بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_هفتم
وقتی رسیدم خاکریز عقب ،به مسئول دسته سه گفتم: عراقیها تا پشت تانک سوخته ها اومدن جلو . برادر زین العابدین گفته سریع بچه هاتو بیار جلو . بی معطلی دسته را آماده کرد . به ستون یک زیر آتشی که هر لحظه سنگین تر میشد به سمت جلو حرکت کردیم . یه لحظه دیدم یک نفر خیلی معطل میکنه و حرکت ستون به هم خورده . چند بار داد زدم، برادر بدو . داره دیر می شه . عاقبت ستون راه افتاد و به سرعت خودمونو رسوندیم جلو . بچه ها آرایش گرفتن و در جاهایی که گفته شد مستقر شدن . یه کلاش برداشتم و رفتم جلو پشت خاکریز اصلی .اونجا یک سنگر تیر بار داشتیم که محسن پشتش نشسته بود و ما چند نفر روی خاکریز با کلاش تیر می زدیم . حجم شلیکها انقدر بالا بود که سلاح ها تند تند داغ می کردند و چند نفر پایین خاکریز کارشون شده بود روغن زدن به سلاح ها.به محض این که یک عراقی سرشو از خاکریز بالا می آورد یا قصد حرکت بین تانکها رو داشت رگبار گلوله های ما بود که به سمتش شلیک میشد. دو تا از بچه ها آرپی چی شلیک می کردند وسط تانک سوخته ها که نیروهای پشتش رو بزنن . چند بار تیرعراقی ها خورد سر خاکریز و خاکش پاشید توی چشمم.کلاه آهنی سرم نبود و یکی از اون تیرها میتونست کار رو تموم کنه . همونطور که داشتم تیر می زدم یه لحظه احساس کردم سمت راست صورتم خیس و داغ شد
🌷🌷🌷🌷
بیخود نبود که فاطمه انقدر اصرار داشت اون کتابو بخونیم.
حس کنجکاوی کودکانه او سبب شد تا لابه لای خاطرات یک رزمنده محسن را پیدا کنم .
و حالا باید دنبال نویسنده کتاب می گشتم....
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
⭕️🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_هشتم
به فریبا گفتم خودت کتاب رو خوندی؟
گفت نه چطور مگه
گفتم تو کتاب از محسن نوشته. باید نویسنده کتاب را پیدا کنیم .
بعد از چند روز تونستم ردپایی از نویسنده پیدا کنم و با فریبا رفتیم به آدرسی که داده بودند . خانم جوانی در را باز کرد .
توضیح دادم که برای چه کاری اومدیم اونجا . خودش را همسر رضا نویسنده کتاب معرفی کرد و به داخل منزل دعوتمان کرد.
گفت رضا هفته گذشته رفته فرانسه تا برنامه سفر ما و ادامه تحصیلش را مهیا کنه .
مستاصل شده بودم . انگار قرار نبود محسن پیدا بشه. شماره ام را بهشون دادم تا هر موقع از سفر برگشتند بهم خبر بدن.
از طرف دیگه هنوز با فاطمه در مورد پدر و مادرش صحبت نکرده بودم و امید داشتم که شاید پدرش را پیدا کنم.
لحظه ای که فهمیدم تو کتاب از محسن نوشته همه کتاب را خواندم ولی برنامه کتاب خوانی شبانه با فاطمه ادامه داشت
🌷🌷🌷🌷
ساعت یازده شب بود، به دستور حاج محسن فرمانده گردان ، بایدگروهان رو جلو میبردم . شب عجیبی بود. تانکها بطور زیگزاگ روی جاده ارایش گرفته بودند و ما میبایست به موازات کارخانه نمک پس از عبور از تانکها به سمت ام القصر میرفتیم .من جلوی ستون و بیسیم چی پشت سرم حرکت میکرد. پس ازطی مسافتی ، درگیری شروع شد. تیرهای رسام مثل بارون به سمت ما شلیک میشد. یک لحظه متوجه شدم گوشی بیسیم جلوتر نمیاد و همراه من نیست . برگشتم دیدم بیسیم چی ازناحیه شکم تیرخورده . بیسیم رو دادم به یک نفردیگه . ازکارخانه نمک دور شده بودیم تا اینکه رسیدیم به مقرزرهی دشمن. نبرد در اینجا تن به تن شد. تانکهای دشمن ازاین یورش گیج و وحشت زده بودند. سردرگم در جهات مختلف مانور میدادن وگاها از تانک پیاده شده و درگیر میشدند. تعدادی ازتانکها با نارنجک منهدم شدند و تعدادی هم فرارکردند.
