بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
Forwarded from بی سیم چی
با حمیدفتاحیان، اعزام انفرادی گرفتیم و رفتیم جبهه.منطقه کوهستانی بود وبسیار صعب العبور. روی قله کوه بودیم و شیب ارتفاع زیاد بود .در چنین مناطقی برای این که دشمن ارتفاع را دور نزند و نیروها در محاصره نیفتند باید سنگرکمین ایجاد کرد . اما رفت و برگشت به سنگر کمین کار مشکلی بود و زمان نسبتاً زیادی می برد. یعنی باید در شیب کوه، از مسیر کوچکی که ایجاد کرده بودند به آرامی به طوری که در تیررس دشمن قرار نگیری حرکت می کردی، آن هم با سلاح وتجهیزات و مهمات.برگشتن که به طریق اولی سخت تر میشد. چون راه سربالایی ونفس گیر بود.با این اوصاف ریسک بالایی متوجه نیروهای سنگر کمین بود و به عبارتی در صورت در گیری در آنجا بچه ها به نوعی فدایی و پیش مرگ نیروهای روی قله میشدند و معمولا بچه ها داوطلبانه برای کمین میرفتند. من و حمید که رفتیم خط، گردان چند روزی بود که آنجا بود وطبیعتا نیروهای کمین هم مشخص بودند. ولی به محض این که رسیدیم وحمید فهمید یک سری از بچه ها جلوتر در سنگر کمین هستند، گفت: می خوام برم آنجا و دراولین فرصت با فرماندهانی که می خواستند به کمین سر بزنند رفت آنجا. همان چند روز،خیلی دلم برای حمید تنگ شده بود ونگرانش بودم.از آن دل تنگی هایی که کاری اش نمیشد کرد و ته دلم می گفت دیر و زود باید بهش عادت کنی. اما نمی خواستم این دوری رو باور کنم.عاقبت آن چند روز تمام شد و گردان از خط آمد عقب.چند روزدیگر هم ما به عنوان گردان احتیاط برای پشتیبانی در نزدیکی خط ماندیم. چند روزی که من و حمید دائم پیش هم بودیم و لحظه ای جدا نمی شدیم، روزهایی که لحظه لحظه هایش را دوست داشتم ونمی خواستم هیچوقت تمام بشود. ولی برعکس من، حمید دلش جای دیگری بود وحرفهایی که میزد نشان از رفتن میداد
از این حرفهای حمید، هم حسودی ام میشد و هم توی دلم خالی می شد که چرا حمید این حرفهارا می زند . مگر می خواهدبرود؟
بعد از چند روز، ماموریت گردان تمام شد و همه برای مرخصی عازم تهران شدند. حمید گفت: ما که تازه اومدیم، نریم تهران. حمید تازه کنکور داده بود و منتظر نتایج بود.من هم که تعطیلات تابستونی دانشگاه بود ، قبول کردم که بمانیم. نتایج کنکور اعلام شد و حمید در رشته مکانیک دانشگاه تهران قبول شد. ولی دانشگاه تنها یک ترم میزبان حمید بود و با شروع ترم دوم حمید دوباره راهی جبهه شد و درنوروز67 در عملیات بیت المقدس 4 به آرزوی خودش رسید
#شهید_عبدالحمید_فتاحیان
#10_فروردین_1367
#بیت_المقدس_4
#گردان_انصار
#شاخ_شمیران
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_اول به روایت #فاطمه
نتیجه آزمایشات چند باره نشون میداد تزریق دارو ارتباط مستقیم به وضعیت روحی بیمار داره.
تاثیر دارو بر اونایی که استرس داشتند بسیار کمتر از افرادی بود که با آرامش تزریق دارو را پذیرفته بودند .
این نکته مهم را همون اول لینا گفت اما باید جند بار تستها تکرار میشد تا مطمئن بشیم.
به هر حال برای ادامه راه نیازمند یک تیم روانشناس بودیم که قبل از تزریق دارو بیمار را به لحاظ روحی آماده کنند.
اینجا هم حاج رضا به کمکمون اومد . کسی که خودش به عنوان بیمار تزریق دارو را داوطلبانه پذیرفته بود حالا به عنوان دکتر روانشناس همراه سه تا از دانشجوهاش کنار ما بود.
خاطرات زمان جنگش را در ذهنم مرور کردم . همیشه برای هر کار خیری داوطلب بود . زودتر از بقیه.
