بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_پنجم
چند ماهه که کارم در بیمارستان پاوه رو شروع کردم . فعلا محیط آرومه و کار راحت. مراجعاتمون در حد معموله . ولی حس ششمم درست می گفت که اینجا همینطور آروم نمیمونه.
امروز تو دشت بیرون شهر یه سری نیروی نظامی دیدم که در حال پیاده روی و احتمالا آماده سازی بودند. هوا تا حدی خنک شده و امیدوارم تا قبل از سرد شدن هوا عملیات انجام بشه که کار کمک رسانی ما راحتتر باشه.
کم کم دارم با لهجه و گویش کردی و رسوم مردم اینجا آشنا میشم.
دیروز با فریبا تلفنی صحبت کردم . گفت فتانه ،مادر دلتنگی می کنه و بهونه نبودنت رو می گیره.
بهش گفتم فعلا چیزی به مادر نگو ولی شاید هفته بعد اومدم تهران
🌷🌷🌷🌷🌷
در آخرین روزهای تابستان من و واران ازدواج کردیم.
به خاطر وضعیت جنگی منطقه ، مراسم ساده تر از عرف معمول برگزار شد.
به خانه جدید رفتیم و اتاق دوران مجردی من را به مطب اضافه کردیم . با بزرگتر شدن فضا و اضافه کردن نفرات حالا یک درمانگاه مجهز داریم.
به دلیل کار من و واران در روستای خودمون دره قیصر ماندگار شدیم.
اما برزی و بارنگ مثل بارین عروس حلبچه ایها شدند و برای زندگی به آنجا رفتند. راه نزدیکه و نیم ساعته میان و میرن.
بعد از دخترها حالا نوبت پسرها رسیده و دانیار در شرف ازدواجه و فقط پسر کوچک خانواده زانیار در خانه پدری مانده . با رفتن برزی و بارنگ ، زانیار به تنهایی دبیرستان روستا را اداره می کنه.
دانیار به علت تردد زیاد به اونور مرز با ایرانیها آشنایی پیدا کرده و میخواد با یک دختر ایرانی ازدواج کنه.
میگه اون دختر پزشک بیمارستان پاوه هست ولی اهل تهرانه
برای همین قراره هفته بعد من و واران همراه پدر و مادرش برای خواستگاری بریم تهران...
🔵#ادامه سه شنبه
@hamidraz
🔶🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_ششم
" پس از چند روز پیاده روی وسط بیابان بدون قطره ای آب گرفتار طوفان شن شدم . از همه جا ناامید بودم و فکر میکردم کارم تمام شده ست. از فرط تشنگی و ناتوانی رو زمین افتادم .
به تدریج زیر شنها مدفون شدم اما سرم بیرون بود . از فاصله خیلی دور بچه خردسالی را دیدم که آرام ارام به سمتم میاد . از حال رفتم . وقتی به هوش اومدم دختر جوانی کنارم بود . کاسه ابی بهم داد و گفت بخور پدر .
گفتم شما کی هستی؟ اینجا کجاست؟
گفت اینجا دنیاست منم فاطمه هستم دختر شما"
🌷با صدای اذان مسجد روستا از خواب پریدم . تنها بودم .
واران برای برنامه خواستگاری دانیار با پدر و مادرش رفته بودند تهران . به خاطر کار درمانگاه نتونسته بودم همراهشون برم.
شدیدا تشنه بودم.خواب عجیبی بود .
دو روز بعد وقتی واران برگشت خواب را براش تعریف کردم. خندید و گفت خیره . گفتم چطور؟ گفت تهران که بودم آزمایش دادم
گفتم ازمایش چی؟
با شادی و شعف خاص خودش گفت داری پدر میشی. اسمش هم که خودش تو خواب بهت گفته . فاطمه اسم قشنگیه . مبارکمون باشه....
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
⭕️🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_هفتم
امروز از طرف قرارگاه یک نفر اومد بیمارستان و گفت این هفته در آماده باش کامل باشید .
قرار بود در منطقه یک عملیات محدود انجام بشه .
دو هفته گذشت ولی خبری نشد. پرستارها هر دو هفته جاشون با هم عوض می شد و به کرمانشاه می رفتند . اما مدتی بود که همگی در پاوه در اماده باش مونده بودند.
فضای استراحت و غذا برای این تعداد نفرات کافی نبود . مدتی بود که از خانواده دور بودند . خلاصه امکانات محدود و انتظار طولانی ، کار را برای آماده نگه داشتن افراد سخت کرده بود.
با قرارگاه تماس گرفتم ولی آماده باش تمدید شد.
هوا سرد شده بود.به خصوص شبها.
بلاخره پس از یک ماه عملیات انجام شد و از فردای حمله تا چند روز حسابی سرمون شلوغ شد.
روزی سه تا چهار ساعت خواب و بقیه کار بود . دو روز از عملیات گذشته بود و همه ی شب را در اتاق عمل بودم .بعد از نماز صبح رفتم بخوابم که سر و صدایی از بیرون شنیدم . تعدادی اسیر عراقی را پیاده به عقب منتقل می کردند.
یکی از بچه های تدارکات بیمارستان شیطنتش گرفته بود و بلند داد می زد الموت لصدام و به اسرا می گفت تکرار کنند. سر و صدا به خاطر شعارهای اونا بود.
اونا که رفتند برگشتم و تازه چشمام گرم خواب شده بود که یکی از پرستارا بیدارم کرد و گفت خواهر فتانه بیاید اتاق عمل ، یه مجروح آوردند که پاش قطع شده ...
🔵#ادامه یکشنبه
@hamidraz
⭕️🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_هشتم
سریع رفتم بالاسر مجروح. یک جوان حدودا بیست ساله بود .
درد شدیدی می کشید . نمی شد برای پاش کاری کرد چون به پوست اویزون بود فقط باید زودتر می بردیمش اتاق عمل .