قرارنبود اونجابمونیم ، باید عبور میکردیم . ستون رابه سمت جاده هدایت کردم . از نیروهایی که قرار بود پس ازکارخانه نمک به ما ملحق بشن هنوز خبری نبود. ازشدت تیر و ترکش ها کاسته شده بود. این مهم ترغیبم کرد که از مسیر پرگل و لای کناره بریم روی جاده حرکت کنیم . غافل ازاینکه دوتا تانک اونجا کمین کردند. با اولین قدم که روی جاده گذاشتم با شلیک تیر دوشکای عراقیها به پای راستم نقش برزمین شدم ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_نهم
یک ماه بعد روز قرار با نویسنده کتاب، دچار گلو درد و سرماخوردگی شدید شدم .تماس گرفتم که روز دیگه بریم اما گفتند دوباره سفر دارند و بالاجبار فریبا تنها رفت.
زمانی که محسن مفقود شده بود دوتا از همراهاش نحوه مجروحیتشو گفته بودند.رضا نویسنده کتاب ضمن تایید حرف اونا برای فریبا تعریف کرده بود که:
من و محسن بعد از مجروحیت اسیر شدیم . حال من نسبتا بهتر بود و اتفاقات اطراف را متوجه میشدم. چند ساعت بعد بردنمون به یک بیمارستان صحرایی . تا حدی عربی بلد بودم و کلیت حرفها را میفهمیدم. فرمانده عراقی محسن را که بیهوش بود به دکتر نشون داد و گفت این فرمانده ست . هر طور شده زنده نگهش دارید که ازش اطلاعات بگیریم.
وقتی منو به اردوگاه موصل بردند دیگه از محسن خبر نداشتم ، تا یک ماه بعد که اوردنش اونجا .
به هر بهانه ای بچه ها رو مورد ضرب و شتم قرار می دادند. پس از مدتی قرار شد عده ای از جمله من و محسن را به اردوگاه دیگری منتقل کنن.
تو مسیر ماشین ما روی مینی که مجاهدین کرد تو جاده کار گذاشته بودن رفت و به ته دره سقوط کرد ...
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
⭕️⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_دهم
وقتی در سراشیبی دره در حال سقوط بودیم از پشت وانت پرت شدم بیرون و بعد از چند غلت پشت تخته سنگ بزرگی گیر کردم. چند لحظه بعد ماشین ته دره بود . همزمان نیروهای اسکورت عراقی روی جاده به یک کمین برخوردند و درگیر شدند.
نمیدونستم پایان درگیری چی میشه. از فرصت استفاده کردم و از شیار دره به سمت جاده رفتم . با اینکه نمیدونستم کجا هستم بعد از رسیدن به یک جان پناه منتظر موندم تا با تاریک شدن هوا و استفاده از ستاره ها به امید نجات راهی پیدا کنم .
از جایی که بودم کامیون را ته دره می دیدم . غیر از من سه اسیر و سه نیروی عراقی تو ماشین بودند . هنوز هوا روشن بود که صدای چند نفر را شنیدم . کردی صحبت می کردند و در شیب تند دره به سمت ماشین می رفتند.
چند دقیقه بعد محسن و دو اسیر دیگر و یکی از عراقیها را اوردن بالا.
فهمیدم زنده هستند . تردید داشتم که برم پیش اونا یا نه . نمیدونستم کی هستند و کجا می خوان برن .
در فکر رفتن و نرفتن بودم که اونا زودتر تصمیم گرفتند و لحظاتی بعد ماشینشون به سرعت از جلوی چشمان من دور شد
🌷🌷🌷🌷

از اینکه فهمیده بودم محسن تا اونجا زنده بوده خوشحال بودم و از بی خبری بعدش نگران.
همون لحظه فکری به نظرم رسید و با فریبا در میان گذاشتم . با کلیتش موافقت کرد ولی به نظرش ابهاماتی داشت. درست می گفت . ریسک داشت و معلوم نبود قضیه تا آخر اونطور که ما فکر می کردیم پیش بره .
قرار شد به فاطمه بگیم که ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
⭕️🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_یازدهم
فکرم این بود که به فاطمه بگم محسن پدرش بوده و با اطلاعاتی که جدیدا بدست اوردیم ممکنه بتونیم پیداش کنیم.
در این حالت من مادرش باقی می موندم و نیاز به پیدا کردن پدر واقعیش (هبوط) نبود.
پس از اینکه ماجرا را به این صورت برای فاطمه توضیح دادم امیدوار به بازگشت پدرش شد. اما بعد از مدتی که خبری از محسن نشد به طور عجیبی نسبت به جنگ و خاطراتش زده شد. هر موقع حرفی از جنگ و رزمنده می شد فضا را ترک می کرد که چیزی نشنوه.
نهایت این قضیه برام نامعلوم بود اما با روش فاطمه همراهی کردم و تصمیم گرفتم پیگیریها برای پیدا کردن محسن بدون اطلاع او باشه.
بعضی وقتها به خودم می گفتم تو خودخواهی . فقط دنبال محسن هستی و پیگیر پیدا شدن پدر واقعی فاطمه نیستی.
اما حسی دیگر در درونم می گفت اگر همین مسیر را جلو بری به نتیجه میرسی.
