بی سیم چی
303 subscribers
361 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_چهاردهم به روایت #فتانه
بعد از یک روز جستجو، مریم رو پیدا نکردیم. با حضور داعش در کردستان عراق ، مسیر رسیدن به دره قیصر پر خطر بود .
فاطمه راضی به رفتن نبود و نمیدونستم چکار باید کنم .
تو فکر چاره بودم که پرفسور لوکاس به دادم رسید . لینا با فاطمه تماس گرفت و گفت آقای لوکاس خواسته تا دو روز دیگه پاریس سر پروژه باشی .
فاطمه از سر ناچاری مجبور به برگشت بود اما نگران رفتن من بود.
بهش قول دادم که تا امن شدن منطقه جایی نرم.
باز هم تمام راهها بسته بود . دلم گرفته بود . رفتم کاظمین . تو حرم دلم پر کشید سمت بقیع و حضرت زهرا . سختیهایی که در مدت کوتاه براشون پیش اومده بود در ذهنم تداعی شد . بهشون متوسل شدم . حال و هوای خوبی پیدا کردم .
موقع خروج از حرم وقتی که سلام میدادم موبایلم زنگ زد .
فریبا بود . گفت برای خونه مادر اینا مشتری اومده بود . وقتی رفتم اونجا و منتظر بنگاهی بودم تلفن خونه زنگ زد . همسایه قدیم کاک ژاکان از دره قیصر بود ....
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_پانزدهم به روایت #فتانه
همسایه کاک ژاکان گفته بود داماد کاک سه سال پیش برگشت دره قیصر و سراغ دخترش فاطمه رو گرفت.
تماس گرفتیم اما خط شما قطع بود .
تا هفته پیش که دوباره با ما تماس گرفت و شماره خودشو داد و گفت میره ایران شاید اونجا دخترش رو پیدا کنه
دیگه برام مسجل شده بود که محسن و هبوط یک نفر هستند .
شماره را از فریبا گرفتم و با هیجان و دلهره زنگ زدم .
موبایل خاموش بود .
یه گزارش مختصر به فاطمه دادم و گفتم برمیگردم ایران . ان شاءالله با این شماره پیداش میکنیم .
چند بار دیگه تماس گرفتم ولی موبایل خاموش بود . سه شنبه رفتم فرودگاه .
تو صف چک پاسپورت با ناامیدی یک بار دیگه شماره رو گرفتم . موبایل قطع نبود . دلم هری ریخت . نفسم تندتند میزد . نوای دلنشینی که به جای زنگ موبایل بود کمی آرومم کرد.
ولی جوابی داده نشد و تماس قطع شد
همینکه خاموش نبود خوشحال شدم.
وقتی رفتم تو هواپیما یه بار دیگه زنگ زدم . لحظه ای بعد کسی گفت الو . صدا رو از گوشی و پشت سرم داخل هواپیما همزمان شنیدم .
بلند شدم چندتا صندلی عقبتر بود .باورم نمیشد.زبونم بند اومده بود...
#ادامه پنجشنبه
@hamidraz
❇️🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هشتم/ #قسمت_اول
چشم تو چشم شدیم . تا اومدم به سمتش حرکت کنم مهماندار جلوم سبز شد و گفت لطفا بشینید سر جاتون .موبایل را هم خاموش کنید.
چند لحظه بعد هواپیما روی باند حرکت کرد . تا روشن بودن چراغ کمربندها باید سر جام مینشستم .
تو فکر این بودم وقتی رفتم پیشش چی بگم . چی صداش کنم .
خجالت میکشه ؟ خوشحال میشه ؟ رژه افکار به هم ریخته .
رفتم سی و چند سال قبل . بعد از خواستگاری صیغه محرمیت خوندیم . چند بار با هم رفتیم بیرون .
محسن رفت عملیات که برگرده برای عقد و عروسی.
ولی برگشتش جاودانه شد . در طول این سالها هیچکس جز من منتظر محسن نبود . همه شهید حسابش کرده بودند .
ابهام بزرگ برام این بود که چرا برنگشته و چرا ازدواج کرده .
باید یک درصد احتمال میدادم محسن و هبوط (پدر فاطمه) یکی نباشند . ولی انقدر شباهت وجود داشت که بعد سالها درجا شناختمش .
شوق دیدنش همه فکرها رو کنار زد . ثانیه شماری میکردم که اجازه بلند شدن بدن. صبر چند هزار روزه مغلوب لحظه های دیدار شده بود .
چراغ کمر بندها خاموش شد . نفسم بالا نمی اومد . سعی کردم به خودم مسلط بشم .
وقتی از جا بلند شدم از پنجره برج ایفل به چشمم اومد .یه خیال بود اما به خودم نهیب زدم که حواست به فاطمه باشه . به سمتش رفتم . کنار پنجره نشسته بود و چشمهاش بسته بود .
دو تا اقا کنارش بودن . ازشون عذرخواهی کردم و سرمو داخل ردیف صندلیها کردم.
سلام محسن . جوابی نیومد .
سلام . آقای زین العابدین؟
بی پاسخ موندم . طاقتم تمام بود . به بغل دستیش گفتم ببخشید اگر میشه صداش کنید.
بی قراری من انقدر مشهود بود که نتونست مخالفت کنه. با دست اروم زد بهش و صداش زد.
چشمهاش باز شد .
چشمهای گیرای خودش بود.
برق میزد . موها و محاسن جوگندمی . ولی کمتر از حد انتظار من.
نگاهش به نگاهم دوخته شد.
- بله با من کار دارید؟
محسن منو نمیشناسی؟ فتانه ام
- محسن ؟ فتانه ؟ ببخشید خانم فکر کنم اشتباه شده
عرق سرد پاشید تو صورتم . تنم یخ زد . رو پاهام بند نمیشدم ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
❇️🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هشتم / #قسمت_دوم به روایت #فتانه
پکر و داغون برگشتم سر جام . مطمئن بودم اشتباه نکردم . خود محسن بود . ولی چرا اون منو نشناخت. بهش نمیومد فیلم بازی کرده باشه . انقدر طبیعی گفت خانم اشتباه گرفتید که مجبور شدم ازش قبول کنم .
داشتم از کنجکاوی منفجر میشدم . طاقتم تموم شد.
تنها راه چاره را باید امتحان میکردم . دوباره رفتم عقب و بهش گفتم میشه چند دقیقه بیاید انتهای هواپیما کار مهمی باهاتون دارم . چنان ملتمسانه درخواست کردم که چیزی نگفت و همراهم اومد .
تیر آخر را رها کردم . شما هبوط هستید؟ دختری به نام فاطمه داشته اید؟
با هیجان زیاد گفت بله بله . شما کی هستید؟ اینا رو از کجا میدونید ؟
گفتم من از فاطمه خبر دارم اما اول باید مطمئن بشم که شما پدرش هستید .
برق چشمهاش همه وجودم رو گرفت
با شعف همراه با اضطراب گفت شناسنامه دارم . تو چمدونمه . وقتی هواپیما نشست نشونتون میدم.