ازش علت حادثه و گروه خونیشو پرسیدم که سرش به حرف زدن گرم بشه تا من کارمو در یک لحظه انجام بدم . در حال توضیح بود که سریع قسمت زیر زانو را جدا کردم. فریادش به آسمون رفت. با اینکه فقط به پوست بند بود اما سر تمام عصبها بیرون بود و در لحظه جدا کردن درد شدیدی کشید .
یک کیسه خون آ مثبت بهش زدم و تا آماده شدن اتاق عمل مسکن قوی تزریق کردم تا از درد به حالت بیهوشی نره.
روحیش خوب بود . مسکن تا حدی درد را کم کرد .
یک ساعت بعد رفتیم اتاق عمل.
با اینکه مدت عمل کوتاه بود و نمی خواستم به استخوان دست بزنم ولی باید بیهوشش می کردیم.
منطقه پر از خاک و آلودگی بود و حتما پا دچار عفونت می شد .
ترکش نزدیک زانو خورده بود و ممکن بود عفونت سبب بشه پا را از بالای زانو قطع کنند . برای همین استخوانهای خرد شده را خارج کردم و با دقت زیاد شستشو دادم ولی سر پا را باز گذاشتم.
با تورم زیادی که داشت باید عمل اصلی بعدا در بیمارستان مجهزتری انجام می شد.
بعد از عمل دیدم در حالت نیمه هوشیار با صدای ضعیف یک نفر را صدا می زنه . سرمو بردم جلو چند بار تکرار کرد تا فهمیدم که میگه دانیار.....
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_نهم
نامزد خانم کاویانی ، دکتر بیهوشی که تا هفته قبل پیش ما بود یک مجاهد کرد به نام دانیار بود.
برای همین کنجکاو شدم . وقتی مجروح را به بخش بردند بهش گفتم تو ریکاوری کسی به نام دانیار را صدا می زدی .دانیار کیه؟
انگار که مسئله مهمی یادش اومده و خبر بدی بهش داده شده یهو حالش بد شد و حالت تشنج پیدا کرد.
سریع به پرستار گفتم امپول آرامش بخش بیاره. با کمک یکی از خدمه دست و پاشو گرفتیم تا پرستار بتونه امپول را بزنه. وضعیتش نشون می داد که دچار موج گرفتگی شده.
فردا از بخش گفتن مجروحی که پاش قطع شده با من کار داره.
رفتم اتاقی که بستری بود .حالش بهتر بود . گفت قبل از اینکه مجروح بشم دانیار تیر خورد و وضعیت خوبی نداشت. بعد از پیشروی خودم دچار حادثه شدم و ازش بی خبرم.
اگر میشه یه جوری از وضعیتش خبر بگیرید.
گفتم سعیمو می کنم و به خاطر اینکه دوباره تشنج نگیره صحبت را تمام کردم و به پرستار گفتم بهش یک آرامش بخش بزنه .
رفتم تو اتاقم و به خانم کاویانی زنگ زدم. چون نمیدونستم وضعیت نامزدش چطوره حال و احوالشو پرسیدم و الکی گفتم میتونی برای کمک بیای اینجا
گفت: " دانیار مجروح شده، بردنش بیمارستان مشهد . منم به خاطر مجروحین این عملیات که در بیمارستان تهران هستن سرم شلوغه و نمیتونم برم مشهد.
همه خطها قطعه و نمیشه با عراق تماس گزفت تا خانواده اش را باخبر کنم.
اگر میشه کسی بره دره قیصر و خانواده رو از نگرانی در بیاره "
گفتم حتما پیگیری میکنم و بهت خبر می دم.
تو فکر فرو رفتم که دنیا کوچک و خدا چقدر بزرگه .
حالا که خدا خواسته این ادمها به هم وصل بشن تا به هم کمک کنند نباید کوتاهی کنم و تصمیم گرفتم همون شب با راننده امبولانس که منطقه رو خوب بلد بود، برم دره قیصر ....
🔶 #ادامه پنج شنبه
@hamidraz
🔶#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_دهم
فاطمه شش ماهه شده یا بهتر بگم صدو هشتاد روزه. انقدر زندگی من و واران رو شیرین کرده که روزشمار تولد داره فعلا.
وقتی به دنیا اومد از واران خواستم براش نام کردی شبیه اسم خودش انتخاب کنه ولی اون گفت اسم دخترمون رو تو خواب بهت گفتن و نام فاطمه به دلم نشسته.
هر چند واران حسابی سرش به فاطمه گرمه اما چند روزه که نگران دانیاره.
اخرین تماس دانیار چند روز قبل از عملیات بود .
منم بدجور سرما خوردم و مراقبم که دیگران ازم نگیرند. به خصوص واران و فاطمه .
🌷🌷🌷🌷🌷
قبل از حرکت به سمت دره قیصر خبر پیدا شدن دانیار را به مجروحی که پاش قطع شده بود، دادم . از خبر زنده بودن دانیار خوشحال شد و وقتی فهمید در مشهد بستریه شماره بیمارستان را خواست تا تلفنی باهاش صحبت کنه.
گفتم امشب میرم دره قیصر که به خانواده اش اطلاع بدم . تا فردا صبر کن بعد تماس بگیر .
آماده حرکت بودیم که تلفن اتاق زنگ زد و تلفنچی بیمارستان گفت : الان چند لحظه با عراق صحبت کردم . تماسها برقرار شده البته هنوز قطعی داره. کمی صبر کنید شاید تونستم شماره ای که می خواستید را براتون بگیرم .
نیم ساعت گذشت و خبری نشد . برای بار دوم در حال خروج از اتاق بودم که تلفن زنگ زد و این بار تماس برقرار شد .
صدای مرد سرما خورده ای که فارسی را خوب صحبت می کرد به گوشم آشنا اومد . خبر مجروحیت دانیار و شماره بیمارستان مشهد را دادم .
خیلی تشکر کرد و گفت خدا خیرتون بده. ان شاءالله در شادیهاتون جبران کنیم .
