بی سیم چی
304 subscribers
361 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
⭕️🔵⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_پنجم / #قسمت_هشتم
امروز فاطمه خاطره دیگری از محسن را برام فرستاد.
نقل خاطرات یک رزمنده از زبان دخترش شنیدنی ست .
فرشته دختر حاج رضا چنان با احساس خاطرات را بیان میکنه انگار که خودش اونجا حضور داشته.
معلومه این دختر و پدر ارتباط روحی خوبی با هم دارند.
یک مقدار نگرانم . به فاطمه گفته بودم محسن پدرش بوده . و حالا شیفتگی او برای شنیدن خاطرات حاج رضا به همین دلیل هست . هر چند به حاج رضا در این باب چیزی نگفته . اما اگر آخر کار فاطمه بفهمه که محسن پدرش نیست اوضاع بد میشه
🌷🌷🌷🌷
بعدازظهر بود . اعلام کردند دشمن درحال پاتک به مواضع ماست. به سرعت آماده حرکت به سمت جلو شدیم. محسن جلو و بقیه پشت سرش . روی جاده که رسیدیم محسن بچه ها را داخل سنگرها تقسیم کرد. درگیری به شدت ادامه داشت. مقاومت جانانه بچه ها پاتک عراقیها را با شکست مواجه کرد . با نزدیک شدن غروب از شدت آتش دشمن کم شد. هوا رو به تاریکی میرفت که همراه محسن به کمی عقب تر و داخل یک سنگر عراقی برگشتیم. قرار بود نیمه شب عملیات را ادامه بدیم. از خستگی خوابمان برده بود که با صدای محسن از خواب بیدارشدیم. شروع به حرکت کردیم. از آخرین خاکریز عبور کردیم. تانکهای عراقی روی جاده به آتش کشیده شده بود . از کنار سنگرها و کشته های عراقی و سلاحهای به جا موندشون عبور کردیم . محسن گفت که ستون باید به سمت راست جاده منتقل بشه. نوبت من که شد شروع به دویدن از عرض جاده کردم. وسط راه یهو افتادم. احساس درد شدیدی تو پام داشتم که قادر به حرکت نبودم. ستون از کنار من رد شد و کسی متوجهم نشد. بعد از عبور آخرین نفر خودم را سینه خیز به سمت راست رسوندم و منتظر شدم شاید با کاهش درد به راهم ادامه بدم ولی نشد. مجددا سینه خیز به سمت چپ برگشتم و کمی منتظر شدم . یک امدادگر که از ستون عقب افتاده بود به من رسید و جای زخم را پانسمان کرد و گفت سعی کن خودت بری عقب . تیر به استخوان رانم خورده بود . حرکت برام مشکل بود. با کمک چند مجروح دیگه و عصا کردن اسلحه به سمت عقب برگشتیم . حالا دیگه به تانکهای سوخته رسیده بودیم. آتیش دشمن شدید شده بود. با گذشت زمان درد بچه های زخمی که به من کمک می کردند بیشتر شده بود . خودمو به کنار جاده آسفالت رسوندم . یک ماشین عراقی غنیمتی داشت آرام با چراغهای خاموش به عقب برمی گشت. از اونا خواستم منو باخودشون ببرن. یکی از اونا گفت جا نداریم . راست می گفت. تنها جای خالی روی کاپوت جلو بود . با کمکشون خودمو روی کاپوت کشوندم وطاقباز با دو دستم آینه بغلهای جیپ رو چسبیدم و توی اون تاریکی خیره جلو رو نگاه میکردم. بعد از مدتی به سه راه شهادت و سنگر مجروحین رسیدیم. داخل سنگر صدای یک آشنا توجهمو جلب کرد. محسن را توی نور کم دیدم و پرسیدم چی شده ؟ گفت ترکش به دستش خورده . گفتم چرا عقب نرفتی. گفت نمیشه بچه ها رو تنها بذارم
پیشانی ام را بوسید و با دست پانسمان شده به سمت خط مقدم برگشت ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
⭕️🔶🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_پنجم / #قسمت_نهم
دو روز پیش اومدم پاریس و امروز بلاخره حاج رضا را از نزدیک دیدم. تو فکر رفتم که یعنی محسن هم اینطوری موهاش سفید و صورتش چین و چروک پیدا کرده . بعد رفتم جلوی آینه و جواب سوالمو گرفتم.
محسن در ذهن من همون جوان رشید قد بلند مانده بود ، اما معلوم نبود با آن همه مجروحیت و سختیها الان چی شده باشه.