حالا بگید فاطمه کجاست و چطور ازش خبر دارید؟
گفتم نه شناسنامه ملاک نیست . باید کامل برام توضیح بدید که شما کی هستید و این همه سال کجا بودید . چرا میگید محسن نیستید . مگه میشه دوتا آدم انقدر شبیه هم باشند.
نگرانی در چهره اش موج زد . صداش به لرزه افتاد . گفت خانم من نمیدونم شما کی هستی . فقط میدونم سی سال بیشتره دنبال دخترم که تنها داراییم تو این دنیاست میگردم.
گریه ام گرفت . با همون جدیت و ابهت جوانیش حرف میزد . ولی حالا از هیجان صداش میلرزید . چهره معصومش داد میزد که راست میگه ولی باید میفهمیدم موضوع چیه. فقط شباهت ظاهری نبود . همه حرکات و رفتارش خود محسن بود .
انقدر هیجان داشت که نگران حالش شدم اما چاره ای نداشتم.
اشکهامو پاک کردم و با سختی زیاد گفتم به هر حال از اینجا باید هم قدم بشیم . اگر شما گره ذهن منو باز کردید منم شما رو به فاطمه میرسونم
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
🛑 #فصل_هشتم / #قسمت_سوم به روایت #محسن(هُبوط)
چشم که باز کردم دیدم تو یک اتاق تنها هستم . همه جام درد میکرد و توان جابه جایی نداشتم. با سختی حرف میزدم . طلب کمک کردم .
یک زن وارد اتاق شد و با دیدن من از تعجب جیغ و داد کرد . چیزهایی گفت که زبانش را نمیفهمیدم . چند نفر دیگه سراسیمه اومدن تو اتاق و ...
نه کسی را میشناختم نه گذشته ام را به یاد می آوردم .
بهم گفتند زمانی که عراقیها من و تعدادی از اسرای ایرانی رو به اردوگاه دیگری انتقال میدادن دچار سانحه شدیم و اونا منو از ته دره نجات دادن. ده روز در کما بودم و بعد از به هوش آمدن ، زندگی جدید من در خانواده کاک ژاکان ، بزرگ روستای دره قیصر در کردستان عراق آغاز شد .
طول کشید تا حالم بهتر شد . اما به لحاظ حافظه حتی ذره ای از گذشته ام را به یاد نیاوردم.
نه اسم نه سن نه خانواده .
با کمک خانواده کاک به زندگی عادی برگشتم و بعد از مدتی با واران دختر کاک ازدواج کردم.
دخترمون شش ماهه بود که حلبچه را بمباران کردند . فاطمه را پیش همسایه گذاشتیم و برای کمک به آنجا رفتیم . اما بمبهای شیمیایی شهر را به قبرستان تبدیل کرد . ...
#ادامه پنجشنبه
@hamidraz
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❇️🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هشتم / #قسمت_چهارم به روایت #فتانه
در همه این سالها فکر نمی کردم وقتی محسن رو پیدا کنم تازه مشکلات جدید شروع میشه .
حالا مطمئن شده بودم که محسن همون هبوطه . فاطمه دختر او بود و من بدون اینکه اینو بدونم بزرگش کرده بودم .
اما مشکل این بود که من برای محسن ناشناس بودم . نمیدونستم وقتی همه ماجرا رو براش بگم باور میکنه یا نه .
ازش فرصت خواستم که یک روز برم مشهد و برگردم .
بی قرار بود و میخواست فاطمه رو زودتر ببینه.
بهش گفتم فاطمه پاریسه . اجازه بده سر فرصت همه چیز رو توضیح میدم.
با اینکه برای دیدن فاطمه لحظه شماری میکرد اما پذیرفت .
آرامشی که هدیه گرفته بودم نیاز به دیدار و تمدید داشت. صبح رسیدم مشهد . تا شب که برگردم فرودگاه ، تو حرم بودم .
به امام رضا گفتم از سالی که محسن مفقود شد هر سال اومدم پیشتون .
جز با لطف خدا نمیشه سی سال فراق رو تحمل کرد .
شما واسط این لطف بودید . میخوام که تا آخر کنارم باشید .
هواپیما که نشست به محسن زنگ زدم . ادرس خونه فریبا رو دادم و گفتم فردا اونجا با هم صحبت میکنیم
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
🛑❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هشتم / #قسمت_پنجم به روایت #فتانه
صبح قبل ازاومدن محسن ، رفتم خونه فریبا و برای اینکه خوب توجیه بشه کل ماجرا رو براش توضیح دادم :
دیشب به فاطمه گفتم که بلاخره محسن رو پیدا کردم . اما به علت مجروحیت آسیب مغزی دیده و حافظه اش دچار مشکل شده.
منو نمیشناسه اما برای دیدن تو لحظه شماری میکنه .
تعجب فاطمه طبیعی بود و هی سوال پیچم کرد .
منم سعی کردم شوق دیدن پدری که تا به حال ندیده بود رو تو ذهنش غالب کنم و خدا رو شکر تونستم این کارو خوب انجام بدم .
هر چند این یه مسکن بود . و باید برای ابهامات فاطمه فکر اساسی بکنم.
در نهایت قرار شد برای گرفتن ویزا فاطمه دعوتنامه بفرسته و تا اماده شدن ویزا پرونده پزشکی محسن رو تکمیل کنم ، که برای معالجه بره پاریس .
🌷🌷🌷🌷
راس ساعت ده زنگ در خونه زده شد . مثل قدیمها خوش قول بود و به موقع اومد سر قرار .
فریبا لنگه در اتاق رو باز کرد و گفت بفرمایید. از در حیاط تا ساختمون که میومد ازش چشم برنداشتم .
با همه سختیها و آسیبهایی که دیده بود همونطور محکم قدم بر میداشت . جلو اومد دستشو رو سینه گذاشت و سرش رو به نشونه ادب پایین اورد . سلام کرد و نشست روی اولین مبل کنار در . من و فریبا خیره بودیم و او سر به زیر .
سر صحبت رو باز کردم .
گفتم به زودی با فاطمه حرف میزنید و در اولین فرصت میرید پیشش.
گفت یعنی فاطمه نمیاد اینجا؟ من که نمیتونم برم فرانسه .
گفتم عجله نکنید . داستان سی سال دوری و سی سال زندگی را باید بشنوید همه حرفهای منو تا آخر گوش کنید . یه قولی هم باید به من بدید
لبخندی زد و گفت خب اول بگید چه قولی باید بدم .
گفتم آخر صحبتهام میگم . شاید انجامش براتون سخت باشه ولی فکر میکنم وقتی حرفهامو شنیدید شما هم با من موافق باشید که باید پایبند به اون قول بمونید .
بی قراری و هیجان تو چشماش موج میزد اما سعی میکرد خودشو اروم نشون بده.
