⭕️ #هبوط_در_شانزه_لیزه
#قسمت_دوم
آقای لوکاس در حالی که وارد اتاقش می شد صدام زد : فاطیما بیا داخل
ضربانم بالا رفته بود . قلبم داشت از تنم می زد بیرون .
آقای لوکاس باسوادترین استاد دانشگاه و برای من دوست داشتنی ترین استاد در طول تحصیلاتم بود . از بس ابهت داشت بدجور ازش حساب می بردم .و در عین حال احترام خاصی براش قائل بودم.
لینا تا منو دید از انتهای راهرو با یک لیوان چای اومد به سمتم . بهش گفتم چی شده؟ بگو جونم دراومد. با ارامش همیشگیش گفت چای رو بخور بعد میریم تو اتاق می فهمی. نتونستم چای رو بخورم و دستم بی اراده رفت رو در اتاق .
با اضطراب و بدون این که بتونم هیجانم را پنهان کنم بی سلام وارد اتاق شدم . پشت سرم لینا وارد شد و با خوش زبونی خاص خودش جبران سلام ندادن منو کرد . انگار چشمان آبی و سر طاس آقای لوکاس بیشتر از همیشه برق می زد .
لینا که فهمیده بود چقدر هیجان دارم دستمو گرفت و با لبخند و چشمک سعی کرد ارومم کنه.
دکتر لوکاس با متانت در حالی که از زیر عینک ما را نگاه می کرد
از پشت میزش بلند شد و برگه ای را نشونمون داد و بهمون تبریک گفت.برگه را که دیدم خیالم راحت شد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم شادی و هیجانم رو کنترل کنم . نام هر دومون بالای برگه پذیرش بورسیه بود.
دکتر لوکاس کوتاه و مفید پروسه کار در آزمایشگاه و چارچوب پروژه را برامون توضیح داد و گفت فردا ساعت ۹ صبح محل دانشگاه پیر و ماری کوری باشید تا از ازمایشگاه و وسایل دیدن کنیم . مکان پژوهش ما اونجا خواهد بود.
وقتی که از اتاق خارج شدیم بی اعتنا به دور و بر جیغ بلندی کشیدم و لینا رو محکم بغل کردم . از شدت خوشحالی اشکم سرازیر شد. فکر می کردم به نهایت آرزوهام رسیدم .
قرار کاری ما با حقوق ماهانه سه هزار یورو از هفته بعد آغاز می شد. یک اتاق با همه امکانات پژوهشی در مجاورت لابراتوار و مهمتر از همه این بود که لینا تیم وورک من در این پژوهش بود.
زحمات چند سالمون جواب داده بود و حالا در بهترین حالت برای من فرصتی فراهم شده بود تا در کنار بهترین دوستم لینا و محبوب ترین استادم آقای لوکاس وارد یکی از ارزشمندترین پروژه های علمی روز جهان بشم.
اما این خبر خیلی خوب همه برنامه های ما رو به هم زده بود...
🔵 #ادامه ۵شنبه شب
@hamidraz
#قسمت_دوم
آقای لوکاس در حالی که وارد اتاقش می شد صدام زد : فاطیما بیا داخل
ضربانم بالا رفته بود . قلبم داشت از تنم می زد بیرون .
آقای لوکاس باسوادترین استاد دانشگاه و برای من دوست داشتنی ترین استاد در طول تحصیلاتم بود . از بس ابهت داشت بدجور ازش حساب می بردم .و در عین حال احترام خاصی براش قائل بودم.
لینا تا منو دید از انتهای راهرو با یک لیوان چای اومد به سمتم . بهش گفتم چی شده؟ بگو جونم دراومد. با ارامش همیشگیش گفت چای رو بخور بعد میریم تو اتاق می فهمی. نتونستم چای رو بخورم و دستم بی اراده رفت رو در اتاق .
با اضطراب و بدون این که بتونم هیجانم را پنهان کنم بی سلام وارد اتاق شدم . پشت سرم لینا وارد شد و با خوش زبونی خاص خودش جبران سلام ندادن منو کرد . انگار چشمان آبی و سر طاس آقای لوکاس بیشتر از همیشه برق می زد .
لینا که فهمیده بود چقدر هیجان دارم دستمو گرفت و با لبخند و چشمک سعی کرد ارومم کنه.
دکتر لوکاس با متانت در حالی که از زیر عینک ما را نگاه می کرد
از پشت میزش بلند شد و برگه ای را نشونمون داد و بهمون تبریک گفت.برگه را که دیدم خیالم راحت شد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم شادی و هیجانم رو کنترل کنم . نام هر دومون بالای برگه پذیرش بورسیه بود.
دکتر لوکاس کوتاه و مفید پروسه کار در آزمایشگاه و چارچوب پروژه را برامون توضیح داد و گفت فردا ساعت ۹ صبح محل دانشگاه پیر و ماری کوری باشید تا از ازمایشگاه و وسایل دیدن کنیم . مکان پژوهش ما اونجا خواهد بود.
وقتی که از اتاق خارج شدیم بی اعتنا به دور و بر جیغ بلندی کشیدم و لینا رو محکم بغل کردم . از شدت خوشحالی اشکم سرازیر شد. فکر می کردم به نهایت آرزوهام رسیدم .
قرار کاری ما با حقوق ماهانه سه هزار یورو از هفته بعد آغاز می شد. یک اتاق با همه امکانات پژوهشی در مجاورت لابراتوار و مهمتر از همه این بود که لینا تیم وورک من در این پژوهش بود.
زحمات چند سالمون جواب داده بود و حالا در بهترین حالت برای من فرصتی فراهم شده بود تا در کنار بهترین دوستم لینا و محبوب ترین استادم آقای لوکاس وارد یکی از ارزشمندترین پروژه های علمی روز جهان بشم.
اما این خبر خیلی خوب همه برنامه های ما رو به هم زده بود...
🔵 #ادامه ۵شنبه شب
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_سوم
تعطیلات برای ما شروع نشده تمام شده بود.
قرار بود لینا هفته آینده برای دیدن خانواده بره شهرشون و مادر من بیاد پاریس.حالا لینا فرصت رفتن نداشت و سوئیت کوچیک ما در هفته بعد پذیرای سه نفر نبود. همون شب بعد از صحبت کوتاهی که داشتیم دل را زدیم به دریا و تصمیم گرفتیم تا حقوق نگرفته را پیش پیش خرج کنیم .
دو روز بعد با لینا و دو چمدان به آپارتمانی دو خوابه به محله چینی های پاریس نزدیک "پلس ایتلی" نقل مکان کردیم . این خونه به پژوهشگاه نزدیک بود و حتی می شد پیاده رفت و آمد کنیم . دیدانداز برج ، رودخانه سن بود و کشتی توریستها را میشد به خوبی دید
هر دو خوشحال بودیم که سفر لینا لغو شده چون واقعا دلمون برای هم تنگ می شد. از طرفی قرار شد مادر لینا بیاد پیش ما .
اومدن خانم لورن که زن خونگرم و دوست داشتنی بود چندتا خوبی داشت. یکی اینکه ماشین دار می شدیم .
و دیگه اینکه وقتی من و لینا درگیر پروژه بودیم مادرامون همراه هم بودن .
اخلاقشون به هم می خورد و با هم جور بودن. با اینکه تعطیلاتمون به هم خورده بود اما با این برنامه دیگه از این بهتر نمی شد.
چهار روز و نیم وقت داشتیم تا برای پذیرایی مهمونا و آغاز رسمی پروژه آماده بشیم .
از دکتر لوکاس اجازه گرفتیم و بخشی از این چهار روز مقدمات پژوهش رو در آزمایشگاه مهیا کردیم .
بخشی از وقتمون به تزئین و زیباسازی خونه گذشت و قسمتی به خرید و پخت و پز . در طول چند سال من و لینا به ذائقه غذاهای محلی همدیگه عادت کرده بودیم و در ضمن پخت بعضی از غذاها رو به هم یاد داده بودیم .
بچه های دانشگاه بهمون می گفتند دوقلوهای معجزه ساز
روز یکشنبه قبل از ظهر با قطار رفتم فرودگاه . خدا رو شکر پرواز به موقع نشست. این استقبال از مامان با همیشه فرق داشت .
در مسیر برگشت به خونه کل ماجرای بورسیه و پروژه را تو قطار براش تعریف کردم .
ساعت یک و نیم پشت میز ناهارخوری که لینا به زیبایی تزئینش کرده بود در انتظار مادرش بودیم.
یک ساعت از وقتی که باید می رسید گذشته بود و خاموشی موبایل اضطراب لینا و ما رو بیشتر کرده بود.
🔵 #ادامه یکشنبه شب
@hamidraz
#قسمت_سوم
تعطیلات برای ما شروع نشده تمام شده بود.
قرار بود لینا هفته آینده برای دیدن خانواده بره شهرشون و مادر من بیاد پاریس.حالا لینا فرصت رفتن نداشت و سوئیت کوچیک ما در هفته بعد پذیرای سه نفر نبود. همون شب بعد از صحبت کوتاهی که داشتیم دل را زدیم به دریا و تصمیم گرفتیم تا حقوق نگرفته را پیش پیش خرج کنیم .
دو روز بعد با لینا و دو چمدان به آپارتمانی دو خوابه به محله چینی های پاریس نزدیک "پلس ایتلی" نقل مکان کردیم . این خونه به پژوهشگاه نزدیک بود و حتی می شد پیاده رفت و آمد کنیم . دیدانداز برج ، رودخانه سن بود و کشتی توریستها را میشد به خوبی دید
هر دو خوشحال بودیم که سفر لینا لغو شده چون واقعا دلمون برای هم تنگ می شد. از طرفی قرار شد مادر لینا بیاد پیش ما .
اومدن خانم لورن که زن خونگرم و دوست داشتنی بود چندتا خوبی داشت. یکی اینکه ماشین دار می شدیم .
و دیگه اینکه وقتی من و لینا درگیر پروژه بودیم مادرامون همراه هم بودن .
اخلاقشون به هم می خورد و با هم جور بودن. با اینکه تعطیلاتمون به هم خورده بود اما با این برنامه دیگه از این بهتر نمی شد.
چهار روز و نیم وقت داشتیم تا برای پذیرایی مهمونا و آغاز رسمی پروژه آماده بشیم .
از دکتر لوکاس اجازه گرفتیم و بخشی از این چهار روز مقدمات پژوهش رو در آزمایشگاه مهیا کردیم .
بخشی از وقتمون به تزئین و زیباسازی خونه گذشت و قسمتی به خرید و پخت و پز . در طول چند سال من و لینا به ذائقه غذاهای محلی همدیگه عادت کرده بودیم و در ضمن پخت بعضی از غذاها رو به هم یاد داده بودیم .
بچه های دانشگاه بهمون می گفتند دوقلوهای معجزه ساز
روز یکشنبه قبل از ظهر با قطار رفتم فرودگاه . خدا رو شکر پرواز به موقع نشست. این استقبال از مامان با همیشه فرق داشت .
در مسیر برگشت به خونه کل ماجرای بورسیه و پروژه را تو قطار براش تعریف کردم .
ساعت یک و نیم پشت میز ناهارخوری که لینا به زیبایی تزئینش کرده بود در انتظار مادرش بودیم.
یک ساعت از وقتی که باید می رسید گذشته بود و خاموشی موبایل اضطراب لینا و ما رو بیشتر کرده بود.
🔵 #ادامه یکشنبه شب
@hamidraz
❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_چهارم
به خاطر چند روز کار مداوم از فرط خستگی روی مبل هال خوابم برد .
در عالم خواب با لینا تو شانزلیزه راه می رفتیم که در یک لحظه سرتاسر خیابان پر از آتش شد . هر کس از یک طرف فرار می کرد . ما هم مثل بقیه به دنبال مفری می گشتیم که جوانی نظامی با لباس پلنگی به سمت ما اومد . به نزدیکترین درخت اشاره کرد و گفت برید پشت درخت تا در امان باشید . خودش با سرعت رفت تو دل آتش . همه جمعیت را یکی یکی از وسط شعله ها بیرون می کشید .جز یک زن میان سال و یک مرد جوان که نتونست اونا رو نجات بده . در فکر زن و مرد مانده در آتش بودم که یک نفر با همان لباس پلنگی پسر جوان از میان زبانه های آتش بیرون آمد اما موهایش سفید بود و چهره دیگری داشت .