با در خواست فاطمه حاج رضا خاطره را خودش برامون تعریف کرد
🌷🌷🌷🌷
نماز را نشسته چسبیده به خاکریز خوندیم . آتیش عراقیها شدید بود .نماز همه تمام شده بود، ولی یک نفر همچنان مشغول نماز بود. او تنهای تنها در مرکز آن خاکریز هلالی شکل، ایستاده مشغول نماز بود.جایی که کاملا در دید دشمن بود. اگر بگم هزاران تیر و دهها خمپاره فقط برای او شلیک شد، اغراق نکردم. او در قنوت بود که آسمان آنجا پر شد از فریاد همه بچه ها که او را صدا می زدند.دقایقی صدای انفجار خمپاره ها و زوزه شلیک تیرها در فریاد بچه ها گم شد، اما کسی جرأت نزدیک شدن به او را نداشت.شاید خیلی از فریادها به خاطر ترس از جون خودمون بود که در مرکز باران گلوله قرار گرفته بودیم. وقتی چهره اش را به یاد می آرم احساس می کنم او در آن لحظات پیش ما نبود. اون صحنه یادآور نماز ظهر عاشورای امام حسین(ع) بود. یادآور منجنیق و ابراهیم(ع) و آتش و گلستان بود.یادآور حضوربی چون و چرای خدا بود. یادآور این حکم بود که همه چی از آن خداست.اختیارهمه جانها در ید اوست.هر که را بخواهد می برد و هر که را بخواهد زنده می گرداند.آنجا خدا بزرگی اش را به رخ همه کشوند. حتی یکی ازآن هزاران تیرو ترکش به خواست خدا بر تن او ننشست. قنوت طولانی او تمام شد. نماز محسن پایان یافت. دلی شکسته شد و لحظاتی بعد خط تا دندان مسلح دشمن هم به دنبالش شکسته شد. تا خدا خودی نشان دهد.
🌷🌷🌷🌷
با شنیدن نام محسن در پایان خاطره قطرات اشک گوشه چشم فاطمه جمع شد. نفسم تنگ شده بود . رفتم تو اتاق . اشک امانم را بریده بود . دوست داشتم کسی نیاد پیشم تا یک دل سیر گریه کنم...
#ادامه_پنجشنبه
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_ششم / #قسمت_اول
پس از آزمایش موفقیت آمیز تزریق و تاثیر مثبت دارو به روی حاج رضا ، فرصت دو ساله ما برای آزمایش بالینی بر روی دویست بیمار دیگر از یک ماه پیش آغاز شد .
با هماهنگی که با پرفسور لوکاس داشتیم قبول کرد تا از تعدادی مجروح جنگی نیز در این پژوهش استفاده کنیم.
در یک ماه گذشته با کمک لینا و مادرش دکتر لورن نامه نگاریهای رسمی با ایران و عراق داشتیم و تونستیم یک لیست بیست نفره از مجروحین جنگ که دچار ضایعه مغزی هستند را تهیه کنیم .
همه هزینه های پزشکی و اقامت آنها در پروژه پیش بینی شده بود .
بعد از آماده شدن ویزا چند روز مانده به سال نو بیماران در دو گروه وارد پاریس شدند.
از پرفسور اجازه گرفتم که قبل از شروع آزمایشات با همه مجروحین یک مصاحبه داشته باشم .
برای پنج مجروح عراقی دنبال مترجم میگشتم که فهمیدم حاج رضا میتونه کمکمون کنه.
در قسمتی از مصاحبه باید نحوه مجروحیتشون رو می گفتند.
اولین عراقی که باهاش مصاحبه کردم حرفهایی زد که برام عجیب بود. فکر میکردم قبلا اونا رو شنیدم . داشتم خاطره رو مرور میکردم که یهو بیمارستان شلوغ شد ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
یادی از فرمانده لشگرمحمد رسول الله ص #حاج_عباس_کریمی به روایت #بی_سیم_چی در سالروز شهادتش
حاجی ، صدای پر امیدت پشت بی سیم هنوز توی گوشم هست
از ما جلوتر بودی . نزدیک تر به دشمن . از اونجا گردان رو برای پیشروی هدایت میکردی
این که یک فرمانده لشگر از نیروهاش جلوتر باشه در تمام جنگهای دنیا بی سابقه است
کاش می شد یک طوری به جوونای امروز گفت که این جلو بودن یعنی چی

****************
خدایا در صحرای محشر که همه از هم گریزانند صدای بیسیم حاج عباس را برای همه پخش کن تا همگان بشنوند که او بسیجیانش را فرا میخواند .
ابوذر عمار مقداد سلمان مالک کمیل / همت....
همه گردانها بگوشند؟.....
بگوشیم حاجی جان .......
سریعتر برسید به نقطه الحاق......
چشم حاجی جان ، بچه ها تو راهند
لحظاتی دیگر دستشان تو دست شماست
ان شاء الله
#عملیات_بدر
#24_اسفند_1363
#لشگر_محمد_رسول_الله_ص
#شهید_عباس_کریمی
#گردان_ابوذر
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
خاطره ای از مهندس #مهدی_باکری فرمانده شهید #لشگر_عاشورا در سالروز شهادتش
وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدید بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. در این بین، آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب گرفته بود. آقا مهدی، بی درنگ به داخل زیر زمین و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به آقا مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی.
