شد ولی ما موندیم با آخرین گروه اومدیم . موقعی به فرودگاه مهرآباد رسیدیم ، چند ساعت از نیمهشب گذشته بود. از فرودگاه تا نزدیکای میدون آزادی پیاده اومدیم. حدود 14ـ15 نفر از رفقای قدیمی با هم بودیم. همه می گفتیم اگر الآن بریم خونه، همه از خواب بیدار میشن .
چه کنیم نکنیم ها ادامه داشت که *وحید گفت: همه بریم خونه خاله من ادامه داد که حمیدوحسین(پسرخالههاش) با هواپیمای قبلی اومدن و احتمالا هنوز بیدارن .بریم اونجا که بقیه خونواده ها اذیت نشن . همه از خدا خواسته قبول کردیم .سه تا ماشین گرفتیم و رفتیم خونه اونا . ولی برخلاف پیش بینی وحید، همه اهل خونه خواب بودن . کابوس شبانه شده بودیم و مثل آوار سرشون خراب . اما با خوشرویی از ما استقبال کردند.نزدیک اذان بود.یکی یکی وضوگرفتیم ،نماز خوندیم و در اتاق پذیرایی ال.شکلی که با دکور از بقیه خونه جدا شده بود، ولو شدیم. از خستگی بیش از حد غش کردیم، و چند دقیقه بعد، تنها صدای نفس بچهها در سکوت خونه به گوش میرسید.
(این بار در سکوت تموم کردم تا دوستانی که از سر لطف مسیج داده بودند و پایان قسمتها رو هیجان انگیز می دونستن با آرامش تا فردا منتظر قسمت بعدی باشند 😊)
#ادامه_دارد
#بازگشت_به_تهران
#شهید_حسین_جواهریان
#شهید_وحید_درخشانی
#خانواده_شهید_جواهریان
#لشگر_محمد_رسول_الله
@hamidraz
هواپیمای غولپیکر خالی از صندلی بود. بهت زده بودیم . بعد از چند ساعت معطلی، سوارِ چنین هواپیمایی شده بودیم اما چارهای نبود و بایدتحمل میکردیم. دلمون خوش بود که اقلا زودتر به تهران میرسیم. ما اولین گروه بودیم که وارد هواپیما شدیم. هر لحظه تعداد نیروها بیشترو بیشتر میشد . تراکم جمعیت ، باعث گرمای شدید داخل هواپیما شده بود و خنک کننده و تهویه ها کار نمی کرد جای نفس کشیدن نداشتیم نه اجازه پیاده شدن داشتیم، نه کار دیگه ای میتونستیم بکنیم. عده ای خیلی عصبانی شده بودن، و اعتراضها همچنان ادامه داشت. با رفقا صحبت کردم و به نتیجه رسیدیم که باید عدهای از هواپیما خارج بشیم تا بقیه دستکم جای نفس کشیدن داشته باشن. ما که بلند شدیم ، عده دیگه ای همراه ما از هواپیما اومدن بیرون؛ موش آب کشیده شده بودیم. خیس خیس . انگار از تواستخر در اومده بودیم. بعد از مدتی اعلام شد که همه از هواپیما خارج بشن. چند ساعت گذشت تا دوباره اعلام شد عده ای سوار هواپیما بشن، برخلاف دفعه اول که همه عجله داشتند، این بار خیلیها رغبتی نشون ندادن؛ قبل از غروب آفتاب، عاقبت یکی از هواپیماها پرواز کرد؛ چندتا پرواز دیگه انجام شد ولی ما موندیم با آخرین گروه اومدیم . موقعی به فرودگاه مهرآباد رسیدیم ، چند ساعت از نیمهشب گذشته بود. از فرودگاه تا نزدیکای میدون آزادی پیاده اومدیم. حدود 14ـ15 نفر از رفقای قدیمی با هم بودیم. همه می گفتیم اگر الآن بریم خونه، همه از خواب بیدار میشن .
چه کنیم نکنیم ها ادامه داشت که *وحید گفت: همه بریم خونه خاله من ادامه داد که حمیدوحسین(پسرخالههاش) با هواپیمای قبلی اومدن و احتمالا هنوز بیدارن .بریم اونجا که بقیه خونواده ها اذیت نشن . همه از خدا خواسته قبول کردیم .سه تا ماشین گرفتیم و رفتیم خونه اونا . ولی برخلاف پیش بینی وحید، همه اهل خونه خواب بودن . کابوس شبانه شده بودیم و مثل آوار سرشون خراب . اما با خوشرویی از ما استقبال کردند.نزدیک اذان بود.یکی یکی وضوگرفتیم ،نماز خوندیم و در اتاق پذیرایی ال.شکلی که با دکور از بقیه خونه جدا شده بود، ولو شدیم. از خستگی بیش از حد غش کردیم، و چند دقیقه بعد، تنها صدای نفس بچهها در سکوت خونه به گوش میرسید.
(این بار در سکوت تموم کردم تا دوستانی که از سر لطف مسیج داده بودند و پایان قسمتها رو هیجان انگیز می دونستن با آرامش تا فردا منتظر قسمت بعدی باشند 😊)
#ادامه_دارد
#بازگشت_به_تهران
#شهید_حسین_جواهریان
#شهید_وحید_درخشانی
#خانواده_شهید_جواهریان
#لشگر_محمد_رسول_الله
@hamidraz
#قسمت_اول
بعد از چند روز به دوکوهه برگشتیم و از اونجا دوباره نیروها را به منطقه جفیر بردند.همه منتظر رفتن به خط بودیم وبرای عملیات لحظه شماری میکردیم.به تدریج زمزمه لغو عملیات به گوش بچه ها رسید ولی چون نمی خواستیم باور کنیم، میگفتیم شایعه است و بعضی ها الکی از خودشون این حرفو در آوردند. عاقبت به طور رسمی اعلام شد که عملیات با تاخیر انجام می گیره و دوباره به پادگان دوکوهه برگشتیم.
چون اعلام تاخیر عملیات شده بود و لغوی در کار نبود، تا اوایل اردیبهشت منتظر اعلام عملیات موندیم.در نهایت پس از مدت زیادی انتظار گفته شد، فعلا خبری از عملیات نیست و هر کس که می خواد می تونه تسویه بگیره و به تهران برگرده . با حالی گرفته از اون همه تاخیر و نرفتن به عملیات ، با رفقا تسویه گرفتیم و راهی تهران شدیم.اواسط اردیبهشت بود و بعد ازسه ماه که ازشروع ترم گذشته بود، برای اولین بار سر کلاس دانشگاه نشستم.زمان امتحانها رسید. استاد زبانم یک خانم بود که میگفت تو حق نداری امتحان بدی چون غیبتهات زیاد بوده. چطور ممکنه یک نفر سر کلاس نیومده باشه و فقط بخواد آخر ترم امتحان بده؟ گفتم: غیبت من موجه بوده. شما موافقت کنید امتحان بدم، اگر نمره اوردم که هیچی. اگر نمره نیاوردم این ترم رو دوباره میخونم. بلاخره ایشون رضایت داد و واحد پاس شد . امتحانات که تموم شد با چندتا از بچه ها رفتیم جبهه . گردان ابوذر با نظر مسئولینش منحل شد و کادر فرماندهیش به گردان انصار کوچ کردند.موقعی که با بچه ها رسیدیم دوکوهه رفتیم پیش جواد برای رفتن به گردان انصار.ولی جواد گفت : الان عملیاتی در کار نیست و گردان انصار کاری ندارده . من با گردان مالک صحبت میکنم که شما همه برید اونجا. چون همین روزها میرن خط پدافندی مهران.با جواد رفتیم اتاق فرماندهی گردان مالک و با برادر صراف معاون گردان صحبت کردیم و قرار شد همگی بریم اونجا. وارد گردان شدیم و در گروهانها تقسیم شدیم.یک سری گروهان شهید بهشتی،عده دیگه گروهان سیدالشهدا ومن و چندتا دیگه هم گروهان روح الله. خط پدافندی مهران بسیار طولانی بود. یک خط 14 کیلومتری به شکل هلال که به آن اصطلاحاً نعل اسبی میگفتند . دو گروهان بهشتی و سیدالشهدا در دو راس هلال قرار گرفتند و گروهان ما در شکم هلال یا همان نعل اسب مستقر شد.فاصله دسته ها ازهم زیاد بود و تنها مانع عبور نیروهای گشتی عراق میادین مین بود.به همین علت خط از ایمنی پایینی برخوردار بود و به خصوص موقع شب بچه ها باید خیلی خوب پاس میدادند و با هوشیاری از اطرافشون مراقبت می کردن. بعد از گذشت چند روز متوجه شدیم قسمتی که گروهان روح الله و به خصوص دسته ما قرار گرفته منطقه بسیار آرامی هست و برعکس جای دو گروهان دیگه پر آتیش وشلوغ بود.خیلی از شبها ما درگیری و تیراندازی اونا و عراقیها را مثل یک نمایش زنده تماشا میکردیم.این درگیریها از دو طرف همراه با تیراندازی وبعضی اوقات حجم بالای شلیک خمپاره همراه بود. هیچکدام قصد پیشروی نداشتند و فقط هر وقت عراقیها رو سر بچه ها آتیش میریختند گروهانهای ما جواب میدادند .شکر خدا وضعیت خط طوری بود که این درگیریها کمترین تلفات را داشت. پس از اینکه بچه هافهمیدندکه جای ما آرومِ ، تصمیم گرفتندیک حمام صحرایی در خط بسازن .قرار بود 1ماه در خط بمونیم و حمام خیلی لازم می شد.به خصوص که هوا خیلی خیلی گرم بود. جزو نوادر بود ساخت حمام در خط مقدم . عملیات ساخت شروع شد. نوبت کندن چاه برای فاضلاب بود .بچه ها به نوبت میرفتندداخل چاه، محمد که پسر چاق و تپلی بود بیشتر داوطلب میشد و میرفت تو چاه و هر موقع که میخواست بیاد بالا چند نفر کمکش می کردن تا از چاه بیاد بیرون.یک روزعصرکه کار چاه فاصلاب رو به اتمام بود،عراقیها شروع کردند به خمپاره زدن.خطی که هر روز آروم بود یهو به هم ریخت. آتیش که شدید شد بچه های دور چاه که مشغول کمک بودن،فرارکردند و دوییدن طرف سنگرهای مسقفی که محفوظتر بود . محمد در چاه تنها مونده بود که ناگهان .....
#ادامه_دارد
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
#گروهان_روح_الله
@hamidraz
بعد از چند روز به دوکوهه برگشتیم و از اونجا دوباره نیروها را به منطقه جفیر بردند.همه منتظر رفتن به خط بودیم وبرای عملیات لحظه شماری میکردیم.به تدریج زمزمه لغو عملیات به گوش بچه ها رسید ولی چون نمی خواستیم باور کنیم، میگفتیم شایعه است و بعضی ها الکی از خودشون این حرفو در آوردند. عاقبت به طور رسمی اعلام شد که عملیات با تاخیر انجام می گیره و دوباره به پادگان دوکوهه برگشتیم.