با صدای زنگ موبایل لینا از خواب پریدم . گیج و منگ بودم . لینا پرسید فاطیما حالت خوبه؟ گفتم آره آره خوبم .چرا جواب موبایلو نمیدی؟
گفت ناشناسه .نمیخوام خط اشغال بشه.منتظر تماس مامان هستم. زنگ طولانی شد و لینا موبایل را قطع کرد. دوباره زنگ زد و قطع کرد. بار سوم گفتم حالا جواب بده هر کی هست کار واجب داره که سه بار زنگ زده
جواب که داد چهره اش باز شد .
مادرش پشت خط بود که با موبایل دیگری تماس گرفته بود. دوست داشتم زودتر صحبتشون تموم بشه و برام توضیح بده چه اتفاقی افتاده
موبایلو قطع کرد ، نفسی کشید و لیوان روی کابینت را پر از آب کرد و یک نفس سر کشید. تو فکر خوابم بودم . تو دلم گفتم خدا رو شکر که خوابم ربطی به مادر لینا نداشته. گفتم : حالا بگو چی شده بود. گفت: حاضر شو بریم دنبال مامان . تو راه برات تعریف می کنم .
به مادرم گفتم زنگ می زنم و میگم چی شده بوده . نگران نباشید زود برمی گردیم .
لینا در حالی که با قدمهای تند راه می رفت ، گفت : مادر نزدیکای خونه رفته بوده کتابفروشی محل تا برای ما کتاب هدیه بگیره . همون حین یه نفر که بین قفسه ها در حال وارسی کتابها بوده نقش زمین میشه . مادر پس از اقدامات اولیه با امبولانس اون فرد را به بیمارستان می رسونه. گفتم طرف شانس آورده مادرت که دکتر حاذقی هست اونجا بوده . لینا سرشو به علامت تایید تکون داد
چند دقیقه بعد جلوی کتابفروشی بودیم. سوئیچ ماشین خانم لورن ، مادر لینا را از صندوق دار گرفتیم و به سمت بیمارستان خصوصی امریکایی ها در منطقه نوی سور سن حرکت کردیم. اونجا اولین جایی بود که به امبولانس اعلام پذیرش داده بود. هم زمان با ما خانواده فرد حادثه دیده نیز به اورژانس رسیدند ....
🔶 #ادامه سه شنبه شب
@hamidraz
#قسمت_چهارم
به خاطر چند روز کار مداوم از فرط خستگی روی مبل هال خوابم برد .
در عالم خواب با لینا تو شانزلیزه راه می رفتیم که در یک لحظه سرتاسر خیابان پر از آتش شد . هر کس از یک طرف فرار می کرد . ما هم مثل بقیه به دنبال مفری می گشتیم که جوانی نظامی با لباس پلنگی به سمت ما اومد . به نزدیکترین درخت اشاره کرد و گفت برید پشت درخت تا در امان باشید . خودش با سرعت رفت تو دل آتش . همه جمعیت را یکی یکی از وسط شعله ها بیرون می کشید .جز یک زن میان سال و یک مرد جوان که نتونست اونا رو نجات بده . در فکر زن و مرد مانده در آتش بودم که یک نفر با همان لباس پلنگی پسر جوان از میان زبانه های آتش بیرون آمد اما موهایش سفید بود و چهره دیگری داشت .
با صدای زنگ موبایل لینا از خواب پریدم . گیج و منگ بودم . لینا پرسید فاطیما حالت خوبه؟ گفتم آره آره خوبم .چرا جواب موبایلو نمیدی؟
گفت ناشناسه .نمیخوام خط اشغال بشه.منتظر تماس مامان هستم. زنگ طولانی شد و لینا موبایل را قطع کرد. دوباره زنگ زد و قطع کرد. بار سوم گفتم حالا جواب بده هر کی هست کار واجب داره که سه بار زنگ زده
جواب که داد چهره اش باز شد .
مادرش پشت خط بود که با موبایل دیگری تماس گرفته بود. دوست داشتم زودتر صحبتشون تموم بشه و برام توضیح بده چه اتفاقی افتاده
موبایلو قطع کرد ، نفسی کشید و لیوان روی کابینت را پر از آب کرد و یک نفس سر کشید. تو فکر خوابم بودم . تو دلم گفتم خدا رو شکر که خوابم ربطی به مادر لینا نداشته. گفتم : حالا بگو چی شده بود. گفت: حاضر شو بریم دنبال مامان . تو راه برات تعریف می کنم .
به مادرم گفتم زنگ می زنم و میگم چی شده بوده . نگران نباشید زود برمی گردیم .
لینا در حالی که با قدمهای تند راه می رفت ، گفت : مادر نزدیکای خونه رفته بوده کتابفروشی محل تا برای ما کتاب هدیه بگیره . همون حین یه نفر که بین قفسه ها در حال وارسی کتابها بوده نقش زمین میشه . مادر پس از اقدامات اولیه با امبولانس اون فرد را به بیمارستان می رسونه. گفتم طرف شانس آورده مادرت که دکتر حاذقی هست اونجا بوده . لینا سرشو به علامت تایید تکون داد
چند دقیقه بعد جلوی کتابفروشی بودیم. سوئیچ ماشین خانم لورن ، مادر لینا را از صندوق دار گرفتیم و به سمت بیمارستان خصوصی امریکایی ها در منطقه نوی سور سن حرکت کردیم. اونجا اولین جایی بود که به امبولانس اعلام پذیرش داده بود. هم زمان با ما خانواده فرد حادثه دیده نیز به اورژانس رسیدند ....
🔶 #ادامه سه شنبه شب
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_پنجم
به پیچ آخرِ انتهای دژ رسیده بودیم ، عراقیها تنها راه رسیدن به پشت دژ را بسته بودند . از زمین و آسمون تو اون نقطه آتیش می بارید . به دیوار بسته خورده بودیم . تانکها نزدیک و نزدیکتر می شدند .هیچ راه نجاتی نبود . در فکر پیدا کردن راهی برای فرار از اون مهلکه بودم . به خودم که اومدم رضا را بالای دژ دیدم .
بچه ها رو یک به یک هدایت می کرد تا خودشونو بکشن بالا و غلت زنان بیان پشت دژ . شلیکهای بی امان عراقی ها بی وقفه ادامه داشت .اما رضا با آرامش روی دژ قدم می زد .صدها توپ مستقیم تانک و هزاران تیر رسامی که سرخی انها به وضوح دیده می شد از میان دست و پای رضا عبور می کرد ولی قرار نبود فرشته مرگ ، فرشته نجاتِ ما رو با خودش ببره .
"صورتم از اشک خیس خیس شده بود .
نگاهی به چشمان بسته و چهره خسته حاج رضا انداختم . چقدر شبیه آن مرد سفید موی خواب من بود .
سالها سعی کرده بودم از جنگ و خاطراتش فاصله بگیرم . ولی حالا یک خواب و یک اتفاق هم زمان مرا برای بازگشت به گذشته ای که همیشه از آن فراری بودم ترغیب می کرد .
اومدم به همراه حاج رضا بگم که صحبتهاشو ادامه بده اما همون لحظه دکتر گفت بیمار را ببرید برای ام آر آی
زمان ورود به بیمارستان فکر می کردم خیلی زود با مادر لینا برمیگردیم خونه اما همان چند دقیقه حضور کافی بود تا یک هموطن مجروح منو ببره به سالها قبل و زخم کهنه ای که دوباره سر باز کرد . با این حال، حس خوبی نسبت به این اتفاق دارم و شاید" ...
❇️ #ادامه ۵ شنبه شب
@hamidraz
#قسمت_پنجم
به پیچ آخرِ انتهای دژ رسیده بودیم ، عراقیها تنها راه رسیدن به پشت دژ را بسته بودند . از زمین و آسمون تو اون نقطه آتیش می بارید . به دیوار بسته خورده بودیم . تانکها نزدیک و نزدیکتر می شدند .هیچ راه نجاتی نبود . در فکر پیدا کردن راهی برای فرار از اون مهلکه بودم . به خودم که اومدم رضا را بالای دژ دیدم .
بچه ها رو یک به یک هدایت می کرد تا خودشونو بکشن بالا و غلت زنان بیان پشت دژ . شلیکهای بی امان عراقی ها بی وقفه ادامه داشت .اما رضا با آرامش روی دژ قدم می زد .صدها توپ مستقیم تانک و هزاران تیر رسامی که سرخی انها به وضوح دیده می شد از میان دست و پای رضا عبور می کرد ولی قرار نبود فرشته مرگ ، فرشته نجاتِ ما رو با خودش ببره .
"صورتم از اشک خیس خیس شده بود .
نگاهی به چشمان بسته و چهره خسته حاج رضا انداختم . چقدر شبیه آن مرد سفید موی خواب من بود .
سالها سعی کرده بودم از جنگ و خاطراتش فاصله بگیرم . ولی حالا یک خواب و یک اتفاق هم زمان مرا برای بازگشت به گذشته ای که همیشه از آن فراری بودم ترغیب می کرد .
اومدم به همراه حاج رضا بگم که صحبتهاشو ادامه بده اما همون لحظه دکتر گفت بیمار را ببرید برای ام آر آی
زمان ورود به بیمارستان فکر می کردم خیلی زود با مادر لینا برمیگردیم خونه اما همان چند دقیقه حضور کافی بود تا یک هموطن مجروح منو ببره به سالها قبل و زخم کهنه ای که دوباره سر باز کرد . با این حال، حس خوبی نسبت به این اتفاق دارم و شاید" ...
❇️ #ادامه ۵ شنبه شب
@hamidraz
❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_ششم
حاج رضا را که بردند برای ام آر آی کمی با دخترش فرشته صحبت کردم . گفت : چند سالِ پیش که پدرش برای ادامه تحصیل به فرانسه میاد بیماریش عود می کنه و به توصیه پزشکان برای ادامه درمان در پاریس می مونن . به فرشته گفتم میشه به داییت بگی بقیه اون خاطره را تعریف کنه
خندید و گفت برای چی میخوای
خودم همه رو حفظم .
با خوشحالی گفتم چه خوب . الان دیر شده و مادر منتظره . فردا میام اینجا بهت سر می زنم تا بقیه خاطره را بشنوم.
هوا رو به تاریکی می رفت که رسیدیم خونه و بلاخره شام و ناهار را یک جا خوردیم.
دستپخت خوشمزه و عالی لینا حرف نداشت." کوک او ون "مرغ پخته و برشته شده به همراه قارچ و گوشت و پیاز و سیر، با سس لذیذی که هنوز نتونستم اون رو مثل لینا درست کنم. موقع خوردن غذا ماجرای امروز را برای مادر تعریف کردم و گفتم شاید بشه در پژوهشمون کمکی به حاج رضا کرد. لینا و مادرش هم موافق بودند .
فردا ساعت ملاقات با لینا رفتیم بیمارستان
در گوش فرشته پچ پچ کردم که خاطره رو کی میگی
رو به پدرش گفت : فاطمه می خواد خاطرات شما رو بشنوه. اجازه می دید
حاج رضا با لبخند گفت خودتون می دونید .منم معطل نکردم و با جسارت گفتم میشه یه کمشو از خودتون بشنوم.
چند دقیقه اصرار و انکار با پیروزی من به پایان رسید.
حاج رضا آرام صحبت می کرد طوری که لینا هم می تونست حرفهاشو متوجه بشه
" قایقها، راه را داخل هور گم کردند و با تاخیر موقعی که هوا رو به روشنی بود از قایقها پیاده شدیم.
همراه پیک و بی سیم چی ام، جلوی ستون بودم.
بعد از طی مسافت نسبتاً طولانی رسیدیم به یک دژ بزرگ . نیروهایی که شب گذشته در آنجا عملیات کرده بودند، پشت دژ مستقر بودند.
یکی از مسئولین آنها، بین من و پیکم ایستاد و شروع کرد به توضیح دادن که ما باید از چه مسیری بقیة راه را جلو بریم. ناگهان یه خمپاره کنار ما منفجر شد و ترکشی خورد به اون بنده خدا . خون شدیدی از پاش فوران کرد و صورتش مثل گچ سفید شد. امدادگر سریع اومد بالاسرش .دست تکون داد و اشاره کرد که برید. از همون راهی که نشون داده بود، به سمت جلو حرکت کردیم.
حدود ده صبح، در کانالی که جای مناسبی برای پدافند بود مستقر شدیم .
قبل از ظهر ناگهان دیدیم چندصد نفر از دشت پشت سر با سرعت به سمت ما میان . هر لحظه به ما نزدیک تر میشدن. از کانال بیرون رفتم . گروه اولشان که جلوتر آمد، از روی لباساشون فهمیدم که عراقی هستند"
پرستار اعلام کرد که ساعت ملاقات تمام شده ...
⭕️ #ادامه یکشنبه شب
@hamidraz
#قسمت_ششم
حاج رضا را که بردند برای ام آر آی کمی با دخترش فرشته صحبت کردم . گفت : چند سالِ پیش که پدرش برای ادامه تحصیل به فرانسه میاد بیماریش عود می کنه و به توصیه پزشکان برای ادامه درمان در پاریس می مونن . به فرشته گفتم میشه به داییت بگی بقیه اون خاطره را تعریف کنه
خندید و گفت برای چی میخوای
خودم همه رو حفظم .
با خوشحالی گفتم چه خوب . الان دیر شده و مادر منتظره . فردا میام اینجا بهت سر می زنم تا بقیه خاطره را بشنوم.
هوا رو به تاریکی می رفت که رسیدیم خونه و بلاخره شام و ناهار را یک جا خوردیم.
دستپخت خوشمزه و عالی لینا حرف نداشت." کوک او ون "مرغ پخته و برشته شده به همراه قارچ و گوشت و پیاز و سیر، با سس لذیذی که هنوز نتونستم اون رو مثل لینا درست کنم. موقع خوردن غذا ماجرای امروز را برای مادر تعریف کردم و گفتم شاید بشه در پژوهشمون کمکی به حاج رضا کرد. لینا و مادرش هم موافق بودند .
فردا ساعت ملاقات با لینا رفتیم بیمارستان
در گوش فرشته پچ پچ کردم که خاطره رو کی میگی
رو به پدرش گفت : فاطمه می خواد خاطرات شما رو بشنوه. اجازه می دید
حاج رضا با لبخند گفت خودتون می دونید .منم معطل نکردم و با جسارت گفتم میشه یه کمشو از خودتون بشنوم.
چند دقیقه اصرار و انکار با پیروزی من به پایان رسید.
حاج رضا آرام صحبت می کرد طوری که لینا هم می تونست حرفهاشو متوجه بشه
" قایقها، راه را داخل هور گم کردند و با تاخیر موقعی که هوا رو به روشنی بود از قایقها پیاده شدیم.
همراه پیک و بی سیم چی ام، جلوی ستون بودم.
بعد از طی مسافت نسبتاً طولانی رسیدیم به یک دژ بزرگ . نیروهایی که شب گذشته در آنجا عملیات کرده بودند، پشت دژ مستقر بودند.
یکی از مسئولین آنها، بین من و پیکم ایستاد و شروع کرد به توضیح دادن که ما باید از چه مسیری بقیة راه را جلو بریم. ناگهان یه خمپاره کنار ما منفجر شد و ترکشی خورد به اون بنده خدا . خون شدیدی از پاش فوران کرد و صورتش مثل گچ سفید شد. امدادگر سریع اومد بالاسرش .دست تکون داد و اشاره کرد که برید. از همون راهی که نشون داده بود، به سمت جلو حرکت کردیم.
حدود ده صبح، در کانالی که جای مناسبی برای پدافند بود مستقر شدیم .
قبل از ظهر ناگهان دیدیم چندصد نفر از دشت پشت سر با سرعت به سمت ما میان . هر لحظه به ما نزدیک تر میشدن. از کانال بیرون رفتم . گروه اولشان که جلوتر آمد، از روی لباساشون فهمیدم که عراقی هستند"
پرستار اعلام کرد که ساعت ملاقات تمام شده ...
⭕️ #ادامه یکشنبه شب
@hamidraz
✅ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_هفتم
دیروز که فرشته زنگ زد و گفت پدرش را مرخص کردند ،دعوتشون کردم که شب تولد پیامبر بیان خونمون.
مادرها را فرستادیم گشت و گذار شهر و با لینا یک سفره قشنگ آماده کردیم. درست کردن غذا با من بود ، دسر و تزیین سفره با لینا .
در لحظه ورود چشمشون خورد به حدیث پیامبر که لینا روی کاغذ رنگی پرینت گرفته بود و حاشیه هاش رو به زیبایی نقاشی کرده بود : ۵خصلت در بچه ها هست که بزرگترها باید یاد بگیرند.خاک بازی می کنند چون تکبر ندارند.گریه می کنند چون گریه کلید بهشت است.بعد از قهر زود آشتی می کنند چون کینه ندارند.چیزی که می سازند را زود خراب می کنند چون به دنیا دلبستگی ندارند.خوراکی خود را زود می خورند و برای فردا نگه نمی دارند چون آرزوهای دور ندارند.
از حسن سلیقه لینا بابت حدیث حسابی تعریف کردند.
بعد شام در مورد پروژه تحقیقاتی مون، توضیحاتی دادم و به حاج رضا گفتم اگر در پژوهش همراه ما بشید، میتونیم در روند درمان شما کمک مهمی بکنیم .با ارامش گفت این سی سال سخت گذشت اما زود گذشت . بقیه اش هم یک چشم به هم زدنه .
فرشته پرید وسط حرف پدرش و گفت بابا نگید این حرفها رو . به نظرم پیشنهاد فاطمه خوبه .
منم گفتم در جریان اتفاقی که برای شما افتاد اونقدر نشونه های مثبت دیدم که دلم روشنه.در نهایت قرار شد بعد صحبت با دکتر لوکاس از اول هفته کار به صورت آزمایشی شروع بشه.
با ورود حاج رضا به عنوان بیمار در پروژه انگیزه ام در انجام کار زیاد شده بود . چند روز بعد موقعی که داشتم برای آزمایشات جدید از حاج رضا خون می گرفتم بهش گفتم میشه بقیه خاطرات جبهه را برام تعریف کنید.
گفت معمولا دخترها از حرف زدن در مورد جنگ خوششون نمیاد . اصرارت بر شنیدن خاطرات سی سال قبل کسی مثل من عجیبه.
گفتم از جنگ و خاطراتش فراری بودم اما شوقی که می بینید بعد از دیدن شما بوجود اومده و حتما قبل از اتمام خاطرات دلیلشو می فهمید .
حاج رضا گفت: تا به حال خاطرات را برای کسی به جز فرشته تعریف نکردم اما نمی دونم چرا درخواست تو قابل رد کردن نیست ، با این حال فکر می کنم با وضعیت فعلی من بهتره خاطرات را از فرشته بشنوی. بعد عکسی از زمان جنگ را تو موبایلش نشون داد و گفت این همون جاییه که عراقیها از پشت به سمتمون می اومدن .فرشته برات می گه
با فرشته صحبت کردم و قبول کرد ولی گفت خاطرات را ضبط می کنه و برام می فرسته . حضوری گفتن براش سخت بود. بهش قول دادم که امانت دار خوبی باشم . اجازه گرفتم فایلهای صوتی را تایپ کنم . با مشغله زیاد و وقت کم انجام چنین کاری برام بسیار سخت بود .
اما ندایی در درونم می گفت ادامه بده ...
⭕️ #ادامه سه شنبه شب
@hamidraz
#قسمت_هفتم
دیروز که فرشته زنگ زد و گفت پدرش را مرخص کردند ،دعوتشون کردم که شب تولد پیامبر بیان خونمون.
مادرها را فرستادیم گشت و گذار شهر و با لینا یک سفره قشنگ آماده کردیم. درست کردن غذا با من بود ، دسر و تزیین سفره با لینا .
در لحظه ورود چشمشون خورد به حدیث پیامبر که لینا روی کاغذ رنگی پرینت گرفته بود و حاشیه هاش رو به زیبایی نقاشی کرده بود : ۵خصلت در بچه ها هست که بزرگترها باید یاد بگیرند.خاک بازی می کنند چون تکبر ندارند.گریه می کنند چون گریه کلید بهشت است.بعد از قهر زود آشتی می کنند چون کینه ندارند.چیزی که می سازند را زود خراب می کنند چون به دنیا دلبستگی ندارند.خوراکی خود را زود می خورند و برای فردا نگه نمی دارند چون آرزوهای دور ندارند.
از حسن سلیقه لینا بابت حدیث حسابی تعریف کردند.
بعد شام در مورد پروژه تحقیقاتی مون، توضیحاتی دادم و به حاج رضا گفتم اگر در پژوهش همراه ما بشید، میتونیم در روند درمان شما کمک مهمی بکنیم .با ارامش گفت این سی سال سخت گذشت اما زود گذشت . بقیه اش هم یک چشم به هم زدنه .
فرشته پرید وسط حرف پدرش و گفت بابا نگید این حرفها رو . به نظرم پیشنهاد فاطمه خوبه .
منم گفتم در جریان اتفاقی که برای شما افتاد اونقدر نشونه های مثبت دیدم که دلم روشنه.در نهایت قرار شد بعد صحبت با دکتر لوکاس از اول هفته کار به صورت آزمایشی شروع بشه.
با ورود حاج رضا به عنوان بیمار در پروژه انگیزه ام در انجام کار زیاد شده بود . چند روز بعد موقعی که داشتم برای آزمایشات جدید از حاج رضا خون می گرفتم بهش گفتم میشه بقیه خاطرات جبهه را برام تعریف کنید.
گفت معمولا دخترها از حرف زدن در مورد جنگ خوششون نمیاد . اصرارت بر شنیدن خاطرات سی سال قبل کسی مثل من عجیبه.
گفتم از جنگ و خاطراتش فراری بودم اما شوقی که می بینید بعد از دیدن شما بوجود اومده و حتما قبل از اتمام خاطرات دلیلشو می فهمید .
حاج رضا گفت: تا به حال خاطرات را برای کسی به جز فرشته تعریف نکردم اما نمی دونم چرا درخواست تو قابل رد کردن نیست ، با این حال فکر می کنم با وضعیت فعلی من بهتره خاطرات را از فرشته بشنوی. بعد عکسی از زمان جنگ را تو موبایلش نشون داد و گفت این همون جاییه که عراقیها از پشت به سمتمون می اومدن .فرشته برات می گه
با فرشته صحبت کردم و قبول کرد ولی گفت خاطرات را ضبط می کنه و برام می فرسته . حضوری گفتن براش سخت بود. بهش قول دادم که امانت دار خوبی باشم . اجازه گرفتم فایلهای صوتی را تایپ کنم . با مشغله زیاد و وقت کم انجام چنین کاری برام بسیار سخت بود .
اما ندایی در درونم می گفت ادامه بده ...
⭕️ #ادامه سه شنبه شب
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_هشتم
مدت ها بود که تایپ فارسی نکرده بودم، اما بعد از چند صفحه دستم راه افتاد.
بیان شیوا و صدای پراحساس فرشته علاقه ام برای شنیدن خاطرات را بیش از پیش کرده بود. طوری خاطرات را نقل می کرد که انگار خودش آن جا بوده. این ها نشان از رابطه ی خاص او و پدرش داشت
" در حمله دیشب ، تعدادی از نیروهای عراقی تو خونههای روستای پشت دژ پنهان شده بودند . صبح، به خیال اینکه اگر از دژ رد بشن، میتونن فرار کنن، با حمایت شلیک های چند تیربارچی از کنار دژ عبور کردند و وارد دشت پشت سر ما شدند .با سرعت و سراسیمه به ما نزدیک می شدند . به تعدادی از نیروها گفتم از کانال اومدن بیرون، اسلحه ها را مسلح کردند و راه را به روی اونا بستن . غافلگیر شده بودند و فکر نمی کردن نیرویی در مسیرشون باشه . چون سلاحی نداشتند در عرض چند دقیقه، همة اسیر شدند .اونا رو برای انتقال به پشت جبهه تحویل نیروهای پشت دژ دادیم. به جهت احتمال پاتک عراقیها همه نیروها در آمادهباش بودند. ظهر که شد، نمازخوندیم. بچه ها کنسروها را باز کردند که ناهار بخورند اما پاتک شروع شد. دقایقی بعد، زمین و زمان به هم ریخت. توپ و خمپاره، مثل بارون روی سر بچهها میریخت. زمین زیر پامون از حرکت اون همه تانک که دشت را سیاه پوش کرده بودن،به لرزه در اومده بود. حرکت سریع آنها، هر لحظه صدای غرششان را وحشتناکتر به گوش میرسوند . قرار شد آرپیجیزنها پانصد متر جلوتر مستقر بشن تا تانکها را قبل از رسیدن به کانال بزنن. از کانال خارج شدند و توی دشت ، بدون هیچ سنگری شروع کردن به زدن تانکها. همه جا را بوی باروت پر کرده بود. تانکها پی در پی شلیک میکردند و جلو میآمدند. انقدر نزدیک شده بودن که دوشکاچی روی تانکها هم دیده می شدن . از بالای تانک همه اطراف را زیر اتیش گرفته بودن.نیروهای پیادة عراقی پشت تانکها در حرکت بودن . حجم آتش آنقدر زیاد بود که فرماندهی لشگر دستور عقبنشینی داد. خروج از کانال غیر ممکن بود ولی باید آرپی چی زنها رو از عقب نشینی با خبر می کردیم . به محض اینکه از کانال خارج شدم ناگهان ... "
شنیدن این خاطرات سخت تر از آن بود که فکر می کردم . اشک چشمهامو تار کرده بود . به خودم گفتم فاطمه وسط این همه تیر و ترکش و خون چکار می کنی .مگه قرار نبود فراموشش کنی ...
🔵 #ادامه ۵شنبه شب
@hamidraz
#قسمت_هشتم
مدت ها بود که تایپ فارسی نکرده بودم، اما بعد از چند صفحه دستم راه افتاد.
بیان شیوا و صدای پراحساس فرشته علاقه ام برای شنیدن خاطرات را بیش از پیش کرده بود. طوری خاطرات را نقل می کرد که انگار خودش آن جا بوده. این ها نشان از رابطه ی خاص او و پدرش داشت
" در حمله دیشب ، تعدادی از نیروهای عراقی تو خونههای روستای پشت دژ پنهان شده بودند . صبح، به خیال اینکه اگر از دژ رد بشن، میتونن فرار کنن، با حمایت شلیک های چند تیربارچی از کنار دژ عبور کردند و وارد دشت پشت سر ما شدند .با سرعت و سراسیمه به ما نزدیک می شدند . به تعدادی از نیروها گفتم از کانال اومدن بیرون، اسلحه ها را مسلح کردند و راه را به روی اونا بستن . غافلگیر شده بودند و فکر نمی کردن نیرویی در مسیرشون باشه . چون سلاحی نداشتند در عرض چند دقیقه، همة اسیر شدند .اونا رو برای انتقال به پشت جبهه تحویل نیروهای پشت دژ دادیم. به جهت احتمال پاتک عراقیها همه نیروها در آمادهباش بودند. ظهر که شد، نمازخوندیم. بچه ها کنسروها را باز کردند که ناهار بخورند اما پاتک شروع شد. دقایقی بعد، زمین و زمان به هم ریخت. توپ و خمپاره، مثل بارون روی سر بچهها میریخت. زمین زیر پامون از حرکت اون همه تانک که دشت را سیاه پوش کرده بودن،به لرزه در اومده بود. حرکت سریع آنها، هر لحظه صدای غرششان را وحشتناکتر به گوش میرسوند . قرار شد آرپیجیزنها پانصد متر جلوتر مستقر بشن تا تانکها را قبل از رسیدن به کانال بزنن. از کانال خارج شدند و توی دشت ، بدون هیچ سنگری شروع کردن به زدن تانکها. همه جا را بوی باروت پر کرده بود. تانکها پی در پی شلیک میکردند و جلو میآمدند. انقدر نزدیک شده بودن که دوشکاچی روی تانکها هم دیده می شدن . از بالای تانک همه اطراف را زیر اتیش گرفته بودن.نیروهای پیادة عراقی پشت تانکها در حرکت بودن . حجم آتش آنقدر زیاد بود که فرماندهی لشگر دستور عقبنشینی داد. خروج از کانال غیر ممکن بود ولی باید آرپی چی زنها رو از عقب نشینی با خبر می کردیم . به محض اینکه از کانال خارج شدم ناگهان ... "
شنیدن این خاطرات سخت تر از آن بود که فکر می کردم . اشک چشمهامو تار کرده بود . به خودم گفتم فاطمه وسط این همه تیر و ترکش و خون چکار می کنی .مگه قرار نبود فراموشش کنی ...
🔵 #ادامه ۵شنبه شب
@hamidraz
🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_نهم
" کمی از کانال دور شده بودیم که یه خمپاره کنارمون منفجر شد. ترکش دست بی سیم چیم رو به پوست اویزون کرد.پاشم ترکشهای ریز خورده بود. کسی نمیتونست زیر اون آتیش از کانال بیرون بیاد و کمک کنه.دستش به شدت خونریزی داشت . با چفیه بالای دستشو محکم بستم . بوی خون و باروت تو هم پیچیده بود .جای جلو رفتن و نزدیک شدن به ارپی چی زنها نبود . وسط اون همه انفجار و شلیک تیر صدا به صدا نمی رسید . با ایما و اشاره بهشون فهموندم که باید عقب نشینی کنیم . اما دلاورانه بی هیچ پناهی جلوی تانکها ایستاده بودند. دهها تانک را زدند ولی تا چشم کار می کرد دشت پر از تانک بود . آرپی چی زنها یکی یکی مظلومانه مجروح و شهید می شدند. به بی سیم چیم گفتم بخواب پشتم تا سینه خیز بریم سمت کانال. روش نمی شد . بلاخره با اصرار و تحکم من قبول کرد و هر طوری بود با سه نفر باقی مانده آرپی چی زنها سینه خیز رسیدیم به کانال ..."
فکر می کردم لینا خوابیده . وقتی اومد تو هال زود اشکهامو پاک کردم اما چشمهای پف کرده ام داد می زد که گریه کردم . لینا نشست کنارم و پرسید چی شده فاطیما . گفتم چیزی نشده . بعد ار چند بار پرسیدن و اصرار لینا گفتم: خوابمو یادته ؟ اون مرد موسفید دقیقا خود حاج رضا بود . برام عجیبه این شباهت . می دونی لینا به خواب اعتقاد ندارم اما در این خواب و واقعیات بیرونی انقدر نشونه هست که منو به دنبال شنیدن این خاطرات کشونده.
تو خوب می دونی چرا از جنگ و خاطراتش فراری بودم و بعد این همه سال وسط این خاطرات دنبال چی می گردم .
پس کمکم کن که بتونم تا آخر این راه رو برم . لینا دستامو فشار داد و گفت خیالت راحت باشه فاطیما ، همراهتم تا آخرش . از اعتماد و اطمینانی که به لینا داشتم حس پیروزی بهم دست داده بود و فکر می کردم این مسیر دشوار پایان خوبی داره .
روزهای بعد تلاشم در انجام پژوهش دو چندان شده بود و لینا پا به پای من بلکه بیشتر زحمت می کشید .
به پایان ساخت یکی از داروهای مد نظر نزدیک شده بودیم.
امروز در حین کار به لینا گفتم به اتفاقات اخیر توجه کردی؟
حاج رضا درست موقعی اومد که پژوهش ما تازه استارت خورده بود . بدون اینکه دنبالش بگردیم پیدا شد . بدون اینکه بخواهیمش خواستنی شد . او سالهای سال با بیماریش کنار اومده بود. اما انگار اومده تا گم شده های ما پیدا بشه . او با بیماریش اومد ، با خاطراتش اومد
فرشته نجات رزمنده ها اومده تا باز هم فرشته نجات بشه؟
لینا سرشو به تایید تکون داد و با لهجه بامزه فارسیش گفت آره فرشته نجات
اما نه تو جبهه، این بار در شانزلیزه ...
⭕️ #ادامه یکشنبه شب
@hamidraz
#قسمت_نهم
" کمی از کانال دور شده بودیم که یه خمپاره کنارمون منفجر شد. ترکش دست بی سیم چیم رو به پوست اویزون کرد.پاشم ترکشهای ریز خورده بود. کسی نمیتونست زیر اون آتیش از کانال بیرون بیاد و کمک کنه.دستش به شدت خونریزی داشت . با چفیه بالای دستشو محکم بستم . بوی خون و باروت تو هم پیچیده بود .جای جلو رفتن و نزدیک شدن به ارپی چی زنها نبود . وسط اون همه انفجار و شلیک تیر صدا به صدا نمی رسید . با ایما و اشاره بهشون فهموندم که باید عقب نشینی کنیم . اما دلاورانه بی هیچ پناهی جلوی تانکها ایستاده بودند. دهها تانک را زدند ولی تا چشم کار می کرد دشت پر از تانک بود . آرپی چی زنها یکی یکی مظلومانه مجروح و شهید می شدند. به بی سیم چیم گفتم بخواب پشتم تا سینه خیز بریم سمت کانال. روش نمی شد . بلاخره با اصرار و تحکم من قبول کرد و هر طوری بود با سه نفر باقی مانده آرپی چی زنها سینه خیز رسیدیم به کانال ..."
فکر می کردم لینا خوابیده . وقتی اومد تو هال زود اشکهامو پاک کردم اما چشمهای پف کرده ام داد می زد که گریه کردم . لینا نشست کنارم و پرسید چی شده فاطیما . گفتم چیزی نشده . بعد ار چند بار پرسیدن و اصرار لینا گفتم: خوابمو یادته ؟ اون مرد موسفید دقیقا خود حاج رضا بود . برام عجیبه این شباهت . می دونی لینا به خواب اعتقاد ندارم اما در این خواب و واقعیات بیرونی انقدر نشونه هست که منو به دنبال شنیدن این خاطرات کشونده.
تو خوب می دونی چرا از جنگ و خاطراتش فراری بودم و بعد این همه سال وسط این خاطرات دنبال چی می گردم .
پس کمکم کن که بتونم تا آخر این راه رو برم . لینا دستامو فشار داد و گفت خیالت راحت باشه فاطیما ، همراهتم تا آخرش . از اعتماد و اطمینانی که به لینا داشتم حس پیروزی بهم دست داده بود و فکر می کردم این مسیر دشوار پایان خوبی داره .
روزهای بعد تلاشم در انجام پژوهش دو چندان شده بود و لینا پا به پای من بلکه بیشتر زحمت می کشید .
به پایان ساخت یکی از داروهای مد نظر نزدیک شده بودیم.
امروز در حین کار به لینا گفتم به اتفاقات اخیر توجه کردی؟
حاج رضا درست موقعی اومد که پژوهش ما تازه استارت خورده بود . بدون اینکه دنبالش بگردیم پیدا شد . بدون اینکه بخواهیمش خواستنی شد . او سالهای سال با بیماریش کنار اومده بود. اما انگار اومده تا گم شده های ما پیدا بشه . او با بیماریش اومد ، با خاطراتش اومد
فرشته نجات رزمنده ها اومده تا باز هم فرشته نجات بشه؟
لینا سرشو به تایید تکون داد و با لهجه بامزه فارسیش گفت آره فرشته نجات
اما نه تو جبهه، این بار در شانزلیزه ...
⭕️ #ادامه یکشنبه شب
@hamidraz
🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_دهم
یک ماه به سرعت گذشت. مامان دیروز رفت ایران . مادر لینا یک هفته قبل برای کار و مطبش زودتر برگشته بود مارسی.
امروز پنج شنبه عصر رفتم قبرستان پرلاشز . پر بازدید ترین گورستان دنیا که مشاهیر بزرگی را در خود جا داده.
لینا همراه مادام جولیا مشغول مرتب کردن خونه هستند. قراره قبل تاریکی هوا برای خرید گل و گیاه بریم بازار' که دولا مژیسری'
از شلوغی جمعیت دور شدم و گوشه خلوتی را برای نشستن پیدا کردم .
سر در گریبان چشمامو بستم و چند لحظه بعد با صدای فرشته و خاطرات حاج رضا از پرلاشز رفتم تا نزدیکیهای دجله
🔶🔶
" با سرعت طول کانال رو طی کردیم .رسیدیم به یک پیچ ، اونجا مجبور بودیم از کانال بیرون بیایم و توی دشت، زیر تیر مستقیم به سمت دژ عقب نشینی کنیم. زمینگیر شده بودیم. جای بلند شدن و دویدن نبود. مسافت زیادی را نیم خیز توی علفها حرکت کردیم. یه نگاه به پشت سر انداختم. صحنه وحشتناکی بود. تانکها انقدر بهمون نزدیک شده بودن که فکر کردم به دقیقه نمیکشه که از رومون رد میشن. از جا بلند شدم و با فریاد به بچه ها گفتم توکل بر خدا بلند شید و با همه توان به سمت دژ بدوید."