نمی دانم این شهردار فلان فلان شده! کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟»
آقا مهدی خنده ای کرد و گفت : راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت
#شهید_مفقودالاثر_مهدی_باکری
#فرمانده_لشگر_عاشورا
#شهردار_ارومیه
#عملیات_بدر
#25_اسفند_1363
@hamidraz
⭕️🔵🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_ششم / #قسمت_دوم
نصیف مجروح عراقی که مقیم سوئد بود و از اونجا به پاریس اعزام شده بود نحوه مجروحیتشو به زبان انگلیسی گفت و نیاز به مترجم نداشت.
🌷🌷🌷🌷
تانکها روی جاده آماده بود تا صبح با یک پاتک شدید مواضع از دست داده را پس بگیریم .
حدود ساعت ده شب ناگهان با حمله برق آسای نیروهای ایرانی روبرو شدیم.
شلیکهای پی در پی آرپی چی یکی پس از دیگری تانکها را شکار می کرد.
تعدادی از خدمه تانکها در حال فرار بودند . چندین تانک به اشتباه وارد منطقه باتلاقی کنار جاده شدند.
شعله های آتش سرتاسر جاده را پوشانده بود .
دنبال جان پناهی بودم که اگر در اون جهنمی که به پا شده زنده موندم صبح خودم رو اسیر کنم..
اما در محاصره افتادیم و حلقه محاصره هر لحظه تنگتر میشد .
ناگهان با یک انفجار مهیب نقش بر زمین شدم . خونی که از سرم سرازیر بود جلوی چشمهامو گرفته بود.
دست راستم هم ترکش خورده بود . دقایقی بعد متوجه شدم نوجوان امدادگری ، دوتا تخته روی دستم گذاشت و با گارو محکم بست . سرم را پانسمان کرد و با سرعت به سمت جلو رفت . شاید نیم ساعت بعد دوتا بسیحی اومدن بالای سرم . دهنم پر از گل و خون بود. نمیتونستم حرف بزنم نوک تفنگ رو سمت من گرفت، یهو یه تانک منفجر شد و همه جا روشن شد . چشمهامون به هم خیره شد. سرم داد زد ولی نمیفهمیدم چی میگه . خیلی ترسیده بودم اما در کمال تعجب منو گذاشتن روی برانکارد و بردن به سمت خاکریز خودشون . بعد گذاشتن تو یک تویوتا پر از مجروح . همه روی هم ناله کنان . صحنه بد و سختی بود . ماشین با سرعت ازموانع میگذشت . بالا و پایین افتادن مجروحها باعث شد تعدادی بیهوش شدن . چند ساعت بعد وقتی به هوش اومدم پزشکی به عربی بهم گفت اون امدادگر شاهکار کرده والا دستت تا اینجا قطع شده بود . ولی برای سرت نیاز به عمل داری . چند واحدخون برام زدن . صبح زود هنگام انتقال به آمبولانس، تعداد زیادی از نیروهای عراقی را در محوطه بیرون اورژانس دیدم که به اسارت در آمده بودند ....
#ادامه_سه‌شنبه
@hamidraz
⭕️#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_ششم / #قسمت_سوم به روایت #فاطمه
امروز در ایران روز پدر بود . از کار و پژوهش و آدمهای دور و برم مرخصی گرفتم تا بی دغدغه از همه دنیا کمی با پدر ندیده و بابای غایبم خلوت کنم .
من در پاریس و او نمیدانم در کجا.
کنار رود سن با هم قدم زدیم . مثل همه دخترهایی که با پدرشون دوست هستن سرم را روی شونه اش گذاشتم .
مثل همه پدرهایی که به دخترشون عشق میورزند موهامو نوازش کرد.
با هم گفتیم با هم خندیدیم با هم به اوج آسمون رفتیم و برگشتیم .
با هم عهد بستیم که دست از تلاش نکشیم. به هم قول دادیم به آینده امیدوار باشیم .
دست در دست هم گذاشتیم تا روزهای روشن فردا را از پس تاریکیها در بیاریم.
دست به محاسن جوگندمی اش کشیدم. چهره پرمهرش زیباتر از همیشه بود.
داشتنش سراسر وجودم را غرق غرور کرد .
به لحظه لحظه های ناب حضورش در رزم و جهاد بر خود بالیدم و ندیدنش را از الطاف خفیه خدای مهربان دیدم.
بوسه بر گونه هایش زدم . در آغوشش فرو رفتم
از زمین و آسمون بوسه بارانم کرد
شیرین تر از عسل بود...
