Forwarded from بی سیم چی
خاطره ای از مهندس #مهدی_باکری فرمانده شهید #لشگر_عاشورا در سالروز شهادتش
وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدید بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. در این بین، آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب گرفته بود. آقا مهدی، بی درنگ به داخل زیر زمین و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به آقا مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی.
نمی دانم این شهردار فلان فلان شده! کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟»
آقا مهدی خنده ای کرد و گفت : راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت
#شهید_مفقودالاثر_مهدی_باکری
#فرمانده_لشگر_عاشورا
#شهردار_ارومیه
#عملیات_بدر
#25_اسفند_1363
@hamidraz
وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدید بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. در این بین، آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب گرفته بود. آقا مهدی، بی درنگ به داخل زیر زمین و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به آقا مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی.
نمی دانم این شهردار فلان فلان شده! کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟»
آقا مهدی خنده ای کرد و گفت : راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت
#شهید_مفقودالاثر_مهدی_باکری
#فرمانده_لشگر_عاشورا
#شهردار_ارومیه
#عملیات_بدر
#25_اسفند_1363
@hamidraz
Forwarded from .
⭕️🔵🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_ششم / #قسمت_دوم
نصیف مجروح عراقی که مقیم سوئد بود و از اونجا به پاریس اعزام شده بود نحوه مجروحیتشو به زبان انگلیسی گفت و نیاز به مترجم نداشت.
🌷🌷🌷🌷
تانکها روی جاده آماده بود تا صبح با یک پاتک شدید مواضع از دست داده را پس بگیریم .
حدود ساعت ده شب ناگهان با حمله برق آسای نیروهای ایرانی روبرو شدیم.
شلیکهای پی در پی آرپی چی یکی پس از دیگری تانکها را شکار می کرد.
تعدادی از خدمه تانکها در حال فرار بودند . چندین تانک به اشتباه وارد منطقه باتلاقی کنار جاده شدند.
شعله های آتش سرتاسر جاده را پوشانده بود .
دنبال جان پناهی بودم که اگر در اون جهنمی که به پا شده زنده موندم صبح خودم رو اسیر کنم..
اما در محاصره افتادیم و حلقه محاصره هر لحظه تنگتر میشد .
ناگهان با یک انفجار مهیب نقش بر زمین شدم . خونی که از سرم سرازیر بود جلوی چشمهامو گرفته بود.
دست راستم هم ترکش خورده بود . دقایقی بعد متوجه شدم نوجوان امدادگری ، دوتا تخته روی دستم گذاشت و با گارو محکم بست . سرم را پانسمان کرد و با سرعت به سمت جلو رفت . شاید نیم ساعت بعد دوتا بسیحی اومدن بالای سرم . دهنم پر از گل و خون بود. نمیتونستم حرف بزنم نوک تفنگ رو سمت من گرفت، یهو یه تانک منفجر شد و همه جا روشن شد . چشمهامون به هم خیره شد. سرم داد زد ولی نمیفهمیدم چی میگه . خیلی ترسیده بودم اما در کمال تعجب منو گذاشتن روی برانکارد و بردن به سمت خاکریز خودشون . بعد گذاشتن تو یک تویوتا پر از مجروح . همه روی هم ناله کنان . صحنه بد و سختی بود . ماشین با سرعت ازموانع میگذشت . بالا و پایین افتادن مجروحها باعث شد تعدادی بیهوش شدن . چند ساعت بعد وقتی به هوش اومدم پزشکی به عربی بهم گفت اون امدادگر شاهکار کرده والا دستت تا اینجا قطع شده بود . ولی برای سرت نیاز به عمل داری . چند واحدخون برام زدن . صبح زود هنگام انتقال به آمبولانس، تعداد زیادی از نیروهای عراقی را در محوطه بیرون اورژانس دیدم که به اسارت در آمده بودند ....
#ادامه_سهشنبه
@hamidraz
#فصل_ششم / #قسمت_دوم
نصیف مجروح عراقی که مقیم سوئد بود و از اونجا به پاریس اعزام شده بود نحوه مجروحیتشو به زبان انگلیسی گفت و نیاز به مترجم نداشت.
🌷🌷🌷🌷
تانکها روی جاده آماده بود تا صبح با یک پاتک شدید مواضع از دست داده را پس بگیریم .
حدود ساعت ده شب ناگهان با حمله برق آسای نیروهای ایرانی روبرو شدیم.
شلیکهای پی در پی آرپی چی یکی پس از دیگری تانکها را شکار می کرد.
تعدادی از خدمه تانکها در حال فرار بودند . چندین تانک به اشتباه وارد منطقه باتلاقی کنار جاده شدند.
شعله های آتش سرتاسر جاده را پوشانده بود .
دنبال جان پناهی بودم که اگر در اون جهنمی که به پا شده زنده موندم صبح خودم رو اسیر کنم..
اما در محاصره افتادیم و حلقه محاصره هر لحظه تنگتر میشد .
ناگهان با یک انفجار مهیب نقش بر زمین شدم . خونی که از سرم سرازیر بود جلوی چشمهامو گرفته بود.
دست راستم هم ترکش خورده بود . دقایقی بعد متوجه شدم نوجوان امدادگری ، دوتا تخته روی دستم گذاشت و با گارو محکم بست . سرم را پانسمان کرد و با سرعت به سمت جلو رفت . شاید نیم ساعت بعد دوتا بسیحی اومدن بالای سرم . دهنم پر از گل و خون بود. نمیتونستم حرف بزنم نوک تفنگ رو سمت من گرفت، یهو یه تانک منفجر شد و همه جا روشن شد . چشمهامون به هم خیره شد. سرم داد زد ولی نمیفهمیدم چی میگه . خیلی ترسیده بودم اما در کمال تعجب منو گذاشتن روی برانکارد و بردن به سمت خاکریز خودشون . بعد گذاشتن تو یک تویوتا پر از مجروح . همه روی هم ناله کنان . صحنه بد و سختی بود . ماشین با سرعت ازموانع میگذشت . بالا و پایین افتادن مجروحها باعث شد تعدادی بیهوش شدن . چند ساعت بعد وقتی به هوش اومدم پزشکی به عربی بهم گفت اون امدادگر شاهکار کرده والا دستت تا اینجا قطع شده بود . ولی برای سرت نیاز به عمل داری . چند واحدخون برام زدن . صبح زود هنگام انتقال به آمبولانس، تعداد زیادی از نیروهای عراقی را در محوطه بیرون اورژانس دیدم که به اسارت در آمده بودند ....
#ادامه_سهشنبه
@hamidraz
✅⭕️#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_ششم / #قسمت_سوم به روایت #فاطمه
امروز در ایران روز پدر بود . از کار و پژوهش و آدمهای دور و برم مرخصی گرفتم تا بی دغدغه از همه دنیا کمی با پدر ندیده و بابای غایبم خلوت کنم .
من در پاریس و او نمیدانم در کجا.
کنار رود سن با هم قدم زدیم . مثل همه دخترهایی که با پدرشون دوست هستن سرم را روی شونه اش گذاشتم .
مثل همه پدرهایی که به دخترشون عشق میورزند موهامو نوازش کرد.
با هم گفتیم با هم خندیدیم با هم به اوج آسمون رفتیم و برگشتیم .
با هم عهد بستیم که دست از تلاش نکشیم. به هم قول دادیم به آینده امیدوار باشیم .
دست در دست هم گذاشتیم تا روزهای روشن فردا را از پس تاریکیها در بیاریم.
دست به محاسن جوگندمی اش کشیدم. چهره پرمهرش زیباتر از همیشه بود.
داشتنش سراسر وجودم را غرق غرور کرد .
به لحظه لحظه های ناب حضورش در رزم و جهاد بر خود بالیدم و ندیدنش را از الطاف خفیه خدای مهربان دیدم.
بوسه بر گونه هایش زدم . در آغوشش فرو رفتم
از زمین و آسمون بوسه بارانم کرد
شیرین تر از عسل بود...
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
#فصل_ششم / #قسمت_سوم به روایت #فاطمه
امروز در ایران روز پدر بود . از کار و پژوهش و آدمهای دور و برم مرخصی گرفتم تا بی دغدغه از همه دنیا کمی با پدر ندیده و بابای غایبم خلوت کنم .
من در پاریس و او نمیدانم در کجا.
کنار رود سن با هم قدم زدیم . مثل همه دخترهایی که با پدرشون دوست هستن سرم را روی شونه اش گذاشتم .
مثل همه پدرهایی که به دخترشون عشق میورزند موهامو نوازش کرد.
با هم گفتیم با هم خندیدیم با هم به اوج آسمون رفتیم و برگشتیم .
با هم عهد بستیم که دست از تلاش نکشیم. به هم قول دادیم به آینده امیدوار باشیم .
دست در دست هم گذاشتیم تا روزهای روشن فردا را از پس تاریکیها در بیاریم.
دست به محاسن جوگندمی اش کشیدم. چهره پرمهرش زیباتر از همیشه بود.
داشتنش سراسر وجودم را غرق غرور کرد .
به لحظه لحظه های ناب حضورش در رزم و جهاد بر خود بالیدم و ندیدنش را از الطاف خفیه خدای مهربان دیدم.
بوسه بر گونه هایش زدم . در آغوشش فرو رفتم
از زمین و آسمون بوسه بارانم کرد
شیرین تر از عسل بود...
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
⭕️🔶✅ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_ششم / #قسمت_چهارم
به روایت #فاطمه
صحبتهای نصیف مجروح عراقی را چند بار گوش کردم . چیزهایی که تعریف کرده بود شباهت زیادی به خاطره حاج رضا داشت.
زدن تانکها روی جاده و جلوگیری از پاتک عراقیها همان خاطراتی بود که قبلا شنیده بودم. یک جلسه مشترک با هر دو در کافه فلور گذاشتم.
نتیجه خیلی جالب بود . حاج رضا بعد از مجروجیت رو کاپوت همون ماشینی خوابیده بود که نصیف و تعداد زیادی مجروح دیگه رو میبرده عقب.
و طبق نشانی های نصیف ، حاج رضا فهمید محسن و یکی از دوستاش که بعدا شهید شده بود نصیف رو رسونده بودن پشت خاکریز
بعد از سه دهه دو نفر که در جنگ در صف مقابل هم بودند حالا به جهت عوارض همان جنگ کنار هم قرار گرفته بودند.
نصیف میگفت تلویزیون عراق چنان تبلیغ میکرد که ما فکر میکردیم ایران به ما حمله کرده ولی از لحظه مجروجیت و در مدت اسارت خلاف آن را دیدم و به حقانیت ایرانیها پی بردم.
نصیف بعد از اینکه شنید حاج رضا به عنوان اولین نفر تزریق دارو را داوطلبانه پذیرفته و سبب شده تا پای او و بقیه بیماران به اونجا برسه حسابی شیفنه حاجی شده بود
تحت تاثیر خاطراتی که شنیده بود به عنوان دومین نفر تزریق دارو را قبول کرد و بعد از او نه نفر دیگه مورد آزمایش قرار گرفتند.
دل تو دلم نبود . بلاخره روز موعود رسید و نتایج آزمایشها آماده شد . اتفاق عجیبی رخ داده بود که به لحاظ پزشکی توجیهی نداشت ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
#فصل_ششم / #قسمت_چهارم
به روایت #فاطمه
صحبتهای نصیف مجروح عراقی را چند بار گوش کردم . چیزهایی که تعریف کرده بود شباهت زیادی به خاطره حاج رضا داشت.
زدن تانکها روی جاده و جلوگیری از پاتک عراقیها همان خاطراتی بود که قبلا شنیده بودم. یک جلسه مشترک با هر دو در کافه فلور گذاشتم.
نتیجه خیلی جالب بود . حاج رضا بعد از مجروجیت رو کاپوت همون ماشینی خوابیده بود که نصیف و تعداد زیادی مجروح دیگه رو میبرده عقب.
و طبق نشانی های نصیف ، حاج رضا فهمید محسن و یکی از دوستاش که بعدا شهید شده بود نصیف رو رسونده بودن پشت خاکریز
بعد از سه دهه دو نفر که در جنگ در صف مقابل هم بودند حالا به جهت عوارض همان جنگ کنار هم قرار گرفته بودند.
نصیف میگفت تلویزیون عراق چنان تبلیغ میکرد که ما فکر میکردیم ایران به ما حمله کرده ولی از لحظه مجروجیت و در مدت اسارت خلاف آن را دیدم و به حقانیت ایرانیها پی بردم.
نصیف بعد از اینکه شنید حاج رضا به عنوان اولین نفر تزریق دارو را داوطلبانه پذیرفته و سبب شده تا پای او و بقیه بیماران به اونجا برسه حسابی شیفنه حاجی شده بود
تحت تاثیر خاطراتی که شنیده بود به عنوان دومین نفر تزریق دارو را قبول کرد و بعد از او نه نفر دیگه مورد آزمایش قرار گرفتند.
دل تو دلم نبود . بلاخره روز موعود رسید و نتایج آزمایشها آماده شد . اتفاق عجیبی رخ داده بود که به لحاظ پزشکی توجیهی نداشت ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
⭕️🔶✅ #هبوط_در_شانزلیزه
فصل #ششم/قسمت #پنجم به روایت #فاطمه
نتایج آزمایشها تعجب برانگیز بود و نگران عوارض تزریق دارو بودیم.
دکتر لورن مادر لینا گفت: "آزمایشها را بفرستید مارسی تا دوباره چک بشه. ممکنه تجهیزات اینجا کمکتون کنه"
برای سرعت دادن به کار با لینا خودمون رفتیم مارسی .
موقعی که کار سخت میشد با یاداوری شنیده هام از جنگ به خودم میگفتم که از پس هر مشکلی میشه بر اومد.
اینجور وقتها میرفتم تو دل طبیعت
یک روز کامل باید منتظر تجدید آزمایش میشدیم . قبل از غروب تنهایی رفتم کنار ساحل
🌷🌷🌷🌷
آتیش سنگین عراقی ها بچه ها رو زمین گیر کرده بود . تو سینه کش خاکریز کمی به سمت چپ رفتم
اونجا بود که پیکر علی رو دیدم. باورم نمی شد علی شهید شده باشه.همیشه فکر میکردم علی موندنی ست. خیلی عملیات رفته بود و شجاع بود.
در پس ساعت ها تلاش، آرام و راحت خوابیده بود. چهره زيبا و معصومش نشاني از وحشت و درد نداشت. لبان خشکیده اش شبيه روزه دار بی آب و تشنه بود اما رضایت صورتش حکایت از مهمان شدن در شيرين ترين افطار عالم را داشت
همیشه میگفت شهادت یک انتخابه و اگر انتخابش نکنی به دست نمیاریش.
حالا علی انتخاب کرده بود . توی اون دشت پر آتش راحت خوابیده بود. خیلی دلم گرفته بود. انگار تمام اتفاقات سخت دنیا اون جا نازل شده بود . اما خود علی نیرویی دوباره بهم داد . یا علی گفتم و جا کن شدم .شلیک اولین آرپی چی سنگر دوشکای عراقیها رو فرستاد هوا . دومی و سومی ...
🌷🌷🌷🌷
صحبتم با بابا گل انداخت
اينجا دور از تو، دور از وطن، کار ما گره خورده و حال و هواي من باور و آرامش تو رو میخواد .
كمی زيبايي برام حواله كن، يك ذره بركت ، یک لحظه امید .
دستمو بگير. در این لحظات سخت ، همت و اراده و تلاش خودت را از خدا برای من بخواه
مثل همیشه باران رحمت شو و بر دخترت ببار ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
فصل #ششم/قسمت #پنجم به روایت #فاطمه
نتایج آزمایشها تعجب برانگیز بود و نگران عوارض تزریق دارو بودیم.
دکتر لورن مادر لینا گفت: "آزمایشها را بفرستید مارسی تا دوباره چک بشه. ممکنه تجهیزات اینجا کمکتون کنه"
برای سرعت دادن به کار با لینا خودمون رفتیم مارسی .
موقعی که کار سخت میشد با یاداوری شنیده هام از جنگ به خودم میگفتم که از پس هر مشکلی میشه بر اومد.
اینجور وقتها میرفتم تو دل طبیعت
یک روز کامل باید منتظر تجدید آزمایش میشدیم . قبل از غروب تنهایی رفتم کنار ساحل
🌷🌷🌷🌷
آتیش سنگین عراقی ها بچه ها رو زمین گیر کرده بود . تو سینه کش خاکریز کمی به سمت چپ رفتم
اونجا بود که پیکر علی رو دیدم. باورم نمی شد علی شهید شده باشه.همیشه فکر میکردم علی موندنی ست. خیلی عملیات رفته بود و شجاع بود.
در پس ساعت ها تلاش، آرام و راحت خوابیده بود. چهره زيبا و معصومش نشاني از وحشت و درد نداشت. لبان خشکیده اش شبيه روزه دار بی آب و تشنه بود اما رضایت صورتش حکایت از مهمان شدن در شيرين ترين افطار عالم را داشت
همیشه میگفت شهادت یک انتخابه و اگر انتخابش نکنی به دست نمیاریش.
حالا علی انتخاب کرده بود . توی اون دشت پر آتش راحت خوابیده بود. خیلی دلم گرفته بود. انگار تمام اتفاقات سخت دنیا اون جا نازل شده بود . اما خود علی نیرویی دوباره بهم داد . یا علی گفتم و جا کن شدم .شلیک اولین آرپی چی سنگر دوشکای عراقیها رو فرستاد هوا . دومی و سومی ...
🌷🌷🌷🌷
صحبتم با بابا گل انداخت
اينجا دور از تو، دور از وطن، کار ما گره خورده و حال و هواي من باور و آرامش تو رو میخواد .
كمی زيبايي برام حواله كن، يك ذره بركت ، یک لحظه امید .
دستمو بگير. در این لحظات سخت ، همت و اراده و تلاش خودت را از خدا برای من بخواه
مثل همیشه باران رحمت شو و بر دخترت ببار ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
⭕️🔶🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_ششم / #قسمت_ششم
به روایت #فتانه
باز نشانه ها را در ذهنم مرور کردم . نجات محسن بوسیله اکراد ، حضور من در حلبچه ، صدای آشنای پشت تلفن در تماس با منزل کاک ژاکان ، مفقود شدن هبوط پدر فاطمه
بعد از پیگیریهایی که کردم رد پای محسن را در عراق پیدا کردم.
قضیه محسن و هبوط به هم گره خورده بود . اما باورش سخت بود .
می خواستم فکرم را از این مسئله دور کنم . دوست داشتم وقتی محسن را پیدا می کنم ناب و خالص مثل روز اول آشناییمون باشه.
حس اینکه اون یه آدم دیگه شده اذیتم میکرد.
حتی اگر اون ادم پدر فاطمه باشه . اگر این حدس درست بود با یک تیر دو نشان زده بودم . هم محسن پیدا می شد هم پدر فاطمه .
اما من این تضاد درونی را دوست نداشتم . وقتی مسئله را با فریبا در میان گذاشتم خوشحال شد و گفت اگر اینطور باشه خیلی خوب میشه.
تو و محسن و فاطمه کنار هم قرار میگیرید.
این بار بر خلاف همیشه به هم ریخته بودم . تلاشم متوقف شده بود . حتی به فریبا هم نمیتونستم حسم رو منتقل کنم.
حس مسافر قایقی رو داشتم که وسط رودخانه تنها رها شده بود...
#ادامه پنجشنبه
@hamidraz
#فصل_ششم / #قسمت_ششم
به روایت #فتانه
باز نشانه ها را در ذهنم مرور کردم . نجات محسن بوسیله اکراد ، حضور من در حلبچه ، صدای آشنای پشت تلفن در تماس با منزل کاک ژاکان ، مفقود شدن هبوط پدر فاطمه
بعد از پیگیریهایی که کردم رد پای محسن را در عراق پیدا کردم.
قضیه محسن و هبوط به هم گره خورده بود . اما باورش سخت بود .
می خواستم فکرم را از این مسئله دور کنم . دوست داشتم وقتی محسن را پیدا می کنم ناب و خالص مثل روز اول آشناییمون باشه.
حس اینکه اون یه آدم دیگه شده اذیتم میکرد.
حتی اگر اون ادم پدر فاطمه باشه . اگر این حدس درست بود با یک تیر دو نشان زده بودم . هم محسن پیدا می شد هم پدر فاطمه .
اما من این تضاد درونی را دوست نداشتم . وقتی مسئله را با فریبا در میان گذاشتم خوشحال شد و گفت اگر اینطور باشه خیلی خوب میشه.
تو و محسن و فاطمه کنار هم قرار میگیرید.
این بار بر خلاف همیشه به هم ریخته بودم . تلاشم متوقف شده بود . حتی به فریبا هم نمیتونستم حسم رو منتقل کنم.
حس مسافر قایقی رو داشتم که وسط رودخانه تنها رها شده بود...
#ادامه پنجشنبه
@hamidraz
⭕️🔶✅ #هبوط_در_شانزلیزه
#چکیده ۵۴ قسمت گذشته
هبوط در شانزلیزه ، داستان زندگی پسری به نام محسن هست که شاگرد ممتاز دانشکده پزشکی بوده. قبل از انقلاب به علت مبارزات سیاسی دو بار به زندان میفته . با آغاز جنگ به جبهه میره . از همکلاسی و رقیب درسیش فتانه خواستگاری میکنه و در بازگشت به جبهه مفقود میشه. خانواده اش برای او مراسم میگیرند اما فتانه شهادت او را باور نداره.
محسن مجروح و بعد اسیر میشه. در انتقال به اردوگاه ماشینشون به دره سقوط میکنه و بوسیله کردهای عراقی نجات پیدا میکنه.
اما حافظه اش را به طور کامل از دست میده.
در منزل کاک ژاکان بزرگ روستای مرزی دره قیصر زندگی جدیدش را با نام هبوط شروع میکنه و پس از مدتی با واران دختر کاک ازدواج میکنه.
بعد از مدتی اونا صاحب یک دختر میشن و به واسطه خوابی که دیده بوده نامش را فاطمه میذارن.
از طرفی فتانه که در طول جنگ به عنوان پزشک در جبهه بوده مسئول بیمارستان پاوه میشه. در گیرو دار اتفاقاتی که پیش میاد فتانه بدون هیچگونه شناخت از خانواده ژاکان برای خبر رسانی در مورد دانیار پسر کاک به دره قیصر میره.
رفتن او مصادف میشه با بمباران شیمیایی حلبچه و شهادت خانواده کاک و مفقود شدن هبوط.
در این حادثه فتانه ناخواسته سرپرستی فاطمه را به عهده میگیره و مجبور میشه دختر شش ماهه را به تهران میاره .
تا بزرگ شدن فاطمه ، فتانه همواره پیگیر پیدا کردن محسن و هبوط هست اما بعد از ناامید شدن از پیدا کردن هبوط به فاطمه میگه که پدرش محسن در جبهه مفقود شده. در همه این مدت فاطمه ، فتانه را مادر واقعی خودش میدونه.
استعداد بالای فاطمه سبب میشه در شانزده سالگی مدرسه را تمام کنه و برای ادامه تحصیل به پاریس بره.
موفقیتهای علمی او ادامه پیدا میکنه تا جایی که همراه لینا همکلاس فرانسویش وارد یک پژوهش بزرگ جهانی میشه.
در آغاز کار پروژه به طور اتفاقی با یک مجروح ایرانی مقیم فرانسه به نام حاج رضا آشنا میشه و پذیرش داوطلبانه حاج رضا برای تزریق دارو جهش بلندی در پژوهش اونا بوجود میاره .
در ادامه قرار میشه آزمایش بالینی بر روی دویست بیمار دیگر انجام بشه تا در صورت موفقیت ، روش جدید درمان اعلام جهانی بشه.
با موافقت پرفسور لوکاس مسئول پروژه تعدادی مجروح ایرانی و عراقی جزو لیست دویست نفره قرار میگیرند.
همزمان با آغاز آزمایشها ، فتانه در آخرین پیگیریهاش ردپایی از محسن در عراق پیدا میکنه.
داستان ادامه دارد...
@hamidraz
#چکیده ۵۴ قسمت گذشته
هبوط در شانزلیزه ، داستان زندگی پسری به نام محسن هست که شاگرد ممتاز دانشکده پزشکی بوده. قبل از انقلاب به علت مبارزات سیاسی دو بار به زندان میفته . با آغاز جنگ به جبهه میره . از همکلاسی و رقیب درسیش فتانه خواستگاری میکنه و در بازگشت به جبهه مفقود میشه. خانواده اش برای او مراسم میگیرند اما فتانه شهادت او را باور نداره.
محسن مجروح و بعد اسیر میشه. در انتقال به اردوگاه ماشینشون به دره سقوط میکنه و بوسیله کردهای عراقی نجات پیدا میکنه.
اما حافظه اش را به طور کامل از دست میده.
در منزل کاک ژاکان بزرگ روستای مرزی دره قیصر زندگی جدیدش را با نام هبوط شروع میکنه و پس از مدتی با واران دختر کاک ازدواج میکنه.
بعد از مدتی اونا صاحب یک دختر میشن و به واسطه خوابی که دیده بوده نامش را فاطمه میذارن.
از طرفی فتانه که در طول جنگ به عنوان پزشک در جبهه بوده مسئول بیمارستان پاوه میشه. در گیرو دار اتفاقاتی که پیش میاد فتانه بدون هیچگونه شناخت از خانواده ژاکان برای خبر رسانی در مورد دانیار پسر کاک به دره قیصر میره.
رفتن او مصادف میشه با بمباران شیمیایی حلبچه و شهادت خانواده کاک و مفقود شدن هبوط.
در این حادثه فتانه ناخواسته سرپرستی فاطمه را به عهده میگیره و مجبور میشه دختر شش ماهه را به تهران میاره .
تا بزرگ شدن فاطمه ، فتانه همواره پیگیر پیدا کردن محسن و هبوط هست اما بعد از ناامید شدن از پیدا کردن هبوط به فاطمه میگه که پدرش محسن در جبهه مفقود شده. در همه این مدت فاطمه ، فتانه را مادر واقعی خودش میدونه.
استعداد بالای فاطمه سبب میشه در شانزده سالگی مدرسه را تمام کنه و برای ادامه تحصیل به پاریس بره.
موفقیتهای علمی او ادامه پیدا میکنه تا جایی که همراه لینا همکلاس فرانسویش وارد یک پژوهش بزرگ جهانی میشه.
در آغاز کار پروژه به طور اتفاقی با یک مجروح ایرانی مقیم فرانسه به نام حاج رضا آشنا میشه و پذیرش داوطلبانه حاج رضا برای تزریق دارو جهش بلندی در پژوهش اونا بوجود میاره .
در ادامه قرار میشه آزمایش بالینی بر روی دویست بیمار دیگر انجام بشه تا در صورت موفقیت ، روش جدید درمان اعلام جهانی بشه.
با موافقت پرفسور لوکاس مسئول پروژه تعدادی مجروح ایرانی و عراقی جزو لیست دویست نفره قرار میگیرند.
همزمان با آغاز آزمایشها ، فتانه در آخرین پیگیریهاش ردپایی از محسن در عراق پیدا میکنه.
داستان ادامه دارد...
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
با حمیدفتاحیان، اعزام انفرادی گرفتیم و رفتیم جبهه.منطقه کوهستانی بود وبسیار صعب العبور. روی قله کوه بودیم و شیب ارتفاع زیاد بود .در چنین مناطقی برای این که دشمن ارتفاع را دور نزند و نیروها در محاصره نیفتند باید سنگرکمین ایجاد کرد . اما رفت و برگشت به سنگر کمین کار مشکلی بود و زمان نسبتاً زیادی می برد. یعنی باید در شیب کوه، از مسیر کوچکی که ایجاد کرده بودند به آرامی به طوری که در تیررس دشمن قرار نگیری حرکت می کردی، آن هم با سلاح وتجهیزات و مهمات.برگشتن که به طریق اولی سخت تر میشد. چون راه سربالایی ونفس گیر بود.با این اوصاف ریسک بالایی متوجه نیروهای سنگر کمین بود و به عبارتی در صورت در گیری در آنجا بچه ها به نوعی فدایی و پیش مرگ نیروهای روی قله میشدند و معمولا بچه ها داوطلبانه برای کمین میرفتند. من و حمید که رفتیم خط، گردان چند روزی بود که آنجا بود وطبیعتا نیروهای کمین هم مشخص بودند. ولی به محض این که رسیدیم وحمید فهمید یک سری از بچه ها جلوتر در سنگر کمین هستند، گفت: می خوام برم آنجا و دراولین فرصت با فرماندهانی که می خواستند به کمین سر بزنند رفت آنجا. همان چند روز،خیلی دلم برای حمید تنگ شده بود ونگرانش بودم.از آن دل تنگی هایی که کاری اش نمیشد کرد و ته دلم می گفت دیر و زود باید بهش عادت کنی. اما نمی خواستم این دوری رو باور کنم.عاقبت آن چند روز تمام شد و گردان از خط آمد عقب.چند روزدیگر هم ما به عنوان گردان احتیاط برای پشتیبانی در نزدیکی خط ماندیم. چند روزی که من و حمید دائم پیش هم بودیم و لحظه ای جدا نمی شدیم، روزهایی که لحظه لحظه هایش را دوست داشتم ونمی خواستم هیچوقت تمام بشود. ولی برعکس من، حمید دلش جای دیگری بود وحرفهایی که میزد نشان از رفتن میداد
از این حرفهای حمید، هم حسودی ام میشد و هم توی دلم خالی می شد که چرا حمید این حرفهارا می زند . مگر می خواهدبرود؟
بعد از چند روز، ماموریت گردان تمام شد و همه برای مرخصی عازم تهران شدند. حمید گفت: ما که تازه اومدیم، نریم تهران. حمید تازه کنکور داده بود و منتظر نتایج بود.من هم که تعطیلات تابستونی دانشگاه بود ، قبول کردم که بمانیم. نتایج کنکور اعلام شد و حمید در رشته مکانیک دانشگاه تهران قبول شد. ولی دانشگاه تنها یک ترم میزبان حمید بود و با شروع ترم دوم حمید دوباره راهی جبهه شد و درنوروز67 در عملیات بیت المقدس 4 به آرزوی خودش رسید
#شهید_عبدالحمید_فتاحیان
#10_فروردین_1367
#بیت_المقدس_4
#گردان_انصار
#شاخ_شمیران
@hamidraz
از این حرفهای حمید، هم حسودی ام میشد و هم توی دلم خالی می شد که چرا حمید این حرفهارا می زند . مگر می خواهدبرود؟
بعد از چند روز، ماموریت گردان تمام شد و همه برای مرخصی عازم تهران شدند. حمید گفت: ما که تازه اومدیم، نریم تهران. حمید تازه کنکور داده بود و منتظر نتایج بود.من هم که تعطیلات تابستونی دانشگاه بود ، قبول کردم که بمانیم. نتایج کنکور اعلام شد و حمید در رشته مکانیک دانشگاه تهران قبول شد. ولی دانشگاه تنها یک ترم میزبان حمید بود و با شروع ترم دوم حمید دوباره راهی جبهه شد و درنوروز67 در عملیات بیت المقدس 4 به آرزوی خودش رسید
#شهید_عبدالحمید_فتاحیان
#10_فروردین_1367
#بیت_المقدس_4
#گردان_انصار
#شاخ_شمیران
@hamidraz
Forwarded from .
✅🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_اول به روایت #فاطمه
نتیجه آزمایشات چند باره نشون میداد تزریق دارو ارتباط مستقیم به وضعیت روحی بیمار داره.
تاثیر دارو بر اونایی که استرس داشتند بسیار کمتر از افرادی بود که با آرامش تزریق دارو را پذیرفته بودند .
این نکته مهم را همون اول لینا گفت اما باید جند بار تستها تکرار میشد تا مطمئن بشیم.
به هر حال برای ادامه راه نیازمند یک تیم روانشناس بودیم که قبل از تزریق دارو بیمار را به لحاظ روحی آماده کنند.
اینجا هم حاج رضا به کمکمون اومد . کسی که خودش به عنوان بیمار تزریق دارو را داوطلبانه پذیرفته بود حالا به عنوان دکتر روانشناس همراه سه تا از دانشجوهاش کنار ما بود.
خاطرات زمان جنگش را در ذهنم مرور کردم . همیشه برای هر کار خیری داوطلب بود . زودتر از بقیه.
🌷🌷🌷🌷
باید به عنوان نیروی کمکی برمیگشتیم خط مقدم . بچه ها دو شبانه روز خواب درست نداشتند و خسته بودند اما با غیرت و مردونگی همه مسير رو بدون غر زدن اومدن، يكساعت بعد رسیدیم به خاکریز اصلی. حجم اتش عراقیها هر لحظه بیشتر میشد و با منورهایی که میزدن شب رو مثل روز روشن کرده بودن . نورافكن قوى تانكها روشن شد و با شليك مستقيم نیروهای ما را مورد حمله قرار دادند. هر چه میگذشت از ارتفاع خاکریز كاسته مى شد چندتا از بچه های تخریب تو میدون مین زخمی شده بودند و نیاز به کمک داشتند. اتش شديد تيربارچی های دشمن اجازه نمى دادن کسی تکون بخوره. هر جنبنده ای رو با کوچکترین حرکت میزدند
محسن كه همواره دراستقبال از ماموريتهاى سخت پيشتاز بود بدون لحظه اى درنگ وارد میدون مین شد و خودشو رسوند بالاسر مجروحها . دیدم تنهایی نمیتونه بچه ها رو بیاره اینور . دل رو به دریا زدم و ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
#فصل_هفتم / #قسمت_اول به روایت #فاطمه
نتیجه آزمایشات چند باره نشون میداد تزریق دارو ارتباط مستقیم به وضعیت روحی بیمار داره.
تاثیر دارو بر اونایی که استرس داشتند بسیار کمتر از افرادی بود که با آرامش تزریق دارو را پذیرفته بودند .
این نکته مهم را همون اول لینا گفت اما باید جند بار تستها تکرار میشد تا مطمئن بشیم.
به هر حال برای ادامه راه نیازمند یک تیم روانشناس بودیم که قبل از تزریق دارو بیمار را به لحاظ روحی آماده کنند.
اینجا هم حاج رضا به کمکمون اومد . کسی که خودش به عنوان بیمار تزریق دارو را داوطلبانه پذیرفته بود حالا به عنوان دکتر روانشناس همراه سه تا از دانشجوهاش کنار ما بود.
خاطرات زمان جنگش را در ذهنم مرور کردم . همیشه برای هر کار خیری داوطلب بود . زودتر از بقیه.
🌷🌷🌷🌷
باید به عنوان نیروی کمکی برمیگشتیم خط مقدم . بچه ها دو شبانه روز خواب درست نداشتند و خسته بودند اما با غیرت و مردونگی همه مسير رو بدون غر زدن اومدن، يكساعت بعد رسیدیم به خاکریز اصلی. حجم اتش عراقیها هر لحظه بیشتر میشد و با منورهایی که میزدن شب رو مثل روز روشن کرده بودن . نورافكن قوى تانكها روشن شد و با شليك مستقيم نیروهای ما را مورد حمله قرار دادند. هر چه میگذشت از ارتفاع خاکریز كاسته مى شد چندتا از بچه های تخریب تو میدون مین زخمی شده بودند و نیاز به کمک داشتند. اتش شديد تيربارچی های دشمن اجازه نمى دادن کسی تکون بخوره. هر جنبنده ای رو با کوچکترین حرکت میزدند
محسن كه همواره دراستقبال از ماموريتهاى سخت پيشتاز بود بدون لحظه اى درنگ وارد میدون مین شد و خودشو رسوند بالاسر مجروحها . دیدم تنهایی نمیتونه بچه ها رو بیاره اینور . دل رو به دریا زدم و ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
Forwarded from .
خلاصه ات که می کنم تازه تو "ماه " می شوی
در این بساط گم شدن ؛ نشانِ " راه " می شوی
سالروز تولد سردار خیبر #حاج_محمد_ابراهیم_همت گرامی باد
@hamidraz
در این بساط گم شدن ؛ نشانِ " راه " می شوی
سالروز تولد سردار خیبر #حاج_محمد_ابراهیم_همت گرامی باد
@hamidraz
✅🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_دوم
بعد از اضافه شدن تیم روانشناسی
کارها خیلی بهتر جلو میره .
هر چند به جهت آماده سازی روحی روانی بعضی از بیماران روند کار کمی کندتر شده اما تاثیر مثبت دارو به خوبی مشهوده.
امروز نتیجه آزمایش یک نفر منفی بود . هنگام تزریق دارو نتونستیم رگها را بازتر کنیم و برعکس با گرفتگی بیش از حد رگها بیمار دچار مشکل شد . پرونده را مجدد مرور کردم. مسئله خاصی نشون نمیداد.
خلبان هواپیمای جنگی "اکرم همام العطا" شصت ساله اعزامی از بغداد
جزو افرادی بود که داوطلبانه تزریق دارو را پذیرفته بود . با مسئول گروه عراقی تماس گرفتیم و اطلاعات بیشتری از بیمار خواستیم . بلاخره بعد از چند روز از عراق ایمیلی اومد که نشون میداد العطا جزو خلبانانی بوده که حلبچه را بمباران شیمیایی کرده و بعد از اون جنایت بزرگ که در عرض چند ساعت پنج هزار انسان بی دفاع را به کام مرگ فرو برده بود دچار مشکلات روحی و به دنبال آن سکته مغزی شده بود .
عذاب وجدانی که بعد از سه دهه همچنان گریبانگیر او بود .
یاد سفارش مامان افتادم. گفته بود به گذشته بیماران عراقی بیشتر توجه کنم . باهاش تماس گرفتم ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
#فصل_هفتم / #قسمت_دوم
بعد از اضافه شدن تیم روانشناسی
کارها خیلی بهتر جلو میره .
هر چند به جهت آماده سازی روحی روانی بعضی از بیماران روند کار کمی کندتر شده اما تاثیر مثبت دارو به خوبی مشهوده.
امروز نتیجه آزمایش یک نفر منفی بود . هنگام تزریق دارو نتونستیم رگها را بازتر کنیم و برعکس با گرفتگی بیش از حد رگها بیمار دچار مشکل شد . پرونده را مجدد مرور کردم. مسئله خاصی نشون نمیداد.
خلبان هواپیمای جنگی "اکرم همام العطا" شصت ساله اعزامی از بغداد
جزو افرادی بود که داوطلبانه تزریق دارو را پذیرفته بود . با مسئول گروه عراقی تماس گرفتیم و اطلاعات بیشتری از بیمار خواستیم . بلاخره بعد از چند روز از عراق ایمیلی اومد که نشون میداد العطا جزو خلبانانی بوده که حلبچه را بمباران شیمیایی کرده و بعد از اون جنایت بزرگ که در عرض چند ساعت پنج هزار انسان بی دفاع را به کام مرگ فرو برده بود دچار مشکلات روحی و به دنبال آن سکته مغزی شده بود .
عذاب وجدانی که بعد از سه دهه همچنان گریبانگیر او بود .
یاد سفارش مامان افتادم. گفته بود به گذشته بیماران عراقی بیشتر توجه کنم . باهاش تماس گرفتم ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
✅🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
این قسمت آشنایی بیشتر با شخصیتهای اصلی داستان از زبان خودشان
🌷فاطمه
چشم که باز کردم پدر را ندیدم . در شنیدن خاطراتش که با جنگ گره خورده بود فراز و نشیبهای زیادی داشتم .
هر چند در همه زندگی خودم را مدیون مامان فتانه میدانم ، در عین حال امیدوارم روزی پدر را نیز ببینم.
مدرسه را در تهران و دانشگاه را در پاریس گذراندم . لینا صمیمی ترین دوستم را حین تحصیل در دانشگاه پیدا کردم. و حالا در دهه سوم زندگی همراه او در یک پژوهش بزرگ علمی حضور دارم .
🌷فتانه کاظمی طباطبایی فرزند هدی و حمید ، زاده چهلمین روز سنه چهل
زودتر از هم سنهایم به مدرسه رفتم . یک دهه بعد پانزده را پر نکرده دانشجوی پزشکی شدم.
انقلاب و جبهه و جنگ زودتر از زود پخته ام کرد. یه جاهایی پختگی به حد سوختن رسید . ابتلا بود و آزمایش.
🌷 محسن زین العابدین
دانشجوی ممتاز پزشکی بودم که به علت مبارزات سیاسی به زندان افتادم . بعد از دو سال که به دانشگاه برگشتم با یک رقیب سرسخت درسی روبرو شدم.
دوباره دستگیر شدم و حکم اعدامم با پیروزی انقلاب تبدیل به آزادی شد.
با آغاز جنگ به جبهه رفتم . به خواستگاری فتانه رفته بودم که در عملیات بعدی اسیر شدم و ...
🌷هُبوط
طبق گفته اطرافیانم بعد از ده روز که در کما بودم به طور معجزه آسا به زندگی برگشتم اما حافظه ام را به کل از دست داده بودم . زندگی جدیدم در یک خانواده کرد عراقی آغاز شد و بعد از مدتی با واران خواهر دانیار (کسی که نجاتم داده بود ) ازدواج کردم . دخترمان فاطمه شش ماهه بود که حلبچه بمباران شیمیایی شد . همه خانواده ام شهید شدند و من ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
این قسمت آشنایی بیشتر با شخصیتهای اصلی داستان از زبان خودشان
🌷فاطمه
چشم که باز کردم پدر را ندیدم . در شنیدن خاطراتش که با جنگ گره خورده بود فراز و نشیبهای زیادی داشتم .
هر چند در همه زندگی خودم را مدیون مامان فتانه میدانم ، در عین حال امیدوارم روزی پدر را نیز ببینم.
مدرسه را در تهران و دانشگاه را در پاریس گذراندم . لینا صمیمی ترین دوستم را حین تحصیل در دانشگاه پیدا کردم. و حالا در دهه سوم زندگی همراه او در یک پژوهش بزرگ علمی حضور دارم .
🌷فتانه کاظمی طباطبایی فرزند هدی و حمید ، زاده چهلمین روز سنه چهل
زودتر از هم سنهایم به مدرسه رفتم . یک دهه بعد پانزده را پر نکرده دانشجوی پزشکی شدم.
انقلاب و جبهه و جنگ زودتر از زود پخته ام کرد. یه جاهایی پختگی به حد سوختن رسید . ابتلا بود و آزمایش.
🌷 محسن زین العابدین
دانشجوی ممتاز پزشکی بودم که به علت مبارزات سیاسی به زندان افتادم . بعد از دو سال که به دانشگاه برگشتم با یک رقیب سرسخت درسی روبرو شدم.
دوباره دستگیر شدم و حکم اعدامم با پیروزی انقلاب تبدیل به آزادی شد.
با آغاز جنگ به جبهه رفتم . به خواستگاری فتانه رفته بودم که در عملیات بعدی اسیر شدم و ...
🌷هُبوط
طبق گفته اطرافیانم بعد از ده روز که در کما بودم به طور معجزه آسا به زندگی برگشتم اما حافظه ام را به کل از دست داده بودم . زندگی جدیدم در یک خانواده کرد عراقی آغاز شد و بعد از مدتی با واران خواهر دانیار (کسی که نجاتم داده بود ) ازدواج کردم . دخترمان فاطمه شش ماهه بود که حلبچه بمباران شیمیایی شد . همه خانواده ام شهید شدند و من ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✅🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_سوم
سلام بابا
از زمین ، کره خاکی با تو صحبت میکنم
برادر بی سیم چی لطف کرد ، تماس ما را برقرار کرد
سلام ستاره ی سهیل
به من گفتن تو پاسدار بودی
روزت مبارک
شنیدم علمدار جانباز بودی
روزت مبارک
سلام دلاور مرد
ذره ذره هستی من مدیون جانفشانی های توست
سلام تجلی گر ایثار
تا ابد مرهون از خودگذشتگی های تو هستم
دیروز تو از دانشگاه به جبهه رفتی تا با جرثومه جهل و نادانی بجنگی
امروز من در سنگر علم برای پایداری صلح، پا جای پای تو می گذارم
بر اساس این کلام وحی تلاش و اراده و همتم آن است که مجاهدت و ایثارگریهای تو و دوستانت در یادها زنده بماند تا چراغ راهمان باشد در این ظلمت و تاریکیها
🌷ما خبرشان را بر تو درست حكايت مىكنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم
نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى 🌷
دختر چشم به راهت
فاطمه
روز ولادت - نماز صبح - پاریس
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
#فصل_هفتم / #قسمت_سوم
سلام بابا
از زمین ، کره خاکی با تو صحبت میکنم
برادر بی سیم چی لطف کرد ، تماس ما را برقرار کرد
سلام ستاره ی سهیل
به من گفتن تو پاسدار بودی
روزت مبارک
شنیدم علمدار جانباز بودی
روزت مبارک
سلام دلاور مرد
ذره ذره هستی من مدیون جانفشانی های توست
سلام تجلی گر ایثار
تا ابد مرهون از خودگذشتگی های تو هستم
دیروز تو از دانشگاه به جبهه رفتی تا با جرثومه جهل و نادانی بجنگی
امروز من در سنگر علم برای پایداری صلح، پا جای پای تو می گذارم
بر اساس این کلام وحی تلاش و اراده و همتم آن است که مجاهدت و ایثارگریهای تو و دوستانت در یادها زنده بماند تا چراغ راهمان باشد در این ظلمت و تاریکیها
🌷ما خبرشان را بر تو درست حكايت مىكنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم
نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى 🌷
دختر چشم به راهت
فاطمه
روز ولادت - نماز صبح - پاریس
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
✅🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_چهارم
به روایت #فاطمه
با لکنت و بریده بریده صحبت میکرد : نگران خانواده ام بودم. میترسیدم اگر نافرمانی کنم خودم و زن و بچه کوچکم را بکشند.
فکر نمیکردم کاری که میکنم منجر به یک فاجعه بزرگ انسانی بشه . در اون لحظات چنان استرس داشتم که قدرت تفکر ازم گرفته شده بود.
از اینکه قراره رو سر هموطنای غیرنظامی خودم بمب بریزم دچار تشویش و عذاب وجدان بودم اما اینطور توجیهمون میکردن که اونا با ایرانیها همکاری کردند و باید پاسخ مناسب ببینند.
پیش خودم فکر کردم بمبها رو اطراف شهر بندازم اما در نهایت پنج هزار زن و کودک و مرد غیر نظامی عراق با همان بمبهای شیمیایی کشته شدند.
عکسهای اون فاجعه در همه این سالها راحتم نذاشتند . همیشه جلوی چشمهام هستند.
در مدت کوتاهی بعد از واقعه حلبچه زن و فرزندم در یک تصادف کشته شدند و خودم روانه بیمارستان و بعد آسایشگاه روانی شدم.
در پایان صحبت وقتی خلبان عراقی فهمید کسی که داره باهاش صحبت میکنه یک مجروح شیمیایی ایرانی هست و الان در تیم درمانی داره بهش کمک میکنه شرمسار و خجالت زده شده بود و انگار که میخواست حرفهاشو پس بگیره اما اشک امانش را بریده بود . وقتی حاج رضا صدایم کرد و رفتم بالا سر بیمار حال مناسبی نداشت . سریع درخواست آمپول کردم .
از روز بعد که وضعیتش بهتر شد حاج رضا چند نوبت باهاش صحبت کرد و تونست اطمینانش را جلب کنه تا تزریق دارو را بی مشکل بپذیره .
روز پنجشنبه حاج رضا بهم گفت العطا در خلال صحبتهاش از مجروحی در آسایشگاه حرف زده که اگر بشه از مادرت بخواه پیگیری کنه شاید بتونیم پیداش کنیم.
وقتی رفتم خونه با مامان چت تصویری کردم و ماجرا را گفتم .
برای لحظاتی چهره اش کاملا دگرگون شد ولی سعی کرد خودشو جلوی من جمع و جور کنه
#ادامه یکشنبه
سفر فتانه به عراق برای پیدا کردن بیمار در آسایشگاه
@hamidraz
#فصل_هفتم / #قسمت_چهارم
به روایت #فاطمه
با لکنت و بریده بریده صحبت میکرد : نگران خانواده ام بودم. میترسیدم اگر نافرمانی کنم خودم و زن و بچه کوچکم را بکشند.
فکر نمیکردم کاری که میکنم منجر به یک فاجعه بزرگ انسانی بشه . در اون لحظات چنان استرس داشتم که قدرت تفکر ازم گرفته شده بود.
از اینکه قراره رو سر هموطنای غیرنظامی خودم بمب بریزم دچار تشویش و عذاب وجدان بودم اما اینطور توجیهمون میکردن که اونا با ایرانیها همکاری کردند و باید پاسخ مناسب ببینند.
پیش خودم فکر کردم بمبها رو اطراف شهر بندازم اما در نهایت پنج هزار زن و کودک و مرد غیر نظامی عراق با همان بمبهای شیمیایی کشته شدند.
عکسهای اون فاجعه در همه این سالها راحتم نذاشتند . همیشه جلوی چشمهام هستند.
در مدت کوتاهی بعد از واقعه حلبچه زن و فرزندم در یک تصادف کشته شدند و خودم روانه بیمارستان و بعد آسایشگاه روانی شدم.
در پایان صحبت وقتی خلبان عراقی فهمید کسی که داره باهاش صحبت میکنه یک مجروح شیمیایی ایرانی هست و الان در تیم درمانی داره بهش کمک میکنه شرمسار و خجالت زده شده بود و انگار که میخواست حرفهاشو پس بگیره اما اشک امانش را بریده بود . وقتی حاج رضا صدایم کرد و رفتم بالا سر بیمار حال مناسبی نداشت . سریع درخواست آمپول کردم .
از روز بعد که وضعیتش بهتر شد حاج رضا چند نوبت باهاش صحبت کرد و تونست اطمینانش را جلب کنه تا تزریق دارو را بی مشکل بپذیره .
روز پنجشنبه حاج رضا بهم گفت العطا در خلال صحبتهاش از مجروحی در آسایشگاه حرف زده که اگر بشه از مادرت بخواه پیگیری کنه شاید بتونیم پیداش کنیم.
وقتی رفتم خونه با مامان چت تصویری کردم و ماجرا را گفتم .
برای لحظاتی چهره اش کاملا دگرگون شد ولی سعی کرد خودشو جلوی من جمع و جور کنه
#ادامه یکشنبه
سفر فتانه به عراق برای پیدا کردن بیمار در آسایشگاه
@hamidraz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✅🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_پنجم به روایت #فتانه
مشخصاتی که خلبان عراقی از بیمار در آسایشگاه داده بود شباهت زیادی به محسن داشت .
خوشحالی از احتمال پیدا شدن محسن در پس یک غم بزرگ پنهان بود.
شادی برای تمام شدن انتظاری طولانی . نگرانی برای پایانی تلخ و آغازی سخت.
باید خودم رو برای یک اتفاق دشوارتر از گذشته آماده میکردم.
اگر اون بیمار محسن نباشه سفرم دست آوردی نخواهد داشت. و اگر خودش باشه تازه اول گرفتاری ست.
یک پیرمرد مجروح در آسایشگاه روانی.
تردید زجرآوری بود . تصمیم برای رفتن یا نرفتن .
انتخابی دشوار با نتیجه ای نامعلوم که در هر حالت مطلوب من نبود.
به فرض پیدا شدن محسن یک مشکل بزرگ دیگه این بود که حاج رضا او رو میشناخت . و من در طول همه این سالها به فاطمه گفته بودم محسن پدر اوست.با روبرو شدن آنها همه چیز خراب میشد
چند روز گذشت اما نتونستم تصمیم بگیرم . قصد رفتن به مشهد کردم .
وارد حرم که شدم در یک آن همه تشویشها و نگرانی ها جاشونو به آرامش دادند . یک دعا کردم که این آرامش ماندگار بمونه.
تصمیمم را گرفتم . دیگه به سختیهای بعدش فکر نکردم . امید به استجابت دعا راهی نجف شدم
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
#فصل_هفتم / #قسمت_پنجم به روایت #فتانه
مشخصاتی که خلبان عراقی از بیمار در آسایشگاه داده بود شباهت زیادی به محسن داشت .
خوشحالی از احتمال پیدا شدن محسن در پس یک غم بزرگ پنهان بود.
شادی برای تمام شدن انتظاری طولانی . نگرانی برای پایانی تلخ و آغازی سخت.
باید خودم رو برای یک اتفاق دشوارتر از گذشته آماده میکردم.
اگر اون بیمار محسن نباشه سفرم دست آوردی نخواهد داشت. و اگر خودش باشه تازه اول گرفتاری ست.
یک پیرمرد مجروح در آسایشگاه روانی.
تردید زجرآوری بود . تصمیم برای رفتن یا نرفتن .
انتخابی دشوار با نتیجه ای نامعلوم که در هر حالت مطلوب من نبود.
به فرض پیدا شدن محسن یک مشکل بزرگ دیگه این بود که حاج رضا او رو میشناخت . و من در طول همه این سالها به فاطمه گفته بودم محسن پدر اوست.با روبرو شدن آنها همه چیز خراب میشد
چند روز گذشت اما نتونستم تصمیم بگیرم . قصد رفتن به مشهد کردم .
وارد حرم که شدم در یک آن همه تشویشها و نگرانی ها جاشونو به آرامش دادند . یک دعا کردم که این آرامش ماندگار بمونه.
تصمیمم را گرفتم . دیگه به سختیهای بعدش فکر نکردم . امید به استجابت دعا راهی نجف شدم
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
⭕️🔶🔵 #هبوط_در_شانزه_لیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_ششم به روایت #فتانه
کارت پرواز رو گرفتم . تو صف چک پاسپورت بودم که خانمی اومد به سمتم.
سلام و علیک گرمی کرد .
فهمید که نشناختمش. خودشو معرفی کرد. ذوق زده شدم.
یکی از پرستارهای بیمارستان در زمان جنگ بود. از معاودین عراقی که صدام کل خانواده شونو از عراق بیرون کرده بود . بعد از این همه سال تو اون جمعیت منو خوب شناخته بود.
نیم ساعت مونده بود تا پرواز . همه سی سال رو تو سی دقیقه با هم صحبت کردیم . وقتی فهمید برای چی دارم میرم عراق دعوتم کرد خونه شون در نجف. گفت چند روز نجف و کربلا بمون و بعد برای انجام کارت با هم میریم بغداد .
انقدر گرم و صمیمی دعوت کرد که راهی جز پاسخ مثبت برام نذاشت.
چهار روز نجف و کربلا بودیم . زیارت این بار با دفعات قبل فرق داشت . حس میکردم آرامشی که تو حرم امام رضا پیدا کرده بودم اینجا مهر ماندگاری خورد.
همسفر و راهنمای خوبی داشتم. خودم یادم نبود ولی صفیه اتفاقی که تو بمبارون خونه شون افتاده بود رو برام تعریف کرد.
میگفت شما اون موقع با عملی که کردید جون مادر منو نجات دادید . حالا خدا جور کرده که من بتونم ذره ای از محبت شما رو جبران کنم.
ده سال از من کوچکتر بود و مثل یک خواهر با جون و دل کمکم میکرد.
برای رفتن به بغداد یه ماشین دربست گرفتیم . در عین آرامش یک هیجان مثبت داشتم . کم کم به حل یکی از معادلات زندگیم نزدیک میشدم .
پنج کیلومتری ورودی شهر بودیم که ناگهان صدای انفجار مهیب همه جا رو لرزوند و به دنبالش دود غلیظی همه جا رو فرا گرفت ...
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
#فصل_هفتم / #قسمت_ششم به روایت #فتانه
کارت پرواز رو گرفتم . تو صف چک پاسپورت بودم که خانمی اومد به سمتم.
سلام و علیک گرمی کرد .
فهمید که نشناختمش. خودشو معرفی کرد. ذوق زده شدم.
یکی از پرستارهای بیمارستان در زمان جنگ بود. از معاودین عراقی که صدام کل خانواده شونو از عراق بیرون کرده بود . بعد از این همه سال تو اون جمعیت منو خوب شناخته بود.
نیم ساعت مونده بود تا پرواز . همه سی سال رو تو سی دقیقه با هم صحبت کردیم . وقتی فهمید برای چی دارم میرم عراق دعوتم کرد خونه شون در نجف. گفت چند روز نجف و کربلا بمون و بعد برای انجام کارت با هم میریم بغداد .
انقدر گرم و صمیمی دعوت کرد که راهی جز پاسخ مثبت برام نذاشت.
چهار روز نجف و کربلا بودیم . زیارت این بار با دفعات قبل فرق داشت . حس میکردم آرامشی که تو حرم امام رضا پیدا کرده بودم اینجا مهر ماندگاری خورد.
همسفر و راهنمای خوبی داشتم. خودم یادم نبود ولی صفیه اتفاقی که تو بمبارون خونه شون افتاده بود رو برام تعریف کرد.
میگفت شما اون موقع با عملی که کردید جون مادر منو نجات دادید . حالا خدا جور کرده که من بتونم ذره ای از محبت شما رو جبران کنم.
ده سال از من کوچکتر بود و مثل یک خواهر با جون و دل کمکم میکرد.
برای رفتن به بغداد یه ماشین دربست گرفتیم . در عین آرامش یک هیجان مثبت داشتم . کم کم به حل یکی از معادلات زندگیم نزدیک میشدم .
پنج کیلومتری ورودی شهر بودیم که ناگهان صدای انفجار مهیب همه جا رو لرزوند و به دنبالش دود غلیظی همه جا رو فرا گرفت ...
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
🎛🧰 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_هفتم به روایت #فتانه
صدای انفجار شدید بود . حدس میزدیم که حادثه مجروح زیادی داشته باشه. تصمیم گرفتیم بریم کمک. کمی جلوتر جاده را بسته بودند .
پیاده شدیم و به سمت پلیسها رفتیم. صفیه به مسئولشون توضیح داد که کادر پزشکی هستیم .اجازه بدن که برای مداوای مجروحین بریم جلو .
اول مخالفت کردند . بعد از اصرار زیاد ما گفتند باید بازرسی بدنی بشید.
پلیس زن اونجا نبود . صفیه گفت اگر ما جزو انتحاریها بودیم که تا الان کارو تموم کرده بودیم.
اما ظاهرا چاره ای نبود . بعد از بازرسی با اولین امبولانس رفتیم به سمت محل انفجار.
غیر از راننده و نفر کنارش یک پرستار زن و یک مرد قسمت عقب امبولانس بودند .
از لحظه ورود نگاه مضطرب پرستار زن توجهم رو جلب کرد . اروم به صفیه اشاره کردم که حواسش باشه.
وقتی صفیه باهاش حرف زد با لرزش صداش بیشتر مشکوک شدم.
زیر چشمی براندازش کردم . دائم به بدنش نگاه میکرد . جوابهاش به صفیه نامربوط بود . حواسش جای دیگری بود.
چند دقیقه بعد رسیدیم به محل حادثه.یک ماشین کنار هتل منفجر شده بود و هنوز پلیس نتونسته بود جمعیت رو از اونجا دور کنه.
برعکس هر لحظه محل حادثه شلوغتر می شد. شدت تخریب ساختمان نشون میداد افراد زیادی داخل هتل گرفتار شدند و نتونستند بیان بیرون . دود غلیظ دهانم را تلخ کرده بود . چند متر جلوتر قابل دیدن نبود .
حواسم به پرستار آمبولانس بود . وقتی پیاده شد حدود دو سه دقیقه همه اطراف را برانداز کرد . یهو کوله امدادش رو برداشت و بدون هماهنگی با نفرات دیگه با سرعت رفت به سمت هتل ....
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
#فصل_هفتم / #قسمت_هفتم به روایت #فتانه
صدای انفجار شدید بود . حدس میزدیم که حادثه مجروح زیادی داشته باشه. تصمیم گرفتیم بریم کمک. کمی جلوتر جاده را بسته بودند .
پیاده شدیم و به سمت پلیسها رفتیم. صفیه به مسئولشون توضیح داد که کادر پزشکی هستیم .اجازه بدن که برای مداوای مجروحین بریم جلو .
اول مخالفت کردند . بعد از اصرار زیاد ما گفتند باید بازرسی بدنی بشید.
پلیس زن اونجا نبود . صفیه گفت اگر ما جزو انتحاریها بودیم که تا الان کارو تموم کرده بودیم.
اما ظاهرا چاره ای نبود . بعد از بازرسی با اولین امبولانس رفتیم به سمت محل انفجار.
غیر از راننده و نفر کنارش یک پرستار زن و یک مرد قسمت عقب امبولانس بودند .
از لحظه ورود نگاه مضطرب پرستار زن توجهم رو جلب کرد . اروم به صفیه اشاره کردم که حواسش باشه.
وقتی صفیه باهاش حرف زد با لرزش صداش بیشتر مشکوک شدم.
زیر چشمی براندازش کردم . دائم به بدنش نگاه میکرد . جوابهاش به صفیه نامربوط بود . حواسش جای دیگری بود.
چند دقیقه بعد رسیدیم به محل حادثه.یک ماشین کنار هتل منفجر شده بود و هنوز پلیس نتونسته بود جمعیت رو از اونجا دور کنه.
برعکس هر لحظه محل حادثه شلوغتر می شد. شدت تخریب ساختمان نشون میداد افراد زیادی داخل هتل گرفتار شدند و نتونستند بیان بیرون . دود غلیظ دهانم را تلخ کرده بود . چند متر جلوتر قابل دیدن نبود .
حواسم به پرستار آمبولانس بود . وقتی پیاده شد حدود دو سه دقیقه همه اطراف را برانداز کرد . یهو کوله امدادش رو برداشت و بدون هماهنگی با نفرات دیگه با سرعت رفت به سمت هتل ....
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
✅🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_هشتم به روایت #فتانه
به دنبالش دویدم و با فریاد پلیس رو متوجه خودم کردم . زن یک لحظه به عقب برگشت . چشم تو چشم شدیم .از خشمی که تو صورتش بود شکم برطرف شد . مطمئن شدم میخواد خودشو منفجر کنه .
ولی هنوز کمی با هتل فاصله داشت . با سرعت بیشتر خودمو بهش رسوندم و درست جلوی ورودی هتل پای چپم رو جلوی پاش گذاشتم و با دست راست چنان ضربه محکمی به کوله پشتیش زدم که چند متر سکندری خورد و با صورت روی زمین پهن شد .
تا اومد بجنبه و ضامن را بکشه شلیک پلیس عراقی امانش نداد و خون از بازوی راستش فوران کرد و ...
خواست خدا اینطور بود که ما سر راه اون زن انتحاری قرار بگیریم والا انفجار تو اون شلوغی باعث تلفات خیلی بیشتری میشد.
صفیه هیجان زده بغلم کرد و در حالی که گریه و خنده اش قاطی شده بود گفت فتانه اگر منفجر میشد الان اینجا نبودی. فکر نکردی چی میشه که دنبالش رفتی؟
بوسش کردم و اشکهاشو پاک کردم. گفتم خدا یه جاهایی فکر را در لحظه از آدم میگیره . برای اینکه قبلا با تفکر راهتو انتخاب کردی .
حالا دیگه میخندید و شکر خدا میکرد و میگفت نمیدونستم دوستم دکتر تکاوره
چند دقیقه هم مجبور شدیم به بازجویی و سوالات پلیس پاسخ بدیم.
عقربه های ساعت هر دو روی چهار بود که رسیدیم جلوی آسایشگاه.
با اینکه فکر میکردم آرامش دارم اما به خوبی بالا رفتن ضربان قلبم رو حس میکردم...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
عیدتان مبارک🌷🌺🌸🌹
به امید ظهور عدالت گستر مهدی فاطمه
#فصل_هفتم / #قسمت_هشتم به روایت #فتانه
به دنبالش دویدم و با فریاد پلیس رو متوجه خودم کردم . زن یک لحظه به عقب برگشت . چشم تو چشم شدیم .از خشمی که تو صورتش بود شکم برطرف شد . مطمئن شدم میخواد خودشو منفجر کنه .
ولی هنوز کمی با هتل فاصله داشت . با سرعت بیشتر خودمو بهش رسوندم و درست جلوی ورودی هتل پای چپم رو جلوی پاش گذاشتم و با دست راست چنان ضربه محکمی به کوله پشتیش زدم که چند متر سکندری خورد و با صورت روی زمین پهن شد .
تا اومد بجنبه و ضامن را بکشه شلیک پلیس عراقی امانش نداد و خون از بازوی راستش فوران کرد و ...
خواست خدا اینطور بود که ما سر راه اون زن انتحاری قرار بگیریم والا انفجار تو اون شلوغی باعث تلفات خیلی بیشتری میشد.
صفیه هیجان زده بغلم کرد و در حالی که گریه و خنده اش قاطی شده بود گفت فتانه اگر منفجر میشد الان اینجا نبودی. فکر نکردی چی میشه که دنبالش رفتی؟
بوسش کردم و اشکهاشو پاک کردم. گفتم خدا یه جاهایی فکر را در لحظه از آدم میگیره . برای اینکه قبلا با تفکر راهتو انتخاب کردی .
حالا دیگه میخندید و شکر خدا میکرد و میگفت نمیدونستم دوستم دکتر تکاوره
چند دقیقه هم مجبور شدیم به بازجویی و سوالات پلیس پاسخ بدیم.
عقربه های ساعت هر دو روی چهار بود که رسیدیم جلوی آسایشگاه.
با اینکه فکر میکردم آرامش دارم اما به خوبی بالا رفتن ضربان قلبم رو حس میکردم...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
عیدتان مبارک🌷🌺🌸🌹
به امید ظهور عدالت گستر مهدی فاطمه
Forwarded from .