بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #نوزدهم
زنگ زدم به یکی از بچه‌ها تا خانواده‌ را خبر کند. هیجان داشتم که وقتی وضعیتمو ببینند چی میشه . حدود ساعت ده شب، مامان و بابا رسیدند بیمارستان. از مراسم شهید امیری مقدم می‌آمدند. روحیه‌شان خیلی خوب بود. می‌گفتند راضی هستیم به رضای خدا؛ شما برای رضای خدا رفتید و خودش کمک می‌کند.
فردا صبح ، سوپروایزر بخش و پرستارهای دیگر برای خوش‌آمدگویی به اتاق‌ها آمدند . یک به یک پانسمان‌ها را هم عوض می‌کردند. به اتاق ما که رسیدند، دیدم اون پرستار مردی که دیشب پانسمانمو عوض کرده بود همراهشان هست. قرار شد دوباره پانسمان مرا عوض کند. گفتم نمیذارم .دیشب خیلی بد کار کرد و اذیت شدم . از اون طرف سوپروایزر بخش می گفت ایشون همکار ماست و امروز برای کمک اومده . اصرار خانم سوپروایزر و انکار من ادامه داشت تا سرانجام قبول کردند و عذر آقای پرستار را خواستند. هر چند تعویض پانسمان باز هم دردناک بود اما قابل قیاس با شب گذشته نبود . در هر حال فهمیدم این مشکل هر روزم خواهد بود...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from .
بانوان #امدادگر
هم پای رزمندگان
در #دفاع_مقدس
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #بیستم
هر روز صبح، همین که صدای چرخ‌های میز پانسمان از راهرو به گوشم می‌رسید، غم دنیا روی سرم آوار می‌شد، و از لحظه‌ای که پانسمان تمام می‌شد، اضطراب پانسمان فردا را داشتم.
از همان روز اول، عصرها میزبان کلی فامیل و دوست و آشنا بودیم. پرستارها هم خدایی با جان و دل کار می‌کردند.
سه روز از آمدنم به بیمارستان گذشته بود که روز هفتم سعید امیری مقدم، حسین جواهریان و عباس اعتمادیان رسید. میدونستم اجازه خروج نمیدن . تصمیم گرفتم یواشکی و با کمک بچه‌ها برم مراسم بعد از سه روز، برای اولین بار قرار شد از روی تخت بلند بشم و با ویلچر به دست‌شویی برم.
همین که بلند شدم،دچار درد شدیدی شدم. تازه فهمیدم که ثانیه‌ای تحمل این را ندارم که پام آویزان باشه . مجبور بودم تمام وقت درازکش باشم. و فکر رفتن به مراسم نقش بر آب شد ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۶بهمن_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from .
بانوان #امدادگر
هم پای رزمندگان
در #دفاع_مقدس
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #۲۱
روزها و شب‌ها، پشت سر هم می‌گذشتند، و من با هم‌اتاقی‌ها و فضای بیمارستان خو گرفته بودم . غیر از پانسمان صبح، همه چیز روبراه بود. مجروح‌های اتاق، بعد از بهبود نسبی می‌رفتند، و مجروح دیگری می‌آمد؛ غیر از موسی صدقی که فرد ثابت آنجا بود و من . سه هفته گذشت و برای بار دوم رفتم اتاق عمل. عمل راحتی بود و ظاهراً بیشتر پاکیزه کردن و برداشتن خرده‌استخوان‌ها از داخل زخم را انجام دادند . بعد از عمل هم دردی نداشتم، فقط به سبب بیهوشی، گلویم درد می‌کرد. سر پایم هنوز برای خارج شدن ترشحات باز بود؛ اما پانسمان‌ها کمی راحت‌تر شده بود. دکتر سفارش اکید کرده بود که موقعی که می‌خوابی، باید پایت کاملاً موازی تخت باشد و به هیچ عنوان نباید بالش زیر پایت بگذاری. من هم که درد داشتم، بعضی وقت‌ها زیرآبی می‌رفتم و یک بالش می‌گذاشتم زیر پایم. سر همین موضوع، چند بار گرفتار دعوای دکتر شدم؛ اما پرستارها با این موضوع کنار می‌آمدند. .
روزی هفت آمپول آنتی‌بیوتیک می‌زدم و بدنم بسیار تحلیل رفته بود . روز بیست‌وپنجم، یعنی بعد از 175 آمپول، دچار تب شدم، و بعد از سه روز، وقتی تبم بیش از 39 درجه شد، خونم را برای آزمایش میگرفتند . از آزمایش‌ها جوابی به دست نیامد. اما تب قطع نمی شد . یک روز ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۴_بهمن_۱۳۶۶
#تولدم
@hamidraz
Forwarded from .
عملیات #بیت_المقدس_۲
زمستان #۱۳۶۶
Forwarded from بی سیم چی
ماههای پایانی #جنگ / قسمت #اول
سال 1367 شد و عملیات بیت‌المقدس چهار، عراق به‌شدت سلاح شیمیایی به کار برده و منطقه را آلوده کرده بود. عده‌ای از بچه‌ها، شدیدتر شیمیایی شده و اکثرشان در بیمارستان لبافی‌نژاد بستری بودند. کار ما، دائم رفتن به آنجا و عیادت بچه‌ها بود. یکی از بچه‌ها، همان جا به شهادت رسید. وضعیت جنگ، طوری شده بود که عراق به هر جا که می‌خواست، حمله می‌کرد، و اگر مقاومتی در برابرش می‌شد، کارش را با سلاح شیمیایی جلو می‌برد.
 چند وقت بود برای گرفتن پای مصنوعی به هلال احمر می‌رفتم.
ابتدا، قسمت قطع‌شده زیر زانو را گچ گرفتند و قبل از خشک شدن، گچ را از پایم جدا کردند. قرار بود از روی آن قالب گچی، قسمت بالایی و در واقع  قسمت اصلی پای مصنوعی را بسازند. قبل از خشک شدن کامل گچ، یک چوب مثل پایه صندلی به انتهای آن وصل کردند. این گچ و چوب شد پای اولیه برای تمرین .
روزهای اول،  می‌ترسیدم و حتماً می‌بایست دستم را به دیوار یا نرده‌ای می‌گرفتم و با احتیاط کامل و به‌آهستگی راه می‌رفتم.
چند روز که گذشت، توانستم با همان گچ و چوب، پشت ماشین بنشینم. کار سختی بود؛ اما به‌تدریج عادت کردم. البته دو بار، به جای ترمز، اشتباهی پای چوبی‌ام روی پدال گاز رفت؛ اما در آخرین لحظه و قبل از تصادف با ماشین جلویی توانستم ترمز بگیرم
بعد از مدتی، پای اولیه آماده شد، و می‌بایست برای تمرین به هلال احمر می‌رفتم تا اشکالات آن را برطرف کنند و سپس روی آن روکش بکشند. یک پای چوبی و سنگین که مثل تنه درخت بود؛ خیلی در تمرین راه رفتن اذیت می‌شدم؛ اما دوست داشتم زودتر پا را بگیرم و برگردم به منطقه.
خیلی از افرادی که برای گرفتن پای مصنوعی به آنجا می‌آمدند، در حوادث غیر از جنگ آسیب دیده بودند. بعضی هم در بمباران شهرها مجروح شده بودند . یک روز برای این‌که ببینم می‌توانم با آن پا رانندگی کنم، یواشکی با پای مصنوعی از جلوی نگهبانی رد شدم. می‌ترسیدم که بفهمند که دارم پا را بدون روکش و بی‌اجازه بیرون می‌برم. به هر حال، کسی نفهمید و تا فردا که دوباره پا را برگرداندم، از آن استفاده کردم و به این نتیجه رسیدم که راه رفتن و رانندگی با این پا،‌ خیلی سخت است.
یکی از رفقایک شرکت خصوصی تازه‌تأسیس را معرفی کرد و گفت: «می‌توانی بروی آنجا، و سریع‌تر یک پای بهتر بگیری.»
رفتم و یکروزه یک پای سبک که خیلی بهتر از پای هلال احمر بود، گرفتم و همان فردایش خودم را رساندم به دوکوهه....
#ادامه_دارد
#تیر_۱۳۶۷
#دوکوهه
Forwarded from .
عملیات #بیت_المقدس_۴
فروردین #۱۳۶۷
Forwarded from بی سیم چی
ماههای پایان #جنگ
قسمت #دوم
هوای داغ جنوب، پایم را به‌شدت عرق‌سوز می‌کرد. خیلی وقت‌ها مجبور بودم پایم را در بیاورم و با عصا راه بروم. ما در طبقه پنجم یکی از ساختمان‌های دوکوهه مستقر بودیم ؛ در حالی که حسینیه، دست‌شویی و حمام و ...، پایین بود. ولی برای خواب و غذا بالا میرفتیم
این جابجایی بسیار مشکل بود .
برای اولین بار در ساختمان کولر گذاشته بودند؛ اما چون آنجا لوله‌کشی آب نداشت، آب را با گالن می‌آوردند و در کولرها می‌ریختند. ظهر که می‌شد، همه فشرده زیر کولر می‌خوابیدند؛ اما نیم ساعت نشده، آب کولر تمام می‌شد و همه عرق‌کرده از خواب بیدار می‌شدند؛
یک روش هم این بود که دبه آب را با طناب بالا می‌کشیدند؛ که چند بار ناموفق بود و گالن‌ها وسط راه پرت شد پایین و ترکید.
ازدیاد نیرو در دوکوهه غوغا می‌کرد. به لحاظ امنیتی هم درست نبود که آن‌همه آدم یک جا باشند. اداره آن‌ها، کار سختی بود. گردان‌ها هم دیگر ظرفیت نداشت. بنابراین، گردان‌های جدید تشکیل شد.
حاج‌قاسم دهقان که در والفجر مقدماتی و والفجر یک، فرمانده گردان مالک اشتر بود، گروهان ویژه شهادت را تشکیل داد که همه افرادش آرپی‌جی‌زن بودند. البته کادر هم کم بود. قرار شد همه با هم کمک کنیم. یکی از دسته‌ها، به عهده من گذاشته شد...
#ادامه_دارد
#گروهان_آر_پی_چی
#دوکوهه
#تیر_۱۳۶۷
@hamidraz
Forwarded from .
#دوکوهه میعادگاه رزمندگان لشگر #حضرت_رسول_ص
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
ماههای پایانی #جنگ
قسمت #سوم
حملات سراسری دشمن در بسیاری از محورها باعث شده بود عده زیادی از مردم به جبهه بیان . یگانهایی تازه تاسیس شده بودند . از همین رو و به علت ازدیاد نیرو این یگانها جایی در ساختمان های پادگان نداشتند . در نزدیک دوکوهه، یک سولة بزرگ به ما دادند تا نیروهایمان را ببریم آنجا. بچه‌های خودمان که از قبل در جبهه بودند، همه در گردان انصار بودند؛ اما آن‌هایی که تازه آمده بودند، همه آمدند گروهان مستقل شهادت.
یک روز از طرف لشگر اعلام شد که نیروهای جدید آمده اند. عصر که شد در نزدیکی محل استقرارمان برای گرفتن نیرو به بیرون سوله رفتم. وقتی بالای سر نیروها رسیدم، با گروهی روبه‌رو شدم که برای اولین بار به جبهه آمده بودند .هنگامی که در ستون نشسته بودند مسخره‌بازی درمی‌آوردند و شلوغ می‌کردند. به نسبت بعصی از آنها کم‌ سن ‌و سال تر بودم، سعی کردم باهاشان مدارا کنم . بعد از اتمام کار و گرفتن کامل نیروها آوردمشان توی سوله. هنوز بعضی از آن‌ها به کارهای خودشان ادامه می‌دادند. پای مصنوعی‌ام را که در آوردم، مثل بچه‌های کوچک ترسیدند و شوک‌زده، ساکت شدند . دیگر از شلوغ کاریها و حرفهای پرت و پلای چند دقیقه قبل خبری نبود . کارم راحت تر شد؛ هرچند مدتی بعد، زمزمه‌های برگشت به تهران بعضی‌هایشان بلند شد. چند روز بعد گروهان منتقل شد به یک مدرسه در اندیمشک.نیروها در سالن بزرگ مدرسه مستقر شدند و فرمانده ها و ارکان مختلف گروهان در اتاقهای طبقه دوم .
صبحها در خیابانهای اطراف مدرسه
بچه ها میدویدند و نرمش صبحگاهی در حیاط مدرسه انجام می شد .
محل مدرسه تا حدی باعث عدم جدیت نیروها شده بود .شبها نیروها شیفتی در اطراف مدرسه نگهبانی می دادند . یک شب که به پاسها سرکشی میکردم چند نفر از آنها را در خواب دیدم . با اینکه از رفقای قدیمی بودند ولی چاره ای جز جریمه نبود .
برای آموزش و آمادگی جسمانی یک شب قرار شد بچه‌ها را ببریم پیاده روی ...
#ادامه_دارد
#اندیمشک
#گروهان_آر_پی_چی
#تیر_۱۳۶۷
@hamidraz
Forwarded from .
شهید #قاسم_دهقان
فرمانده #گروهان_شهادت(آرپی چی)
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
ماههای پایان #جنگ
قسمت #پایانی
قرار شد بچه‌ها را بیرون ببریم تا به پیاده‌روی در تاریکی شب عادت کنند. خودم هم همراهشان رفتم؛ گرچه برایم سخت بود. قبل از حرکت، به همه تأکید کردم که چشمشان به نفر جلویی باشد، و اگر فرد غریبه‌ای در ستون دیدند، پشتش حرکت نکنند. یکی از دوستان که از گردان انصار به شهر آمده بود، آن شب پیش ما ماند. به او گفتم: در وسط راه‌پیمایی برو تا ببینم این‌ها حواسشان هست یا ستون را خراب می‌کنند.
بچه‌های خودمان، او را می‌شناختند؛ اما برای بقیه غریبه بود. وسط راه، داخل ستون آمد، و برحسب اتفاق، نفر پشتی،عباس از بچه‌های خودمان، بود که پشت سر او حرکت کرد و ستون دوتکه شد. من هم که همین را می‌خواستم، در پایان راه‌پیمایی، دو تا ستون را جمع کردم و شروع کردم سرشان غر زدن که از اول گفته بودم که حواستان به نفر جلویی باشد و غریبه در ستون دیدید، پشتش نروید.
عباس ، کار را خراب کرد. بلند شد و گفت: شما گفتید پشت سر غریبه نروید.
گفتم: قرار بود پشت بچه‌های گروهان بروید؛ نه کس دیگر. فلانی که آشنا بود!
بچه ها خندشون گرفته بود ولی سکوت را ترجیح دادند . به هر حال هر طور بود قضیه جمع و جور شد .
در مدرسه، جایمان خوب بود اما هوای تابستان خوزستان سوزان بود . چند روزی که گذشت، بعضی‌ها که اهل جبهه نبودند، شروع کردند به غر زدن که تسویه حساب ما را بدهید؛ می‌خواهیم برویم تهران. چند باری باهاشان سر و کله زدم؛ اما فایده نکرد. به فرماندهی گروهان گفتم این‌ها به درد اینجا نمی‌خورند، و فرستادیم‌شان رفتند.
مدتی گذشت ولی علی رغم آمادگی نیروها نیازی به حضور گروهان ما در خط مقدم نشد .
شهریور که آغاز شد، اعلام ازدیاد نیرو کردند. تا حدی خطوط مقدم تثبیت شده بود . با رفقا صحبت کردیم و قرار شد به تهران برگردیم . نمیدانستیم اوضاع چطور می شود و آیا دوباره بازمیگردیم یا نه . اما دوم شهریور سال ۶۷، آخرین روز حضورم در جبهه بود...
#پایان_بهترین_دوران
#شهریور_۶۷
@hamidraz
Forwarded from .
هشت سال #دفاع_مقدس
این گونه گذشت
شهریور #۵۹ تا شهریور #۶۷
@hamidraz
سلام بر همراهان گرامی
سه سال پبش در چنین روزی اولین خاطره جبهه را با شما عزیزان در کانال #بی_سیم_چی به اشتراک گذاشتم.
حال پس از بازگو کردن دو دور خاطرات شخصی ، دوباره دست به قلم می شوم و به اندازه وسع خود تلاش خواهم کرد تا جانفشانی و ایثارگریهای جوانان این مرز و بوم در یادها زنده بماند.
به امید خدا از امشب رمانی برگرفته از خاطرات جبهه ام با نام
#هبوط_در_شانزه_لیزه
را با هم در اینجا خواهیم خواند. همچنین این رمان درصفحات شخصی (حمیدرضا عسگریان) اینستاگرام و فیس بوک نیز قابل دسترسی خواهد بود
⭕️ وعده ما روزهای فرد پس از اذان مغرب
🔵 نشر رمان با نام کانال بی سیم چی مزید امتنان است
@hamidraz
بی سیم چی pinned « سلام بر همراهان گرامی سه سال پبش در چنین روزی اولین خاطره جبهه را با شما عزیزان در کانال #بی_سیم_چی به اشتراک گذاشتم. حال پس از بازگو کردن دو دور خاطرات شخصی ، دوباره دست به قلم می شوم و به اندازه وسع خود تلاش خواهم کرد تا جانفشانی و ایثارگریهای جوانان…»
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_اول
با صدای زنگ موبایل لینا از خواب پریدم. زنگ خاصی رو موبایل برای لینا گذاشته ام ، چون برای من با بقیه فرق داره .
تا اومدم جواب بدم قطع شد .طبق معمول رفتم سراغ پیامها . پیام صوتی برام گذاشته بود که داره میره تو جلسه. با اینکه سرما خورده بود اما صداش مثل همیشه پرانرژی بود. طبق پیام باید تا یک ساعت دیگه خودم را می رسوندم آموزش دانشگاه .
سراسیمه و پرهیجان رختخواب گرم و نرم را به سمت حمام ترک کردم . سریع یه دوش گرفتم و موهای تازه کوتاه شدمو نصف و نیمه با سشوار خشک کردم . یه پاچه شلوارو نپوشیده چنگ زدم تو بیسکوییتهای روی میز و ته مونده شیر سرد یخچال رو سر کشیدم.
موبایل و وسایل لازمو تو کیفم گذاشتم و با پیامی که تو اسانسور نوشتم خونه نامرتب رو حواله مادام جولیا کردم .
خدمتکار مسن و مهربونی که موقع سر شلوغیها برای نظافت و آشپزی میاد کمک من و لینا.
سرمای هوا روز به روز بیشتر می شد . با ژاکت بلند و کلاهی که لینا برام بافته بود از خونه زدم بیرون تا از سرما در امان باشم .
تا ایستگاه مترو کنکورد را تند تند پیاده رفتم. وارد واگن که شدم درها بسته شد . جای نشستن نبود .
نفس زنان خودم رو لای جمعیت گوشه واگن جا دادم. از خبر لینا بی اندازه هیجان داشتم و حدس می زدم برای چی گفته برم دانشگاه .
نگاهی به جمعیت ساکت اطرافم انداختم. حالت همه مثل روزهای دیگه حکایت از زندگی روزمره داشت. اما من دل تو دلم نبود.
تو ایستگاه بعد ورود نوازنده اکاردئون و خواننده نابینا سکوت آدمهای تو واگن رو شکست . آهنگی که می زد چنان با حالت درونی ام هم نوایی می کرد که بر خلاف عادت سکه ای در قوطی نوازنده انداختم .
قطار که به ایستگاه شارل دوگل رسید بیشتر مسافرین همراه من پیاده شدند و جمعیتی به همان اندازه قطار را پر کرد.
منتظر راه بندان پله برقی نشدم و پله ها را دوتا یکی با سرعت بالا رفتم .
ساعت نشان می داد که تا قرار بیست دقیقه مانده ولی من برای رسیدن به دانشگاه بیش از هر روز عجله داشتم.
مسیر ده دقیقه ای تا دانشگاه را از راه میان بر ، داخل کوچه پس کوچه هایی که خوش آیندم نبود و معمولا از آنجا نمی رفتم ، با قدمهای تند پنج دقیقه ای طی کردم .
داخل دانشگاه شدم و دقایقی بعد جلوی دفتر آموزش بودم.
لینا را در انتهای راهرو دیدم . اومدم صداش بزنم اما همون لحظه ...
#ادامه سه شنبه_شب
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزه_لیزه
#قسمت_دوم
آقای لوکاس در حالی که وارد اتاقش می شد صدام زد : فاطیما بیا داخل
ضربانم بالا رفته بود . قلبم داشت از تنم می زد بیرون .
آقای لوکاس باسوادترین استاد دانشگاه و برای من دوست داشتنی ترین استاد در طول تحصیلاتم بود . از بس ابهت داشت بدجور ازش حساب می بردم .و در عین حال احترام خاصی براش قائل بودم.
لینا تا منو دید از انتهای راهرو با یک لیوان چای اومد به سمتم . بهش گفتم چی شده؟ بگو جونم دراومد. با ارامش همیشگیش گفت چای رو بخور بعد میریم تو اتاق می فهمی. نتونستم چای رو بخورم و دستم بی اراده رفت رو در اتاق .
با اضطراب و بدون این که بتونم هیجانم را پنهان کنم بی سلام وارد اتاق شدم . پشت سرم لینا وارد شد و با خوش زبونی خاص خودش جبران سلام ندادن منو کرد . انگار چشمان آبی و سر طاس آقای لوکاس بیشتر از همیشه برق می زد .
لینا که فهمیده بود چقدر هیجان دارم دستمو گرفت و با لبخند و چشمک سعی کرد ارومم کنه.
دکتر لوکاس با متانت در حالی که از زیر عینک ما را نگاه می کرد
از پشت میزش بلند شد و برگه ای را نشونمون داد و بهمون تبریک گفت.برگه را که دیدم خیالم راحت شد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم شادی و هیجانم رو کنترل کنم . نام هر دومون بالای برگه پذیرش بورسیه بود.
دکتر لوکاس کوتاه و مفید پروسه کار در آزمایشگاه و چارچوب پروژه را برامون توضیح داد و گفت فردا ساعت ۹ صبح محل دانشگاه پیر و ماری کوری باشید تا از ازمایشگاه و وسایل دیدن کنیم . مکان پژوهش ما اونجا خواهد بود.
وقتی که از اتاق خارج شدیم بی اعتنا به دور و بر جیغ بلندی کشیدم و لینا رو محکم بغل کردم . از شدت خوشحالی اشکم سرازیر شد. فکر می کردم به نهایت آرزوهام رسیدم .
قرار کاری ما با حقوق ماهانه سه هزار یورو از هفته بعد آغاز می شد. یک اتاق با همه امکانات پژوهشی در مجاورت لابراتوار و مهمتر از همه این بود که لینا تیم وورک من در این پژوهش بود.
زحمات چند سالمون جواب داده بود و حالا در بهترین حالت برای من فرصتی فراهم شده بود تا در کنار بهترین دوستم لینا و محبوب ترین استادم آقای لوکاس وارد یکی از ارزشمندترین پروژه های علمی روز جهان بشم.
اما این خبر خیلی خوب همه برنامه های ما رو به هم زده بود...
🔵 #ادامه ۵شنبه شب
@hamidraz
⭕️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_سوم
تعطیلات برای ما شروع نشده تمام شده بود.
قرار بود لینا هفته آینده برای دیدن خانواده بره شهرشون و مادر من بیاد پاریس.حالا لینا فرصت رفتن نداشت و سوئیت کوچیک ما در هفته بعد پذیرای سه نفر نبود. همون شب بعد از صحبت کوتاهی که داشتیم دل را زدیم به دریا و تصمیم گرفتیم تا حقوق نگرفته را پیش پیش خرج کنیم .
دو روز بعد با لینا و دو چمدان به آپارتمانی دو خوابه به محله چینی های پاریس نزدیک "پلس ایتلی" نقل مکان کردیم . این خونه به پژوهشگاه نزدیک بود و حتی می شد پیاده رفت و آمد کنیم . دیدانداز برج ، رودخانه سن بود و کشتی توریستها را میشد به خوبی دید
هر دو خوشحال بودیم که سفر لینا لغو شده چون واقعا دلمون برای هم تنگ می شد. از طرفی قرار شد مادر لینا بیاد پیش ما .
اومدن خانم لورن که زن خونگرم و دوست داشتنی بود چندتا خوبی داشت. یکی اینکه ماشین دار می شدیم .
و دیگه اینکه وقتی من و لینا درگیر پروژه بودیم مادرامون همراه هم بودن .
اخلاقشون به هم می خورد و با هم جور بودن. با اینکه تعطیلاتمون به هم خورده بود اما با این برنامه دیگه از این بهتر نمی شد.
چهار روز و نیم وقت داشتیم تا برای پذیرایی مهمونا و آغاز رسمی پروژه آماده بشیم .
از دکتر لوکاس اجازه گرفتیم و بخشی از این چهار روز مقدمات پژوهش رو در آزمایشگاه مهیا کردیم .
بخشی از وقتمون به تزئین و زیباسازی خونه گذشت و قسمتی به خرید و پخت و پز . در طول چند سال من و لینا به ذائقه غذاهای محلی همدیگه عادت کرده بودیم و در ضمن پخت بعضی از غذاها رو به هم یاد داده بودیم .
بچه های دانشگاه بهمون می گفتند دوقلوهای معجزه ساز
روز یکشنبه قبل از ظهر با قطار رفتم فرودگاه . خدا رو شکر پرواز به موقع نشست. این استقبال از مامان با همیشه فرق داشت .
در مسیر برگشت به خونه کل ماجرای بورسیه و پروژه را تو قطار براش تعریف کردم .
ساعت یک و نیم پشت میز ناهارخوری که لینا به زیبایی تزئینش کرده بود در انتظار مادرش بودیم.
یک ساعت از وقتی که باید می رسید گذشته بود و خاموشی موبایل اضطراب لینا و ما رو بیشتر کرده بود.
🔵 #ادامه یکشنبه شب
@hamidraz
❇️ #هبوط_در_شانزلیزه
#قسمت_چهارم
به خاطر چند روز کار مداوم از فرط خستگی روی مبل هال خوابم برد .
در عالم خواب با لینا تو شانزلیزه راه می رفتیم که در یک لحظه سرتاسر خیابان پر از آتش شد . هر کس از یک طرف فرار می کرد . ما هم مثل بقیه به دنبال مفری می گشتیم که جوانی نظامی با لباس پلنگی به سمت ما اومد . به نزدیکترین درخت اشاره کرد و گفت برید پشت درخت تا در امان باشید . خودش با سرعت رفت تو دل آتش . همه جمعیت را یکی یکی از وسط شعله ها بیرون می کشید .جز یک زن میان سال و یک مرد جوان که نتونست اونا رو نجات بده . در فکر زن و مرد مانده در آتش بودم که یک نفر با همان لباس پلنگی پسر جوان از میان زبانه های آتش بیرون آمد اما موهایش سفید بود و چهره دیگری داشت .
با صدای زنگ موبایل لینا از خواب پریدم . گیج و منگ بودم . لینا پرسید فاطیما حالت خوبه؟ گفتم آره آره خوبم .چرا جواب موبایلو نمیدی؟
گفت ناشناسه .نمیخوام خط اشغال بشه.منتظر تماس مامان هستم. زنگ طولانی شد و لینا موبایل را قطع کرد. دوباره زنگ زد و قطع کرد. بار سوم گفتم حالا جواب بده هر کی هست کار واجب داره که سه بار زنگ زده
جواب که داد چهره اش باز شد .
مادرش پشت خط بود که با موبایل دیگری تماس گرفته بود. دوست داشتم زودتر صحبتشون تموم بشه و برام توضیح بده چه اتفاقی افتاده
موبایلو قطع کرد ، نفسی کشید و لیوان روی کابینت را پر از آب کرد و یک نفس سر کشید. تو فکر خوابم بودم . تو دلم گفتم خدا رو شکر که خوابم ربطی به مادر لینا نداشته. گفتم : حالا بگو چی شده بود. گفت: حاضر شو بریم دنبال مامان . تو راه برات تعریف می کنم .
به مادرم گفتم زنگ می زنم و میگم چی شده بوده . نگران نباشید زود برمی گردیم .
لینا در حالی که با قدمهای تند راه می رفت ، گفت : مادر نزدیکای خونه رفته بوده کتابفروشی محل تا برای ما کتاب هدیه بگیره . همون حین یه نفر که بین قفسه ها در حال وارسی کتابها بوده نقش زمین میشه . مادر پس از اقدامات اولیه با امبولانس اون فرد را به بیمارستان می رسونه. گفتم طرف شانس آورده مادرت که دکتر حاذقی هست اونجا بوده . لینا سرشو به علامت تایید تکون داد
چند دقیقه بعد جلوی کتابفروشی بودیم. سوئیچ ماشین خانم لورن ، مادر لینا را از صندوق دار گرفتیم و به سمت بیمارستان خصوصی امریکایی ها در منطقه نوی سور سن حرکت کردیم. اونجا اولین جایی بود که به امبولانس اعلام پذیرش داده بود. هم زمان با ما خانواده فرد حادثه دیده نیز به اورژانس رسیدند ....
🔶 #ادامه سه شنبه شب
@hamidraz