بسم الله رو گفتم و شروع کردم
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
🛑❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هشتم / #قسمت_ششم به روایت #فتانه
برای محسن همه اتفاقات بعد از بمباران حلبچه و بزرگ کردن فاطمه رو تعریف کردم.
شک داشتم در مورد گذشته ای که به یاد نمیاره حرف بزنم .
روبرو کردن محسن با فامیل و دوستانی که سی و چند سال پیش براش مراسم شهادت گرفته بودند و حالا او هیچکدام را نمیشناخت برام جای تردید داشت.
حتی فکر میکردم اگر خواستگاری و بقیه مسائل اون موقع رو بهش بگم دلیل نداره قبول کنه .
نگران هم بودم که با شنیدن اون حرفها بیماریش تشدید بشه .
از طرفی ممکن بود یادآوری خاطرات گذشته در بازیابی حافظه ش تاثیر داشته باشه .
نهایتا در صحبت با فریبا به این نتیجه رسیدیم که فعلا در مورد قسمتی از زندگیش که فراموش کرده حرفی نزنیم .
بهش گفتم برای رفتن به فرانسه با توجه به بیماری شما و پژوهشی که فاطمه در این نوع بیماریها انجام میده قرار شده دعوت نامه بفرسته و ما هم پرونده پزشکی را تکمیل کنیم تا به زودی همدیگر را ببینید
اما دو تا مشکل وجود داره
یکی اینکه فاطمه فکر میکنه من مادرش هستم . و دوم اسم و فامیل و تابعیت شماست که فاطمه اینا رو نمیدونه و پرونده پزشکی و ویزا ایراد پیدا میکنه
اولی دست شماست . اگر اونو حل کنید ما هم برای دومی تلاش میکنیم .
گفت یعنی باید چکار کنم
گفتم من به فاطمه گفتم که شما به علت مجروحیت و از دست دادن حافظه منو به یاد نمیارید ولی ازتون میخوام در مورد شهادت مادر واقعیش فعلا چیزی به فاطمه نگید تا شادی دیدارتون تلخ نشه
اشک گوشه چشمش جمع شد و من زیر لب زمزمه کردم
🌷لاله های واژگون
سرخ گون و سبز پای
خمیده کدام عشق؟
فراق کدام یار؟🌷
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🛑❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هشتم / #قسمت_هفتم به روایت #محسن(هُبوط)
سرانجام دیشب فاطمه را در قاب تصویر دیدم . در دلم طوفان بود .
اما او مثل باران ، قطره قطره بارید . از تارهای تنیده رهایم کرد . تازه ام کرد ، سبز شدم .
شبنم شد ، بر وجودم نشست . غمهای سی ساله را از تنم شست . سختیها همه آسان شد .
فاطمه خود باران شده . با همان طراوت و شادابی . زیبا ، خوشرو ، خوش صحبت . دختری شبیه مادر
جایی رسیده که هر پدری برای فرزندش آرزو میکند .
او در همه این سالها نه من را داشت نه باران را .
اما باران لطف خدا در لحظه لحظه های زندگی اش جاری بوده .
واسطه الطاف خدا زنی ست که در دل و ذهن فاطمه مادر واقعی اوست .
برایم سخت بود اما به آن شیر زن جوانمرد قول داده بودم حرفی از باران نزنم . بگذارم فاطمه در گمان قشنگ خودش نسبت به مادر باقی بماند .
چند ساعت با هم حرف زدیم . از همه چی و همه جا گفتیم . خندیدیم و گریه کردیم .
روحم جلا پیدا کرد در این نیایش شبانه . زیباترین سحرم شد . هُبوط عروج کرد . تا عرش بالا رفت و برگشت .
نوای اذان هنگامه خداحافظی بود . به امید دیداری زودتر از زود ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
🛑🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هشتم / #قسمت_هشتم به روایت #فتانه
با کمک فریبا پرونده پزشکی محسن رو کامل کردیم اما با هویت جدید و به نام هُبوط . یه جوری فاطمه رو نسبت به تغییر نام توجیه کردم که در ذهنش مشکلی پیش نیاد . زودتر از وقت معمول تونستیم ویزا رو بگیریم.
همه چیز برای رفتن محسن مهیا بود اما فاطمه اصرار داشت که تنها نره و حتما خودم همراهش باشم.
بهش گفتم برای جمع و جور کردن کارها لااقل یک هفته وقت نیاز دارم . بعدا میام پیشتون .
گفت مشکلی نیست. میشه سی سال صبر به اضافه یک هفته . ولی با هم بیاید . هیچوقت نتونستم از پس حاضر جوابی فاطمه بر بیام .
هر طوری بود آماده سفر شدم و کارهای باقی مانده رو به فریبا سپردم .
با پسر فریبا رفتیم فرودگاه . موقع خداحافظی درگوشم با خنده گفت : خاله جون ماه عسل خوش بگذره .
تو هواپیما با محسن کنار هم نشستیم . نمیدونستم چی تو دلش می گذره اما هر چه بود مثل من نبود .
او شوق دیدار فاطمه رو داشت و من همچنان چشم انتظار آینده .
او برای من همه چیز بود و من برای او فعلا غریبه .
با این وجود در پنج ساعت پرواز تلاش کردم تا فکر او رو نادیده بگیرم و با حس و حال خودم باهاش حرف بزنم .
چشم دوختن های من و چشم دزدیدنهای او زود به پایان رسید و هواپیما روی باند فرودگاه شارل دوگل پاریس فرود اومد .
تو صف بار بودیم که فاطمه زنگ زد. دل تو دلش نبود . گفت بیرون منتظرمون هست .
چند دقیقه بعد فاطمه رو تو خروجی شماره چهل و چهار دیدیم . ناخواسته سرجام خشکم زد .
اما قدمهای اونا در رسیدن به هم مثل ضربان من تند شد . از دور تماشاگر دیدار قشنگشان شدم .
کم کم چشمهام از اشک شوق و حسرت تار شد و پدر و دختر از نگاهم پنهان شدند ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
❇️🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هشتم / #قسمت_نهم به روایت #فاطمه
هفته پیش یکی از اشنایان مادام جولیا به رالی مرکز ایالت کارولینای شمالی در آمریکا مهاجرت کرد
خونه ویلایی بزرگی در حومه پاریس داشت که نمیخواست بفروشه .
وقتی مادام جولیا کار پژوهشی ما رو براش توضیح داد ، تصمیم گرفت خونه اش رو برای مدتی در اختیار ما قرار بده. شاید حس میکرد اینجوری در یک کار انسان دوستانه مشارکت داره .