چون اعلام تاخیر عملیات شده بود و لغوی در کار نبود، تا اوایل اردیبهشت منتظر اعلام عملیات موندیم.در نهایت پس از مدت زیادی انتظار گفته شد، فعلا خبری از عملیات نیست و هر کس که می خواد می تونه تسویه بگیره و به تهران برگرده . با حالی گرفته از اون همه تاخیر و نرفتن به عملیات ، با رفقا تسویه گرفتیم و راهی تهران شدیم.اواسط اردیبهشت بود و بعد ازسه ماه که ازشروع ترم گذشته بود، برای اولین بار سر کلاس دانشگاه نشستم.زمان امتحانها رسید. استاد زبانم یک خانم بود که میگفت تو حق نداری امتحان بدی چون غیبتهات زیاد بوده. چطور ممکنه یک نفر سر کلاس نیومده باشه و فقط بخواد آخر ترم امتحان بده؟ گفتم: غیبت من موجه بوده. شما موافقت کنید امتحان بدم، اگر نمره اوردم که هیچی. اگر نمره نیاوردم این ترم رو دوباره میخونم. بلاخره ایشون رضایت داد و واحد پاس شد . امتحانات که تموم شد با چندتا از بچه ها رفتیم جبهه . گردان ابوذر با نظر مسئولینش منحل شد و کادر فرماندهیش به گردان انصار کوچ کردند.موقعی که با بچه ها رسیدیم دوکوهه رفتیم پیش جواد برای رفتن به گردان انصار.ولی جواد گفت : الان عملیاتی در کار نیست و گردان انصار کاری ندارده . من با گردان مالک صحبت میکنم که شما همه برید اونجا. چون همین روزها میرن خط پدافندی مهران.با جواد رفتیم اتاق فرماندهی گردان مالک و با برادر صراف معاون گردان صحبت کردیم و قرار شد همگی بریم اونجا. وارد گردان شدیم و در گروهانها تقسیم شدیم.یک سری گروهان شهید بهشتی،عده دیگه گروهان سیدالشهدا ومن و چندتا دیگه هم گروهان روح الله. خط پدافندی مهران بسیار طولانی بود. یک خط 14 کیلومتری به شکل هلال که به آن اصطلاحاً نعل اسبی میگفتند . دو گروهان بهشتی و سیدالشهدا در دو راس هلال قرار گرفتند و گروهان ما در شکم هلال یا همان نعل اسب مستقر شد.فاصله دسته ها ازهم زیاد بود و تنها مانع عبور نیروهای گشتی عراق میادین مین بود.به همین علت خط از ایمنی پایینی برخوردار بود و به خصوص موقع شب بچه ها باید خیلی خوب پاس میدادند و با هوشیاری از اطرافشون مراقبت می کردن. بعد از گذشت چند روز متوجه شدیم قسمتی که گروهان روح الله و به خصوص دسته ما قرار گرفته منطقه بسیار آرامی هست و برعکس جای دو گروهان دیگه پر آتیش وشلوغ بود.خیلی از شبها ما درگیری و تیراندازی اونا و عراقیها را مثل یک نمایش زنده تماشا میکردیم.این درگیریها از دو طرف همراه با تیراندازی وبعضی اوقات حجم بالای شلیک خمپاره همراه بود. هیچکدام قصد پیشروی نداشتند و فقط هر وقت عراقیها رو سر بچه ها آتیش میریختند گروهانهای ما جواب میدادند .شکر خدا وضعیت خط طوری بود که این درگیریها کمترین تلفات را داشت. پس از اینکه بچه هافهمیدندکه جای ما آرومِ ، تصمیم گرفتندیک حمام صحرایی در خط بسازن .قرار بود 1ماه در خط بمونیم و حمام خیلی لازم می شد.به خصوص که هوا خیلی خیلی گرم بود. جزو نوادر بود ساخت حمام در خط مقدم . عملیات ساخت شروع شد. نوبت کندن چاه برای فاضلاب بود .بچه ها به نوبت میرفتندداخل چاه، محمد که پسر چاق و تپلی بود بیشتر داوطلب میشد و میرفت تو چاه و هر موقع که میخواست بیاد بالا چند نفر کمکش می کردن تا از چاه بیاد بیرون.یک روزعصرکه کار چاه فاصلاب رو به اتمام بود،عراقیها شروع کردند به خمپاره زدن.خطی که هر روز آروم بود یهو به هم ریخت. آتیش که شدید شد بچه های دور چاه که مشغول کمک بودن،فرارکردند و دوییدن طرف سنگرهای مسقفی که محفوظتر بود . محمد در چاه تنها مونده بود که ناگهان .....
#ادامه_دارد
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
#گروهان_روح_الله
@hamidraz
#قسمت_دوم
در همین حین ناگهان یک غول کوچکی از درون چاه بیرون اومد و مثل گلوله توپ پرتاب شد تو سنگر اجتماعی که خیلی از بچه ها زودتر خودشونو به اونجا رسونده بودن. همه در عین تعجب نمیتونستن جلوی خنده شونو بگیرن.باور کردنی نبود که محمد با آن هیکل گوشتی و شل و ولش و آن ناز و عشوه های هر روزش که میگفت دست منو بگیرید تا بیام بالا، حالا یکه و تنها از توی چاه اومده بود بیرون و در چندثانیه خودشو رسونده بود به سنگر، پیش بچه ها.خنده ها که فروکش کرد، بچه ها به محمد گفتند: چرا از چاه در اومدی ؟ اونجا که امن بود! هر روز با کمک کلی آدم می اومدی بالا.الان چه طوری تونستی تنهایی و با این سرعت بیای بیرون؟ محمد با آن موهای وزوزی و لپهای سرخش و حرف زدن بامزه ش گفت: دیدم همه در رفتن و من تک و تنها موندم . ترسیدم خمپاره صاف بیاد توی چاه. دیگه نفهمیدم چه طوری اومدم بیرون. .دوباره خنده بچه ها فضای سنگرو پر کرد و شکم چاق محمد که ازخنده زیاد بالا پایین می پرید، عامل قهقهه ی بقیه شده بود. یکی دو روز بعد بلاخره حمام ساخته شد و به علت آرام بودن خط بچه ها هر وقت لازم بود میتونستن از حمام استفاده کنن تا اینکه اتفاق دیگه ای کار بچه ها رو سخت کرد . به علت آرام بودن خط بچه ها موقع ساختن توالت ازجعبه مهماتهای خالی برای دیواره آن استفاده کرده بودن.یعنی تو جعبه ها خاک ریخته نشده بود و همینطوری خالی روی هم چیده شده بودند..عصر بود؛ مهرداد و یکی از بچه ها در صف توالت بودن. نفر قبلی که اومد بیرون دوتایی هی به هم تعارف کردن.تا اینکه قرعه به نام مهرداد افتاد.همین که رفت داخل، عراقیها شروع کردن به خمپاره زدن.همه ی گلوله ها میخورد تو سینه کش خاکریز تا عاقبت صدای سوت یکی از خمپاره ها نشون می داد که احتمالا بیاد این طرف خاکریز . لحظاتی بعد انفجار خمپاره در محوطه جلوی سنگر همه را نیم خیز کرد. فردی که بیرون بود تونست خیز بره اما مهرداد بخت برگشته نه وقت خیز داشت نه جای خیز. آمبولانس رسید و ...
#ادامه_دارد
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
در همین حین ناگهان یک غول کوچکی از درون چاه بیرون اومد و مثل گلوله توپ پرتاب شد تو سنگر اجتماعی که خیلی از بچه ها زودتر خودشونو به اونجا رسونده بودن. همه در عین تعجب نمیتونستن جلوی خنده شونو بگیرن.باور کردنی نبود که محمد با آن هیکل گوشتی و شل و ولش و آن ناز و عشوه های هر روزش که میگفت دست منو بگیرید تا بیام بالا، حالا یکه و تنها از توی چاه اومده بود بیرون و در چندثانیه خودشو رسونده بود به سنگر، پیش بچه ها.خنده ها که فروکش کرد، بچه ها به محمد گفتند: چرا از چاه در اومدی ؟ اونجا که امن بود! هر روز با کمک کلی آدم می اومدی بالا.الان چه طوری تونستی تنهایی و با این سرعت بیای بیرون؟ محمد با آن موهای وزوزی و لپهای سرخش و حرف زدن بامزه ش گفت: دیدم همه در رفتن و من تک و تنها موندم . ترسیدم خمپاره صاف بیاد توی چاه. دیگه نفهمیدم چه طوری اومدم بیرون. .دوباره خنده بچه ها فضای سنگرو پر کرد و شکم چاق محمد که ازخنده زیاد بالا پایین می پرید، عامل قهقهه ی بقیه شده بود. یکی دو روز بعد بلاخره حمام ساخته شد و به علت آرام بودن خط بچه ها هر وقت لازم بود میتونستن از حمام استفاده کنن تا اینکه اتفاق دیگه ای کار بچه ها رو سخت کرد . به علت آرام بودن خط بچه ها موقع ساختن توالت ازجعبه مهماتهای خالی برای دیواره آن استفاده کرده بودن.یعنی تو جعبه ها خاک ریخته نشده بود و همینطوری خالی روی هم چیده شده بودند..عصر بود؛ مهرداد و یکی از بچه ها در صف توالت بودن. نفر قبلی که اومد بیرون دوتایی هی به هم تعارف کردن.تا اینکه قرعه به نام مهرداد افتاد.همین که رفت داخل، عراقیها شروع کردن به خمپاره زدن.همه ی گلوله ها میخورد تو سینه کش خاکریز تا عاقبت صدای سوت یکی از خمپاره ها نشون می داد که احتمالا بیاد این طرف خاکریز . لحظاتی بعد انفجار خمپاره در محوطه جلوی سنگر همه را نیم خیز کرد. فردی که بیرون بود تونست خیز بره اما مهرداد بخت برگشته نه وقت خیز داشت نه جای خیز. آمبولانس رسید و ...
#ادامه_دارد
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
#قسمت_سوم
یکی از مشکلات مخابراتیها در خط پدافندی مهران پاره شدن سیمهای فلزی تلفنها بود که بر اثر انفجارها رخ میداد.به علت طولانی بودن مدت پدافند و برای امنیت بیشتر و عدم شنود دشمن ارتباط همه واحدها بوسیله تلفنهای قورباغه ای برقرار میشد و فقط در مواقع ضروری و قطع تلفنها بی سیمها روشن میشد.با اینکه سیمها رو در طول مسیر زیر خاک قرار داده بودیم باز هم چندین بار بر اثر اصابت ترکش، سیمها قطع شد.وقتی این اتفاق می افتاد باید هر دو طرف تماس در طول مسیر سیم به راه می افتادند تا محل پارگی و قطع سیم را پیداکنند.چون سیمها زیر خاک بود پیدا کردن محل پارگی سخت می شد و همه جاهایی که خمپاره خورده بود باید چک می شد . هر کس که زودتر محل قطعی را پیدا می کرد با بیسیم به طرف مقابل و به کمک خودش در محل استقرار دسته خبر میداد تا تلفنها چک بشه.بعضی وقتها قطعی در چند نقطه رخ داده بود و این کار را به مراتب مشکل تر میکرد و چند ساعت کار وصل کردن طول میکشید. فاصله هر دسته از هم حدود دو کیلومتر بود . وقتی ارتباط قطع می شد باید بی سیم های سنگین 11 کیلویی پی آرسی 77 رو مینداختی رو دوشت و زیر افتاب از سنگر تنهایی می زدی بیرون . یک بی سیم چی تو سنگر باقی می موند تا بعد از اتصال مجدد سیمها با بی سیم چی طرف مقابل چک کنن که تلفنها وصل شده یا نه . یکی دیگه از دلایل مهم عدم استفاده از بی سیم این بود که ارتباط واجدها به صورت 24 ساعته بود و اگر میخواستیم بی سیمها دائم روشن باشن باید روزی یه باطری عوض می کردیم که امکان این کار به علت کمبود تجهیزات میسر نبود . ولی اگر شب دشمن خمپاره می زد و سیمها قطع می شد بی سیمها رو روشن می کردیم تا صبح بشه و بریم جای قطعی سیم رو پیدا کنیم. یه روز تماس تلفنی قطع شد. من تو سنگر موندم و کمکم رفت جای قطعی سیم رو پیدا کنه . از اون طرف هم کمک بی سیم چی دسته دو حرکت کرد . چند دقیقه بعد پارگی سیم که سمت ما بود پیدا شد و اتصال برقرار شد و هر کدوم به سمت دسته های خودشون برگشتند . مصطفی تازه رسیده بود تو سنگر و داشت نفسی تازه می کرد که صدای انفجاری ...
#ادامه_دارد
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
#گروهان_روح_الله
یکی از مشکلات مخابراتیها در خط پدافندی مهران پاره شدن سیمهای فلزی تلفنها بود که بر اثر انفجارها رخ میداد.به علت طولانی بودن مدت پدافند و برای امنیت بیشتر و عدم شنود دشمن ارتباط همه واحدها بوسیله تلفنهای قورباغه ای برقرار میشد و فقط در مواقع ضروری و قطع تلفنها بی سیمها روشن میشد.با اینکه سیمها رو در طول مسیر زیر خاک قرار داده بودیم باز هم چندین بار بر اثر اصابت ترکش، سیمها قطع شد.وقتی این اتفاق می افتاد باید هر دو طرف تماس در طول مسیر سیم به راه می افتادند تا محل پارگی و قطع سیم را پیداکنند.چون سیمها زیر خاک بود پیدا کردن محل پارگی سخت می شد و همه جاهایی که خمپاره خورده بود باید چک می شد . هر کس که زودتر محل قطعی را پیدا می کرد با بیسیم به طرف مقابل و به کمک خودش در محل استقرار دسته خبر میداد تا تلفنها چک بشه.بعضی وقتها قطعی در چند نقطه رخ داده بود و این کار را به مراتب مشکل تر میکرد و چند ساعت کار وصل کردن طول میکشید. فاصله هر دسته از هم حدود دو کیلومتر بود . وقتی ارتباط قطع می شد باید بی سیم های سنگین 11 کیلویی پی آرسی 77 رو مینداختی رو دوشت و زیر افتاب از سنگر تنهایی می زدی بیرون . یک بی سیم چی تو سنگر باقی می موند تا بعد از اتصال مجدد سیمها با بی سیم چی طرف مقابل چک کنن که تلفنها وصل شده یا نه . یکی دیگه از دلایل مهم عدم استفاده از بی سیم این بود که ارتباط واجدها به صورت 24 ساعته بود و اگر میخواستیم بی سیمها دائم روشن باشن باید روزی یه باطری عوض می کردیم که امکان این کار به علت کمبود تجهیزات میسر نبود . ولی اگر شب دشمن خمپاره می زد و سیمها قطع می شد بی سیمها رو روشن می کردیم تا صبح بشه و بریم جای قطعی سیم رو پیدا کنیم. یه روز تماس تلفنی قطع شد. من تو سنگر موندم و کمکم رفت جای قطعی سیم رو پیدا کنه . از اون طرف هم کمک بی سیم چی دسته دو حرکت کرد . چند دقیقه بعد پارگی سیم که سمت ما بود پیدا شد و اتصال برقرار شد و هر کدوم به سمت دسته های خودشون برگشتند . مصطفی تازه رسیده بود تو سنگر و داشت نفسی تازه می کرد که صدای انفجاری ...
#ادامه_دارد
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
#گروهان_روح_الله
. #قسمت_پایانی
«دردسرهای خط پدافندی»
مصطفی تازه رسیده بود تو سنگر و داشت نفسی تازه می کرد که صدای انفجاری سنگر رو لرزوند.
با صدای انفجار، تلفنو چک کردم . نگاه نگران مصطفی نشون می داد که منتظر خبر من هستش . با سکوت و قیافه در هم من دستش اومد که چی شده . آه بلندی کشید . دلم براش سوخت .تازه برگشته بود و هوا خیلی گرم بود . تو گرمای بالای پنجاه تیر ماه زیر حرارت آفتاب ، عبارتِ "تو بشین پای بی سیم "شیرین ترین جمله ای بود که تو اون لحظه می شد شنید . نیش مصطفی تا بناگوش باز شد . چشم رئیس به گوشم ...
مشکل دیگه ای که بچه ها روخیلی اذیت میکرد پشه بود. شب که می شد دیگه کسی از دست پشه ها در امان نبود.موقعی که میخواستیم بخوابیم کلی پماد ضد پشه به خودمون می زدیم . تو اون هوای گرم تمام دکمه های لباس، حتی سر آستینها را میبستیم . جوراب میپوشیدیم و شلوارها را * گتر میکردیم اما با همه این تدبیر ،خواب راحتی نداشتیم .
اگر عراقیها بعضی اوقات می اومدن سراغ ما،لشکر پشه ها هر شب از ما پذیرایی می کردن بدون حتی یک لحظه وقت تلف کردن.
دردسر دیگه ای که فقط یک بار پیش اومد ولی همون یک بار برا هفت پشتمون بس بود دیر رسیدن غذا بود .به علت داشتن گوشت و گرمای هوا ناهار اون روز باعث مسموم شدن تعدادی از نیروها شد که در هوای گرم و با امکانات رفاهی و درمانی کم، حسابی بچه ها اذیت شدند.
و اما حادثه پایانی :
روزهای آخر پدافندی بود. قرار بود خطو تحویل بدیم .نزدیک به یک ماه می شد که بچه ها اونجا بودن. چندتا از بچه ها مجبور شدن وارد میدون مین بشن. ناگهان پای یکی از بچه ها گیر کرد به سیم تله *مین والمری و انفجار شدید .....
* مین والمری یا مین جهنده یکی از خطرناکترین مینهایی هست که ابتدا حدود نیم متر به بالا پرتاب میشه و بعد منفجر میشه. برای همین اثر تخریبی بالایی داره .معمولا به این مین سیم نازکی وصل میشه که به راحتی دیده نمیشه و با گیر کردن اسلحه یا پای افراد سیم کشیده میشه و چاشنی مین عمل میکنه
* گتر : انداختن کش و جمع کردن پاچه شلوار برای پوشیدن پوتین
قسمت بعد عملیات #والفجر_هشت
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
#گروهان_روح_الله
@hamidraz
«دردسرهای خط پدافندی»
مصطفی تازه رسیده بود تو سنگر و داشت نفسی تازه می کرد که صدای انفجاری سنگر رو لرزوند.
با صدای انفجار، تلفنو چک کردم . نگاه نگران مصطفی نشون می داد که منتظر خبر من هستش . با سکوت و قیافه در هم من دستش اومد که چی شده . آه بلندی کشید . دلم براش سوخت .تازه برگشته بود و هوا خیلی گرم بود . تو گرمای بالای پنجاه تیر ماه زیر حرارت آفتاب ، عبارتِ "تو بشین پای بی سیم "شیرین ترین جمله ای بود که تو اون لحظه می شد شنید . نیش مصطفی تا بناگوش باز شد . چشم رئیس به گوشم ...
مشکل دیگه ای که بچه ها روخیلی اذیت میکرد پشه بود. شب که می شد دیگه کسی از دست پشه ها در امان نبود.موقعی که میخواستیم بخوابیم کلی پماد ضد پشه به خودمون می زدیم . تو اون هوای گرم تمام دکمه های لباس، حتی سر آستینها را میبستیم . جوراب میپوشیدیم و شلوارها را * گتر میکردیم اما با همه این تدبیر ،خواب راحتی نداشتیم .
اگر عراقیها بعضی اوقات می اومدن سراغ ما،لشکر پشه ها هر شب از ما پذیرایی می کردن بدون حتی یک لحظه وقت تلف کردن.
دردسر دیگه ای که فقط یک بار پیش اومد ولی همون یک بار برا هفت پشتمون بس بود دیر رسیدن غذا بود .به علت داشتن گوشت و گرمای هوا ناهار اون روز باعث مسموم شدن تعدادی از نیروها شد که در هوای گرم و با امکانات رفاهی و درمانی کم، حسابی بچه ها اذیت شدند.
و اما حادثه پایانی :
روزهای آخر پدافندی بود. قرار بود خطو تحویل بدیم .نزدیک به یک ماه می شد که بچه ها اونجا بودن. چندتا از بچه ها مجبور شدن وارد میدون مین بشن. ناگهان پای یکی از بچه ها گیر کرد به سیم تله *مین والمری و انفجار شدید .....
* مین والمری یا مین جهنده یکی از خطرناکترین مینهایی هست که ابتدا حدود نیم متر به بالا پرتاب میشه و بعد منفجر میشه. برای همین اثر تخریبی بالایی داره .معمولا به این مین سیم نازکی وصل میشه که به راحتی دیده نمیشه و با گیر کردن اسلحه یا پای افراد سیم کشیده میشه و چاشنی مین عمل میکنه
* گتر : انداختن کش و جمع کردن پاچه شلوار برای پوشیدن پوتین
قسمت بعد عملیات #والفجر_هشت
#پدافندی_مهران
#گردان_مالک_اشتر
#گروهان_روح_الله
@hamidraz