🌷🌷🌷🌷
باید به عنوان نیروی کمکی برمیگشتیم خط مقدم . بچه ها دو شبانه روز خواب درست نداشتند و خسته بودند اما با غیرت و مردونگی همه مسير رو بدون غر زدن اومدن، يكساعت بعد رسیدیم به خاکریز اصلی. حجم اتش عراقیها هر لحظه بیشتر میشد و با منورهایی که میزدن شب رو مثل روز روشن کرده بودن . نورافكن قوى تانكها روشن شد و با شليك مستقيم نیروهای ما را مورد حمله قرار دادند. هر چه میگذشت از ارتفاع خاکریز كاسته مى شد چندتا از بچه های تخریب تو میدون مین زخمی شده بودند و نیاز به کمک داشتند. اتش شديد تيربارچی های دشمن اجازه نمى دادن کسی تکون بخوره. هر جنبنده ای رو با کوچکترین حرکت میزدند
محسن كه همواره دراستقبال از ماموريتهاى سخت پيشتاز بود بدون لحظه اى درنگ وارد میدون مین شد و خودشو رسوند بالاسر مجروحها . دیدم تنهایی نمیتونه بچه ها رو بیاره اینور . دل رو به دریا زدم و ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
Forwarded from .
خلاصه ات که می کنم تازه تو "ماه " می شوی

در این بساط گم شدن ؛ نشانِ " راه " می شوی

سالروز تولد سردار خیبر #حاج_محمد_ابراهیم_همت گرامی باد
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_دوم
بعد از اضافه شدن تیم روانشناسی
کارها خیلی بهتر جلو میره .
هر چند به جهت آماده سازی روحی روانی بعضی از بیماران روند کار کمی کندتر شده اما تاثیر مثبت دارو به خوبی مشهوده.
امروز نتیجه آزمایش یک نفر منفی بود . هنگام تزریق دارو نتونستیم رگها را بازتر کنیم و برعکس با گرفتگی بیش از حد رگها بیمار دچار مشکل شد . پرونده را مجدد مرور کردم. مسئله خاصی نشون نمیداد.
خلبان هواپیمای جنگی "اکرم همام العطا" شصت ساله اعزامی از بغداد
جزو افرادی بود که داوطلبانه تزریق دارو را پذیرفته بود . با مسئول گروه عراقی تماس گرفتیم و اطلاعات بیشتری از بیمار خواستیم . بلاخره بعد از چند روز از عراق ایمیلی اومد که نشون میداد العطا جزو خلبانانی بوده که حلبچه را بمباران شیمیایی کرده و بعد از اون جنایت بزرگ که در عرض چند ساعت پنج هزار انسان بی دفاع را به کام مرگ فرو برده بود دچار مشکلات روحی و به دنبال آن سکته مغزی شده بود .
عذاب وجدانی که بعد از سه دهه همچنان گریبانگیر او بود .
یاد سفارش مامان افتادم. گفته بود به گذشته بیماران عراقی بیشتر توجه کنم . باهاش تماس گرفتم ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
این قسمت آشنایی بیشتر با شخصیتهای اصلی داستان از زبان خودشان
🌷فاطمه
چشم که باز کردم پدر را ندیدم . در شنیدن خاطراتش که با جنگ گره خورده بود فراز و نشیبهای زیادی داشتم .
هر چند در همه زندگی خودم را مدیون مامان فتانه میدانم ، در عین حال امیدوارم روزی پدر را نیز ببینم.
مدرسه را در تهران و دانشگاه را در پاریس گذراندم . لینا صمیمی ترین دوستم را حین تحصیل در دانشگاه پیدا کردم. و حالا در دهه سوم زندگی همراه او در یک پژوهش بزرگ علمی حضور دارم .
🌷فتانه کاظمی طباطبایی فرزند هدی و حمید ، زاده چهلمین روز سنه چهل
زودتر از هم سنهایم به مدرسه رفتم . یک دهه بعد پانزده را پر نکرده دانشجوی پزشکی شدم.
انقلاب و جبهه و جنگ زودتر از زود پخته ام کرد. یه جاهایی پختگی به حد سوختن رسید . ابتلا بود و آزمایش.
🌷 محسن زین العابدین
دانشجوی ممتاز پزشکی بودم که به علت مبارزات سیاسی به زندان افتادم . بعد از دو سال که به دانشگاه برگشتم با یک رقیب سرسخت درسی روبرو شدم.
دوباره دستگیر شدم و حکم اعدامم با پیروزی انقلاب تبدیل به آزادی شد.
با آغاز جنگ به جبهه رفتم . به خواستگاری فتانه رفته بودم که در عملیات بعدی اسیر شدم و ...
