❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم / #قسمت_پنجم
صحبت با شرکت آلمانی به خوبی و بی دردسر انجام شد و دو روز بعد برگشتم ایران.
زمان بازگشت از لبنان مصادف شد با شروع دوره تخصص.در تهران ماندم و دوباره مشغول درس و کار شدم .
🌷یک سال از جنگ گذشته بود و مدرسه ها تازه باز شده بود که از بیمارستان آبادان بهم خبر دادن برای اورژانس خط مقدم نیرو میخوان . فهمیدم احتمالا عملیاته . می دونستم استادم با رفتنم مخالفت می کنه. برای همین کارهامو به یکی از بچه ها سپردم و به خانواده گفتم برای یک هفته میرم اهواز .فردای روزی که رسیدم جبهه عملیات شروع شد و محاصره آبادان شکسته شد.
🌷بعد از چند روز پرکار جمعه عصر خوابیده بودم که زینب بیدارم کرد و گفت بیا اورژانس. یه مجروح اوردن به نظرم آشناست .
سومین دیدار سالهای اخیر من و محسن اینطور رقم خورد .
همه جاش ترکش خورده بود . امدادگر در خط فهمیده بود که ترکش به ریه اش خورده و به خوبی روی جراحت را بسته بود . اگر این کارو انجام نمی داد ریه هوا می کشید و در مدت کوتاهی دچار خفگی می شد.
@hamidraz
🌷بقیه داستان در لینک زیر👇
https://www.instagram.com/p/Brhg9-Ig5KL/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=a7wyjemohixu
#فصل_دوم / #قسمت_پنجم
صحبت با شرکت آلمانی به خوبی و بی دردسر انجام شد و دو روز بعد برگشتم ایران.
زمان بازگشت از لبنان مصادف شد با شروع دوره تخصص.در تهران ماندم و دوباره مشغول درس و کار شدم .
🌷یک سال از جنگ گذشته بود و مدرسه ها تازه باز شده بود که از بیمارستان آبادان بهم خبر دادن برای اورژانس خط مقدم نیرو میخوان . فهمیدم احتمالا عملیاته . می دونستم استادم با رفتنم مخالفت می کنه. برای همین کارهامو به یکی از بچه ها سپردم و به خانواده گفتم برای یک هفته میرم اهواز .فردای روزی که رسیدم جبهه عملیات شروع شد و محاصره آبادان شکسته شد.
🌷بعد از چند روز پرکار جمعه عصر خوابیده بودم که زینب بیدارم کرد و گفت بیا اورژانس. یه مجروح اوردن به نظرم آشناست .
سومین دیدار سالهای اخیر من و محسن اینطور رقم خورد .
همه جاش ترکش خورده بود . امدادگر در خط فهمیده بود که ترکش به ریه اش خورده و به خوبی روی جراحت را بسته بود . اگر این کارو انجام نمی داد ریه هوا می کشید و در مدت کوتاهی دچار خفگی می شد.
@hamidraz
🌷بقیه داستان در لینک زیر👇
https://www.instagram.com/p/Brhg9-Ig5KL/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=a7wyjemohixu
Instagram
حمیدرضا عسکریان
❇️#هبوط_در_شانزلیزه #قسمت_پنجم صحبت با شرکت آلمانی به خوبی و بی دردسر انجام شد و دو روز بعد برگشتم ایران. زمان بازگشت از لبنان مصادف شد با شروع دوره تخصص.در تهران ماندم و دوباره مشغول درس و کار شدم . 🌷یک سال از جنگ گذشته بود و مدرسه ها تازه باز شده بود که…
🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم / #قسمت_ششم
محسن سه روز در اهواز تحت مراقبت ویژه بود و بعد به تهران اعزام شد .
بعد از بازگشت با فریبا و آقاجون و مادر رفتیم ملاقاتش.
محسن ما رو که معرفی کرد مادرش حسابی تشکر کرد و گفت فتانه خانم کار بزرگی کردی .اشک تو چشاش حلقه زد و با بغض گفت من پسرمو از شما دارم.
نگاهش خاص بود . نخواستم به چیز دیگری جز گفته هاش فکر کنم.
تشکر کردم و گفتم همه ما وسیله لطف خداییم برای همدیگه.
🌷وقتی اومدیم خونه فریبا یه کم سر به سرم گذاشت و گفت فتانه ، خانم عابدین بد نگات میکردا، فکر کنم از بیمارستان مرخص نشده بیان خواستگاری.
با فریبا خیلی دوست بودیم و حرف نگفته با هم نداشتیم. اما اون لحظه ناخواسته با چنان جدیتی بهش گفتم از این شوخیا نکن که فریبا حسابی جا خورد و خنده رو لباش خشک شد.
🌷ولی بازم حدسش درست بود . یه مدت بعد موقعی که محسن به جبهه برگشت مادرش در مسجد محل موضوع را با مادر در میان گذاشت و خواست بعد از بازگشت محسن برای خواستگاری بیان خونه.
مادر از من نظر خواست . فقط یک جمله به زبونم اومد.
گفتم : محسن پسر خیلی خوبیه و چیزی کم نداره اما ...
مادر گفت اما چی
زبونم نمی چرخید که چی بگم
مادر اصرار داشت که بگم
گفتم: میگم به شرط اینکه تا خواستگاری رسمی دیگه چیزی نگید
مادر قبول کرد
گفتم : محسن خودش رو برای جای بهتری از دنیای ما ساخته
سکوت خونه رو فرا گرفت .مادر و فریبا مات و مبهوت منو نگاه می کردند اما قول داده بودند که حرفی نزنند.
🌷چند ماه بعد نزدیک عید عملیات بزرگ و موفقیت آمیزی در جبهه انجام شد.
این بار در تهران بودم و کار کمک به مجروحین را در بیمارستان خودمون انجام دادم . دیگه مثل اوایل جنگ از بانوان در خطوط مقدم جبهه استفاده نمی شد.
شکست سنگین عراق در فاصله کمتر از سه ماه در یک عملیات گسترده تر تکمیل شد .
🌷و خرمشهر پس از بیست ماه آزاد شد.
در همه شهرها غوغایی به پا شد و مردم از این اتفاق بی نهایت خوشحال بودند.
تابستان شده بود و هنوز شادی آن پیروزیها برقرار بود که اولین عملیات در خاک عراق انجام شد و خبر مفقود شدن محسن ...
🔶#ادامه یکشنبه
@hamidraz
#فصل_دوم / #قسمت_ششم
محسن سه روز در اهواز تحت مراقبت ویژه بود و بعد به تهران اعزام شد .
بعد از بازگشت با فریبا و آقاجون و مادر رفتیم ملاقاتش.
محسن ما رو که معرفی کرد مادرش حسابی تشکر کرد و گفت فتانه خانم کار بزرگی کردی .اشک تو چشاش حلقه زد و با بغض گفت من پسرمو از شما دارم.
نگاهش خاص بود . نخواستم به چیز دیگری جز گفته هاش فکر کنم.
تشکر کردم و گفتم همه ما وسیله لطف خداییم برای همدیگه.
🌷وقتی اومدیم خونه فریبا یه کم سر به سرم گذاشت و گفت فتانه ، خانم عابدین بد نگات میکردا، فکر کنم از بیمارستان مرخص نشده بیان خواستگاری.
با فریبا خیلی دوست بودیم و حرف نگفته با هم نداشتیم. اما اون لحظه ناخواسته با چنان جدیتی بهش گفتم از این شوخیا نکن که فریبا حسابی جا خورد و خنده رو لباش خشک شد.
🌷ولی بازم حدسش درست بود . یه مدت بعد موقعی که محسن به جبهه برگشت مادرش در مسجد محل موضوع را با مادر در میان گذاشت و خواست بعد از بازگشت محسن برای خواستگاری بیان خونه.
مادر از من نظر خواست . فقط یک جمله به زبونم اومد.
گفتم : محسن پسر خیلی خوبیه و چیزی کم نداره اما ...
مادر گفت اما چی
زبونم نمی چرخید که چی بگم
مادر اصرار داشت که بگم
گفتم: میگم به شرط اینکه تا خواستگاری رسمی دیگه چیزی نگید
مادر قبول کرد
گفتم : محسن خودش رو برای جای بهتری از دنیای ما ساخته
سکوت خونه رو فرا گرفت .مادر و فریبا مات و مبهوت منو نگاه می کردند اما قول داده بودند که حرفی نزنند.
🌷چند ماه بعد نزدیک عید عملیات بزرگ و موفقیت آمیزی در جبهه انجام شد.
این بار در تهران بودم و کار کمک به مجروحین را در بیمارستان خودمون انجام دادم . دیگه مثل اوایل جنگ از بانوان در خطوط مقدم جبهه استفاده نمی شد.
شکست سنگین عراق در فاصله کمتر از سه ماه در یک عملیات گسترده تر تکمیل شد .
🌷و خرمشهر پس از بیست ماه آزاد شد.
در همه شهرها غوغایی به پا شد و مردم از این اتفاق بی نهایت خوشحال بودند.
تابستان شده بود و هنوز شادی آن پیروزیها برقرار بود که اولین عملیات در خاک عراق انجام شد و خبر مفقود شدن محسن ...
🔶#ادامه یکشنبه
@hamidraz
#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم / #قسمت_هفتم
هر روز یک خبر جدید از محسن می آوردند . اول گفتن شهید شده ، بعد گفتن احتمال داره اسیر شده باشه ولی آنچه حتمی بود مجروحیت شدید او بود که چند نفر دیده بودند .
دو نفری که همراه محسن بودند ماجرای مجروحیتش را اینطور تعریف کردند :
🌷"بین نیروهای خودی و عراقی گیر کرده بودیم. از روی تپه حدود بیست نفر رو دیدیم که یه جا تجمع کردن. با احتیاط از بالای تپه رفتیم به سمتشون . دیدیم برامون دست تکون میدن. مطمئن شدیم خودی هستند . بهشون خیلی نزدیک شده بودیم که تازه فهمیدیم همه پلنگی پوش هستند.
پا به فرار گذاشتیم و اونا شروع به تیراندازی کردن. رگبار تیرها مثل بارون می بارید .با تمام توان رو به عقب می دویدیم. چند بار خواستیم بپریم رو شونه جاده که در سطح پایین تری بود اما همه جا پر از مین بود . ما رسیدیم پشت یه تپه ولی محسن را زدند. سراپا خونی رو کف جاده افتاده بود . عراقی ها داشتند به سمتش می اومدن ..."
🌷پس از چند ماه بلاتکلیفی ، خانواده محسن بنا بر قول چند نفر از همرزمان او شهادتش را پذیرفتند و براش مراسم گرفتند.
رفتن محسن را باور نداشتم . برای همین در مراسم شرکت نکردم.
هر چند شهادتش را نپذیرفته بودم اما وقتی مادر داغدیده اش را می دیدم که هر شب جمعه به جای مزار نداشته پسرش به قبور شهدای گمنام سر می زنه خودم را تسلی می دادم و سعی می کردم کمک حال پدر و مادرش باشم. کم کم پذیرفتم که انتظاری طولانی در پیش دارم و باید در این انتظار بتونم به زندگی عادی برگردم.
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
#فصل_دوم / #قسمت_هفتم
هر روز یک خبر جدید از محسن می آوردند . اول گفتن شهید شده ، بعد گفتن احتمال داره اسیر شده باشه ولی آنچه حتمی بود مجروحیت شدید او بود که چند نفر دیده بودند .