انقدر صدا اشنا بود که ناخواسته گفتم من دکتر فتانه کاظمیان هستم مسئول بیمارستان پاوه . شما؟
گفت : من هُبوط هستم برادر دانیار
کل صحبت ما یک دقیقه شد ولی انگار سالها با این صدا همنشین بودم.
از معرفی خودم و اسم او خندم گرفت.
ولی به خودم قول دادم تا در فرصت مناسب صاحب صدا را ببینم...
⭕️ #ادامه یکشنبه
@hamidraz
🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
🛑 #چکیده
در فصل اول ،راوی داستان دختری ایرانی به نام فاطمه ست که در فرانسه مشغول به تحصیلِ
فاطمه و دوستش لینا در یک پژوهش علمی زیر نظر استادشان ؛ پرفسور لوکاس موفق به کشف دارویی میشن که به بهبود وضعیت بیماران مغزی کمک بزرگی میکنه .
در ابتدای پروژه به طور اتفاقی با یک مجروح جنگی به نام حاج رضا اشنا میشن و او به صورت داوطلبانه تزریق دارو را میپذیره . پس از نتیجه مثبت اولیه قرار میشه ازمایش بالینی بر روی دویست بیمار دیگر انجام و در صورت موفقیت پس از دو سال دارو عرضه جهانی بشه
در خلال کار پژوهش ، فاطمه که به دلایلی از جنگ فراری بوده پس از اشنایی با حاج رضا در تلاش هست تا خاطرات جبهه حاج رضا را با کمک دخترش فرشته ثبت و ضبط کنه
🌷🌷🌷🌷
فصل دوم
راوی دختری به نام فتانه است .
اتفاقات دوره دانشجویی و رقابت درسی او با فردی به نام محسن که بعد از دو سال از زندان به دانشگاه برمیگرده و در استانه انقلاب دوباره دستگیر میشه/
ورود فتانه و محسن به جنگ /
مجروحیت محسن و نجات جان او بوسیله فتانه/
خواستگاری محسن از فتانه/
و در نهایت مفقود شدن محسن
از بخشهای مهم فصل دوم هست
🌷🌷🌷🌷
فصل سوم
نجات محسن بوسیله کردهای عراقی/
فراموشی محسن/
آغاز زندگی جدید محسن در یک خانواده کرد در روستای دره قیصر عراق در نزدیکی حلبچه و هم مرز با شهر پاوه ایران/
ازدواج محسن با واران دختر خانواده ای که او را نجات داد/
آمدن فتانه به پاوه به عنوان مسئول بیمارستان شهر/
نامزدی دانیار برادر زن محسن که از مجاهدین کرد عراق هست با یکی از دکترهای بیمارستان پاوه/
دختر دار شدن محسن و واران و گذاشتن نام فاطمه به واسطه خواب محسن/
مجروحیت دانیار و اعزام او به مشهد/
صحبت تلفنی فتانه با محسن برای خبر دادن مجروحیت دانیار(بدون اینکه فتانه بدونه با کی داره حرف میزنه)/
پس از اینکه فتانه احساس می کنه صدا اشناست خودشو معرفی میکنه و اسم محسن رو میپرسه/
محسن که حافظه اش را از دست داده خودش را هُبوط معرفی می کنه
🌷🌷🌷🌷
محسن پس از اینکه فهمیده بود در جنگ و بعد از ده روز بیهوشی از یک مرگ حتمی نجات پیدا کرده نام هبوط را برای خودش انتخاب کرده بود.
*هبوط متضاد با واژه های صعود و عروج و به معنای سقوط و از بلندی به پستی آمدن است
زمانی که حضرت ادم و حوا از بهشت بیرون شدند اصطلاحا به زمین هبوط کردند
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
⭕️ #فصل_چهارم / #قسمت_اول
دیروز زنگ زدم خونه و با همه صحبت کردم. مادر گفت فتانه فقط یک هفته تا عید مونده ، زودتر بیا‌.
گفتم چشم آخر ماموریتم هست. منتظر نفر جانشین هستم که بیام .تصمیم داشتم قبل از بازگشت به تهران برم دره قیصر و صاحب اون صدای آشنا که خودشو هبوط معرفی کرده بود رو از نزدیک ببینم.
مشغول جمع و جور کردن وسایل بودم که صدای انفجارهای ممتد از دور توجهم را جلب کرد.با قرارگاه تماس گرفتم . گفتند هواپیماهای عراق شهر حلبچه را بمباران کردند.
روز بعد حملات ادامه داشت و طبق خبرها همه شیشه ها در شهر شکسته بود.
جمعه نفر جانشین آمد . کارها را کامل تحویل دادم . ساعت ده شب پرواز تهران داشتم و باید غروب از پاوه میرفتم کرمانشاه.
صبح به سمت دره قیصر حرکت کردم که تا عصر برگردم . به روستا که رسیدم سراغ خانه کاک ژاکان را گرفتم . همه اهالی کاک را میشناختند و زود خانه را پیدا کردم . زنگ خانه را زدم . مردی مسن و خوشرو در را باز کرد
خودمو معرفی کردم و گفتم که می خوام فردی به نام هبوط را ببینم که ظاهرا داماد این خانه هست.
مرد گفت: هبوط هم پسر ماست و هم داماد ما . اما الان برای کمک به مجروحین بمباران دو روز گذشته رفته حلبچه.
همسرش را صدا زد و چند لحظه بعد زن قدبلندی با دختر کوچکی در بغل به استقبالم آمد و با صمیمیت خاصی به داخل منزل دعوتم کرد. سعی کردم با زبان کردی که تا حدی یاد گرفته بودم صحبت کنم و توضیح بدم که چرا میخوام هبوط را ببینم.
گفتند هبوط و همسرش واران تا ظهر به خاطر دخترشون فاطمه هم که شده حتما برمیگردند. قرار شد تا رسیدن آنها اونجا بمونم.
ناهار را خورده بودیم که اونا زنگ زدند و گفتند الان از حلبچه راه میفتیم . حوالی ساعت دو بود ، که تلفن دوباره زنگ زد . چهره کاک ژاکان در هم رفت . پس از دو روز بمباران حالا خبر هولناک بمباران شیمیایی حلبچه را به او دادند . گفت الان همه فرزندانم اونجا هستند . باید بریم ببینیم چی شده . این بچه چند ساعت پیش شما باشه تا برگردیم. خواستم بگم من پرواز دارمو باید برم ولی زبونم بند اومد . شگفت زده نگاهم به مسیر ماشین کاک که با سرعت دور می شد خیره ماند ...
#ادامه ۵شنبه
@hamidraz
#هبوط_در_شانزلیزه
🛑 #فصل_چهارم / #قسمت_دوم
چند روز بعد از عملیات موفقیت آمیز بچه ها و استقبال مردم کرد عراق از آزادسازی منطقه ، دهها فروند میراژ بمب‌افکن و هواپیمای سوپراتاندارد فرانسوی که در اختیار عراقیها بود با حرکت از افق غرب آسمان حلبچه و گردش به سمت جنوب، هر یک، چهار بمب شیمیایی پانصد کیلویی را بر سر مردم بی‌پناه ریختند. درعرض چند دقیقه ابر زردرنگی بر آسمان حلبچه سایه انداخت و هزاران نفر از مردم بی‌پناه و غیرنظامی را در کام مرگ فرو برد.بمباران دو روز قبل و شکسته شدن شیشه ها سبب شد مردم جایی برای محفوظ ماندن از بمبهای شیمیایی نداشته باشند و هر کدام با چند نفس دست در دست فرشته موت نهادند.
مرگ مردمان کرد حلبچه مرگی با طعم خردل (ایپریت) و با چاشنی تاول‌زای گاز اعصاب تابون و سارین و بوی مرگ‌آور سیانوژن بود.
🌷🌷🌷🌷
یک هفته گذشت و از کاک ژاکان و خانواده اش هیچ خبری نشد.
همان روز اول که به پرواز نرسیدم با فریبا تماس گرفتم و گفتم کار پیش اومده و نمیتونم الان بیام تهران. گفت فتانه مادر بی تابی می کنه . ازش خواستم هوای مادر را داشته باشه تا برگردم.
بعد از اون روز تماسها قطع شده ، هر چه تلاش کردم روز اول سال با مادر صحبت کنم موفق نشدم.
فاطمه نوه چند ماهه کاک ژاکان به شدت بی قراری میکنه و مدام بهانه مادرش رو میگیره. با زحمت میشه براش شیرخشک پیدا کرد. امروز با یکی از همسایه ها هماهنگ کردم که از دخترک مراقبت کنه تا چند ساعتی برم حلبچه بلکه از خانواده کاک خبری پیدا کنم...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_سوم
همراه یکی از اهالی دره قیصر که خانواده کاک ژاکان را خوب می شناخت به حلبچه رفتیم . جستجو و پی گیری چند ساعته ما در حلبچه بسیار تلخ و ناگوار بود.
بارنگ و بارین و همسرانشان که در حلبچه زندگی می کردند همان ابتدا و دانیار و زانیار و واران به همراه پدر و مادرشان که برای کمک به آنجا رفته بودند با فاصله چند ساعت قربانی گازهای شیمیایی شده بودند.
اما اثری از هبوط همسر واران نبود و هیچکس خبری از او نداشت .
خودم نمیدونستم چطور این اتفاقات را تحمل می کردم.مرگ این همه انسان در مدت کوتاه شوک عجیبی بود.و عجیبتر حضور اتفاقی من در آنجا و دختر بچه ای که امانت به من سپرده شده بود و حالا کسی نبود تا امانت را به او برگردانم.
مات و مبهوت بودم . شبی که به دره قیصر برگشتیم تا صبح با خدا حرف زدم و ازش راه چاره خواستم.
به امید بازگشت پدر بچه چند روز دیگرآنجا ماندم اما هیچ خبری نشد.
بردن دخترک به تهران برام ممکن نبود . خودم هم نمیتونستم اونجا بمونم.
تغذیه نامناسب و بی قراری دختر کوچولو کار را سختتر کرده بود.
تنها راه چاره را صحبت با همسایه قدیمی خانواده کاک دیدم که یک نوه شیرخواره در روستای مجاور داشتند.
اما وضعیت مالی مناسبی نداشتند.
پس از صحبت و قرار ، ده هزار تومان بهشون دادم و قول دادم تا یک ماه دیگه برمیگردم .
پیش خودم فکر کردم تا یک ماه دیگه یا پدر بچه پیدا میشه یا راضیشون می کنم که اونا بچه را نگه دارند و من هزینه اش را بدم.
تنها چیزی که مرددم کرده بود این بود که فاطمه فقط تو بغل من آروم می گرفت.
اما در وضعیت مناسبی برای یک تصمیم بزرگ نبودم و نیاز داشتم مدتی در کنار خانواده باشم.
یک هفته از سال نو گذشته بود که به سمت تهران حرکت کردم...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
🔶🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_چهارم
به سرعت یک ماه گذشت و طبق قرار باید میرفتم دره قیصر.
موضوع را با خانواده در میان گذاشته بودم و در این مدت حسابی در موردش صحبت کرده بودیم. نتیحه این بود که اگر پدرش پیدا نشد حتما بچه را بیاریم تهران.
مادر گفت با هم کمک می کنیم و بزرگش می کنیم. حتما خیریتی بوده در این اتفاقات.
دلم به حرفهاشون گرم بود اما هنوز به این کار رضایت نداشتم . فکر میکردم با مشغله های زیادی که دارم کار سختیه .
🌷🌷🌷
به هر حال بنا بر قولی که داده بودم همراه فریبا و همسرش راهی پاوه شدیم .
