شهریور ماه بعد از کنکور مرحله دوم،با برگه ای که قبلا گرفته بودم، به صورت انفرادی راهی دوکوهه شدم .
موقع ورود به پادگان، دژبان برگه ام را قبول نکرد. سعید مزلقانی را که چند روز زود تر آمده بود جبهه، در پادگان دیدم و گفتم: بروجواد را پیدا کن که منو بیاره داخل پادگان.
یک ساعتی زیر آفتاب داغ معطل شدم که دیدم جواد با لباس سر تا پا خیس آمد. سعید رفته بود جواد رااز توی حمام بیرون کشیده بود. جواد که تازه لباس هایش را شسته بود،همان طور خیس پوشیده بود و آمده بود بیرون. البته تو اون هوای داغ لباس ها چند دقیقه بعد خشک می شدند. جواد با دژبان صحبت کرد و اجازه دادن برم داخل پادگان .
سعید با احمد نیکروش قبلا رفته بودند گردان کمیل. آن ها نیرو داشتند و صبح گاه و پیاده روی و رزمشان به راه بود. اما ما (گردان ابوذر) نیرو نداشتیم . پنج ماه بود که درجبهه ها هیچ اتفاقی نیفتاده بود و جنگ به یک رکود رسیده بود. بعد از آزاد سازی خرمشهر در خرداد 61 تاآن موقع، بیش از دو سال می گذشت و عملیات های بزرگ ما، مثل رمضان–والفجرمقدماتی ووالفجر 1، درجبههی جنوب با شکست رو به روشده بود و عملیات های کوچک تر که در جبهه ی غرب انجام شده بود مثل مسلم بن عقیل،والقجر 2 و3به نسبت موفقیت آمیزبود و بعد از عملیات خیبر جنگ به سمت سکون و سکوت رفت. اما برای من فرصتی بود تا با خوبان بزرگی که برای همیشه زندگی ام الگو بودند، آشنا شوم و چند صباحی که در کنارشان باشم و به خیلی از نایافته ها برسم که در زندگی عادی رسیدن به آن ها بسیار سخت و بعید به نظر می آمد. بعد از مدتی لشکر منتقل به غرب و پادگان ابوذر شد.
اواخر شهریور،چند روز به مرخصی رفتم. نتایج کنکور را دادند. رشته عمران دانشگاه شیراز که انتخاب پنجمم بود، قبول شدم و برای ترم بهمن باید سر کلاس می رفتم. خوشحال شدم. حالا با خیال راحت به جبهه برمیگشتم. در این مدت لشگر از جنوب به جبهه غرب رفت
فقط برایِ برای ثبت نام، یک روز رفتم شیراز و سریع به منطقه برگشتم. .موقعی که خواستم برگردم پدر یکی از همکلاسیهام با من و دوست دیگرم آمد منطقه که پسرش را برای رفتن به دانشگاه برگردونه تهران. صبح با بنز سرمه ای 220 ایشون راه افتادیم. مرد خوش سفری بود و در راه باهاش راحت بودیم از اول بهشان گفته بودم که حاج آقا از یک جایی به بعد نمیذارند ماشین را ببریم. چون ورود ماشین های شخصی در منطقه نظامی ممنوعه. گفت: حالا تا هر جا شد می ریم،بقیه ی راه را ماشین می گیریم. نزدیکی های غروب بود که رسیدیم که از آن جا دیگر وارد منطقه نظامی می شدیم. من از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت اتاق فرماندهی که شاید بشود کاری کرد و ماشین را ببریم داخل منطقه. هنوز صحبتم را شروع نکرده بودم که طرف گفت حاج آقا تشریف آوردند. از فاصله ی نسبتا دور فقط بنز را دیده بود ومن هم فهمیدم طرف اشتباه گرفته و فکر کرده یک مسئول مملکتی آمده. گفتم: آره حاج آقا اومدن. دروغ هم که نگفته بودم. طرف گفت: تشریف ببرین.
سریع برگشتم و پریدم تو ماشین و گفتم: حاج آقا بگاز تا نفهمیدن و پشیمون نشدن برو که رفتیم. حالا فقط مانده بود رفتن داخل پادگان. هوا کاملا تاریک شده بود که رسیدیم جلوی در پادگان. این بار هم قبل از این که بخواهم کاری کنم، دژبان خودش زنجیررا انداخت و دست تکان داد. فهمیدم که بنز سورمه ای کار خودشو کرد !
#پادگان_ابوذر
#سرپل_ذهاب
موقع ورود به پادگان، دژبان برگه ام را قبول نکرد. سعید مزلقانی را که چند روز زود تر آمده بود جبهه، در پادگان دیدم و گفتم: بروجواد را پیدا کن که منو بیاره داخل پادگان.
یک ساعتی زیر آفتاب داغ معطل شدم که دیدم جواد با لباس سر تا پا خیس آمد. سعید رفته بود جواد رااز توی حمام بیرون کشیده بود. جواد که تازه لباس هایش را شسته بود،همان طور خیس پوشیده بود و آمده بود بیرون. البته تو اون هوای داغ لباس ها چند دقیقه بعد خشک می شدند. جواد با دژبان صحبت کرد و اجازه دادن برم داخل پادگان .
سعید با احمد نیکروش قبلا رفته بودند گردان کمیل. آن ها نیرو داشتند و صبح گاه و پیاده روی و رزمشان به راه بود. اما ما (گردان ابوذر) نیرو نداشتیم . پنج ماه بود که درجبهه ها هیچ اتفاقی نیفتاده بود و جنگ به یک رکود رسیده بود. بعد از آزاد سازی خرمشهر در خرداد 61 تاآن موقع، بیش از دو سال می گذشت و عملیات های بزرگ ما، مثل رمضان–والفجرمقدماتی ووالفجر 1، درجبههی جنوب با شکست رو به روشده بود و عملیات های کوچک تر که در جبهه ی غرب انجام شده بود مثل مسلم بن عقیل،والقجر 2 و3به نسبت موفقیت آمیزبود و بعد از عملیات خیبر جنگ به سمت سکون و سکوت رفت. اما برای من فرصتی بود تا با خوبان بزرگی که برای همیشه زندگی ام الگو بودند، آشنا شوم و چند صباحی که در کنارشان باشم و به خیلی از نایافته ها برسم که در زندگی عادی رسیدن به آن ها بسیار سخت و بعید به نظر می آمد. بعد از مدتی لشکر منتقل به غرب و پادگان ابوذر شد.
اواخر شهریور،چند روز به مرخصی رفتم. نتایج کنکور را دادند. رشته عمران دانشگاه شیراز که انتخاب پنجمم بود، قبول شدم و برای ترم بهمن باید سر کلاس می رفتم. خوشحال شدم. حالا با خیال راحت به جبهه برمیگشتم. در این مدت لشگر از جنوب به جبهه غرب رفت
فقط برایِ برای ثبت نام، یک روز رفتم شیراز و سریع به منطقه برگشتم. .موقعی که خواستم برگردم پدر یکی از همکلاسیهام با من و دوست دیگرم آمد منطقه که پسرش را برای رفتن به دانشگاه برگردونه تهران. صبح با بنز سرمه ای 220 ایشون راه افتادیم. مرد خوش سفری بود و در راه باهاش راحت بودیم از اول بهشان گفته بودم که حاج آقا از یک جایی به بعد نمیذارند ماشین را ببریم. چون ورود ماشین های شخصی در منطقه نظامی ممنوعه. گفت: حالا تا هر جا شد می ریم،بقیه ی راه را ماشین می گیریم. نزدیکی های غروب بود که رسیدیم که از آن جا دیگر وارد منطقه نظامی می شدیم. من از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت اتاق فرماندهی که شاید بشود کاری کرد و ماشین را ببریم داخل منطقه. هنوز صحبتم را شروع نکرده بودم که طرف گفت حاج آقا تشریف آوردند. از فاصله ی نسبتا دور فقط بنز را دیده بود ومن هم فهمیدم طرف اشتباه گرفته و فکر کرده یک مسئول مملکتی آمده. گفتم: آره حاج آقا اومدن. دروغ هم که نگفته بودم. طرف گفت: تشریف ببرین.
سریع برگشتم و پریدم تو ماشین و گفتم: حاج آقا بگاز تا نفهمیدن و پشیمون نشدن برو که رفتیم. حالا فقط مانده بود رفتن داخل پادگان. هوا کاملا تاریک شده بود که رسیدیم جلوی در پادگان. این بار هم قبل از این که بخواهم کاری کنم، دژبان خودش زنجیررا انداخت و دست تکان داد. فهمیدم که بنز سورمه ای کار خودشو کرد !
#پادگان_ابوذر
#سرپل_ذهاب
#عملیات_بدر
#اسفند_1363
گردان برای عملیات آماده می شد . یک شب به یک پیادهروی طولانی رفتیم. از اردوگاه حدود 7 کیلومتر رفتیم تا رسیدیم به جادة اصلی. از آنجا هم حدود 12 کیلومتر تا سهراهی دزفول ـ اندیمشک رفتیم، و بعد از 10 کیلومتر رسیدیم دزفول، و گشتی داخل شهر زدیم و قبل از نماز صبح رسیدیم به آستان سبزقبا. سبزقبا، یکی از برادران امام رضا(ع) است که در دزفول بارگاه نسبتاً بزرگی دارد. زیارت کردیم و نماز شب و صبحمان را خواندیم و کمی استراحت کردیم و بعد با پاهای خسته راهی اردوگاه شدیم. کمی که آمدیم، چند تا کمپرسی رسیدند و گفتند: بریزید بالا. بقیة راه را با کمپرسی رفتیم. خیلی خوشحال شدیم؛ چون فکر میکردیم همة راه را باید پیاده برگردیم.
در اردوگاه، هر روز صبحگاه داشتیم و حسابی میدویدیم و نرمش میکردیم. شبها هم گاه و بیگاه، باخبر و بیخبر، میرفتیم رزم و خشم شب و پیادهروی؛ تا بدنها آمادة عملیات بشود. وقتی سلاح و تجهیزات میدادند، دیگر میشد وامصیبتا و کار سخت تر می شد. بعضی وقتها هم میگفتند با ماسک ضدسلاح شیمیایی بدوید؛ که حسابی نفسگیر بود. واحد «ش.م.ر»(شیمیایی، میکروبی، رادیواکتیو) به لشکر اضافه شده بود و نیروها آموزش دفاع در برابر این سلاحها را میدیدند. برای همین، بادگیر و ماسک و داروهای ضدسلاح شیمیایی مثل آمپول آتروپین هم به تجهیزات اضافه شده بود.
دی ماه، بعد از مدتها آمادهسازی، از اردوگاه به منطقة جُفِیر، نزدیک محل عملیات، منتقل شدیم. یک سال از عملیات خیبر گذشته و دوباره قرار بود در منطقة عمومی هورالهویزه عملیات شود. بعد از چند روز که در چادرهای جفیر جا گرفته بودیم، آمادة رفتن به سمت منطقة عملیاتی شدیم. برای اینکه ماسک شیمیایی راحت بر صورت بنشیند، همه ریشها را کوتاه کردند. قیافهها حسابی عوض شده بود.در جبهه، همة آنهایی که ریش داشتند، در مواقع معمول، ریششان را کوتاه نمیکردند. ریشها معمولاً توپر و بلند بود. اما از عملیات خیبر که عراق از بمبهای شیمیایی استفاده کرد، واحد ش.م.ر در همة لشکرها تأسیس شد و همه موظف شدند موقع عملیات، ریشهایشان را حسابی کوتاه کنند تا ماسک شیمیایی راحت به صورت بچسبد و گاز از آن عبور نکند. در چنین زمانی، چهرة بعضیها خیلی دیدنی میشد؛ چون تغییر زیادی می کرد.
سوار وانتهای تویوتا شدیم، و نزدیک غروب رسیدیم جزیرة مجنون. زمینش مثل خاکستر نرم بود. وقتی روی آن پا میگذاشتی، گرد و خاک خاکستری به هوا میرفت. حاتمیکیا از ستونِ در حال حرکت گردان فیلمبرداری میکرد.آن موقع هیچیک نمیشناختیمش، و احتمالاً خودش هم نمیدانست که در آینده قرار است بهترین روایتگر و کارگردان فیلمهای جنگی بشود.
هوا گرگ و میش بود که در سولههایی با سقفهای بسیار کوتاه مستقر شدیم. بعد از نماز، بچهها در همان سولهها دعای توسل خواندند. دلم گرفته بود و مضطرب بودم. معلوم بود چند ساعت دیگر، خیلی از دوستانم پیشم نخواهند بود. علاوه بر این، به مرگ خودم هم فکر میکردم. این فکرها، نگرانی و دلهرهام را زیاد و زیادتر میکرد.
نیمهشب، فرمان حرکت داده شد. با وانتهای تویوتا تا زیر پدها(جاده هایی که داخل هور زده می شد برای پیاده و سوار شدن نیروها از ماشین به قایق و بالعکس) رفتیم و آنجا در گروههای چندنفره سوار قایق شدیم. من بی سیم چی حسن قاسمی، فرمانده گروهان کربلا، بودم، همراه او و چند نفر دیگر، سوار اولین قایق شدم. قایقها میبایست داخل هور(هور به آبگرفتگی بزرگی میگویند که پر از نی است.) حرکت میکردند. پیدا کردن راه در تاریکی شب، بسیار مشکل بود. البته در طول مسیر، فانوسهایی را برای راهنمایی و پیدا کردن مسیر داخل نیها کار گذاشته بودند؛ ولی تمام مسیر، یکشکل به نظر میآمد، و اکثر قایقها به اشتباه میافتادند.
چند شب قبل، لشکرهای دیگر، عملیات را شروع کرده بودند، و از شب قبل هم گردانهای لشکر ما(محمد رسولالله) وارد عمل شده بودند، و قرار بر این بود که گردان ابوذر، یعنی بچههای ما، در آخرین گام لشکر، کار را تمام کنند.
همانطور که حدس میزدم، همة قایقها، راه را گم کردند . هوا رو به روشنایی می رفت که ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#حسن_قاسمی
#گروهان_کربلا
#هورالهویزه
#اسفند_1363
گردان برای عملیات آماده می شد . یک شب به یک پیادهروی طولانی رفتیم. از اردوگاه حدود 7 کیلومتر رفتیم تا رسیدیم به جادة اصلی. از آنجا هم حدود 12 کیلومتر تا سهراهی دزفول ـ اندیمشک رفتیم، و بعد از 10 کیلومتر رسیدیم دزفول، و گشتی داخل شهر زدیم و قبل از نماز صبح رسیدیم به آستان سبزقبا. سبزقبا، یکی از برادران امام رضا(ع) است که در دزفول بارگاه نسبتاً بزرگی دارد. زیارت کردیم و نماز شب و صبحمان را خواندیم و کمی استراحت کردیم و بعد با پاهای خسته راهی اردوگاه شدیم. کمی که آمدیم، چند تا کمپرسی رسیدند و گفتند: بریزید بالا. بقیة راه را با کمپرسی رفتیم. خیلی خوشحال شدیم؛ چون فکر میکردیم همة راه را باید پیاده برگردیم.
در اردوگاه، هر روز صبحگاه داشتیم و حسابی میدویدیم و نرمش میکردیم. شبها هم گاه و بیگاه، باخبر و بیخبر، میرفتیم رزم و خشم شب و پیادهروی؛ تا بدنها آمادة عملیات بشود. وقتی سلاح و تجهیزات میدادند، دیگر میشد وامصیبتا و کار سخت تر می شد. بعضی وقتها هم میگفتند با ماسک ضدسلاح شیمیایی بدوید؛ که حسابی نفسگیر بود. واحد «ش.م.ر»(شیمیایی، میکروبی، رادیواکتیو) به لشکر اضافه شده بود و نیروها آموزش دفاع در برابر این سلاحها را میدیدند. برای همین، بادگیر و ماسک و داروهای ضدسلاح شیمیایی مثل آمپول آتروپین هم به تجهیزات اضافه شده بود.
دی ماه، بعد از مدتها آمادهسازی، از اردوگاه به منطقة جُفِیر، نزدیک محل عملیات، منتقل شدیم. یک سال از عملیات خیبر گذشته و دوباره قرار بود در منطقة عمومی هورالهویزه عملیات شود. بعد از چند روز که در چادرهای جفیر جا گرفته بودیم، آمادة رفتن به سمت منطقة عملیاتی شدیم. برای اینکه ماسک شیمیایی راحت بر صورت بنشیند، همه ریشها را کوتاه کردند. قیافهها حسابی عوض شده بود.در جبهه، همة آنهایی که ریش داشتند، در مواقع معمول، ریششان را کوتاه نمیکردند. ریشها معمولاً توپر و بلند بود. اما از عملیات خیبر که عراق از بمبهای شیمیایی استفاده کرد، واحد ش.م.ر در همة لشکرها تأسیس شد و همه موظف شدند موقع عملیات، ریشهایشان را حسابی کوتاه کنند تا ماسک شیمیایی راحت به صورت بچسبد و گاز از آن عبور نکند. در چنین زمانی، چهرة بعضیها خیلی دیدنی میشد؛ چون تغییر زیادی می کرد.
سوار وانتهای تویوتا شدیم، و نزدیک غروب رسیدیم جزیرة مجنون. زمینش مثل خاکستر نرم بود. وقتی روی آن پا میگذاشتی، گرد و خاک خاکستری به هوا میرفت. حاتمیکیا از ستونِ در حال حرکت گردان فیلمبرداری میکرد.آن موقع هیچیک نمیشناختیمش، و احتمالاً خودش هم نمیدانست که در آینده قرار است بهترین روایتگر و کارگردان فیلمهای جنگی بشود.
هوا گرگ و میش بود که در سولههایی با سقفهای بسیار کوتاه مستقر شدیم. بعد از نماز، بچهها در همان سولهها دعای توسل خواندند. دلم گرفته بود و مضطرب بودم. معلوم بود چند ساعت دیگر، خیلی از دوستانم پیشم نخواهند بود. علاوه بر این، به مرگ خودم هم فکر میکردم. این فکرها، نگرانی و دلهرهام را زیاد و زیادتر میکرد.
نیمهشب، فرمان حرکت داده شد. با وانتهای تویوتا تا زیر پدها(جاده هایی که داخل هور زده می شد برای پیاده و سوار شدن نیروها از ماشین به قایق و بالعکس) رفتیم و آنجا در گروههای چندنفره سوار قایق شدیم. من بی سیم چی حسن قاسمی، فرمانده گروهان کربلا، بودم، همراه او و چند نفر دیگر، سوار اولین قایق شدم. قایقها میبایست داخل هور(هور به آبگرفتگی بزرگی میگویند که پر از نی است.) حرکت میکردند. پیدا کردن راه در تاریکی شب، بسیار مشکل بود. البته در طول مسیر، فانوسهایی را برای راهنمایی و پیدا کردن مسیر داخل نیها کار گذاشته بودند؛ ولی تمام مسیر، یکشکل به نظر میآمد، و اکثر قایقها به اشتباه میافتادند.
چند شب قبل، لشکرهای دیگر، عملیات را شروع کرده بودند، و از شب قبل هم گردانهای لشکر ما(محمد رسولالله) وارد عمل شده بودند، و قرار بر این بود که گردان ابوذر، یعنی بچههای ما، در آخرین گام لشکر، کار را تمام کنند.
همانطور که حدس میزدم، همة قایقها، راه را گم کردند . هوا رو به روشنایی می رفت که ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#حسن_قاسمی
#گروهان_کربلا
#هورالهویزه
#قسمت_دوم
همانطور که فکر می کردم، قایقها، راه را گم کردند، و هوا رو به روشنی بود که گروهان ما در محل مقرر از قایقها پیاده شد.
چون نماز صبح در شُرُف قضا شدن بود و تأخیر زیادی هم در قرار پیش آمده بود، گفتند: همه تیمم کنند و نماز صبح را در حال دویدن بخوانند. تا آن موقع، نماز دویدنی نخوانده بودم؛ نمازی که رکوع و سجودش، با خم کردن سر بود و برای همیشه به یادم ماند.
هوا کاملاً روشن شده بود که ما به سمت خط مقدم میدویدیم.
جواد که معاون اول گردان بود، همراه گروهان ما اومده بود.نوری نژاد فرمانده گردان با گروهان دوم بود و وحید گالشی معاون دیگه گردان همراه گروهان سوم. من و جواد و حسن، جلوی ستون حرکت میکردیم. آنچه در آن حال توجهام را خیلی جلب کرده بود، این بود که کسی که از پشت بی سیم ما را به جلو هدایت میکرد عباس کریمی ـ فرمانده لشکر ـ بود که خودش جلوتر از ما بود
. این، فرق بزرگ فرماندهان ما با فرماندهان عراقی بود. آنها همیشه در خط مقدم کنار یا حتی جلوتر از نیروهایشان بودند. این شیوه فرماندهان هم به بچهها روحیه میداد، هم باعث هدایت درست نیروها میشد
بعد از طی مسافت نسبتاً طولانی رسیدیم به دژ بزرگی که نیروهای لشکر نجف اشرف، پشتش مستقر بودند. لشکر نجف از استان اصفهان بود و اکثر نیروهایش از شهر نجفآباد بودند.
یکی از مسئولان آنها، بین من و جواد ایستاد و شروع کرد به توضیح دادن که ما باید از چه مسیری بقیة راه را جلو برویم. در همین حال، یک خمپاره کنار ما منفجر شد و ترکشی خورد به سفیدران او. یکباره خون شدیدی از پاش فوران کرد و صورتش مثل گچ سفید شد. شوکه شده بودم. از ذهنم گذشت که ترکش به ما دو برادر نخورد و این بنده خدا رو با این شدت مجروح کرد. امدادگر سریع بالاسر آن مجروح آمد و ما هم از همان راهی که او نشانمان داده بود، بهسرعت به سمت جلو حرکت کردیم.
ما میبایست چند کیلومتر دیگر عمود بر دژ و به موازات رودخانة دجله پیشروی میکردیم تا به یک کانال کشاورزی میرسیدیم. آنجا، محل استقرار و پدافند ما بود. البته ما به جای یک گردان میبایست با یک گروهان این کار را میکردیم. باقیمانده مسیر، همه داخل دشت بود و بدون سنگر یا پناه. میبایست در همان روز روشن پیشروی میکردیم؛ اما اطلاعی نداشتیم که عراقیها کجا هستند، به حد کافی دیر شده بود و جای درنگ نبود. پشت آن دژ، یک ده به نام «الهمایون» بود که شب قبل، لشکر نجف آنجا را گرفته بود. ما از کنار دژ به سمت کانالِ توی دشت به ستون یک حرکت کردیم. در وسط راه، انفجارهای انبار مهمات عراقیها، بچهها را کمی به زحمت انداخت و مجبورمان کرد دولا دولا با سرعت زیاد و آنهمه تجهیزات از آنجا رد بشیم.
حدود ساعت ده صبح، بدون مواجه شدن با عراقیها و درگیری، توی کانال مستقر شدیم. بعد از مدتی، سر و کله دو گروهان دیگر پیدا شد. البته آنها از مسیر ما نیامده بودند. گروهان دو که رضا اکبری فرماندهش بود، از ما رد شدند و رفتند نزدیک دجله، و اتوبان العماره بصره مستقر شدند. گروهان سه هم به فرماندهی برادر مصلح(یک از فرماندهان بسیجی بسیار متواضع که چند روز مانده به عملیات برای تکمیل کادر به گردان اضافه شد )، دست چپ ما قرار گرفتند.
قبل از ظهر ناگهان دیدیم چندصد نفر از دشت پشت سر ما به سمتمون میان . خیلی عجیب بود که اینها پراکنده اما با سرعت زیاد به ما نزدیک میشدن. گروه اولشان که جلوتر آمد، از روی لباساشون فهمیدیم که عراقی هستند.....
#ادامه_دارد
#عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#رودخانه_دجله
#اتوبان_العماره_بصره
#شهرک_الهمایون
همانطور که فکر می کردم، قایقها، راه را گم کردند، و هوا رو به روشنی بود که گروهان ما در محل مقرر از قایقها پیاده شد.
چون نماز صبح در شُرُف قضا شدن بود و تأخیر زیادی هم در قرار پیش آمده بود، گفتند: همه تیمم کنند و نماز صبح را در حال دویدن بخوانند. تا آن موقع، نماز دویدنی نخوانده بودم؛ نمازی که رکوع و سجودش، با خم کردن سر بود و برای همیشه به یادم ماند.
هوا کاملاً روشن شده بود که ما به سمت خط مقدم میدویدیم.
جواد که معاون اول گردان بود، همراه گروهان ما اومده بود.نوری نژاد فرمانده گردان با گروهان دوم بود و وحید گالشی معاون دیگه گردان همراه گروهان سوم. من و جواد و حسن، جلوی ستون حرکت میکردیم. آنچه در آن حال توجهام را خیلی جلب کرده بود، این بود که کسی که از پشت بی سیم ما را به جلو هدایت میکرد عباس کریمی ـ فرمانده لشکر ـ بود که خودش جلوتر از ما بود
. این، فرق بزرگ فرماندهان ما با فرماندهان عراقی بود. آنها همیشه در خط مقدم کنار یا حتی جلوتر از نیروهایشان بودند. این شیوه فرماندهان هم به بچهها روحیه میداد، هم باعث هدایت درست نیروها میشد
بعد از طی مسافت نسبتاً طولانی رسیدیم به دژ بزرگی که نیروهای لشکر نجف اشرف، پشتش مستقر بودند. لشکر نجف از استان اصفهان بود و اکثر نیروهایش از شهر نجفآباد بودند.
یکی از مسئولان آنها، بین من و جواد ایستاد و شروع کرد به توضیح دادن که ما باید از چه مسیری بقیة راه را جلو برویم. در همین حال، یک خمپاره کنار ما منفجر شد و ترکشی خورد به سفیدران او. یکباره خون شدیدی از پاش فوران کرد و صورتش مثل گچ سفید شد. شوکه شده بودم. از ذهنم گذشت که ترکش به ما دو برادر نخورد و این بنده خدا رو با این شدت مجروح کرد. امدادگر سریع بالاسر آن مجروح آمد و ما هم از همان راهی که او نشانمان داده بود، بهسرعت به سمت جلو حرکت کردیم.
ما میبایست چند کیلومتر دیگر عمود بر دژ و به موازات رودخانة دجله پیشروی میکردیم تا به یک کانال کشاورزی میرسیدیم. آنجا، محل استقرار و پدافند ما بود. البته ما به جای یک گردان میبایست با یک گروهان این کار را میکردیم. باقیمانده مسیر، همه داخل دشت بود و بدون سنگر یا پناه. میبایست در همان روز روشن پیشروی میکردیم؛ اما اطلاعی نداشتیم که عراقیها کجا هستند، به حد کافی دیر شده بود و جای درنگ نبود. پشت آن دژ، یک ده به نام «الهمایون» بود که شب قبل، لشکر نجف آنجا را گرفته بود. ما از کنار دژ به سمت کانالِ توی دشت به ستون یک حرکت کردیم. در وسط راه، انفجارهای انبار مهمات عراقیها، بچهها را کمی به زحمت انداخت و مجبورمان کرد دولا دولا با سرعت زیاد و آنهمه تجهیزات از آنجا رد بشیم.
حدود ساعت ده صبح، بدون مواجه شدن با عراقیها و درگیری، توی کانال مستقر شدیم. بعد از مدتی، سر و کله دو گروهان دیگر پیدا شد. البته آنها از مسیر ما نیامده بودند. گروهان دو که رضا اکبری فرماندهش بود، از ما رد شدند و رفتند نزدیک دجله، و اتوبان العماره بصره مستقر شدند. گروهان سه هم به فرماندهی برادر مصلح(یک از فرماندهان بسیجی بسیار متواضع که چند روز مانده به عملیات برای تکمیل کادر به گردان اضافه شد )، دست چپ ما قرار گرفتند.
قبل از ظهر ناگهان دیدیم چندصد نفر از دشت پشت سر ما به سمتمون میان . خیلی عجیب بود که اینها پراکنده اما با سرعت زیاد به ما نزدیک میشدن. گروه اولشان که جلوتر آمد، از روی لباساشون فهمیدیم که عراقی هستند.....
#ادامه_دارد
#عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#رودخانه_دجله
#اتوبان_العماره_بصره
#شهرک_الهمایون
Forwarded from .
#قسمت_سوم
تعدادی از بچهها از کانال اومدن بیرون، اسلحه ها رو مسلح کردند و راه را به روی اونا بستن . عراقی ها که غافلگیر شده بودند و فکر نمی کردن نیرویی در مسیرشون باشه در عرض چند دقیقه، همة اسیر شدند. قصه این بود ، شب قبل زمانی که لشکر نجف منطقه پشت دژ را میگیرد، این عراقیها از ترس تو خونههای ده که بدون سکنه بوده، پناه میگیرند، و صبح، به خیال اینکه اگر از دژ رد بشن، میتونن فرار کنن، با حمایت شلیک چند تیربارچی شون از کنار دژ عبور میکنند، اما وقتی توی دشت میافتن، بین ما و بچههای نجف تو محاصره میافتن.و چون دست خالی و غیر مسلح بودن به راحتی اسیر شدن. از صبح که تو کانال مستقر شده بودیم، میگفتند عراق میخواد پاتک بزنه و یکسره در آمادهباش بودیم. چند تا پل روی دجله بود . در تخریب پلها تردید بود. چند تا از فرماندهای اطلاعات عملیات لشگر رفتن توی رودخونه؛ که وضعیت جریان آب رو تست کنن . ولی شدت آب به حدی زیاد بود که فهمیدند نیروها نمیتونن با تجهیزات از داخل رودخونه عبور کنند. بنابراین، از انهدام پلها منصرف شدند تا اگر فرمان پیشروی داده شد، از پلها برای عبور نیروها استفاده بشه. هواپیماهای پی.سی عراقی دائم بالای سرمون و در ارتفاع بالا مانور میدادند. ظهر که شد، نمازخوندیم. گفتند که از جیره جنگی که همراه هر کسی بود بچه ها ناهارشونو بخورن. ساعت دو بود که کنسرو ماهی را باز کردیم تا ناهار بخوریم. من و مجتبی نعمتی معاون گروهان سه همسفره شدیم.
چند لقمه بیشتر نخورده بودیم که پاتک شروع شد. دقایقی بعد، زمین و زمان به هم ریخت. توپ و خمپاره، مثل بارون روی سر بچهها میریخت. زمین زیر پامون از حرکت اون همه تانک که دشت را سیاه پوش کرده بودن،به لرزه در اومده بود. حرکت سریع آنها، هر لحظه صدای غرششان را وحشتناکتر به گوش میرسوند. آن موقع افسوس میخوردیم و میگفتیم که کاش پلها را خراب کرده بودیم؛ چون خیلی از تانکها از روی همان پلها به این طرف آمده بودند. به آرپیجیزنها گفته شد که500 متر جلوتر مستقر بشن تا تانکها را قبل از رسیدن به کانال بزنن. هر آرپی چی زن دوتا کمک داشت . همة آرپیجیزنها و کمکهاشون، همراه وحید گالشی معاون دوم گردان ـ از کانال خارج شدند و توی دشت بیسنگر شروع کردن به زدن تانکها. همه جا را بوی باروت پر کرده بود. تانکها پی در پی شلیک میکردند و جلو میآمدند. انقدر نزدیک شده بودن که دوشکاچیهای روی تانکها هم دیده می شدن . از بالای تانک همه اطراف را زیر اتیش گرفته بودن
از طرفی نیروهای پیادة عراقی پشت تانکها در جرکت بودن. صحنة خونبار و وحشتناکی برپا شده بود. حجم آتش آنقدر زیاد بود که فرماندهی دستور عقبنشینی داد. جواد، موقع عقبنشینی از کانال، به سمت تانکها رفت تا آرپیجیزنها را از عقبنشینی باخبرکند؛ ولی چندمتری از ما دور نشده بود که ....
#گردان_ابوذر
#عملیات_بدر
#پاتک_عراق
#منطقه_الهاله
#بی_سیم_چی
#@hamidraz
تعدادی از بچهها از کانال اومدن بیرون، اسلحه ها رو مسلح کردند و راه را به روی اونا بستن . عراقی ها که غافلگیر شده بودند و فکر نمی کردن نیرویی در مسیرشون باشه در عرض چند دقیقه، همة اسیر شدند. قصه این بود ، شب قبل زمانی که لشکر نجف منطقه پشت دژ را میگیرد، این عراقیها از ترس تو خونههای ده که بدون سکنه بوده، پناه میگیرند، و صبح، به خیال اینکه اگر از دژ رد بشن، میتونن فرار کنن، با حمایت شلیک چند تیربارچی شون از کنار دژ عبور میکنند، اما وقتی توی دشت میافتن، بین ما و بچههای نجف تو محاصره میافتن.و چون دست خالی و غیر مسلح بودن به راحتی اسیر شدن. از صبح که تو کانال مستقر شده بودیم، میگفتند عراق میخواد پاتک بزنه و یکسره در آمادهباش بودیم. چند تا پل روی دجله بود . در تخریب پلها تردید بود. چند تا از فرماندهای اطلاعات عملیات لشگر رفتن توی رودخونه؛ که وضعیت جریان آب رو تست کنن . ولی شدت آب به حدی زیاد بود که فهمیدند نیروها نمیتونن با تجهیزات از داخل رودخونه عبور کنند. بنابراین، از انهدام پلها منصرف شدند تا اگر فرمان پیشروی داده شد، از پلها برای عبور نیروها استفاده بشه. هواپیماهای پی.سی عراقی دائم بالای سرمون و در ارتفاع بالا مانور میدادند. ظهر که شد، نمازخوندیم. گفتند که از جیره جنگی که همراه هر کسی بود بچه ها ناهارشونو بخورن. ساعت دو بود که کنسرو ماهی را باز کردیم تا ناهار بخوریم. من و مجتبی نعمتی معاون گروهان سه همسفره شدیم.
چند لقمه بیشتر نخورده بودیم که پاتک شروع شد. دقایقی بعد، زمین و زمان به هم ریخت. توپ و خمپاره، مثل بارون روی سر بچهها میریخت. زمین زیر پامون از حرکت اون همه تانک که دشت را سیاه پوش کرده بودن،به لرزه در اومده بود. حرکت سریع آنها، هر لحظه صدای غرششان را وحشتناکتر به گوش میرسوند. آن موقع افسوس میخوردیم و میگفتیم که کاش پلها را خراب کرده بودیم؛ چون خیلی از تانکها از روی همان پلها به این طرف آمده بودند. به آرپیجیزنها گفته شد که500 متر جلوتر مستقر بشن تا تانکها را قبل از رسیدن به کانال بزنن. هر آرپی چی زن دوتا کمک داشت . همة آرپیجیزنها و کمکهاشون، همراه وحید گالشی معاون دوم گردان ـ از کانال خارج شدند و توی دشت بیسنگر شروع کردن به زدن تانکها. همه جا را بوی باروت پر کرده بود. تانکها پی در پی شلیک میکردند و جلو میآمدند. انقدر نزدیک شده بودن که دوشکاچیهای روی تانکها هم دیده می شدن . از بالای تانک همه اطراف را زیر اتیش گرفته بودن
از طرفی نیروهای پیادة عراقی پشت تانکها در جرکت بودن. صحنة خونبار و وحشتناکی برپا شده بود. حجم آتش آنقدر زیاد بود که فرماندهی دستور عقبنشینی داد. جواد، موقع عقبنشینی از کانال، به سمت تانکها رفت تا آرپیجیزنها را از عقبنشینی باخبرکند؛ ولی چندمتری از ما دور نشده بود که ....
#گردان_ابوذر
#عملیات_بدر
#پاتک_عراق
#منطقه_الهاله
#بی_سیم_چی
#@hamidraz
Forwarded from .
#قسمت_چهارم
... جواد نقش زمین شد کسی نمیتونست زیر اون آتیش سرشو از کانال بیرون بیاره و کمکش کنه. درست همون لحظه حسن قاسمی فرمانده گروهان رو هم با تیربار زدن . پای حسن به شدت خونریزی داشت . به کمکش رفتم . دلم هزار جا بود . حسن اینجا جواد اونجا ،بقیه بچه ها که هر لحظه یکی رو می زدن . بوی خون و باروت تو هم پیچیده بود . جواد خودشو رسوند تو کانال ، یک لحظه خواستم برم سمتش. که بچههای دیگه رفتند کمکش . خیالم راحت شد. داخل کانال به حسن کمک کردم تا با پای مجروحش بیاد عقب . رسیدیم به یک پیچ ، اونجا مجبور بودیم از کانال بیرون بیایم تا به سمت بچه های لشگر نجف بریم . صحرای محشر بود . احدی رو سالم نمیذاشتن . یک لحظه احساس کردم دستم سوخت . بلاخره از بین اون همه تیر و ترکش یکیش به بازوی چپم اصابت کرد . از اونجا به بعد، دیگه خبری از کانال نبود و توی دشت، زیر تیر مستقیم بودیم . زمینگیر شده بودیم. جای بلند شدن و دویدن نبود. مسافت زیادی را چهاردست و پا توی علفها حرکت کردیم. بی سیم یازده کیلویی رو پشتم سنگینی میکرد . نه فرماندهی بود نه تماسی . ولی اسلحه و بی سیم برای بچه ها مثل ناموسشون بود . با کمبود امکاناتی که داشتیم تا جایی که خودمون می رفتیم اونا رو هم با خودمون می بردیم . بادگیری که به خاطر سرما و حفاظت از بمبهای شیمیایی روی لباسم پوشیده بودم، از پایم تا نیمه در اومده بود. صدای حمید صالحی از پشت به گوشم رسید: حمید، بادگیرتو بکش بالا. وسط صحنه مرگ و زندگی خندم گرفته بود. همونطور که نیم خیز با سرعت حرکت می کردم سرمو به عقب برگردوندم وحشت همه وجودمو گرفت. تانکها انقدر بهمون نزدیک شده بودن که فکر کردم به دقیقه نمیکشه که از رومون رد میشن. از جا بلند شدم و گفتم توکل بر خودت . هر چه بادا باد . با سرعت شروع کردم دویدن . وحشت رگبار تیرهای رسام که از ما رد می شد و به سمت دژ میرفت و انفجارهای پی در پی گلوله های تانک و خمپاره ها نفسمو بند آورده بود. دهنم خشک شده بود. مزه تلخ با بوی باروت می داد . فرصت خوردن آب از قمقمه هم نبود . با هر مصیبتی بود، به دژی که پشتش بچههای لشکر نجف اشرف بودند؛ نزدیک شدیم ولی ارتفاع دژ آنقدر بلند بود که زیر اون آتیش نمی شد ازش بالا رفت . گیج و منگ وسط دشت مونده بودیم لحظات مرگ و شهادت نزدیکتر از مو بود .
از ذهنم گذشت که هر چی تو بخوای فقط با ذلت نه . ما بزنیم اونا هم بزنن . بعدش هر چی شد قبولِ. لحظه ای نگذشت که چشام افتاد به فرشته نجات روی دژ .....
#ادامه_دارد
#عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#منطقه_الهاله
#پاتک_عراق
#بی_سیم_چی
@hamidraz
... جواد نقش زمین شد کسی نمیتونست زیر اون آتیش سرشو از کانال بیرون بیاره و کمکش کنه. درست همون لحظه حسن قاسمی فرمانده گروهان رو هم با تیربار زدن . پای حسن به شدت خونریزی داشت . به کمکش رفتم . دلم هزار جا بود . حسن اینجا جواد اونجا ،بقیه بچه ها که هر لحظه یکی رو می زدن . بوی خون و باروت تو هم پیچیده بود . جواد خودشو رسوند تو کانال ، یک لحظه خواستم برم سمتش. که بچههای دیگه رفتند کمکش . خیالم راحت شد. داخل کانال به حسن کمک کردم تا با پای مجروحش بیاد عقب . رسیدیم به یک پیچ ، اونجا مجبور بودیم از کانال بیرون بیایم تا به سمت بچه های لشگر نجف بریم . صحرای محشر بود . احدی رو سالم نمیذاشتن . یک لحظه احساس کردم دستم سوخت . بلاخره از بین اون همه تیر و ترکش یکیش به بازوی چپم اصابت کرد . از اونجا به بعد، دیگه خبری از کانال نبود و توی دشت، زیر تیر مستقیم بودیم . زمینگیر شده بودیم. جای بلند شدن و دویدن نبود. مسافت زیادی را چهاردست و پا توی علفها حرکت کردیم. بی سیم یازده کیلویی رو پشتم سنگینی میکرد . نه فرماندهی بود نه تماسی . ولی اسلحه و بی سیم برای بچه ها مثل ناموسشون بود . با کمبود امکاناتی که داشتیم تا جایی که خودمون می رفتیم اونا رو هم با خودمون می بردیم . بادگیری که به خاطر سرما و حفاظت از بمبهای شیمیایی روی لباسم پوشیده بودم، از پایم تا نیمه در اومده بود. صدای حمید صالحی از پشت به گوشم رسید: حمید، بادگیرتو بکش بالا. وسط صحنه مرگ و زندگی خندم گرفته بود. همونطور که نیم خیز با سرعت حرکت می کردم سرمو به عقب برگردوندم وحشت همه وجودمو گرفت. تانکها انقدر بهمون نزدیک شده بودن که فکر کردم به دقیقه نمیکشه که از رومون رد میشن. از جا بلند شدم و گفتم توکل بر خودت . هر چه بادا باد . با سرعت شروع کردم دویدن . وحشت رگبار تیرهای رسام که از ما رد می شد و به سمت دژ میرفت و انفجارهای پی در پی گلوله های تانک و خمپاره ها نفسمو بند آورده بود. دهنم خشک شده بود. مزه تلخ با بوی باروت می داد . فرصت خوردن آب از قمقمه هم نبود . با هر مصیبتی بود، به دژی که پشتش بچههای لشکر نجف اشرف بودند؛ نزدیک شدیم ولی ارتفاع دژ آنقدر بلند بود که زیر اون آتیش نمی شد ازش بالا رفت . گیج و منگ وسط دشت مونده بودیم لحظات مرگ و شهادت نزدیکتر از مو بود .
از ذهنم گذشت که هر چی تو بخوای فقط با ذلت نه . ما بزنیم اونا هم بزنن . بعدش هر چی شد قبولِ. لحظه ای نگذشت که چشام افتاد به فرشته نجات روی دژ .....
#ادامه_دارد
#عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#منطقه_الهاله
#پاتک_عراق
#بی_سیم_چی
@hamidraz
Forwarded from .
#قسمت_پنجم
به پیچ آخرِ انتهای دژ رسیدم ، تنها راه رسیدن به پشت دژ بود . از زمین و آسمون تو اون نقطه آتیش می بارید . به دیوار بسته خورده بودیم ؛
اما راه دیگه ای نبود . دل به دریا زدم و با ذکر وجعلنا (آیه شریفه وجعلنا من بين أيديهم سدا ومن خلفهم سدا فأغشيناهم فهم لا يبصرون ) همراه تعدادی دیگر از درون آتش به سلامت ، پشت دژ رسیدیم . بند بی سیم رو باز کردم ، نفسم کمی بالا اومد ، یادم نیست آب خوردم یا نه . روی خاکها ولو شدم و خیره به فرشته نجات ...
روایت فرشته ای بی بال برروی زمین که فریاد رسای نفس مطمئنه بود .
سر پیچ، باران گلوله چنان شدت گرفت که دیگه جای عبور نبود. رضا، یکه و تنها، همه را از روی دژ گذروند. بچه ها رو یک به یک هدایت کرد تا خودشونو بکشن بالا و غلت زنان بیان پشت دژ . تعداد کمی از بچه ها که هنوز رمقی در تن داشتن با کلاش و به صورت بی هدف به سمت عراقی ها شلیک می کردن. شلیکهای بی امان عراقی ها اجازه نمی داد کسی سرش رو بالا بیاره . اون چند نفر هم دستشونو می اوردن بالای خاکریز و بدون اینکه چیزی رو ببینن تیراندازی میکردن. اما رضا با آرامش تمام روی دژ قدم می زد . صدها توپ مستقیم تانکها و هزاران تیر رسامی که سرخی انها به وضوح دیده می شد از میان دست و پای رضا عبور میکرد ولی قرار نبود فرشته مرگ ، فرشته نجاتِ ما رو با خودش ببره . بعد از اینکه بچه ها رو اورد اینور حالا نوبت شکار تانکها شده بود . تک و تنها اون بالا بی هیچ جان پناهی آرپی چی بر دوش گذاشت و شلیک اول . شلیک دوم . سوم و ..... صلابت و شجاعت و ارامش در اون لحظات معنا پیدا کرده بود . باورش سخت بود که یک نفر جلوی اون همه تانک مقاومت کنه . دهها خمپاره زوزه کشان کنارش منفجر بشه و از میان هزاران ترکش ریز و درشت حتی یکی بر بدن او نشینه . نبرد رضا و تعداد کم بچه ها با آن همه تانک و نیروی پیاده تا دندان مسلح به درازا کشید . دم دمای غروب بود که حمله عراقی ها متوقف شد . دیگه همه می دونستیم کار به شب بکشه عراقیها جرأت جلو اومدن ندارن . اما از گردان سیصدوچند نفره ما معدود افرادی باقی مونده بودن .به خصوص که از 12 نفر فرمانده اصلی گردان فقط رضا و معاونش محمود اونجا بودن . فرمانده گردان ناپدید بود . معاون اولش مجروح شده بود . معاون دومش با همه ارپی چی زنها جلوی کانال جا مونده بودن . از سه فرمانده گروهان و شش معاون هم 7 تا مجروح و مفقود بودن. و تنها بی سیم چی که مونده بود من بودم . رضا صدایم زد. از روی همون دژ سر شو آورد پایین گفت با لشگر تماس بگیر ببین چکار باید بکنیم. گفتم اقا رضا هیچ فرکانسی جواب نمیده . چهر ه ش که تو هم رفت طاقت نیاوردم، بی درنگ گفتم میخوای برم قرارگاه خبر بگیرم . گفت برو . یکی از بچه ها رو بردار و سریع برید تا شب نشده . بی سیمو دادم به رضا . یکی از بچه ها رو صدا زدم و به سمت جایی که نمیدونستیم کجاست به راه افتادیم ....
#ادامه_دارد
#عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#مقاومت_مظلومانه
#رضا_اکبری
@hamidraz
به پیچ آخرِ انتهای دژ رسیدم ، تنها راه رسیدن به پشت دژ بود . از زمین و آسمون تو اون نقطه آتیش می بارید . به دیوار بسته خورده بودیم ؛
اما راه دیگه ای نبود . دل به دریا زدم و با ذکر وجعلنا (آیه شریفه وجعلنا من بين أيديهم سدا ومن خلفهم سدا فأغشيناهم فهم لا يبصرون ) همراه تعدادی دیگر از درون آتش به سلامت ، پشت دژ رسیدیم . بند بی سیم رو باز کردم ، نفسم کمی بالا اومد ، یادم نیست آب خوردم یا نه . روی خاکها ولو شدم و خیره به فرشته نجات ...
روایت فرشته ای بی بال برروی زمین که فریاد رسای نفس مطمئنه بود .
سر پیچ، باران گلوله چنان شدت گرفت که دیگه جای عبور نبود. رضا، یکه و تنها، همه را از روی دژ گذروند. بچه ها رو یک به یک هدایت کرد تا خودشونو بکشن بالا و غلت زنان بیان پشت دژ . تعداد کمی از بچه ها که هنوز رمقی در تن داشتن با کلاش و به صورت بی هدف به سمت عراقی ها شلیک می کردن. شلیکهای بی امان عراقی ها اجازه نمی داد کسی سرش رو بالا بیاره . اون چند نفر هم دستشونو می اوردن بالای خاکریز و بدون اینکه چیزی رو ببینن تیراندازی میکردن. اما رضا با آرامش تمام روی دژ قدم می زد . صدها توپ مستقیم تانکها و هزاران تیر رسامی که سرخی انها به وضوح دیده می شد از میان دست و پای رضا عبور میکرد ولی قرار نبود فرشته مرگ ، فرشته نجاتِ ما رو با خودش ببره . بعد از اینکه بچه ها رو اورد اینور حالا نوبت شکار تانکها شده بود . تک و تنها اون بالا بی هیچ جان پناهی آرپی چی بر دوش گذاشت و شلیک اول . شلیک دوم . سوم و ..... صلابت و شجاعت و ارامش در اون لحظات معنا پیدا کرده بود . باورش سخت بود که یک نفر جلوی اون همه تانک مقاومت کنه . دهها خمپاره زوزه کشان کنارش منفجر بشه و از میان هزاران ترکش ریز و درشت حتی یکی بر بدن او نشینه . نبرد رضا و تعداد کم بچه ها با آن همه تانک و نیروی پیاده تا دندان مسلح به درازا کشید . دم دمای غروب بود که حمله عراقی ها متوقف شد . دیگه همه می دونستیم کار به شب بکشه عراقیها جرأت جلو اومدن ندارن . اما از گردان سیصدوچند نفره ما معدود افرادی باقی مونده بودن .به خصوص که از 12 نفر فرمانده اصلی گردان فقط رضا و معاونش محمود اونجا بودن . فرمانده گردان ناپدید بود . معاون اولش مجروح شده بود . معاون دومش با همه ارپی چی زنها جلوی کانال جا مونده بودن . از سه فرمانده گروهان و شش معاون هم 7 تا مجروح و مفقود بودن. و تنها بی سیم چی که مونده بود من بودم . رضا صدایم زد. از روی همون دژ سر شو آورد پایین گفت با لشگر تماس بگیر ببین چکار باید بکنیم. گفتم اقا رضا هیچ فرکانسی جواب نمیده . چهر ه ش که تو هم رفت طاقت نیاوردم، بی درنگ گفتم میخوای برم قرارگاه خبر بگیرم . گفت برو . یکی از بچه ها رو بردار و سریع برید تا شب نشده . بی سیمو دادم به رضا . یکی از بچه ها رو صدا زدم و به سمت جایی که نمیدونستیم کجاست به راه افتادیم ....
#ادامه_دارد
#عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#مقاومت_مظلومانه
#رضا_اکبری
@hamidraz
#قسمت_ششم
بدون وسیله حرکت کردیم ؛ چیزی به تاریکی شب نمونده بود
اما پای پیاده تا صبح هم نمی تونستیم به قرارگاه لشگر برسیم
بلاخره یکی از ماشینهایی که عقب می رفت سوارمون کرد .
چند کیلومتر که رفتیم سر یه سه راهی پیادمون کرد و گفت میخوام برم پشت جبهه . اینجا بپرسید شاید فرماندهی لشگر رو پیدا کردید .یه مقدار پیاده رفتیم تا به خاکریزی رسیدیم که همه با لهجه اصفهانی صحبت میکردن . بچه های لشگر امام حسین بودن. کاملا هوا تاریک شده بود.
نشونی ستاد لشکر خودمونو پرسیدیم. گفتند : از اینجا به هر طرف برید، ممکنه اسیر بشید.منطقه، بههمریخته، و هیچ کس نمیدونه عراقیها کدوم طرف هستند و بچه های خودمون کجا....
گفتم میشه با بی سیمتون تماس بگیرم ؟ تعارف کردند و رفتم تو سنگر نصفه و نیمه ای که ساخته بودن . برگه رمزها و فرکانسها رو از ترس اسارت تو عقب نشینی معدوم کرده بودم ولی هر سه فرکانس اصلی ، فرعی و اضطراری رو حفظ بودم. یک به یک امتحان کردم . اما هیچ تماسی برقرار نمی شد . آخرین پیامی که از بی سیم لشگر اومده بود شکستن خط گردان حمزه در سمت چپ ما بود که بعد از اون ما برای فرار از محاصره مجبور به عقب نشینی شده بودیم. گفتم آخه اینجوری که نمیشه بچه های ما اون جلو بلا تکلیف موندن. فرمانده شون که تا حدودی مشرف به منطقه بود گفت فعلا همینجا بمونید.الان هیچ ماشینی تردد نمیکنه .باید منتظر بمونیم تا هوا روشن بشه. دوتایی رفتیم تو یه چاله که مثلا جان پناه بود و از زور سرمای شدید با یک پتوی عراقی کثیف که بوی گند می داد ، شب را به صبح رسوندیم. با انفجارهای گهگاه بیدار می شدم اما از فرط خستگی خیلی زود دوباره خوابم می برد . نماز صبح رو خوندیم و پیاده به سمت عقب حرکت کردیم . به علت برقرار نشدن تماس با لشگر رضا بقیه گردان رو آورده بود عقب . جایی که همدیگر رو دیدیم مکانی بود که باقی مونده نیروهای سالم لشگر کنار اب گرفتگی ها جمع شده بودند.
زمان کوتاهی از سپیدهدم نگذشته بود که پاتک شدید عراقیها شروع شد . خط آتیش دشمن متفاوت از دیروز بود. قدم به قدم منطقه را می زدند. سنگری وجود نداشت و یک سره خمپاره های 60 میلی متری کنار بچه ها منفجرمی شد . بچهها کلی تلاش می کردن و با بیلچه چالهای میکندند تا در آن پناه بگیرند؛ اما چند دقیقه بعد انفجار خمپاره ای چند نفر را شهید ومجروح می کرد و بقیه را مجبور به عقب نشینی . دیگه جایی برای موندن نبود. نه مفری بود، نه مأوایی. نه میشد جلو رفت، نه عقب. دشمنی را هم نمیدیدیم که به سمتش شلیک کنیم. چون منطقه قبلاً دست خودشان بود، گرای نقطه به نقطهاش را داشتند. و با باران بی امان خمپاره عرصه را تنگ کرده بودند. انگار بازی تمام شده بود و ما در وقتهای اضافه ای بودیم که به دشمن، فقط مجال گرفتن تلفات بیشتری از نیروهامون رو می دادیم. چاره ای نمونده بود. رضا آخرین فرمان عقب نشینی را هم داد تا ....
#پایان_تلخ
#عملیات_بدر
#لشگر_محمد_رسول_الله
#گردان_ابوذر
@hamidraz
بدون وسیله حرکت کردیم ؛ چیزی به تاریکی شب نمونده بود
اما پای پیاده تا صبح هم نمی تونستیم به قرارگاه لشگر برسیم
بلاخره یکی از ماشینهایی که عقب می رفت سوارمون کرد .
چند کیلومتر که رفتیم سر یه سه راهی پیادمون کرد و گفت میخوام برم پشت جبهه . اینجا بپرسید شاید فرماندهی لشگر رو پیدا کردید .یه مقدار پیاده رفتیم تا به خاکریزی رسیدیم که همه با لهجه اصفهانی صحبت میکردن . بچه های لشگر امام حسین بودن. کاملا هوا تاریک شده بود.
نشونی ستاد لشکر خودمونو پرسیدیم. گفتند : از اینجا به هر طرف برید، ممکنه اسیر بشید.منطقه، بههمریخته، و هیچ کس نمیدونه عراقیها کدوم طرف هستند و بچه های خودمون کجا....
گفتم میشه با بی سیمتون تماس بگیرم ؟ تعارف کردند و رفتم تو سنگر نصفه و نیمه ای که ساخته بودن . برگه رمزها و فرکانسها رو از ترس اسارت تو عقب نشینی معدوم کرده بودم ولی هر سه فرکانس اصلی ، فرعی و اضطراری رو حفظ بودم. یک به یک امتحان کردم . اما هیچ تماسی برقرار نمی شد . آخرین پیامی که از بی سیم لشگر اومده بود شکستن خط گردان حمزه در سمت چپ ما بود که بعد از اون ما برای فرار از محاصره مجبور به عقب نشینی شده بودیم. گفتم آخه اینجوری که نمیشه بچه های ما اون جلو بلا تکلیف موندن. فرمانده شون که تا حدودی مشرف به منطقه بود گفت فعلا همینجا بمونید.الان هیچ ماشینی تردد نمیکنه .باید منتظر بمونیم تا هوا روشن بشه. دوتایی رفتیم تو یه چاله که مثلا جان پناه بود و از زور سرمای شدید با یک پتوی عراقی کثیف که بوی گند می داد ، شب را به صبح رسوندیم. با انفجارهای گهگاه بیدار می شدم اما از فرط خستگی خیلی زود دوباره خوابم می برد . نماز صبح رو خوندیم و پیاده به سمت عقب حرکت کردیم . به علت برقرار نشدن تماس با لشگر رضا بقیه گردان رو آورده بود عقب . جایی که همدیگر رو دیدیم مکانی بود که باقی مونده نیروهای سالم لشگر کنار اب گرفتگی ها جمع شده بودند.
زمان کوتاهی از سپیدهدم نگذشته بود که پاتک شدید عراقیها شروع شد . خط آتیش دشمن متفاوت از دیروز بود. قدم به قدم منطقه را می زدند. سنگری وجود نداشت و یک سره خمپاره های 60 میلی متری کنار بچه ها منفجرمی شد . بچهها کلی تلاش می کردن و با بیلچه چالهای میکندند تا در آن پناه بگیرند؛ اما چند دقیقه بعد انفجار خمپاره ای چند نفر را شهید ومجروح می کرد و بقیه را مجبور به عقب نشینی . دیگه جایی برای موندن نبود. نه مفری بود، نه مأوایی. نه میشد جلو رفت، نه عقب. دشمنی را هم نمیدیدیم که به سمتش شلیک کنیم. چون منطقه قبلاً دست خودشان بود، گرای نقطه به نقطهاش را داشتند. و با باران بی امان خمپاره عرصه را تنگ کرده بودند. انگار بازی تمام شده بود و ما در وقتهای اضافه ای بودیم که به دشمن، فقط مجال گرفتن تلفات بیشتری از نیروهامون رو می دادیم. چاره ای نمونده بود. رضا آخرین فرمان عقب نشینی را هم داد تا ....
#پایان_تلخ
#عملیات_بدر
#لشگر_محمد_رسول_الله
#گردان_ابوذر
@hamidraz
#قسمت_هفتم
انفجارهای پی در پی لحظه به لحظه بر تعداد شهدا و مجروحین اضافه میکرد . دیگه خبری از امدادگر و حمل مجروح نبود . بچه ها رسیده بودن لب اسکله . هر چند دقیقه قایقی میومد و چند تا مجروح رو می برد به سمت اورژانس . به درخواست یکی از رفقای جواد که مجروح شده بود همراهش سوار قایق شدم . زیر اتیش شدید ، قایق با سرعت پیچهای هور رو پشت سر گذاشت تا به اولین اورژانس خط رسید . دوست مجروح رو بردیم تو سوله ای که به نسبت مجهز به وسایل کامل پزشکی بود. انبوه دکتر ، پزشکیار و امدادگر در حال رسیدگی اولیه به مجروحین بودن . سه تا از همکلاسیهام ** که اونجا امدادگر بودن رو دیدم . گفتن بیا دستتو پانسمان کن . ترکش از یه طرف خورده بود و از طرف دیگه بیرون اومده بود .پانسمان که تموم شد علی عباسیان رو دیدم رو تخت کناری خوابیده . علی از بچه های مدرسه بود که مسئول آموزش مخابرات پادگان امام حسین بود و برای عملیات اومده بود منطقه. باهاش صحبت کردم . اونم جواب می داد . از ناحیه پا جراحت داشت . اصلا فکر نمی کردم اتفاقی براش بیفته. اما چند روز بعد از خبر شهادتش شوکه شدم. تعداد بالای مجروحین و امکانات محدود درمانی بیمارستانها موجب شهادت یعضی از مجروحین می شد. علی در یکی از بیمارستانهای کاشان شهید شده بود. گوشام به علت موج انفجار یک بند سوت می کشید . گیج و منگ بودم . رفتم بیرون سوله یه کم نفسم بالا بیاد. دیدم چند نفری دور یه ماشین جمع شدن. رفتم جلو تر . دیدم دارن پچ پچ می کنن و میگن کسی نفهمه . نذارید نیروها متوجه بشن. روحیه بچه ها تضعیف میشه . سر و صورتش باندپیچی بود ولی آشنا به نظر میومد . کمی دقت کردم . باورش دردناک بود ولی خودش بود . حاج عباس کریمی فرمانده لشگر هم به دوستای شهیدش پیوسته بود . دیگه هیچ حال و رمقی تو تنم نمونده بود . بوی سیر تو محوطه پیچید . علامت گاز شیمیایی بود . بازم عراقی ها ناجوانمردانه برای باز پس گیری مناطق از دست داده متوسل به گازهای شیمیایی شده بودن . بوی سیر علامت گاز خفه کننده بود . بوی سیر خفیف بود و مشخص بود در محوطه ای دورتر زده شده . با این وجود تا مدتی مجبور به استفاده از ماسک شدیم . اوضاع که عادی شد ماسکو برداشتم. تو گیجی خودم در محوطه بیرون اورژانس پرسه می زدم که رفقام اومدن گفتن حمید بیا با یکی از امبولانسها برو عقب . گفتم آخه مجروحیتم سطحیه . تو اصرار اونا و انکار من یکی از بچه های تدارکات گردان اومد و گفت نوری نژاد (فرمانده گردان) بقیه بچه ها رو داره میاره عقب و ماموریت گردان تموم شده ست . نگران حال جواد هم بودم . لحظه آخری که از هم جدا شده بودیم سخت نفس می کشید. دیگه جای تردید نبود . از بچه ها خداحافظی کردم ... نیمه های شب وارد بیمارستان تازه تاسیس و نیمه ساز بقیة الله تهران شدیم
چند روز بعد جواد هم اومد خونه. ولی با یک لوله که خونهای جراحت ریه اش را وارد یک شیشه می کرد. بلاخره مامان و بابا بعد از چندین ماه دوتا پسرشون رو کنار خودشون می دیدن . پدر و مادری که حتی یک بار با جبهه رفتن ما مخالفت نکردن و چندین سال پای همه سختیها و دلتنگیها محکم و استوار وایستادن . اما این دیدار پس از عملیات هم خیلی کوتاه بود و چند روز بعد هر دو راهی جبهه شدیم . طبق عادت همیشگی بغض در گلو بوسه ای بر قران زدم و مادر هم بوسه ای بر سر من و خداحافظی کوتاه ما جاشو به دوری طولانی مدت داد .......
#ادامه_دارد
#پس_از_عملیات_بدر
#شهید_علی_عباسیان
#شهید_محمد_باقر_فیاضی *
#شهید_حسین_جواهریان *
#شهید_علیرضا_فقیه_میرزایی*
@hamidraz
انفجارهای پی در پی لحظه به لحظه بر تعداد شهدا و مجروحین اضافه میکرد . دیگه خبری از امدادگر و حمل مجروح نبود . بچه ها رسیده بودن لب اسکله . هر چند دقیقه قایقی میومد و چند تا مجروح رو می برد به سمت اورژانس . به درخواست یکی از رفقای جواد که مجروح شده بود همراهش سوار قایق شدم . زیر اتیش شدید ، قایق با سرعت پیچهای هور رو پشت سر گذاشت تا به اولین اورژانس خط رسید . دوست مجروح رو بردیم تو سوله ای که به نسبت مجهز به وسایل کامل پزشکی بود. انبوه دکتر ، پزشکیار و امدادگر در حال رسیدگی اولیه به مجروحین بودن . سه تا از همکلاسیهام ** که اونجا امدادگر بودن رو دیدم . گفتن بیا دستتو پانسمان کن . ترکش از یه طرف خورده بود و از طرف دیگه بیرون اومده بود .پانسمان که تموم شد علی عباسیان رو دیدم رو تخت کناری خوابیده . علی از بچه های مدرسه بود که مسئول آموزش مخابرات پادگان امام حسین بود و برای عملیات اومده بود منطقه. باهاش صحبت کردم . اونم جواب می داد . از ناحیه پا جراحت داشت . اصلا فکر نمی کردم اتفاقی براش بیفته. اما چند روز بعد از خبر شهادتش شوکه شدم. تعداد بالای مجروحین و امکانات محدود درمانی بیمارستانها موجب شهادت یعضی از مجروحین می شد. علی در یکی از بیمارستانهای کاشان شهید شده بود. گوشام به علت موج انفجار یک بند سوت می کشید . گیج و منگ بودم . رفتم بیرون سوله یه کم نفسم بالا بیاد. دیدم چند نفری دور یه ماشین جمع شدن. رفتم جلو تر . دیدم دارن پچ پچ می کنن و میگن کسی نفهمه . نذارید نیروها متوجه بشن. روحیه بچه ها تضعیف میشه . سر و صورتش باندپیچی بود ولی آشنا به نظر میومد . کمی دقت کردم . باورش دردناک بود ولی خودش بود . حاج عباس کریمی فرمانده لشگر هم به دوستای شهیدش پیوسته بود . دیگه هیچ حال و رمقی تو تنم نمونده بود . بوی سیر تو محوطه پیچید . علامت گاز شیمیایی بود . بازم عراقی ها ناجوانمردانه برای باز پس گیری مناطق از دست داده متوسل به گازهای شیمیایی شده بودن . بوی سیر علامت گاز خفه کننده بود . بوی سیر خفیف بود و مشخص بود در محوطه ای دورتر زده شده . با این وجود تا مدتی مجبور به استفاده از ماسک شدیم . اوضاع که عادی شد ماسکو برداشتم. تو گیجی خودم در محوطه بیرون اورژانس پرسه می زدم که رفقام اومدن گفتن حمید بیا با یکی از امبولانسها برو عقب . گفتم آخه مجروحیتم سطحیه . تو اصرار اونا و انکار من یکی از بچه های تدارکات گردان اومد و گفت نوری نژاد (فرمانده گردان) بقیه بچه ها رو داره میاره عقب و ماموریت گردان تموم شده ست . نگران حال جواد هم بودم . لحظه آخری که از هم جدا شده بودیم سخت نفس می کشید. دیگه جای تردید نبود . از بچه ها خداحافظی کردم ... نیمه های شب وارد بیمارستان تازه تاسیس و نیمه ساز بقیة الله تهران شدیم
چند روز بعد جواد هم اومد خونه. ولی با یک لوله که خونهای جراحت ریه اش را وارد یک شیشه می کرد. بلاخره مامان و بابا بعد از چندین ماه دوتا پسرشون رو کنار خودشون می دیدن . پدر و مادری که حتی یک بار با جبهه رفتن ما مخالفت نکردن و چندین سال پای همه سختیها و دلتنگیها محکم و استوار وایستادن . اما این دیدار پس از عملیات هم خیلی کوتاه بود و چند روز بعد هر دو راهی جبهه شدیم . طبق عادت همیشگی بغض در گلو بوسه ای بر قران زدم و مادر هم بوسه ای بر سر من و خداحافظی کوتاه ما جاشو به دوری طولانی مدت داد .......
#ادامه_دارد
#پس_از_عملیات_بدر
#شهید_علی_عباسیان
#شهید_محمد_باقر_فیاضی *
#شهید_حسین_جواهریان *
#شهید_علیرضا_فقیه_میرزایی*
@hamidraz
بعد از بازگشت دوباره به جبهه همراه نیروهای لشکر به اردوگاه جفیر (در جاده اهواز خرمشهر) رفتیم .
یه روز کل لشگر را جمع کردند تا پای سخنرانی سرتیپ صیاد شیرازی(فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش) بشینیم. در نطق کوتاهش وعده یک عملیات بزرگ را به لشکر حضرت رسول(ص) داد و گفت: الان به یک مرخصی چندروزه میرید، و بعد بازگشت، همه آماده عملیات گستردهای در همین منطقة بدر خواهیم شد، و فرماندهی این عملیات را خودم شخصاً به عهده خواهم داشت.
این یک اتفاق جدید بود که یک فرمانده ارتش برای نیروهای بسیج تحت امر سپاه صحبت کنه و قول عملیات تحت فرماندهی ارتش را بده. عجیبتر از اون، اینکه در اقدامی بیسابقه قرار شد به علت کمبود وقت، کل نیروهای لشکر با هواپیما به مرخصی تهران برن.
بنابراین، تمام واحدها و گردانهای لشکر با اتوبوس به پایگاه شکاری دزفول منتقل شدن. حدود ساعت 9 صبح، ما پشت درهای پایگاه وحدتی بودیم و قرار بود با چند فروند هواپیما راهی تهران بشیم. عده زیادی از نیروها در عمرشان سوار هواپیما نشده بودند. همین امر و احساس اینکه تا یکی دو ساعت دیگه در تهران هستیم، شور و هیجان خاصی در بچهها ایجاد کرده بود. بعد از بازرسی که وقت زیادی گرفت، وارد محوطه پایگاه شدیم. بعد از شهادت عباس کریمی، فرماندهی لشکر، به عهده سیدرضا دستواره بود که در جابهجایی و ورود نیروها به داخل پایگاه زحمت زیادی کشید و دائم در رفت و آمد بود. در یکی از ورودهاش به پایگاه، با اعتراض شدید دژبان ارتش روبهرو شد که چرا هی میری بیرون و میای تو؟ دستواره بدون اینکه جوابی بده، به کار خودش ادامه داد؛ ولی اعتراض دژبان تمامی نداشت. دستواره یک بار به دژبان جوان گفت: خب، برای اینکه من، مسئول این کار هستم.دژبان فردی باریکاندام با قدی بلند و صورتی استخوانی را مقابل خود میدید که لباس خاکی بسیجی بر تن داشت، باورش نشد و توجهی به حرفهای او نکرد و با توپ و تشر زیاد خواست که دستواره از پایگاه خارج بشه. دستواره باز هم چیزی نگفت. از طرفی مجبور بود کارشو بکنه. ما که داشتیم صحنه رو میدیدم، حسابی بهمون برخورده بود که یک دژبان داره سر فرمانده لشکر ما داد و فریاد میکنه. با بالا گرفتن اعتراضهای دژبان، چند تا از بچهها جلو رفتند، و یکی آهسته به دژبان گفت: که ایشون، برادر دستواره، فرمانده لشکره. قیافه دژبان در اون لحظه دیدنی بود، نمیدونست باید چه کار کنه. صورت و گوشهاش سرخ شده بود . نفسش بالا نمی اومد و کلی شرمنده بزرگواری ایشون شد .تا حدود ساعت 3 بعدازظهر در محوطه میچرخیدیم که اعلام شد بریم سوار هواپیما بشیم. از پلکان بالا رفتیم. پیچ ورودی رو که رد کردیم؛صحنة عجیبی میخکوبمون کرد. ....
#ادامه_دارد
#پس_از_عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#پایگاه_شکاری_دزفول
#شهید_صیاد_شیرازی
#شهید_رضا_دستواره
@hamidraz
یه روز کل لشگر را جمع کردند تا پای سخنرانی سرتیپ صیاد شیرازی(فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش) بشینیم. در نطق کوتاهش وعده یک عملیات بزرگ را به لشکر حضرت رسول(ص) داد و گفت: الان به یک مرخصی چندروزه میرید، و بعد بازگشت، همه آماده عملیات گستردهای در همین منطقة بدر خواهیم شد، و فرماندهی این عملیات را خودم شخصاً به عهده خواهم داشت.
این یک اتفاق جدید بود که یک فرمانده ارتش برای نیروهای بسیج تحت امر سپاه صحبت کنه و قول عملیات تحت فرماندهی ارتش را بده. عجیبتر از اون، اینکه در اقدامی بیسابقه قرار شد به علت کمبود وقت، کل نیروهای لشکر با هواپیما به مرخصی تهران برن.
بنابراین، تمام واحدها و گردانهای لشکر با اتوبوس به پایگاه شکاری دزفول منتقل شدن. حدود ساعت 9 صبح، ما پشت درهای پایگاه وحدتی بودیم و قرار بود با چند فروند هواپیما راهی تهران بشیم. عده زیادی از نیروها در عمرشان سوار هواپیما نشده بودند. همین امر و احساس اینکه تا یکی دو ساعت دیگه در تهران هستیم، شور و هیجان خاصی در بچهها ایجاد کرده بود. بعد از بازرسی که وقت زیادی گرفت، وارد محوطه پایگاه شدیم. بعد از شهادت عباس کریمی، فرماندهی لشکر، به عهده سیدرضا دستواره بود که در جابهجایی و ورود نیروها به داخل پایگاه زحمت زیادی کشید و دائم در رفت و آمد بود. در یکی از ورودهاش به پایگاه، با اعتراض شدید دژبان ارتش روبهرو شد که چرا هی میری بیرون و میای تو؟ دستواره بدون اینکه جوابی بده، به کار خودش ادامه داد؛ ولی اعتراض دژبان تمامی نداشت. دستواره یک بار به دژبان جوان گفت: خب، برای اینکه من، مسئول این کار هستم.دژبان فردی باریکاندام با قدی بلند و صورتی استخوانی را مقابل خود میدید که لباس خاکی بسیجی بر تن داشت، باورش نشد و توجهی به حرفهای او نکرد و با توپ و تشر زیاد خواست که دستواره از پایگاه خارج بشه. دستواره باز هم چیزی نگفت. از طرفی مجبور بود کارشو بکنه. ما که داشتیم صحنه رو میدیدم، حسابی بهمون برخورده بود که یک دژبان داره سر فرمانده لشکر ما داد و فریاد میکنه. با بالا گرفتن اعتراضهای دژبان، چند تا از بچهها جلو رفتند، و یکی آهسته به دژبان گفت: که ایشون، برادر دستواره، فرمانده لشکره. قیافه دژبان در اون لحظه دیدنی بود، نمیدونست باید چه کار کنه. صورت و گوشهاش سرخ شده بود . نفسش بالا نمی اومد و کلی شرمنده بزرگواری ایشون شد .تا حدود ساعت 3 بعدازظهر در محوطه میچرخیدیم که اعلام شد بریم سوار هواپیما بشیم. از پلکان بالا رفتیم. پیچ ورودی رو که رد کردیم؛صحنة عجیبی میخکوبمون کرد. ....
#ادامه_دارد
#پس_از_عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#پایگاه_شکاری_دزفول
#شهید_صیاد_شیرازی
#شهید_رضا_دستواره
@hamidraz