🌷هُبوط
طبق گفته اطرافیانم بعد از ده روز که در کما بودم به طور معجزه آسا به زندگی برگشتم اما حافظه ام را به کل از دست داده بودم . زندگی جدیدم در یک خانواده کرد عراقی آغاز شد و بعد از مدتی با واران خواهر دانیار (کسی که نجاتم داده بود ) ازدواج کردم . دخترمان فاطمه شش ماهه بود که حلبچه بمباران شیمیایی شد . همه خانواده ام شهید شدند و من ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_سوم
سلام بابا
از زمین ، کره خاکی با تو صحبت میکنم
برادر بی سیم چی لطف کرد ، تماس ما را برقرار کرد
سلام ستاره ی سهیل
به من گفتن تو پاسدار بودی
روزت مبارک
شنیدم علمدار جانباز بودی
روزت مبارک
سلام دلاور مرد
ذره ذره هستی من مدیون جانفشانی های توست
سلام تجلی گر ایثار
تا ابد مرهون از خودگذشتگی های تو هستم
دیروز تو از دانشگاه به جبهه رفتی تا با جرثومه جهل و نادانی بجنگی
امروز من در سنگر علم برای پایداری صلح، پا جای پای تو می گذارم
بر اساس این کلام وحی تلاش و اراده و همتم آن است که مجاهدت و ایثارگریهای تو و دوستانت در یادها زنده بماند تا چراغ راهمان باشد در این ظلمت و تاریکیها
🌷ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى 🌷

دختر چشم به راهت
فاطمه
روز ولادت - نماز صبح - پاریس
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_چهارم
به روایت #فاطمه
با لکنت و بریده بریده صحبت میکرد : نگران خانواده ام بودم. میترسیدم اگر نافرمانی کنم خودم و زن و بچه کوچکم را بکشند.
فکر نمیکردم کاری که میکنم منجر به یک فاجعه بزرگ انسانی بشه . در اون لحظات چنان استرس داشتم که قدرت تفکر ازم گرفته شده بود.
از اینکه قراره رو سر هموطنای غیرنظامی خودم بمب بریزم دچار تشویش و عذاب وجدان بودم اما اینطور توجیهمون میکردن که اونا با ایرانیها همکاری کردند و باید پاسخ مناسب ببینند.
پیش خودم فکر کردم بمبها رو اطراف شهر بندازم اما در نهایت پنج هزار زن و کودک و مرد غیر نظامی عراق با همان بمبهای شیمیایی کشته شدند.
عکسهای اون فاجعه در همه این سالها راحتم نذاشتند . همیشه جلوی چشمهام هستند.
در مدت کوتاهی بعد از واقعه حلبچه زن و فرزندم در یک تصادف کشته شدند و خودم روانه بیمارستان و بعد آسایشگاه روانی شدم.
در پایان صحبت وقتی خلبان عراقی فهمید کسی که داره باهاش صحبت میکنه یک مجروح شیمیایی ایرانی هست و الان در تیم درمانی داره بهش کمک میکنه شرمسار و خجالت زده شده بود و انگار که میخواست حرفهاشو پس بگیره اما اشک امانش را بریده بود . وقتی حاج رضا صدایم کرد و رفتم بالا سر بیمار حال مناسبی نداشت . سریع درخواست آمپول کردم .
از روز بعد که وضعیتش بهتر شد حاج رضا چند نوبت باهاش صحبت کرد و تونست اطمینانش را جلب کنه تا تزریق دارو را بی مشکل بپذیره .
روز پنجشنبه حاج رضا بهم گفت العطا در خلال صحبتهاش از مجروحی در آسایشگاه حرف زده که اگر بشه از مادرت بخواه پیگیری کنه شاید بتونیم پیداش کنیم.
وقتی رفتم خونه با مامان چت تصویری کردم و ماجرا را گفتم .
برای لحظاتی چهره اش کاملا دگرگون شد ولی سعی کرد خودشو جلوی من جمع و جور کنه
#ادامه یکشنبه
سفر فتانه به عراق برای پیدا کردن بیمار در آسایشگاه
@hamidraz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_پنجم به روایت #فتانه
مشخصاتی که خلبان عراقی از بیمار در آسایشگاه داده بود شباهت زیادی به محسن داشت .
خوشحالی از احتمال پیدا شدن محسن در پس یک غم بزرگ پنهان بود.
شادی برای تمام شدن انتظاری طولانی . نگرانی برای پایانی تلخ و آغازی سخت.
باید خودم رو برای یک اتفاق دشوارتر از گذشته آماده میکردم.
اگر اون بیمار محسن نباشه سفرم دست آوردی نخواهد داشت. و اگر خودش باشه تازه اول گرفتاری ست.
یک پیرمرد مجروح در آسایشگاه روانی.
تردید زجرآوری بود . تصمیم برای رفتن یا نرفتن .
انتخابی دشوار با نتیجه ای نامعلوم که در هر حالت مطلوب من نبود.
به فرض پیدا شدن محسن یک مشکل بزرگ دیگه این بود که حاج رضا او رو میشناخت . و من در طول همه این سالها به فاطمه گفته بودم محسن پدر اوست.با روبرو شدن آنها همه چیز خراب میشد‌
چند روز گذشت اما نتونستم تصمیم بگیرم . قصد رفتن به مشهد کردم .
وارد حرم که شدم در یک آن همه تشویشها و نگرانی ها جاشونو به آرامش دادند . یک دعا کردم که این آرامش ماندگار بمونه.
تصمیمم را گرفتم . دیگه به سختیهای بعدش فکر نکردم . امید به استجابت دعا راهی نجف شدم
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
⭕️🔶🔵 #هبوط_در_شانزه_لیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_ششم به روایت #فتانه
کارت پرواز رو گرفتم . تو صف چک پاسپورت بودم که خانمی اومد به سمتم.
سلام و علیک گرمی کرد .
فهمید که نشناختمش. خودشو معرفی کرد. ذوق زده شدم.
یکی از پرستارهای بیمارستان در زمان جنگ بود. از معاودین عراقی که صدام کل خانواده شونو از عراق بیرون کرده بود . بعد از این همه سال تو اون جمعیت منو خوب شناخته بود.
نیم ساعت مونده بود تا پرواز . همه سی سال رو تو سی دقیقه با هم صحبت کردیم . وقتی فهمید برای چی دارم میرم عراق دعوتم کرد خونه شون در نجف. گفت چند روز نجف و کربلا بمون و بعد برای انجام کارت با هم میریم بغداد .
انقدر گرم و صمیمی دعوت کرد که راهی جز پاسخ مثبت برام نذاشت.
چهار روز نجف و کربلا بودیم . زیارت این بار با دفعات قبل فرق داشت . حس میکردم آرامشی که تو حرم امام رضا پیدا کرده بودم اینجا مهر ماندگاری خورد.
همسفر و راهنمای خوبی داشتم. خودم یادم نبود ولی صفیه اتفاقی که تو بمبارون خونه شون افتاده بود رو برام تعریف کرد.
میگفت شما اون موقع با عملی که کردید جون مادر منو نجات دادید . حالا خدا جور کرده که من بتونم ذره ای از محبت شما رو جبران کنم.
ده سال از من کوچکتر بود و مثل یک خواهر با جون و دل کمکم میکرد.
برای رفتن به بغداد یه ماشین دربست گرفتیم . در عین آرامش یک هیجان مثبت داشتم . کم کم به حل یکی از معادلات زندگیم نزدیک میشدم .
پنج کیلومتری ورودی شهر بودیم که ناگهان صدای انفجار مهیب همه جا رو لرزوند و به دنبالش دود غلیظی همه جا رو فرا گرفت ...
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
🎛🧰 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_هفتم به روایت #فتانه
صدای انفجار شدید بود . حدس میزدیم که حادثه مجروح زیادی داشته باشه. تصمیم گرفتیم بریم کمک. کمی جلوتر جاده را بسته بودند .
پیاده شدیم و به سمت پلیسها رفتیم. صفیه به مسئولشون توضیح داد که کادر پزشکی هستیم .اجازه بدن که برای مداوای مجروحین بریم جلو .
اول مخالفت کردند . بعد از اصرار زیاد ما گفتند باید بازرسی بدنی بشید.
پلیس زن اونجا نبود . صفیه گفت اگر ما جزو انتحاریها بودیم که تا الان کارو تموم کرده بودیم.
اما ظاهرا چاره ای نبود . بعد از بازرسی با اولین امبولانس رفتیم به سمت محل انفجار.
غیر از راننده و نفر کنارش یک پرستار زن و یک مرد قسمت عقب امبولانس بودند .
از لحظه ورود نگاه مضطرب پرستار زن توجهم رو جلب کرد . اروم به صفیه اشاره کردم که حواسش باشه.
وقتی صفیه باهاش حرف زد با لرزش صداش بیشتر مشکوک شدم.
زیر چشمی براندازش کردم . دائم به بدنش نگاه میکرد . جوابهاش به صفیه نامربوط بود . حواسش جای دیگری بود.
چند دقیقه بعد رسیدیم به محل حادثه.یک ماشین کنار هتل منفجر شده بود و هنوز پلیس نتونسته بود جمعیت رو از اونجا دور کنه.
برعکس هر لحظه محل حادثه شلوغتر می شد. شدت تخریب ساختمان نشون میداد افراد زیادی داخل هتل گرفتار شدند و نتونستند بیان بیرون . دود غلیظ دهانم را تلخ کرده بود . چند متر جلوتر قابل دیدن نبود .
