بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
Forwarded from .
عملیات #بیت_المقدس_۲
زمستان #۱۳۶۶
Forwarded from بی سیم چی
ماههای پایانی #جنگ / قسمت #اول
سال 1367 شد و عملیات بیت‌المقدس چهار، عراق به‌شدت سلاح شیمیایی به کار برده و منطقه را آلوده کرده بود. عده‌ای از بچه‌ها، شدیدتر شیمیایی شده و اکثرشان در بیمارستان لبافی‌نژاد بستری بودند. کار ما، دائم رفتن به آنجا و عیادت بچه‌ها بود. یکی از بچه‌ها، همان جا به شهادت رسید. وضعیت جنگ، طوری شده بود که عراق به هر جا که می‌خواست، حمله می‌کرد، و اگر مقاومتی در برابرش می‌شد، کارش را با سلاح شیمیایی جلو می‌برد.
 چند وقت بود برای گرفتن پای مصنوعی به هلال احمر می‌رفتم.
ابتدا، قسمت قطع‌شده زیر زانو را گچ گرفتند و قبل از خشک شدن، گچ را از پایم جدا کردند. قرار بود از روی آن قالب گچی، قسمت بالایی و در واقع  قسمت اصلی پای مصنوعی را بسازند. قبل از خشک شدن کامل گچ، یک چوب مثل پایه صندلی به انتهای آن وصل کردند. این گچ و چوب شد پای اولیه برای تمرین .
روزهای اول،  می‌ترسیدم و حتماً می‌بایست دستم را به دیوار یا نرده‌ای می‌گرفتم و با احتیاط کامل و به‌آهستگی راه می‌رفتم.
چند روز که گذشت، توانستم با همان گچ و چوب، پشت ماشین بنشینم. کار سختی بود؛ اما به‌تدریج عادت کردم. البته دو بار، به جای ترمز، اشتباهی پای چوبی‌ام روی پدال گاز رفت؛ اما در آخرین لحظه و قبل از تصادف با ماشین جلویی توانستم ترمز بگیرم
بعد از مدتی، پای اولیه آماده شد، و می‌بایست برای تمرین به هلال احمر می‌رفتم تا اشکالات آن را برطرف کنند و سپس روی آن روکش بکشند. یک پای چوبی و سنگین که مثل تنه درخت بود؛ خیلی در تمرین راه رفتن اذیت می‌شدم؛ اما دوست داشتم زودتر پا را بگیرم و برگردم به منطقه.
خیلی از افرادی که برای گرفتن پای مصنوعی به آنجا می‌آمدند، در حوادث غیر از جنگ آسیب دیده بودند. بعضی هم در بمباران شهرها مجروح شده بودند . یک روز برای این‌که ببینم می‌توانم با آن پا رانندگی کنم، یواشکی با پای مصنوعی از جلوی نگهبانی رد شدم. می‌ترسیدم که بفهمند که دارم پا را بدون روکش و بی‌اجازه بیرون می‌برم. به هر حال، کسی نفهمید و تا فردا که دوباره پا را برگرداندم، از آن استفاده کردم و به این نتیجه رسیدم که راه رفتن و رانندگی با این پا،‌ خیلی سخت است.
یکی از رفقایک شرکت خصوصی تازه‌تأسیس را معرفی کرد و گفت: «می‌توانی بروی آنجا، و سریع‌تر یک پای بهتر بگیری.»
رفتم و یکروزه یک پای سبک که خیلی بهتر از پای هلال احمر بود، گرفتم و همان فردایش خودم را رساندم به دوکوهه....
#ادامه_دارد
#تیر_۱۳۶۷
#دوکوهه
Forwarded from .
عملیات #بیت_المقدس_۴
فروردین #۱۳۶۷
Forwarded from بی سیم چی
ماههای پایان #جنگ
قسمت #دوم
هوای داغ جنوب، پایم را به‌شدت عرق‌سوز می‌کرد. خیلی وقت‌ها مجبور بودم پایم را در بیاورم و با عصا راه بروم. ما در طبقه پنجم یکی از ساختمان‌های دوکوهه مستقر بودیم ؛ در حالی که حسینیه، دست‌شویی و حمام و ...، پایین بود. ولی برای خواب و غذا بالا میرفتیم
این جابجایی بسیار مشکل بود .
برای اولین بار در ساختمان کولر گذاشته بودند؛ اما چون آنجا لوله‌کشی آب نداشت، آب را با گالن می‌آوردند و در کولرها می‌ریختند. ظهر که می‌شد، همه فشرده زیر کولر می‌خوابیدند؛ اما نیم ساعت نشده، آب کولر تمام می‌شد و همه عرق‌کرده از خواب بیدار می‌شدند؛
یک روش هم این بود که دبه آب را با طناب بالا می‌کشیدند؛ که چند بار ناموفق بود و گالن‌ها وسط راه پرت شد پایین و ترکید.
ازدیاد نیرو در دوکوهه غوغا می‌کرد. به لحاظ امنیتی هم درست نبود که آن‌همه آدم یک جا باشند. اداره آن‌ها، کار سختی بود. گردان‌ها هم دیگر ظرفیت نداشت. بنابراین، گردان‌های جدید تشکیل شد.
حاج‌قاسم دهقان که در والفجر مقدماتی و والفجر یک، فرمانده گردان مالک اشتر بود، گروهان ویژه شهادت را تشکیل داد که همه افرادش آرپی‌جی‌زن بودند. البته کادر هم کم بود. قرار شد همه با هم کمک کنیم. یکی از دسته‌ها، به عهده من گذاشته شد...
#ادامه_دارد
#گروهان_آر_پی_چی
#دوکوهه
#تیر_۱۳۶۷
@hamidraz
Forwarded from .
#دوکوهه میعادگاه رزمندگان لشگر #حضرت_رسول_ص
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
ماههای پایانی #جنگ
قسمت #سوم
حملات سراسری دشمن در بسیاری از محورها باعث شده بود عده زیادی از مردم به جبهه بیان . یگانهایی تازه تاسیس شده بودند . از همین رو و به علت ازدیاد نیرو این یگانها جایی در ساختمان های پادگان نداشتند . در نزدیک دوکوهه، یک سولة بزرگ به ما دادند تا نیروهایمان را ببریم آنجا. بچه‌های خودمان که از قبل در جبهه بودند، همه در گردان انصار بودند؛ اما آن‌هایی که تازه آمده بودند، همه آمدند گروهان مستقل شهادت.
یک روز از طرف لشگر اعلام شد که نیروهای جدید آمده اند. عصر که شد در نزدیکی محل استقرارمان برای گرفتن نیرو به بیرون سوله رفتم. وقتی بالای سر نیروها رسیدم، با گروهی روبه‌رو شدم که برای اولین بار به جبهه آمده بودند .هنگامی که در ستون نشسته بودند مسخره‌بازی درمی‌آوردند و شلوغ می‌کردند. به نسبت بعصی از آنها کم‌ سن ‌و سال تر بودم، سعی کردم باهاشان مدارا کنم . بعد از اتمام کار و گرفتن کامل نیروها آوردمشان توی سوله. هنوز بعضی از آن‌ها به کارهای خودشان ادامه می‌دادند. پای مصنوعی‌ام را که در آوردم، مثل بچه‌های کوچک ترسیدند و شوک‌زده، ساکت شدند . دیگر از شلوغ کاریها و حرفهای پرت و پلای چند دقیقه قبل خبری نبود . کارم راحت تر شد؛ هرچند مدتی بعد، زمزمه‌های برگشت به تهران بعضی‌هایشان بلند شد. چند روز بعد گروهان منتقل شد به یک مدرسه در اندیمشک.نیروها در سالن بزرگ مدرسه مستقر شدند و فرمانده ها و ارکان مختلف گروهان در اتاقهای طبقه دوم .
صبحها در خیابانهای اطراف مدرسه
بچه ها میدویدند و نرمش صبحگاهی در حیاط مدرسه انجام می شد .
محل مدرسه تا حدی باعث عدم جدیت نیروها شده بود .شبها نیروها شیفتی در اطراف مدرسه نگهبانی می دادند . یک شب که به پاسها سرکشی میکردم چند نفر از آنها را در خواب دیدم . با اینکه از رفقای قدیمی بودند ولی چاره ای جز جریمه نبود .
برای آموزش و آمادگی جسمانی یک شب قرار شد بچه‌ها را ببریم پیاده روی ...
#ادامه_دارد
#اندیمشک
#گروهان_آر_پی_چی
#تیر_۱۳۶۷
@hamidraz
Forwarded from .
شهید #قاسم_دهقان
فرمانده #گروهان_شهادت(آرپی چی)
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
ماههای پایان #جنگ
قسمت #پایانی
قرار شد بچه‌ها را بیرون ببریم تا به پیاده‌روی در تاریکی شب عادت کنند. خودم هم همراهشان رفتم؛ گرچه برایم سخت بود. قبل از حرکت، به همه تأکید کردم که چشمشان به نفر جلویی باشد، و اگر فرد غریبه‌ای در ستون دیدند، پشتش حرکت نکنند. یکی از دوستان که از گردان انصار به شهر آمده بود، آن شب پیش ما ماند. به او گفتم: در وسط راه‌پیمایی برو تا ببینم این‌ها حواسشان هست یا ستون را خراب می‌کنند.
بچه‌های خودمان، او را می‌شناختند؛ اما برای بقیه غریبه بود. وسط راه، داخل ستون آمد، و برحسب اتفاق، نفر پشتی،عباس از بچه‌های خودمان، بود که پشت سر او حرکت کرد و ستون دوتکه شد. من هم که همین را می‌خواستم، در پایان راه‌پیمایی، دو تا ستون را جمع کردم و شروع کردم سرشان غر زدن که از اول گفته بودم که حواستان به نفر جلویی باشد و غریبه در ستون دیدید، پشتش نروید.
عباس ، کار را خراب کرد. بلند شد و گفت: شما گفتید پشت سر غریبه نروید.
گفتم: قرار بود پشت بچه‌های گروهان بروید؛ نه کس دیگر. فلانی که آشنا بود!
بچه ها خندشون گرفته بود ولی سکوت را ترجیح دادند . به هر حال هر طور بود قضیه جمع و جور شد .
در مدرسه، جایمان خوب بود اما هوای تابستان خوزستان سوزان بود . چند روزی که گذشت، بعضی‌ها که اهل جبهه نبودند، شروع کردند به غر زدن که تسویه حساب ما را بدهید؛ می‌خواهیم برویم تهران. چند باری باهاشان سر و کله زدم؛ اما فایده نکرد. به فرماندهی گروهان گفتم این‌ها به درد اینجا نمی‌خورند، و فرستادیم‌شان رفتند.
مدتی گذشت ولی علی رغم آمادگی نیروها نیازی به حضور گروهان ما در خط مقدم نشد .
شهریور که آغاز شد، اعلام ازدیاد نیرو کردند. تا حدی خطوط مقدم تثبیت شده بود . با رفقا صحبت کردیم و قرار شد به تهران برگردیم . نمیدانستیم اوضاع چطور می شود و آیا دوباره بازمیگردیم یا نه . اما دوم شهریور سال ۶۷، آخرین روز حضورم در جبهه بود...
#پایان_بهترین_دوران
#شهریور_۶۷
@hamidraz
Forwarded from .
هشت سال #دفاع_مقدس
این گونه گذشت
شهریور #۵۹ تا شهریور #۶۷
@hamidraz
سلام بر همراهان گرامی
سه سال پبش در چنین روزی اولین خاطره جبهه را با شما عزیزان در کانال #بی_سیم_چی به اشتراک گذاشتم.
حال پس از بازگو کردن دو دور خاطرات شخصی ، دوباره دست به قلم می شوم و به اندازه وسع خود تلاش خواهم کرد تا جانفشانی و ایثارگریهای جوانان این مرز و بوم در یادها زنده بماند.
به امید خدا از امشب رمانی برگرفته از خاطرات جبهه ام با نام
#هبوط_در_شانزه_لیزه
را با هم در اینجا خواهیم خواند. همچنین این رمان درصفحات شخصی (حمیدرضا عسگریان) اینستاگرام و فیس بوک نیز قابل دسترسی خواهد بود
⭕️ وعده ما روزهای فرد پس از اذان مغرب
🔵 نشر رمان با نام کانال بی سیم چی مزید امتنان است
@hamidraz
بی سیم چی pinned « سلام بر همراهان گرامی سه سال پبش در چنین روزی اولین خاطره جبهه را با شما عزیزان در کانال #بی_سیم_چی به اشتراک گذاشتم. حال پس از بازگو کردن دو دور خاطرات شخصی ، دوباره دست به قلم می شوم و به اندازه وسع خود تلاش خواهم کرد تا جانفشانی و ایثارگریهای جوانان…»
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_اول
با صدای زنگ موبایل لینا از خواب پریدم. زنگ خاصی رو موبایل برای لینا گذاشته ام ، چون برای من با بقیه فرق داره .
تا اومدم جواب بدم قطع شد .طبق معمول رفتم سراغ پیامها . پیام صوتی برام گذاشته بود که داره میره تو جلسه. با اینکه سرما خورده بود اما صداش مثل همیشه پرانرژی بود. طبق پیام باید تا یک ساعت دیگه خودم را می رسوندم آموزش دانشگاه .
سراسیمه و پرهیجان رختخواب گرم و نرم را به سمت حمام ترک کردم . سریع یه دوش گرفتم و موهای تازه کوتاه شدمو نصف و نیمه با سشوار خشک کردم . یه پاچه شلوارو نپوشیده چنگ زدم تو بیسکوییتهای روی میز و ته مونده شیر سرد یخچال رو سر کشیدم.
موبایل و وسایل لازمو تو کیفم گذاشتم و با پیامی که تو اسانسور نوشتم خونه نامرتب رو حواله مادام جولیا کردم .
خدمتکار مسن و مهربونی که موقع سر شلوغیها برای نظافت و آشپزی میاد کمک من و لینا.
سرمای هوا روز به روز بیشتر می شد . با ژاکت بلند و کلاهی که لینا برام بافته بود از خونه زدم بیرون تا از سرما در امان باشم .
تا ایستگاه مترو کنکورد را تند تند پیاده رفتم. وارد واگن که شدم درها بسته شد . جای نشستن نبود .
نفس زنان خودم رو لای جمعیت گوشه واگن جا دادم. از خبر لینا بی اندازه هیجان داشتم و حدس می زدم برای چی گفته برم دانشگاه .
نگاهی به جمعیت ساکت اطرافم انداختم. حالت همه مثل روزهای دیگه حکایت از زندگی روزمره داشت. اما من دل تو دلم نبود.
تو ایستگاه بعد ورود نوازنده اکاردئون و خواننده نابینا سکوت آدمهای تو واگن رو شکست . آهنگی که می زد چنان با حالت درونی ام هم نوایی می کرد که بر خلاف عادت سکه ای در قوطی نوازنده انداختم .
قطار که به ایستگاه شارل دوگل رسید بیشتر مسافرین همراه من پیاده شدند و جمعیتی به همان اندازه قطار را پر کرد.
منتظر راه بندان پله برقی نشدم و پله ها را دوتا یکی با سرعت بالا رفتم .
ساعت نشان می داد که تا قرار بیست دقیقه مانده ولی من برای رسیدن به دانشگاه بیش از هر روز عجله داشتم.
مسیر ده دقیقه ای تا دانشگاه را از راه میان بر ، داخل کوچه پس کوچه هایی که خوش آیندم نبود و معمولا از آنجا نمی رفتم ، با قدمهای تند پنج دقیقه ای طی کردم .
داخل دانشگاه شدم و دقایقی بعد جلوی دفتر آموزش بودم.
لینا را در انتهای راهرو دیدم . اومدم صداش بزنم اما همون لحظه ...
#ادامه سه شنبه_شب
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزه_لیزه
#قسمت_دوم
آقای لوکاس در حالی که وارد اتاقش می شد صدام زد : فاطیما بیا داخل
ضربانم بالا رفته بود . قلبم داشت از تنم می زد بیرون .
آقای لوکاس باسوادترین استاد دانشگاه و برای من دوست داشتنی ترین استاد در طول تحصیلاتم بود . از بس ابهت داشت بدجور ازش حساب می بردم .و در عین حال احترام خاصی براش قائل بودم.
لینا تا منو دید از انتهای راهرو با یک لیوان چای اومد به سمتم . بهش گفتم چی شده؟ بگو جونم دراومد. با ارامش همیشگیش گفت چای رو بخور بعد میریم تو اتاق می فهمی. نتونستم چای رو بخورم و دستم بی اراده رفت رو در اتاق .
با اضطراب و بدون این که بتونم هیجانم را پنهان کنم بی سلام وارد اتاق شدم . پشت سرم لینا وارد شد و با خوش زبونی خاص خودش جبران سلام ندادن منو کرد . انگار چشمان آبی و سر طاس آقای لوکاس بیشتر از همیشه برق می زد .
لینا که فهمیده بود چقدر هیجان دارم دستمو گرفت و با لبخند و چشمک سعی کرد ارومم کنه.
دکتر لوکاس با متانت در حالی که از زیر عینک ما را نگاه می کرد
از پشت میزش بلند شد و برگه ای را نشونمون داد و بهمون تبریک گفت.برگه را که دیدم خیالم راحت شد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم شادی و هیجانم رو کنترل کنم . نام هر دومون بالای برگه پذیرش بورسیه بود.
دکتر لوکاس کوتاه و مفید پروسه کار در آزمایشگاه و چارچوب پروژه را برامون توضیح داد و گفت فردا ساعت ۹ صبح محل دانشگاه پیر و ماری کوری باشید تا از ازمایشگاه و وسایل دیدن کنیم . مکان پژوهش ما اونجا خواهد بود.
وقتی که از اتاق خارج شدیم بی اعتنا به دور و بر جیغ بلندی کشیدم و لینا رو محکم بغل کردم . از شدت خوشحالی اشکم سرازیر شد. فکر می کردم به نهایت آرزوهام رسیدم .
قرار کاری ما با حقوق ماهانه سه هزار یورو از هفته بعد آغاز می شد. یک اتاق با همه امکانات پژوهشی در مجاورت لابراتوار و مهمتر از همه این بود که لینا تیم وورک من در این پژوهش بود.
زحمات چند سالمون جواب داده بود و حالا در بهترین حالت برای من فرصتی فراهم شده بود تا در کنار بهترین دوستم لینا و محبوب ترین استادم آقای لوکاس وارد یکی از ارزشمندترین پروژه های علمی روز جهان بشم.
اما این خبر خیلی خوب همه برنامه های ما رو به هم زده بود...
🔵 #ادامه ۵شنبه شب
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_سوم
تعطیلات برای ما شروع نشده تمام شده بود.
قرار بود لینا هفته آینده برای دیدن خانواده بره شهرشون و مادر من بیاد پاریس.حالا لینا فرصت رفتن نداشت و سوئیت کوچیک ما در هفته بعد پذیرای سه نفر نبود. همون شب بعد از صحبت کوتاهی که داشتیم دل را زدیم به دریا و تصمیم گرفتیم تا حقوق نگرفته را پیش پیش خرج کنیم .
دو روز بعد با لینا و دو چمدان به آپارتمانی دو خوابه به محله چینی های پاریس نزدیک "پلس ایتلی" نقل مکان کردیم . این خونه به پژوهشگاه نزدیک بود و حتی می شد پیاده رفت و آمد کنیم . دیدانداز برج ، رودخانه سن بود و کشتی توریستها را میشد به خوبی دید
هر دو خوشحال بودیم که سفر لینا لغو شده چون واقعا دلمون برای هم تنگ می شد. از طرفی قرار شد مادر لینا بیاد پیش ما .
اومدن خانم لورن که زن خونگرم و دوست داشتنی بود چندتا خوبی داشت. یکی اینکه ماشین دار می شدیم .
و دیگه اینکه وقتی من و لینا درگیر پروژه بودیم مادرامون همراه هم بودن .
اخلاقشون به هم می خورد و با هم جور بودن. با اینکه تعطیلاتمون به هم خورده بود اما با این برنامه دیگه از این بهتر نمی شد.
چهار روز و نیم وقت داشتیم تا برای پذیرایی مهمونا و آغاز رسمی پروژه آماده بشیم .
از دکتر لوکاس اجازه گرفتیم و بخشی از این چهار روز مقدمات پژوهش رو در آزمایشگاه مهیا کردیم .
بخشی از وقتمون به تزئین و زیباسازی خونه گذشت و قسمتی به خرید و پخت و پز . در طول چند سال من و لینا به ذائقه غذاهای محلی همدیگه عادت کرده بودیم و در ضمن پخت بعضی از غذاها رو به هم یاد داده بودیم .
بچه های دانشگاه بهمون می گفتند دوقلوهای معجزه ساز
روز یکشنبه قبل از ظهر با قطار رفتم فرودگاه . خدا رو شکر پرواز به موقع نشست. این استقبال از مامان با همیشه فرق داشت .
در مسیر برگشت به خونه کل ماجرای بورسیه و پروژه را تو قطار براش تعریف کردم .
ساعت یک و نیم پشت میز ناهارخوری که لینا به زیبایی تزئینش کرده بود در انتظار مادرش بودیم.
یک ساعت از وقتی که باید می رسید گذشته بود و خاموشی موبایل اضطراب لینا و ما رو بیشتر کرده بود.
🔵 #ادامه یکشنبه شب
@hamidraz
❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_چهارم
به خاطر چند روز کار مداوم از فرط خستگی روی مبل هال خوابم برد .
در عالم خواب با لینا تو شانزلیزه راه می رفتیم که در یک لحظه سرتاسر خیابان پر از آتش شد . هر کس از یک طرف فرار می کرد . ما هم مثل بقیه به دنبال مفری می گشتیم که جوانی نظامی با لباس پلنگی به سمت ما اومد . به نزدیکترین درخت اشاره کرد و گفت برید پشت درخت تا در امان باشید . خودش با سرعت رفت تو دل آتش . همه جمعیت را یکی یکی از وسط شعله ها بیرون می کشید .جز یک زن میان سال و یک مرد جوان که نتونست اونا رو نجات بده . در فکر زن و مرد مانده در آتش بودم که یک نفر با همان لباس پلنگی پسر جوان از میان زبانه های آتش بیرون آمد اما موهایش سفید بود و چهره دیگری داشت .
با صدای زنگ موبایل لینا از خواب پریدم . گیج و منگ بودم . لینا پرسید فاطیما حالت خوبه؟ گفتم آره آره خوبم .چرا جواب موبایلو نمیدی؟
گفت ناشناسه .نمیخوام خط اشغال بشه.منتظر تماس مامان هستم. زنگ طولانی شد و لینا موبایل را قطع کرد. دوباره زنگ زد و قطع کرد. بار سوم گفتم حالا جواب بده هر کی هست کار واجب داره که سه بار زنگ زده
جواب که داد چهره اش باز شد .
مادرش پشت خط بود که با موبایل دیگری تماس گرفته بود. دوست داشتم زودتر صحبتشون تموم بشه و برام توضیح بده چه اتفاقی افتاده
موبایلو قطع کرد ، نفسی کشید و لیوان روی کابینت را پر از آب کرد و یک نفس سر کشید. تو فکر خوابم بودم . تو دلم گفتم خدا رو شکر که خوابم ربطی به مادر لینا نداشته. گفتم : حالا بگو چی شده بود. گفت: حاضر شو بریم دنبال مامان . تو راه برات تعریف می کنم .
به مادرم گفتم زنگ می زنم و میگم چی شده بوده . نگران نباشید زود برمی گردیم .
لینا در حالی که با قدمهای تند راه می رفت ، گفت : مادر نزدیکای خونه رفته بوده کتابفروشی محل تا برای ما کتاب هدیه بگیره . همون حین یه نفر که بین قفسه ها در حال وارسی کتابها بوده نقش زمین میشه . مادر پس از اقدامات اولیه با امبولانس اون فرد را به بیمارستان می رسونه. گفتم طرف شانس آورده مادرت که دکتر حاذقی هست اونجا بوده . لینا سرشو به علامت تایید تکون داد
چند دقیقه بعد جلوی کتابفروشی بودیم. سوئیچ ماشین خانم لورن ، مادر لینا را از صندوق دار گرفتیم و به سمت بیمارستان خصوصی امریکایی ها در منطقه نوی سور سن حرکت کردیم. اونجا اولین جایی بود که به امبولانس اعلام پذیرش داده بود. هم زمان با ما خانواده فرد حادثه دیده نیز به اورژانس رسیدند ....
🔶 #ادامه سه شنبه شب
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_پنجم
به پیچ آخرِ انتهای دژ رسیده بودیم ، عراقیها تنها راه رسیدن به پشت دژ را بسته بودند . از زمین و آسمون تو اون نقطه آتیش می بارید . به دیوار بسته خورده بودیم . تانکها نزدیک و نزدیکتر می شدند .هیچ راه نجاتی نبود . در فکر پیدا کردن راهی برای فرار از اون مهلکه بودم . به خودم که اومدم رضا را بالای دژ دیدم .
بچه ها رو یک به یک هدایت می کرد تا خودشونو بکشن بالا و غلت زنان بیان پشت دژ . شلیکهای بی امان عراقی ها بی وقفه ادامه داشت .اما رضا با آرامش روی دژ قدم می زد .صدها توپ مستقیم تانک و هزاران تیر رسامی که سرخی انها به وضوح دیده می شد از میان دست و پای رضا عبور می کرد ولی قرار نبود فرشته مرگ ، فرشته نجاتِ ما رو با خودش ببره .

"صورتم از اشک خیس خیس شده بود .
نگاهی به چشمان بسته و چهره خسته حاج رضا انداختم . چقدر شبیه آن مرد سفید موی خواب من بود .
سالها سعی کرده بودم از جنگ و خاطراتش فاصله بگیرم . ولی حالا یک خواب و یک اتفاق هم زمان مرا برای بازگشت به گذشته ای که همیشه از آن فراری بودم ترغیب می کرد .
اومدم به همراه حاج رضا بگم که صحبتهاشو ادامه بده اما همون لحظه دکتر گفت بیمار را ببرید برای ام آر آی
زمان ورود به بیمارستان فکر می کردم خیلی زود با مادر لینا برمیگردیم خونه اما همان چند دقیقه حضور کافی بود تا یک هموطن مجروح منو ببره به سالها قبل و زخم کهنه ای که دوباره سر باز کرد . با این حال، حس خوبی نسبت به این اتفاق دارم و شاید" ...
❇️ #ادامه ۵ شنبه شب
@hamidraz
❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_ششم
حاج رضا را که بردند برای ام آر آی کمی با دخترش فرشته صحبت کردم . گفت : چند سالِ پیش که پدرش برای ادامه تحصیل به فرانسه میاد بیماریش عود می کنه و به توصیه پزشکان برای ادامه درمان در پاریس می مونن . به فرشته گفتم میشه به داییت بگی بقیه اون خاطره را تعریف کنه
خندید و گفت برای چی میخوای
خودم همه رو حفظم .
با خوشحالی گفتم چه خوب . الان دیر شده و مادر منتظره . فردا میام اینجا بهت سر می زنم تا بقیه خاطره را بشنوم.
هوا رو به تاریکی می رفت که رسیدیم خونه و بلاخره شام و ناهار را یک جا خوردیم.
دستپخت خوشمزه و عالی لینا حرف نداشت." کوک او ون "مرغ پخته و برشته شده به همراه قارچ و گوشت و پیاز و سیر، با سس لذیذی که هنوز نتونستم اون رو مثل لینا درست کنم. موقع خوردن غذا ماجرای امروز را برای مادر تعریف کردم و گفتم شاید بشه در پژوهشمون کمکی به حاج رضا کرد. لینا و مادرش هم موافق بودند .
فردا ساعت ملاقات با لینا رفتیم بیمارستان
در گوش فرشته پچ پچ کردم که خاطره رو کی میگی
رو به پدرش گفت : فاطمه می خواد خاطرات شما رو بشنوه. اجازه می دید
حاج رضا با لبخند گفت خودتون می دونید .منم معطل نکردم و با جسارت گفتم میشه یه کمشو از خودتون بشنوم.
چند دقیقه اصرار و انکار با پیروزی من به پایان رسید.
حاج رضا آرام صحبت می کرد طوری که لینا هم می تونست حرفهاشو متوجه بشه
" قایق‌ها، راه را داخل هور گم کردند و با تاخیر موقعی که هوا رو به روشنی بود از قایق‌ها پیاده شدیم.
همراه پیک و بی سیم چی ام، جلوی ستون بودم.
بعد از طی مسافت نسبتاً طولانی رسیدیم به یک دژ بزرگ . نیروهایی که شب گذشته در آنجا عملیات کرده بودند، پشت دژ مستقر بودند.
یکی از مسئولین آن‌ها، بین من و پیکم ایستاد و شروع کرد به توضیح دادن که ما باید از چه مسیری بقیة راه را جلو بریم. ناگهان یه خمپاره کنار ما منفجر شد و ترکشی خورد به اون بنده خدا . خون شدیدی از پاش فوران کرد و صورتش مثل گچ سفید شد. امدادگر سریع اومد بالاسرش .دست تکون داد و اشاره کرد که برید. از همون راهی که نشون داده بود، به سمت جلو حرکت کردیم.
حدود ده صبح، در کانالی که جای مناسبی برای پدافند بود مستقر شدیم .
قبل از ظهر ناگهان دیدیم چندصد نفر از دشت پشت سر با سرعت به سمت ما میان . هر لحظه به ما نزدیک تر می‌شدن. از کانال بیرون رفتم . گروه اولشان که جلوتر آمد، از روی لباساشون فهمیدم که عراقی هستند"
پرستار اعلام کرد که ساعت ملاقات تمام شده ...
⭕️ #ادامه یکشنبه شب
@hamidraz
#هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_هفتم
دیروز که فرشته زنگ زد و گفت پدرش را مرخص کردند ،دعوتشون کردم که شب تولد پیامبر بیان خونمون.
مادرها را فرستادیم گشت و گذار شهر و با لینا یک سفره قشنگ آماده کردیم. درست کردن غذا با من بود ، دسر و تزیین سفره با لینا .
در لحظه ورود چشمشون خورد به حدیث پیامبر که لینا روی کاغذ رنگی پرینت گرفته بود و حاشیه هاش رو به زیبایی نقاشی کرده بود : ۵خصلت در بچه ها هست که بزرگترها باید یاد بگیرند.خاک بازی می کنند چون تکبر ندارند.گریه می کنند چون گریه کلید بهشت است.بعد از قهر زود آشتی می کنند چون کینه ندارند.چیزی که می سازند را زود خراب می کنند چون به دنیا دلبستگی ندارند.خوراکی خود را زود می خورند و برای فردا نگه نمی دارند چون آرزوهای دور ندارند.
از حسن سلیقه لینا بابت حدیث حسابی تعریف کردند.
بعد شام در مورد پروژه تحقیقاتی مون، توضیحاتی دادم و به حاج رضا گفتم اگر در پژوهش همراه ما بشید، میتونیم در روند درمان شما کمک مهمی بکنیم .با ارامش گفت این سی سال سخت گذشت اما زود گذشت . بقیه اش هم یک چشم به هم زدنه .
فرشته پرید وسط حرف پدرش و گفت بابا نگید این حرفها رو . به نظرم پیشنهاد فاطمه خوبه .
منم گفتم در جریان اتفاقی که برای شما افتاد اونقدر نشونه های مثبت دیدم که دلم روشنه.در نهایت قرار شد بعد صحبت با دکتر لوکاس از اول هفته کار به صورت آزمایشی شروع بشه.
با ورود حاج رضا به عنوان بیمار در پروژه انگیزه ام در انجام کار زیاد شده بود . چند روز بعد موقعی که داشتم برای آزمایشات جدید از حاج رضا خون می گرفتم بهش گفتم میشه بقیه خاطرات جبهه را برام تعریف کنید.
گفت معمولا دخترها از حرف زدن در مورد جنگ خوششون نمیاد . اصرارت بر شنیدن خاطرات سی سال قبل کسی مثل من عجیبه.
گفتم از جنگ و خاطراتش فراری بودم اما شوقی که می بینید بعد از دیدن شما بوجود اومده و حتما قبل از اتمام خاطرات دلیلشو می فهمید .
حاج رضا گفت: تا به حال خاطرات را برای کسی به جز فرشته تعریف نکردم اما نمی دونم چرا درخواست تو قابل رد کردن نیست ، با این حال فکر می کنم با وضعیت فعلی من بهتره خاطرات را از فرشته بشنوی. بعد عکسی از زمان جنگ را تو موبایلش نشون داد و گفت این همون جاییه که عراقیها از پشت به سمتمون می اومدن .فرشته برات می گه
با فرشته صحبت کردم و قبول کرد ولی گفت خاطرات را ضبط می کنه و برام می فرسته . حضوری گفتن براش سخت بود. بهش قول دادم که امانت دار خوبی باشم . اجازه گرفتم فایلهای صوتی را تایپ کنم . با مشغله زیاد و وقت کم انجام چنین کاری برام بسیار سخت بود .
اما ندایی در درونم می گفت ادامه بده ...

⭕️ #ادامه سه شنبه شب
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_هشتم
مدت ها بود که تایپ فارسی نکرده بودم، اما بعد از چند صفحه دستم راه افتاد.
بیان شیوا و صدای پراحساس فرشته علاقه ام برای شنیدن خاطرات را بیش از پیش کرده بود. طوری خاطرات را نقل می کرد که انگار خودش آن جا بوده. این ها نشان از رابطه ی خاص او و پدرش داشت
" در حمله دیشب ، تعدادی از نیروهای عراقی‌ تو خونه‌های روستای پشت دژ پنهان شده بودند . صبح، به خیال این‌که اگر از دژ رد بشن، می‌تونن فرار کنن، با حمایت شلیک های چند تیربارچی از کنار دژ عبور کردند و وارد دشت پشت سر ما شدند .با سرعت و سراسیمه به ما نزدیک می شدند . به تعدادی از نیروها گفتم از کانال اومدن بیرون، اسلحه ها را مسلح کردند و راه را به روی اونا بستن . غافلگیر شده بودند و فکر نمی کردن نیرویی در مسیرشون باشه . چون سلاحی نداشتند در عرض چند دقیقه، همة اسیر شدند .اونا رو برای انتقال به پشت جبهه تحویل نیروهای پشت دژ دادیم. به جهت احتمال پاتک عراقیها همه نیروها در آماده‌باش بودند. ظهر که شد، نمازخوندیم. بچه ها کنسروها را باز کردند که ناهار بخورند اما پاتک شروع شد. دقایقی بعد، زمین و زمان به هم ریخت. توپ و خمپاره، مثل بارون روی سر بچه‌ها می‌ریخت. زمین زیر پامون از حرکت اون‌ همه تانک که دشت را سیاه پوش کرده بودن،به لرزه در اومده بود. حرکت سریع آن‌ها، هر لحظه صدای غرش‌شان را وحشتناک‌تر به گوش می‌رسوند . قرار شد آرپی‌جی‌زن‌ها پانصد متر جلوتر مستقر بشن تا تانک‌ها را قبل از رسیدن به کانال بزنن. از کانال خارج شدند و توی دشت ، بدون هیچ سنگری شروع کردن به زدن تانک‌ها. همه جا را بوی باروت پر کرده بود. تانک‌ها پی در پی شلیک می‌کردند و جلو می‌آمدند. انقدر نزدیک شده بودن که دوشکاچی‌ روی تانک‌ها هم دیده می شدن . از بالای تانک همه اطراف را زیر اتیش گرفته بودن.نیروهای پیادة عراقی پشت تانک‌ها در حرکت بودن . حجم آتش آن‌قدر زیاد بود که فرماندهی لشگر دستور عقب‌نشینی داد. خروج از کانال غیر ممکن بود ولی باید آرپی چی زنها رو از عقب نشینی با خبر می کردیم . به محض اینکه از کانال خارج شدم ناگهان ... "
شنیدن این خاطرات سخت تر از آن بود که فکر می کردم . اشک چشمهامو تار کرده بود . به خودم گفتم فاطمه وسط این همه تیر و ترکش و خون چکار می کنی .مگه قرار نبود فراموشش کنی ...
🔵 #ادامه ۵شنبه شب
@hamidraz
🔵 #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_نهم
" کمی از کانال دور شده بودیم که یه خمپاره کنارمون منفجر شد. ترکش دست بی سیم چیم رو به پوست اویزون کرد.پاشم ترکشهای ریز خورده بود. کسی نمیتونست زیر اون آتیش از کانال بیرون بیاد و کمک کنه.دستش به شدت خونریزی داشت . با چفیه بالای دستشو محکم بستم . بوی خون و باروت تو هم پیچیده بود .جای جلو رفتن و نزدیک شدن به ارپی چی زنها نبود . وسط اون همه انفجار و شلیک تیر صدا به صدا نمی رسید . با ایما و اشاره بهشون فهموندم که باید عقب نشینی کنیم . اما دلاورانه بی هیچ پناهی جلوی تانکها ایستاده بودند. دهها تانک را زدند ولی تا چشم کار می کرد دشت پر از تانک بود . آرپی چی زنها یکی یکی مظلومانه مجروح و شهید می شدند. به بی سیم چیم گفتم بخواب پشتم تا سینه خیز بریم سمت کانال. روش نمی شد . بلاخره با اصرار و تحکم من قبول کرد و هر طوری بود با سه نفر باقی مانده آرپی چی زنها سینه خیز رسیدیم به کانال ..."

فکر می کردم لینا خوابیده . وقتی اومد تو هال زود اشکهامو پاک کردم اما چشمهای پف کرده ام داد می زد که گریه کردم . لینا نشست کنارم و پرسید چی شده فاطیما . گفتم چیزی نشده . بعد ار چند بار پرسیدن و اصرار لینا گفتم: خوابمو یادته ؟ اون مرد موسفید دقیقا خود حاج رضا بود . برام عجیبه این شباهت . می دونی لینا به خواب اعتقاد ندارم اما در این خواب و واقعیات بیرونی انقدر نشونه هست که منو به دنبال شنیدن این خاطرات کشونده.
تو خوب می دونی چرا از جنگ و خاطراتش فراری بودم و بعد این همه سال وسط این خاطرات دنبال چی می گردم .
پس کمکم کن که بتونم تا آخر این راه رو برم . لینا دستامو فشار داد و گفت خیالت راحت باشه فاطیما ، همراهتم تا آخرش . از اعتماد و اطمینانی که به لینا داشتم حس پیروزی بهم دست داده بود و فکر می کردم این مسیر دشوار پایان خوبی داره .
روزهای بعد تلاشم در انجام پژوهش دو چندان شده بود و لینا پا به پای من بلکه بیشتر زحمت می کشید .
به پایان ساخت یکی از داروهای مد نظر نزدیک شده بودیم.
امروز در حین کار به لینا گفتم به اتفاقات اخیر توجه کردی؟
حاج رضا درست موقعی اومد که پژوهش ما تازه استارت خورده بود . بدون اینکه دنبالش بگردیم پیدا شد . بدون اینکه بخواهیمش خواستنی شد . او سالهای سال با بیماریش کنار اومده بود. اما انگار اومده تا گم شده های ما پیدا بشه . او با بیماریش اومد ، با خاطراتش اومد
فرشته نجات رزمنده ها اومده تا باز هم فرشته نجات بشه؟
لینا سرشو به تایید تکون داد و با لهجه بامزه فارسیش گفت آره فرشته نجات
اما نه تو جبهه، این بار در شانزلیزه ...
⭕️ #ادامه یکشنبه شب
@hamidraz