آقای میشل اهل نیجر بود مرد قد بلند ترکه ای سیاه پوست ، که سالها قبل برای تحصیل و بیزنس به اینجا اومده بود.

لینا میگه آدمها رو میشه از چهره شون شناخت اما، نه همه ابعاد وجودیشون رو .درست مثل موسیو میشل
خونه به اندازه کافی برای ما پتج نفر اتاق داشت من ، بابا ، مامان ، مادام جولیا و لینا .
خونه ای با چنین امکانات عالی دور از تصور و خیالات من بود .

با همه خوشحالی که از دیدن بابا بعد از یک انتظار طولانی داشتم ، فراموشی او و اینکه مامان رو نمیشناخت ذهنم رو آزار می داد .

به توصیه پرفسور لوکاس قرار شد بابا به یک قرنطینه سه روزه برای انجام آزمایشات اولیه بره
برای من که تشنه دیدن و شنیدن حرفهاش بودم این جدایی زود و سخت بود اما درمان او برام مهمتر بود.
.
شب قبل بابا رو در عالم خواب در هیبت یک رزمنده بالای مناره مسجد تو جبهه دیدم.
از خواب که بیدار شدم حس خوبی داشتم .
موقع رفتن به قرنطینه یاد خوابم افتادم و با چشم گریان اما دلی مطمئن ازش خداحافظی کردم ...
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
🛑❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هشتم / #قسمت_دهم به روایت #فاطمه
سه روزی که بابا برای انجام آزمایشات تو قرنطینه بود به نوع بیماریش فکر می کردم .
مسئله عجیب این بود که من را که در شش ماهگی از دست داده بود به خوبی به خاطر داشت .
اما مامان رو که چند سال باهاش زندگی کرده بود نمیشناخت .
حس میکردم شاید چیزی رو از من پنهان می کنند . ولی دلیلی برای پنهان کاری پیدا نمیکردم . به خصوص که سالها تلاش مامان رو برای پیدا کردن بابا دیده بودم.
این مسئله کار درمان رو سخت و مقدار تزریق دارو رو دچار ریسک بالا میکرد.
مسئله رو با لینا و پرفسور لوکاس مطرح کردم . نتیجه مشورت و جمع بندی پرفسور این بود که نباید به ذهن بابا فشار آورد . چون این فشار خودش ریسک بالاتری داره .
با توجه به مزمن بودن بیماری اگر دوباره دچار اختلالات روحی میشد ممکن بود که دیگه به حالت عادی برنگرده.
برای همین گفت که خودش با مامان در این مورد صحبت می کنه و کار را به او بسپریم .
🌷🌷🌷🌷
روایت #فتانه
دیشب فاطمه موضوع رو مطرح کرد و گفت پرفسور لوکاس میخواد تو دفترش باهام صحبت کنه .
صبح رفتم دانشگاه . دل تو دلم نبود که چی باید به آقای لوکاس بگم .
به یک اتاق شیشه ای راهنمایی شدم . از داخل بیرون اتاق دیده نمیشد .
میدونستم پرفسور بسیار منظم هست . برای همین تعجب کردم چرا با ده دقیقه تاخیر اومد سر قراری که خودش گذاشته بود .
وقتی وارد اتاق شد سلام گرمی کرد و قبل از اینکه حرفی بزنم با لبخند صمیمانه ای گفت جوابم رو گرفتم .

مات و مبهوت بودم که چطور جواب گرفته . حالا من کنجکاو بودم تا پاسخی که او متصور شده بود را بدونم ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
❤️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_پایانی
فاطمه همراه پرفسور لوکاس به اتاق عمل رفته بود که بالای سر پدرش باشه؛
تسبیح به دست ، تندو تند ذکر میگم ؛
مدام ذهنم به دور دستها میره
سالها قبل ، اتفاقات بعد از عمل ...
و دوباره برمیگرده تو راهروی ساکت بیمارستان
" در خیالم با محسن حرف میزنم "
💢 جنگ که تمام شد، همه برگشتند، سر زندگی.
اما هیچ کس نفهمید برای ما جنگ تمام نشد
من بودم و همه آدمهایی که شهادت تو رو باور کرده بودند
هیچ کس درک نمیکرد که قلب پاره پاره یعنی چه،
شاید هم می فهمیدند اما نشون نمیدادن که مبادا من بیقرار تر بشم
حالا دیگه فقط من مانده بودم و تو .
اما خدا فاطمه رو آورد تو زندگیم .
بدون اینکه بدونم ؛ عزیزِ تو عزیزِ من شد . و مایه آرامشم در همه این سالها

زودتراز زود بزرگ شد . گوی سبقت رو از من گرفت درست مثل خودت
مشیت خدا برای تو فراموشی بود ، برای من انتظار
برای تو زندگی دوباره بود برای من انتظار
هروقت از چیزی ترسیدم و فرار کردم ، بالا رفتم و زمین خوردم ، کج رفتم و برگشتم ، خیالم راحت بود که حواسش بهم هست و تنهام نمیذاره ؛
بهم انگیزه داد قدرت داد صبر داد سعی و تلاش داد .
همه را در وجود فاطمه برایم متبلور کرد .پاره تن تو پاره تن من شد .

💢 به خودم اومدم . صورتم خیس اشک ساعت هفت شب
در باز شد . فاطمه از بخش جراحی اومد بیرون
عمل محسن نصف روز طول کشیده بود اما برای من به اندازه یک عمر
فاطمه رو بغل کردم . محکم فشارش دادم پرسیدم چی شد عزیزم ؛
گفت مامان همه تلاششان را کردند . چیزی کم نگذاشتند .
بغضش ترکید و با گریه گفت : بقیه اش با خداست ، دعا کن
بوسیدمش . اشکهاشو پاک کردم و گفتم عزیز دلم همش با خدا بوده و هست . به اونی که میخوای میرسیم

💢سه روز بعد اجازه ملاقات داده شد
با فاطمه وارد آی سی یو شدیم
سلام کردیم چشمهاشو باز کرد
نگاهم کرد ...
"نگاهی که پایان تمام انتظارهای من بود"

" محسن "یک بار دیگر "هُبوط" کرد . این بار برای "من" در "شانزلیزه"
چهارم ژوئن دو هزار و بیست بیمارستان پاریس

"وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ"
@hamidraz
از شب عید فطر با پایان رمان "هبوط در شانزلیزه " قصد کردم داستانی از عملیات آزادسازی شهر مهران بنویسم .
روایتی داستان گونه بر اساس ماجراهای جمعی از بچه های گردان " انصار الرسول " از هنگام اعزام تا شب عملیات .
در جستجوی نام داستان و رجوع به قرآن آیه ای آمد که سراسر امید بود و بشارت
السابقون
الاولون
مهاجرین
انصار
خشنودی خدا
رضایت نیکان
بهشت
زندگی جاوید
رستگاری عظیم

امروز و فردا منتظر نظر شما دوستان گرامی هستم برای نام داستان که برگرفته از آیه مذکور باشد
نظراتتان را به آیدی تلگرام @hr1967
ارسال نمایید
همراه هم باشیم در مروری بر یک حقیقت جاودانه
وعده آغاز : عصر جمعه سی و یک خرداد سالروز شهادت دکتر چمران
@hamidraz
بی سیم چی
از شب عید فطر با پایان رمان "هبوط در شانزلیزه " قصد کردم داستانی از عملیات آزادسازی شهر مهران بنویسم . روایتی داستان گونه بر اساس ماجراهای جمعی از بچه های گردان " انصار الرسول " از هنگام اعزام تا شب عملیات . در جستجوی نام داستان و رجوع به قرآن آیه ای آمد…
پیام زیبای امین مزین به شعری از محسن کاویانی بود

🌹رضی الله عنهم و رضوا عنه
لبخند خدا ....🌹

🌷دَر جَنگ سَراَفکَندہ نَبودیم و نَگَردیم
چون بَر سَرِمان یکسَرہ سَربندِ حُسین است
پَس باش پیِ آنچه خوشایَندِ دِلِ اوست
لَبخَندِ خُدا بَسته به لَبخَندِ حُسین است🌷