حواسم به پرستار آمبولانس بود . وقتی پیاده شد حدود دو سه دقیقه همه اطراف را برانداز کرد . یهو کوله امدادش رو برداشت و بدون هماهنگی با نفرات دیگه با سرعت رفت به سمت هتل ....
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_هشتم به روایت #فتانه
به دنبالش دویدم و با فریاد پلیس رو متوجه خودم کردم . زن یک لحظه به عقب برگشت . چشم تو چشم شدیم .از خشمی که تو صورتش بود شکم برطرف شد . مطمئن شدم میخواد خودشو منفجر کنه .
ولی هنوز کمی با هتل فاصله داشت . با سرعت بیشتر خودمو بهش رسوندم و درست جلوی ورودی هتل پای چپم رو جلوی پاش گذاشتم و با دست راست چنان ضربه محکمی به کوله پشتیش زدم که چند متر سکندری خورد و با صورت روی زمین پهن شد .
تا اومد بجنبه و ضامن را بکشه شلیک پلیس عراقی امانش نداد و خون از بازوی راستش فوران کرد و ...
خواست خدا اینطور بود که ما سر راه اون زن انتحاری قرار بگیریم والا انفجار تو اون شلوغی باعث تلفات خیلی بیشتری میشد.
صفیه هیجان زده بغلم کرد و در حالی که گریه و خنده اش قاطی شده بود گفت فتانه اگر منفجر میشد الان اینجا نبودی. فکر نکردی چی میشه که دنبالش رفتی؟
بوسش کردم و اشکهاشو پاک کردم. گفتم خدا یه جاهایی فکر را در لحظه از آدم میگیره . برای اینکه قبلا با تفکر راهتو انتخاب کردی .
حالا دیگه میخندید و شکر خدا میکرد و میگفت نمیدونستم دوستم دکتر تکاوره
چند دقیقه هم مجبور شدیم به بازجویی و سوالات پلیس پاسخ بدیم.
عقربه های ساعت هر دو روی چهار بود که رسیدیم جلوی آسایشگاه.
با اینکه فکر میکردم آرامش دارم اما به خوبی بالا رفتن ضربان قلبم رو حس میکردم...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
عیدتان مبارک🌷🌺🌸🌹
به امید ظهور عدالت گستر مهدی فاطمه
Forwarded from .
سالگرد شهادت سید_ابراهیم_موسوی در عملیات کربلای ۸ گرامی باد
#شلمچه
#کانال_ماهی
@hamidraz
🔵⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_نهم به روایت #فاطمه
لینا از اشپزخانه بیرون اومد و گفت یه زنگ تفریح بدید براتون پنیه درست کردم
لینا همه فن حریف بود . درس، اخلاق، اشپزی .و دسرهایی که خیلی خوشمزه درست می کرد . پنیه یک نوع کیک فرانسویه که لینا بهتر از اشپز کافه ها درست می کنه.
در حال خوردن پنیه و قهوه لینا چند تا جوک فرانسوی با لهجه فارسی گفت . من قبلا ازش شنیده بودم اما فرشته و پدرش نمیتونستن جلوی خنده شونو بگیرند.
جوکهاش که تموم شد به حاج رضا گفت میشه امشب یک خاطره دیگه از دوستتون محسن بگید
حاج رضا متعجب پرسید چرا محسن؟
من گفتم حالا شما تعریف کنید بعدا بهتون میگیم . تعجب حاجی ادامه داشت ولی راضی شد خاطره رو بگه
🌷🌷🌷🌷
به ستون یک و با سرعت از خاکریز خودمون دور شدیم . محسن که عملیات قبل مجروح شده بود تونسته بود بعد از مدتها دوباره بیاد جبهه . سر ستون من و محسن بودیم با پیک و بی سیم چی . داروهاشو تو یه چفیه همراه خودش اورده بود .
هوا کاملا تاریک بود و هیچ چیزی دیده نمی شد مگر لحظاتی که نور منورهای عراقی دشت را روشن میکرد.سمت چپ زمین باتلاقی بود و امکان تردد نیروی پیاده و حتی تانک نبود. مطمئن بودیم از اون طرف نیرویی به ماحمله نمیکنه ولی سمت راست پر از سنگر بود و موقع پیشروی باید همه رو پاکسازی می کردیم.
تیراندازیهای پراکنده وبی هدفی از طرف عراقی ها انجام میشد که با جواب سریع و دقیق بچه ها خاموش میشد. ناگهان یک تانک از انتهای خاکریز بیرون اومد . بلند شدم و یه آرپی چی زدم. خورد به تانک ولی چون فاصله ش کم بود کمانه کرد.
شلیکش میتونست تلفات زیادی از بچه ها بگیره . دومین آرپی چی هم اثر نکرد .احساس درماندگی کردم و از خدا کمک خواستم.