شب رسیدیم و در بیمارستان خوابیدیم.
به علت خطراتی که داخل خاک عراق بود تا دره قیصر را با راننده امبولانس رفتم
با اینکه در یک ماه قبل به بچه خوب شیر داده بودند و به لحاظ غذایی مشکلی نداشت اما بی قراری اش باعث شده بود چهره زرد و ضعیفی داشته باشه.
گفتند که مثل همین الان دائم بی تاب هست و گریه می کنه . همینکه بغلش کردم اروم گرفت.
برای خودم و اونا تعجب داشت که چه اتفاقی می افته که در آغوش من ارامش داره و میخنده و زود به خواب میره
تلفنم را دادم و گفتم فاطمه را میبرم تهران ، اگر خبری از پدرش شد زود به من بگید.
🌷🌷🌷
چند ماه بعد روز قبول قطع نامه و پایان جنگ اولین سالروز تولد فاطمه بود
اضافه شدن او به جمع ما موجب شد
که موضوع ازدواج من که هفته ای چند بار بوسیله مادر مطرح میشد فراموش بشه.
سرش حسابی با فاطمه گرم شده بود.
همینطور خودم که مثل یک مادر حقیقی شده بودم. همه من و فاطمه را با هم میشناختند . و مهمتر از همه احساس ارامشم بود که انتظار بازگشت محسن را برایم راحتتر کرده بود.
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_پنجم
امسال که فاطمه رفت مدرسه مشکل جدیدی براش بوجود اومد .
قبل از اینکه به یک سالگی برسه اسمشو در شناسنامه خودم وارد کرده بودم.
وقتی بزرگتر شد و سراغ پدرش رو گرفت بهش گفتیم که در جبهه جنگ مفقود شده.
فامیل و دوستان هم توجیه بودن که حرفی خلاف این نزنند.
ولی با رفتن به مدرسه وقتی همکلاسها در مورد پدرهاشون حرف میزدند و از او سوال میکردند ناراحت میشد و هر روز که از این حرفها میشنید با گریه میومد خونه.
مدتی طول کشید تا فاطمه با استعداد و یادگیری خوبش معلم و دوستانش را چنان جذب خودش کرد که بچه ها به جای اونجورحرف و سوالها سعی داشتند بیشتر بهش نزدیک بشن.
با مشورتی که با متخصص و خانواده داشتم به این نتیجه رسیدیم که باید ماجرای واقعی پدر و مادرش را بهش بگیم.
کار بسیار سختی بود. شش سال بود که شب و روزش را با من زندگی کرده بود و منو مادر واقعی خودش میدونست .
تا الان مشکل نبود پدر را در کنار من آنچنان حس نکرده بود و معلوم نبود با شنیدن حقیقت قضیه چطور واکنش نشون میده .
ولی میدونستیم هر چه بزرگتر بشه کار سختتر میشه و ریسک گفتن مسئله بالاتر میره.
سعی کردم فضا رو مهیای طرح موضوع کنم. برای همین قرار گذاشتیم در چند شب جمعه که فریبا اینا میان و خونه شلوغتره کار رو به تدریج جلو ببریم تا کم کم به طور غیر مستقیم خودش موضوع را حس کنه .
اولین روزی که خواستیم کار را شروع کنیم بارون شدیدی می اومد. دختر فریبا که هم سن فاطمه بود و میانه خوبی با هم داشتند با داداش بزرگترش ظهر از مدرسه اومدن خونه ما. می خواستیم ناهار بخوریم که زنگ خونه به صدا در اومد.طبق معمول فاطمه زودتر از بقیه آیفون را برداشت و گفت مامان پستچی میگه نامه دارید.
همون موقع فریبا رسید و نامه رو گرفت.
نامه از عراق بود . از طرف همسایه کاک ژاکان . به علت رسم الخط کردی متن نامه را کامل نفهمیدم ولی متوجه شدم که در مورد هبوط هست ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
🛑🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_ششم
یک شماره تلفنِ در نامه بود . تماس گرفتم و سرنخی از هبوط دادند
مدتی پیگیر شدم اما بی نتیجه بود و در نهایت خبری از او به دست نیومد.
با تمام شدن سال تحصیلی و شروع تعطیلات تابستانی باید وقت بیشتری برای فاطمه میذاشتم ،
فاطمه بچه ی با استعدادی بود و زود خوندن و نوشتن رو یاد گرفت. و حالا بعد از یک سال مدرسه رفتن علاقه زیادی به خوندن کتاب پیدا کرده بود ؛ طوریکه چند طبقه کتابخانه پر از کتابهای او بود.
اما به کتابهای خودش اکتفا نمیکرد . دوست داشت هر موقع کتاب داستانی میخونم کنارم باشه . یا من براش بخونم یا او برای من.
چند روز بود ازم میخواست کتاب جدیدی که فریبا بهم هدیه داده بود براش بخونم. از عکس جلدش خوشش اومده بود . دو تا رزمنده بودند که یکیشون داشت آرپی چی شلیک می کرد .
کتاب در مورد حوادث جنگ بود و من از خوندن طفره میرفتم. منتظر فرصت مناسب بودم که موضوع پدر و مادرش را بگم و فکر میکردم خوندن و شنیدن مسائل جنگ کار را سخت میکنه.
تا اینکه یه شب قبل خواب خودش کتاب رو اورد و شروع کرد به خوندن
🌷🌷🌷🌷
دو ساعت مونده به غروب یهو متوجه شدیم تعداد زیادی نیروی عراقی از لای تانک های سوخته خودشونو رسوندن به نزدیکی ما و قصد حمله دارند. فرمانده به بیسیم چی گفت: تماس بگیر بگو نیروی کمکی بفرستند.بیسیم چی هر چه سعی کرد، نتونست تماس بگیره. رفتم کمکش ولی فایده نکرد. اون شب قرار بود نیروهای جدید با کمک بچه های ما عملیات کنند و یک مقدار خط را جلو ببرن .اگر عراقی ها الان پیشروی میکردن، کار خراب می شد . نیروهاشون زیاد بود و یک دسته ی ما با مهمات کمی که داشت، نمی تونست جلوشون بایسته . به فرمانده گفتم: چاره ای نیست. میخوای برم عقب و یه دسته دیگه رو بیارم؟ گفت:آره فقط بدو که داره دیر میشه. آتش عراقیها هر لحظه شدیدتر میشد . معلوم بود که میخوان کاری کنن . با سرعت رفتم سمت عقب . دیگه مجال خیز رفتن برای سوت و انفجار خمپاره ها هم نبود .

اون شب فاطمه یک صفحه از کتاب را خوند و چند برابرش سوال کرد. به صورت عجیبی شیفته کتاب شد و از فردا، نیم ساعت قبل از خواب خوندن خاطرات و پاسخ به سوالهای او شد کار هر شب ما ....
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_هفتم
وقتی رسیدم خاکریز عقب ،به مسئول دسته سه گفتم: عراقیها تا پشت تانک سوخته ها اومدن جلو . برادر زین العابدین گفته سریع بچه هاتو بیار جلو . بی معطلی دسته را آماده کرد . به ستون یک زیر آتشی که هر لحظه سنگین تر میشد به سمت جلو حرکت کردیم . یه لحظه دیدم یک نفر خیلی معطل میکنه و حرکت ستون به هم خورده . چند بار داد زدم، برادر بدو . داره دیر می شه . عاقبت ستون راه افتاد و به سرعت خودمونو رسوندیم جلو . بچه ها آرایش گرفتن و در جاهایی که گفته شد مستقر شدن . یه کلاش برداشتم و رفتم جلو پشت خاکریز اصلی .اونجا یک سنگر تیر بار داشتیم که محسن پشتش نشسته بود و ما چند نفر روی خاکریز با کلاش تیر می زدیم . حجم شلیکها انقدر بالا بود که سلاح ها تند تند داغ می کردند و چند نفر پایین خاکریز کارشون شده بود روغن زدن به سلاح ها.به محض این که یک عراقی سرشو از خاکریز بالا می آورد یا قصد حرکت بین تانکها رو داشت رگبار گلوله های ما بود که به سمتش شلیک میشد. دو تا از بچه ها آرپی چی شلیک می کردند وسط تانک سوخته ها که نیروهای پشتش رو بزنن . چند بار تیرعراقی ها خورد سر خاکریز و خاکش پاشید توی چشمم.کلاه آهنی سرم نبود و یکی از اون تیرها میتونست کار رو تموم کنه . همونطور که داشتم تیر می زدم یه لحظه احساس کردم سمت راست صورتم خیس و داغ شد
🌷🌷🌷🌷
بیخود نبود که فاطمه انقدر اصرار داشت اون کتابو بخونیم.
حس کنجکاوی کودکانه او سبب شد تا لابه لای خاطرات یک رزمنده محسن را پیدا کنم .
و حالا باید دنبال نویسنده کتاب می گشتم....
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
⭕️🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_هشتم
به فریبا گفتم خودت کتاب رو خوندی؟
گفت نه چطور مگه
گفتم تو کتاب از محسن نوشته. باید نویسنده کتاب را پیدا کنیم .
بعد از چند روز تونستم ردپایی از نویسنده پیدا کنم و با فریبا رفتیم به آدرسی که داده بودند . خانم جوانی در را باز کرد .
توضیح دادم که برای چه کاری اومدیم اونجا . خودش را همسر رضا نویسنده کتاب معرفی کرد و به داخل منزل دعوتمان کرد.
گفت رضا هفته گذشته رفته فرانسه تا برنامه سفر ما و ادامه تحصیلش را مهیا کنه .
مستاصل شده بودم . انگار قرار نبود محسن پیدا بشه. شماره ام را بهشون دادم تا هر موقع از سفر برگشتند بهم خبر بدن.
از طرف دیگه هنوز با فاطمه در مورد پدر و مادرش صحبت نکرده بودم و امید داشتم که شاید پدرش را پیدا کنم.
لحظه ای که فهمیدم تو کتاب از محسن نوشته همه کتاب را خواندم ولی برنامه کتاب خوانی شبانه با فاطمه ادامه داشت
🌷🌷🌷🌷
ساعت یازده شب بود، به دستور حاج محسن فرمانده گردان ، بایدگروهان رو جلو میبردم . شب عجیبی بود. تانکها بطور زیگزاگ روی جاده ارایش گرفته بودند و ما میبایست به موازات کارخانه نمک پس از عبور از تانکها به سمت ام القصر میرفتیم .من جلوی ستون و بیسیم چی پشت سرم حرکت میکرد. پس ازطی مسافتی ، درگیری شروع شد. تیرهای رسام مثل بارون به سمت ما شلیک میشد. یک لحظه متوجه شدم گوشی بیسیم جلوتر نمیاد و همراه من نیست . برگشتم دیدم بیسیم چی ازناحیه شکم تیرخورده . بیسیم رو دادم به یک نفردیگه . ازکارخانه نمک دور شده بودیم تا اینکه رسیدیم به مقرزرهی دشمن. نبرد در اینجا تن به تن شد. تانکهای دشمن ازاین یورش گیج و وحشت زده بودند. سردرگم در جهات مختلف مانور میدادن وگاها از تانک پیاده شده و درگیر میشدند. تعدادی ازتانکها با نارنجک منهدم شدند و تعدادی هم فرارکردند.
قرارنبود اونجابمونیم ، باید عبور میکردیم . ستون رابه سمت جاده هدایت کردم . از نیروهایی که قرار بود پس ازکارخانه نمک به ما ملحق بشن هنوز خبری نبود. ازشدت تیر و ترکش ها کاسته شده بود. این مهم ترغیبم کرد که از مسیر پرگل و لای کناره بریم روی جاده حرکت کنیم . غافل ازاینکه دوتا تانک اونجا کمین کردند. با اولین قدم که روی جاده گذاشتم با شلیک تیر دوشکای عراقیها به پای راستم نقش برزمین شدم ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_نهم
یک ماه بعد روز قرار با نویسنده کتاب، دچار گلو درد و سرماخوردگی شدید شدم .تماس گرفتم که روز دیگه بریم اما گفتند دوباره سفر دارند و بالاجبار فریبا تنها رفت.
زمانی که محسن مفقود شده بود دوتا از همراهاش نحوه مجروحیتشو گفته بودند.رضا نویسنده کتاب ضمن تایید حرف اونا برای فریبا تعریف کرده بود که:
من و محسن بعد از مجروحیت اسیر شدیم . حال من نسبتا بهتر بود و اتفاقات اطراف را متوجه میشدم. چند ساعت بعد بردنمون به یک بیمارستان صحرایی . تا حدی عربی بلد بودم و کلیت حرفها را میفهمیدم. فرمانده عراقی محسن را که بیهوش بود به دکتر نشون داد و گفت این فرمانده ست . هر طور شده زنده نگهش دارید که ازش اطلاعات بگیریم.
وقتی منو به اردوگاه موصل بردند دیگه از محسن خبر نداشتم ، تا یک ماه بعد که اوردنش اونجا .
به هر بهانه ای بچه ها رو مورد ضرب و شتم قرار می دادند. پس از مدتی قرار شد عده ای از جمله من و محسن را به اردوگاه دیگری منتقل کنن.
تو مسیر ماشین ما روی مینی که مجاهدین کرد تو جاده کار گذاشته بودن رفت و به ته دره سقوط کرد ...
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
⭕️⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_دهم
وقتی در سراشیبی دره در حال سقوط بودیم از پشت وانت پرت شدم بیرون و بعد از چند غلت پشت تخته سنگ بزرگی گیر کردم. چند لحظه بعد ماشین ته دره بود . همزمان نیروهای اسکورت عراقی روی جاده به یک کمین برخوردند و درگیر شدند.
نمیدونستم پایان درگیری چی میشه. از فرصت استفاده کردم و از شیار دره به سمت جاده رفتم . با اینکه نمیدونستم کجا هستم بعد از رسیدن به یک جان پناه منتظر موندم تا با تاریک شدن هوا و استفاده از ستاره ها به امید نجات راهی پیدا کنم .
از جایی که بودم کامیون را ته دره می دیدم . غیر از من سه اسیر و سه نیروی عراقی تو ماشین بودند . هنوز هوا روشن بود که صدای چند نفر را شنیدم . کردی صحبت می کردند و در شیب تند دره به سمت ماشین می رفتند.
چند دقیقه بعد محسن و دو اسیر دیگر و یکی از عراقیها را اوردن بالا.
فهمیدم زنده هستند . تردید داشتم که برم پیش اونا یا نه . نمیدونستم کی هستند و کجا می خوان برن .
در فکر رفتن و نرفتن بودم که اونا زودتر تصمیم گرفتند و لحظاتی بعد ماشینشون به سرعت از جلوی چشمان من دور شد
🌷🌷🌷🌷

از اینکه فهمیده بودم محسن تا اونجا زنده بوده خوشحال بودم و از بی خبری بعدش نگران.
همون لحظه فکری به نظرم رسید و با فریبا در میان گذاشتم . با کلیتش موافقت کرد ولی به نظرش ابهاماتی داشت. درست می گفت . ریسک داشت و معلوم نبود قضیه تا آخر اونطور که ما فکر می کردیم پیش بره .
قرار شد به فاطمه بگیم که ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
⭕️🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_یازدهم
فکرم این بود که به فاطمه بگم محسن پدرش بوده و با اطلاعاتی که جدیدا بدست اوردیم ممکنه بتونیم پیداش کنیم.
در این حالت من مادرش باقی می موندم و نیاز به پیدا کردن پدر واقعیش (هبوط) نبود.
پس از اینکه ماجرا را به این صورت برای فاطمه توضیح دادم امیدوار به بازگشت پدرش شد. اما بعد از مدتی که خبری از محسن نشد به طور عجیبی نسبت به جنگ و خاطراتش زده شد. هر موقع حرفی از جنگ و رزمنده می شد فضا را ترک می کرد که چیزی نشنوه.
نهایت این قضیه برام نامعلوم بود اما با روش فاطمه همراهی کردم و تصمیم گرفتم پیگیریها برای پیدا کردن محسن بدون اطلاع او باشه.
بعضی وقتها به خودم می گفتم تو خودخواهی . فقط دنبال محسن هستی و پیگیر پیدا شدن پدر واقعی فاطمه نیستی.
اما حسی دیگر در درونم می گفت اگر همین مسیر را جلو بری به نتیجه میرسی.
استعداد و تواناییهای فاطمه در درس خوندن روز به روز نمایان تر می شد به طوری که برای پر کردن وقتش پیشنهاد دادم بره کلاس زبان . موافقت کرد اما گفت میخواد زبان فرانسه بخونه. تعجب کردم و علتشو جویا شدم . گفت دوست دارم برای ادامه تحصیل برم فرانسه . این انتخاب برام جالب بود ولی بهش فکر نکردم و خواسته اش را قبول کردم.
فراگیری بالاش سبب شد دو سال زودتر مدرسه را تمام کنه و حالا میخواست در شانزده سالگی برای درس بره پاریس.
بهت زده بودم که چقدر زود گذشت این ایام و دوری از فاطمه یک امتحان بزرگ دیگه برای من بود.
در دو راهی انتخاب او و خودم مانده بودم...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_پنجم / #قسمت_اول
بعد از چند ماه، پذیرش دانشگاه فاطمه اومد . از بیمارستان مرخصی گرفتم و به منشی مطب گفتم دو هفته به کسی وقت نده .
با جولیا تماس گرفتم و گفتم چند روز دیگه برای یک سفر ده روزه میام پاریس .
جولیا همان دختری بود که در سفر لبنان باهاش اشنا شدم. خدمه خانه ای که در مدت ماموریت در همه موارد کمک حالم بود و صمیمیت خاصی با هم داشتیم.
در طول بیست سالی که از اون موقع گذشته با اینکه همدیگر را ندیدیم ولی همیشه تلفنی در ارتباط بودیم.
ازش خواستم یه اتاق برای من و فاطمه تو یک هتل معنولی رزرو کنه اما گفت که بریم خونه خودش .
چون میدونستم مسئله ای به نام تعارف در فرهنگش نیست و وقتی حرفی میزنه حرف دلشه راحت پذیرفتم.
با اینکه سفرمون موقت بود اما همه خانواده برای بدرقه اومده بودن فرودگاه.
سعی می کردم به اینکه قراره بعدا چی پیش بیاد فکر نکنم . تمرکزم رو خواسته و آینده درسی فاطمه بود.
با یک ساعت تاخیر نیمه شب پرواز کردیم و صبح زود فرودگاه اورلی پاریس بودیم....
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
⭕️⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_پنجم / #قسمت_دوم
جولیا اومده بود فرودگاه به استقبالمون . بعد از بیست سال دوباره همدیگر را دیدیم اما اون دختر جوانی که در بیروت برای اولین بار دیده بودم حالا رخت میانسالی بر تن کرده بود . شکسته تر از عکسهاش نشون می داد.
حتما منم برای او همینطور بودم.
تا رسیدن به خونه و چند ساعت بعدش سرگذشت سالهای قبل رو با هم مرور کردیم .
یحیی همسر لبنانی جولیا چند سال قبل فوت کرده بود. فرزنددار نشده بود . یه اپارتمان نقلی و یک ماشین رنوی قدیمی از یحیی براش مونده بود . خونه کوچک بود اما چون طبقه فوقانی برج بود بهار خواب بزرگ و دیدانداز زیبایی داشت. با پولی که صاحبکار همسرش بعد از فوت به او داده بود یه مغازه خشکشویی راه انداخته بود و با دوستش اونجا رو میگردوندن.
بهش اطمینان داشتم. میدونست که فاطمه دختر من نیست . اما محبت کردنش طوری بود که فاطمه رو خیلی زود جذب خودش کرد
با تردید زیاد بار سفر را بسته بودم اما انگار کارها باب میل فاطمه طوری پیش می رفت که دل منم داشت کم کم راضی میشد.
همان اول از خواسته خودم گذشتم و دوری از فاطمه را به خاطر پیشرفت و آینده بهترش از تردیدهام کنار گذاشتم.
اما هزینه جا و زندگی و تنهایی فاطمه مسائل مهمی بود که قبل از سفر بهش فکر میکردم و حالا همه اونها رو جولیا حل کرده بود.
قرار شد تا موقعی که فاطمه بتونه مستقل بشه پیش جولیا بمونه و منم چند وقت یک بار بهشون سر بزنم.
هر چند سن فاطمه کم بود و هنوز به هفده نرسیده بود ولی به خاطر استقلال روحیش نمیخواست سربار باشه و دوست داشت بتونه تا حدی محبت جولیا را جبران کنه . به اصرار فاطمه ، جولیا قبول کرد که او روزی سه ساعت کار اتوکشی مغازه را انجام بده .
این کار را تو خونه به خوبی انجام میداد.
اول فکر کردم فقط در مغازه جولیا از اتوی دستی استفاده میشه ولی بعد فهمیدم خیلیها در پاریس هنوز از این روش استفاده میکنن.
یک روز قبل از پایان ده روز کارهای پذیرش دانشگاه انجام شد. شروع ترم چهل روز بعد بود ولی قرار شد فاطمه یک ماه بعد برگرده پاریس...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
🎂⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_پنجم / #قسمت_سوم
رفتن فاطمه به پاریس جولیا رو از تنهایی در آورد و تاثیر خوبی بر روحیه او داشت.
چند روزی که اونجا بودم جولیا برام درد و دل کرد. گفت: وقتی آزمایشات نشون داد مشکل بچه دار نشدن به همسرم برمیگرده ، مادرم ازم خواست که طلاق بگیرم .
بعد از مخالفتم از طرف خانواده طرد شدم.
جولیا می گفت دوری دوستی نمیاره. هر روزی که گذشت از هم دورتر شدیم .
حتی بعد از فوت همسرم تلاشهای من برای ارتباط با مادرم بی نتیجه موند
🌷🌷🌷🌷
یک ماه از رفتن فاطمه گذشته بود. حسابی دلتنگش بودم .
از حکمت خدا در عجب بودم . انگار قرار بود همه دوریها و دلتنگیهای دنیا برای من باشه
فکر رفتن به پاریس به سرم زده بود . می خواستم قید کار را بزنم و برم .
اما پدر و مادر پا به سن گذاشته بودند و به زندگی با من عادت کرده بودند.
هنوز چشم به راهِ اومدن محسن بودم ، محسن ، برای بقیه شهید شده بود و برای من نه
پدرِ فاطمه رو پیدا نکرده بودم.
ماجرای پدر و مادرش را بهش نگفته بودم. دهها کار انجام نشده و هزاران کیلومتر دوری .
فریبا همیشه می گفت فتانه جالبه که تو و محسن و فاطمه هر سه، دو سال زودتر مدرسه رو تموم کردید .
با این حرف دلمو خوش می کردم که برای کارهای انجام نشده دو سال بیشتر وقت دارم.
امروز تولد محسن بود . شب توی تنهایی خودم براش جشن گرفتم.
کیک درست کردم اما شمعو فوت نکردم.
بهش گفتم شمع زندگیتو خاموش نمی کنم.
شمع روشن بود که روی مبل خوابم برد.
در عالم رویا دیدم وارد دشت پر از شقایق شدم. پلاکی از دور ...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz