بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#چکیده فصل اول
رمان حکایت دختری ایرانی به نام فاطمه است که همراه لینا دوست فرانسوی اش زیر نظر پرفسور لوکاس استاد اول دانشگاه پیر و ماری کوری پاریس در حال انجام یک پژوهش بسیار مهم جهانی هستند .
در یک اتفاق انها با یک مجروح جنگی ایرانی به نام حاج رضا آشنا میشن و از او می خوان در پژوهشی که به بیماری اش مربوطه وارد بشه .
فاطمه که سالها از جنگ و خاطراتش فراری بوده بعد از این آشنایی با اشتیاق پی گیر شنیدن خاطرات جبهه حاج رضاست.او با همه مشغله ای که در پژوهش داره فایلهای صوتی فرشته دختر حاج رضا از خاطرات پدرش را تایپ می کنه .شنیدن قسمتهایی از این خاطرات برای فاطمه بسیار سخته .
لینا که صمیمیت زیادی با فاطمه داره و دلیل اشتیاقش برای شنیدن خاطرات رو می دونه کمک روحی خوبی برای اوست .
تعامل و همکاری ایده ال تیم پژوهش و حاج رضا سبب میشه در مدت کوتاهی به یک پیشرفت چشمگیر در انجام پروژه برسن .
پس از پذیرش داوطلبانه حاج رضا در تزریق دارو با شیوه جدید و نتایج مثبت تاثیر دارو متد جدید درمان در یک همایش بوسیله پرفسور لوکاس مطرح میشه . او در جلسه اعلام می کنه پس از تامین بودجه‌ی مورد نیاز برای آزمایش بالینی بر روی دویست بیمار و موفق بودن آزمایش ها می تونیم دستگاه مربوطه را تا دو سال دیگه به همه دنیا عرضه کنیم .

با پایان یازده قسمت اولیه ، از هفته آینده فصل دوم داستان را با هم مرور خواهیم کرد
🔵 #پایان_فصل_یک
@hamidraz
🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم / #قسمت_اول
تو سلف سرویس دانشگاه موقع ناهار از پچ پچ دخترای سال بالایی شنیدم که شاگرد اول از زندان برگشته
قبلا از خواهرم فریبا یه چیزایی شنیده بودم .
شب تو خونه ازش پرسیدم قضیه این زندانی چیه
🌷با خنده شیطنت آمیز گفت فتانه جون رقیب پیدا کردی . حالا باید ببینیم کی شاگرد اول میشه . محسن همکلاس و شاگرد ممتاز دوره ما بود . دو سال قبل به علت فعالیتهای سیاسی دستگیر شد
و حالا که دوسال عقب افتاده همکلاس شما میشه .
🌷حسابی کنجکاو شده بودم و دوست داشتم هر چه زودتر این رقیب را ببینم.
فردا صبح اول وقت که وارد دانشکده شدم دیدم پسرها گوشه لابی دور یکی جمع شدند و دخترا دورتر اونارو رصد می کنن.
بی اعتنا رفتم سمت کلاس . چند دقیقه بعد بچه ها اومدن .
🌷پشت سر همه پسر قد بلندی با موهای کوتاه و ته ریش وارد کلاس شد
بهش نمی خورد اهل درس باشه ، اما وقتی استاد گفت: آقای زین العابدین خوش آمدی ، فهمیدم که خودشه
🌷خیلی زود روزها گذشت و در هر سه ترمی که همکلاس بودیم او شاگرد اولی را از من گرفت. هر چند نفر اول دوره نبودم اما در رقابت با او درسم به لحاظ کیفی بهتر شده بود . همینطور نمراتم.
استعداد عجیب و فهم بالایی داشت.
ترم آخر تازه شروع شده بود که خبر دستگیری دوباره او تو دانشگاه پیچید.
🌷با اینکه حس خوبی بهش داشتم ولی همیشه ازش دوری کرده بودم ، و حالا حس علاقه ای که در همه این مدت حتی از خودم پنهان کرده بودم در نبودش به شدت بروز کرده بود تا حدی که فریبا خیلی زود متوجه تغییرات روحی من شد ...

⭕️ #ادامه سه شنبه
@hamidraz
🔵#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم /#قسمت_دوم
دستگیری محسن تحولات روحی بزرگی در من ایجاد کرد و با آغاز انقلاب به صف دانشجویان مبارز پیوستم.
بیشتر وقتم در بیمارستان به مداوای مجروحین تظاهراتها می گذشت . این امر سبب شد سریعتر و فراتر از حالت معمول تو کارم خبره بشم.
🌷در چند سالی که گذشت به چند خواستگار جواب رد دادم . همه را با محسن مقایسه می کردم. هیچوقت حتی خیال ازدواج با او را هم نکرده بودم ولی فکر می کردم اینها در برابر او بچه هستن.
فریبا ازدواج کرده بود و یک پسر داشت.
🌷 با شروع جنگ برای کمک در پشت جبهه راهی خوزستان شدم . پدر و مادر با سختی و نگرانی زیاد بهم اجازه دادند . همه فکر می کردیم بعد از مدت کوتاهی غائله جنگ فروکش می کنه و زود برمی گردم تهران
همراه یک گروه امدادی به عنوان سر تیم به بیمارستان طالقانی آبادان اعزام شدیم. روزها و شبهای پرکاری داشتیم. از اطاق عمل تا داخل بخش و اورژانس همه جا باید حاضر بودیم . فقط انگیزه روحی بود که جسم خسته بچه ها را سرپا نگه داشته بود .
🌷در مدتی که انجا بودم تعریف مسئول قرارگاه را زیاد شنیده بودم .قرارگاه اصلی در اهواز صد و ده کیلومتر دورتر از آبادان بود .
یک شب تلفنی خبر دادند که فردا مسئول قرارگاه ، برادر عابدین برای بازدید و رفع مشکلات کاری میاد مقر ما. به بچه ها گفتم هر کس نکته ای به نظرش می رسه بنویسه تا در جلسه مطرح کنیم.
چند خانم دیگه از نیروهای پشتیبانی مستقر در منطقه نیز در جلسه حضور داشتند.
قبل از جلسه هماهنگی های لازم را انجام دادیم و قرار شد با اومدن برادر عابدین من صحبت را شروع کنم
🌷در وقت مقرر راس ساعت هشت در اتاق باز شد و مرد جوانی با لباس بسیجی وارد اتاق شد .
باورم نمی شد . خودش بود . محسن زین العابدین همکلاس و رقیب درسی من .
به سختی خودم رو کنترل کردم تا سر جام بشینم. آروم به خواهر زمانی که کنارم نشسته بود ، گفتم من حالم خوب نیست. اگر میشه شما صحبت کنید .
جلسه شروع شد . جسمم اونجا بود اما ذهنم در گذشته ها سر کلاس دانشگاه و ...
یک ساعت بعد جلسه تمام شد .وقتی به خودم اومدم محسن در آستانه در ، داشت خداحافظی می کرد ...
⭕️#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم / #قسمت_سوم
اواسط آبان از قرارگاه بهم گفتند چند نیروی امدادگر برای سوسنگرد می خوان . اسم خودم و چهارتا از بجه ها رو براشون فرستادم. با رفتن من مخالفت کردند .گفتند شما پزشک هستی و الان در آبادان مسئولیت داری . موقع اعزام خودم را دانشجو معرفی کرده بودم . و حالا برام تعجب داشت که چه کسی فهمیده من پزشک هستم . به هر حال باز دست به شیطنت زدم و بی اعتنا به مخالفت قرارگاه کارهای بیمارستان آبادان رو به معاونم سپردم و راهی سوسنگرد شدم .
🌷هفته آخر آبان عملیاتی در منطقه انجام شد که منجر به آزادسازی سوسنگرد شد .گروه ما حضور بسیار مفیدی کنار رزمنده ها داشت. غیر از کمکهای اولیه و اعزام مجروحین به عقبه تونستیم یک خانواده که در منطقه جا مونده بود را از محاصره نجات بدیم. اما در پایان عملیات به علت سرپیچی از فرمان مافوق توبیخ کتبی شدم . در نامه نوشته بود مسئولیت تیم امدادی بیمارستان طالقانی آبادان را به خواهر مخبر سپرده و تا دو روز آینده خود را به قرارگاه پشتیبانی در گلف اهواز معرفی نمایید. .
🌷پای برگه نام محسن زین العابدین بود . فکر نمی کردم در اون یک جلسه منو شناخته باشه اما تازه فهمیدم که مخالفت اولیه برای رفتنم به سوسنگرد کار خود محسن بوده .
از محتوای نامه دلم گرفته بود . به خصوص که امضای محسن روی برگه بود.
دو ماه از آغاز جنگ گذشته بود و در این مدت غیر از نامه، فقط دوبار تونسته بودم تلفن بزنم خونه .
🌷شب با بچه ها خداحافظی کردم و اذان صبح با اولین ماشین تدارکات رفتم اهواز . هنوز آفتاب نزده بود که فلکه چهارشیر پیاده شدم و تا قرارگاه گلف را پیاده رفتم . هوا خنک بود و یک ساعت تو راه بودم .خیلی فکر کردم که وقتی رسیدم چی بگم و چطوری برخورد کنم .
جلوی دژبانی نامه را نشان دادم . راهنماییم کردند که از کجا برم دفتر فرمانده قرارگاه .
🌷خودم را برای هزار و یک حرف و گلایه آماده کرده بودم . در زدم و وارد اتاق شدم . بعد از حدود سه سال این دومین دیدار من و محسن بود. و این بار کسی جز خودمون دو تا نبود ...
🔶 #ادامه یکشنبه
@hamidraz
🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم / #قسمت_چهارم
وقتی چشمم به محسن افتاد همه حرف و گلایه ها یادم رفت.
چند دقیقه بعد که از اتاق خارج شدم محو ادب و متانت و قاطعیتش شده بودم.
در اون چند دقیقه توضیح داد که تهران پیش چه کسی برم تا لوازم سفرم به لبنان را مهیا کنه. گفت برای مذاکره با یک شرکت آلمانی در لبنان نیاز به مترجم داریم.
🌷کمی طفره رفتم و اجازه پدر و مادر و نداشتن پاسپورت را برای نرفتن بهانه کردم.
محسن گفت برای این کار مطمئن تر و بهتر از شما نمی شناختم . پاسپورت آماده هست و والدین روز اولی که اومدید جبهه اجازه را داده اند.
فهمیدم او تصمیمش را قبلا گرفته و همه چیز را برای این سفر آماده کرده و فقط نیاز به یک فرد مورد اعتماد داره. قبول نکردن من کار را خراب می کرد .باز هم او پیروز بود.
با پرواز صبح رفتم تهران. ساعت ده کسی را که گفته بود در فرودگاه دیدم . پاسپورت و بلیط را بهم داد .درفرودگاه موندم و چند ساعت بعد به مقصد بیروت پرواز کردم .
🌷قرار گذاشته بودیم مانتو و روسری زرشکی بپوشم تا دوست محسن در فرودگاه راحت پیدام کنه.
از فرودگاه نیم ساعت به سمت بیرون شهر رفتیم و وارد یک منطقه جنگلی در کنار دریا شدیم . ماشین را پارک کردیم و چند دقیقه پیاده رفتیم تا به یک خانه دو طبقه آجری رنگ رسیدیم .
دختر جوانی هم سن و سال خودم که به تیپش میخورد خدمه خانه باشه در را باز کرد و خوش آمد گفت.
دوست محسن گفت فعلا اینجا باشید تا برای کار بهتون خبر بدم. جولیا دختر فرانسوی و خون گرمی بود دو روز کامل با هم بودیم و حسابی دوست شدیم.
🌷صبح یکشنبه دوست محسن اومد و گفت : "ساعت چهار باید برید کافه یونس خیابان حمرا در محله راس بیروت . متاسفانه برای کسی که باید مذاکره میکرده مشکل پیش اومده و شما خودت باید با رابط شرکت آلمانی صحبت کنی".
بعد از توضیحات در مورد جزئیات مذاکره مشخصات مردی را داد که در کافه باید ملاقات می کردم . و گفت جولیا برای مراقبت زودتر میره کافه که اگر اتفاقی افتاد ما را در جریان بذاره
سخت و زود بود برام که وارد چنین قضایایی بشم اما انگیزه هام برای کمک زیاد بود و ته دلم به محسن اعتماد داشتم....
🔵 #ادامه سه شنبه
@hamidraz
❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم / #قسمت_پنجم
صحبت با شرکت آلمانی به خوبی و بی دردسر انجام شد و دو روز بعد برگشتم ایران.
زمان بازگشت از لبنان مصادف شد با شروع دوره تخصص.در تهران ماندم و دوباره مشغول درس و کار شدم .
🌷یک سال از جنگ گذشته بود و مدرسه ها تازه باز شده بود که از بیمارستان آبادان بهم خبر دادن برای اورژانس خط مقدم نیرو میخوان . فهمیدم احتمالا عملیاته . می دونستم استادم با رفتنم مخالفت می کنه. برای همین کارهامو به یکی از بچه ها سپردم و به خانواده گفتم برای یک هفته میرم اهواز .فردای روزی که رسیدم جبهه عملیات شروع شد و محاصره آبادان شکسته شد.
🌷بعد از چند روز پرکار جمعه عصر خوابیده بودم که زینب بیدارم کرد و گفت بیا اورژانس. یه مجروح اوردن به نظرم آشناست .
سومین دیدار سالهای اخیر من و محسن اینطور رقم خورد .
همه جاش ترکش خورده بود . امدادگر در خط فهمیده بود که ترکش به ریه اش خورده و به خوبی روی جراحت را بسته بود . اگر این کارو انجام نمی داد ریه هوا می کشید و در مدت کوتاهی دچار خفگی می شد.
@hamidraz
🌷بقیه داستان در لینک زیر👇
https://www.instagram.com/p/Brhg9-Ig5KL/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=a7wyjemohixu
🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم / #قسمت_ششم
محسن سه روز در اهواز تحت مراقبت ویژه بود و بعد به تهران اعزام شد .
بعد از بازگشت با فریبا و آقاجون و مادر رفتیم ملاقاتش.
محسن ما رو که معرفی کرد مادرش حسابی تشکر کرد و گفت فتانه خانم کار بزرگی کردی .اشک تو چشاش حلقه زد و با بغض گفت من پسرمو از شما دارم.
نگاهش خاص بود . نخواستم به چیز دیگری جز گفته هاش فکر کنم.
تشکر کردم و گفتم همه ما وسیله لطف خداییم برای همدیگه.
🌷وقتی اومدیم خونه فریبا یه کم سر به سرم گذاشت و گفت فتانه ، خانم عابدین بد نگات میکردا، فکر کنم از بیمارستان مرخص نشده بیان خواستگاری.
با فریبا خیلی دوست بودیم و حرف نگفته با هم نداشتیم. اما اون لحظه ناخواسته با چنان جدیتی بهش گفتم از این شوخیا نکن که فریبا حسابی جا خورد و خنده رو لباش خشک شد.
🌷ولی بازم حدسش درست بود . یه مدت بعد موقعی که محسن به جبهه برگشت مادرش در مسجد محل موضوع را با مادر در میان گذاشت و خواست بعد از بازگشت محسن برای خواستگاری بیان خونه.
مادر از من نظر خواست . فقط یک جمله به زبونم اومد.
گفتم : محسن پسر خیلی خوبیه و چیزی کم نداره اما ...
مادر گفت اما چی
زبونم نمی چرخید که چی بگم
مادر اصرار داشت که بگم
گفتم: میگم به شرط اینکه تا خواستگاری رسمی دیگه چیزی نگید
مادر قبول کرد
گفتم : محسن خودش رو برای جای بهتری از دنیای ما ساخته
سکوت خونه رو فرا گرفت .مادر و فریبا مات و مبهوت منو نگاه می کردند اما قول داده بودند که حرفی نزنند.
🌷چند ماه بعد نزدیک عید عملیات بزرگ و موفقیت آمیزی در جبهه انجام شد.
این بار در تهران بودم و کار کمک به مجروحین را در بیمارستان خودمون انجام دادم . دیگه مثل اوایل جنگ از بانوان در خطوط مقدم جبهه استفاده نمی شد.
شکست سنگین عراق در فاصله کمتر از سه ماه در یک عملیات گسترده تر تکمیل شد .
🌷و خرمشهر پس از بیست ماه آزاد شد.
در همه شهرها غوغایی به پا شد و مردم از این اتفاق بی نهایت خوشحال بودند.
تابستان شده بود و هنوز شادی آن پیروزیها برقرار بود که اولین عملیات در خاک عراق انجام شد و خبر مفقود شدن محسن ...
🔶#ادامه یکشنبه
@hamidraz
#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم / #قسمت_هفتم
هر روز یک خبر جدید از محسن می آوردند . اول گفتن شهید شده ، بعد گفتن احتمال داره اسیر شده باشه ولی آنچه حتمی بود مجروحیت شدید او بود که چند نفر دیده بودند .
دو نفری که همراه محسن بودند ماجرای مجروحیتش را اینطور تعریف کردند :
🌷"بین نیروهای خودی و عراقی گیر کرده بودیم. از روی تپه حدود بیست نفر رو دیدیم که یه جا تجمع کردن. با احتیاط از بالای تپه رفتیم به سمتشون . دیدیم برامون دست تکون میدن. مطمئن شدیم خودی هستند . بهشون خیلی نزدیک شده بودیم که تازه فهمیدیم همه پلنگی پوش هستند.
پا به فرار گذاشتیم و اونا شروع به تیراندازی کردن. رگبار تیرها مثل بارون می بارید .با تمام توان رو به عقب می دویدیم. چند بار خواستیم بپریم رو شونه جاده که در سطح پایین تری بود اما همه جا پر از مین بود . ما رسیدیم پشت یه تپه ولی محسن را زدند. سراپا خونی رو کف جاده افتاده بود . عراقی ها داشتند به سمتش می اومدن ..."
🌷پس از چند ماه بلاتکلیفی ، خانواده محسن بنا بر قول چند نفر از همرزمان او شهادتش را پذیرفتند و براش مراسم گرفتند.
رفتن محسن را باور نداشتم . برای همین در مراسم شرکت نکردم.
هر چند شهادتش را نپذیرفته بودم اما وقتی مادر داغدیده اش را می دیدم که هر شب جمعه به جای مزار نداشته پسرش به قبور شهدای گمنام سر می زنه خودم را تسلی می دادم و سعی می کردم کمک حال پدر و مادرش باشم. کم کم پذیرفتم که انتظاری طولانی در پیش دارم و باید در این انتظار بتونم به زندگی عادی برگردم.
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_اول
چشم که باز کردم دیدم تو یک اتاق روی تخت خوابیدم.
جایی که برام غریبه بود . با ناتوانی و صدای ضعیفی گفتم کسی اینجا نیست؟ تمام بدنم درد داشت . به سختی از جا بلند شدم . به سمت در اتاق که رو به حیاط بود رفتم .
در را باز کردم ، تا اومدم چیزی بگم صدای جیغ زنی را شنیدم . به زبان دیگری داد و فریاد می کرد.اما فهمیدم هر چی میگه به من مربوط میشه. چند لحظه بعد مردی از بیرون خونه سراسیمه وارد حیاط شد و به سمت من اومد . با لهجه ای که تا حدی حرفهاشو میفهمیدم گفت خدا رو شکر که به هوش اومدی. بعد دستمو گرفت و اروم به سمت تخت برد و گفت دراز بکش تا دکتر را خبر کنم .
🌷چند دقیقه بعد دکتر اومد . بعد از معاینه بهم گفت که ده روز پیش در حالت بیهوشی آوردنت اینجا .هفت تا تیر به بدنت خورده بود . فکر نمی کردیم زنده بمونی ولی تلاشی که برات انجام شد امروز با معجزه همراه شد و به هوش اومدی .
ازم پرسید چیزی از ماجرا یادت هست؟ گفتم نه
اسم و مشخصاتمو پرسید ولی چیزی یادم نبود و گفتم نمی دونم.
پاسخ سوالات بعدی هم نمیدونم بود.
حافظه ام کلا پاک شده بود . نمیدونستم کی هستم ، از کجا اومدم ،، چه اتفاقی برام افتاده .
🌷جای اصابت تیرها روی بدنم معلوم بود اما همه زخمها خیلی زود خوب شده بود.
کم کم به لهجه اهالی خونه عادت کردم و حرفهاشونو متوجه می شدم.
نحوه پیدا کردنم را برام تعریف کردند.
گفتند که ته دره کنار یک ماشین نظامی عراقی بیهوش افتاده بودم . لباس نظامی تنم بوده و چندین تیر از پشت به سر و کمر و دست و پام خورده بوده.
هر چه می گفتند و تلاش می کردند خاطرات گذشته به ذهنم بیاد فایده ای نداشت.
حتی چیزی از جنگ که اونا دائم ازش حرف می زدند در خاطرم نبود.
شده بودم یه آدم بکر و تر و تازه .
🌷 با اینکه حافظه ام کامل از کار افتاده بود اما فارسی و انگلیسی را به خوبی صحبت می کردم . و در مدت کوتاهی زبان کردی اهالی روستا را یاد گرفتم.
بهم گفتند که اونجا کردستان عراق هست. به تدریج با جغرافیای منطقه آشنا شدم .
خانواده پر جمعیتی در اون خانه زندگی می کرد. دوتا پسر و چهارتا دختر همراه پدر و مادرشان من را به عنوان نهمین عضو خانواده پذیرفتند و در اتاقی که آن طرف حیاط بود ساکن شدم.
خودم نمی دونستم چند سالمه ولی ظاهرم از همه بچه های خونه بزرگتر نشون می داد...
🔶#ادامه یکشنبه
@hamidraz
🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_دوم
امروز عصر قراره در مسجد برای محسن سالگرد بگیرند .
یک سال گذشت ولی سختی اش آنقدر زیاد بود که بر من ده سال گذشت.
دلم به انتظار و سرم به درس خوندن و کار در بیمارستان گرمه.
صبح رفتم تشییع شهدای گمنام . وقتی جمعیت بدرقه کننده شهدا رو دیدم کلی اشک ریختم و به خدا گفتم خودت اینطور خواستی که چشم انتظار بمونم.
می دونم که محسن زنده هست.پس هر جایی که هست ازش خوب محافظت کن .
جمعیت آنقدر زیاد بود که دلم آروم گرفت و فکر کردم تنها نیستم.
اما وقتی شب تو خونه آقاجون گفت : " تو عمرم سالگرد به این شلوغی ندیده بودم. جا برای نشستن نبود. هر چند دقیقه مردم می رفتند تا عده دیگری بیان تو مسجد".
حس کردم تنهای تنها هستم. فقط من بودم که رفتن محسن را باور نداشتم و منتظر برگشتش بودم.
🌷🌷🌷🌷🌷
یک سال بود که در روستای دره قیصر عراق بودم. هم مرز با نودشه و پاوه در ایران . وضعیت جسمانیم خیلی بهتر شده بود اما حافظه ام هیچ تغییری نکرده بود و از گذشته چیزی به یاد نمی آوردم.
چیزی از جنگ در خاطرم نبود . اما از حرفها و رفت و آمدها متوجه شدم دانیار پسر بزرگ خانه جزو پیشمرگان کرد هست .
تازه از یک عملیات برگشته بود و امشب همه دور هم جمع شدیم تا برامون تعریف کنه که چطور به نیروهای ایرانی کمک کردند .در اون عملیات دانیار و چند نفر از دوستاش بلد راه نیروهای ایرانی بودند و تونسته بودن چند ارتفاع منطقه را با کمترین تلفات بگیرند.
اتاق بزرگ مهمانها در یک طرف حیاط جدا از بقیه ساختمان بود که هر چقدر توش آدم جمع می شد بازم جا داشت.
تعدادی از اهالی روستا هم برای دیدن دانیار اومده بودن.
تابستون بود ولی اتاق از چند طرف پنجره داشت و با وزش باد نیاز به خنک کننده نبود.
وقتی حرفهاشو زد ازش پرسیدم شما که عراقی هستید چرا به ایرانیها کمک می کنید.
گفت حاکم ما به مردم ظلم می کنه و به ایران حمله کرده . مبارزه بر علیه ظالم و کمک به مظلوم کشور و سرزمین نمیشناسه.
چون شناختی از عراق و حکومتش نداشتم و از ایران هم چیزی یادم نمی اومد نتونستم حرفشو خوب بفهمم....
⭕️ #ادامه سه شنبه
@hamidraz
🔵#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_سوم
چند ماه پیش بارین دختر بزرگ خانواده ازدواج کرد.
برای مراسم از دو روز قبل به منزل پدر داماد در حلبچه رفتیم .از دره قیصر تا حلبچه راهی نیست . خانواده داماد بسیار خونگرم و مهمان نواز بودند و در آن چند روز پذیرایی خوبی از همه ما داشتند .
🌷از حلبچه که برگشتیم با بهتر شدن حالم مطالعه ای رو که شروع کرده بودم افزایش دادم . از کتابخونه و بیمارستان شهر یه سری کتاب تهیه کردم . خیلی زود معلومات پزشکیم برام یاداوری شد . تا حدی که تونستم مسائل درمانی اهالی روستا را جوابگو باشم. همه از کارم راضی بودند و کم کم اسمم در روستاهای اطراف پیچید و با زیاد شدن مراجعین مجبور شدیم فضای مطب را بزرگتر کنیم. کنار اتاقی که زندگی می کردم دو اتاق ساخته بودیم . یک سالن هم اضافه کردیم .وسایل و تجهیزات لازم را تهیه کردیم و مکان را در حد یک اورژانس مناسب روستا ارتقا دادیم . از ابتدا باران یا به قول خودشون واران دختر دوم خانواده در کار روزانه مطب کمکم می کرد. با گسترش کار دو نفر به مجموعه اضافه کردیم.
🌷در کنار کار پزشکی طرحی برای تاسیس دبیرستان دادم تا بچه های روستا مجبور نشن برای ادامه تحصیل به جاهای دیگه برن .کاک ژاکان بزرگ روستا که حالا حکم پدری برای من هم داشت با هزینه شخصی و کمک چندتا از دوستان معتمدش ، وسایل مطب و مدرسه را تهیه کرده بود .زانیار با دو خواهرش برزی و بارنگ که قبلا معلم دبستان بودند همه کارهای دبیرستان را انجام میدادند . منم معلم زبان فارسی و انگلیسی مدرسه بودم. دانیار هم که بیشتر جبهه بود وقتی به روستا برمی گشت کمکمون می کرد.
🌷🌷🌷🌷🌷
امروز اعزام بزرگ نیرو به جبهه بود . خیابون پر از رزمنده و جمعیت بدرقه کننده بود . در کنار مادران و همسران شیردلی که عزیزانشون رو راهی جبهه می کردند صحنه های احساسی و پرشوری به چشم می خورد.
پدرانی که شاید آخرین بوسه را بر فرزند خردسال خود می زدند .
مادرانی که بی اعتنای به جمعیت پسر جوان خود را به آغوش می کشیدند.
نوعروسان جوانی که با حجب و حیا عواطف و محبت را در خود می ریختند و بدون ابراز ظاهری از همسرشان خداحافظی می کردند.
🌷ابزار آنها تنها نگاه چشم انتظاری بود که بدرقه راه مسافرشان می کردند.
یک بار دیگه جای خالی محسن در دلم آشوب به پا کرد. با خودم فکر کردم که اگر الان اینجا بود یا با او می رفتم یا نمی گذاشتم به جبهه بره.
اون روز به چشم دیدم و در دل حس کردم که چه سخته دل کندن یک رزمنده و رفتن به جبهه. و چه سخت تر که عزیزت را به جبهه بفرستی و چشم انتظار برگشتش بمونی...
🔶 #ادامه پنج شنبه
@hamidraz
#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_چهارم
سه سال پیش در چنین روزی بعد از ده روز به هوش اومده بودم . به همین بهانه امشب برام جشن تولد گرفتند.
سه سال از زندگی جدیدم می گذره. محیط زندگی، آدمهای اطراف، خانواده و شغل همه نو شدند.
آنقدر باهاشون خو گرفتم که انگار از اول همینجا بودم و زندگیم همینطور بوده.
هر کسی هدیه ای بهم داد. نوبت باران که شد دیدم یه پاکت داد بهم که معلوم بود یه دفترچه کوچیک توشه. کنجکاو بودم که چیه. موقع باز کردن هدایا اول از همه اونو برداشتم.
حسابی سورپرایزم کرد . بلاخره شناسنامه دار شده بودم. تلاشهای واران نتیجه داده بود و تونسته بود برام شناسنامه بگیره
سورپرایز دوم کار کاک ژاکان بود که یهو جلوی بقیه بحث ازدواجم را مطرح کرد
🌷🌷🌷🌷
هفته گذشته سومین سالگرد محسن برگزار شد و من مثل همیشه تنها غایب مجلس بودم .
دوره تخصصم رو به پایانه.
چند روزه که هر شب تو خونه رفتنم به غرب کشور را مطرح می کنم. ولی راضی کردن مادر خودش یه پروژه ست.
از ماه پیش پیشنهاد مدیریت بیمارستان هفتاد تختخوابی پاوه رو بهم داده بودند .
امروز با دو نفر از همکارام برای بازدید از اونجا با هواپیما رفتیم کرمانشاه .
یه راننده در فرودگاه منتظرمون بود تا قبل از تاریک شدن هوا ما رو برسونه پاوه .
به علت ناامن بودن منطقه شب جاده را می بستند.
دو ساعت تو راه بودیم. مناظر زیبایی در مسیر دیدم . قشنگتر از تصور و شنیده هام بود.
حس خوبی نسبت به محیط داشتم. به خصوص بعد از بازدید و برخورد گرم و صمیمانه کادر پزشکی بیمارستان
اما جواب نهایی را موکول کردم به هفته بعد . پاسخم مثبت بود ولی باید دل مادر را به دست می آوردم...
🔵#ادامه یکشنبه
@hamidraz
#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_پنجم
چند ماهه که کارم در بیمارستان پاوه رو شروع کردم . فعلا محیط آرومه و کار راحت. مراجعاتمون در حد معموله . ولی حس ششمم درست می گفت که اینجا همینطور آروم نمیمونه.
امروز تو دشت بیرون شهر یه سری نیروی نظامی دیدم که در حال پیاده روی و احتمالا آماده سازی بودند. هوا تا حدی خنک شده و امیدوارم تا قبل از سرد شدن هوا عملیات انجام بشه که کار کمک رسانی ما راحتتر باشه.
کم کم دارم با لهجه و گویش کردی و رسوم مردم اینجا آشنا میشم.
دیروز با فریبا تلفنی صحبت کردم . گفت فتانه ،مادر دلتنگی می کنه و بهونه نبودنت رو می گیره.
بهش گفتم فعلا چیزی به مادر نگو ولی شاید هفته بعد اومدم تهران
🌷🌷🌷🌷🌷
در آخرین روزهای تابستان من و واران ازدواج کردیم.
به خاطر وضعیت جنگی منطقه ، مراسم ساده تر از عرف معمول برگزار شد.
به خانه جدید رفتیم و اتاق دوران مجردی من را به مطب اضافه کردیم . با بزرگتر شدن فضا و اضافه کردن نفرات حالا یک درمانگاه مجهز داریم.
به دلیل کار من و واران در روستای خودمون دره قیصر ماندگار شدیم.
اما برزی و بارنگ مثل بارین عروس حلبچه ایها شدند و برای زندگی به آنجا رفتند. راه نزدیکه و نیم ساعته میان و میرن.
بعد از دخترها حالا نوبت پسرها رسیده و دانیار در شرف ازدواجه و فقط پسر کوچک خانواده زانیار در خانه پدری مانده . با رفتن برزی و بارنگ ، زانیار به تنهایی دبیرستان روستا را اداره می کنه.
دانیار به علت تردد زیاد به اونور مرز با ایرانیها آشنایی پیدا کرده و میخواد با یک دختر ایرانی ازدواج کنه.
میگه اون دختر پزشک بیمارستان پاوه هست ولی اهل تهرانه
برای همین قراره هفته بعد من و واران همراه پدر و مادرش برای خواستگاری بریم تهران...
🔵#ادامه سه شنبه
@hamidraz
🔶🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_ششم
" پس از چند روز پیاده روی وسط بیابان بدون قطره ای آب گرفتار طوفان شن شدم . از همه جا ناامید بودم و فکر میکردم کارم تمام شده ست. از فرط تشنگی و ناتوانی رو زمین افتادم .
به تدریج زیر شنها مدفون شدم اما سرم بیرون بود . از فاصله خیلی دور بچه خردسالی را دیدم که آرام ارام به سمتم میاد . از حال رفتم . وقتی به هوش اومدم دختر جوانی کنارم بود . کاسه ابی بهم داد و گفت بخور پدر .
گفتم شما کی هستی؟ اینجا کجاست؟
گفت اینجا دنیاست منم فاطمه هستم دختر شما"
🌷با صدای اذان مسجد روستا از خواب پریدم . تنها بودم .
واران برای برنامه خواستگاری دانیار با پدر و مادرش رفته بودند تهران . به خاطر کار درمانگاه نتونسته بودم همراهشون برم.
شدیدا تشنه بودم.خواب عجیبی بود .
دو روز بعد وقتی واران برگشت خواب را براش تعریف کردم. خندید و گفت خیره . گفتم چطور؟ گفت تهران که بودم آزمایش دادم
گفتم ازمایش چی؟
با شادی و شعف خاص خودش گفت داری پدر میشی. اسمش هم که خودش تو خواب بهت گفته . فاطمه اسم قشنگیه . مبارکمون باشه....
#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
⭕️🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_هفتم
امروز از طرف قرارگاه یک نفر اومد بیمارستان و گفت این هفته در آماده باش کامل باشید .
قرار بود در منطقه یک عملیات محدود انجام بشه .
دو هفته گذشت ولی خبری نشد. پرستارها هر دو هفته جاشون با هم عوض می شد و به کرمانشاه می رفتند . اما مدتی بود که همگی در پاوه در اماده باش مونده بودند.
فضای استراحت و غذا برای این تعداد نفرات کافی نبود . مدتی بود که از خانواده دور بودند . خلاصه امکانات محدود و انتظار طولانی ، کار را برای آماده نگه داشتن افراد سخت کرده بود.
با قرارگاه تماس گرفتم ولی آماده باش تمدید شد.
هوا سرد شده بود.به خصوص شبها.
بلاخره پس از یک ماه عملیات انجام شد و از فردای حمله تا چند روز حسابی سرمون شلوغ شد.
روزی سه تا چهار ساعت خواب و بقیه کار بود . دو روز از عملیات گذشته بود و همه ی شب را در اتاق عمل بودم .بعد از نماز صبح رفتم بخوابم که سر و صدایی از بیرون شنیدم . تعدادی اسیر عراقی را پیاده به عقب منتقل می کردند.
یکی از بچه های تدارکات بیمارستان شیطنتش گرفته بود و بلند داد می زد الموت لصدام و به اسرا می گفت تکرار کنند. سر و صدا به خاطر شعارهای اونا بود.
اونا که رفتند برگشتم و تازه چشمام گرم خواب شده بود که یکی از پرستارا بیدارم کرد و گفت خواهر فتانه بیاید اتاق عمل ، یه مجروح آوردند که پاش قطع شده ...
🔵#ادامه یکشنبه
@hamidraz
⭕️🛑 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_هشتم
سریع رفتم بالاسر مجروح. یک جوان حدودا بیست ساله بود .
درد شدیدی می کشید . نمی شد برای پاش کاری کرد چون به پوست اویزون بود فقط باید زودتر می بردیمش اتاق عمل .
ازش علت حادثه و گروه خونیشو پرسیدم که سرش به حرف زدن گرم بشه تا من کارمو در یک لحظه انجام بدم . در حال توضیح بود که سریع قسمت زیر زانو را جدا کردم. فریادش به آسمون رفت. با اینکه فقط به پوست بند بود اما سر تمام عصبها بیرون بود و در لحظه جدا کردن درد شدیدی کشید .
یک کیسه خون آ مثبت بهش زدم و تا آماده شدن اتاق عمل مسکن قوی تزریق کردم تا از درد به حالت بیهوشی نره.
روحیش خوب بود . مسکن تا حدی درد را کم کرد .
یک ساعت بعد رفتیم اتاق عمل.
با اینکه مدت عمل کوتاه بود و نمی خواستم به استخوان دست بزنم ولی باید بیهوشش می کردیم.
منطقه پر از خاک و آلودگی بود و حتما پا دچار عفونت می شد .
ترکش نزدیک زانو خورده بود و ممکن بود عفونت سبب بشه پا را از بالای زانو قطع کنند . برای همین استخوانهای خرد شده را خارج کردم و با دقت زیاد شستشو دادم ولی سر پا را باز گذاشتم.
با تورم زیادی که داشت باید عمل اصلی بعدا در بیمارستان مجهزتری انجام می شد.
بعد از عمل دیدم در حالت نیمه هوشیار با صدای ضعیف یک نفر را صدا می زنه . سرمو بردم جلو چند بار تکرار کرد تا فهمیدم که میگه دانیار.....
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_نهم
نامزد خانم کاویانی ، دکتر بیهوشی که تا هفته قبل پیش ما بود یک مجاهد کرد به نام دانیار بود.
برای همین کنجکاو شدم . وقتی مجروح را به بخش بردند بهش گفتم تو ریکاوری کسی به نام دانیار را صدا می زدی .دانیار کیه؟
انگار که مسئله مهمی یادش اومده و خبر بدی بهش داده شده یهو حالش بد شد و حالت تشنج پیدا کرد.
سریع به پرستار گفتم امپول آرامش بخش بیاره. با کمک یکی از خدمه دست و پاشو گرفتیم تا پرستار بتونه امپول را بزنه. وضعیتش نشون می داد که دچار موج گرفتگی شده.
فردا از بخش گفتن مجروحی که پاش قطع شده با من کار داره.
رفتم اتاقی که بستری بود .حالش بهتر بود . گفت قبل از اینکه مجروح بشم دانیار تیر خورد و وضعیت خوبی نداشت. بعد از پیشروی خودم دچار حادثه شدم و ازش بی خبرم.
اگر میشه یه جوری از وضعیتش خبر بگیرید.
گفتم سعیمو می کنم و به خاطر اینکه دوباره تشنج نگیره صحبت را تمام کردم و به پرستار گفتم بهش یک آرامش بخش بزنه .
رفتم تو اتاقم و به خانم کاویانی زنگ زدم. چون نمیدونستم وضعیت نامزدش چطوره حال و احوالشو پرسیدم و الکی گفتم میتونی برای کمک بیای اینجا
گفت: " دانیار مجروح شده، بردنش بیمارستان مشهد . منم به خاطر مجروحین این عملیات که در بیمارستان تهران هستن سرم شلوغه و نمیتونم برم مشهد.
همه خطها قطعه و نمیشه با عراق تماس گزفت تا خانواده اش را باخبر کنم.
اگر میشه کسی بره دره قیصر و خانواده رو از نگرانی در بیاره "
گفتم حتما پیگیری میکنم و بهت خبر می دم.
تو فکر فرو رفتم که دنیا کوچک و خدا چقدر بزرگه .
حالا که خدا خواسته این ادمها به هم وصل بشن تا به هم کمک کنند نباید کوتاهی کنم و تصمیم گرفتم همون شب با راننده امبولانس که منطقه رو خوب بلد بود، برم دره قیصر ....
🔶 #ادامه پنج شنبه
@hamidraz
🔶#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_سوم / #قسمت_دهم
فاطمه شش ماهه شده یا بهتر بگم صدو هشتاد روزه. انقدر زندگی من و واران رو شیرین کرده که روزشمار تولد داره فعلا.
وقتی به دنیا اومد از واران خواستم براش نام کردی شبیه اسم خودش انتخاب کنه ولی اون گفت اسم دخترمون رو تو خواب بهت گفتن و نام فاطمه به دلم نشسته.
هر چند واران حسابی سرش به فاطمه گرمه اما چند روزه که نگران دانیاره.
اخرین تماس دانیار چند روز قبل از عملیات بود .
منم بدجور سرما خوردم و مراقبم که دیگران ازم نگیرند. به خصوص واران و فاطمه .
🌷🌷🌷🌷🌷
قبل از حرکت به سمت دره قیصر خبر پیدا شدن دانیار را به مجروحی که پاش قطع شده بود، دادم . از خبر زنده بودن دانیار خوشحال شد و وقتی فهمید در مشهد بستریه شماره بیمارستان را خواست تا تلفنی باهاش صحبت کنه.
گفتم امشب میرم دره قیصر که به خانواده اش اطلاع بدم . تا فردا صبر کن بعد تماس بگیر .
آماده حرکت بودیم که تلفن اتاق زنگ زد و تلفنچی بیمارستان گفت : الان چند لحظه با عراق صحبت کردم . تماسها برقرار شده البته هنوز قطعی داره. کمی صبر کنید شاید تونستم شماره ای که می خواستید را براتون بگیرم .
نیم ساعت گذشت و خبری نشد . برای بار دوم در حال خروج از اتاق بودم که تلفن زنگ زد و این بار تماس برقرار شد .
صدای مرد سرما خورده ای که فارسی را خوب صحبت می کرد به گوشم آشنا اومد . خبر مجروحیت دانیار و شماره بیمارستان مشهد را دادم .
خیلی تشکر کرد و گفت خدا خیرتون بده. ان شاءالله در شادیهاتون جبران کنیم .
انقدر صدا اشنا بود که ناخواسته گفتم من دکتر فتانه کاظمیان هستم مسئول بیمارستان پاوه . شما؟
گفت : من هُبوط هستم برادر دانیار
کل صحبت ما یک دقیقه شد ولی انگار سالها با این صدا همنشین بودم.
از معرفی خودم و اسم او خندم گرفت.
ولی به خودم قول دادم تا در فرصت مناسب صاحب صدا را ببینم...
⭕️ #ادامه یکشنبه
@hamidraz
🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
🛑 #چکیده
در فصل اول ،راوی داستان دختری ایرانی به نام فاطمه ست که در فرانسه مشغول به تحصیلِ
فاطمه و دوستش لینا در یک پژوهش علمی زیر نظر استادشان ؛ پرفسور لوکاس موفق به کشف دارویی میشن که به بهبود وضعیت بیماران مغزی کمک بزرگی میکنه .
در ابتدای پروژه به طور اتفاقی با یک مجروح جنگی به نام حاج رضا اشنا میشن و او به صورت داوطلبانه تزریق دارو را میپذیره . پس از نتیجه مثبت اولیه قرار میشه ازمایش بالینی بر روی دویست بیمار دیگر انجام و در صورت موفقیت پس از دو سال دارو عرضه جهانی بشه
در خلال کار پژوهش ، فاطمه که به دلایلی از جنگ فراری بوده پس از اشنایی با حاج رضا در تلاش هست تا خاطرات جبهه حاج رضا را با کمک دخترش فرشته ثبت و ضبط کنه
🌷🌷🌷🌷
فصل دوم
راوی دختری به نام فتانه است .
اتفاقات دوره دانشجویی و رقابت درسی او با فردی به نام محسن که بعد از دو سال از زندان به دانشگاه برمیگرده و در استانه انقلاب دوباره دستگیر میشه/
ورود فتانه و محسن به جنگ /
مجروحیت محسن و نجات جان او بوسیله فتانه/
خواستگاری محسن از فتانه/
و در نهایت مفقود شدن محسن
از بخشهای مهم فصل دوم هست
🌷🌷🌷🌷
فصل سوم
نجات محسن بوسیله کردهای عراقی/
فراموشی محسن/
آغاز زندگی جدید محسن در یک خانواده کرد در روستای دره قیصر عراق در نزدیکی حلبچه و هم مرز با شهر پاوه ایران/
ازدواج محسن با واران دختر خانواده ای که او را نجات داد/
آمدن فتانه به پاوه به عنوان مسئول بیمارستان شهر/
نامزدی دانیار برادر زن محسن که از مجاهدین کرد عراق هست با یکی از دکترهای بیمارستان پاوه/
دختر دار شدن محسن و واران و گذاشتن نام فاطمه به واسطه خواب محسن/
مجروحیت دانیار و اعزام او به مشهد/
صحبت تلفنی فتانه با محسن برای خبر دادن مجروحیت دانیار(بدون اینکه فتانه بدونه با کی داره حرف میزنه)/
پس از اینکه فتانه احساس می کنه صدا اشناست خودشو معرفی میکنه و اسم محسن رو میپرسه/
محسن که حافظه اش را از دست داده خودش را هُبوط معرفی می کنه
🌷🌷🌷🌷
محسن پس از اینکه فهمیده بود در جنگ و بعد از ده روز بیهوشی از یک مرگ حتمی نجات پیدا کرده نام هبوط را برای خودش انتخاب کرده بود.
*هبوط متضاد با واژه های صعود و عروج و به معنای سقوط و از بلندی به پستی آمدن است
زمانی که حضرت ادم و حوا از بهشت بیرون شدند اصطلاحا به زمین هبوط کردند
#ادامه سه شنبه
@hamidraz