یک لحظه بعد محسن بالای برجک بود .در تانک رو باز کرد و یه نارنجک انداخت تو . داد زد و از بچه ها خواست از تانک دور بشن. صدای مهیب و انفجار تانک...
#ادامه_پنجشنبه
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_دهم به روایت #فتانه
همراه صفیه وارد آسایشگاه شدیم . به علت اینکه مدیر مجموعه از سالها قبل اونجا بود و همه بیمارها رو میشناخت سراغ او را گرفتیم . گفتند جلسه داره . به مسئول پذیرش گفتیم که برای چه کاری اومدیم اونجا . و بعد مشخصات ظاهری از محسن رو گفتم و اینکه بهتربن شاخصه اش فارسی حرف زدنش بوده .
مسئول پذیرش گفت در طول این سالها چندین نفر اینجا بودند که فارسی صحبت میکردند و هنوز دو نفرشون هستند.
اما هر دو عراقی اند .یکی عرب و یکی کرد. مشخصاتی که شما گفتید به بیماری که کرد هست میخوره.
هیچ ملاقات کننده ای تا به حال نداشته . و میگه همه خانواده شو از دست داده.
به خاطر همین باید منتظر بمونید تا جلسه تمام بشه و با اجازه مدیر ملاقات داشته باشید.
دل تو دلم نبود . کم کم حدس و گمانی که دوست نداشتم رو به واقعیت میرفت.
یعنی محسن همون هُبوطه ؟
شاید اصلا محسن نباشه. شاید پدر فاطمه رو پیدا کنم . اگر محسن و هبوط یکی باشند معنیش اینه که محسن ازدواج کرده و فاطمه پدرش را پیدا میکنه اما اونوقت باید به فاطمه چی بگم که هنوز فکر میکنه من مادرش هستم.
همه چی در ذهنم قاطی شد .انگار توو دلم رخت میشستند .
یهو یادم اومد که وقتی راه افتادم از خدا آرامش خواستم . ازش طلب کردم در هر حالتی و با هر اتفاقی آرامشم باقی بمونه .
کمی آروم شدم ولی خب نمیشد همه خلق و خوی چندین و چند ساله ام رو دفعتا کنار بزنم و یه آدم دیگه بشم
دختر جوانی که میانسالی را رد کرده و همه این سالها چشم انتظار بوده ، حالا چطور باید این لحظات رو بگذرونه .
با صدای منشی که ما رو به دفتر مدیر دعوت کرد به خودم اومدم .
عقربه های ساعت غرق شدن یک ساعته من در فکر و خیالهامو نشون می داد.
وارد اتاق مدیریت آسایشگاه شدیم ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
🔵🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_یازدهم به روایت #فاطمه
با زنگ موبایل از خواب پریدم .
لینا بود، گفت: دیر میام خونه .
باید برم بیمارستان کار اورژانسی پیش اومده.
اگر تونستی بیا اونجا . ساعتو نگاه کردم . یه کم گیج زدم تا محاسبه کنم که چقد خوابیدم. فقط بیست دقیقه . ولی فکر می کردم صبح شده .
از جا کندم و رفتم تو آشپزخونه. یه چیزایی تند تند خوردم که ته دلمو بگیره. هوا سرد شده بود و برف میومد .با پالتو و کلاه دوییدم تو کوچه . بیمارستان سه تا کوچه پایینتر از خونه ما بود .
چند دقیقه بعد جلوی اتاق عمل بودم .
لینا گفت العطا خلبان عراقی تو مرحله دوم تزریق دارو دچار بسته شدن عروق مغزی شده .
نیم ساعته بردنش برای عمل. چند دقیقه بعد دکتر از بخش جراحی بیرون اومد .
خلبان عراقی زیر عمل دوام نیاورده بود.
روز بعد قرار شد جسد او به زادگاهش در عراق فرستاده بشه .
مسئول عراقی باید پیش بقیه بیمارها میموند و نیاز بود یک نفر با هواپیمای حامل جسد به عراق بره .
با اینکه خیلی کار داشتیم ولی بدم نمیومد الان که مامان فتانه عراق هست منم برم اونجا
صبح جمعه از پاریس با پرواز مستقیم وارد بغداد شدیم...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_دوازدهم به روایت #فتانه
وقتی فاطمه تو چت گفت که اومدم نزدیکای شما فکر کردم شوخی میکنه
بعد زنگ زد .بعد چت تصویری کرد.
در واقع آروم آروم آماده م کرد که یهو شوک زده نشم
باورم نمیشد که عراق باشه
لوکیشن خونه خاله صفیه را فرستادم و چند دقیقه بعد اونجا بود .
تشنه شنیدن قضایای سفر من بود. برای همین ماجرای آمدنش را تند تند گفت تا اتفاقات این چند روز رو براش بگم.

مدیر آسایشگاه گفت فردی با چنین مشخصاتی که میگید چند سال پیش اینجا بود . یه کم اوضاع و احوال روحیش که بهتر شد درخواست رفتن کرد.
با اینکه ملاقات کننده نداشت ولی بعد از معاینه دقیق پزشکی اجازه دادیم بره.
چون اینجا بودن یعنی بیمار موندن تا پایان عمر .
فارسی انگلیسی عربی و کردی رو خوب بلد بود و با اینکه حوادث سختی رو گذرونده بود تونست خودش رو زود بازیابی کنه و با کادر درمانی ما همکاری خوبی داشت .
پرسیدم میدونید از اینجا کجا رفت؟
مسئول ترخیص گفت که فکر کنم یه جایی سمت حلبچه
گفتم دره قیصر؟
گفت آره اره . به نظرم همینجا رو گفت
گردش روزگار دوباره منو داره برمیگردونه به سالها قبل و ...
#ادامه پنجشنبه
@hamidraz
❇️🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_سیزدهم به روایت #فتانه
به فاطمه گفتم الان وضعیت کردستان عراق مساعد نیست و امنیت لازم رو نداره . معلوم نیست چقدر کار طول میکشه. تو برگرد پاریس .
منم اگر تونستم مریم رو پیدا کنم پیگیر کار میشم.
گفت مگه مریم کیه که میتونه کمکمون بکنه
🌷🌷🌷🌷
اومد تو اتاق و گفت: «می‌خوام برم خط مقدم
نگاهی بهش انداختم وگفتم: داوطلب‌های امدادگر خط تکمیله.
- خواهش می‌کنم ! حالا نمی‌شه یه جوری منم جا بدید؟
مکثی کردم و گفتم: «چشم سعی می‌کنم...»
- لطف می‌کنید خانم دکتر...
فرصت خوبی بود تا سر از کارش در بیارم. این دختر که نه بهش می‌اومد بد و شرور باشه و نه نفوذی، پس چرا نماز نمی‌خونه؟
بالاخره دلم را به دریا زدم و گفتم: «تو که برای رضای خدا تا اینجا اومدی، حیف نیس نماز نمی‌خونی؟!»
اشک تو چشم‌هاش جمع شد، ولی با لبخند گفت: «می‌تونید نماز خوندن رو یادم بدید؟»
- یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟
- نه تا حالا نخوندم...
طوری این حرفو رُک و صریح زد که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟ همون وقت ،نماز خوندنو یادش دادم. توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش رو با من خوند.
سوار ماشین شدیم که بریم جلو . نزدیکای خط بودیم که خمپاره‌ای کنارمون منفجر شد.
ترکش زیر گردنش خورده بود، سرشو گرفتم توبغلم .‌
چشمای مشکیش رو نگاه می‌کردم که حالا حلقه‌ای خون توش جا گرفته بود. قلبم پاره‌پاره شده بود. لبخند کم‌ رنگی روی لباش مونده بود. در مقابل نگاه مطمئن و زیباش، هیچ دفاعی نداشتم. مقنعه اش رو کنار زدم که راحتتر نفس بکشه . یهو چشمم به صلیب روی سینه ش افتاد ...
🌷🌷🌷🌷
بغضم رو قورت دادم . سرمو که بلند کردم چشمای فاطمه رو تر دیدم
نگاه مصممش بهم می گفت منم باید پیشت بمونم تا مریم و بعدش محسن رو پیدا کنیم...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_چهاردهم به روایت #فتانه
بعد از یک روز جستجو، مریم رو پیدا نکردیم. با حضور داعش در کردستان عراق ، مسیر رسیدن به دره قیصر پر خطر بود .
فاطمه راضی به رفتن نبود و نمیدونستم چکار باید کنم .
تو فکر چاره بودم که پرفسور لوکاس به دادم رسید . لینا با فاطمه تماس گرفت و گفت آقای لوکاس خواسته تا دو روز دیگه پاریس سر پروژه باشی .
فاطمه از سر ناچاری مجبور به برگشت بود اما نگران رفتن من بود.
بهش قول دادم که تا امن شدن منطقه جایی نرم.
باز هم تمام راهها بسته بود . دلم گرفته بود . رفتم کاظمین . تو حرم دلم پر کشید سمت بقیع و حضرت زهرا . سختیهایی که در مدت کوتاه براشون پیش اومده بود در ذهنم تداعی شد . بهشون متوسل شدم . حال و هوای خوبی پیدا کردم .
موقع خروج از حرم وقتی که سلام میدادم موبایلم زنگ زد .
فریبا بود . گفت برای خونه مادر اینا مشتری اومده بود . وقتی رفتم اونجا و منتظر بنگاهی بودم تلفن خونه زنگ زد . همسایه قدیم کاک ژاکان از دره قیصر بود ....
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_پانزدهم به روایت #فتانه
همسایه کاک ژاکان گفته بود داماد کاک سه سال پیش برگشت دره قیصر و سراغ دخترش فاطمه رو گرفت.
تماس گرفتیم اما خط شما قطع بود .
تا هفته پیش که دوباره با ما تماس گرفت و شماره خودشو داد و گفت میره ایران شاید اونجا دخترش رو پیدا کنه
دیگه برام مسجل شده بود که محسن و هبوط یک نفر هستند .
شماره را از فریبا گرفتم و با هیجان و دلهره زنگ زدم .
موبایل خاموش بود .
یه گزارش مختصر به فاطمه دادم و گفتم برمیگردم ایران . ان شاءالله با این شماره پیداش میکنیم .
چند بار دیگه تماس گرفتم ولی موبایل خاموش بود . سه شنبه رفتم فرودگاه .
تو صف چک پاسپورت با ناامیدی یک بار دیگه شماره رو گرفتم . موبایل قطع نبود . دلم هری ریخت . نفسم تندتند میزد . نوای دلنشینی که به جای زنگ موبایل بود کمی آرومم کرد.
ولی جوابی داده نشد و تماس قطع شد
همینکه خاموش نبود خوشحال شدم.
وقتی رفتم تو هواپیما یه بار دیگه زنگ زدم . لحظه ای بعد کسی گفت الو . صدا رو از گوشی و پشت سرم داخل هواپیما همزمان شنیدم .
بلند شدم چندتا صندلی عقبتر بود .باورم نمیشد.زبونم بند اومده بود...
#ادامه پنجشنبه
@hamidraz
❇️🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هشتم/ #قسمت_اول
چشم تو چشم شدیم . تا اومدم به سمتش حرکت کنم مهماندار جلوم سبز شد و گفت لطفا بشینید سر جاتون .موبایل را هم خاموش کنید.
چند لحظه بعد هواپیما روی باند حرکت کرد . تا روشن بودن چراغ کمربندها باید سر جام مینشستم .
تو فکر این بودم وقتی رفتم پیشش چی بگم . چی صداش کنم .
خجالت میکشه ؟ خوشحال میشه ؟ رژه افکار به هم ریخته .
رفتم سی و چند سال قبل . بعد از خواستگاری صیغه محرمیت خوندیم . چند بار با هم رفتیم بیرون .
محسن رفت عملیات که برگرده برای عقد و عروسی.
ولی برگشتش جاودانه شد . در طول این سالها هیچکس جز من منتظر محسن نبود . همه شهید حسابش کرده بودند .
ابهام بزرگ برام این بود که چرا برنگشته و چرا ازدواج کرده .
باید یک درصد احتمال میدادم محسن و هبوط (پدر فاطمه) یکی نباشند . ولی انقدر شباهت وجود داشت که بعد سالها درجا شناختمش .
شوق دیدنش همه فکرها رو کنار زد . ثانیه شماری میکردم که اجازه بلند شدن بدن. صبر چند هزار روزه مغلوب لحظه های دیدار شده بود .
چراغ کمر بندها خاموش شد . نفسم بالا نمی اومد . سعی کردم به خودم مسلط بشم .
وقتی از جا بلند شدم از پنجره برج ایفل به چشمم اومد .یه خیال بود اما به خودم نهیب زدم که حواست به فاطمه باشه . به سمتش رفتم . کنار پنجره نشسته بود و چشمهاش بسته بود .
دو تا اقا کنارش بودن . ازشون عذرخواهی کردم و سرمو داخل ردیف صندلیها کردم.
سلام محسن . جوابی نیومد .
سلام . آقای زین العابدین؟
بی پاسخ موندم . طاقتم تمام بود . به بغل دستیش گفتم ببخشید اگر میشه صداش کنید.
بی قراری من انقدر مشهود بود که نتونست مخالفت کنه. با دست اروم زد بهش و صداش زد.
چشمهاش باز شد .
چشمهای گیرای خودش بود.
برق میزد . موها و محاسن جوگندمی . ولی کمتر از حد انتظار من.
نگاهش به نگاهم دوخته شد.
- بله با من کار دارید؟
محسن منو نمیشناسی؟ فتانه ام
- محسن ؟ فتانه ؟ ببخشید خانم فکر کنم اشتباه شده
عرق سرد پاشید تو صورتم . تنم یخ زد . رو پاهام بند نمیشدم ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz