بی سیم چی
303 subscribers
361 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_ششم
همه چادرها رو برپا کردیم . چادر فرماندهی گردان ، سه تا چادر برای ارکان سه گروهان ، نه تا چادر برای دسته ها ، تبلیغات، تسلیحات، کارگزینی و بهداری هرکدام یک چادر ، چندتا چادر برای تدارکات
آخرین چادر که زدیم برای مخابرات خودمون بود
حدود بیست تا چادر زدیم
اما یه روز پرکار دیگه در پیش داشتیم برای زدن حسینیه
جایی که نماز جماعت صبح و ظهر و شب و مراسم مختلف برگزار میشه
حسینیه ای که گنجایش سیصد چهارصد نفر رو باید داشته باشه
سقفش با پلیت و ستونهاش داربستی
بعد از چند بار اردوگاه زدن و جمع کردن حالا تعدادی از بچه ها حسابی کاربلد شدن
فاصله چادرها زیاده و هر گردان در محوطه بزرگی در نزدیکی رودخونه کرخه مستقر میشه
ما به نسبت بقیه به رودخونه نزدیکتریم
فاصله زیاد جادرها و گردانها از همدیگه به خاطر مسئله حفاظت نیروها از بمباران هواییه
امیر حال و هوای خاص خودشو داره و لحظه ای رو به غفلت نمیگذرونه
دائم دنباله اینه که به بچه ها کمک کنه . هر طور که بتونه . از اب دادن و بیل و کلنگ زدن تا طناب کشیدن و میخ تو زمین زدن ، جابه جایی چادرها و میله ها و پلیتها
سر از پا نمیشناسه برای خدمت کردن
در کنار همه این کارهاش چیزی که برام خیلی عجیبه روحیه شوخ و بانشاطی که تا حالا ازش ندیده بودم
همیشه امیر یه پسر مظلوم و ساکت تو ذهنم بود اما حالا حرفها و بذله گویی های به موقع و قشنگش به بچه ها روحیه می داد
این همه خوبی منو نگران می کرد
و فکر میکردم خوشحالیم کوتاه و موقتیه
اینجا همه چیزش بهشت بود الا این جدایی ها. فکر نبودن امیر اذیتم میکرد ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
اینجا همه چیزش بهشته الا این جدایی ها
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_هفتم
چند روزی بود که از برنامه آمادگی جسمانی نیروها می گذشت .
امروز یک پیاده روی طولانی داشتیم و بدنها همه کوفته شده بود .
شب تو چادر زیر نور فانوس موقع خوردن شام دسته جمعی تو فکر صبحگاه فردا بودم و دنبال مفری برای نرفتن .
پیشنهاد دادم هر کی یه خاطره بگه اونی که رای بیشتری اورد فردا از صبحگاه معاف باشه
🌷🌷🌷🌷
انفجار های پی در پی آمار مجروحین رو بالا برده بود . بوی باروت و دود همه جا رو پر کرده بود .
حاجی گفت بی سیم بزن و بگو آمبولانس بفرستن که مجروحها رو ببره عقب
به خاطر اینکه پیام لو نره و عراقیها نفهمن باید با کد حرف می زدیم.

عمار عمار یاسر
لا به لای صدای فش فش بی سیم یکی از اونور گفت : عمار جان بگوشم.
یاسر جان حاج جعفر درخواست یه کلاه قرمز داره
* اینجا کلاه قرمز نداریم برادر
شما کی هستی ؟ یاسر کجاست ؟
* یاسر مجروح شد و رفت عقب
برادر مگه برگه رمز نداری که کشف حرف میزنی
* برگه رمز دیگه چیه؟ شما بگو چی می خوای؟
گفتم که یه فروند کلاه قرمز
* ما اینجا نیروی تکاور کلاه سبز و قرمز نداریم
وقت داشت می گذشت و طرفی که پشت بی سیم نشسته بود چیزی از کد و رمز نمی دونست . ادامه دادم که یه کلاه قرمز از اونایی که چرخ هم داره
* چی می گی داداش ؟ مگه ادم چرخ داره
حسابی گرفتار شده بودم . گفتم از اونایی که بالاش چراغ قرمز داره.
-* برادر ما رو گرفتی؟ اینجا پلیس نداریم که شما آژیر میخوای
دیگه بی خیال رمز شدم و گفتم امیدوارم بدونی آمبولانس چیه
-* زودتر میگفتی اخوی . از اول می گفتی امبولانس میخوای
حاجی سراسیمه دوباره اومد سمتم و گفت پس چی شد این امبولانس
گفتم فقط امیدوارم عراقیها شنود نکرده باشند والا قبل از رسیدن به خط امبولانس رو هواست
🌷🌷🌷🌷
همه آماده رفتن به صبحگاه می شدند گوشه چادر خوابیده بودم و زیر چشمی رصدشون می کردم.
دیدم با هم پچ پچ میکنن . لحظاتی بعد همه نوزده نفر به ستون یک از روی کمرم رد شدند و به سمت میدان صبحگاه گردان رفتند
دو ساعت بعد که از صبحگاه برگشتند فهمیدم به نرفتنش می ارزید . اون روز چند برابر هر روز دویده بودند
#ادامه_دارد
@hamidraz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌷چشمان منتظر
به مناسبت سالروز ربوده شدن حاج احمد متوسلیان فرمانده لشگر محمد رسول الله ص
@hamidraz
Channel photo updated
Forwarded from بی سیم چی
جمع صمیمی بچه ها در آلاچیق کنار کرخه
#اردیبهشت_65
#hamidraz
بی سیم چی
جمع صمیمی بچه ها در آلاچیق کنار کرخه #اردیبهشت_65 #hamidraz
🌷🌹#لبخند_خدا
#قسمت_هشتم
برای واحد مخابرات یک دوره تخصصی گذاشته شد که برای یادگیری نیروها خیلی مفید بود
در مدت دوره ، از گردان جدا شدیم و به محلی دیگر در همان اردوگاه کرخه رفتیم.
هوا بسیار گرم بود و کلاسها زیر چادر طاقت فرسا .
کار با بی سیمهای مختلف را یاد گرفتیم . حتی بی سیم های عراقی رو که اگر غنیمت گرفتیم ، بتونیم ازشون استفاده کنیم.
تمرین عملی سختتر از اموزش تئوری بود . بچه ها باید در گرمای بالای پنجاه درجه با بی سیمهای یازده کیلویی prc77 مسافت زیادی رو طی می کردن تا مکالمه با کد و رمز را تمرین کنند و همچنین به لحاظ جسمانی نیز آماده بشن
بعد از چند هفته آموزش اوقات فراغت بیشتری داشتیم.
کنار رودخانه کرخه آلاچیقی زیر سایه درخت‌ها درست کرده بودیم. دور همی های قشنگی داشتیم
شور و نشاط جوانی و بگو و بخندهای بچه‌ها، فضای خوب و صمیمی رو ایجاد کرده بود .
این روزها زمزمه رفتن به خط مقدم هست . نشونه اش هم اینه که فردا به همه مرخصی دادن که بریم شهر
تلفن زدن ، حمام یا آب تنی تو رودخونه دز و خوردن چلوکباب و آب هویج و آب طالبی بستنی
با رفت و آمدش یه صبح تا غروب طول میکشه . سختی عصر موقع برگشتن بدون وسیله با همه خوش گذرونی های در طول روز برابری می کنه اما جمع باصفای بچه ها به همه چی می ارزه
اب کرخه تمیز نیست و به درد شنا نمیخوره اما اب زلال و یخ دز تو اون گرمای شدید واقعا دلچسبه
جای من جلوی در چادر کنار جعبه مهماتیه که وسایل سفره رو میذاریم توش
امیر نفر کناری منه . قبل از خواب گفت که فردا همراهمون نمیاد
گفتم بیخود کردی باید بیای
گفت با نوشتن نامه راحتترم
گفتم خب تلفن نزن ولی بیا بریم خوش می گذره
اروم در گوشم گفت الان که فانوسها خاموشه ، صبح نامه معصومه رو بهت نشون میدم ، اونوقت تو هم قبول می کنی که نیام شهر بهتره
تو فکر نامه بودم که خوابم برد ...
#ادامه_دارد

@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_نهم
صبح موقع رفتن به شهر امیر غیب شده بود . یه کمی منتظرش موندیم ولی چون ماشین تدارکات داشت میرفت شهر مجبور شدیم که باهاش بریم والا چند ساعت از کارها عقب می موندیم
صبح زود پشت وانت نسیم خوبی تو صورتمون می زد اما می دونستیم چند ساعت دیگه گرما امان همه رو می بره
ماشین تدارکات باید میرفت اندیمشک . ما هم اول رفتیم مخابرات اندیمشک و بعد از تلفن زدن به خونه ها با ماشینهای نظامی سر راهی رفتیم دزفول
کم کم آفتاب داشت خودنمایی می کرد که رسیدیم لب رود دز
آبش مثل اشک چشم زلال بود. کف رودخونه سنگی بود و به راحتی دیده می شد
اما مرد می خواست توی اون آب بمونه. از بس که یخ بود . سرد و تگرگی
بعضی از خود دزفولی ها و چندتا از بچه ها که شناگرهای ماهری بودن از ارتفاع بالا شیرجه می زدن تو قسمت عمیق .
صحنه های زیبا و لحظات هیجان انگیزی بوجود می اوردن که کار هر کسی نبود
اکثر بچه ها تنی به آب زدند و خیلی زود رو سنگهای بزرگ کنار رود افتاب گرفتن .
آفتاب گرم ،سرمای بدن رو میگرفت و تا تن خشک می شد دوباره به دل اب میزدیم و این کار دائم تکرار می شد
ظهر قبل و بعد نماز دو مرحله از خودمون پذیرایی کردیم . به قول بچه ها اول سجود بعد از وجود
اب هویج یا اب طالبی با بستنی تو هوای گرم دزفول حسابی می چسبید
رفتیم مسجد ، نماز خوندیم ‌. بعد راهی رستورانی شدیم که در بحبوحه جنگ در دزفول مونده بود و مشتریهای زیاد و چلوکباب خوشمزه ای داشت
داخل شهر همه جاها رو باید پیاده میرفتیم و کمی خسته کننده بود
غذا رو سفارش داده بودیم و منتظر اوردنش بودیم که برق از سرم پرید . باورم نمی شد .
معصومه خواهر امیر وارد رستوران شد . داشتم فکر می کردم اینجا چکار می کنه که مادر امیر هم با یه آقایی که نمیشناختمش اومدن داخل
حسابی شوکه شده بودم که دوزاریم افتاد و تازه قضیه نامه ای که امیر دیشب گفته بود رو فهمیدم.....
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_دهم
تا اومدم به خودم بجنبم و از رستوران بزنم بیرون تو دید مادر امیر قرار گرفتم
چند دقیقه بعد تو بنز سفیدرنگ به سمت پل کرخه در حرکت بودیم
مردی که نمیشناختم دایی امیر بود
هر چه گفتم بعد از پل کرخه منطقه نظامی هست و برای ورود نیاز به برگ تردد دارید به خرجشون نرفت که نرفت
بقیه راه به سکوت گذشت
خیالم راحت بود که بعد از پل نمیتونن بیان
روی پل دژبان ارتش و سپاه هر دو مستقر بودند
همین که ماشین رسید به پست بازرسی سرباز ارتشی سلام نظامی داد و پاسدار وظیفه سپاه زنجیر را انداخت و گفت خوش آمدید حاج آقا ، بفرمایید
ماشین به آرامی از روی پل می گذشت و من هاج و واج مونده بودم که چی شد
تا به پیچ جاده خاکی اردوگاه برسیم از رفتار نیروهای در مسیر متوجه شدم که اونها با دیدن این ماشین مدل بالا فکر کردند یک مسئول مملکتی اومده بازدید از جبهه
همان اشتباهی که دژبانها کرده بودند
حالا باید چند کیلومتر در جاده خاکی می رفتیم تا به اردوگاه برسیم
دایی امیر زد پشتم و با لبخند گفت چطوریایی جوون
حس آدم دستگیر شده ای رو داشتم که رفیقشو لو داده و داره مامورها رو می بره مخفیگاه دوستش
تو جاده خاکی سرعت ماشین کم شده بود . پنجره ها بسته بود و تو هوای داغ اونجا نفس کشیدن برای همه سخت شده بود ، برای من سختتر
در سکوت ادامه دار چهار نفره ما و همراهی وزوز باد در برخورد گهگاه سنگ ریزه ها به بدنه ماشین افکار به هم ریخته من به هر سو پرتاب می شد
می خواستم هر چه زودتر این مسیر تموم بشه تا امیر خودش با بقیه اتفاقات روبرو بشه
تازه کمی متوجه شدم امیر چه بار سنگینی رو به دوش می کشه و عبور از مسیر عاطفه راهی بس سخت و دشواره
بلاخره به مقر گردان رسیدیم
غیر از چند نفر بقیه نیروها هنوز از شهر برنگشته بودند و پیدا کردن امیر آسونتر بود براشون
معصومه خواهر امیر گفت لطفا راهنمایی کنید که بریم چادر مخابرات
از نامه امیر میدونست ما در چه واحدی هستیم
لحظاتی بعد جلوی چادر بودیم ولی کسی اونجا نبود
اولش خوشحال شدم ولی بعد یادم اومد که اول و آخر باید امیر رو تحویل بدم
نگاه نافذ مادر امیر بی کلام بهم فهموند که معطل نکن و زودتر پیداش کن
تو فکر بودم که یهو امیر از سراشیبی گروهان شهادت اومد بالا و تو کفی اردوگاه نمایان شد
چشمهای خیره امیر و قدمهایی که از حرکت ایستاد
اشکهای مادر و خواهرش در سایه غر و لندهای زیر لبی داییش
من و خیال همه نامردیهای دنیا ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_یازدهم
تعارف کردم که برن تو چادر مخابرات و خودم به بهانه درست کردن شربت رفتم تدارکات
تنهاشون گذاشتم که راحتتر حرف بزنن
باید تا قبل از اومدن بچه ها تکلیف مشخص می شد .
ده دقیقه بعد که با شربت ابلیمو و خاکشیر برگشتم باورم نمی شد
نمیدونم امیر چی بهشون گفته بود که مهیای رفتن بودن
سرپا شربت را سر کشیدند و لیوان دوم را تا دم ماشین براشون پر کردم
همه چی در ظاهر سر جاش بود و خداحافظی خیلی سریع با رضایت دو طرف انجام شد
ماشین به سمت جاده حرکت کرد و امیر به سمت چادر
منم هاج و واج وسط خاکی که ماشین به پا کرده بود ته مانده خاکشیر را توی پارچ سر کشیدم و رفتم سمت تدارکات
تا برگشتم تو چادر که سر از ماجرا در بیارم بچه ها یکی یکی از راه رسیدند و چادر شلوغ شد
حالا من بودم که باید به سوالهای بقیه جواب می دادم
امیر گفته بود هر طور خودت صلاح می دونی جواب بچه ها رو بده فقط دروغ نگو ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_دوازدهم
چند بار نشستم زیر چونه امیر که سر در بیارم تو اون ده دقیقه چی گفت که مادر و خواهرش راضی برگشتن تهران ولی هر دفعه حواله بعد کرد و گفت به زودی میفهمی

سه هفته از اومدنمون به اردوگاه می گذشت و بعد از دوره تخصصی و آمادگی جسمانی کم کم مهیای عملیات می شدیم که یک روز از طرف فرماندهی اعلام شد که باید بریم خط پدافندی فاو
خط دست گردان مالک بود و باید از اونا تحویل می گرفتیم.
می دونستیم ماموریت سختی در پیش داریم . با اینکه حدود سه ماه از عملیات گذشته بود عراق برای باز پس گیری فاو دست به هر کاری می زد
آخرین پاتک شدید اونا روز ۳۱ فروردین در سالروز تشکیل حزب بعث بود که با ایستادگی بچه های گردان حمزه به نتیجه نرسیده بود
به علت حجم آتش شدید هر گردان یک هفته بیشتر تو خط مقدم نمی موند
بلاخره زمان موعود فرا رسید و دم غروب رسیدیم لب اروند رود تا با قایق بریم تو ساحل فاو و از اونجا ۲۲ کیلومتر جلوتر در پیشونی جاده ام القصر مستقر بشیم ...
#ادامه_دارد

@hamidraz
Forwarded from .
بچه ها پشت به پشت هوای هم دیگر را داشتند
در همه لحظات سخت
@hamidraz
.
بچه ها پشت به پشت هوای هم دیگر را داشتند در همه لحظات سخت @hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_سیزدهم
وقتی رسیدیم لب اروند، شب بود. چند دقیقه که گذشت، پشه‌ها حمله ور شدند . حتی از روی زیپ پوتین ، پاها را نیش می زدن .
سرگرم جنگ با پشه‌ها بودیم که گفتن سوار قایق‌ها بشیم . با عبور از عرض رودخانه در اسکله فاو پیاده شدیم
گروه گروه با تجهیزات انفرادی به سمت خط حرکت کردیم .اسمش خط پدافندی بود؛ ولی از هر عملیاتی وحشتناک‌تر و سخت‌تر بود. موقع تحویل خط و جا به جایی نیروها ، عراقی‌ها پذیرایی مفصلی داشتن و با یه آتیش‌بازی حسابی، بهمون خوش‌آمد گفتند.
ما که باید به جلوترین نقطه خط می‌رسیدیم، مجبور شدیم چند کیلومتری رو زیر آتیش سنگین با سرعت زیاد بدویم . بی سیم روی کولم حسابی سنگینی می‌کرد، و با این‌که سفت بسته بودمش، مرتب لق می‌زد و این‌طرف و اون‌طرف پرت می‌شد. سرانجام با هر زحمتی بود به نقطه مشخص شده که معروف به پیشونی بود رسیدیم
داخل سنگر شدیم . سنگر، سقفی کوتاه و هلالی شکل داشت . تل عظیمی ازخاک روی سنگر ریخته شده بود، و به نسبت بیرون، جای امنی بود؛ منتهی ظرفیت محدودی داشت .
تعداد ما دوبرابر ظرفیت سنگر بود؛ چون فرمانده هان گردان مالک مونده بودن تا بعد از توجیه کردن ما نسبت به منطقه برن عقب
همه راه رو با تجهیزات کامل دویده بودیم، خیس عرق بودیم و حسابی خسته . جای نفس کشیدن نبود ؛ اما چاره‌ای نبود،
همه باید داخل سنگر می‌موندیم. توپ‌ها و خمپاره‌ها، زمین را بی‌امان شخم می‌زدند و از روزهای سخت آینده خبر می‌دادند.
مدتی بعد تا حدی شلیک خمپاره ها کمتر شد و نیروهای گردان مالک تونستن از سنگر خارج بشن .
حالا تازه می شد یه کم نفس کشید . در هر سنگر جای شش تا هفت نفر بود و باید وسایلمون رو طوری منظم می چیدیم که برای خواب مشکلی نداشته باشیم . سقف کوتاه سنگر اجازه ایستادن نمی داد و نماز را باید به صورت نشسته می خوندیم . آب فقط به مقدار خوردن بود و آبی برای شستشو و وضو گرفتن نبود .
پاسی از شب گذشته بود که آماده خواب نوبتی شدیم. هر دو ساعت، یک نفر باید پای بی سیم بیدار می‌موند تا نوبت نفر بعدی بشه ...
#ادامه_دارد

@hamidraz
❇️🛑#لبخند_خدا
#قسمت_چهاردهم
تو خط آب کم بود . برای خوردن نیز باید مراقبت می کردیم که به همه آب برسه . به همین خاطر به نیروها گفته شد که به جای وضو ، تیمم کنند . صبح که شد، فهمیدیم از توالت و دستشویی هم خبری نیست . سه ماه از عملیات گذشته بود . اما حجم آتیش عراقیها کم که نشده بود، هر روز زیادتر هم می شد . در نتیجه نمی شد اونجا توالت ساخته بشه. بر فرض ساخت باز قابل استفاده نبود . چون بیرون اومدن از سنگرها بسیار خطرناک بود غذای گرم رو تو پلاستیک بین نیروها تقسیم میکردن و آبی برای شستن قاشقها نداشتیم. سید احمد (فرمانده گروهان) با چفیه ش همه کار می‌کرد. غذا که می‌خوردیم، می‌گفت قاشق‌هاتونو بدید. بعد با چفیه‌ قاشق‌ها رو پاک می‌کرد و برق مینداخت. خودش به چفیه ش می‌گفت دستمال همه‌کاره !!
یک روز تو سنگر نشسته بودیم که صدای انفجار مهیبی زمین زیر پامونو به لرزه انداخت . علی رغم خطر بالقوه ای که وجود داشت همگی سراسیمه از سنگر اومدیم بیرون که ببینیم چه اتفاقی افتاده ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_پانزدهم
اصرارهای من به امیر که چطوری اون روز مادر و خواهرتو برگردوندی بلاخره جواب داد و امشب تو سنگر کمین برام همه اون ده دقیقه رو تعریف کرد
🌷🌷🌷🌷
نشستم کنار مادر
گوشه روسری شو گرفتم تو دستم ، بو کردم و روی صورتم کشیدم
گفتم : مامان! یه چیزی ازت بخوام نه نمیگی ؟!
- بستگی داره چی بخوای
خواهش میکنم قبول کن تا بهت بگم!
- باشه قبول بگو
من فکر میکنم شهید نشدنم فقط به خاطر شماست
- به خاطر من؟ برای چی؟
دل نکندن شما از من و دعاهای شما برای موندن من . بزارید به آرزوم برسم...

بغض مادر ترکید و پهنای صورتش از اشک خیس شد . دستمو که گرفت لرزش بدنش رو حس می کردم
مادر و معصومه اشک میریختند و دایی در سکوت بود
چند دقیقه در همین حالت بودیم که ناگهان مادر از جا بلند شد و گفت بریم
سرمو بردم جلو و در گوشش گفتم :مامان خیالم راحت باشه؟ واقعا از من دل کندی؟
بغلم کرد و تو چشمام خیره شد و گفت : امیری حسین و نعم الامیر
بخشیدمت به حسینِ فاطمه
ماشین حرکت کرد ، کاسه آب تو دست من حرکت کرد و آب تو هوا پاشیده شد
یک آن با چشم دل دیدم
"جگر هزار پاره مادر را که همراه قطرات آب بر زمین می نشست"
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_شانزدهم
از چند روز پیش بعد از اون انفجار شدید کار کمک رسانی به سنگرهای جلوی جاده با مشکل روبرو شده
گودالی به عمق سه و قطر حدود نه متر . اونایی که لحظه انفجار اونجا نبودن باور نمیکردن کار کاتیوشا باشه. به نظر می اومد لودر چنین گودالی حفر کرده باشه. حجم گسترده شلیکهای توپ و خمپاره عراقیها هیچکس را در امان نمیذاشت. حتی نیروهایی که در عقب ترین نقطه خط قرار داشتند .
یه روز شدت آتیش به حدی رسید که همه رفتن تو سنگراشون، و اصلا نمیشد بیرون اومد.
فرمان این بود که در چنین مواقعی همه تو سنگرهای اجتماعی چند نفره ی مسقف باقی بمونن ، تا وضعیت عادی بشه.
کسی از کسی خبر نداشت . بعد از مدتی که حجم آتیش سبک تر شد ، از سنگر بیرون اومدیم و با صحنه عجیبی روبرو شدیم .
یکی از سنگرها محو شده بود . سقف و کف سنگر یکی شده بود .
افراد تو سنگر در وضعیت خطرناکی گرفتار شده بودند.
کسی نمیدونست دقیقا از کی زیر آوار موندن . همراه امیر و چندتا دیگه از بچه ها سریع رفتیم کمک
شروع کردیم به کنار زدن خاک‌ها ...
#ادامه_دارد

@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_هفدهم
خاکها را کنار زدیم....
اول دستهای از حرکت ایستاده بچه ها نمایان شد ...
در حال چنگ زدن در خاکها ...
تا آخرین لحظه تلاش برای نجات ...
اما متاسفانه هر شش نفر به علت نرسیدن هوا شهید شده بودند
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
فردای اون روز ، امیر رفت به چند تا از بچه ها سر بزنه
چند دقیقه بعد عراقیها زمین و زمان را به هم ریختن
شدیدتر از دیروز
بعد از آروم شدن اوضاع خبری از امیر نشد .
رفتم دنبالش . به چندتا سنگر سر زدم ازش خبر نداشتن
در همین حین بچه‌های تدارکات، در گرگ و میش هوا برای تقسیم شام اومدن جلو .
عدس پلو را به تعداد نفرات داخل کیسه ریخته بودن
بر خلاف هر روز پنج تا غذا زیاد اومده بود
تعجب کردن و بعد از دقت بیشتر فهمیدیم که سقف یکی از سنگرها خوابیده
سراسیمه به سمت سنگر رفتیم
فقط یک روزنه کوچک مونده بود که نور و هوا از اونجا به داخل می‌رفت
هر آن ممکن بود این منفذ نیز با کوچک‌ترین لرزش یا انفجاری دیگه بسته بشه
سریع شروع کردیم به کنار زدن خاک‌ها و دالان کوچکی ایجاد کردیم
یکی یکی بچه ها رو بیرون کشیدیم
نفر آخر امیر بود
" نفسی کشیدم از نفسهای او " ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_هجدهم
اتفاقهای پی در پی نمی گذاشت تمرکزی تو کارها داشته باشم .
فردای حادثه نجات بچه ها ، امیر برای دیده بانی رفت تو سنگر نگهبانی .
به محض رفتن امیر عراقیها خط را زیر آتیش گرفتن.
بی سیم زدم و بهش گفتم: برگرد وضعیت خطرناکه.
گفت: نگران نباش چیزی نمیشه
امیر برخلاف عادتش مدتی بود خیلی شوخی می کرد و کمی حرف گوش نکن شده بود
بلاخره اونی که نباید می شد پیش اومد .
پشت بی سیم گفت دارم برمیگردم
سرمو از سنگر بردم بیرون ، دیدم دست به سینه ، لنگ لنگان داره میاد
وقتی رسید گفتم چی شده؟ گفت چیزی نیست یه ترکش آخ جونی خوردم
اما مسئله مهمتر از شوخی گرفتن امیر بود.
گفتم: دستتو بردار ببینیم چی شده
همین که دستشو برداشت، خون فوران کرد و به هوا پاشید.
صحنه دلهره آوری بود. همه ترسیده بودیم.
یک ترکش ریز درست بالای قلبش خورده بود
بی سیم زدم و درخواست آمبولانس کردم ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_نوزدهم
شانس آورده بود جای ترکش ریز بود. امدادگر، روی زخم را با گاز و باند بست؛ ولی خون‌ریزی شدید بود. رنگ و روی امیر حسابی پریده بود.
صورتش مثل گچ سفید شده بود . حالش هر لحظه بدتر می شد؛ اما باز هم شوخی می‌کرد و می‌گفت چیزی نیست.
با کمک بچه‌ها، سریع به آمبولانس رسوندیمش .
خون زیادی ازش رفته بود و حالا به جای شوخی های چند لحظه قبل ، فقط فحش نثار عراقی‌ها می‌کرد.
با بدرقه نگاه‌های نگران ما، آمبولانس با سرعت به سمت اورژانس رفت
دو روز بود که از امیر بی خبر بودیم اما دائم فکر میکردم تو بیمارستان کنارش هستم
دم غروب که هوا رو به تاریکی می رفت ، صدای آشنایی، همه را از سنگر بیرون کشید. چشم‌‌مان می‌دید؛ اما باور نمی‌کردیم .
امیر بود که با سینه پانسمان ‌شده جلو رومون ایستاده بود.
این نوع رفتار امیر برام جدید و عجیب بود. با اون وضع از بیمارستان فرار کرده و برگشته بود به خط مقدم بسیار خطرناکی که خیلی ها برای بازگشت از آنجا و رفتن به عقبه لحظه شماری می کردند.
هر چند به علت جراحت سختی که داشت فعالیتش محدود شده بود اما حضورش قوت قلب همه بود ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🛑#لبخند_خدا
#قسمت_بیستم
بین نیرو ها مرد میان سال و تنومندی بود که بیشتر بچه ها به لحاظ سنی در حکم فرزند او بودند . خیلی ها نمیدونستن که او پدر شهیده
نگرانش بودم که مبادا ...
وضعیت خط طوری بود که هر روز و هر ساعت یک حادثه سخت فشار کار رو بیشتر می کرد . بی سیم ۲۴ ساعته روشن بود .
قرار بود شب خط را تحویل بدیم

حمید حمید ...رضا
گوشی رو برداشتم .
بگوشم رضا جان ...
صدای رضا می لرزید
چی شده رضا جان
بگو جون به لب شدم
با لکنت و پته پته حرفهاشو گفت رضا
وا رفتم ،کاش می شد گوشی را بر ندارم .
کاش می شد در اون لحظات چیزی نشنوم . کاش خط را زودتر تحویل داده بودیم
اما دیر شده بود و کار از کار گذشته بود
فقط یک ترکش ریز روی قلب حاجی کافی بود برای پایان صبر سه ساله
پدر و پسر به هم رسیده بودند
و ما حیران و مبهوت شاهد وصالی دیگر بودیم ...
شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان عندربهم یرزقونند
#ادامه_دارد
@hamidraz