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
⭕️🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_ششم / #قسمت_چهارم
به روایت #فاطمه
صحبتهای نصیف مجروح عراقی را چند بار گوش کردم . چیزهایی که تعریف کرده بود شباهت زیادی به خاطره حاج رضا داشت.
زدن تانکها روی جاده و جلوگیری از پاتک عراقیها همان خاطراتی بود که قبلا شنیده بودم. یک جلسه مشترک با هر دو در کافه فلور گذاشتم.
نتیجه خیلی جالب بود . حاج رضا بعد از مجروجیت رو کاپوت همون ماشینی خوابیده بود که نصیف و تعداد زیادی مجروح دیگه رو میبرده عقب.
و طبق نشانی های نصیف ، حاج رضا فهمید محسن و یکی از دوستاش که بعدا شهید شده بود نصیف رو رسونده بودن پشت خاکریز
بعد از سه دهه دو نفر که در جنگ در صف مقابل هم بودند حالا به جهت عوارض همان جنگ کنار هم قرار گرفته بودند.
نصیف میگفت تلویزیون عراق چنان تبلیغ میکرد که ما فکر میکردیم ایران به ما حمله کرده ولی از لحظه مجروجیت و در مدت اسارت خلاف آن را دیدم و به حقانیت ایرانیها پی بردم.
نصیف بعد از اینکه شنید حاج رضا به عنوان اولین نفر تزریق دارو را داوطلبانه پذیرفته و سبب شده تا پای او و بقیه بیماران به اونجا برسه حسابی شیفنه حاجی شده بود
تحت تاثیر خاطراتی که شنیده بود به عنوان دومین نفر تزریق دارو را قبول کرد و بعد از او نه نفر دیگه مورد آزمایش قرار گرفتند.
دل تو دلم نبود . بلاخره روز موعود رسید و نتایج آزمایشها آماده شد . اتفاق عجیبی رخ داده بود که به لحاظ پزشکی توجیهی نداشت ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
⭕️🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
فصل #ششم/قسمت #پنجم به روایت #فاطمه
نتایج آزمایشها تعجب برانگیز بود و نگران عوارض تزریق دارو بودیم.
دکتر لورن مادر لینا گفت: "آزمایشها را بفرستید مارسی تا دوباره چک بشه. ممکنه تجهیزات اینجا کمکتون کنه"
برای سرعت دادن به کار با لینا خودمون رفتیم مارسی .
موقعی که کار سخت میشد با یاداوری شنیده هام از جنگ به خودم میگفتم که از پس هر مشکلی میشه بر اومد.
اینجور وقتها میرفتم تو دل طبیعت
یک روز کامل باید منتظر تجدید آزمایش میشدیم . قبل از غروب تنهایی رفتم کنار ساحل
🌷🌷🌷🌷
آتیش سنگین عراقی ها بچه ها رو زمین گیر کرده بود . تو سینه کش خاکریز کمی به سمت چپ رفتم
اونجا بود که پیکر علی رو دیدم. باورم نمی شد علی شهید شده باشه.همیشه فکر میکردم علی موندنی ست. خیلی عملیات رفته بود و شجاع بود.
در پس ساعت ها تلاش، آرام و راحت خوابیده بود. چهره زيبا و معصومش نشاني از وحشت و درد نداشت. لبان خشکیده اش شبيه روزه دار بی آب و تشنه بود اما رضایت صورتش حکایت از مهمان شدن در شيرين ترين افطار عالم را داشت
همیشه میگفت شهادت یک انتخابه و اگر انتخابش نکنی به دست نمیاریش.
حالا علی انتخاب کرده بود . توی اون دشت پر آتش راحت خوابیده بود. خیلی دلم گرفته بود. انگار تمام اتفاقات سخت دنیا اون جا نازل شده بود . اما خود علی نیرویی دوباره بهم داد . یا علی گفتم و جا کن شدم .شلیک اولین آرپی چی سنگر دوشکای عراقیها رو فرستاد هوا . دومی و سومی ...
🌷🌷🌷🌷
صحبتم با بابا گل انداخت
اينجا دور از تو، دور از وطن، کار ما گره خورده و حال و هواي من باور و آرامش تو رو میخواد .
كمی زيبايي برام حواله كن، يك ذره بركت ، یک لحظه امید .
دستمو بگير. در این لحظات سخت ، همت و اراده و تلاش خودت را از خدا برای من بخواه
مثل همیشه باران رحمت شو و بر دخترت ببار ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
⭕️🔶🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_ششم / #قسمت_ششم
به روایت #فتانه
باز نشانه ها را در ذهنم مرور کردم . نجات محسن بوسیله اکراد ، حضور من در حلبچه ، صدای آشنای پشت تلفن در تماس با منزل کاک ژاکان ، مفقود شدن هبوط پدر فاطمه
بعد از پیگیریهایی که کردم رد پای محسن را در عراق پیدا کردم.
قضیه محسن و هبوط به هم گره خورده بود . اما باورش سخت بود .
می خواستم فکرم را از این مسئله دور کنم . دوست داشتم وقتی محسن را پیدا می کنم ناب و خالص مثل روز اول آشناییمون باشه.
حس اینکه اون یه آدم دیگه شده اذیتم میکرد.
حتی اگر اون ادم پدر فاطمه باشه . اگر این حدس درست بود با یک تیر دو نشان زده بودم . هم محسن پیدا می شد هم پدر فاطمه .
اما من این تضاد درونی را دوست نداشتم . وقتی مسئله را با فریبا در میان گذاشتم خوشحال شد و گفت اگر اینطور باشه خیلی خوب میشه.
تو و محسن و فاطمه کنار هم قرار میگیرید.
این بار بر خلاف همیشه به هم ریخته بودم . تلاشم متوقف شده بود . حتی به فریبا هم نمیتونستم حسم رو منتقل کنم.
حس مسافر قایقی رو داشتم که وسط رودخانه تنها رها شده بود...
#ادامه پنجشنبه
@hamidraz
⭕️🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
#چکیده ۵۴ قسمت گذشته
هبوط در شانزلیزه ، داستان زندگی پسری به نام محسن هست که شاگرد ممتاز دانشکده پزشکی بوده. قبل از انقلاب به علت مبارزات سیاسی دو بار به زندان میفته . با آغاز جنگ به جبهه میره . از همکلاسی و رقیب درسیش فتانه خواستگاری میکنه و در بازگشت به جبهه مفقود میشه. خانواده اش برای او مراسم میگیرند اما فتانه شهادت او را باور نداره.
محسن مجروح و بعد اسیر میشه. در انتقال به اردوگاه ماشینشون به دره سقوط میکنه و بوسیله کردهای عراقی نجات پیدا میکنه.
اما حافظه اش را به طور کامل از دست میده.
در منزل کاک ژاکان بزرگ روستای مرزی دره قیصر زندگی جدیدش را با نام هبوط شروع میکنه و پس از مدتی با واران دختر کاک ازدواج میکنه.
بعد از مدتی اونا صاحب یک دختر میشن و به واسطه خوابی که دیده بوده نامش را فاطمه میذارن.
از طرفی فتانه که در طول جنگ به عنوان پزشک در جبهه بوده مسئول بیمارستان پاوه میشه. در گیرو دار اتفاقاتی که پیش میاد فتانه بدون هیچگونه شناخت از خانواده ژاکان برای خبر رسانی در مورد دانیار پسر کاک به دره قیصر میره.
رفتن او مصادف میشه با بمباران شیمیایی حلبچه و شهادت خانواده کاک و مفقود شدن هبوط.
در این حادثه فتانه ناخواسته سرپرستی فاطمه را به عهده میگیره و مجبور میشه دختر شش ماهه را به تهران میاره .
تا بزرگ شدن فاطمه ، فتانه همواره پیگیر پیدا کردن محسن و هبوط هست اما بعد از ناامید شدن از پیدا کردن هبوط به فاطمه میگه که پدرش محسن در جبهه مفقود شده. در همه این مدت فاطمه ، فتانه را مادر واقعی خودش میدونه.
استعداد بالای فاطمه سبب میشه در شانزده سالگی مدرسه را تمام کنه و برای ادامه تحصیل به پاریس بره.
موفقیتهای علمی او ادامه پیدا میکنه تا جایی که همراه لینا همکلاس فرانسویش وارد یک پژوهش بزرگ جهانی میشه.
در آغاز کار پروژه به طور اتفاقی با یک مجروح ایرانی مقیم فرانسه به نام حاج رضا آشنا میشه و پذیرش داوطلبانه حاج رضا برای تزریق دارو جهش بلندی در پژوهش اونا بوجود میاره .
در ادامه قرار میشه آزمایش بالینی بر روی دویست بیمار دیگر انجام بشه تا در صورت موفقیت ، روش جدید درمان اعلام جهانی بشه.
با موافقت پرفسور لوکاس مسئول پروژه تعدادی مجروح ایرانی و عراقی جزو لیست دویست نفره قرار میگیرند.
همزمان با آغاز آزمایشها ، فتانه در آخرین پیگیریهاش ردپایی از محسن در عراق پیدا میکنه.
داستان ادامه دارد...
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
با حمیدفتاحیان، اعزام انفرادی گرفتیم و رفتیم جبهه.منطقه کوهستانی بود وبسیار صعب العبور. روی قله کوه بودیم و شیب ارتفاع زیاد بود .در چنین مناطقی برای این که دشمن ارتفاع را دور نزند و نیروها در محاصره نیفتند باید سنگرکمین ایجاد کرد . اما رفت و برگشت به سنگر کمین کار مشکلی بود و زمان نسبتاً زیادی می برد. یعنی باید در شیب کوه، از مسیر کوچکی که ایجاد کرده بودند به آرامی به طوری که در تیررس دشمن قرار نگیری حرکت می کردی، آن هم با سلاح وتجهیزات و مهمات.برگشتن که به طریق اولی سخت تر میشد. چون راه سربالایی ونفس گیر بود.با این اوصاف ریسک بالایی متوجه نیروهای سنگر کمین بود و به عبارتی در صورت در گیری در آنجا بچه ها به نوعی فدایی و پیش مرگ نیروهای روی قله میشدند و معمولا بچه ها داوطلبانه برای کمین میرفتند. من و حمید که رفتیم خط، گردان چند روزی بود که آنجا بود وطبیعتا نیروهای کمین هم مشخص بودند. ولی به محض این که رسیدیم وحمید فهمید یک سری از بچه ها جلوتر در سنگر کمین هستند، گفت: می خوام برم آنجا و دراولین فرصت با فرماندهانی که می خواستند به کمین سر بزنند رفت آنجا. همان چند روز،خیلی دلم برای حمید تنگ شده بود ونگرانش بودم.از آن دل تنگی هایی که کاری اش نمیشد کرد و ته دلم می گفت دیر و زود باید بهش عادت کنی. اما نمی خواستم این دوری رو باور کنم.عاقبت آن چند روز تمام شد و گردان از خط آمد عقب.چند روزدیگر هم ما به عنوان گردان احتیاط برای پشتیبانی در نزدیکی خط ماندیم. چند روزی که من و حمید دائم پیش هم بودیم و لحظه ای جدا نمی شدیم، روزهایی که لحظه لحظه هایش را دوست داشتم ونمی خواستم هیچوقت تمام بشود. ولی برعکس من، حمید دلش جای دیگری بود وحرفهایی که میزد نشان از رفتن میداد
از این حرفهای حمید، هم حسودی ام میشد و هم توی دلم خالی می شد که چرا حمید این حرفهارا می زند . مگر می خواهدبرود؟
بعد از چند روز، ماموریت گردان تمام شد و همه برای مرخصی عازم تهران شدند. حمید گفت: ما که تازه اومدیم، نریم تهران. حمید تازه کنکور داده بود و منتظر نتایج بود.من هم که تعطیلات تابستونی دانشگاه بود ، قبول کردم که بمانیم. نتایج کنکور اعلام شد و حمید در رشته مکانیک دانشگاه تهران قبول شد. ولی دانشگاه تنها یک ترم میزبان حمید بود و با شروع ترم دوم حمید دوباره راهی جبهه شد و درنوروز67 در عملیات بیت المقدس 4 به آرزوی خودش رسید
#شهید_عبدالحمید_فتاحیان
#10_فروردین_1367
#بیت_المقدس_4
#گردان_انصار
#شاخ_شمیران
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_اول به روایت #فاطمه
نتیجه آزمایشات چند باره نشون میداد تزریق دارو ارتباط مستقیم به وضعیت روحی بیمار داره.
تاثیر دارو بر اونایی که استرس داشتند بسیار کمتر از افرادی بود که با آرامش تزریق دارو را پذیرفته بودند .
این نکته مهم را همون اول لینا گفت اما باید جند بار تستها تکرار میشد تا مطمئن بشیم.
به هر حال برای ادامه راه نیازمند یک تیم روانشناس بودیم که قبل از تزریق دارو بیمار را به لحاظ روحی آماده کنند.
اینجا هم حاج رضا به کمکمون اومد . کسی که خودش به عنوان بیمار تزریق دارو را داوطلبانه پذیرفته بود حالا به عنوان دکتر روانشناس همراه سه تا از دانشجوهاش کنار ما بود.
خاطرات زمان جنگش را در ذهنم مرور کردم . همیشه برای هر کار خیری داوطلب بود . زودتر از بقیه.
🌷🌷🌷🌷
باید به عنوان نیروی کمکی برمیگشتیم خط مقدم . بچه ها دو شبانه روز خواب درست نداشتند و خسته بودند اما با غیرت و مردونگی همه مسير رو بدون غر زدن اومدن، يكساعت بعد رسیدیم به خاکریز اصلی. حجم اتش عراقیها هر لحظه بیشتر میشد و با منورهایی که میزدن شب رو مثل روز روشن کرده بودن . نورافكن قوى تانكها روشن شد و با شليك مستقيم نیروهای ما را مورد حمله قرار دادند. هر چه میگذشت از ارتفاع خاکریز كاسته مى شد چندتا از بچه های تخریب تو میدون مین زخمی شده بودند و نیاز به کمک داشتند. اتش شديد تيربارچی های دشمن اجازه نمى دادن کسی تکون بخوره. هر جنبنده ای رو با کوچکترین حرکت میزدند
محسن كه همواره دراستقبال از ماموريتهاى سخت پيشتاز بود بدون لحظه اى درنگ وارد میدون مین شد و خودشو رسوند بالاسر مجروحها . دیدم تنهایی نمیتونه بچه ها رو بیاره اینور . دل رو به دریا زدم و ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
Forwarded from .
خلاصه ات که می کنم تازه تو "ماه " می شوی

در این بساط گم شدن ؛ نشانِ " راه " می شوی

سالروز تولد سردار خیبر #حاج_محمد_ابراهیم_همت گرامی باد
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_دوم
بعد از اضافه شدن تیم روانشناسی
کارها خیلی بهتر جلو میره .
هر چند به جهت آماده سازی روحی روانی بعضی از بیماران روند کار کمی کندتر شده اما تاثیر مثبت دارو به خوبی مشهوده.
امروز نتیجه آزمایش یک نفر منفی بود . هنگام تزریق دارو نتونستیم رگها را بازتر کنیم و برعکس با گرفتگی بیش از حد رگها بیمار دچار مشکل شد . پرونده را مجدد مرور کردم. مسئله خاصی نشون نمیداد.
خلبان هواپیمای جنگی "اکرم همام العطا" شصت ساله اعزامی از بغداد
جزو افرادی بود که داوطلبانه تزریق دارو را پذیرفته بود . با مسئول گروه عراقی تماس گرفتیم و اطلاعات بیشتری از بیمار خواستیم . بلاخره بعد از چند روز از عراق ایمیلی اومد که نشون میداد العطا جزو خلبانانی بوده که حلبچه را بمباران شیمیایی کرده و بعد از اون جنایت بزرگ که در عرض چند ساعت پنج هزار انسان بی دفاع را به کام مرگ فرو برده بود دچار مشکلات روحی و به دنبال آن سکته مغزی شده بود .
عذاب وجدانی که بعد از سه دهه همچنان گریبانگیر او بود .
یاد سفارش مامان افتادم. گفته بود به گذشته بیماران عراقی بیشتر توجه کنم . باهاش تماس گرفتم ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
این قسمت آشنایی بیشتر با شخصیتهای اصلی داستان از زبان خودشان
🌷فاطمه
چشم که باز کردم پدر را ندیدم . در شنیدن خاطراتش که با جنگ گره خورده بود فراز و نشیبهای زیادی داشتم .
هر چند در همه زندگی خودم را مدیون مامان فتانه میدانم ، در عین حال امیدوارم روزی پدر را نیز ببینم.
مدرسه را در تهران و دانشگاه را در پاریس گذراندم . لینا صمیمی ترین دوستم را حین تحصیل در دانشگاه پیدا کردم. و حالا در دهه سوم زندگی همراه او در یک پژوهش بزرگ علمی حضور دارم .
🌷فتانه کاظمی طباطبایی فرزند هدی و حمید ، زاده چهلمین روز سنه چهل
زودتر از هم سنهایم به مدرسه رفتم . یک دهه بعد پانزده را پر نکرده دانشجوی پزشکی شدم.
انقلاب و جبهه و جنگ زودتر از زود پخته ام کرد. یه جاهایی پختگی به حد سوختن رسید . ابتلا بود و آزمایش.
🌷 محسن زین العابدین
دانشجوی ممتاز پزشکی بودم که به علت مبارزات سیاسی به زندان افتادم . بعد از دو سال که به دانشگاه برگشتم با یک رقیب سرسخت درسی روبرو شدم.
دوباره دستگیر شدم و حکم اعدامم با پیروزی انقلاب تبدیل به آزادی شد.
با آغاز جنگ به جبهه رفتم . به خواستگاری فتانه رفته بودم که در عملیات بعدی اسیر شدم و ...
🌷هُبوط
طبق گفته اطرافیانم بعد از ده روز که در کما بودم به طور معجزه آسا به زندگی برگشتم اما حافظه ام را به کل از دست داده بودم . زندگی جدیدم در یک خانواده کرد عراقی آغاز شد و بعد از مدتی با واران خواهر دانیار (کسی که نجاتم داده بود ) ازدواج کردم . دخترمان فاطمه شش ماهه بود که حلبچه بمباران شیمیایی شد . همه خانواده ام شهید شدند و من ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_سوم
سلام بابا
از زمین ، کره خاکی با تو صحبت میکنم
برادر بی سیم چی لطف کرد ، تماس ما را برقرار کرد
سلام ستاره ی سهیل
به من گفتن تو پاسدار بودی
روزت مبارک
شنیدم علمدار جانباز بودی
روزت مبارک
سلام دلاور مرد
ذره ذره هستی من مدیون جانفشانی های توست
سلام تجلی گر ایثار
تا ابد مرهون از خودگذشتگی های تو هستم
دیروز تو از دانشگاه به جبهه رفتی تا با جرثومه جهل و نادانی بجنگی
امروز من در سنگر علم برای پایداری صلح، پا جای پای تو می گذارم
بر اساس این کلام وحی تلاش و اراده و همتم آن است که مجاهدت و ایثارگریهای تو و دوستانت در یادها زنده بماند تا چراغ راهمان باشد در این ظلمت و تاریکیها
🌷ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى 🌷

دختر چشم به راهت
فاطمه
روز ولادت - نماز صبح - پاریس
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_چهارم
به روایت #فاطمه
با لکنت و بریده بریده صحبت میکرد : نگران خانواده ام بودم. میترسیدم اگر نافرمانی کنم خودم و زن و بچه کوچکم را بکشند.
فکر نمیکردم کاری که میکنم منجر به یک فاجعه بزرگ انسانی بشه . در اون لحظات چنان استرس داشتم که قدرت تفکر ازم گرفته شده بود.
از اینکه قراره رو سر هموطنای غیرنظامی خودم بمب بریزم دچار تشویش و عذاب وجدان بودم اما اینطور توجیهمون میکردن که اونا با ایرانیها همکاری کردند و باید پاسخ مناسب ببینند.
پیش خودم فکر کردم بمبها رو اطراف شهر بندازم اما در نهایت پنج هزار زن و کودک و مرد غیر نظامی عراق با همان بمبهای شیمیایی کشته شدند.
عکسهای اون فاجعه در همه این سالها راحتم نذاشتند . همیشه جلوی چشمهام هستند.
در مدت کوتاهی بعد از واقعه حلبچه زن و فرزندم در یک تصادف کشته شدند و خودم روانه بیمارستان و بعد آسایشگاه روانی شدم.
در پایان صحبت وقتی خلبان عراقی فهمید کسی که داره باهاش صحبت میکنه یک مجروح شیمیایی ایرانی هست و الان در تیم درمانی داره بهش کمک میکنه شرمسار و خجالت زده شده بود و انگار که میخواست حرفهاشو پس بگیره اما اشک امانش را بریده بود . وقتی حاج رضا صدایم کرد و رفتم بالا سر بیمار حال مناسبی نداشت . سریع درخواست آمپول کردم .
از روز بعد که وضعیتش بهتر شد حاج رضا چند نوبت باهاش صحبت کرد و تونست اطمینانش را جلب کنه تا تزریق دارو را بی مشکل بپذیره .
روز پنجشنبه حاج رضا بهم گفت العطا در خلال صحبتهاش از مجروحی در آسایشگاه حرف زده که اگر بشه از مادرت بخواه پیگیری کنه شاید بتونیم پیداش کنیم.
وقتی رفتم خونه با مامان چت تصویری کردم و ماجرا را گفتم .
برای لحظاتی چهره اش کاملا دگرگون شد ولی سعی کرد خودشو جلوی من جمع و جور کنه
#ادامه یکشنبه
سفر فتانه به عراق برای پیدا کردن بیمار در آسایشگاه
@hamidraz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_هفتم / #قسمت_پنجم به روایت #فتانه
مشخصاتی که خلبان عراقی از بیمار در آسایشگاه داده بود شباهت زیادی به محسن داشت .
خوشحالی از احتمال پیدا شدن محسن در پس یک غم بزرگ پنهان بود.
شادی برای تمام شدن انتظاری طولانی . نگرانی برای پایانی تلخ و آغازی سخت.
باید خودم رو برای یک اتفاق دشوارتر از گذشته آماده میکردم.
اگر اون بیمار محسن نباشه سفرم دست آوردی نخواهد داشت. و اگر خودش باشه تازه اول گرفتاری ست.
یک پیرمرد مجروح در آسایشگاه روانی.
تردید زجرآوری بود . تصمیم برای رفتن یا نرفتن .
انتخابی دشوار با نتیجه ای نامعلوم که در هر حالت مطلوب من نبود.
به فرض پیدا شدن محسن یک مشکل بزرگ دیگه این بود که حاج رضا او رو میشناخت . و من در طول همه این سالها به فاطمه گفته بودم محسن پدر اوست.با روبرو شدن آنها همه چیز خراب میشد‌
چند روز گذشت اما نتونستم تصمیم بگیرم . قصد رفتن به مشهد کردم .
وارد حرم که شدم در یک آن همه تشویشها و نگرانی ها جاشونو به آرامش دادند . یک دعا کردم که این آرامش ماندگار بمونه.
تصمیمم را گرفتم . دیگه به سختیهای بعدش فکر نکردم . امید به استجابت دعا راهی نجف شدم
#ادامه سه شنبه
@hamidraz