استعداد و تواناییهای فاطمه در درس خوندن روز به روز نمایان تر می شد به طوری که برای پر کردن وقتش پیشنهاد دادم بره کلاس زبان . موافقت کرد اما گفت میخواد زبان فرانسه بخونه. تعجب کردم و علتشو جویا شدم . گفت دوست دارم برای ادامه تحصیل برم فرانسه . این انتخاب برام جالب بود ولی بهش فکر نکردم و خواسته اش را قبول کردم.
فراگیری بالاش سبب شد دو سال زودتر مدرسه را تمام کنه و حالا میخواست در شانزده سالگی برای درس بره پاریس.
بهت زده بودم که چقدر زود گذشت این ایام و دوری از فاطمه یک امتحان بزرگ دیگه برای من بود.
در دو راهی انتخاب او و خودم مانده بودم...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_پنجم / #قسمت_اول
بعد از چند ماه، پذیرش دانشگاه فاطمه اومد . از بیمارستان مرخصی گرفتم و به منشی مطب گفتم دو هفته به کسی وقت نده .
با جولیا تماس گرفتم و گفتم چند روز دیگه برای یک سفر ده روزه میام پاریس .
جولیا همان دختری بود که در سفر لبنان باهاش اشنا شدم. خدمه خانه ای که در مدت ماموریت در همه موارد کمک حالم بود و صمیمیت خاصی با هم داشتیم.
در طول بیست سالی که از اون موقع گذشته با اینکه همدیگر را ندیدیم ولی همیشه تلفنی در ارتباط بودیم.
ازش خواستم یه اتاق برای من و فاطمه تو یک هتل معنولی رزرو کنه اما گفت که بریم خونه خودش .
چون میدونستم مسئله ای به نام تعارف در فرهنگش نیست و وقتی حرفی میزنه حرف دلشه راحت پذیرفتم.
با اینکه سفرمون موقت بود اما همه خانواده برای بدرقه اومده بودن فرودگاه.
سعی می کردم به اینکه قراره بعدا چی پیش بیاد فکر نکنم . تمرکزم رو خواسته و آینده درسی فاطمه بود.
با یک ساعت تاخیر نیمه شب پرواز کردیم و صبح زود فرودگاه اورلی پاریس بودیم....
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
⭕️⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_پنجم / #قسمت_دوم
جولیا اومده بود فرودگاه به استقبالمون . بعد از بیست سال دوباره همدیگر را دیدیم اما اون دختر جوانی که در بیروت برای اولین بار دیده بودم حالا رخت میانسالی بر تن کرده بود . شکسته تر از عکسهاش نشون می داد.
حتما منم برای او همینطور بودم.
تا رسیدن به خونه و چند ساعت بعدش سرگذشت سالهای قبل رو با هم مرور کردیم .
یحیی همسر لبنانی جولیا چند سال قبل فوت کرده بود. فرزنددار نشده بود . یه اپارتمان نقلی و یک ماشین رنوی قدیمی از یحیی براش مونده بود . خونه کوچک بود اما چون طبقه فوقانی برج بود بهار خواب بزرگ و دیدانداز زیبایی داشت. با پولی که صاحبکار همسرش بعد از فوت به او داده بود یه مغازه خشکشویی راه انداخته بود و با دوستش اونجا رو میگردوندن.
بهش اطمینان داشتم. میدونست که فاطمه دختر من نیست . اما محبت کردنش طوری بود که فاطمه رو خیلی زود جذب خودش کرد
با تردید زیاد بار سفر را بسته بودم اما انگار کارها باب میل فاطمه طوری پیش می رفت که دل منم داشت کم کم راضی میشد.
همان اول از خواسته خودم گذشتم و دوری از فاطمه را به خاطر پیشرفت و آینده بهترش از تردیدهام کنار گذاشتم.
اما هزینه جا و زندگی و تنهایی فاطمه مسائل مهمی بود که قبل از سفر بهش فکر میکردم و حالا همه اونها رو جولیا حل کرده بود.
قرار شد تا موقعی که فاطمه بتونه مستقل بشه پیش جولیا بمونه و منم چند وقت یک بار بهشون سر بزنم.
هر چند سن فاطمه کم بود و هنوز به هفده نرسیده بود ولی به خاطر استقلال روحیش نمیخواست سربار باشه و دوست داشت بتونه تا حدی محبت جولیا را جبران کنه . به اصرار فاطمه ، جولیا قبول کرد که او روزی سه ساعت کار اتوکشی مغازه را انجام بده .
این کار را تو خونه به خوبی انجام میداد.
اول فکر کردم فقط در مغازه جولیا از اتوی دستی استفاده میشه ولی بعد فهمیدم خیلیها در پاریس هنوز از این روش استفاده میکنن.
یک روز قبل از پایان ده روز کارهای پذیرش دانشگاه انجام شد. شروع ترم چهل روز بعد بود ولی قرار شد فاطمه یک ماه بعد برگرده پاریس...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
🎂⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_پنجم / #قسمت_سوم
رفتن فاطمه به پاریس جولیا رو از تنهایی در آورد و تاثیر خوبی بر روحیه او داشت.
چند روزی که اونجا بودم جولیا برام درد و دل کرد. گفت: وقتی آزمایشات نشون داد مشکل بچه دار نشدن به همسرم برمیگرده ، مادرم ازم خواست که طلاق بگیرم .
بعد از مخالفتم از طرف خانواده طرد شدم.
جولیا می گفت دوری دوستی نمیاره. هر روزی که گذشت از هم دورتر شدیم .
حتی بعد از فوت همسرم تلاشهای من برای ارتباط با مادرم بی نتیجه موند
🌷🌷🌷🌷
یک ماه از رفتن فاطمه گذشته بود. حسابی دلتنگش بودم .
از حکمت خدا در عجب بودم . انگار قرار بود همه دوریها و دلتنگیهای دنیا برای من باشه
فکر رفتن به پاریس به سرم زده بود . می خواستم قید کار را بزنم و برم .
اما پدر و مادر پا به سن گذاشته بودند و به زندگی با من عادت کرده بودند.
هنوز چشم به راهِ اومدن محسن بودم ، محسن ، برای بقیه شهید شده بود و برای من نه
پدرِ فاطمه رو پیدا نکرده بودم.
ماجرای پدر و مادرش را بهش نگفته بودم. دهها کار انجام نشده و هزاران کیلومتر دوری .
فریبا همیشه می گفت فتانه جالبه که تو و محسن و فاطمه هر سه، دو سال زودتر مدرسه رو تموم کردید .
با این حرف دلمو خوش می کردم که برای کارهای انجام نشده دو سال بیشتر وقت دارم.
امروز تولد محسن بود . شب توی تنهایی خودم براش جشن گرفتم.
کیک درست کردم اما شمعو فوت نکردم.
بهش گفتم شمع زندگیتو خاموش نمی کنم.
شمع روشن بود که روی مبل خوابم برد.
در عالم رویا دیدم وارد دشت پر از شقایق شدم. پلاکی از دور ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
⭕️⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_پنجم / #قسمت_چهارم
دونفر با لباس نظامی و اسلحه از میان شقایقها با سرعت عبور کردند هر چه از من دورتر می شدند به همدیگه نزدیکتر می شدند. به پلاکی در انتهای دشت رسیدند. وقتی به پلاک دست زدند یکی شدند. و از اون لحظه یک نفر را می دیدم که به سمت من می اومد.
اما بازگشتش سی سال طول کشید
از خواب بیدار شدم .
🌷🌷🌷🌷
.... هر کسی به یک طرف می دوید خوابیدیم روی زمین و بعضیها اشهدشون رو هم خوندن و هر لحظه منتظر شهادت...
تا اینکه بمب به زمین اصابت کرد .
زمین دهان باز کرد و بمب توی زمین فرو رفت . نفسها حبس شده بود . صدایی از کسی در نمی اومد . همه در انتظار انفجار مهیبی بودن . چند ثانیه گذشت . خبری نشد، اتفاقی نیفتاد . یکی یکی سر از زمین برداشتند و از جا بلند شدند . نگاهها از بمب غول پیکر سردر زمین رو به آسمان رفت . نفسها بالا اومد . شادی بازگشت به زندگی از چشمای بچه ها می بارید . لبها خندان . فریادهای خوشحالی و شکر گذاری فضای نخلستان را برای لحظاتی دگرگون کرد . خواست خدا بر سلامت بچه ها بود،
🌷🌷🌷🌷
هفته پیش نشانی یک نفر در اصفهان را بهم دادند و دیروز ملاقاتش کردم . مردی مهربان با چهره ای تکیده که معلوم بود سختیها او را سالخورده کرده نه سن و سال. از محسن برام تعریف کرد و این خاطره آخرین جایی بود که محسن را پنج ماه قبل از پایان جنگ دیده بود.
امیدهام زنده تر شد
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
♻️🔰 #هبوط_در_شانزلیزه
🔶 #چکیده_داستان
فصل اول : درس خواندن فاطمه در فرانسه و پژوهش در یک پروژه بزرگ علمی و آشنایی با یک مجروح جنگی به نام حاج رضا
🌷🌷
فصل دوم : اتفاقات دانشجویی فتانه و محسن
ورود آنها به جنگ
خواستگاری محسن از فتانه و مفقود شدن محسن
🌷🌷
فصل سوم : نجات پیدا کردن محسن و از دست دادن کامل حافظه
انتخاب نام هبوط در زندگی جدید
ازدواج و فرزند دار شدن هبوط (محسن)
🌷🌷
فصل چهارم : بمباران شیمیایی حلبچه
شهادت همه خانواده هبوط به جز فاطمه دختر کوچکش و مفقود شدن هبوط
بزرگ کردن فاطمه بوسیله فتانه
پیدا کردن رد پایی از محسن در یک کتاب و ملاقات با رضا نویسنده کتاب
پیگیریهای فتانه برای پیدا کردن هبوط و ناامیدی در یافتن او
🌷🌷
فصل پنجم : رفتن فاطمه به فرانسه برای ادامه تحصیل
ادامه پیگیریهای فتانه برای یافتن محسن
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_پنجم / #قسمت_پنجم
بعد از یک سال فاطمه با لینا همکلاس صمیمیش یک اتاق اجاره کردند .
جولیا مثل یک مادر حواسش به فاطمه بود. چند وقت یک بار که بهشون سر میزد خونه رو نظافت میکرد و براشون غذاهای خوشمزه فرانسوی و لبنانی درست میکرد.
دو سال بعد فاطمه و لینا کار پاره وقت مناسب با درسشون پیدا کردند و تونستن یه اپارتمان نقلی اجاره کنن.
در طول این چند سال پدر و مادر محسن از غصه فراق فرزند هر دو سرطان گرفتند و فوت کردند.
فاطمه و لینا دوره عمومی رو زودتر از موعد تموم کردن. ولی نتونستم در جشن فارغ التحصیلی اونا شرکت کنم.
مادر و اقاجون راهی بیمارستان شدند و ناباورانه در فاصله کوتاهی رخت سفر به تن کردند.
مادر وفاداریشو اینجا هم نشون داد چهلم آقاجون با ختم مادر یکی شد.
خودمو بازنشسته کردم تا فرصت بیشتری برای سر زدن به فاطمه داشته باشم.
چشم به هم زدنی دوره تخصص فاطمه به پایان رسید .
من پا به سن گذاشته بودم و حالا باید بین موهای سفیدم دنبال تارهای مشکی میگشتم.
وقتی به سختیهای دوران جنگ و اتفاقات و تلخیهای این روزها فکر می کردم تنها چیزی که آرومم میکرد موفقیتهای فاطمه بود.
تا اینکه یک روز فاطمه خبر داد خودش و لینا جزو ده نفر کاندید حضور در یک پژوهش بزرگ علمی شدند و هفته آینده پس از یک تست عملی، در نهایت دو نفر را انتخاب میکنند تا زیر نظر پرفسور لوکاس بهترین و باسوادترین استاد دانشگاه کار را شروع کنن ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
🔵⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_پنجم / #قسمت_ششم
فاطمه و لینا برای پژوهش دانشگاه انتخاب شدند و کارشونو با جدیت شروع کرده بودند .
تازه از پاریس برگشته بودم و کلی حرف داشتم که با فریبا بزنم. نیمه های شب بود و حرفامون گل انداخته بود. معمولا تو این مواقع تا نماز صبح بیدار میموندیم.
قضیه حاج رضا مجروح ایرانی مقیم فرانسه که به طور تصادفی باهاش اشنا شده بودیم را براش تعریف کردم.
از دوستی و صمیمت دخترش فرشته با فاطمه گفتم و ...
حرفام که تموم شد با هیجان زیادی ازم پرسید عکسی از این حاج رضا داری؟
گفتم نه. گفت فتانه همین الان زنگ بزن و به فاطمه بگو ازش عکس بفرسته.
گفتم الان اونا خوابن . حالا چرا انقدر عجله. اصلا عکسشو میخوای چکار
فریبا گفت : خواهر جون فکر کنم فراموشی گرفتی . نویسنده کتابی که از محسن هم خاطراتی داشت یادت رفته؟
اسمش رضا بود . موقعی که پیداش کردیم رفت فرانسه.
روزی که قرار بود ببینیمش تو مریض شدی و من تنها رفتم . عکسشو ببینم مطمئن میشم خودشه یا نه.
چند دقیقه شنیده هام در مورد محسن را مرور کردم.
مجروحیت ، اسارت ، سقوط ماشین به دره هنگام انتقال اسرا ، نجات محسن بوسیله کردهای عراقی ، حضور محسن در جبهه پنج ماه قبل از پایان جنگ
هر چند این نقل آخری که در اصفهان از یک رزمنده شنیدم از روی عکس بود و شناختی از نام و نشانش نداشت.
فکر کردم اگر اون رزمنده اصفهاتی را با حاج رضا ارتباط بدم شاید رد پای دیگری از محسن پیدا کنیم...

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی
و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
⭕️🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_پنجم / #قسمت_هفتم
فاطمه عکس حاج رضا را فرستاد . فریبا گفت خودشه فتانه . وقتی به فاطمه گفتم حاج رضا نویسنده همون کتاب خاطرات جنگه که زمان بچگی با هم میخوندیمش خیلی خوشحال شد.
فاطمه سالها بود که هر وقت حرف جنگ میشد موضوع را عوض میکرد تا چیزی نشنوه . اما حالا شیفته شنیدن بی واسطه خاطرات یک رزمنده شده بود .
ازم خواست فعلا به حاج رضا چیزی در مورد آشنایی قبلی نگیم .
فاطمه میخواست تمام خاطرات حاج رضا را ثبت و ضبط کنه . چون فکر می کرد میتونه از لابه لای اون خاطرات به پدرش برسه.
حاج رضا داوطلبانه تزریق دارو را پذیرفته بود و سبب جهش بزرگی در کار پژوهش اونا شده بود.
فاطمه سعی داشت در طی درمان به تدریج قسمتهایی از خاطرات که از حافظه حاج رضا پاک شده بود رو برگردونه .
🌷🌷🌷🌷
همه آرپی چی زنها آماده شدند . پاسی از شب گذشته بود که وارد عملیات شدیم . بچه ها مردونه جنگیدند و تعداد زیادی از تانک ها را شکار کردند . با موفقیت نقشه عراقیها برای پاتک فردا صبح را به هم زده بودیم.
وقتی اومدیم عقب از آرش خبری نبود. نگرانش بودیم.
صبح که شد برای پیدا کردنش با محسن رفتیم اون طرف خاکریز و بین تانکها شروع کردیم به گشتن . صحنه های دلخراشی بود . چندتا از شهدای خودمون بین تانکها بودن . یک پای قطع شده و جنازه خدمه تانکهای عراقی که جاده را پر کرده بود .
از تانکها که رد شدیم،آرش رو کنار شهید دیگری دیدم . به روی سینه و به سمت عراقی ها آرام خوابیده بود . معلوم بود تا لحظه آخر مردونه جنگیده و رو به دشمن شهید شده بود. پاهای محسن سست شده بود . نمیتونست باور کنه که معاون و دوست صمیمیش شهید شده .
بهم گفت رضا کمک کن ببریمش عقب. بدن آرش رو چرخوندم. نگاهم افتاد به صورت قشنگش. نگاه به آسمون کردم و بوسه ای بر روی خورشید خوابیده بر زمین زدم...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
خاطره #ژیلا_بدیهیان همسر بزرگوار #شهید_همت از آخرین دیدار شان

آن شب بریدن حاجی را دیدم. برخورد سرد او گویای همه چیز بود. به خودم لرزیدم، یک لحظه احساس کردم نکند آخرین شب دیدارمان باشد. حاجی گفته بود که صبح روز بعد ماشین ساعت 6:30 جلوی منزل باشد. کمی زودتر بلند شد و خود را آماده کرد؛ اما ماشین نیامد. ساعت 7 صبح راننده بدون ماشین آمد و گفت: "ماشین دچار نقص فنی شده!" حاجی تا ساعت 9 صبح در خانه ماند. دو ساعت تمام بی آنکه چیزی بگوید به رختخواب گوشه اتاق تکیه داد و نشست. انگشتانش را به هم حلقه زد و زانوانش را به بغل گرفت. حالتی گرفته و غمگین داشت. مهدی در حالیکه یک قوری در دست گرفته بود، "بابا بابا" میگفت و دور اتاق میچرخید. گاه نیز خود را به پدرش نزدیک میکرد؛ اما حاجی عکس العملی از خود نشان نمیداد. از سردی نگاهش طاقتم تمام شد. رو به وی کردم و گفتم: "این دفعه تو خیلی نسبت به ما بی عاطفه شدی. حالا من هیچ، لااقل به خاطر این بچه ها رعایت کن."
حاجی سکوت کرد و تنها صورت خود را به سمتی دیگر چرخاند. نمیتوانستم تمام چهره اش را ببینم. قدری جابجا شدم و او را تماشا کردم. قطرات پیوسته اشکی را که از گونه هایش جاری بود، دیدم. ماشین که از راه رسید حاجی آماده حرکت بود. به یاد دارم در سفرهای قبل بند پوتین های خود را بیرون از خانه، در ماشین می بست. ولی آن روز در نهایت خونسردی، جلوی در نشست و پس از آنکه پوتین های خود را پوشید، آرام آرام بندهای آن را گره زد و مهیای رفتن شد.
وقت خداحافظی سرش را پایین انداخت و گفت: "خدا رو شکر ماشین دیر اومد و تونستم بیشتر پیش شما باشم! ... خب دیگه ما رفتیم. اگر ما رو ندیدی حلالمون کن." معنی حرفهای او را کاملا میدانستم. با اینحال گفتم: :امکان نداره که شهید بشی." پرسید: "چطور مگه؟" گفتم: "باور نمیکنم خداوند در یک لحظه همه چیز بنده اش را از او بگیرد... " حاجی رفت و من و مهدی و مصطفی او را تا جلوی در خانه بدرقه کردیم. وقتی صدای حرکت ماشین به گوشم رسید، احساس از دست دادن او در قلبم قوت گرفت.

#17_اسفند_1362
#جزیره_مجنون
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
@hamidraz
Forwarded from .
دیروز در همين نزديكي هاى ما، پشت نى هاى قدبلند هور، مردى پيشانى خونين خود را بر خاك نهاد كه قشنگتر از همه ستاره ها بود.
#شهید_همت
@hamidraz
⭕️🔵⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_پنجم / #قسمت_هشتم
امروز فاطمه خاطره دیگری از محسن را برام فرستاد.
نقل خاطرات یک رزمنده از زبان دخترش شنیدنی ست .
فرشته دختر حاج رضا چنان با احساس خاطرات را بیان میکنه انگار که خودش اونجا حضور داشته.
معلومه این دختر و پدر ارتباط روحی خوبی با هم دارند.
یک مقدار نگرانم . به فاطمه گفته بودم محسن پدرش بوده . و حالا شیفتگی او برای شنیدن خاطرات حاج رضا به همین دلیل هست . هر چند به حاج رضا در این باب چیزی نگفته . اما اگر آخر کار فاطمه بفهمه که محسن پدرش نیست اوضاع بد میشه
🌷🌷🌷🌷
بعدازظهر بود . اعلام کردند دشمن درحال پاتک به مواضع ماست. به سرعت آماده حرکت به سمت جلو شدیم. محسن جلو و بقیه پشت سرش . روی جاده که رسیدیم محسن بچه ها را داخل سنگرها تقسیم کرد. درگیری به شدت ادامه داشت. مقاومت جانانه بچه ها پاتک عراقیها را با شکست مواجه کرد . با نزدیک شدن غروب از شدت آتش دشمن کم شد. هوا رو به تاریکی میرفت که همراه محسن به کمی عقب تر و داخل یک سنگر عراقی برگشتیم. قرار بود نیمه شب عملیات را ادامه بدیم. از خستگی خوابمان برده بود که با صدای محسن از خواب بیدارشدیم. شروع به حرکت کردیم. از آخرین خاکریز عبور کردیم. تانکهای عراقی روی جاده به آتش کشیده شده بود . از کنار سنگرها و کشته های عراقی و سلاحهای به جا موندشون عبور کردیم . محسن گفت که ستون باید به سمت راست جاده منتقل بشه. نوبت من که شد شروع به دویدن از عرض جاده کردم. وسط راه یهو افتادم. احساس درد شدیدی تو پام داشتم که قادر به حرکت نبودم. ستون از کنار من رد شد و کسی متوجهم نشد. بعد از عبور آخرین نفر خودم را سینه خیز به سمت راست رسوندم و منتظر شدم شاید با کاهش درد به راهم ادامه بدم ولی نشد. مجددا سینه خیز به سمت چپ برگشتم و کمی منتظر شدم . یک امدادگر که از ستون عقب افتاده بود به من رسید و جای زخم را پانسمان کرد و گفت سعی کن خودت بری عقب . تیر به استخوان رانم خورده بود . حرکت برام مشکل بود. با کمک چند مجروح دیگه و عصا کردن اسلحه به سمت عقب برگشتیم . حالا دیگه به تانکهای سوخته رسیده بودیم. آتیش دشمن شدید شده بود. با گذشت زمان درد بچه های زخمی که به من کمک می کردند بیشتر شده بود . خودمو به کنار جاده آسفالت رسوندم . یک ماشین عراقی غنیمتی داشت آرام با چراغهای خاموش به عقب برمی گشت. از اونا خواستم منو باخودشون ببرن. یکی از اونا گفت جا نداریم . راست می گفت. تنها جای خالی روی کاپوت جلو بود . با کمکشون خودمو روی کاپوت کشوندم وطاقباز با دو دستم آینه بغلهای جیپ رو چسبیدم و توی اون تاریکی خیره جلو رو نگاه میکردم. بعد از مدتی به سه راه شهادت و سنگر مجروحین رسیدیم. داخل سنگر صدای یک آشنا توجهمو جلب کرد. محسن را توی نور کم دیدم و پرسیدم چی شده ؟ گفت ترکش به دستش خورده . گفتم چرا عقب نرفتی. گفت نمیشه بچه ها رو تنها بذارم
پیشانی ام را بوسید و با دست پانسمان شده به سمت خط مقدم برگشت ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
⭕️🔶🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_پنجم / #قسمت_نهم
دو روز پیش اومدم پاریس و امروز بلاخره حاج رضا را از نزدیک دیدم. تو فکر رفتم که یعنی محسن هم اینطوری موهاش سفید و صورتش چین و چروک پیدا کرده . بعد رفتم جلوی آینه و جواب سوالمو گرفتم.
محسن در ذهن من همون جوان رشید قد بلند مانده بود ، اما معلوم نبود با آن همه مجروحیت و سختیها الان چی شده باشه.
با در خواست فاطمه حاج رضا خاطره را خودش برامون تعریف کرد
🌷🌷🌷🌷
نماز را نشسته چسبیده به خاکریز خوندیم . آتیش عراقیها شدید بود .نماز همه تمام شده بود، ولی یک نفر همچنان مشغول نماز بود. او تنهای تنها در مرکز آن خاکریز هلالی شکل، ایستاده مشغول نماز بود.جایی که کاملا در دید دشمن بود. اگر بگم هزاران تیر و دهها خمپاره فقط برای او شلیک شد، اغراق نکردم. او در قنوت بود که آسمان آنجا پر شد از فریاد همه بچه ها که او را صدا می زدند.دقایقی صدای انفجار خمپاره ها و زوزه شلیک تیرها در فریاد بچه ها گم شد، اما کسی جرأت نزدیک شدن به او را نداشت.شاید خیلی از فریادها به خاطر ترس از جون خودمون بود که در مرکز باران گلوله قرار گرفته بودیم. وقتی چهره اش را به یاد می آرم احساس می کنم او در آن لحظات پیش ما نبود. اون صحنه یادآور نماز ظهر عاشورای امام حسین(ع) بود. یادآور منجنیق و ابراهیم(ع) و آتش و گلستان بود.یادآور حضوربی چون و چرای خدا بود. یادآور این حکم بود که همه چی از آن خداست.اختیارهمه جانها در ید اوست.هر که را بخواهد می برد و هر که را بخواهد زنده می گرداند.آنجا خدا بزرگی اش را به رخ همه کشوند. حتی یکی ازآن هزاران تیرو ترکش به خواست خدا بر تن او ننشست. قنوت طولانی او تمام شد. نماز محسن پایان یافت. دلی شکسته شد و لحظاتی بعد خط تا دندان مسلح دشمن هم به دنبالش شکسته شد. تا خدا خودی نشان دهد.
🌷🌷🌷🌷
با شنیدن نام محسن در پایان خاطره قطرات اشک گوشه چشم فاطمه جمع شد. نفسم تنگ شده بود . رفتم تو اتاق . اشک امانم را بریده بود . دوست داشتم کسی نیاد پیشم تا یک دل سیر گریه کنم...
#ادامه_پنجشنبه
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_ششم / #قسمت_اول
پس از آزمایش موفقیت آمیز تزریق و تاثیر مثبت دارو به روی حاج رضا ، فرصت دو ساله ما برای آزمایش بالینی بر روی دویست بیمار دیگر از یک ماه پیش آغاز شد .
با هماهنگی که با پرفسور لوکاس داشتیم قبول کرد تا از تعدادی مجروح جنگی نیز در این پژوهش استفاده کنیم.
در یک ماه گذشته با کمک لینا و مادرش دکتر لورن نامه نگاریهای رسمی با ایران و عراق داشتیم و تونستیم یک لیست بیست نفره از مجروحین جنگ که دچار ضایعه مغزی هستند را تهیه کنیم .
همه هزینه های پزشکی و اقامت آنها در پروژه پیش بینی شده بود .
بعد از آماده شدن ویزا چند روز مانده به سال نو بیماران در دو گروه وارد پاریس شدند.
از پرفسور اجازه گرفتم که قبل از شروع آزمایشات با همه مجروحین یک مصاحبه داشته باشم .
برای پنج مجروح عراقی دنبال مترجم میگشتم که فهمیدم حاج رضا میتونه کمکمون کنه.
در قسمتی از مصاحبه باید نحوه مجروحیتشون رو می گفتند.
اولین عراقی که باهاش مصاحبه کردم حرفهایی زد که برام عجیب بود. فکر میکردم قبلا اونا رو شنیدم . داشتم خاطره رو مرور میکردم که یهو بیمارستان شلوغ شد ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
یادی از فرمانده لشگرمحمد رسول الله ص #حاج_عباس_کریمی به روایت #بی_سیم_چی در سالروز شهادتش
حاجی ، صدای پر امیدت پشت بی سیم هنوز توی گوشم هست
از ما جلوتر بودی . نزدیک تر به دشمن . از اونجا گردان رو برای پیشروی هدایت میکردی
این که یک فرمانده لشگر از نیروهاش جلوتر باشه در تمام جنگهای دنیا بی سابقه است
کاش می شد یک طوری به جوونای امروز گفت که این جلو بودن یعنی چی

****************
خدایا در صحرای محشر که همه از هم گریزانند صدای بیسیم حاج عباس را برای همه پخش کن تا همگان بشنوند که او بسیجیانش را فرا میخواند .
ابوذر عمار مقداد سلمان مالک کمیل / همت....
همه گردانها بگوشند؟.....
بگوشیم حاجی جان .......
سریعتر برسید به نقطه الحاق......
چشم حاجی جان ، بچه ها تو راهند
لحظاتی دیگر دستشان تو دست شماست
ان شاء الله
#عملیات_بدر
#24_اسفند_1363
#لشگر_محمد_رسول_الله_ص
#شهید_عباس_کریمی
#گردان_ابوذر
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
خاطره ای از مهندس #مهدی_باکری فرمانده شهید #لشگر_عاشورا در سالروز شهادتش
وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدید بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. در این بین، آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب گرفته بود. آقا مهدی، بی درنگ به داخل زیر زمین و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به آقا مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی.
نمی دانم این شهردار فلان فلان شده! کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟»
آقا مهدی خنده ای کرد و گفت : راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت
#شهید_مفقودالاثر_مهدی_باکری
#فرمانده_لشگر_عاشورا
#شهردار_ارومیه
#عملیات_بدر
#25_اسفند_1363
@hamidraz