🔶🔶
آلارم موبایل به صدا در اومد دوست داشتم بقیه خاطره را گوش کنم ولی باید به موقع سر قرار می رسیدم. قسمتی از راه را دویدم و سر وقت رسیدم .لینا زودتر اومده بود پایین و دو تا دوچرخه ولیب کرایه کرده بود.
این دوچرخه ها که در همه جای پاریس دیده میشن تا حد زیادی در کم کردن بار ترافیک تاثیر گذار هستن. فاصله خونه تا بازار گل با ماشین بیست دقیقه هست اما با دوچرخه پنج دقیقه زودتر رسیدیم .
با دیدن فرشته جلوی بازار ذوق زده شدم. داشتم فکر می کردم بازم لینا سورپرایزم کرده که پیامی رو واتساپ از پرفسور لوکاس برام اومد. عجیب بود ، سابقه نداشت غیر از وقت کاری پیامی به ما بده ....
🛑 #ادامه سه شنبه شب
ولیب ترکیب دو کلمه “ vélo” به معنی دوچرخه و "liberté" به معنای آزادی یا زمان آزاد است.
@hamidraz
#قسمت_دهم
یک ماه به سرعت گذشت. مامان دیروز رفت ایران . مادر لینا یک هفته قبل برای کار و مطبش زودتر برگشته بود مارسی.
امروز پنج شنبه عصر رفتم قبرستان پرلاشز . پر بازدید ترین گورستان دنیا که مشاهیر بزرگی را در خود جا داده.
لینا همراه مادام جولیا مشغول مرتب کردن خونه هستند. قراره قبل تاریکی هوا برای خرید گل و گیاه بریم بازار' که دولا مژیسری'
از شلوغی جمعیت دور شدم و گوشه خلوتی را برای نشستن پیدا کردم .
سر در گریبان چشمامو بستم و چند لحظه بعد با صدای فرشته و خاطرات حاج رضا از پرلاشز رفتم تا نزدیکیهای دجله
🔶🔶
" با سرعت طول کانال رو طی کردیم .رسیدیم به یک پیچ ، اونجا مجبور بودیم از کانال بیرون بیایم و توی دشت، زیر تیر مستقیم به سمت دژ عقب نشینی کنیم. زمینگیر شده بودیم. جای بلند شدن و دویدن نبود. مسافت زیادی را نیم خیز توی علفها حرکت کردیم. یه نگاه به پشت سر انداختم. صحنه وحشتناکی بود. تانکها انقدر بهمون نزدیک شده بودن که فکر کردم به دقیقه نمیکشه که از رومون رد میشن. از جا بلند شدم و با فریاد به بچه ها گفتم توکل بر خدا بلند شید و با همه توان به سمت دژ بدوید."
🔶🔶
آلارم موبایل به صدا در اومد دوست داشتم بقیه خاطره را گوش کنم ولی باید به موقع سر قرار می رسیدم. قسمتی از راه را دویدم و سر وقت رسیدم .لینا زودتر اومده بود پایین و دو تا دوچرخه ولیب کرایه کرده بود.
این دوچرخه ها که در همه جای پاریس دیده میشن تا حد زیادی در کم کردن بار ترافیک تاثیر گذار هستن. فاصله خونه تا بازار گل با ماشین بیست دقیقه هست اما با دوچرخه پنج دقیقه زودتر رسیدیم .
با دیدن فرشته جلوی بازار ذوق زده شدم. داشتم فکر می کردم بازم لینا سورپرایزم کرده که پیامی رو واتساپ از پرفسور لوکاس برام اومد. عجیب بود ، سابقه نداشت غیر از وقت کاری پیامی به ما بده ....
🛑 #ادامه سه شنبه شب
ولیب ترکیب دو کلمه “ vélo” به معنی دوچرخه و "liberté" به معنای آزادی یا زمان آزاد است.
@hamidraz
#هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_دهم
تانکها انقدر بهمون نزدیک شده بودن که فکر کردم به دقیقه نمیکشه که از رومون رد میشن. از جا بلند شدم و با فریاد به بچه ها گفتم توکل بر خدا بلند شید و با همه توان به سمت دژ بدوید."
@hamidraz
#قسمت_دهم
تانکها انقدر بهمون نزدیک شده بودن که فکر کردم به دقیقه نمیکشه که از رومون رد میشن. از جا بلند شدم و با فریاد به بچه ها گفتم توکل بر خدا بلند شید و با همه توان به سمت دژ بدوید."
@hamidraz
🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_یازدهم
باور کردنی نبود چهل روز بعد از پیام اون روز اقای لوکاس جلوی بازار گل به چنین نتیجه حیرت آوری در طرح برسیم . در مدت کوتاه پژوهش ، به یک کشف بزرگ رسیده بودیم . واقعا معجزه بود . حاج رضا ریسک کاری را آگاهانه پذیرفته بود که نتیجه اش پنجاه، پنجاه بود . زمانی که پیشنهاد تزریق دارو را به او کردیم به راحتی پذیرفت . چهره مصممش نشان می داد که هدفش کمک به انجام طرح است و نتیجه برایش فرقی ندارد .
🔶صبح شنبه برای شرکت در یک همایش از طریق تونل مانش رفتیم لندن . بیست دقیقه از مسافت دو ساعته را در تونل ، زیر دریا بودیم . این تونل پنجاه کیلومتری که از عجایب هفتگانه دنیای مدرن هست چهل متر پایینتر از کف دریا ساخته شده و بندر پادوکاله فرانسه را به شهرک فوکستون انگلستان متصل میکنه
برنامه روز تعطیل برگزار شده بود تا همه پزشکان و خیرین مرتبط بتونن در جلسه شرکت کنند
🔶آخرین سخنران آقای لوکاس بود که کلام پایانی صحبتش همه را در بهت فرو برد : مشکل اصلی در درمان این نوع بیماران تا به حال این بود که به علت فاصله کم رگها با سلولهای مغز ، هنگام تزریق مقدار کمی دارو به مغز می رسید . اما در روش درمانی جدید ما با کمک اولتراسوند ایمپلنتها رگها را بازتر می کنیم . در نتیجه داروی بیشتری به مغز می رسه . ما این روش را روی یک فرد داوطلب که مجروح جنگی بوده تست کردیم و جواب مثبت بوده . بعد قاب عکسی را به جمعیت نشان داد و با بغض گفت همه ما و همه کسانی که از این نوع درمان در آینده بهره مند میشن مدیون این مرد بزرگ هستیم
و حالا به کمک همه شما نیازمندیم تا بودجهی مورد نیاز برای آزمایش بالینی بر روی دویست بیمار را تهیه کنیم . اگر آزمایش با موفقیت انجام بشه، می تونیم دستگاه SonoCloud رو تا دو سال دیگه به همه جا عرضه کنیم .
جایگاه علمی پرفسور لوکاس تردیدی در پذیرش سخنانش به جا نگذاشت طوری که بارقه امید در چشمان همه حضار دیده می شد
🔶 در میان تشویق بی وقفه حاضرین اشکهای شوق لینا به طور خاص نمایان بود . از پشت پلکهای خیسم نگاهی به عکس حاج رضا انداختم . چهره ای سختی کشیده به واسطه تحمل سالها درد و رنج اما پر از اطمینان و آرامش و نشاط .
به حال خوبش در دل غبطه خوردم فرمانده جوان دیروز ، استاد دانشگاه پا به سن گذاشته امروز ، فرقی نمی کند ، حتما کاری کرده که انقدر عزیز خدا شده . چه در سلامتی و جوانی ، چه در میان سالی و بیماری خیرش به همه مردم می رسد .
به واقع واژه فرشته نجات همه جوره برازنده اوست ...
⭕️ #ادامه پنج شنبه شب
@hamidraz
#قسمت_یازدهم
باور کردنی نبود چهل روز بعد از پیام اون روز اقای لوکاس جلوی بازار گل به چنین نتیجه حیرت آوری در طرح برسیم . در مدت کوتاه پژوهش ، به یک کشف بزرگ رسیده بودیم . واقعا معجزه بود . حاج رضا ریسک کاری را آگاهانه پذیرفته بود که نتیجه اش پنجاه، پنجاه بود . زمانی که پیشنهاد تزریق دارو را به او کردیم به راحتی پذیرفت . چهره مصممش نشان می داد که هدفش کمک به انجام طرح است و نتیجه برایش فرقی ندارد .
🔶صبح شنبه برای شرکت در یک همایش از طریق تونل مانش رفتیم لندن . بیست دقیقه از مسافت دو ساعته را در تونل ، زیر دریا بودیم . این تونل پنجاه کیلومتری که از عجایب هفتگانه دنیای مدرن هست چهل متر پایینتر از کف دریا ساخته شده و بندر پادوکاله فرانسه را به شهرک فوکستون انگلستان متصل میکنه
برنامه روز تعطیل برگزار شده بود تا همه پزشکان و خیرین مرتبط بتونن در جلسه شرکت کنند
🔶آخرین سخنران آقای لوکاس بود که کلام پایانی صحبتش همه را در بهت فرو برد : مشکل اصلی در درمان این نوع بیماران تا به حال این بود که به علت فاصله کم رگها با سلولهای مغز ، هنگام تزریق مقدار کمی دارو به مغز می رسید . اما در روش درمانی جدید ما با کمک اولتراسوند ایمپلنتها رگها را بازتر می کنیم . در نتیجه داروی بیشتری به مغز می رسه . ما این روش را روی یک فرد داوطلب که مجروح جنگی بوده تست کردیم و جواب مثبت بوده . بعد قاب عکسی را به جمعیت نشان داد و با بغض گفت همه ما و همه کسانی که از این نوع درمان در آینده بهره مند میشن مدیون این مرد بزرگ هستیم
و حالا به کمک همه شما نیازمندیم تا بودجهی مورد نیاز برای آزمایش بالینی بر روی دویست بیمار را تهیه کنیم . اگر آزمایش با موفقیت انجام بشه، می تونیم دستگاه SonoCloud رو تا دو سال دیگه به همه جا عرضه کنیم .
جایگاه علمی پرفسور لوکاس تردیدی در پذیرش سخنانش به جا نگذاشت طوری که بارقه امید در چشمان همه حضار دیده می شد
🔶 در میان تشویق بی وقفه حاضرین اشکهای شوق لینا به طور خاص نمایان بود . از پشت پلکهای خیسم نگاهی به عکس حاج رضا انداختم . چهره ای سختی کشیده به واسطه تحمل سالها درد و رنج اما پر از اطمینان و آرامش و نشاط .
به حال خوبش در دل غبطه خوردم فرمانده جوان دیروز ، استاد دانشگاه پا به سن گذاشته امروز ، فرقی نمی کند ، حتما کاری کرده که انقدر عزیز خدا شده . چه در سلامتی و جوانی ، چه در میان سالی و بیماری خیرش به همه مردم می رسد .
به واقع واژه فرشته نجات همه جوره برازنده اوست ...
⭕️ #ادامه پنج شنبه شب
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#چکیده فصل اول
رمان حکایت دختری ایرانی به نام فاطمه است که همراه لینا دوست فرانسوی اش زیر نظر پرفسور لوکاس استاد اول دانشگاه پیر و ماری کوری پاریس در حال انجام یک پژوهش بسیار مهم جهانی هستند .
در یک اتفاق انها با یک مجروح جنگی ایرانی به نام حاج رضا آشنا میشن و از او می خوان در پژوهشی که به بیماری اش مربوطه وارد بشه .
فاطمه که سالها از جنگ و خاطراتش فراری بوده بعد از این آشنایی با اشتیاق پی گیر شنیدن خاطرات جبهه حاج رضاست.او با همه مشغله ای که در پژوهش داره فایلهای صوتی فرشته دختر حاج رضا از خاطرات پدرش را تایپ می کنه .شنیدن قسمتهایی از این خاطرات برای فاطمه بسیار سخته .
لینا که صمیمیت زیادی با فاطمه داره و دلیل اشتیاقش برای شنیدن خاطرات رو می دونه کمک روحی خوبی برای اوست .
تعامل و همکاری ایده ال تیم پژوهش و حاج رضا سبب میشه در مدت کوتاهی به یک پیشرفت چشمگیر در انجام پروژه برسن .
پس از پذیرش داوطلبانه حاج رضا در تزریق دارو با شیوه جدید و نتایج مثبت تاثیر دارو متد جدید درمان در یک همایش بوسیله پرفسور لوکاس مطرح میشه . او در جلسه اعلام می کنه پس از تامین بودجهی مورد نیاز برای آزمایش بالینی بر روی دویست بیمار و موفق بودن آزمایش ها می تونیم دستگاه مربوطه را تا دو سال دیگه به همه دنیا عرضه کنیم .
با پایان یازده قسمت اولیه ، از هفته آینده فصل دوم داستان را با هم مرور خواهیم کرد
🔵 #پایان_فصل_یک
@hamidraz
#چکیده فصل اول
رمان حکایت دختری ایرانی به نام فاطمه است که همراه لینا دوست فرانسوی اش زیر نظر پرفسور لوکاس استاد اول دانشگاه پیر و ماری کوری پاریس در حال انجام یک پژوهش بسیار مهم جهانی هستند .
در یک اتفاق انها با یک مجروح جنگی ایرانی به نام حاج رضا آشنا میشن و از او می خوان در پژوهشی که به بیماری اش مربوطه وارد بشه .
فاطمه که سالها از جنگ و خاطراتش فراری بوده بعد از این آشنایی با اشتیاق پی گیر شنیدن خاطرات جبهه حاج رضاست.او با همه مشغله ای که در پژوهش داره فایلهای صوتی فرشته دختر حاج رضا از خاطرات پدرش را تایپ می کنه .شنیدن قسمتهایی از این خاطرات برای فاطمه بسیار سخته .
لینا که صمیمیت زیادی با فاطمه داره و دلیل اشتیاقش برای شنیدن خاطرات رو می دونه کمک روحی خوبی برای اوست .
تعامل و همکاری ایده ال تیم پژوهش و حاج رضا سبب میشه در مدت کوتاهی به یک پیشرفت چشمگیر در انجام پروژه برسن .
پس از پذیرش داوطلبانه حاج رضا در تزریق دارو با شیوه جدید و نتایج مثبت تاثیر دارو متد جدید درمان در یک همایش بوسیله پرفسور لوکاس مطرح میشه . او در جلسه اعلام می کنه پس از تامین بودجهی مورد نیاز برای آزمایش بالینی بر روی دویست بیمار و موفق بودن آزمایش ها می تونیم دستگاه مربوطه را تا دو سال دیگه به همه دنیا عرضه کنیم .
با پایان یازده قسمت اولیه ، از هفته آینده فصل دوم داستان را با هم مرور خواهیم کرد
🔵 #پایان_فصل_یک
@hamidraz
🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم / #قسمت_اول
تو سلف سرویس دانشگاه موقع ناهار از پچ پچ دخترای سال بالایی شنیدم که شاگرد اول از زندان برگشته
قبلا از خواهرم فریبا یه چیزایی شنیده بودم .
شب تو خونه ازش پرسیدم قضیه این زندانی چیه
🌷با خنده شیطنت آمیز گفت فتانه جون رقیب پیدا کردی . حالا باید ببینیم کی شاگرد اول میشه . محسن همکلاس و شاگرد ممتاز دوره ما بود . دو سال قبل به علت فعالیتهای سیاسی دستگیر شد
و حالا که دوسال عقب افتاده همکلاس شما میشه .
🌷حسابی کنجکاو شده بودم و دوست داشتم هر چه زودتر این رقیب را ببینم.
فردا صبح اول وقت که وارد دانشکده شدم دیدم پسرها گوشه لابی دور یکی جمع شدند و دخترا دورتر اونارو رصد می کنن.
بی اعتنا رفتم سمت کلاس . چند دقیقه بعد بچه ها اومدن .
🌷پشت سر همه پسر قد بلندی با موهای کوتاه و ته ریش وارد کلاس شد
بهش نمی خورد اهل درس باشه ، اما وقتی استاد گفت: آقای زین العابدین خوش آمدی ، فهمیدم که خودشه
🌷خیلی زود روزها گذشت و در هر سه ترمی که همکلاس بودیم او شاگرد اولی را از من گرفت. هر چند نفر اول دوره نبودم اما در رقابت با او درسم به لحاظ کیفی بهتر شده بود . همینطور نمراتم.
استعداد عجیب و فهم بالایی داشت.
ترم آخر تازه شروع شده بود که خبر دستگیری دوباره او تو دانشگاه پیچید.
🌷با اینکه حس خوبی بهش داشتم ولی همیشه ازش دوری کرده بودم ، و حالا حس علاقه ای که در همه این مدت حتی از خودم پنهان کرده بودم در نبودش به شدت بروز کرده بود تا حدی که فریبا خیلی زود متوجه تغییرات روحی من شد ...
⭕️ #ادامه سه شنبه
@hamidraz
#فصل_دوم / #قسمت_اول
تو سلف سرویس دانشگاه موقع ناهار از پچ پچ دخترای سال بالایی شنیدم که شاگرد اول از زندان برگشته
قبلا از خواهرم فریبا یه چیزایی شنیده بودم .
شب تو خونه ازش پرسیدم قضیه این زندانی چیه
🌷با خنده شیطنت آمیز گفت فتانه جون رقیب پیدا کردی . حالا باید ببینیم کی شاگرد اول میشه . محسن همکلاس و شاگرد ممتاز دوره ما بود . دو سال قبل به علت فعالیتهای سیاسی دستگیر شد
و حالا که دوسال عقب افتاده همکلاس شما میشه .
🌷حسابی کنجکاو شده بودم و دوست داشتم هر چه زودتر این رقیب را ببینم.
فردا صبح اول وقت که وارد دانشکده شدم دیدم پسرها گوشه لابی دور یکی جمع شدند و دخترا دورتر اونارو رصد می کنن.
بی اعتنا رفتم سمت کلاس . چند دقیقه بعد بچه ها اومدن .
🌷پشت سر همه پسر قد بلندی با موهای کوتاه و ته ریش وارد کلاس شد
بهش نمی خورد اهل درس باشه ، اما وقتی استاد گفت: آقای زین العابدین خوش آمدی ، فهمیدم که خودشه
🌷خیلی زود روزها گذشت و در هر سه ترمی که همکلاس بودیم او شاگرد اولی را از من گرفت. هر چند نفر اول دوره نبودم اما در رقابت با او درسم به لحاظ کیفی بهتر شده بود . همینطور نمراتم.
استعداد عجیب و فهم بالایی داشت.
ترم آخر تازه شروع شده بود که خبر دستگیری دوباره او تو دانشگاه پیچید.
🌷با اینکه حس خوبی بهش داشتم ولی همیشه ازش دوری کرده بودم ، و حالا حس علاقه ای که در همه این مدت حتی از خودم پنهان کرده بودم در نبودش به شدت بروز کرده بود تا حدی که فریبا خیلی زود متوجه تغییرات روحی من شد ...
⭕️ #ادامه سه شنبه
@hamidraz
🔵#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم /#قسمت_دوم
دستگیری محسن تحولات روحی بزرگی در من ایجاد کرد و با آغاز انقلاب به صف دانشجویان مبارز پیوستم.
بیشتر وقتم در بیمارستان به مداوای مجروحین تظاهراتها می گذشت . این امر سبب شد سریعتر و فراتر از حالت معمول تو کارم خبره بشم.
🌷در چند سالی که گذشت به چند خواستگار جواب رد دادم . همه را با محسن مقایسه می کردم. هیچوقت حتی خیال ازدواج با او را هم نکرده بودم ولی فکر می کردم اینها در برابر او بچه هستن.
فریبا ازدواج کرده بود و یک پسر داشت.
🌷 با شروع جنگ برای کمک در پشت جبهه راهی خوزستان شدم . پدر و مادر با سختی و نگرانی زیاد بهم اجازه دادند . همه فکر می کردیم بعد از مدت کوتاهی غائله جنگ فروکش می کنه و زود برمی گردم تهران
همراه یک گروه امدادی به عنوان سر تیم به بیمارستان طالقانی آبادان اعزام شدیم. روزها و شبهای پرکاری داشتیم. از اطاق عمل تا داخل بخش و اورژانس همه جا باید حاضر بودیم . فقط انگیزه روحی بود که جسم خسته بچه ها را سرپا نگه داشته بود .
🌷در مدتی که انجا بودم تعریف مسئول قرارگاه را زیاد شنیده بودم .قرارگاه اصلی در اهواز صد و ده کیلومتر دورتر از آبادان بود .
یک شب تلفنی خبر دادند که فردا مسئول قرارگاه ، برادر عابدین برای بازدید و رفع مشکلات کاری میاد مقر ما. به بچه ها گفتم هر کس نکته ای به نظرش می رسه بنویسه تا در جلسه مطرح کنیم.
چند خانم دیگه از نیروهای پشتیبانی مستقر در منطقه نیز در جلسه حضور داشتند.
قبل از جلسه هماهنگی های لازم را انجام دادیم و قرار شد با اومدن برادر عابدین من صحبت را شروع کنم
🌷در وقت مقرر راس ساعت هشت در اتاق باز شد و مرد جوانی با لباس بسیجی وارد اتاق شد .
باورم نمی شد . خودش بود . محسن زین العابدین همکلاس و رقیب درسی من .
به سختی خودم رو کنترل کردم تا سر جام بشینم. آروم به خواهر زمانی که کنارم نشسته بود ، گفتم من حالم خوب نیست. اگر میشه شما صحبت کنید .
جلسه شروع شد . جسمم اونجا بود اما ذهنم در گذشته ها سر کلاس دانشگاه و ...
یک ساعت بعد جلسه تمام شد .وقتی به خودم اومدم محسن در آستانه در ، داشت خداحافظی می کرد ...
⭕️#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
#فصل_دوم /#قسمت_دوم
دستگیری محسن تحولات روحی بزرگی در من ایجاد کرد و با آغاز انقلاب به صف دانشجویان مبارز پیوستم.
بیشتر وقتم در بیمارستان به مداوای مجروحین تظاهراتها می گذشت . این امر سبب شد سریعتر و فراتر از حالت معمول تو کارم خبره بشم.
🌷در چند سالی که گذشت به چند خواستگار جواب رد دادم . همه را با محسن مقایسه می کردم. هیچوقت حتی خیال ازدواج با او را هم نکرده بودم ولی فکر می کردم اینها در برابر او بچه هستن.
فریبا ازدواج کرده بود و یک پسر داشت.
🌷 با شروع جنگ برای کمک در پشت جبهه راهی خوزستان شدم . پدر و مادر با سختی و نگرانی زیاد بهم اجازه دادند . همه فکر می کردیم بعد از مدت کوتاهی غائله جنگ فروکش می کنه و زود برمی گردم تهران
همراه یک گروه امدادی به عنوان سر تیم به بیمارستان طالقانی آبادان اعزام شدیم. روزها و شبهای پرکاری داشتیم. از اطاق عمل تا داخل بخش و اورژانس همه جا باید حاضر بودیم . فقط انگیزه روحی بود که جسم خسته بچه ها را سرپا نگه داشته بود .
🌷در مدتی که انجا بودم تعریف مسئول قرارگاه را زیاد شنیده بودم .قرارگاه اصلی در اهواز صد و ده کیلومتر دورتر از آبادان بود .
یک شب تلفنی خبر دادند که فردا مسئول قرارگاه ، برادر عابدین برای بازدید و رفع مشکلات کاری میاد مقر ما. به بچه ها گفتم هر کس نکته ای به نظرش می رسه بنویسه تا در جلسه مطرح کنیم.
چند خانم دیگه از نیروهای پشتیبانی مستقر در منطقه نیز در جلسه حضور داشتند.
قبل از جلسه هماهنگی های لازم را انجام دادیم و قرار شد با اومدن برادر عابدین من صحبت را شروع کنم
🌷در وقت مقرر راس ساعت هشت در اتاق باز شد و مرد جوانی با لباس بسیجی وارد اتاق شد .
باورم نمی شد . خودش بود . محسن زین العابدین همکلاس و رقیب درسی من .
به سختی خودم رو کنترل کردم تا سر جام بشینم. آروم به خواهر زمانی که کنارم نشسته بود ، گفتم من حالم خوب نیست. اگر میشه شما صحبت کنید .
جلسه شروع شد . جسمم اونجا بود اما ذهنم در گذشته ها سر کلاس دانشگاه و ...
یک ساعت بعد جلسه تمام شد .وقتی به خودم اومدم محسن در آستانه در ، داشت خداحافظی می کرد ...
⭕️#ادامه پنج شنبه
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم / #قسمت_سوم
اواسط آبان از قرارگاه بهم گفتند چند نیروی امدادگر برای سوسنگرد می خوان . اسم خودم و چهارتا از بجه ها رو براشون فرستادم. با رفتن من مخالفت کردند .گفتند شما پزشک هستی و الان در آبادان مسئولیت داری . موقع اعزام خودم را دانشجو معرفی کرده بودم . و حالا برام تعجب داشت که چه کسی فهمیده من پزشک هستم . به هر حال باز دست به شیطنت زدم و بی اعتنا به مخالفت قرارگاه کارهای بیمارستان آبادان رو به معاونم سپردم و راهی سوسنگرد شدم .
🌷هفته آخر آبان عملیاتی در منطقه انجام شد که منجر به آزادسازی سوسنگرد شد .گروه ما حضور بسیار مفیدی کنار رزمنده ها داشت. غیر از کمکهای اولیه و اعزام مجروحین به عقبه تونستیم یک خانواده که در منطقه جا مونده بود را از محاصره نجات بدیم. اما در پایان عملیات به علت سرپیچی از فرمان مافوق توبیخ کتبی شدم . در نامه نوشته بود مسئولیت تیم امدادی بیمارستان طالقانی آبادان را به خواهر مخبر سپرده و تا دو روز آینده خود را به قرارگاه پشتیبانی در گلف اهواز معرفی نمایید. .
🌷پای برگه نام محسن زین العابدین بود . فکر نمی کردم در اون یک جلسه منو شناخته باشه اما تازه فهمیدم که مخالفت اولیه برای رفتنم به سوسنگرد کار خود محسن بوده .
از محتوای نامه دلم گرفته بود . به خصوص که امضای محسن روی برگه بود.
دو ماه از آغاز جنگ گذشته بود و در این مدت غیر از نامه، فقط دوبار تونسته بودم تلفن بزنم خونه .
🌷شب با بچه ها خداحافظی کردم و اذان صبح با اولین ماشین تدارکات رفتم اهواز . هنوز آفتاب نزده بود که فلکه چهارشیر پیاده شدم و تا قرارگاه گلف را پیاده رفتم . هوا خنک بود و یک ساعت تو راه بودم .خیلی فکر کردم که وقتی رسیدم چی بگم و چطوری برخورد کنم .
جلوی دژبانی نامه را نشان دادم . راهنماییم کردند که از کجا برم دفتر فرمانده قرارگاه .
🌷خودم را برای هزار و یک حرف و گلایه آماده کرده بودم . در زدم و وارد اتاق شدم . بعد از حدود سه سال این دومین دیدار من و محسن بود. و این بار کسی جز خودمون دو تا نبود ...
🔶 #ادامه یکشنبه
@hamidraz
#فصل_دوم / #قسمت_سوم
اواسط آبان از قرارگاه بهم گفتند چند نیروی امدادگر برای سوسنگرد می خوان . اسم خودم و چهارتا از بجه ها رو براشون فرستادم. با رفتن من مخالفت کردند .گفتند شما پزشک هستی و الان در آبادان مسئولیت داری . موقع اعزام خودم را دانشجو معرفی کرده بودم . و حالا برام تعجب داشت که چه کسی فهمیده من پزشک هستم . به هر حال باز دست به شیطنت زدم و بی اعتنا به مخالفت قرارگاه کارهای بیمارستان آبادان رو به معاونم سپردم و راهی سوسنگرد شدم .
🌷هفته آخر آبان عملیاتی در منطقه انجام شد که منجر به آزادسازی سوسنگرد شد .گروه ما حضور بسیار مفیدی کنار رزمنده ها داشت. غیر از کمکهای اولیه و اعزام مجروحین به عقبه تونستیم یک خانواده که در منطقه جا مونده بود را از محاصره نجات بدیم. اما در پایان عملیات به علت سرپیچی از فرمان مافوق توبیخ کتبی شدم . در نامه نوشته بود مسئولیت تیم امدادی بیمارستان طالقانی آبادان را به خواهر مخبر سپرده و تا دو روز آینده خود را به قرارگاه پشتیبانی در گلف اهواز معرفی نمایید. .
🌷پای برگه نام محسن زین العابدین بود . فکر نمی کردم در اون یک جلسه منو شناخته باشه اما تازه فهمیدم که مخالفت اولیه برای رفتنم به سوسنگرد کار خود محسن بوده .
از محتوای نامه دلم گرفته بود . به خصوص که امضای محسن روی برگه بود.
دو ماه از آغاز جنگ گذشته بود و در این مدت غیر از نامه، فقط دوبار تونسته بودم تلفن بزنم خونه .
🌷شب با بچه ها خداحافظی کردم و اذان صبح با اولین ماشین تدارکات رفتم اهواز . هنوز آفتاب نزده بود که فلکه چهارشیر پیاده شدم و تا قرارگاه گلف را پیاده رفتم . هوا خنک بود و یک ساعت تو راه بودم .خیلی فکر کردم که وقتی رسیدم چی بگم و چطوری برخورد کنم .
جلوی دژبانی نامه را نشان دادم . راهنماییم کردند که از کجا برم دفتر فرمانده قرارگاه .
🌷خودم را برای هزار و یک حرف و گلایه آماده کرده بودم . در زدم و وارد اتاق شدم . بعد از حدود سه سال این دومین دیدار من و محسن بود. و این بار کسی جز خودمون دو تا نبود ...
🔶 #ادامه یکشنبه
@hamidraz
🔶 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم / #قسمت_چهارم
وقتی چشمم به محسن افتاد همه حرف و گلایه ها یادم رفت.
چند دقیقه بعد که از اتاق خارج شدم محو ادب و متانت و قاطعیتش شده بودم.
در اون چند دقیقه توضیح داد که تهران پیش چه کسی برم تا لوازم سفرم به لبنان را مهیا کنه. گفت برای مذاکره با یک شرکت آلمانی در لبنان نیاز به مترجم داریم.
🌷کمی طفره رفتم و اجازه پدر و مادر و نداشتن پاسپورت را برای نرفتن بهانه کردم.
محسن گفت برای این کار مطمئن تر و بهتر از شما نمی شناختم . پاسپورت آماده هست و والدین روز اولی که اومدید جبهه اجازه را داده اند.
فهمیدم او تصمیمش را قبلا گرفته و همه چیز را برای این سفر آماده کرده و فقط نیاز به یک فرد مورد اعتماد داره. قبول نکردن من کار را خراب می کرد .باز هم او پیروز بود.
با پرواز صبح رفتم تهران. ساعت ده کسی را که گفته بود در فرودگاه دیدم . پاسپورت و بلیط را بهم داد .درفرودگاه موندم و چند ساعت بعد به مقصد بیروت پرواز کردم .
🌷قرار گذاشته بودیم مانتو و روسری زرشکی بپوشم تا دوست محسن در فرودگاه راحت پیدام کنه.
از فرودگاه نیم ساعت به سمت بیرون شهر رفتیم و وارد یک منطقه جنگلی در کنار دریا شدیم . ماشین را پارک کردیم و چند دقیقه پیاده رفتیم تا به یک خانه دو طبقه آجری رنگ رسیدیم .
دختر جوانی هم سن و سال خودم که به تیپش میخورد خدمه خانه باشه در را باز کرد و خوش آمد گفت.
دوست محسن گفت فعلا اینجا باشید تا برای کار بهتون خبر بدم. جولیا دختر فرانسوی و خون گرمی بود دو روز کامل با هم بودیم و حسابی دوست شدیم.
🌷صبح یکشنبه دوست محسن اومد و گفت : "ساعت چهار باید برید کافه یونس خیابان حمرا در محله راس بیروت . متاسفانه برای کسی که باید مذاکره میکرده مشکل پیش اومده و شما خودت باید با رابط شرکت آلمانی صحبت کنی".
بعد از توضیحات در مورد جزئیات مذاکره مشخصات مردی را داد که در کافه باید ملاقات می کردم . و گفت جولیا برای مراقبت زودتر میره کافه که اگر اتفاقی افتاد ما را در جریان بذاره
سخت و زود بود برام که وارد چنین قضایایی بشم اما انگیزه هام برای کمک زیاد بود و ته دلم به محسن اعتماد داشتم....
🔵 #ادامه سه شنبه
@hamidraz
#فصل_دوم / #قسمت_چهارم
وقتی چشمم به محسن افتاد همه حرف و گلایه ها یادم رفت.
چند دقیقه بعد که از اتاق خارج شدم محو ادب و متانت و قاطعیتش شده بودم.
در اون چند دقیقه توضیح داد که تهران پیش چه کسی برم تا لوازم سفرم به لبنان را مهیا کنه. گفت برای مذاکره با یک شرکت آلمانی در لبنان نیاز به مترجم داریم.
🌷کمی طفره رفتم و اجازه پدر و مادر و نداشتن پاسپورت را برای نرفتن بهانه کردم.
محسن گفت برای این کار مطمئن تر و بهتر از شما نمی شناختم . پاسپورت آماده هست و والدین روز اولی که اومدید جبهه اجازه را داده اند.
فهمیدم او تصمیمش را قبلا گرفته و همه چیز را برای این سفر آماده کرده و فقط نیاز به یک فرد مورد اعتماد داره. قبول نکردن من کار را خراب می کرد .باز هم او پیروز بود.
با پرواز صبح رفتم تهران. ساعت ده کسی را که گفته بود در فرودگاه دیدم . پاسپورت و بلیط را بهم داد .درفرودگاه موندم و چند ساعت بعد به مقصد بیروت پرواز کردم .
🌷قرار گذاشته بودیم مانتو و روسری زرشکی بپوشم تا دوست محسن در فرودگاه راحت پیدام کنه.
از فرودگاه نیم ساعت به سمت بیرون شهر رفتیم و وارد یک منطقه جنگلی در کنار دریا شدیم . ماشین را پارک کردیم و چند دقیقه پیاده رفتیم تا به یک خانه دو طبقه آجری رنگ رسیدیم .
دختر جوانی هم سن و سال خودم که به تیپش میخورد خدمه خانه باشه در را باز کرد و خوش آمد گفت.
دوست محسن گفت فعلا اینجا باشید تا برای کار بهتون خبر بدم. جولیا دختر فرانسوی و خون گرمی بود دو روز کامل با هم بودیم و حسابی دوست شدیم.
🌷صبح یکشنبه دوست محسن اومد و گفت : "ساعت چهار باید برید کافه یونس خیابان حمرا در محله راس بیروت . متاسفانه برای کسی که باید مذاکره میکرده مشکل پیش اومده و شما خودت باید با رابط شرکت آلمانی صحبت کنی".
بعد از توضیحات در مورد جزئیات مذاکره مشخصات مردی را داد که در کافه باید ملاقات می کردم . و گفت جولیا برای مراقبت زودتر میره کافه که اگر اتفاقی افتاد ما را در جریان بذاره
سخت و زود بود برام که وارد چنین قضایایی بشم اما انگیزه هام برای کمک زیاد بود و ته دلم به محسن اعتماد داشتم....
🔵 #ادامه سه شنبه
@hamidraz
❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم / #قسمت_پنجم
صحبت با شرکت آلمانی به خوبی و بی دردسر انجام شد و دو روز بعد برگشتم ایران.
زمان بازگشت از لبنان مصادف شد با شروع دوره تخصص.در تهران ماندم و دوباره مشغول درس و کار شدم .
🌷یک سال از جنگ گذشته بود و مدرسه ها تازه باز شده بود که از بیمارستان آبادان بهم خبر دادن برای اورژانس خط مقدم نیرو میخوان . فهمیدم احتمالا عملیاته . می دونستم استادم با رفتنم مخالفت می کنه. برای همین کارهامو به یکی از بچه ها سپردم و به خانواده گفتم برای یک هفته میرم اهواز .فردای روزی که رسیدم جبهه عملیات شروع شد و محاصره آبادان شکسته شد.
🌷بعد از چند روز پرکار جمعه عصر خوابیده بودم که زینب بیدارم کرد و گفت بیا اورژانس. یه مجروح اوردن به نظرم آشناست .
سومین دیدار سالهای اخیر من و محسن اینطور رقم خورد .
همه جاش ترکش خورده بود . امدادگر در خط فهمیده بود که ترکش به ریه اش خورده و به خوبی روی جراحت را بسته بود . اگر این کارو انجام نمی داد ریه هوا می کشید و در مدت کوتاهی دچار خفگی می شد.
@hamidraz
🌷بقیه داستان در لینک زیر👇
https://www.instagram.com/p/Brhg9-Ig5KL/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=a7wyjemohixu
#فصل_دوم / #قسمت_پنجم
صحبت با شرکت آلمانی به خوبی و بی دردسر انجام شد و دو روز بعد برگشتم ایران.
زمان بازگشت از لبنان مصادف شد با شروع دوره تخصص.در تهران ماندم و دوباره مشغول درس و کار شدم .
🌷یک سال از جنگ گذشته بود و مدرسه ها تازه باز شده بود که از بیمارستان آبادان بهم خبر دادن برای اورژانس خط مقدم نیرو میخوان . فهمیدم احتمالا عملیاته . می دونستم استادم با رفتنم مخالفت می کنه. برای همین کارهامو به یکی از بچه ها سپردم و به خانواده گفتم برای یک هفته میرم اهواز .فردای روزی که رسیدم جبهه عملیات شروع شد و محاصره آبادان شکسته شد.
🌷بعد از چند روز پرکار جمعه عصر خوابیده بودم که زینب بیدارم کرد و گفت بیا اورژانس. یه مجروح اوردن به نظرم آشناست .
سومین دیدار سالهای اخیر من و محسن اینطور رقم خورد .
همه جاش ترکش خورده بود . امدادگر در خط فهمیده بود که ترکش به ریه اش خورده و به خوبی روی جراحت را بسته بود . اگر این کارو انجام نمی داد ریه هوا می کشید و در مدت کوتاهی دچار خفگی می شد.
@hamidraz
🌷بقیه داستان در لینک زیر👇
https://www.instagram.com/p/Brhg9-Ig5KL/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=a7wyjemohixu
Instagram
حمیدرضا عسکریان
❇️#هبوط_در_شانزلیزه #قسمت_پنجم صحبت با شرکت آلمانی به خوبی و بی دردسر انجام شد و دو روز بعد برگشتم ایران. زمان بازگشت از لبنان مصادف شد با شروع دوره تخصص.در تهران ماندم و دوباره مشغول درس و کار شدم . 🌷یک سال از جنگ گذشته بود و مدرسه ها تازه باز شده بود که…
🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم / #قسمت_ششم
محسن سه روز در اهواز تحت مراقبت ویژه بود و بعد به تهران اعزام شد .
بعد از بازگشت با فریبا و آقاجون و مادر رفتیم ملاقاتش.
محسن ما رو که معرفی کرد مادرش حسابی تشکر کرد و گفت فتانه خانم کار بزرگی کردی .اشک تو چشاش حلقه زد و با بغض گفت من پسرمو از شما دارم.
نگاهش خاص بود . نخواستم به چیز دیگری جز گفته هاش فکر کنم.
تشکر کردم و گفتم همه ما وسیله لطف خداییم برای همدیگه.
🌷وقتی اومدیم خونه فریبا یه کم سر به سرم گذاشت و گفت فتانه ، خانم عابدین بد نگات میکردا، فکر کنم از بیمارستان مرخص نشده بیان خواستگاری.
با فریبا خیلی دوست بودیم و حرف نگفته با هم نداشتیم. اما اون لحظه ناخواسته با چنان جدیتی بهش گفتم از این شوخیا نکن که فریبا حسابی جا خورد و خنده رو لباش خشک شد.
🌷ولی بازم حدسش درست بود . یه مدت بعد موقعی که محسن به جبهه برگشت مادرش در مسجد محل موضوع را با مادر در میان گذاشت و خواست بعد از بازگشت محسن برای خواستگاری بیان خونه.
مادر از من نظر خواست . فقط یک جمله به زبونم اومد.
گفتم : محسن پسر خیلی خوبیه و چیزی کم نداره اما ...
مادر گفت اما چی
زبونم نمی چرخید که چی بگم
مادر اصرار داشت که بگم
گفتم: میگم به شرط اینکه تا خواستگاری رسمی دیگه چیزی نگید
مادر قبول کرد
گفتم : محسن خودش رو برای جای بهتری از دنیای ما ساخته
سکوت خونه رو فرا گرفت .مادر و فریبا مات و مبهوت منو نگاه می کردند اما قول داده بودند که حرفی نزنند.
🌷چند ماه بعد نزدیک عید عملیات بزرگ و موفقیت آمیزی در جبهه انجام شد.
این بار در تهران بودم و کار کمک به مجروحین را در بیمارستان خودمون انجام دادم . دیگه مثل اوایل جنگ از بانوان در خطوط مقدم جبهه استفاده نمی شد.
شکست سنگین عراق در فاصله کمتر از سه ماه در یک عملیات گسترده تر تکمیل شد .
🌷و خرمشهر پس از بیست ماه آزاد شد.
در همه شهرها غوغایی به پا شد و مردم از این اتفاق بی نهایت خوشحال بودند.
تابستان شده بود و هنوز شادی آن پیروزیها برقرار بود که اولین عملیات در خاک عراق انجام شد و خبر مفقود شدن محسن ...
🔶#ادامه یکشنبه
@hamidraz
#فصل_دوم / #قسمت_ششم
محسن سه روز در اهواز تحت مراقبت ویژه بود و بعد به تهران اعزام شد .
بعد از بازگشت با فریبا و آقاجون و مادر رفتیم ملاقاتش.
محسن ما رو که معرفی کرد مادرش حسابی تشکر کرد و گفت فتانه خانم کار بزرگی کردی .اشک تو چشاش حلقه زد و با بغض گفت من پسرمو از شما دارم.
نگاهش خاص بود . نخواستم به چیز دیگری جز گفته هاش فکر کنم.
تشکر کردم و گفتم همه ما وسیله لطف خداییم برای همدیگه.
🌷وقتی اومدیم خونه فریبا یه کم سر به سرم گذاشت و گفت فتانه ، خانم عابدین بد نگات میکردا، فکر کنم از بیمارستان مرخص نشده بیان خواستگاری.
با فریبا خیلی دوست بودیم و حرف نگفته با هم نداشتیم. اما اون لحظه ناخواسته با چنان جدیتی بهش گفتم از این شوخیا نکن که فریبا حسابی جا خورد و خنده رو لباش خشک شد.
🌷ولی بازم حدسش درست بود . یه مدت بعد موقعی که محسن به جبهه برگشت مادرش در مسجد محل موضوع را با مادر در میان گذاشت و خواست بعد از بازگشت محسن برای خواستگاری بیان خونه.
مادر از من نظر خواست . فقط یک جمله به زبونم اومد.
گفتم : محسن پسر خیلی خوبیه و چیزی کم نداره اما ...
مادر گفت اما چی
زبونم نمی چرخید که چی بگم
مادر اصرار داشت که بگم
گفتم: میگم به شرط اینکه تا خواستگاری رسمی دیگه چیزی نگید
مادر قبول کرد
گفتم : محسن خودش رو برای جای بهتری از دنیای ما ساخته
سکوت خونه رو فرا گرفت .مادر و فریبا مات و مبهوت منو نگاه می کردند اما قول داده بودند که حرفی نزنند.
🌷چند ماه بعد نزدیک عید عملیات بزرگ و موفقیت آمیزی در جبهه انجام شد.
این بار در تهران بودم و کار کمک به مجروحین را در بیمارستان خودمون انجام دادم . دیگه مثل اوایل جنگ از بانوان در خطوط مقدم جبهه استفاده نمی شد.
شکست سنگین عراق در فاصله کمتر از سه ماه در یک عملیات گسترده تر تکمیل شد .
🌷و خرمشهر پس از بیست ماه آزاد شد.
در همه شهرها غوغایی به پا شد و مردم از این اتفاق بی نهایت خوشحال بودند.
تابستان شده بود و هنوز شادی آن پیروزیها برقرار بود که اولین عملیات در خاک عراق انجام شد و خبر مفقود شدن محسن ...
🔶#ادامه یکشنبه
@hamidraz
#هبوط_در_شانزلیزه
#فصل_دوم / #قسمت_هفتم
هر روز یک خبر جدید از محسن می آوردند . اول گفتن شهید شده ، بعد گفتن احتمال داره اسیر شده باشه ولی آنچه حتمی بود مجروحیت شدید او بود که چند نفر دیده بودند .
دو نفری که همراه محسن بودند ماجرای مجروحیتش را اینطور تعریف کردند :
🌷"بین نیروهای خودی و عراقی گیر کرده بودیم. از روی تپه حدود بیست نفر رو دیدیم که یه جا تجمع کردن. با احتیاط از بالای تپه رفتیم به سمتشون . دیدیم برامون دست تکون میدن. مطمئن شدیم خودی هستند . بهشون خیلی نزدیک شده بودیم که تازه فهمیدیم همه پلنگی پوش هستند.
پا به فرار گذاشتیم و اونا شروع به تیراندازی کردن. رگبار تیرها مثل بارون می بارید .با تمام توان رو به عقب می دویدیم. چند بار خواستیم بپریم رو شونه جاده که در سطح پایین تری بود اما همه جا پر از مین بود . ما رسیدیم پشت یه تپه ولی محسن را زدند. سراپا خونی رو کف جاده افتاده بود . عراقی ها داشتند به سمتش می اومدن ..."
🌷پس از چند ماه بلاتکلیفی ، خانواده محسن بنا بر قول چند نفر از همرزمان او شهادتش را پذیرفتند و براش مراسم گرفتند.
رفتن محسن را باور نداشتم . برای همین در مراسم شرکت نکردم.
هر چند شهادتش را نپذیرفته بودم اما وقتی مادر داغدیده اش را می دیدم که هر شب جمعه به جای مزار نداشته پسرش به قبور شهدای گمنام سر می زنه خودم را تسلی می دادم و سعی می کردم کمک حال پدر و مادرش باشم. کم کم پذیرفتم که انتظاری طولانی در پیش دارم و باید در این انتظار بتونم به زندگی عادی برگردم.
#ادامه سه شنبه
@hamidraz
#فصل_دوم / #قسمت_هفتم
هر روز یک خبر جدید از محسن می آوردند . اول گفتن شهید شده ، بعد گفتن احتمال داره اسیر شده باشه ولی آنچه حتمی بود مجروحیت شدید او بود که چند نفر دیده بودند .
دو نفری که همراه محسن بودند ماجرای مجروحیتش را اینطور تعریف کردند :
🌷"بین نیروهای خودی و عراقی گیر کرده بودیم. از روی تپه حدود بیست نفر رو دیدیم که یه جا تجمع کردن. با احتیاط از بالای تپه رفتیم به سمتشون . دیدیم برامون دست تکون میدن. مطمئن شدیم خودی هستند . بهشون خیلی نزدیک شده بودیم که تازه فهمیدیم همه پلنگی پوش هستند.
پا به فرار گذاشتیم و اونا شروع به تیراندازی کردن. رگبار تیرها مثل بارون می بارید .با تمام توان رو به عقب می دویدیم. چند بار خواستیم بپریم رو شونه جاده که در سطح پایین تری بود اما همه جا پر از مین بود . ما رسیدیم پشت یه تپه ولی محسن را زدند. سراپا خونی رو کف جاده افتاده بود . عراقی ها داشتند به سمتش می اومدن ..."
🌷پس از چند ماه بلاتکلیفی ، خانواده محسن بنا بر قول چند نفر از همرزمان او شهادتش را پذیرفتند و براش مراسم گرفتند.
رفتن محسن را باور نداشتم . برای همین در مراسم شرکت نکردم.
هر چند شهادتش را نپذیرفته بودم اما وقتی مادر داغدیده اش را می دیدم که هر شب جمعه به جای مزار نداشته پسرش به قبور شهدای گمنام سر می زنه خودم را تسلی می دادم و سعی می کردم کمک حال پدر و مادرش باشم. کم کم پذیرفتم که انتظاری طولانی در پیش دارم و باید در این انتظار بتونم به زندگی عادی برگردم.
#ادامه سه شنبه
@hamidraz