دو نفری که همراه محسن بودند ماجرای مجروحیتش را اینطور تعریف کردند :
🌷"بین نیروهای خودی و عراقی گیر کرده بودیم. از روی تپه حدود بیست نفر رو دیدیم که یه جا تجمع کردن. با احتیاط از بالای تپه رفتیم به سمتشون . دیدیم برامون دست تکون میدن. مطمئن شدیم خودی هستند . بهشون خیلی نزدیک شده بودیم که تازه فهمیدیم همه پلنگی پوش هستند.
پا به فرار گذاشتیم و اونا شروع به تیراندازی کردن. رگبار تیرها مثل بارون می بارید .با تمام توان رو به عقب می دویدیم. چند بار خواستیم بپریم رو شونه جاده که در سطح پایین تری بود اما همه جا پر از مین بود . ما رسیدیم پشت یه تپه ولی محسن را زدند. سراپا خونی رو کف جاده افتاده بود . عراقی ها داشتند به سمتش می اومدن ..."
🌷پس از چند ماه بلاتکلیفی ، خانواده محسن بنا بر قول چند نفر از همرزمان او شهادتش را پذیرفتند و براش مراسم گرفتند.
رفتن محسن را باور نداشتم . برای همین در مراسم شرکت نکردم.
هر چند شهادتش را نپذیرفته بودم اما وقتی مادر داغدیده اش را می دیدم که هر شب جمعه به جای مزار نداشته پسرش به قبور شهدای گمنام سر می زنه خودم را تسلی می دادم و سعی می کردم کمک حال پدر و مادرش باشم. کم کم پذیرفتم که انتظاری طولانی در پیش دارم و باید در این انتظار بتونم به زندگی عادی برگردم.
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_اول
چشم که باز کردم دیدم تو یک اتاق روی تخت خوابیدم.
جایی که برام غریبه بود . با ناتوانی و صدای ضعیفی گفتم کسی اینجا نیست؟ تمام بدنم درد داشت . به سختی از جا بلند شدم . به سمت در اتاق که رو به حیاط بود رفتم .
در را باز کردم ، تا اومدم چیزی بگم صدای جیغ زنی را شنیدم . به زبان دیگری داد و فریاد می کرد.اما فهمیدم هر چی میگه به من مربوط میشه. چند لحظه بعد مردی از بیرون خونه سراسیمه وارد حیاط شد و به سمت من اومد . با لهجه ای که تا حدی حرفهاشو میفهمیدم گفت خدا رو شکر که به هوش اومدی. بعد دستمو گرفت و اروم به سمت تخت برد و گفت دراز بکش تا دکتر را خبر کنم .
🌷چند دقیقه بعد دکتر اومد . بعد از معاینه بهم گفت که ده روز پیش در حالت بیهوشی آوردنت اینجا .هفت تا تیر به بدنت خورده بود . فکر نمی کردیم زنده بمونی ولی تلاشی که برات انجام شد امروز با معجزه همراه شد و به هوش اومدی .
ازم پرسید چیزی از ماجرا یادت هست؟ گفتم نه
اسم و مشخصاتمو پرسید ولی چیزی یادم نبود و گفتم نمی دونم.
پاسخ سوالات بعدی هم نمیدونم بود.
حافظه ام کلا پاک شده بود . نمیدونستم کی هستم ، از کجا اومدم ،، چه اتفاقی برام افتاده .
🌷جای اصابت تیرها روی بدنم معلوم بود اما همه زخمها خیلی زود خوب شده بود.
کم کم به لهجه اهالی خونه عادت کردم و حرفهاشونو متوجه می شدم.
نحوه پیدا کردنم را برام تعریف کردند.
گفتند که ته دره کنار یک ماشین نظامی عراقی بیهوش افتاده بودم . لباس نظامی تنم بوده و چندین تیر از پشت به سر و کمر و دست و پام خورده بوده.
هر چه می گفتند و تلاش می کردند خاطرات گذشته به ذهنم بیاد فایده ای نداشت.
حتی چیزی از جنگ که اونا دائم ازش حرف می زدند در خاطرم نبود.
شده بودم یه آدم بکر و تر و تازه .
🌷 با اینکه حافظه ام کامل از کار افتاده بود اما فارسی و انگلیسی را به خوبی صحبت می کردم . و در مدت کوتاهی زبان کردی اهالی روستا را یاد گرفتم.
بهم گفتند که اونجا کردستان عراق هست. به تدریج با جغرافیای منطقه آشنا شدم .
خانواده پر جمعیتی در اون خانه زندگی می کرد. دوتا پسر و چهارتا دختر همراه پدر و مادرشان من را به عنوان نهمین عضو خانواده پذیرفتند و در اتاقی که آن طرف حیاط بود ساکن شدم.
خودم نمی دونستم چند سالمه ولی ظاهرم از همه بچه های خونه بزرگتر نشون می داد...
🔶#ادامه یکشنبه
@hamidraz
#فصل_سوم / #قسمت_اول
چشم که باز کردم دیدم تو یک اتاق روی تخت خوابیدم.
جایی که برام غریبه بود . با ناتوانی و صدای ضعیفی گفتم کسی اینجا نیست؟ تمام بدنم درد داشت . به سختی از جا بلند شدم . به سمت در اتاق که رو به حیاط بود رفتم .
در را باز کردم ، تا اومدم چیزی بگم صدای جیغ زنی را شنیدم . به زبان دیگری داد و فریاد می کرد.اما فهمیدم هر چی میگه به من مربوط میشه. چند لحظه بعد مردی از بیرون خونه سراسیمه وارد حیاط شد و به سمت من اومد . با لهجه ای که تا حدی حرفهاشو میفهمیدم گفت خدا رو شکر که به هوش اومدی. بعد دستمو گرفت و اروم به سمت تخت برد و گفت دراز بکش تا دکتر را خبر کنم .
🌷چند دقیقه بعد دکتر اومد . بعد از معاینه بهم گفت که ده روز پیش در حالت بیهوشی آوردنت اینجا .هفت تا تیر به بدنت خورده بود . فکر نمی کردیم زنده بمونی ولی تلاشی که برات انجام شد امروز با معجزه همراه شد و به هوش اومدی .
ازم پرسید چیزی از ماجرا یادت هست؟ گفتم نه
اسم و مشخصاتمو پرسید ولی چیزی یادم نبود و گفتم نمی دونم.
پاسخ سوالات بعدی هم نمیدونم بود.
حافظه ام کلا پاک شده بود . نمیدونستم کی هستم ، از کجا اومدم ،، چه اتفاقی برام افتاده .
🌷جای اصابت تیرها روی بدنم معلوم بود اما همه زخمها خیلی زود خوب شده بود.
کم کم به لهجه اهالی خونه عادت کردم و حرفهاشونو متوجه می شدم.
نحوه پیدا کردنم را برام تعریف کردند.
گفتند که ته دره کنار یک ماشین نظامی عراقی بیهوش افتاده بودم . لباس نظامی تنم بوده و چندین تیر از پشت به سر و کمر و دست و پام خورده بوده.
هر چه می گفتند و تلاش می کردند خاطرات گذشته به ذهنم بیاد فایده ای نداشت.
حتی چیزی از جنگ که اونا دائم ازش حرف می زدند در خاطرم نبود.
شده بودم یه آدم بکر و تر و تازه .
🌷 با اینکه حافظه ام کامل از کار افتاده بود اما فارسی و انگلیسی را به خوبی صحبت می کردم . و در مدت کوتاهی زبان کردی اهالی روستا را یاد گرفتم.
بهم گفتند که اونجا کردستان عراق هست. به تدریج با جغرافیای منطقه آشنا شدم .
خانواده پر جمعیتی در اون خانه زندگی می کرد. دوتا پسر و چهارتا دختر همراه پدر و مادرشان من را به عنوان نهمین عضو خانواده پذیرفتند و در اتاقی که آن طرف حیاط بود ساکن شدم.
خودم نمی دونستم چند سالمه ولی ظاهرم از همه بچه های خونه بزرگتر نشون می داد...
🔶#ادامه یکشنبه
@hamidraz
🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_دوم
امروز عصر قراره در مسجد برای محسن سالگرد بگیرند .
یک سال گذشت ولی سختی اش آنقدر زیاد بود که بر من ده سال گذشت.
دلم به انتظار و سرم به درس خوندن و کار در بیمارستان گرمه.
صبح رفتم تشییع شهدای گمنام . وقتی جمعیت بدرقه کننده شهدا رو دیدم کلی اشک ریختم و به خدا گفتم خودت اینطور خواستی که چشم انتظار بمونم.
می دونم که محسن زنده هست.پس هر جایی که هست ازش خوب محافظت کن .
جمعیت آنقدر زیاد بود که دلم آروم گرفت و فکر کردم تنها نیستم.
اما وقتی شب تو خونه آقاجون گفت : " تو عمرم سالگرد به این شلوغی ندیده بودم. جا برای نشستن نبود. هر چند دقیقه مردم می رفتند تا عده دیگری بیان تو مسجد".
حس کردم تنهای تنها هستم. فقط من بودم که رفتن محسن را باور نداشتم و منتظر برگشتش بودم.
🌷🌷🌷🌷🌷
یک سال بود که در روستای دره قیصر عراق بودم. هم مرز با نودشه و پاوه در ایران . وضعیت جسمانیم خیلی بهتر شده بود اما حافظه ام هیچ تغییری نکرده بود و از گذشته چیزی به یاد نمی آوردم.
چیزی از جنگ در خاطرم نبود . اما از حرفها و رفت و آمدها متوجه شدم دانیار پسر بزرگ خانه جزو پیشمرگان کرد هست .
تازه از یک عملیات برگشته بود و امشب همه دور هم جمع شدیم تا برامون تعریف کنه که چطور به نیروهای ایرانی کمک کردند .در اون عملیات دانیار و چند نفر از دوستاش بلد راه نیروهای ایرانی بودند و تونسته بودن چند ارتفاع منطقه را با کمترین تلفات بگیرند.
اتاق بزرگ مهمانها در یک طرف حیاط جدا از بقیه ساختمان بود که هر چقدر توش آدم جمع می شد بازم جا داشت.
تعدادی از اهالی روستا هم برای دیدن دانیار اومده بودن.
تابستون بود ولی اتاق از چند طرف پنجره داشت و با وزش باد نیاز به خنک کننده نبود.
وقتی حرفهاشو زد ازش پرسیدم شما که عراقی هستید چرا به ایرانیها کمک می کنید.
گفت حاکم ما به مردم ظلم می کنه و به ایران حمله کرده . مبارزه بر علیه ظالم و کمک به مظلوم کشور و سرزمین نمیشناسه.
چون شناختی از عراق و حکومتش نداشتم و از ایران هم چیزی یادم نمی اومد نتونستم حرفشو خوب بفهمم....
⭕️ #ادامه سه شنبه
@hamidraz
#فصل_سوم / #قسمت_دوم
امروز عصر قراره در مسجد برای محسن سالگرد بگیرند .
یک سال گذشت ولی سختی اش آنقدر زیاد بود که بر من ده سال گذشت.
دلم به انتظار و سرم به درس خوندن و کار در بیمارستان گرمه.
صبح رفتم تشییع شهدای گمنام . وقتی جمعیت بدرقه کننده شهدا رو دیدم کلی اشک ریختم و به خدا گفتم خودت اینطور خواستی که چشم انتظار بمونم.
می دونم که محسن زنده هست.پس هر جایی که هست ازش خوب محافظت کن .
جمعیت آنقدر زیاد بود که دلم آروم گرفت و فکر کردم تنها نیستم.
اما وقتی شب تو خونه آقاجون گفت : " تو عمرم سالگرد به این شلوغی ندیده بودم. جا برای نشستن نبود. هر چند دقیقه مردم می رفتند تا عده دیگری بیان تو مسجد".
حس کردم تنهای تنها هستم. فقط من بودم که رفتن محسن را باور نداشتم و منتظر برگشتش بودم.
🌷🌷🌷🌷🌷
یک سال بود که در روستای دره قیصر عراق بودم. هم مرز با نودشه و پاوه در ایران . وضعیت جسمانیم خیلی بهتر شده بود اما حافظه ام هیچ تغییری نکرده بود و از گذشته چیزی به یاد نمی آوردم.
چیزی از جنگ در خاطرم نبود . اما از حرفها و رفت و آمدها متوجه شدم دانیار پسر بزرگ خانه جزو پیشمرگان کرد هست .
تازه از یک عملیات برگشته بود و امشب همه دور هم جمع شدیم تا برامون تعریف کنه که چطور به نیروهای ایرانی کمک کردند .در اون عملیات دانیار و چند نفر از دوستاش بلد راه نیروهای ایرانی بودند و تونسته بودن چند ارتفاع منطقه را با کمترین تلفات بگیرند.
اتاق بزرگ مهمانها در یک طرف حیاط جدا از بقیه ساختمان بود که هر چقدر توش آدم جمع می شد بازم جا داشت.
تعدادی از اهالی روستا هم برای دیدن دانیار اومده بودن.
تابستون بود ولی اتاق از چند طرف پنجره داشت و با وزش باد نیاز به خنک کننده نبود.
وقتی حرفهاشو زد ازش پرسیدم شما که عراقی هستید چرا به ایرانیها کمک می کنید.
گفت حاکم ما به مردم ظلم می کنه و به ایران حمله کرده . مبارزه بر علیه ظالم و کمک به مظلوم کشور و سرزمین نمیشناسه.
چون شناختی از عراق و حکومتش نداشتم و از ایران هم چیزی یادم نمی اومد نتونستم حرفشو خوب بفهمم....
⭕️ #ادامه سه شنبه
@hamidraz
🔵#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_سوم
چند ماه پیش بارین دختر بزرگ خانواده ازدواج کرد.
برای مراسم از دو روز قبل به منزل پدر داماد در حلبچه رفتیم .از دره قیصر تا حلبچه راهی نیست . خانواده داماد بسیار خونگرم و مهمان نواز بودند و در آن چند روز پذیرایی خوبی از همه ما داشتند .
🌷از حلبچه که برگشتیم با بهتر شدن حالم مطالعه ای رو که شروع کرده بودم افزایش دادم . از کتابخونه و بیمارستان شهر یه سری کتاب تهیه کردم . خیلی زود معلومات پزشکیم برام یاداوری شد . تا حدی که تونستم مسائل درمانی اهالی روستا را جوابگو باشم. همه از کارم راضی بودند و کم کم اسمم در روستاهای اطراف پیچید و با زیاد شدن مراجعین مجبور شدیم فضای مطب را بزرگتر کنیم. کنار اتاقی که زندگی می کردم دو اتاق ساخته بودیم . یک سالن هم اضافه کردیم .وسایل و تجهیزات لازم را تهیه کردیم و مکان را در حد یک اورژانس مناسب روستا ارتقا دادیم . از ابتدا باران یا به قول خودشون واران دختر دوم خانواده در کار روزانه مطب کمکم می کرد. با گسترش کار دو نفر به مجموعه اضافه کردیم.
🌷در کنار کار پزشکی طرحی برای تاسیس دبیرستان دادم تا بچه های روستا مجبور نشن برای ادامه تحصیل به جاهای دیگه برن .کاک ژاکان بزرگ روستا که حالا حکم پدری برای من هم داشت با هزینه شخصی و کمک چندتا از دوستان معتمدش ، وسایل مطب و مدرسه را تهیه کرده بود .زانیار با دو خواهرش برزی و بارنگ که قبلا معلم دبستان بودند همه کارهای دبیرستان را انجام میدادند . منم معلم زبان فارسی و انگلیسی مدرسه بودم. دانیار هم که بیشتر جبهه بود وقتی به روستا برمی گشت کمکمون می کرد.
🌷🌷🌷🌷🌷
امروز اعزام بزرگ نیرو به جبهه بود . خیابون پر از رزمنده و جمعیت بدرقه کننده بود . در کنار مادران و همسران شیردلی که عزیزانشون رو راهی جبهه می کردند صحنه های احساسی و پرشوری به چشم می خورد.
پدرانی که شاید آخرین بوسه را بر فرزند خردسال خود می زدند .
مادرانی که بی اعتنای به جمعیت پسر جوان خود را به آغوش می کشیدند.
نوعروسان جوانی که با حجب و حیا عواطف و محبت را در خود می ریختند و بدون ابراز ظاهری از همسرشان خداحافظی می کردند.
🌷ابزار آنها تنها نگاه چشم انتظاری بود که بدرقه راه مسافرشان می کردند.
یک بار دیگه جای خالی محسن در دلم آشوب به پا کرد. با خودم فکر کردم که اگر الان اینجا بود یا با او می رفتم یا نمی گذاشتم به جبهه بره.
اون روز به چشم دیدم و در دل حس کردم که چه سخته دل کندن یک رزمنده و رفتن به جبهه. و چه سخت تر که عزیزت را به جبهه بفرستی و چشم انتظار برگشتش بمونی...
🔶 #ادامه پنج شنبه
@hamidraz
#فصل_سوم / #قسمت_سوم
چند ماه پیش بارین دختر بزرگ خانواده ازدواج کرد.
برای مراسم از دو روز قبل به منزل پدر داماد در حلبچه رفتیم .از دره قیصر تا حلبچه راهی نیست . خانواده داماد بسیار خونگرم و مهمان نواز بودند و در آن چند روز پذیرایی خوبی از همه ما داشتند .
🌷از حلبچه که برگشتیم با بهتر شدن حالم مطالعه ای رو که شروع کرده بودم افزایش دادم . از کتابخونه و بیمارستان شهر یه سری کتاب تهیه کردم . خیلی زود معلومات پزشکیم برام یاداوری شد . تا حدی که تونستم مسائل درمانی اهالی روستا را جوابگو باشم. همه از کارم راضی بودند و کم کم اسمم در روستاهای اطراف پیچید و با زیاد شدن مراجعین مجبور شدیم فضای مطب را بزرگتر کنیم. کنار اتاقی که زندگی می کردم دو اتاق ساخته بودیم . یک سالن هم اضافه کردیم .وسایل و تجهیزات لازم را تهیه کردیم و مکان را در حد یک اورژانس مناسب روستا ارتقا دادیم . از ابتدا باران یا به قول خودشون واران دختر دوم خانواده در کار روزانه مطب کمکم می کرد. با گسترش کار دو نفر به مجموعه اضافه کردیم.
🌷در کنار کار پزشکی طرحی برای تاسیس دبیرستان دادم تا بچه های روستا مجبور نشن برای ادامه تحصیل به جاهای دیگه برن .کاک ژاکان بزرگ روستا که حالا حکم پدری برای من هم داشت با هزینه شخصی و کمک چندتا از دوستان معتمدش ، وسایل مطب و مدرسه را تهیه کرده بود .زانیار با دو خواهرش برزی و بارنگ که قبلا معلم دبستان بودند همه کارهای دبیرستان را انجام میدادند . منم معلم زبان فارسی و انگلیسی مدرسه بودم. دانیار هم که بیشتر جبهه بود وقتی به روستا برمی گشت کمکمون می کرد.
🌷🌷🌷🌷🌷
امروز اعزام بزرگ نیرو به جبهه بود . خیابون پر از رزمنده و جمعیت بدرقه کننده بود . در کنار مادران و همسران شیردلی که عزیزانشون رو راهی جبهه می کردند صحنه های احساسی و پرشوری به چشم می خورد.
پدرانی که شاید آخرین بوسه را بر فرزند خردسال خود می زدند .
مادرانی که بی اعتنای به جمعیت پسر جوان خود را به آغوش می کشیدند.
نوعروسان جوانی که با حجب و حیا عواطف و محبت را در خود می ریختند و بدون ابراز ظاهری از همسرشان خداحافظی می کردند.
🌷ابزار آنها تنها نگاه چشم انتظاری بود که بدرقه راه مسافرشان می کردند.
یک بار دیگه جای خالی محسن در دلم آشوب به پا کرد. با خودم فکر کردم که اگر الان اینجا بود یا با او می رفتم یا نمی گذاشتم به جبهه بره.
اون روز به چشم دیدم و در دل حس کردم که چه سخته دل کندن یک رزمنده و رفتن به جبهه. و چه سخت تر که عزیزت را به جبهه بفرستی و چشم انتظار برگشتش بمونی...
🔶 #ادامه پنج شنبه
@hamidraz
✅#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_چهارم
سه سال پیش در چنین روزی بعد از ده روز به هوش اومده بودم . به همین بهانه امشب برام جشن تولد گرفتند.
سه سال از زندگی جدیدم می گذره. محیط زندگی، آدمهای اطراف، خانواده و شغل همه نو شدند.
آنقدر باهاشون خو گرفتم که انگار از اول همینجا بودم و زندگیم همینطور بوده.
هر کسی هدیه ای بهم داد. نوبت باران که شد دیدم یه پاکت داد بهم که معلوم بود یه دفترچه کوچیک توشه. کنجکاو بودم که چیه. موقع باز کردن هدایا اول از همه اونو برداشتم.
حسابی سورپرایزم کرد . بلاخره شناسنامه دار شده بودم. تلاشهای واران نتیجه داده بود و تونسته بود برام شناسنامه بگیره
سورپرایز دوم کار کاک ژاکان بود که یهو جلوی بقیه بحث ازدواجم را مطرح کرد
🌷🌷🌷🌷
هفته گذشته سومین سالگرد محسن برگزار شد و من مثل همیشه تنها غایب مجلس بودم .
دوره تخصصم رو به پایانه.
چند روزه که هر شب تو خونه رفتنم به غرب کشور را مطرح می کنم. ولی راضی کردن مادر خودش یه پروژه ست.
از ماه پیش پیشنهاد مدیریت بیمارستان هفتاد تختخوابی پاوه رو بهم داده بودند .
امروز با دو نفر از همکارام برای بازدید از اونجا با هواپیما رفتیم کرمانشاه .
یه راننده در فرودگاه منتظرمون بود تا قبل از تاریک شدن هوا ما رو برسونه پاوه .
به علت ناامن بودن منطقه شب جاده را می بستند.
دو ساعت تو راه بودیم. مناظر زیبایی در مسیر دیدم . قشنگتر از تصور و شنیده هام بود.
حس خوبی نسبت به محیط داشتم. به خصوص بعد از بازدید و برخورد گرم و صمیمانه کادر پزشکی بیمارستان
اما جواب نهایی را موکول کردم به هفته بعد . پاسخم مثبت بود ولی باید دل مادر را به دست می آوردم...
🔵#ادامه یکشنبه
@hamidraz
#فصل_سوم / #قسمت_چهارم
سه سال پیش در چنین روزی بعد از ده روز به هوش اومده بودم . به همین بهانه امشب برام جشن تولد گرفتند.
سه سال از زندگی جدیدم می گذره. محیط زندگی، آدمهای اطراف، خانواده و شغل همه نو شدند.
آنقدر باهاشون خو گرفتم که انگار از اول همینجا بودم و زندگیم همینطور بوده.
هر کسی هدیه ای بهم داد. نوبت باران که شد دیدم یه پاکت داد بهم که معلوم بود یه دفترچه کوچیک توشه. کنجکاو بودم که چیه. موقع باز کردن هدایا اول از همه اونو برداشتم.
حسابی سورپرایزم کرد . بلاخره شناسنامه دار شده بودم. تلاشهای واران نتیجه داده بود و تونسته بود برام شناسنامه بگیره
سورپرایز دوم کار کاک ژاکان بود که یهو جلوی بقیه بحث ازدواجم را مطرح کرد
🌷🌷🌷🌷
هفته گذشته سومین سالگرد محسن برگزار شد و من مثل همیشه تنها غایب مجلس بودم .
دوره تخصصم رو به پایانه.
چند روزه که هر شب تو خونه رفتنم به غرب کشور را مطرح می کنم. ولی راضی کردن مادر خودش یه پروژه ست.
از ماه پیش پیشنهاد مدیریت بیمارستان هفتاد تختخوابی پاوه رو بهم داده بودند .
امروز با دو نفر از همکارام برای بازدید از اونجا با هواپیما رفتیم کرمانشاه .
یه راننده در فرودگاه منتظرمون بود تا قبل از تاریک شدن هوا ما رو برسونه پاوه .
به علت ناامن بودن منطقه شب جاده را می بستند.
دو ساعت تو راه بودیم. مناظر زیبایی در مسیر دیدم . قشنگتر از تصور و شنیده هام بود.
حس خوبی نسبت به محیط داشتم. به خصوص بعد از بازدید و برخورد گرم و صمیمانه کادر پزشکی بیمارستان
اما جواب نهایی را موکول کردم به هفته بعد . پاسخم مثبت بود ولی باید دل مادر را به دست می آوردم...
🔵#ادامه یکشنبه
@hamidraz
#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_پنجم
چند ماهه که کارم در بیمارستان پاوه رو شروع کردم . فعلا محیط آرومه و کار راحت. مراجعاتمون در حد معموله . ولی حس ششمم درست می گفت که اینجا همینطور آروم نمیمونه.
امروز تو دشت بیرون شهر یه سری نیروی نظامی دیدم که در حال پیاده روی و احتمالا آماده سازی بودند. هوا تا حدی خنک شده و امیدوارم تا قبل از سرد شدن هوا عملیات انجام بشه که کار کمک رسانی ما راحتتر باشه.
کم کم دارم با لهجه و گویش کردی و رسوم مردم اینجا آشنا میشم.
دیروز با فریبا تلفنی صحبت کردم . گفت فتانه ،مادر دلتنگی می کنه و بهونه نبودنت رو می گیره.
بهش گفتم فعلا چیزی به مادر نگو ولی شاید هفته بعد اومدم تهران
🌷🌷🌷🌷🌷
در آخرین روزهای تابستان من و واران ازدواج کردیم.
به خاطر وضعیت جنگی منطقه ، مراسم ساده تر از عرف معمول برگزار شد.
به خانه جدید رفتیم و اتاق دوران مجردی من را به مطب اضافه کردیم . با بزرگتر شدن فضا و اضافه کردن نفرات حالا یک درمانگاه مجهز داریم.
به دلیل کار من و واران در روستای خودمون دره قیصر ماندگار شدیم.
اما برزی و بارنگ مثل بارین عروس حلبچه ایها شدند و برای زندگی به آنجا رفتند. راه نزدیکه و نیم ساعته میان و میرن.
بعد از دخترها حالا نوبت پسرها رسیده و دانیار در شرف ازدواجه و فقط پسر کوچک خانواده زانیار در خانه پدری مانده . با رفتن برزی و بارنگ ، زانیار به تنهایی دبیرستان روستا را اداره می کنه.
دانیار به علت تردد زیاد به اونور مرز با ایرانیها آشنایی پیدا کرده و میخواد با یک دختر ایرانی ازدواج کنه.
میگه اون دختر پزشک بیمارستان پاوه هست ولی اهل تهرانه
برای همین قراره هفته بعد من و واران همراه پدر و مادرش برای خواستگاری بریم تهران...
🔵#ادامه سه شنبه
@hamidraz
#فصل_سوم / #قسمت_پنجم
چند ماهه که کارم در بیمارستان پاوه رو شروع کردم . فعلا محیط آرومه و کار راحت. مراجعاتمون در حد معموله . ولی حس ششمم درست می گفت که اینجا همینطور آروم نمیمونه.
امروز تو دشت بیرون شهر یه سری نیروی نظامی دیدم که در حال پیاده روی و احتمالا آماده سازی بودند. هوا تا حدی خنک شده و امیدوارم تا قبل از سرد شدن هوا عملیات انجام بشه که کار کمک رسانی ما راحتتر باشه.
کم کم دارم با لهجه و گویش کردی و رسوم مردم اینجا آشنا میشم.
دیروز با فریبا تلفنی صحبت کردم . گفت فتانه ،مادر دلتنگی می کنه و بهونه نبودنت رو می گیره.
بهش گفتم فعلا چیزی به مادر نگو ولی شاید هفته بعد اومدم تهران
🌷🌷🌷🌷🌷
در آخرین روزهای تابستان من و واران ازدواج کردیم.
به خاطر وضعیت جنگی منطقه ، مراسم ساده تر از عرف معمول برگزار شد.
به خانه جدید رفتیم و اتاق دوران مجردی من را به مطب اضافه کردیم . با بزرگتر شدن فضا و اضافه کردن نفرات حالا یک درمانگاه مجهز داریم.
به دلیل کار من و واران در روستای خودمون دره قیصر ماندگار شدیم.
اما برزی و بارنگ مثل بارین عروس حلبچه ایها شدند و برای زندگی به آنجا رفتند. راه نزدیکه و نیم ساعته میان و میرن.
بعد از دخترها حالا نوبت پسرها رسیده و دانیار در شرف ازدواجه و فقط پسر کوچک خانواده زانیار در خانه پدری مانده . با رفتن برزی و بارنگ ، زانیار به تنهایی دبیرستان روستا را اداره می کنه.
دانیار به علت تردد زیاد به اونور مرز با ایرانیها آشنایی پیدا کرده و میخواد با یک دختر ایرانی ازدواج کنه.
میگه اون دختر پزشک بیمارستان پاوه هست ولی اهل تهرانه
برای همین قراره هفته بعد من و واران همراه پدر و مادرش برای خواستگاری بریم تهران...
🔵#ادامه سه شنبه
@hamidraz
🔶🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_ششم
" پس از چند روز پیاده روی وسط بیابان بدون قطره ای آب گرفتار طوفان شن شدم . از همه جا ناامید بودم و فکر میکردم کارم تمام شده ست. از فرط تشنگی و ناتوانی رو زمین افتادم .
به تدریج زیر شنها مدفون شدم اما سرم بیرون بود . از فاصله خیلی دور بچه خردسالی را دیدم که آرام ارام به سمتم میاد . از حال رفتم . وقتی به هوش اومدم دختر جوانی کنارم بود . کاسه ابی بهم داد و گفت بخور پدر .
گفتم شما کی هستی؟ اینجا کجاست؟
گفت اینجا دنیاست منم فاطمه هستم دختر شما"
🌷با صدای اذان مسجد روستا از خواب پریدم . تنها بودم .
واران برای برنامه خواستگاری دانیار با پدر و مادرش رفته بودند تهران . به خاطر کار درمانگاه نتونسته بودم همراهشون برم.
شدیدا تشنه بودم.خواب عجیبی بود .
دو روز بعد وقتی واران برگشت خواب را براش تعریف کردم. خندید و گفت خیره . گفتم چطور؟ گفت تهران که بودم آزمایش دادم
گفتم ازمایش چی؟
با شادی و شعف خاص خودش گفت داری پدر میشی. اسمش هم که خودش تو خواب بهت گفته . فاطمه اسم قشنگیه . مبارکمون باشه....
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
#فصل_سوم / #قسمت_ششم
" پس از چند روز پیاده روی وسط بیابان بدون قطره ای آب گرفتار طوفان شن شدم . از همه جا ناامید بودم و فکر میکردم کارم تمام شده ست. از فرط تشنگی و ناتوانی رو زمین افتادم .
به تدریج زیر شنها مدفون شدم اما سرم بیرون بود . از فاصله خیلی دور بچه خردسالی را دیدم که آرام ارام به سمتم میاد . از حال رفتم . وقتی به هوش اومدم دختر جوانی کنارم بود . کاسه ابی بهم داد و گفت بخور پدر .
گفتم شما کی هستی؟ اینجا کجاست؟
گفت اینجا دنیاست منم فاطمه هستم دختر شما"
🌷با صدای اذان مسجد روستا از خواب پریدم . تنها بودم .
واران برای برنامه خواستگاری دانیار با پدر و مادرش رفته بودند تهران . به خاطر کار درمانگاه نتونسته بودم همراهشون برم.
شدیدا تشنه بودم.خواب عجیبی بود .
دو روز بعد وقتی واران برگشت خواب را براش تعریف کردم. خندید و گفت خیره . گفتم چطور؟ گفت تهران که بودم آزمایش دادم
گفتم ازمایش چی؟
با شادی و شعف خاص خودش گفت داری پدر میشی. اسمش هم که خودش تو خواب بهت گفته . فاطمه اسم قشنگیه . مبارکمون باشه....
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
⭕️🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_هفتم
امروز از طرف قرارگاه یک نفر اومد بیمارستان و گفت این هفته در آماده باش کامل باشید .
قرار بود در منطقه یک عملیات محدود انجام بشه .
دو هفته گذشت ولی خبری نشد. پرستارها هر دو هفته جاشون با هم عوض می شد و به کرمانشاه می رفتند . اما مدتی بود که همگی در پاوه در اماده باش مونده بودند.
فضای استراحت و غذا برای این تعداد نفرات کافی نبود . مدتی بود که از خانواده دور بودند . خلاصه امکانات محدود و انتظار طولانی ، کار را برای آماده نگه داشتن افراد سخت کرده بود.
با قرارگاه تماس گرفتم ولی آماده باش تمدید شد.
هوا سرد شده بود.به خصوص شبها.
بلاخره پس از یک ماه عملیات انجام شد و از فردای حمله تا چند روز حسابی سرمون شلوغ شد.
روزی سه تا چهار ساعت خواب و بقیه کار بود . دو روز از عملیات گذشته بود و همه ی شب را در اتاق عمل بودم .بعد از نماز صبح رفتم بخوابم که سر و صدایی از بیرون شنیدم . تعدادی اسیر عراقی را پیاده به عقب منتقل می کردند.
یکی از بچه های تدارکات بیمارستان شیطنتش گرفته بود و بلند داد می زد الموت لصدام و به اسرا می گفت تکرار کنند. سر و صدا به خاطر شعارهای اونا بود.
اونا که رفتند برگشتم و تازه چشمام گرم خواب شده بود که یکی از پرستارا بیدارم کرد و گفت خواهر فتانه بیاید اتاق عمل ، یه مجروح آوردند که پاش قطع شده ...
🔵#ادامه یکشنبه
@hamidraz
#فصل_سوم / #قسمت_هفتم
امروز از طرف قرارگاه یک نفر اومد بیمارستان و گفت این هفته در آماده باش کامل باشید .
قرار بود در منطقه یک عملیات محدود انجام بشه .
دو هفته گذشت ولی خبری نشد. پرستارها هر دو هفته جاشون با هم عوض می شد و به کرمانشاه می رفتند . اما مدتی بود که همگی در پاوه در اماده باش مونده بودند.
فضای استراحت و غذا برای این تعداد نفرات کافی نبود . مدتی بود که از خانواده دور بودند . خلاصه امکانات محدود و انتظار طولانی ، کار را برای آماده نگه داشتن افراد سخت کرده بود.
با قرارگاه تماس گرفتم ولی آماده باش تمدید شد.
هوا سرد شده بود.به خصوص شبها.
بلاخره پس از یک ماه عملیات انجام شد و از فردای حمله تا چند روز حسابی سرمون شلوغ شد.
روزی سه تا چهار ساعت خواب و بقیه کار بود . دو روز از عملیات گذشته بود و همه ی شب را در اتاق عمل بودم .بعد از نماز صبح رفتم بخوابم که سر و صدایی از بیرون شنیدم . تعدادی اسیر عراقی را پیاده به عقب منتقل می کردند.
یکی از بچه های تدارکات بیمارستان شیطنتش گرفته بود و بلند داد می زد الموت لصدام و به اسرا می گفت تکرار کنند. سر و صدا به خاطر شعارهای اونا بود.
اونا که رفتند برگشتم و تازه چشمام گرم خواب شده بود که یکی از پرستارا بیدارم کرد و گفت خواهر فتانه بیاید اتاق عمل ، یه مجروح آوردند که پاش قطع شده ...
🔵#ادامه یکشنبه
@hamidraz
⭕️🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_هشتم
سریع رفتم بالاسر مجروح. یک جوان حدودا بیست ساله بود .
درد شدیدی می کشید . نمی شد برای پاش کاری کرد چون به پوست اویزون بود فقط باید زودتر می بردیمش اتاق عمل .
ازش علت حادثه و گروه خونیشو پرسیدم که سرش به حرف زدن گرم بشه تا من کارمو در یک لحظه انجام بدم . در حال توضیح بود که سریع قسمت زیر زانو را جدا کردم. فریادش به آسمون رفت. با اینکه فقط به پوست بند بود اما سر تمام عصبها بیرون بود و در لحظه جدا کردن درد شدیدی کشید .
یک کیسه خون آ مثبت بهش زدم و تا آماده شدن اتاق عمل مسکن قوی تزریق کردم تا از درد به حالت بیهوشی نره.
روحیش خوب بود . مسکن تا حدی درد را کم کرد .
یک ساعت بعد رفتیم اتاق عمل.
با اینکه مدت عمل کوتاه بود و نمی خواستم به استخوان دست بزنم ولی باید بیهوشش می کردیم.
منطقه پر از خاک و آلودگی بود و حتما پا دچار عفونت می شد .
ترکش نزدیک زانو خورده بود و ممکن بود عفونت سبب بشه پا را از بالای زانو قطع کنند . برای همین استخوانهای خرد شده را خارج کردم و با دقت زیاد شستشو دادم ولی سر پا را باز گذاشتم.
با تورم زیادی که داشت باید عمل اصلی بعدا در بیمارستان مجهزتری انجام می شد.
بعد از عمل دیدم در حالت نیمه هوشیار با صدای ضعیف یک نفر را صدا می زنه . سرمو بردم جلو چند بار تکرار کرد تا فهمیدم که میگه دانیار.....
✅ #ادامه سه شنبه
@hamidraz
#فصل_سوم / #قسمت_هشتم
سریع رفتم بالاسر مجروح. یک جوان حدودا بیست ساله بود .
درد شدیدی می کشید . نمی شد برای پاش کاری کرد چون به پوست اویزون بود فقط باید زودتر می بردیمش اتاق عمل .
ازش علت حادثه و گروه خونیشو پرسیدم که سرش به حرف زدن گرم بشه تا من کارمو در یک لحظه انجام بدم . در حال توضیح بود که سریع قسمت زیر زانو را جدا کردم. فریادش به آسمون رفت. با اینکه فقط به پوست بند بود اما سر تمام عصبها بیرون بود و در لحظه جدا کردن درد شدیدی کشید .
یک کیسه خون آ مثبت بهش زدم و تا آماده شدن اتاق عمل مسکن قوی تزریق کردم تا از درد به حالت بیهوشی نره.
روحیش خوب بود . مسکن تا حدی درد را کم کرد .
یک ساعت بعد رفتیم اتاق عمل.
با اینکه مدت عمل کوتاه بود و نمی خواستم به استخوان دست بزنم ولی باید بیهوشش می کردیم.
منطقه پر از خاک و آلودگی بود و حتما پا دچار عفونت می شد .
ترکش نزدیک زانو خورده بود و ممکن بود عفونت سبب بشه پا را از بالای زانو قطع کنند . برای همین استخوانهای خرد شده را خارج کردم و با دقت زیاد شستشو دادم ولی سر پا را باز گذاشتم.
با تورم زیادی که داشت باید عمل اصلی بعدا در بیمارستان مجهزتری انجام می شد.
بعد از عمل دیدم در حالت نیمه هوشیار با صدای ضعیف یک نفر را صدا می زنه . سرمو بردم جلو چند بار تکرار کرد تا فهمیدم که میگه دانیار.....
✅ #ادامه سه شنبه
@hamidraz
✅⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_نهم
نامزد خانم کاویانی ، دکتر بیهوشی که تا هفته قبل پیش ما بود یک مجاهد کرد به نام دانیار بود.
برای همین کنجکاو شدم . وقتی مجروح را به بخش بردند بهش گفتم تو ریکاوری کسی به نام دانیار را صدا می زدی .دانیار کیه؟
انگار که مسئله مهمی یادش اومده و خبر بدی بهش داده شده یهو حالش بد شد و حالت تشنج پیدا کرد.
سریع به پرستار گفتم امپول آرامش بخش بیاره. با کمک یکی از خدمه دست و پاشو گرفتیم تا پرستار بتونه امپول را بزنه. وضعیتش نشون می داد که دچار موج گرفتگی شده.
فردا از بخش گفتن مجروحی که پاش قطع شده با من کار داره.
رفتم اتاقی که بستری بود .حالش بهتر بود . گفت قبل از اینکه مجروح بشم دانیار تیر خورد و وضعیت خوبی نداشت. بعد از پیشروی خودم دچار حادثه شدم و ازش بی خبرم.
اگر میشه یه جوری از وضعیتش خبر بگیرید.
گفتم سعیمو می کنم و به خاطر اینکه دوباره تشنج نگیره صحبت را تمام کردم و به پرستار گفتم بهش یک آرامش بخش بزنه .
رفتم تو اتاقم و به خانم کاویانی زنگ زدم. چون نمیدونستم وضعیت نامزدش چطوره حال و احوالشو پرسیدم و الکی گفتم میتونی برای کمک بیای اینجا
گفت: " دانیار مجروح شده، بردنش بیمارستان مشهد . منم به خاطر مجروحین این عملیات که در بیمارستان تهران هستن سرم شلوغه و نمیتونم برم مشهد.
همه خطها قطعه و نمیشه با عراق تماس گزفت تا خانواده اش را باخبر کنم.
اگر میشه کسی بره دره قیصر و خانواده رو از نگرانی در بیاره "
گفتم حتما پیگیری میکنم و بهت خبر می دم.
تو فکر فرو رفتم که دنیا کوچک و خدا چقدر بزرگه .
حالا که خدا خواسته این ادمها به هم وصل بشن تا به هم کمک کنند نباید کوتاهی کنم و تصمیم گرفتم همون شب با راننده امبولانس که منطقه رو خوب بلد بود، برم دره قیصر ....
🔶 #ادامه پنج شنبه
@hamidraz
#فصل_سوم / #قسمت_نهم
نامزد خانم کاویانی ، دکتر بیهوشی که تا هفته قبل پیش ما بود یک مجاهد کرد به نام دانیار بود.
برای همین کنجکاو شدم . وقتی مجروح را به بخش بردند بهش گفتم تو ریکاوری کسی به نام دانیار را صدا می زدی .دانیار کیه؟
انگار که مسئله مهمی یادش اومده و خبر بدی بهش داده شده یهو حالش بد شد و حالت تشنج پیدا کرد.
سریع به پرستار گفتم امپول آرامش بخش بیاره. با کمک یکی از خدمه دست و پاشو گرفتیم تا پرستار بتونه امپول را بزنه. وضعیتش نشون می داد که دچار موج گرفتگی شده.
فردا از بخش گفتن مجروحی که پاش قطع شده با من کار داره.
رفتم اتاقی که بستری بود .حالش بهتر بود . گفت قبل از اینکه مجروح بشم دانیار تیر خورد و وضعیت خوبی نداشت. بعد از پیشروی خودم دچار حادثه شدم و ازش بی خبرم.
اگر میشه یه جوری از وضعیتش خبر بگیرید.
گفتم سعیمو می کنم و به خاطر اینکه دوباره تشنج نگیره صحبت را تمام کردم و به پرستار گفتم بهش یک آرامش بخش بزنه .
رفتم تو اتاقم و به خانم کاویانی زنگ زدم. چون نمیدونستم وضعیت نامزدش چطوره حال و احوالشو پرسیدم و الکی گفتم میتونی برای کمک بیای اینجا
گفت: " دانیار مجروح شده، بردنش بیمارستان مشهد . منم به خاطر مجروحین این عملیات که در بیمارستان تهران هستن سرم شلوغه و نمیتونم برم مشهد.
همه خطها قطعه و نمیشه با عراق تماس گزفت تا خانواده اش را باخبر کنم.
اگر میشه کسی بره دره قیصر و خانواده رو از نگرانی در بیاره "
گفتم حتما پیگیری میکنم و بهت خبر می دم.
تو فکر فرو رفتم که دنیا کوچک و خدا چقدر بزرگه .
حالا که خدا خواسته این ادمها به هم وصل بشن تا به هم کمک کنند نباید کوتاهی کنم و تصمیم گرفتم همون شب با راننده امبولانس که منطقه رو خوب بلد بود، برم دره قیصر ....
🔶 #ادامه پنج شنبه
@hamidraz
🔶✅#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_دهم
فاطمه شش ماهه شده یا بهتر بگم صدو هشتاد روزه. انقدر زندگی من و واران رو شیرین کرده که روزشمار تولد داره فعلا.
وقتی به دنیا اومد از واران خواستم براش نام کردی شبیه اسم خودش انتخاب کنه ولی اون گفت اسم دخترمون رو تو خواب بهت گفتن و نام فاطمه به دلم نشسته.
هر چند واران حسابی سرش به فاطمه گرمه اما چند روزه که نگران دانیاره.
اخرین تماس دانیار چند روز قبل از عملیات بود .
منم بدجور سرما خوردم و مراقبم که دیگران ازم نگیرند. به خصوص واران و فاطمه .
🌷🌷🌷🌷🌷
قبل از حرکت به سمت دره قیصر خبر پیدا شدن دانیار را به مجروحی که پاش قطع شده بود، دادم . از خبر زنده بودن دانیار خوشحال شد و وقتی فهمید در مشهد بستریه شماره بیمارستان را خواست تا تلفنی باهاش صحبت کنه.
گفتم امشب میرم دره قیصر که به خانواده اش اطلاع بدم . تا فردا صبر کن بعد تماس بگیر .
آماده حرکت بودیم که تلفن اتاق زنگ زد و تلفنچی بیمارستان گفت : الان چند لحظه با عراق صحبت کردم . تماسها برقرار شده البته هنوز قطعی داره. کمی صبر کنید شاید تونستم شماره ای که می خواستید را براتون بگیرم .
نیم ساعت گذشت و خبری نشد . برای بار دوم در حال خروج از اتاق بودم که تلفن زنگ زد و این بار تماس برقرار شد .
صدای مرد سرما خورده ای که فارسی را خوب صحبت می کرد به گوشم آشنا اومد . خبر مجروحیت دانیار و شماره بیمارستان مشهد را دادم .
خیلی تشکر کرد و گفت خدا خیرتون بده. ان شاءالله در شادیهاتون جبران کنیم .
انقدر صدا اشنا بود که ناخواسته گفتم من دکتر فتانه کاظمیان هستم مسئول بیمارستان پاوه . شما؟
گفت : من هُبوط هستم برادر دانیار
کل صحبت ما یک دقیقه شد ولی انگار سالها با این صدا همنشین بودم.
از معرفی خودم و اسم او خندم گرفت.
ولی به خودم قول دادم تا در فرصت مناسب صاحب صدا را ببینم...
⭕️ #ادامه یکشنبه
@hamidraz
#فصل_سوم / #قسمت_دهم
فاطمه شش ماهه شده یا بهتر بگم صدو هشتاد روزه. انقدر زندگی من و واران رو شیرین کرده که روزشمار تولد داره فعلا.
وقتی به دنیا اومد از واران خواستم براش نام کردی شبیه اسم خودش انتخاب کنه ولی اون گفت اسم دخترمون رو تو خواب بهت گفتن و نام فاطمه به دلم نشسته.
هر چند واران حسابی سرش به فاطمه گرمه اما چند روزه که نگران دانیاره.
اخرین تماس دانیار چند روز قبل از عملیات بود .
منم بدجور سرما خوردم و مراقبم که دیگران ازم نگیرند. به خصوص واران و فاطمه .
🌷🌷🌷🌷🌷
قبل از حرکت به سمت دره قیصر خبر پیدا شدن دانیار را به مجروحی که پاش قطع شده بود، دادم . از خبر زنده بودن دانیار خوشحال شد و وقتی فهمید در مشهد بستریه شماره بیمارستان را خواست تا تلفنی باهاش صحبت کنه.
گفتم امشب میرم دره قیصر که به خانواده اش اطلاع بدم . تا فردا صبر کن بعد تماس بگیر .
آماده حرکت بودیم که تلفن اتاق زنگ زد و تلفنچی بیمارستان گفت : الان چند لحظه با عراق صحبت کردم . تماسها برقرار شده البته هنوز قطعی داره. کمی صبر کنید شاید تونستم شماره ای که می خواستید را براتون بگیرم .
نیم ساعت گذشت و خبری نشد . برای بار دوم در حال خروج از اتاق بودم که تلفن زنگ زد و این بار تماس برقرار شد .
صدای مرد سرما خورده ای که فارسی را خوب صحبت می کرد به گوشم آشنا اومد . خبر مجروحیت دانیار و شماره بیمارستان مشهد را دادم .
خیلی تشکر کرد و گفت خدا خیرتون بده. ان شاءالله در شادیهاتون جبران کنیم .
انقدر صدا اشنا بود که ناخواسته گفتم من دکتر فتانه کاظمیان هستم مسئول بیمارستان پاوه . شما؟
گفت : من هُبوط هستم برادر دانیار
کل صحبت ما یک دقیقه شد ولی انگار سالها با این صدا همنشین بودم.
از معرفی خودم و اسم او خندم گرفت.
ولی به خودم قول دادم تا در فرصت مناسب صاحب صدا را ببینم...
⭕️ #ادامه یکشنبه
@hamidraz
🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
🛑 #چکیده
در فصل اول ،راوی داستان دختری ایرانی به نام فاطمه ست که در فرانسه مشغول به تحصیلِ
فاطمه و دوستش لینا در یک پژوهش علمی زیر نظر استادشان ؛ پرفسور لوکاس موفق به کشف دارویی میشن که به بهبود وضعیت بیماران مغزی کمک بزرگی میکنه .
در ابتدای پروژه به طور اتفاقی با یک مجروح جنگی به نام حاج رضا اشنا میشن و او به صورت داوطلبانه تزریق دارو را میپذیره . پس از نتیجه مثبت اولیه قرار میشه ازمایش بالینی بر روی دویست بیمار دیگر انجام و در صورت موفقیت پس از دو سال دارو عرضه جهانی بشه
در خلال کار پژوهش ، فاطمه که به دلایلی از جنگ فراری بوده پس از اشنایی با حاج رضا در تلاش هست تا خاطرات جبهه حاج رضا را با کمک دخترش فرشته ثبت و ضبط کنه
🌷🌷🌷🌷
فصل دوم
راوی دختری به نام فتانه است .
اتفاقات دوره دانشجویی و رقابت درسی او با فردی به نام محسن که بعد از دو سال از زندان به دانشگاه برمیگرده و در استانه انقلاب دوباره دستگیر میشه/
ورود فتانه و محسن به جنگ /
مجروحیت محسن و نجات جان او بوسیله فتانه/
خواستگاری محسن از فتانه/
و در نهایت مفقود شدن محسن
از بخشهای مهم فصل دوم هست
🌷🌷🌷🌷
فصل سوم
نجات محسن بوسیله کردهای عراقی/
فراموشی محسن/
آغاز زندگی جدید محسن در یک خانواده کرد در روستای دره قیصر عراق در نزدیکی حلبچه و هم مرز با شهر پاوه ایران/
ازدواج محسن با واران دختر خانواده ای که او را نجات داد/
آمدن فتانه به پاوه به عنوان مسئول بیمارستان شهر/
نامزدی دانیار برادر زن محسن که از مجاهدین کرد عراق هست با یکی از دکترهای بیمارستان پاوه/
دختر دار شدن محسن و واران و گذاشتن نام فاطمه به واسطه خواب محسن/
مجروحیت دانیار و اعزام او به مشهد/
صحبت تلفنی فتانه با محسن برای خبر دادن مجروحیت دانیار(بدون اینکه فتانه بدونه با کی داره حرف میزنه)/
پس از اینکه فتانه احساس می کنه صدا اشناست خودشو معرفی میکنه و اسم محسن رو میپرسه/
محسن که حافظه اش را از دست داده خودش را هُبوط معرفی می کنه
🌷🌷🌷🌷
محسن پس از اینکه فهمیده بود در جنگ و بعد از ده روز بیهوشی از یک مرگ حتمی نجات پیدا کرده نام هبوط را برای خودش انتخاب کرده بود.
*هبوط متضاد با واژه های صعود و عروج و به معنای سقوط و از بلندی به پستی آمدن است
زمانی که حضرت ادم و حوا از بهشت بیرون شدند اصطلاحا به زمین هبوط کردند
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
🛑 #چکیده
در فصل اول ،راوی داستان دختری ایرانی به نام فاطمه ست که در فرانسه مشغول به تحصیلِ
فاطمه و دوستش لینا در یک پژوهش علمی زیر نظر استادشان ؛ پرفسور لوکاس موفق به کشف دارویی میشن که به بهبود وضعیت بیماران مغزی کمک بزرگی میکنه .
در ابتدای پروژه به طور اتفاقی با یک مجروح جنگی به نام حاج رضا اشنا میشن و او به صورت داوطلبانه تزریق دارو را میپذیره . پس از نتیجه مثبت اولیه قرار میشه ازمایش بالینی بر روی دویست بیمار دیگر انجام و در صورت موفقیت پس از دو سال دارو عرضه جهانی بشه
در خلال کار پژوهش ، فاطمه که به دلایلی از جنگ فراری بوده پس از اشنایی با حاج رضا در تلاش هست تا خاطرات جبهه حاج رضا را با کمک دخترش فرشته ثبت و ضبط کنه
🌷🌷🌷🌷
فصل دوم
راوی دختری به نام فتانه است .
اتفاقات دوره دانشجویی و رقابت درسی او با فردی به نام محسن که بعد از دو سال از زندان به دانشگاه برمیگرده و در استانه انقلاب دوباره دستگیر میشه/
ورود فتانه و محسن به جنگ /
مجروحیت محسن و نجات جان او بوسیله فتانه/
خواستگاری محسن از فتانه/
و در نهایت مفقود شدن محسن
از بخشهای مهم فصل دوم هست
🌷🌷🌷🌷
فصل سوم
نجات محسن بوسیله کردهای عراقی/
فراموشی محسن/
آغاز زندگی جدید محسن در یک خانواده کرد در روستای دره قیصر عراق در نزدیکی حلبچه و هم مرز با شهر پاوه ایران/
ازدواج محسن با واران دختر خانواده ای که او را نجات داد/
آمدن فتانه به پاوه به عنوان مسئول بیمارستان شهر/
نامزدی دانیار برادر زن محسن که از مجاهدین کرد عراق هست با یکی از دکترهای بیمارستان پاوه/
دختر دار شدن محسن و واران و گذاشتن نام فاطمه به واسطه خواب محسن/
مجروحیت دانیار و اعزام او به مشهد/
صحبت تلفنی فتانه با محسن برای خبر دادن مجروحیت دانیار(بدون اینکه فتانه بدونه با کی داره حرف میزنه)/
پس از اینکه فتانه احساس می کنه صدا اشناست خودشو معرفی میکنه و اسم محسن رو میپرسه/
محسن که حافظه اش را از دست داده خودش را هُبوط معرفی می کنه
🌷🌷🌷🌷
محسن پس از اینکه فهمیده بود در جنگ و بعد از ده روز بیهوشی از یک مرگ حتمی نجات پیدا کرده نام هبوط را برای خودش انتخاب کرده بود.
*هبوط متضاد با واژه های صعود و عروج و به معنای سقوط و از بلندی به پستی آمدن است
زمانی که حضرت ادم و حوا از بهشت بیرون شدند اصطلاحا به زمین هبوط کردند
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
⭕️ #فصل_چهارم / #قسمت_اول
دیروز زنگ زدم خونه و با همه صحبت کردم. مادر گفت فتانه فقط یک هفته تا عید مونده ، زودتر بیا.
گفتم چشم آخر ماموریتم هست. منتظر نفر جانشین هستم که بیام .تصمیم داشتم قبل از بازگشت به تهران برم دره قیصر و صاحب اون صدای آشنا که خودشو هبوط معرفی کرده بود رو از نزدیک ببینم.
مشغول جمع و جور کردن وسایل بودم که صدای انفجارهای ممتد از دور توجهم را جلب کرد.با قرارگاه تماس گرفتم . گفتند هواپیماهای عراق شهر حلبچه را بمباران کردند.
روز بعد حملات ادامه داشت و طبق خبرها همه شیشه ها در شهر شکسته بود.
جمعه نفر جانشین آمد . کارها را کامل تحویل دادم . ساعت ده شب پرواز تهران داشتم و باید غروب از پاوه میرفتم کرمانشاه.
صبح به سمت دره قیصر حرکت کردم که تا عصر برگردم . به روستا که رسیدم سراغ خانه کاک ژاکان را گرفتم . همه اهالی کاک را میشناختند و زود خانه را پیدا کردم . زنگ خانه را زدم . مردی مسن و خوشرو در را باز کرد
خودمو معرفی کردم و گفتم که می خوام فردی به نام هبوط را ببینم که ظاهرا داماد این خانه هست.
مرد گفت: هبوط هم پسر ماست و هم داماد ما . اما الان برای کمک به مجروحین بمباران دو روز گذشته رفته حلبچه.
همسرش را صدا زد و چند لحظه بعد زن قدبلندی با دختر کوچکی در بغل به استقبالم آمد و با صمیمیت خاصی به داخل منزل دعوتم کرد. سعی کردم با زبان کردی که تا حدی یاد گرفته بودم صحبت کنم و توضیح بدم که چرا میخوام هبوط را ببینم.
گفتند هبوط و همسرش واران تا ظهر به خاطر دخترشون فاطمه هم که شده حتما برمیگردند. قرار شد تا رسیدن آنها اونجا بمونم.
ناهار را خورده بودیم که اونا زنگ زدند و گفتند الان از حلبچه راه میفتیم . حوالی ساعت دو بود ، که تلفن دوباره زنگ زد . چهره کاک ژاکان در هم رفت . پس از دو روز بمباران حالا خبر هولناک بمباران شیمیایی حلبچه را به او دادند . گفت الان همه فرزندانم اونجا هستند . باید بریم ببینیم چی شده . این بچه چند ساعت پیش شما باشه تا برگردیم. خواستم بگم من پرواز دارمو باید برم ولی زبونم بند اومد . شگفت زده نگاهم به مسیر ماشین کاک که با سرعت دور می شد خیره ماند ...
#ادامه ۵شنبه
@hamidraz
⭕️ #فصل_چهارم / #قسمت_اول
دیروز زنگ زدم خونه و با همه صحبت کردم. مادر گفت فتانه فقط یک هفته تا عید مونده ، زودتر بیا.
گفتم چشم آخر ماموریتم هست. منتظر نفر جانشین هستم که بیام .تصمیم داشتم قبل از بازگشت به تهران برم دره قیصر و صاحب اون صدای آشنا که خودشو هبوط معرفی کرده بود رو از نزدیک ببینم.
مشغول جمع و جور کردن وسایل بودم که صدای انفجارهای ممتد از دور توجهم را جلب کرد.با قرارگاه تماس گرفتم . گفتند هواپیماهای عراق شهر حلبچه را بمباران کردند.
روز بعد حملات ادامه داشت و طبق خبرها همه شیشه ها در شهر شکسته بود.
جمعه نفر جانشین آمد . کارها را کامل تحویل دادم . ساعت ده شب پرواز تهران داشتم و باید غروب از پاوه میرفتم کرمانشاه.
صبح به سمت دره قیصر حرکت کردم که تا عصر برگردم . به روستا که رسیدم سراغ خانه کاک ژاکان را گرفتم . همه اهالی کاک را میشناختند و زود خانه را پیدا کردم . زنگ خانه را زدم . مردی مسن و خوشرو در را باز کرد
خودمو معرفی کردم و گفتم که می خوام فردی به نام هبوط را ببینم که ظاهرا داماد این خانه هست.
مرد گفت: هبوط هم پسر ماست و هم داماد ما . اما الان برای کمک به مجروحین بمباران دو روز گذشته رفته حلبچه.
همسرش را صدا زد و چند لحظه بعد زن قدبلندی با دختر کوچکی در بغل به استقبالم آمد و با صمیمیت خاصی به داخل منزل دعوتم کرد. سعی کردم با زبان کردی که تا حدی یاد گرفته بودم صحبت کنم و توضیح بدم که چرا میخوام هبوط را ببینم.
گفتند هبوط و همسرش واران تا ظهر به خاطر دخترشون فاطمه هم که شده حتما برمیگردند. قرار شد تا رسیدن آنها اونجا بمونم.
ناهار را خورده بودیم که اونا زنگ زدند و گفتند الان از حلبچه راه میفتیم . حوالی ساعت دو بود ، که تلفن دوباره زنگ زد . چهره کاک ژاکان در هم رفت . پس از دو روز بمباران حالا خبر هولناک بمباران شیمیایی حلبچه را به او دادند . گفت الان همه فرزندانم اونجا هستند . باید بریم ببینیم چی شده . این بچه چند ساعت پیش شما باشه تا برگردیم. خواستم بگم من پرواز دارمو باید برم ولی زبونم بند اومد . شگفت زده نگاهم به مسیر ماشین کاک که با سرعت دور می شد خیره ماند ...
#ادامه ۵شنبه
@hamidraz
✅ #هبوط_در_شانزلیزه
🛑 #فصل_چهارم / #قسمت_دوم
چند روز بعد از عملیات موفقیت آمیز بچه ها و استقبال مردم کرد عراق از آزادسازی منطقه ، دهها فروند میراژ بمبافکن و هواپیمای سوپراتاندارد فرانسوی که در اختیار عراقیها بود با حرکت از افق غرب آسمان حلبچه و گردش به سمت جنوب، هر یک، چهار بمب شیمیایی پانصد کیلویی را بر سر مردم بیپناه ریختند. درعرض چند دقیقه ابر زردرنگی بر آسمان حلبچه سایه انداخت و هزاران نفر از مردم بیپناه و غیرنظامی را در کام مرگ فرو برد.بمباران دو روز قبل و شکسته شدن شیشه ها سبب شد مردم جایی برای محفوظ ماندن از بمبهای شیمیایی نداشته باشند و هر کدام با چند نفس دست در دست فرشته موت نهادند.
مرگ مردمان کرد حلبچه مرگی با طعم خردل (ایپریت) و با چاشنی تاولزای گاز اعصاب تابون و سارین و بوی مرگآور سیانوژن بود.
🌷🌷🌷🌷
یک هفته گذشت و از کاک ژاکان و خانواده اش هیچ خبری نشد.
همان روز اول که به پرواز نرسیدم با فریبا تماس گرفتم و گفتم کار پیش اومده و نمیتونم الان بیام تهران. گفت فتانه مادر بی تابی می کنه . ازش خواستم هوای مادر را داشته باشه تا برگردم.
بعد از اون روز تماسها قطع شده ، هر چه تلاش کردم روز اول سال با مادر صحبت کنم موفق نشدم.
فاطمه نوه چند ماهه کاک ژاکان به شدت بی قراری میکنه و مدام بهانه مادرش رو میگیره. با زحمت میشه براش شیرخشک پیدا کرد. امروز با یکی از همسایه ها هماهنگ کردم که از دخترک مراقبت کنه تا چند ساعتی برم حلبچه بلکه از خانواده کاک خبری پیدا کنم...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
🛑 #فصل_چهارم / #قسمت_دوم
چند روز بعد از عملیات موفقیت آمیز بچه ها و استقبال مردم کرد عراق از آزادسازی منطقه ، دهها فروند میراژ بمبافکن و هواپیمای سوپراتاندارد فرانسوی که در اختیار عراقیها بود با حرکت از افق غرب آسمان حلبچه و گردش به سمت جنوب، هر یک، چهار بمب شیمیایی پانصد کیلویی را بر سر مردم بیپناه ریختند. درعرض چند دقیقه ابر زردرنگی بر آسمان حلبچه سایه انداخت و هزاران نفر از مردم بیپناه و غیرنظامی را در کام مرگ فرو برد.بمباران دو روز قبل و شکسته شدن شیشه ها سبب شد مردم جایی برای محفوظ ماندن از بمبهای شیمیایی نداشته باشند و هر کدام با چند نفس دست در دست فرشته موت نهادند.
مرگ مردمان کرد حلبچه مرگی با طعم خردل (ایپریت) و با چاشنی تاولزای گاز اعصاب تابون و سارین و بوی مرگآور سیانوژن بود.
🌷🌷🌷🌷
یک هفته گذشت و از کاک ژاکان و خانواده اش هیچ خبری نشد.
همان روز اول که به پرواز نرسیدم با فریبا تماس گرفتم و گفتم کار پیش اومده و نمیتونم الان بیام تهران. گفت فتانه مادر بی تابی می کنه . ازش خواستم هوای مادر را داشته باشه تا برگردم.
بعد از اون روز تماسها قطع شده ، هر چه تلاش کردم روز اول سال با مادر صحبت کنم موفق نشدم.
فاطمه نوه چند ماهه کاک ژاکان به شدت بی قراری میکنه و مدام بهانه مادرش رو میگیره. با زحمت میشه براش شیرخشک پیدا کرد. امروز با یکی از همسایه ها هماهنگ کردم که از دخترک مراقبت کنه تا چند ساعتی برم حلبچه بلکه از خانواده کاک خبری پیدا کنم...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
🔶⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_سوم
همراه یکی از اهالی دره قیصر که خانواده کاک ژاکان را خوب می شناخت به حلبچه رفتیم . جستجو و پی گیری چند ساعته ما در حلبچه بسیار تلخ و ناگوار بود.
بارنگ و بارین و همسرانشان که در حلبچه زندگی می کردند همان ابتدا و دانیار و زانیار و واران به همراه پدر و مادرشان که برای کمک به آنجا رفته بودند با فاصله چند ساعت قربانی گازهای شیمیایی شده بودند.
اما اثری از هبوط همسر واران نبود و هیچکس خبری از او نداشت .
خودم نمیدونستم چطور این اتفاقات را تحمل می کردم.مرگ این همه انسان در مدت کوتاه شوک عجیبی بود.و عجیبتر حضور اتفاقی من در آنجا و دختر بچه ای که امانت به من سپرده شده بود و حالا کسی نبود تا امانت را به او برگردانم.
مات و مبهوت بودم . شبی که به دره قیصر برگشتیم تا صبح با خدا حرف زدم و ازش راه چاره خواستم.
به امید بازگشت پدر بچه چند روز دیگرآنجا ماندم اما هیچ خبری نشد.
بردن دخترک به تهران برام ممکن نبود . خودم هم نمیتونستم اونجا بمونم.
تغذیه نامناسب و بی قراری دختر کوچولو کار را سختتر کرده بود.
تنها راه چاره را صحبت با همسایه قدیمی خانواده کاک دیدم که یک نوه شیرخواره در روستای مجاور داشتند.
اما وضعیت مالی مناسبی نداشتند.
پس از صحبت و قرار ، ده هزار تومان بهشون دادم و قول دادم تا یک ماه دیگه برمیگردم .
پیش خودم فکر کردم تا یک ماه دیگه یا پدر بچه پیدا میشه یا راضیشون می کنم که اونا بچه را نگه دارند و من هزینه اش را بدم.
تنها چیزی که مرددم کرده بود این بود که فاطمه فقط تو بغل من آروم می گرفت.
اما در وضعیت مناسبی برای یک تصمیم بزرگ نبودم و نیاز داشتم مدتی در کنار خانواده باشم.
یک هفته از سال نو گذشته بود که به سمت تهران حرکت کردم...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
#فصل_چهارم / #قسمت_سوم
همراه یکی از اهالی دره قیصر که خانواده کاک ژاکان را خوب می شناخت به حلبچه رفتیم . جستجو و پی گیری چند ساعته ما در حلبچه بسیار تلخ و ناگوار بود.
بارنگ و بارین و همسرانشان که در حلبچه زندگی می کردند همان ابتدا و دانیار و زانیار و واران به همراه پدر و مادرشان که برای کمک به آنجا رفته بودند با فاصله چند ساعت قربانی گازهای شیمیایی شده بودند.
اما اثری از هبوط همسر واران نبود و هیچکس خبری از او نداشت .
خودم نمیدونستم چطور این اتفاقات را تحمل می کردم.مرگ این همه انسان در مدت کوتاه شوک عجیبی بود.و عجیبتر حضور اتفاقی من در آنجا و دختر بچه ای که امانت به من سپرده شده بود و حالا کسی نبود تا امانت را به او برگردانم.
مات و مبهوت بودم . شبی که به دره قیصر برگشتیم تا صبح با خدا حرف زدم و ازش راه چاره خواستم.
به امید بازگشت پدر بچه چند روز دیگرآنجا ماندم اما هیچ خبری نشد.
بردن دخترک به تهران برام ممکن نبود . خودم هم نمیتونستم اونجا بمونم.
تغذیه نامناسب و بی قراری دختر کوچولو کار را سختتر کرده بود.
تنها راه چاره را صحبت با همسایه قدیمی خانواده کاک دیدم که یک نوه شیرخواره در روستای مجاور داشتند.
اما وضعیت مالی مناسبی نداشتند.
پس از صحبت و قرار ، ده هزار تومان بهشون دادم و قول دادم تا یک ماه دیگه برمیگردم .
پیش خودم فکر کردم تا یک ماه دیگه یا پدر بچه پیدا میشه یا راضیشون می کنم که اونا بچه را نگه دارند و من هزینه اش را بدم.
تنها چیزی که مرددم کرده بود این بود که فاطمه فقط تو بغل من آروم می گرفت.
اما در وضعیت مناسبی برای یک تصمیم بزرگ نبودم و نیاز داشتم مدتی در کنار خانواده باشم.
یک هفته از سال نو گذشته بود که به سمت تهران حرکت کردم...
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
🔶🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_چهارم
به سرعت یک ماه گذشت و طبق قرار باید میرفتم دره قیصر.
موضوع را با خانواده در میان گذاشته بودم و در این مدت حسابی در موردش صحبت کرده بودیم. نتیحه این بود که اگر پدرش پیدا نشد حتما بچه را بیاریم تهران.
مادر گفت با هم کمک می کنیم و بزرگش می کنیم. حتما خیریتی بوده در این اتفاقات.
دلم به حرفهاشون گرم بود اما هنوز به این کار رضایت نداشتم . فکر میکردم با مشغله های زیادی که دارم کار سختیه .
🌷🌷🌷
به هر حال بنا بر قولی که داده بودم همراه فریبا و همسرش راهی پاوه شدیم .
شب رسیدیم و در بیمارستان خوابیدیم.
به علت خطراتی که داخل خاک عراق بود تا دره قیصر را با راننده امبولانس رفتم
با اینکه در یک ماه قبل به بچه خوب شیر داده بودند و به لحاظ غذایی مشکلی نداشت اما بی قراری اش باعث شده بود چهره زرد و ضعیفی داشته باشه.
گفتند که مثل همین الان دائم بی تاب هست و گریه می کنه . همینکه بغلش کردم اروم گرفت.
برای خودم و اونا تعجب داشت که چه اتفاقی می افته که در آغوش من ارامش داره و میخنده و زود به خواب میره
تلفنم را دادم و گفتم فاطمه را میبرم تهران ، اگر خبری از پدرش شد زود به من بگید.
🌷🌷🌷
چند ماه بعد روز قبول قطع نامه و پایان جنگ اولین سالروز تولد فاطمه بود
اضافه شدن او به جمع ما موجب شد
که موضوع ازدواج من که هفته ای چند بار بوسیله مادر مطرح میشد فراموش بشه.
سرش حسابی با فاطمه گرم شده بود.
همینطور خودم که مثل یک مادر حقیقی شده بودم. همه من و فاطمه را با هم میشناختند . و مهمتر از همه احساس ارامشم بود که انتظار بازگشت محسن را برایم راحتتر کرده بود.
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
#فصل_چهارم / #قسمت_چهارم
به سرعت یک ماه گذشت و طبق قرار باید میرفتم دره قیصر.
موضوع را با خانواده در میان گذاشته بودم و در این مدت حسابی در موردش صحبت کرده بودیم. نتیحه این بود که اگر پدرش پیدا نشد حتما بچه را بیاریم تهران.
مادر گفت با هم کمک می کنیم و بزرگش می کنیم. حتما خیریتی بوده در این اتفاقات.
دلم به حرفهاشون گرم بود اما هنوز به این کار رضایت نداشتم . فکر میکردم با مشغله های زیادی که دارم کار سختیه .
🌷🌷🌷
به هر حال بنا بر قولی که داده بودم همراه فریبا و همسرش راهی پاوه شدیم .
شب رسیدیم و در بیمارستان خوابیدیم.
به علت خطراتی که داخل خاک عراق بود تا دره قیصر را با راننده امبولانس رفتم
با اینکه در یک ماه قبل به بچه خوب شیر داده بودند و به لحاظ غذایی مشکلی نداشت اما بی قراری اش باعث شده بود چهره زرد و ضعیفی داشته باشه.
گفتند که مثل همین الان دائم بی تاب هست و گریه می کنه . همینکه بغلش کردم اروم گرفت.
برای خودم و اونا تعجب داشت که چه اتفاقی می افته که در آغوش من ارامش داره و میخنده و زود به خواب میره
تلفنم را دادم و گفتم فاطمه را میبرم تهران ، اگر خبری از پدرش شد زود به من بگید.
🌷🌷🌷
چند ماه بعد روز قبول قطع نامه و پایان جنگ اولین سالروز تولد فاطمه بود
اضافه شدن او به جمع ما موجب شد
که موضوع ازدواج من که هفته ای چند بار بوسیله مادر مطرح میشد فراموش بشه.
سرش حسابی با فاطمه گرم شده بود.
همینطور خودم که مثل یک مادر حقیقی شده بودم. همه من و فاطمه را با هم میشناختند . و مهمتر از همه احساس ارامشم بود که انتظار بازگشت محسن را برایم راحتتر کرده بود.
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
🔵✅ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_چهارم / #قسمت_پنجم
امسال که فاطمه رفت مدرسه مشکل جدیدی براش بوجود اومد .
قبل از اینکه به یک سالگی برسه اسمشو در شناسنامه خودم وارد کرده بودم.
وقتی بزرگتر شد و سراغ پدرش رو گرفت بهش گفتیم که در جبهه جنگ مفقود شده.
فامیل و دوستان هم توجیه بودن که حرفی خلاف این نزنند.
ولی با رفتن به مدرسه وقتی همکلاسها در مورد پدرهاشون حرف میزدند و از او سوال میکردند ناراحت میشد و هر روز که از این حرفها میشنید با گریه میومد خونه.
مدتی طول کشید تا فاطمه با استعداد و یادگیری خوبش معلم و دوستانش را چنان جذب خودش کرد که بچه ها به جای اونجورحرف و سوالها سعی داشتند بیشتر بهش نزدیک بشن.
با مشورتی که با متخصص و خانواده داشتم به این نتیجه رسیدیم که باید ماجرای واقعی پدر و مادرش را بهش بگیم.
کار بسیار سختی بود. شش سال بود که شب و روزش را با من زندگی کرده بود و منو مادر واقعی خودش میدونست .
تا الان مشکل نبود پدر را در کنار من آنچنان حس نکرده بود و معلوم نبود با شنیدن حقیقت قضیه چطور واکنش نشون میده .
ولی میدونستیم هر چه بزرگتر بشه کار سختتر میشه و ریسک گفتن مسئله بالاتر میره.
سعی کردم فضا رو مهیای طرح موضوع کنم. برای همین قرار گذاشتیم در چند شب جمعه که فریبا اینا میان و خونه شلوغتره کار رو به تدریج جلو ببریم تا کم کم به طور غیر مستقیم خودش موضوع را حس کنه .
اولین روزی که خواستیم کار را شروع کنیم بارون شدیدی می اومد. دختر فریبا که هم سن فاطمه بود و میانه خوبی با هم داشتند با داداش بزرگترش ظهر از مدرسه اومدن خونه ما. می خواستیم ناهار بخوریم که زنگ خونه به صدا در اومد.طبق معمول فاطمه زودتر از بقیه آیفون را برداشت و گفت مامان پستچی میگه نامه دارید.
همون موقع فریبا رسید و نامه رو گرفت.
نامه از عراق بود . از طرف همسایه کاک ژاکان . به علت رسم الخط کردی متن نامه را کامل نفهمیدم ولی متوجه شدم که در مورد هبوط هست ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz
#فصل_چهارم / #قسمت_پنجم
امسال که فاطمه رفت مدرسه مشکل جدیدی براش بوجود اومد .
قبل از اینکه به یک سالگی برسه اسمشو در شناسنامه خودم وارد کرده بودم.
وقتی بزرگتر شد و سراغ پدرش رو گرفت بهش گفتیم که در جبهه جنگ مفقود شده.
فامیل و دوستان هم توجیه بودن که حرفی خلاف این نزنند.
ولی با رفتن به مدرسه وقتی همکلاسها در مورد پدرهاشون حرف میزدند و از او سوال میکردند ناراحت میشد و هر روز که از این حرفها میشنید با گریه میومد خونه.
مدتی طول کشید تا فاطمه با استعداد و یادگیری خوبش معلم و دوستانش را چنان جذب خودش کرد که بچه ها به جای اونجورحرف و سوالها سعی داشتند بیشتر بهش نزدیک بشن.
با مشورتی که با متخصص و خانواده داشتم به این نتیجه رسیدیم که باید ماجرای واقعی پدر و مادرش را بهش بگیم.
کار بسیار سختی بود. شش سال بود که شب و روزش را با من زندگی کرده بود و منو مادر واقعی خودش میدونست .
تا الان مشکل نبود پدر را در کنار من آنچنان حس نکرده بود و معلوم نبود با شنیدن حقیقت قضیه چطور واکنش نشون میده .
ولی میدونستیم هر چه بزرگتر بشه کار سختتر میشه و ریسک گفتن مسئله بالاتر میره.
سعی کردم فضا رو مهیای طرح موضوع کنم. برای همین قرار گذاشتیم در چند شب جمعه که فریبا اینا میان و خونه شلوغتره کار رو به تدریج جلو ببریم تا کم کم به طور غیر مستقیم خودش موضوع را حس کنه .
اولین روزی که خواستیم کار را شروع کنیم بارون شدیدی می اومد. دختر فریبا که هم سن فاطمه بود و میانه خوبی با هم داشتند با داداش بزرگترش ظهر از مدرسه اومدن خونه ما. می خواستیم ناهار بخوریم که زنگ خونه به صدا در اومد.طبق معمول فاطمه زودتر از بقیه آیفون را برداشت و گفت مامان پستچی میگه نامه دارید.
همون موقع فریبا رسید و نامه رو گرفت.
نامه از عراق بود . از طرف همسایه کاک ژاکان . به علت رسم الخط کردی متن نامه را کامل نفهمیدم ولی متوجه شدم که در مورد هبوط هست ...
#ادامه یکشنبه
@hamidraz