با تشکر از همه عزیزانی که از سر لطف پیام داده بودند
#لبخند_خدا منتخب نامها شد

برای زنده نگاه داشتن یاد و خاطره حماسه آفرینان این سرزمین و در پاسخ به پیامهای محبت آمیز و تشویق کننده شما دوستان گرامی این قلم همچنان می نویسد
@hamidraz
❇️🛑 ❇️ #لبخند_خدا
#قسمت_اول
نوروز سال ۶۵ بود . کم کم آماده رفتن دوباره به جبهه می شدیم .
پیروزی بزرگی در پایان سال گذشته به دست آمده بود .
عبور غواصها از اروند پرخروش در دهانه خلیج فارس یک معجزه بود .
شکستن خطوط دفاعی دشمن در شهر فاو و پیشروی در سه جاده بصره ، البحار و ام القصر فرماندهان عراقی را در بهت و حیرت فرو برده بود .
سه سال و چند ماه پس از آزادی خرمشهر و بعد از چند کار ناموفق این عملیات بی نظیر که به همه اهدافش رسیده بود روحیه همه را بالا برده بود .
فرمانده ها درخواست نیرو کردند و خیل عظیمی از مردم داوطلب رفتن به جبهه شدند .
اعزام سپاهیان محمد شکل گرفت .
به علت تعداد زیاد نیروهای داوطلب اعزام یکباره همه میسر نبود .
به خاطر همین نیروها پس از تجمعی که در استادیوم آزادی داشتند به پادگان امام حسن فرستاده شدند تا در عرض چند روز به تدریج به جبهه اعزام بشوند .
تعدادی از بچه های قدیمی تر حوصله رفتن به پادگان را نداشتند . عده ای هم چون پدر و مادر اجازه نمی دادند از خانه فرار کرده بودند.
می دانستند که اگر به پادگان بروند قبل از اینکه پایشان به جبهه برسد خانواده آنها را به خانه برمیگرداند .
نتیجه این بود که شب خانه ما پر از بچه هایی شد که قصد رفتن به جبهه را داشتند .
اول واهمه داشتم که نکند پدر و مادری بیاید سراغ فرزندش . دوست نداشتم این اتفاق برای هیچکدام از بچه ها پیش بیاید .
کم کم شلوغی خانه که فضای صمیمی جبهه را ایجاد کرده بود سبب شد تا فکر و خیالها به فراموشی برود .
خوب بود که آن موقع موبایل نبود والا همه زود لو می رفتند .
خبرهایی رسید که بعضی خانواده ها رد بچه ها را پیدا کرده اند و رفته اند دم پادگان .
بقیه اش هم معلوم بود . بازگشت دسته جمعی به منزل .
این خبرها سبب شد بچه ها مصر بر ماندن در خانه ما باشند . مبادا که به اوضاع پادگانی ها دچار شوند.
دو روز در همین وضعیت بودیم تا بلاخره خبر دادند که برای اعزام برویم ایستگاه راه آهن .
بچه هایی که اجازه والدین نداشتند دل تو دلشون نبود و منتظر گذر از خان آخر بودند . هوا رو به تاریکی می رفت که ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_دوم
نیروها که از پادگان با اتوبوس اومده بودند چند ساعتی معطل شدند اما ما به موقع رسیدیم . صحنه های خداحافظی زیبا و به یادماندنی بود.
هوا رو به تاریکی می رفت که از بلندگوی سالن اعلام شد از خط یک سوار قطار اندیمشک بشیم .
بلیطی در کار نبود . موج نیروها برای رفتن به حرکت در اومد .
بالای پلکان وایستادم که همه رد بشن و کسی از بچه های آشنا جا نمونه .
همه رفتند اما دو تا از بچه ها نبودند . از همونهایی که اجازه نداشتند . حدس میزدم خانوادشون تو اون شلوغی پیداشون کرده باشه . داشت دیر می شد و کاری نمی شد کرد .
صدای بوق قطار آهنگ رفتن سر داد . بدو بدو از پله ها به سمت قطار می رفتم که یکی صدام کرد .
پایین پله ها که رسیدم ، دختر جوان چادری را دیدم که نفس زنان به سمتم می اومد . آرام و قرار نداشت .
سلام کرد و گفت خواهر امیر هستم .
سلام بفرمایید کاری داشتید؟
- بله ، می خواستم بگم امیر را با خودتون نبرید
الان قطار داره حرکت می کنه و من نمیدونم امیر کجاست
- به من گفتن امیر دو شب خونه شما بوده
بوق دوباره قطار هشدار آخر برای حرکت بود
- ببینید هر یه روزی که امیر اینجا نباشه کلی از موهای سر مادر من سفید میشه . شما راضی میشید به این وضعیت؟
من که الان نمیتونم کاری کنم . شما میگید چکار کنم؟
حالا دیگه اشک در پهنای صورتش نشسته بود و التماس او با صدای تلق و تلوق حرکت قطار در هم آمیخته بود .
ناخواسته به سمت قطار دویدم . هر لحظه سرعت قطار بیشتر می شد . جای تامل و تصمیم گرفتن نبود . فکر جاموندن . فکر امیر . اشکهای خواهرش . آه مادرش . و قطاری که حالا در ذهن من مثل موشک در حرکت بود .
یکی از بچه ها منو دید که دوان دوان دنبال قطار هستم . پنجره قطار را که تا نصفه پایین میومد ، پایین کشید و داد زد ساکتو بنداز بالا و بعد خودت بپر
همین کارو کردم و در حالی که با کمک او خودم رو از قطار بالا میکشیدم داد زدم نگران نباشید امیر رو برمیگردونم
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_سوم
سرعت قطار بیشتر شده بود و در حال ترک ایستگاه بود که در آخرین لحظه پریدم بالا و از پنجره وارد کوپه ای در آخرین واگن قطار شدم .
نفس زنان از کسی که کمکم کرده بود تشکر کردم و بی درنگ رفتم تا دوستامو پیدا کنم .
چند دقیقه بعد بچه ها رو در رستوران قطار پیدا کردم.
همه جمع شده بودن یه جا و فضای شوخی و خنده به راه بود .
با دیدن من ذوق زده شدند . یکی از بچه ها گفت: فکر کردیم به علت قاچاق نیرو دستگیرت کردن .
بقیه زدن زیر خنده و بعد از کمی شوخی علت تاخیرم را پرسیدند .
ماجرا رو تعریف کردم و گفتم حالا بگید امیر کجاست؟
کسی ازش خبر نداشت . تا پنج دقیقه قبل از حرکت قطار دیده شده بود اما حالا مفقود بود .
قطار مسیر تهران تا قم را خیلی آهسته می رفت . بیش از سه ساعت جستجو برای یافتن امیر به جایی نرسید . انگار آب شده بود ، رفته بود زیر زمین
نگران شده بودم . یعنی چه اتفاقی براش افتاده بود ؟
به ایستگاه قم که رسیدیم ، با تلفن عمومی به خونه شون زنگ زدم . مادرش گوشی را برداشت . تردید کردم که چی بگم و قطع کردم . یه دو ریالی دیگه بیشتر نداشتم . فکر کردم حداقل یه خبر بدم که امیر همراه ما نیست
بار دوم زنگ زدم . باز مادرش گوشی رو برداشت . لال شده بودم . نمیدونستم چی باید بگم . دستم به تلفن خشک شده بود که مادر امیر گفت : معصومه بیا ببین کیه . شاید خبری از امیر داشته باشن
مطمئن شدم که امیر خونه هم نرفته
منتظر بودم که خواهرش بیاد تا بگم پیش ما نیست
همین که گفت الو ، تلفن قطع شد . بدو بدو رفتم سمت واگن تا از بجه ها دو ریالی بگیرم .
ولی زمان مهلت نداد . بلندگوی ایستگاه اعلام کرد که قطار آماده حرکته.
با ناامیدی سوار قطار شدم و رفتم سمت واگنی که بچه ها بودند .
در اولین کوپه رو که باز کردم دهنم از تعجب باز موند . امیر گوشه کوپه کز کرده بود ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🛑#لبخند_خدا
#قسمت_چهارم
نمیدونستم با دیدن امیر باید خوشحال باشم یا ناراحت . بهش گفتم مرد حسابی معلوم هست کجایی
نذاشت ادامه بدم و گفت میدونستم که میان دنبالم
وقتی خواهرم باهات حرف میزد فهمیدم که نباید بیام تو قطار . از ایستگاه راه اهن زدم بیرون و با ماشینهای خطی اومدم قم . یک ساعت زودتر از شما تو ایستگاه بودم .
الان هم حتما یکی منو لو داده والا تا اندیمشک نمیفهمیدی تو قطارم
اصرارهای من و انکار امیر راه به جایی نبرد .
هر چی گفتم به خواهرت قول دادم که برمیگردی و حال مادرت رو خودت بهتر میدونی به خرجش نرفت که نرفت
میگفت : از این به بعد از طرف خودت قول بده . میخواستی قول ندی .
یهو یاد خاطره عملیات قبلی تو فاو افتادم.
امیر دم عملیات از خونه فرار کرده بود و مثل عملیات بدر تو اورژانس خط بود
بعد از ده روز از خط اومده بودم عقب. هیچ لباسی نداشتم. با اینکه از غنیمت جمع کردن متنفر بودم مجبور شدم یه شلوار عراقی بپوشم.
امیر با یه حسرتی بهم نگاه کرد و گفت بهت قول میدم عملیات بعدی منم از اینا بپوشم
مطمئن بودم منظور امیر لباس نیست و او در حسرت حضور در عملیات میسوزه و میخواد تو خط مقدم باشه
حالا فهمیدم که سر قولش هست و هیچ جوری کوتاه نمیاد
پادگان دوکوهه، در دوازده‌کیلومتری اندیمشک بود. همیشه دعا می‌کردیم که قطار جلوی پادگان وایسته؛ چون اگر میرفت اندیمشک باید دوباره اون مسیر رو از شهر برمی‌گشتیم. این بار، چون نیرو زیاد بود، خوشبختانه قطار جلوی پادگان ایستاد.....
#ادامه_دارد
@hamidraz
❇️🛑 #لبخند_خدا
#قسمت_پنجم
مثل عملیات والفجر هشت دسته جمعی رفتیم گردان انصار . ده نفر واحد مخابرات و بقیه گروهان شهادت
مسعود و علی تو فاو شهید شدند و دیگه همراهمون نبودند . مجید مجروح بود و چند تا از بچه های قدیمی همراه نفرات جدید رفته بودند واحد ضدزره و مهندسی رزمی
بهشون گفته بودند چون دانشجو هستید برید واحدهای تخصصی.
با رفتن بچه های قدیمی به اونجا موافق نبودم ، اما باید منتظر می موندیم تا نتیجه این تجربه معلوم بشه
امیر همراه من اومد واحد مخابرات و گفت می خوام بی سیم چی بشم.
چهل و پنج روز تو پادگان امام حسین آموزش دیده بود اما برای اولین بار بود که میومد گردان پیاده

دوکوهه چندتا کابین تلفن داشت که با گرفتن نوبت میتونستیم زمان کوتاهی با خانواده صحبت کنیم .
خیلیها خونه شون تلفن نداشتند . یه بار زنگ میزدن خونه همسایه که خانواده شونو خبر کنن . بعد میرفتن تو صف تا چند دقیقه بعد دوباره تماس بگیرن.
بعضی اوقات در تماس مجدد همسایه می گفت که کسی خونه تون نبوده . خلاصه تلفن زدن کار آسونی نبود.
هر کاری کردم امیر راضی نشد تلفن بزنه . می گفت سخته برام .
وقتی صدای مادر و خواهرمو بشنوم ممکنه تو تصمیمم سست بشم .اونا هم اذیت میشن .
گفت یه نامه می‌نویسم . اینجوری هم من راحتترم هم اونا

رفت واحد تبلیغات برگه نامه گرفت . وقتی برگشت ، گفت فرمانده گردان کارت داره
مشغول نوشتن نامه شده بود که برگشتم و گفتم میرم کرخه . مراقب خودت باش.
گفت : کرخه برای چی؟
گفتم میریم اردوگاه تا چادرها را برپا کنیم.
گقت منم میام .گفتم مگه خونه خاله ست که هر کی خواست بیاد . مگه تو بلدی چادر بزنی؟
گفت یاد می گیرم . آب که میتونم بدم به بچه هایی که کار می کنن . تو این هوای گرم زیر افتاب ثواب داره
میدونستم حریف امیر نمیشم .
گفتم پس خودت برو از حاج جعفر اجازه بگیر . انقدر قیافش مظلوم بود که کسی بهش نه نمی گفت .
چند ساعت بعد اردوگاه بودیم . در بدو ورود غم سنگینی تو دلم افتاد ، به حدی که امیر گفت چی شده حالت خوبه؟ خاطره رفقای سفر کرده . بیشتر از سالهای سنم دوست صمیمی از دست داده بودم و کرخه یادگار روزهای همراهی با اونا بود ....
#ادامه_دارد
@hamidraz
Forwarded from .
مخابرات گردان انصار
@hamidraz