بی سیم چی
303 subscribers
361 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
🛑🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هشتم / #قسمت_هشتم به روایت #فتانه
با کمک فریبا پرونده پزشکی محسن رو کامل کردیم اما با هویت جدید و به نام هُبوط . یه جوری فاطمه رو نسبت به تغییر نام توجیه کردم که در ذهنش مشکلی پیش نیاد . زودتر از وقت معمول تونستیم ویزا رو بگیریم.
همه چیز برای رفتن محسن مهیا بود اما فاطمه اصرار داشت که تنها نره و حتما خودم همراهش باشم.
بهش گفتم برای جمع و جور کردن کارها لااقل یک هفته وقت نیاز دارم . بعدا میام پیشتون .
گفت مشکلی نیست. میشه سی سال صبر به اضافه یک هفته . ولی با هم بیاید . هیچوقت نتونستم از پس حاضر جوابی فاطمه بر بیام .
هر طوری بود آماده سفر شدم و کارهای باقی مانده رو به فریبا سپردم .
با پسر فریبا رفتیم فرودگاه . موقع خداحافظی درگوشم با خنده گفت : خاله جون ماه عسل خوش بگذره .
تو هواپیما با محسن کنار هم نشستیم . نمیدونستم چی تو دلش می گذره اما هر چه بود مثل من نبود .
او شوق دیدار فاطمه رو داشت و من همچنان چشم انتظار آینده .
او برای من همه چیز بود و من برای او فعلا غریبه .
با این وجود در پنج ساعت پرواز تلاش کردم تا فکر او رو نادیده بگیرم و با حس و حال خودم باهاش حرف بزنم .
چشم دوختن های من و چشم دزدیدنهای او زود به پایان رسید و هواپیما روی باند فرودگاه شارل دوگل پاریس فرود اومد .
تو صف بار بودیم که فاطمه زنگ زد. دل تو دلش نبود . گفت بیرون منتظرمون هست .
چند دقیقه بعد فاطمه رو تو خروجی شماره چهل و چهار دیدیم . ناخواسته سرجام خشکم زد .
اما قدمهای اونا در رسیدن به هم مثل ضربان من تند شد . از دور تماشاگر دیدار قشنگشان شدم .
کم کم چشمهام از اشک شوق و حسرت تار شد و پدر و دختر از نگاهم پنهان شدند ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
❇️🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هشتم / #قسمت_نهم به روایت #فاطمه
هفته پیش یکی از اشنایان مادام جولیا به رالی مرکز ایالت کارولینای شمالی در آمریکا مهاجرت کرد
خونه ویلایی بزرگی در حومه پاریس داشت که نمیخواست بفروشه .
وقتی مادام جولیا کار پژوهشی ما رو براش توضیح داد ، تصمیم گرفت خونه اش رو برای مدتی در اختیار ما قرار بده. شاید حس میکرد اینجوری در یک کار انسان دوستانه مشارکت داره .

آقای میشل اهل نیجر بود مرد قد بلند ترکه ای سیاه پوست ، که سالها قبل برای تحصیل و بیزنس به اینجا اومده بود.

لینا میگه آدمها رو میشه از چهره شون شناخت اما، نه همه ابعاد وجودیشون رو .درست مثل موسیو میشل
خونه به اندازه کافی برای ما پتج نفر اتاق داشت من ، بابا ، مامان ، مادام جولیا و لینا .
خونه ای با چنین امکانات عالی دور از تصور و خیالات من بود .

با همه خوشحالی که از دیدن بابا بعد از یک انتظار طولانی داشتم ، فراموشی او و اینکه مامان رو نمیشناخت ذهنم رو آزار می داد .

به توصیه پرفسور لوکاس قرار شد بابا به یک قرنطینه سه روزه برای انجام آزمایشات اولیه بره
برای من که تشنه دیدن و شنیدن حرفهاش بودم این جدایی زود و سخت بود اما درمان او برام مهمتر بود.
.
شب قبل بابا رو در عالم خواب در هیبت یک رزمنده بالای مناره مسجد تو جبهه دیدم.
از خواب که بیدار شدم حس خوبی داشتم .
موقع رفتن به قرنطینه یاد خوابم افتادم و با چشم گریان اما دلی مطمئن ازش خداحافظی کردم ...
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
🛑❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هشتم / #قسمت_دهم به روایت #فاطمه
سه روزی که بابا برای انجام آزمایشات تو قرنطینه بود به نوع بیماریش فکر می کردم .
مسئله عجیب این بود که من را که در شش ماهگی از دست داده بود به خوبی به خاطر داشت .
اما مامان رو که چند سال باهاش زندگی کرده بود نمیشناخت .
حس میکردم شاید چیزی رو از من پنهان می کنند . ولی دلیلی برای پنهان کاری پیدا نمیکردم . به خصوص که سالها تلاش مامان رو برای پیدا کردن بابا دیده بودم.
این مسئله کار درمان رو سخت و مقدار تزریق دارو رو دچار ریسک بالا میکرد.
مسئله رو با لینا و پرفسور لوکاس مطرح کردم . نتیجه مشورت و جمع بندی پرفسور این بود که نباید به ذهن بابا فشار آورد . چون این فشار خودش ریسک بالاتری داره .
با توجه به مزمن بودن بیماری اگر دوباره دچار اختلالات روحی میشد ممکن بود که دیگه به حالت عادی برنگرده.
برای همین گفت که خودش با مامان در این مورد صحبت می کنه و کار را به او بسپریم .
🌷🌷🌷🌷
روایت #فتانه
دیشب فاطمه موضوع رو مطرح کرد و گفت پرفسور لوکاس میخواد تو دفترش باهام صحبت کنه .
صبح رفتم دانشگاه . دل تو دلم نبود که چی باید به آقای لوکاس بگم .
به یک اتاق شیشه ای راهنمایی شدم . از داخل بیرون اتاق دیده نمیشد .
میدونستم پرفسور بسیار منظم هست . برای همین تعجب کردم چرا با ده دقیقه تاخیر اومد سر قراری که خودش گذاشته بود .
وقتی وارد اتاق شد سلام گرمی کرد و قبل از اینکه حرفی بزنم با لبخند صمیمانه ای گفت جوابم رو گرفتم .

مات و مبهوت بودم که چطور جواب گرفته . حالا من کنجکاو بودم تا پاسخی که او متصور شده بود را بدونم ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
❤️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_پایانی
فاطمه همراه پرفسور لوکاس به اتاق عمل رفته بود که بالای سر پدرش باشه؛
تسبیح به دست ، تندو تند ذکر میگم ؛
مدام ذهنم به دور دستها میره
سالها قبل ، اتفاقات بعد از عمل ...
و دوباره برمیگرده تو راهروی ساکت بیمارستان
" در خیالم با محسن حرف میزنم "
💢 جنگ که تمام شد، همه برگشتند، سر زندگی.
اما هیچ کس نفهمید برای ما جنگ تمام نشد
من بودم و همه آدمهایی که شهادت تو رو باور کرده بودند
هیچ کس درک نمیکرد که قلب پاره پاره یعنی چه،
شاید هم می فهمیدند اما نشون نمیدادن که مبادا من بیقرار تر بشم
حالا دیگه فقط من مانده بودم و تو .
اما خدا فاطمه رو آورد تو زندگیم .
بدون اینکه بدونم ؛ عزیزِ تو عزیزِ من شد . و مایه آرامشم در همه این سالها

زودتراز زود بزرگ شد . گوی سبقت رو از من گرفت درست مثل خودت
مشیت خدا برای تو فراموشی بود ، برای من انتظار
برای تو زندگی دوباره بود برای من انتظار
هروقت از چیزی ترسیدم و فرار کردم ، بالا رفتم و زمین خوردم ، کج رفتم و برگشتم ، خیالم راحت بود که حواسش بهم هست و تنهام نمیذاره ؛
بهم انگیزه داد قدرت داد صبر داد سعی و تلاش داد .
همه را در وجود فاطمه برایم متبلور کرد .پاره تن تو پاره تن من شد .

💢 به خودم اومدم . صورتم خیس اشک ساعت هفت شب
در باز شد . فاطمه از بخش جراحی اومد بیرون
عمل محسن نصف روز طول کشیده بود اما برای من به اندازه یک عمر
فاطمه رو بغل کردم . محکم فشارش دادم پرسیدم چی شد عزیزم ؛
گفت مامان همه تلاششان را کردند . چیزی کم نگذاشتند .
بغضش ترکید و با گریه گفت : بقیه اش با خداست ، دعا کن
بوسیدمش . اشکهاشو پاک کردم و گفتم عزیز دلم همش با خدا بوده و هست . به اونی که میخوای میرسیم

💢سه روز بعد اجازه ملاقات داده شد
با فاطمه وارد آی سی یو شدیم
سلام کردیم چشمهاشو باز کرد
نگاهم کرد ...
"نگاهی که پایان تمام انتظارهای من بود"

" محسن "یک بار دیگر "هُبوط" کرد . این بار برای "من" در "شانزلیزه"
چهارم ژوئن دو هزار و بیست بیمارستان پاریس

"وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ"
@hamidraz
از شب عید فطر با پایان رمان "هبوط در شانزلیزه " قصد کردم داستانی از عملیات آزادسازی شهر مهران بنویسم .
روایتی داستان گونه بر اساس ماجراهای جمعی از بچه های گردان " انصار الرسول " از هنگام اعزام تا شب عملیات .
در جستجوی نام داستان و رجوع به قرآن آیه ای آمد که سراسر امید بود و بشارت
السابقون
الاولون
مهاجرین
انصار
خشنودی خدا
رضایت نیکان
بهشت
زندگی جاوید
رستگاری عظیم

امروز و فردا منتظر نظر شما دوستان گرامی هستم برای نام داستان که برگرفته از آیه مذکور باشد
نظراتتان را به آیدی تلگرام @hr1967
ارسال نمایید
همراه هم باشیم در مروری بر یک حقیقت جاودانه
وعده آغاز : عصر جمعه سی و یک خرداد سالروز شهادت دکتر چمران
@hamidraz
بی سیم چی
از شب عید فطر با پایان رمان "هبوط در شانزلیزه " قصد کردم داستانی از عملیات آزادسازی شهر مهران بنویسم . روایتی داستان گونه بر اساس ماجراهای جمعی از بچه های گردان " انصار الرسول " از هنگام اعزام تا شب عملیات . در جستجوی نام داستان و رجوع به قرآن آیه ای آمد…
پیام زیبای امین مزین به شعری از محسن کاویانی بود

🌹رضی الله عنهم و رضوا عنه
لبخند خدا ....🌹

🌷دَر جَنگ سَراَفکَندہ نَبودیم و نَگَردیم
چون بَر سَرِمان یکسَرہ سَربندِ حُسین است
پَس باش پیِ آنچه خوشایَندِ دِلِ اوست
لَبخَندِ خُدا بَسته به لَبخَندِ حُسین است🌷

با تشکر از همه عزیزانی که از سر لطف پیام داده بودند
#لبخند_خدا منتخب نامها شد

برای زنده نگاه داشتن یاد و خاطره حماسه آفرینان این سرزمین و در پاسخ به پیامهای محبت آمیز و تشویق کننده شما دوستان گرامی این قلم همچنان می نویسد
@hamidraz
❇️🛑 ❇️ #لبخند_خدا
#قسمت_اول
نوروز سال ۶۵ بود . کم کم آماده رفتن دوباره به جبهه می شدیم .
پیروزی بزرگی در پایان سال گذشته به دست آمده بود .
عبور غواصها از اروند پرخروش در دهانه خلیج فارس یک معجزه بود .
شکستن خطوط دفاعی دشمن در شهر فاو و پیشروی در سه جاده بصره ، البحار و ام القصر فرماندهان عراقی را در بهت و حیرت فرو برده بود .
سه سال و چند ماه پس از آزادی خرمشهر و بعد از چند کار ناموفق این عملیات بی نظیر که به همه اهدافش رسیده بود روحیه همه را بالا برده بود .
فرمانده ها درخواست نیرو کردند و خیل عظیمی از مردم داوطلب رفتن به جبهه شدند .
اعزام سپاهیان محمد شکل گرفت .
به علت تعداد زیاد نیروهای داوطلب اعزام یکباره همه میسر نبود .
به خاطر همین نیروها پس از تجمعی که در استادیوم آزادی داشتند به پادگان امام حسن فرستاده شدند تا در عرض چند روز به تدریج به جبهه اعزام بشوند .
تعدادی از بچه های قدیمی تر حوصله رفتن به پادگان را نداشتند . عده ای هم چون پدر و مادر اجازه نمی دادند از خانه فرار کرده بودند.
می دانستند که اگر به پادگان بروند قبل از اینکه پایشان به جبهه برسد خانواده آنها را به خانه برمیگرداند .
نتیجه این بود که شب خانه ما پر از بچه هایی شد که قصد رفتن به جبهه را داشتند .
اول واهمه داشتم که نکند پدر و مادری بیاید سراغ فرزندش . دوست نداشتم این اتفاق برای هیچکدام از بچه ها پیش بیاید .
کم کم شلوغی خانه که فضای صمیمی جبهه را ایجاد کرده بود سبب شد تا فکر و خیالها به فراموشی برود .
خوب بود که آن موقع موبایل نبود والا همه زود لو می رفتند .
خبرهایی رسید که بعضی خانواده ها رد بچه ها را پیدا کرده اند و رفته اند دم پادگان .
بقیه اش هم معلوم بود . بازگشت دسته جمعی به منزل .
این خبرها سبب شد بچه ها مصر بر ماندن در خانه ما باشند . مبادا که به اوضاع پادگانی ها دچار شوند.
دو روز در همین وضعیت بودیم تا بلاخره خبر دادند که برای اعزام برویم ایستگاه راه آهن .
بچه هایی که اجازه والدین نداشتند دل تو دلشون نبود و منتظر گذر از خان آخر بودند . هوا رو به تاریکی می رفت که ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_دوم
نیروها که از پادگان با اتوبوس اومده بودند چند ساعتی معطل شدند اما ما به موقع رسیدیم . صحنه های خداحافظی زیبا و به یادماندنی بود.
هوا رو به تاریکی می رفت که از بلندگوی سالن اعلام شد از خط یک سوار قطار اندیمشک بشیم .
بلیطی در کار نبود . موج نیروها برای رفتن به حرکت در اومد .
بالای پلکان وایستادم که همه رد بشن و کسی از بچه های آشنا جا نمونه .
همه رفتند اما دو تا از بچه ها نبودند . از همونهایی که اجازه نداشتند . حدس میزدم خانوادشون تو اون شلوغی پیداشون کرده باشه . داشت دیر می شد و کاری نمی شد کرد .
صدای بوق قطار آهنگ رفتن سر داد . بدو بدو از پله ها به سمت قطار می رفتم که یکی صدام کرد .
پایین پله ها که رسیدم ، دختر جوان چادری را دیدم که نفس زنان به سمتم می اومد . آرام و قرار نداشت .
سلام کرد و گفت خواهر امیر هستم .
سلام بفرمایید کاری داشتید؟
- بله ، می خواستم بگم امیر را با خودتون نبرید
الان قطار داره حرکت می کنه و من نمیدونم امیر کجاست
- به من گفتن امیر دو شب خونه شما بوده
بوق دوباره قطار هشدار آخر برای حرکت بود
- ببینید هر یه روزی که امیر اینجا نباشه کلی از موهای سر مادر من سفید میشه . شما راضی میشید به این وضعیت؟
من که الان نمیتونم کاری کنم . شما میگید چکار کنم؟
حالا دیگه اشک در پهنای صورتش نشسته بود و التماس او با صدای تلق و تلوق حرکت قطار در هم آمیخته بود .
ناخواسته به سمت قطار دویدم . هر لحظه سرعت قطار بیشتر می شد . جای تامل و تصمیم گرفتن نبود . فکر جاموندن . فکر امیر . اشکهای خواهرش . آه مادرش . و قطاری که حالا در ذهن من مثل موشک در حرکت بود .
یکی از بچه ها منو دید که دوان دوان دنبال قطار هستم . پنجره قطار را که تا نصفه پایین میومد ، پایین کشید و داد زد ساکتو بنداز بالا و بعد خودت بپر
همین کارو کردم و در حالی که با کمک او خودم رو از قطار بالا میکشیدم داد زدم نگران نباشید امیر رو برمیگردونم
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_سوم
سرعت قطار بیشتر شده بود و در حال ترک ایستگاه بود که در آخرین لحظه پریدم بالا و از پنجره وارد کوپه ای در آخرین واگن قطار شدم .
نفس زنان از کسی که کمکم کرده بود تشکر کردم و بی درنگ رفتم تا دوستامو پیدا کنم .
چند دقیقه بعد بچه ها رو در رستوران قطار پیدا کردم.
همه جمع شده بودن یه جا و فضای شوخی و خنده به راه بود .
با دیدن من ذوق زده شدند . یکی از بچه ها گفت: فکر کردیم به علت قاچاق نیرو دستگیرت کردن .
بقیه زدن زیر خنده و بعد از کمی شوخی علت تاخیرم را پرسیدند .
ماجرا رو تعریف کردم و گفتم حالا بگید امیر کجاست؟
کسی ازش خبر نداشت . تا پنج دقیقه قبل از حرکت قطار دیده شده بود اما حالا مفقود بود .
قطار مسیر تهران تا قم را خیلی آهسته می رفت . بیش از سه ساعت جستجو برای یافتن امیر به جایی نرسید . انگار آب شده بود ، رفته بود زیر زمین
نگران شده بودم . یعنی چه اتفاقی براش افتاده بود ؟
به ایستگاه قم که رسیدیم ، با تلفن عمومی به خونه شون زنگ زدم . مادرش گوشی را برداشت . تردید کردم که چی بگم و قطع کردم . یه دو ریالی دیگه بیشتر نداشتم . فکر کردم حداقل یه خبر بدم که امیر همراه ما نیست
بار دوم زنگ زدم . باز مادرش گوشی رو برداشت . لال شده بودم . نمیدونستم چی باید بگم . دستم به تلفن خشک شده بود که مادر امیر گفت : معصومه بیا ببین کیه . شاید خبری از امیر داشته باشن
مطمئن شدم که امیر خونه هم نرفته
منتظر بودم که خواهرش بیاد تا بگم پیش ما نیست
همین که گفت الو ، تلفن قطع شد . بدو بدو رفتم سمت واگن تا از بجه ها دو ریالی بگیرم .
ولی زمان مهلت نداد . بلندگوی ایستگاه اعلام کرد که قطار آماده حرکته.
با ناامیدی سوار قطار شدم و رفتم سمت واگنی که بچه ها بودند .
در اولین کوپه رو که باز کردم دهنم از تعجب باز موند . امیر گوشه کوپه کز کرده بود ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🛑#لبخند_خدا
#قسمت_چهارم
نمیدونستم با دیدن امیر باید خوشحال باشم یا ناراحت . بهش گفتم مرد حسابی معلوم هست کجایی
نذاشت ادامه بدم و گفت میدونستم که میان دنبالم
وقتی خواهرم باهات حرف میزد فهمیدم که نباید بیام تو قطار . از ایستگاه راه اهن زدم بیرون و با ماشینهای خطی اومدم قم . یک ساعت زودتر از شما تو ایستگاه بودم .
الان هم حتما یکی منو لو داده والا تا اندیمشک نمیفهمیدی تو قطارم
اصرارهای من و انکار امیر راه به جایی نبرد .
هر چی گفتم به خواهرت قول دادم که برمیگردی و حال مادرت رو خودت بهتر میدونی به خرجش نرفت که نرفت
میگفت : از این به بعد از طرف خودت قول بده . میخواستی قول ندی .
یهو یاد خاطره عملیات قبلی تو فاو افتادم.
امیر دم عملیات از خونه فرار کرده بود و مثل عملیات بدر تو اورژانس خط بود
بعد از ده روز از خط اومده بودم عقب. هیچ لباسی نداشتم. با اینکه از غنیمت جمع کردن متنفر بودم مجبور شدم یه شلوار عراقی بپوشم.
امیر با یه حسرتی بهم نگاه کرد و گفت بهت قول میدم عملیات بعدی منم از اینا بپوشم
مطمئن بودم منظور امیر لباس نیست و او در حسرت حضور در عملیات میسوزه و میخواد تو خط مقدم باشه
حالا فهمیدم که سر قولش هست و هیچ جوری کوتاه نمیاد
پادگان دوکوهه، در دوازده‌کیلومتری اندیمشک بود. همیشه دعا می‌کردیم که قطار جلوی پادگان وایسته؛ چون اگر میرفت اندیمشک باید دوباره اون مسیر رو از شهر برمی‌گشتیم. این بار، چون نیرو زیاد بود، خوشبختانه قطار جلوی پادگان ایستاد.....
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_پنجم
مثل عملیات والفجر هشت دسته جمعی رفتیم گردان انصار . ده نفر واحد مخابرات و بقیه گروهان شهادت
مسعود و علی تو فاو شهید شدند و دیگه همراهمون نبودند . مجید مجروح بود و چند تا از بچه های قدیمی همراه نفرات جدید رفته بودند واحد ضدزره و مهندسی رزمی
بهشون گفته بودند چون دانشجو هستید برید واحدهای تخصصی.
با رفتن بچه های قدیمی به اونجا موافق نبودم ، اما باید منتظر می موندیم تا نتیجه این تجربه معلوم بشه
امیر همراه من اومد واحد مخابرات و گفت می خوام بی سیم چی بشم.
چهل و پنج روز تو پادگان امام حسین آموزش دیده بود اما برای اولین بار بود که میومد گردان پیاده

دوکوهه چندتا کابین تلفن داشت که با گرفتن نوبت میتونستیم زمان کوتاهی با خانواده صحبت کنیم .
خیلیها خونه شون تلفن نداشتند . یه بار زنگ میزدن خونه همسایه که خانواده شونو خبر کنن . بعد میرفتن تو صف تا چند دقیقه بعد دوباره تماس بگیرن.
بعضی اوقات در تماس مجدد همسایه می گفت که کسی خونه تون نبوده . خلاصه تلفن زدن کار آسونی نبود.
هر کاری کردم امیر راضی نشد تلفن بزنه . می گفت سخته برام .
وقتی صدای مادر و خواهرمو بشنوم ممکنه تو تصمیمم سست بشم .اونا هم اذیت میشن .
گفت یه نامه می‌نویسم . اینجوری هم من راحتترم هم اونا

رفت واحد تبلیغات برگه نامه گرفت . وقتی برگشت ، گفت فرمانده گردان کارت داره
مشغول نوشتن نامه شده بود که برگشتم و گفتم میرم کرخه . مراقب خودت باش.
گفت : کرخه برای چی؟
گفتم میریم اردوگاه تا چادرها را برپا کنیم.
گقت منم میام .گفتم مگه خونه خاله ست که هر کی خواست بیاد . مگه تو بلدی چادر بزنی؟
گفت یاد می گیرم . آب که میتونم بدم به بچه هایی که کار می کنن . تو این هوای گرم زیر افتاب ثواب داره
میدونستم حریف امیر نمیشم .
گفتم پس خودت برو از حاج جعفر اجازه بگیر . انقدر قیافش مظلوم بود که کسی بهش نه نمی گفت .
چند ساعت بعد اردوگاه بودیم . در بدو ورود غم سنگینی تو دلم افتاد ، به حدی که امیر گفت چی شده حالت خوبه؟ خاطره رفقای سفر کرده . بیشتر از سالهای سنم دوست صمیمی از دست داده بودم و کرخه یادگار روزهای همراهی با اونا بود ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
Forwarded from .
مخابرات گردان انصار
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_ششم
همه چادرها رو برپا کردیم . چادر فرماندهی گردان ، سه تا چادر برای ارکان سه گروهان ، نه تا چادر برای دسته ها ، تبلیغات، تسلیحات، کارگزینی و بهداری هرکدام یک چادر ، چندتا چادر برای تدارکات
آخرین چادر که زدیم برای مخابرات خودمون بود
حدود بیست تا چادر زدیم
اما یه روز پرکار دیگه در پیش داشتیم برای زدن حسینیه
جایی که نماز جماعت صبح و ظهر و شب و مراسم مختلف برگزار میشه
حسینیه ای که گنجایش سیصد چهارصد نفر رو باید داشته باشه
سقفش با پلیت و ستونهاش داربستی
بعد از چند بار اردوگاه زدن و جمع کردن حالا تعدادی از بچه ها حسابی کاربلد شدن
فاصله چادرها زیاده و هر گردان در محوطه بزرگی در نزدیکی رودخونه کرخه مستقر میشه
ما به نسبت بقیه به رودخونه نزدیکتریم
فاصله زیاد جادرها و گردانها از همدیگه به خاطر مسئله حفاظت نیروها از بمباران هواییه
امیر حال و هوای خاص خودشو داره و لحظه ای رو به غفلت نمیگذرونه
دائم دنباله اینه که به بچه ها کمک کنه . هر طور که بتونه . از اب دادن و بیل و کلنگ زدن تا طناب کشیدن و میخ تو زمین زدن ، جابه جایی چادرها و میله ها و پلیتها
سر از پا نمیشناسه برای خدمت کردن
در کنار همه این کارهاش چیزی که برام خیلی عجیبه روحیه شوخ و بانشاطی که تا حالا ازش ندیده بودم
همیشه امیر یه پسر مظلوم و ساکت تو ذهنم بود اما حالا حرفها و بذله گویی های به موقع و قشنگش به بچه ها روحیه می داد
این همه خوبی منو نگران می کرد
و فکر میکردم خوشحالیم کوتاه و موقتیه
اینجا همه چیزش بهشت بود الا این جدایی ها. فکر نبودن امیر اذیتم میکرد ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
اینجا همه چیزش بهشته الا این جدایی ها
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_هفتم
چند روزی بود که از برنامه آمادگی جسمانی نیروها می گذشت .
امروز یک پیاده روی طولانی داشتیم و بدنها همه کوفته شده بود .
شب تو چادر زیر نور فانوس موقع خوردن شام دسته جمعی تو فکر صبحگاه فردا بودم و دنبال مفری برای نرفتن .
پیشنهاد دادم هر کی یه خاطره بگه اونی که رای بیشتری اورد فردا از صبحگاه معاف باشه
🌷🌷🌷🌷
انفجار های پی در پی آمار مجروحین رو بالا برده بود . بوی باروت و دود همه جا رو پر کرده بود .
حاجی گفت بی سیم بزن و بگو آمبولانس بفرستن که مجروحها رو ببره عقب
به خاطر اینکه پیام لو نره و عراقیها نفهمن باید با کد حرف می زدیم.

عمار عمار یاسر
لا به لای صدای فش فش بی سیم یکی از اونور گفت : عمار جان بگوشم.
یاسر جان حاج جعفر درخواست یه کلاه قرمز داره
* اینجا کلاه قرمز نداریم برادر
شما کی هستی ؟ یاسر کجاست ؟
* یاسر مجروح شد و رفت عقب
برادر مگه برگه رمز نداری که کشف حرف میزنی
* برگه رمز دیگه چیه؟ شما بگو چی می خوای؟
گفتم که یه فروند کلاه قرمز
* ما اینجا نیروی تکاور کلاه سبز و قرمز نداریم
وقت داشت می گذشت و طرفی که پشت بی سیم نشسته بود چیزی از کد و رمز نمی دونست . ادامه دادم که یه کلاه قرمز از اونایی که چرخ هم داره
* چی می گی داداش ؟ مگه ادم چرخ داره
حسابی گرفتار شده بودم . گفتم از اونایی که بالاش چراغ قرمز داره.
-* برادر ما رو گرفتی؟ اینجا پلیس نداریم که شما آژیر میخوای
دیگه بی خیال رمز شدم و گفتم امیدوارم بدونی آمبولانس چیه
-* زودتر میگفتی اخوی . از اول می گفتی امبولانس میخوای
حاجی سراسیمه دوباره اومد سمتم و گفت پس چی شد این امبولانس
گفتم فقط امیدوارم عراقیها شنود نکرده باشند والا قبل از رسیدن به خط امبولانس رو هواست
🌷🌷🌷🌷
همه آماده رفتن به صبحگاه می شدند گوشه چادر خوابیده بودم و زیر چشمی رصدشون می کردم.
دیدم با هم پچ پچ میکنن . لحظاتی بعد همه نوزده نفر به ستون یک از روی کمرم رد شدند و به سمت میدان صبحگاه گردان رفتند
دو ساعت بعد که از صبحگاه برگشتند فهمیدم به نرفتنش می ارزید . اون روز چند برابر هر روز دویده بودند
#ادامه_دارد
@hamidraz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌷چشمان منتظر
به مناسبت سالروز ربوده شدن حاج احمد متوسلیان فرمانده لشگر محمد رسول الله ص
@hamidraz
Channel photo updated
Forwarded from بی سیم چی
جمع صمیمی بچه ها در آلاچیق کنار کرخه
#اردیبهشت_65
#hamidraz
بی سیم چی
جمع صمیمی بچه ها در آلاچیق کنار کرخه #اردیبهشت_65 #hamidraz
🌷🌹#لبخند_خدا
#قسمت_هشتم
برای واحد مخابرات یک دوره تخصصی گذاشته شد که برای یادگیری نیروها خیلی مفید بود
در مدت دوره ، از گردان جدا شدیم و به محلی دیگر در همان اردوگاه کرخه رفتیم.
هوا بسیار گرم بود و کلاسها زیر چادر طاقت فرسا .
کار با بی سیمهای مختلف را یاد گرفتیم . حتی بی سیم های عراقی رو که اگر غنیمت گرفتیم ، بتونیم ازشون استفاده کنیم.
تمرین عملی سختتر از اموزش تئوری بود . بچه ها باید در گرمای بالای پنجاه درجه با بی سیمهای یازده کیلویی prc77 مسافت زیادی رو طی می کردن تا مکالمه با کد و رمز را تمرین کنند و همچنین به لحاظ جسمانی نیز آماده بشن
بعد از چند هفته آموزش اوقات فراغت بیشتری داشتیم.
کنار رودخانه کرخه آلاچیقی زیر سایه درخت‌ها درست کرده بودیم. دور همی های قشنگی داشتیم
شور و نشاط جوانی و بگو و بخندهای بچه‌ها، فضای خوب و صمیمی رو ایجاد کرده بود .
این روزها زمزمه رفتن به خط مقدم هست . نشونه اش هم اینه که فردا به همه مرخصی دادن که بریم شهر
تلفن زدن ، حمام یا آب تنی تو رودخونه دز و خوردن چلوکباب و آب هویج و آب طالبی بستنی
با رفت و آمدش یه صبح تا غروب طول میکشه . سختی عصر موقع برگشتن بدون وسیله با همه خوش گذرونی های در طول روز برابری می کنه اما جمع باصفای بچه ها به همه چی می ارزه
اب کرخه تمیز نیست و به درد شنا نمیخوره اما اب زلال و یخ دز تو اون گرمای شدید واقعا دلچسبه
جای من جلوی در چادر کنار جعبه مهماتیه که وسایل سفره رو میذاریم توش
امیر نفر کناری منه . قبل از خواب گفت که فردا همراهمون نمیاد
گفتم بیخود کردی باید بیای
گفت با نوشتن نامه راحتترم
گفتم خب تلفن نزن ولی بیا بریم خوش می گذره
اروم در گوشم گفت الان که فانوسها خاموشه ، صبح نامه معصومه رو بهت نشون میدم ، اونوقت تو هم قبول می کنی که نیام شهر بهتره
تو فکر نامه بودم که خوابم برد ...
#ادامه_دارد

@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_نهم
صبح موقع رفتن به شهر امیر غیب شده بود . یه کمی منتظرش موندیم ولی چون ماشین تدارکات داشت میرفت شهر مجبور شدیم که باهاش بریم والا چند ساعت از کارها عقب می موندیم
صبح زود پشت وانت نسیم خوبی تو صورتمون می زد اما می دونستیم چند ساعت دیگه گرما امان همه رو می بره
ماشین تدارکات باید میرفت اندیمشک . ما هم اول رفتیم مخابرات اندیمشک و بعد از تلفن زدن به خونه ها با ماشینهای نظامی سر راهی رفتیم دزفول
کم کم آفتاب داشت خودنمایی می کرد که رسیدیم لب رود دز
آبش مثل اشک چشم زلال بود. کف رودخونه سنگی بود و به راحتی دیده می شد
اما مرد می خواست توی اون آب بمونه. از بس که یخ بود . سرد و تگرگی
بعضی از خود دزفولی ها و چندتا از بچه ها که شناگرهای ماهری بودن از ارتفاع بالا شیرجه می زدن تو قسمت عمیق .
صحنه های زیبا و لحظات هیجان انگیزی بوجود می اوردن که کار هر کسی نبود
اکثر بچه ها تنی به آب زدند و خیلی زود رو سنگهای بزرگ کنار رود افتاب گرفتن .
آفتاب گرم ،سرمای بدن رو میگرفت و تا تن خشک می شد دوباره به دل اب میزدیم و این کار دائم تکرار می شد
ظهر قبل و بعد نماز دو مرحله از خودمون پذیرایی کردیم . به قول بچه ها اول سجود بعد از وجود
اب هویج یا اب طالبی با بستنی تو هوای گرم دزفول حسابی می چسبید
رفتیم مسجد ، نماز خوندیم ‌. بعد راهی رستورانی شدیم که در بحبوحه جنگ در دزفول مونده بود و مشتریهای زیاد و چلوکباب خوشمزه ای داشت
داخل شهر همه جاها رو باید پیاده میرفتیم و کمی خسته کننده بود
غذا رو سفارش داده بودیم و منتظر اوردنش بودیم که برق از سرم پرید . باورم نمی شد .
معصومه خواهر امیر وارد رستوران شد . داشتم فکر می کردم اینجا چکار می کنه که مادر امیر هم با یه آقایی که نمیشناختمش اومدن داخل
حسابی شوکه شده بودم که دوزاریم افتاد و تازه قضیه نامه ای که امیر دیشب گفته بود رو فهمیدم.....
#ادامه_دارد
@hamidraz