Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #هشتم
آخرین روز دی ماه بود که گردان برای انجام عملیات و برای دومین بار آماده میشد تا راهی خط مقدم بشود . نماز ظهر بود را خواندیم و ناهار نخورده سوار کامیونها شدیم. بر خلاف بار اول که شور و نشاط زیادی در بچهها بود این بار سکوتی نسبی فضا را پر کرده بود. بیشتر از صدای بچهها، صدای کامیونها بود که زوزهکشان پیچهای جاده کوهستانی منطقه را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشتند. 5 روز از شهادت تعدادی از بچهها گذشته بود و از عدهای بیخبر بودیم و تعدادی هم مجروح شده بودند و جمعمان خیلی کمتر از شب اول عملیات بود. نبود دوستان و فکر به اینکه امشب هم عدهای دیگر از ماجدا میشوند خیلی ها را در سکوت فرو برده بود. با بیمیلی چند باری در گونی نان خشکی که کنارمان بود چنگ زدم و به زور چند تکه از آنها را خوردم اصلاً اشتها نداشتم و فقط برای آنکه ته دلم را بگیرد خورده نخورده نانها را قورت دادم. آن هیجان همیشگی قبل از عملیات را نداشتم. از طرفی به علت مسئولیتی که در گردان داشتم نگرانی و اضطراب بیشتری داشتم. تعداد بچههای مخابرات که باید جمع و جورشان میکردم ۲۰ نفر بیشتر نبود ولی به نوعی نبض گردان بودند .خونسردی یک بیسیمچی در لحظات بحرانی درگیری و مسلط بودن در صحبت نقش به سزایی در کمک به فرمانده ها داشت . همه این فکرها ذهنم را مشغول کرده بود و به نوعی کار را سختتر از همیشه احساس میکردم. ذهنم به دنبال مفر موجهی میگشت تا بار این مسئولیت را زمین بگذارد.
در این تفکرات بودم که کامیونها به پای رودخانه رسیدند و فرمان پیاده شدن نیروها داده شد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
آخرین روز دی ماه بود که گردان برای انجام عملیات و برای دومین بار آماده میشد تا راهی خط مقدم بشود . نماز ظهر بود را خواندیم و ناهار نخورده سوار کامیونها شدیم. بر خلاف بار اول که شور و نشاط زیادی در بچهها بود این بار سکوتی نسبی فضا را پر کرده بود. بیشتر از صدای بچهها، صدای کامیونها بود که زوزهکشان پیچهای جاده کوهستانی منطقه را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشتند. 5 روز از شهادت تعدادی از بچهها گذشته بود و از عدهای بیخبر بودیم و تعدادی هم مجروح شده بودند و جمعمان خیلی کمتر از شب اول عملیات بود. نبود دوستان و فکر به اینکه امشب هم عدهای دیگر از ماجدا میشوند خیلی ها را در سکوت فرو برده بود. با بیمیلی چند باری در گونی نان خشکی که کنارمان بود چنگ زدم و به زور چند تکه از آنها را خوردم اصلاً اشتها نداشتم و فقط برای آنکه ته دلم را بگیرد خورده نخورده نانها را قورت دادم. آن هیجان همیشگی قبل از عملیات را نداشتم. از طرفی به علت مسئولیتی که در گردان داشتم نگرانی و اضطراب بیشتری داشتم. تعداد بچههای مخابرات که باید جمع و جورشان میکردم ۲۰ نفر بیشتر نبود ولی به نوعی نبض گردان بودند .خونسردی یک بیسیمچی در لحظات بحرانی درگیری و مسلط بودن در صحبت نقش به سزایی در کمک به فرمانده ها داشت . همه این فکرها ذهنم را مشغول کرده بود و به نوعی کار را سختتر از همیشه احساس میکردم. ذهنم به دنبال مفر موجهی میگشت تا بار این مسئولیت را زمین بگذارد.
در این تفکرات بودم که کامیونها به پای رودخانه رسیدند و فرمان پیاده شدن نیروها داده شد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_بیت_المقدس_۲ / قسمت #نهم
به محض رسیدن ما هواپیماهای عراق برای زدن پل منطقه را بمباران کردند که شکر خدا موفق به این کار نشدند. اگر پل را منهدم میکردند خط ارتباطی عقبه با خط مقدم قطع میشد و کار مهمات رسانی و تدارکات با اختلال روبرو میشد پس از اتمام بمباران از روی پل پیاده عبور کردیم وبه پای ارتفاع گردهرش رسیدیم. گروه زیادی از نیروهای گردان قبلاً از ارتفاع بالا رفته بودند و ما در یک گروه 7 نفره به عنوان تقریباً آخرین گروه حرکت به سمت قلّه را آغاز کردیم. فقط تعدادی از بچههای تدارکات گردان پای پل باقی ماندند تا فردا صبح بعد از عملیات برای رساندن تدارکات به نیروها ملحق بشوند.
ارتفاع گردهرش در عملیات قبلی یعنی نصر ۸ آزاد شده بود و حالا ما باید پس از رسیدن به قله کوه به سمت دشت مقابل سرازیر میشدیم و پس از طی مسافت چند کیلومتری به خط مقدم میرسیدیم که شب در آنجا عملیات کنیم.
عراق دارای تجهیزات عالی و مهندسی رزمی بسیار قوی بود و روی تمام این ارتفاع را جاده زده بود ماشینها میتوانستند تا قله بالا بروند ولی به علت کمبود امکانات ترابری ما مجبور بودیم این مسافت را پیاده طی کنیم. ماشینها فقط کار حمل مهمات و تدارکات را انجام میدادند و به ندرت در این قسمت نیروها را جابجا میکردند. از پای ارتفاع تا قله کوه جاده حدود ۴۰ تا پیچ میخورد.حرکت به سمت قله را آعاز کردیم . ..
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
به محض رسیدن ما هواپیماهای عراق برای زدن پل منطقه را بمباران کردند که شکر خدا موفق به این کار نشدند. اگر پل را منهدم میکردند خط ارتباطی عقبه با خط مقدم قطع میشد و کار مهمات رسانی و تدارکات با اختلال روبرو میشد پس از اتمام بمباران از روی پل پیاده عبور کردیم وبه پای ارتفاع گردهرش رسیدیم. گروه زیادی از نیروهای گردان قبلاً از ارتفاع بالا رفته بودند و ما در یک گروه 7 نفره به عنوان تقریباً آخرین گروه حرکت به سمت قلّه را آغاز کردیم. فقط تعدادی از بچههای تدارکات گردان پای پل باقی ماندند تا فردا صبح بعد از عملیات برای رساندن تدارکات به نیروها ملحق بشوند.
ارتفاع گردهرش در عملیات قبلی یعنی نصر ۸ آزاد شده بود و حالا ما باید پس از رسیدن به قله کوه به سمت دشت مقابل سرازیر میشدیم و پس از طی مسافت چند کیلومتری به خط مقدم میرسیدیم که شب در آنجا عملیات کنیم.
عراق دارای تجهیزات عالی و مهندسی رزمی بسیار قوی بود و روی تمام این ارتفاع را جاده زده بود ماشینها میتوانستند تا قله بالا بروند ولی به علت کمبود امکانات ترابری ما مجبور بودیم این مسافت را پیاده طی کنیم. ماشینها فقط کار حمل مهمات و تدارکات را انجام میدادند و به ندرت در این قسمت نیروها را جابجا میکردند. از پای ارتفاع تا قله کوه جاده حدود ۴۰ تا پیچ میخورد.حرکت به سمت قله را آعاز کردیم . ..
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #دهم
از همان ابتدا فکر رفتن این همه راه در سینهکش کوه فکر همه را آزار میداد ولی چارهای نبود و به امید آنکه در میانه راه ماشینی سوارمان کند به راه افتادیم. با اینکه منطقه آرام بود ولی برای حفظ ایمنی و بر حسب عادت به ستون 1 و با فاصله یکی دو متر پشت سر هم حرکت میکردیم. نفر اول جوان بیست و چند سالهای بود که تازه عقد کرده بود. قدی متوسط با کمی محاسن در صورتش و جزو نیروهای تدارکات گردان بود. نفر دوم حاجی وهابی از نیروهای قدیمی گردان بود که از روزهای اولیه او را در تدارکات گردان دیده بودم. مرد میانسالی که با ریش انبوه خاکستریاش چهرهای متفاوت و بزرگتر از همه داشت. مرد زحمتکشی که مثل همه تدارکات چیها در دادن اجناس تدارکات خساست زیادی به خرج میداد و اموال تدارکات را مثل بچه خود محافظت میکرد. حاجی بر خلاف بعضی از نشان دادن دستان خالکوبی شدهاش ابایی نداشت. دستان او از مچ تا آرنج پر از خالکوبی بود .
نفر سوم یکی از بیسیمچیهای گردان بود با قدی متوسط هیکلی نسبتاً تو پر با صورتی کم مو . فکر میکنم کمی از من بزرگتر بود.
نفر چهارم که از تدارکاتچیها بود سن و سالش بیشتر از ما بود و به نسبت صورت پرموتری داشت. او را تا قبل از این ندیده بودم. نفر پنجم از بچههای مخابرات بود. پسر 15 و 16 سالهای که هیچ مویی در صورت نداشت اندام لاغر و نحیف استخوانی او با چهره سفیدش او را حتی کمتر از 15 سال نشان میداد. قد متوسطی که سالها برای رشد جا داشت ولی از بس لاغر بود کمی قد بلند دیده میشد. من نفر ششم بودم و نفر هفتم از نیروهای تدارکات بود و سن و سالدارتر از ماها بود و صورتش پر مو و ریش بود. در مجموع قیافهاش به تدارکاتیها میخورد . به علت سرمای شدید منطقه تا آنجا که میتوانستیم لباس پوشیده بودیم ولی شانس بد یا خوب ما آن روز ظهر آفتاب شده بود و حتی بعضی برفها آب شده بود. اما چون میدانستیم شب در چه جهنم سردی گرفتار میشویم مجبور بودیم که با آن پوشش حرکت کنیم....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
از همان ابتدا فکر رفتن این همه راه در سینهکش کوه فکر همه را آزار میداد ولی چارهای نبود و به امید آنکه در میانه راه ماشینی سوارمان کند به راه افتادیم. با اینکه منطقه آرام بود ولی برای حفظ ایمنی و بر حسب عادت به ستون 1 و با فاصله یکی دو متر پشت سر هم حرکت میکردیم. نفر اول جوان بیست و چند سالهای بود که تازه عقد کرده بود. قدی متوسط با کمی محاسن در صورتش و جزو نیروهای تدارکات گردان بود. نفر دوم حاجی وهابی از نیروهای قدیمی گردان بود که از روزهای اولیه او را در تدارکات گردان دیده بودم. مرد میانسالی که با ریش انبوه خاکستریاش چهرهای متفاوت و بزرگتر از همه داشت. مرد زحمتکشی که مثل همه تدارکات چیها در دادن اجناس تدارکات خساست زیادی به خرج میداد و اموال تدارکات را مثل بچه خود محافظت میکرد. حاجی بر خلاف بعضی از نشان دادن دستان خالکوبی شدهاش ابایی نداشت. دستان او از مچ تا آرنج پر از خالکوبی بود .
نفر سوم یکی از بیسیمچیهای گردان بود با قدی متوسط هیکلی نسبتاً تو پر با صورتی کم مو . فکر میکنم کمی از من بزرگتر بود.
نفر چهارم که از تدارکاتچیها بود سن و سالش بیشتر از ما بود و به نسبت صورت پرموتری داشت. او را تا قبل از این ندیده بودم. نفر پنجم از بچههای مخابرات بود. پسر 15 و 16 سالهای که هیچ مویی در صورت نداشت اندام لاغر و نحیف استخوانی او با چهره سفیدش او را حتی کمتر از 15 سال نشان میداد. قد متوسطی که سالها برای رشد جا داشت ولی از بس لاغر بود کمی قد بلند دیده میشد. من نفر ششم بودم و نفر هفتم از نیروهای تدارکات بود و سن و سالدارتر از ماها بود و صورتش پر مو و ریش بود. در مجموع قیافهاش به تدارکاتیها میخورد . به علت سرمای شدید منطقه تا آنجا که میتوانستیم لباس پوشیده بودیم ولی شانس بد یا خوب ما آن روز ظهر آفتاب شده بود و حتی بعضی برفها آب شده بود. اما چون میدانستیم شب در چه جهنم سردی گرفتار میشویم مجبور بودیم که با آن پوشش حرکت کنیم....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #یازدهم
دفعه قبل که حسابی در گل و لای و برف گیر کرده بودیم بیشتر پوتینها قابل استفاده نبود و به همین علت این بار چکمههای پلاستیکی ساق بلند مشکی رنگی پوشیده بودیم. چند جوراب پشمی و یک جوراب ساق بلند که تا زیر زانو کشیده میشد روی همه جورابها پوشیده بودیم. شلوار گرم کن روی آن یک شلوار نظامی و روی آن هم بادگیر. لباس بالا تنه هم که چند دست لباس گرم همراه با گرمکن و لباس خاکی و بادگیر همراه با چفیه و کلاه پشمی. به اضافه تجهیزات فردی از قمقمه تا ساک شیمیایی و سلاح با بیسیم و... البته من این وسایل را همراه نداشتم، فقط ساک داشتم.
پلاکم را طبق معمول در جیب پیراهنم گذاشته بودم. عادت نداشتم. ۷ تا پیچ از جاده روی کوه را طی کرده بودیم که زیر آفتاب ساعت ۲ بعد از ظهر با آن همه لباس خیس عرق شده بودم. کلاه و بادگیر را درآوردم و چفیه را هم از گردن باز کردم. نگاهی به قله انداختم. فکر کردم این همه که برویم بالا تازه به همین مقدار باید برگردیم پایین .و بعد اماده بشویم. در همین حال بودم که صدای عبور وانت تویوتایی افکارم را به هم ریخت. همه ناگهان داد زدیم که برادر نگه دار ولی راننده با گازی که به ماشین داد سر بالایی جلوی چشم ما را رد کرد که با فریاد اعتراض ما روبرو شد که چرا سوار نمیکنی. وقتی از کنار ما رد شد تازه دیدیم پشت وانت پر از گالنهای نفت یا گازوئیل هست. هنوز در حسرت از دست دادن آن ماشین بودیم که صدای انفجار مهیبی همزمان همه ما را نقش بر زمین کرد بر خلاف اکثر توپ و خمپارهها که قبل از انفجار سوت میکشند این توپ بدون سوت در جلوی ما و در فاصله بسیار نزدیک منفجر شد ..
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
دفعه قبل که حسابی در گل و لای و برف گیر کرده بودیم بیشتر پوتینها قابل استفاده نبود و به همین علت این بار چکمههای پلاستیکی ساق بلند مشکی رنگی پوشیده بودیم. چند جوراب پشمی و یک جوراب ساق بلند که تا زیر زانو کشیده میشد روی همه جورابها پوشیده بودیم. شلوار گرم کن روی آن یک شلوار نظامی و روی آن هم بادگیر. لباس بالا تنه هم که چند دست لباس گرم همراه با گرمکن و لباس خاکی و بادگیر همراه با چفیه و کلاه پشمی. به اضافه تجهیزات فردی از قمقمه تا ساک شیمیایی و سلاح با بیسیم و... البته من این وسایل را همراه نداشتم، فقط ساک داشتم.
پلاکم را طبق معمول در جیب پیراهنم گذاشته بودم. عادت نداشتم. ۷ تا پیچ از جاده روی کوه را طی کرده بودیم که زیر آفتاب ساعت ۲ بعد از ظهر با آن همه لباس خیس عرق شده بودم. کلاه و بادگیر را درآوردم و چفیه را هم از گردن باز کردم. نگاهی به قله انداختم. فکر کردم این همه که برویم بالا تازه به همین مقدار باید برگردیم پایین .و بعد اماده بشویم. در همین حال بودم که صدای عبور وانت تویوتایی افکارم را به هم ریخت. همه ناگهان داد زدیم که برادر نگه دار ولی راننده با گازی که به ماشین داد سر بالایی جلوی چشم ما را رد کرد که با فریاد اعتراض ما روبرو شد که چرا سوار نمیکنی. وقتی از کنار ما رد شد تازه دیدیم پشت وانت پر از گالنهای نفت یا گازوئیل هست. هنوز در حسرت از دست دادن آن ماشین بودیم که صدای انفجار مهیبی همزمان همه ما را نقش بر زمین کرد بر خلاف اکثر توپ و خمپارهها که قبل از انفجار سوت میکشند این توپ بدون سوت در جلوی ما و در فاصله بسیار نزدیک منفجر شد ..
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #دوازدهم
روی زمین پشت به آسمان خوابیده بودم و دستانم را حائل سرم قرار داده بودم تا ترکش به سرم نخورد . نمیدانم چقدر طول کشید ولی احتمالاً بیش از یک دقیقه نشد که گرد و خاک و سنگریزهها و ترکشها که از آسمان به زمین میآمدند آرام گرفتند . همه چیز در پیچ هفتم جاده روی کوه به هم ریخته بود . یک طرف صدای شهادتین حاجی وهابی و یکی دیگر از بچه ها به گوش می رسید . از یک سو فریادهای لا ینقطع پسرک کم سن و سال مخابرات که از درد به خود می پیچید. شانسی که آوردیم همان موقع وانت تویوتایی که از کوه بالا می رفت به ما رسید . چند نفری که در آن بودند سریع به کمک ما آمدند. در هیاهوی کمک رسانی آنها شنیدیم که میگویند فعلاً شهدا را ول کنید و سریع مجروحها را ببریدعقب....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
روی زمین پشت به آسمان خوابیده بودم و دستانم را حائل سرم قرار داده بودم تا ترکش به سرم نخورد . نمیدانم چقدر طول کشید ولی احتمالاً بیش از یک دقیقه نشد که گرد و خاک و سنگریزهها و ترکشها که از آسمان به زمین میآمدند آرام گرفتند . همه چیز در پیچ هفتم جاده روی کوه به هم ریخته بود . یک طرف صدای شهادتین حاجی وهابی و یکی دیگر از بچه ها به گوش می رسید . از یک سو فریادهای لا ینقطع پسرک کم سن و سال مخابرات که از درد به خود می پیچید. شانسی که آوردیم همان موقع وانت تویوتایی که از کوه بالا می رفت به ما رسید . چند نفری که در آن بودند سریع به کمک ما آمدند. در هیاهوی کمک رسانی آنها شنیدیم که میگویند فعلاً شهدا را ول کنید و سریع مجروحها را ببریدعقب....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #سیزدهم
وقتی گرد و خاک و سنگریزهها و ترکشها که از آسمان به زمین میآمدند آرام گرفتند درد شدیدی در پای راستم احساس کردم . چرخیدم و تا به پام نگاه کردم غیر از خون چیزی ندیدم. فقط همان یک بار نگاه کردم و از شدت درد سرم را روی زمین گذاشتم. تازه فهمیدم همان ابتدا ترکش زیر پایم را خالی کرده و در واقع خیز نرفته بودم بلکه به خاطر خالی شدن زیر پام به زمین افتاده بودم. برایم محرز شده بود که پایم قطع شده چون واقعاً از زانو به پایین چیزی ندیدم
. وقتی پشت تویوتا خوابانده شدم نفر چهارم و پنجم را همراه خود یافتم و این به معنای شهادت 4 نفر دیگر بود اما بعداً فهمیدم نفر هفتم به علت موج انفجار از کوه پرت شده بودپائین و از ناحیه پا به شدت آسیب دیده بوده. اما سه نفر اول ستون شهید شده بودند. نفر اول بعد از قطع شدن هر دو دستش به شهادت رسیده بود، نفر دوم حاجی وهابی که نیمی از صورتش را ترکش برده بود و بی سیمچی گردان که یک پایش از بالای زانو قطع شده بود و هر سه در همان لحظات به شهادت رسیده بودند. دو نفر دیگر هم که با من در ماشین بودند دست کمی از من نداشتند . نفر چهارم در بیمارستان پایش را درست از زانو قطع کردند. فقط بیسیمچی نوجوان مخابرات به نسبت بقیه کمتر آسیب دیده بود. تن او پر از ترکش ریز شده بود ولی خدا را شکر آسیب دیدگی شدید که منجر به قطع عضو شود نداشت. اما هم بدنش ضعیف و نحیف بود هم سن و سالش خیلی کم بود. به همین دلیل تمام راه اورژانس صدای داد و فریاد که لحظاتی همراه با اشک و گریه بود قطع نمیشد. سرم روی پای یکی از بچههایی بود که برای کمک ما را سوار وانت کرده بودند. کمکم شدت خونریزی و درد شدید نفسم را تنگ کرد و چند بار خواستم سرم را بالا بیاورم و بنشینم که هر بار با مخالفت آن بنده خدا روبرو شدم. میگفت هر چقدر هم روحیهات خوب باشد نباید به پایت نگاه کنی. میگفتم نفسم بالا نمیآید. بگذار یک ذره سرم را بیاورم بالا نفس بکشم.....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
وقتی گرد و خاک و سنگریزهها و ترکشها که از آسمان به زمین میآمدند آرام گرفتند درد شدیدی در پای راستم احساس کردم . چرخیدم و تا به پام نگاه کردم غیر از خون چیزی ندیدم. فقط همان یک بار نگاه کردم و از شدت درد سرم را روی زمین گذاشتم. تازه فهمیدم همان ابتدا ترکش زیر پایم را خالی کرده و در واقع خیز نرفته بودم بلکه به خاطر خالی شدن زیر پام به زمین افتاده بودم. برایم محرز شده بود که پایم قطع شده چون واقعاً از زانو به پایین چیزی ندیدم
. وقتی پشت تویوتا خوابانده شدم نفر چهارم و پنجم را همراه خود یافتم و این به معنای شهادت 4 نفر دیگر بود اما بعداً فهمیدم نفر هفتم به علت موج انفجار از کوه پرت شده بودپائین و از ناحیه پا به شدت آسیب دیده بوده. اما سه نفر اول ستون شهید شده بودند. نفر اول بعد از قطع شدن هر دو دستش به شهادت رسیده بود، نفر دوم حاجی وهابی که نیمی از صورتش را ترکش برده بود و بی سیمچی گردان که یک پایش از بالای زانو قطع شده بود و هر سه در همان لحظات به شهادت رسیده بودند. دو نفر دیگر هم که با من در ماشین بودند دست کمی از من نداشتند . نفر چهارم در بیمارستان پایش را درست از زانو قطع کردند. فقط بیسیمچی نوجوان مخابرات به نسبت بقیه کمتر آسیب دیده بود. تن او پر از ترکش ریز شده بود ولی خدا را شکر آسیب دیدگی شدید که منجر به قطع عضو شود نداشت. اما هم بدنش ضعیف و نحیف بود هم سن و سالش خیلی کم بود. به همین دلیل تمام راه اورژانس صدای داد و فریاد که لحظاتی همراه با اشک و گریه بود قطع نمیشد. سرم روی پای یکی از بچههایی بود که برای کمک ما را سوار وانت کرده بودند. کمکم شدت خونریزی و درد شدید نفسم را تنگ کرد و چند بار خواستم سرم را بالا بیاورم و بنشینم که هر بار با مخالفت آن بنده خدا روبرو شدم. میگفت هر چقدر هم روحیهات خوب باشد نباید به پایت نگاه کنی. میگفتم نفسم بالا نمیآید. بگذار یک ذره سرم را بیاورم بالا نفس بکشم.....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #چهاردهم
سمت چپ وانت خوابیده بودم. یک بار که سرم را بالا آوردم چکمهای شبیه به چکمه خودم در سمت راست وانت دیدم ولی فکر نکردم این پای من است چون اصلاً فکر میکردم پایم قطع شده. تا یک سال بعد که بیسیمچی نوجوان مخابرات گردان را دیدم و او گفت که پایت به پوست آویزان بوده ، فهمیدم که پای خودم بوده .
لحظات به سرعت میگذشت و به علت خونریزی شدید تمام بدنم دچار خواب رفتگی شدید شده بود . دقایقی گذشت و احتمالا رو به بیهوشی بودم که احساس کردم کار تمام است . باورم شد که دارم میرم. رضایت به رفتن دادم. یاد شهید بلورچی افتادم که میگفت شهادت یک انتخاب است...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
سمت چپ وانت خوابیده بودم. یک بار که سرم را بالا آوردم چکمهای شبیه به چکمه خودم در سمت راست وانت دیدم ولی فکر نکردم این پای من است چون اصلاً فکر میکردم پایم قطع شده. تا یک سال بعد که بیسیمچی نوجوان مخابرات گردان را دیدم و او گفت که پایت به پوست آویزان بوده ، فهمیدم که پای خودم بوده .
لحظات به سرعت میگذشت و به علت خونریزی شدید تمام بدنم دچار خواب رفتگی شدید شده بود . دقایقی گذشت و احتمالا رو به بیهوشی بودم که احساس کردم کار تمام است . باورم شد که دارم میرم. رضایت به رفتن دادم. یاد شهید بلورچی افتادم که میگفت شهادت یک انتخاب است...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #پانزدهم
شهید بلورچی میگفت یکبار این اتفاق برایش افتاده. احساس کرده بود از او میپرسند میخواهی شهید شوی و او گفته بود نه و همان لحظه ترکشی خورده بود و مجروح شده بود. حالا وضعیت مشابهی برایم پیش امده بود. دقایقی فقط من شدم و خدا بدون هیچ واسطهای. من بودم و او بدون ذرهای امید نسبت به هیچ کس . فقط طلب مغفرت و بخشش داشتم. هر چه بود چشمانم را بستم به امید رفتن. دوباره که چشم گشودم ارتفاعات تنک به سبزی زده را میدیدم الان هم فکر میکنم یادم نمیآید برف زیاد دیده باشم بیشتر از برف سبزه میدیدم. چند بار چشم بستن و گشودن تکرار شد ولی هر بار خودم را در این دنیا مییافتم. آخرین باری که چشمانم را باز کردم تابلوی اورژانس را دیدم و آن به معنای تمام شدن لحظات تنهایی من و خدا بود. حالا دیگر مطمئن بودم زنده میمانم واسطهها یکی پس از دیگری آمدند .به سرعت روی تخت اورژانس خوابانده شدم گروه خونیام پرسیده شد و گفتمA +. وقتی خون را وصل میکرد پیش خودم گفتم نکند گروه خونیام این نباشد ولی نای حرف زدن نداشتم. خون و سرم زده شد و لحظهای بعد فریادم به آسمان رفت. احساس کردم چیزی از بدنم کنده شد ....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
شهید بلورچی میگفت یکبار این اتفاق برایش افتاده. احساس کرده بود از او میپرسند میخواهی شهید شوی و او گفته بود نه و همان لحظه ترکشی خورده بود و مجروح شده بود. حالا وضعیت مشابهی برایم پیش امده بود. دقایقی فقط من شدم و خدا بدون هیچ واسطهای. من بودم و او بدون ذرهای امید نسبت به هیچ کس . فقط طلب مغفرت و بخشش داشتم. هر چه بود چشمانم را بستم به امید رفتن. دوباره که چشم گشودم ارتفاعات تنک به سبزی زده را میدیدم الان هم فکر میکنم یادم نمیآید برف زیاد دیده باشم بیشتر از برف سبزه میدیدم. چند بار چشم بستن و گشودن تکرار شد ولی هر بار خودم را در این دنیا مییافتم. آخرین باری که چشمانم را باز کردم تابلوی اورژانس را دیدم و آن به معنای تمام شدن لحظات تنهایی من و خدا بود. حالا دیگر مطمئن بودم زنده میمانم واسطهها یکی پس از دیگری آمدند .به سرعت روی تخت اورژانس خوابانده شدم گروه خونیام پرسیده شد و گفتمA +. وقتی خون را وصل میکرد پیش خودم گفتم نکند گروه خونیام این نباشد ولی نای حرف زدن نداشتم. خون و سرم زده شد و لحظهای بعد فریادم به آسمان رفت. احساس کردم چیزی از بدنم کنده شد ....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #شانزدهم
احتمالا مسکنهای قوی تزریق کردند؛ چون روی برانکارد، کف مینیبوس و موقع حرکت به سمت بیمارستان صحرایی، دیگر از آن درد شدید اولیه خبری نبود. مدام به خواب میرفتم و بر میگشتم.
به بیمارستان صحرایی که رسیدیم، هوا تاریک شده بود. به محض رسیدن من رو به اتاق عمل بردند
نیمهشب به هوش اومدم و دیگر دردی آنچنانی نداشتم. فقط حالت تهوع بعد از عمل آزارم میداد. شانس آورده بودم که ناهار نخورده بودم و شکمم خالی بود.
صبح که شد، صدای هلیکوپتر از بیرون میآمد. گفتند: با ماشین میخواهیم شما رو به بانه منتقل کنیم
گفتم: حتماً باید با هلیکوپتر ببرید .دقایقی بعد شش نفر خوابیده روی برانکارد را داخل هلیکوپتر گذاشتند، و پس از پرواز کوتاهی در محل تخلیه مجروحان در بانه رسیدیم. بعد از مدتی، باز سوار بر اتوبوسهای بدون صندلی، راهی تبریز شدیم. همه به یک دست، سرم، و به دست دیگر، کیسه خون داشتیم. مسیر، ششساعته بود.
سرانجام شب به تبریز رسیدیم و بیمارستان امام خمینی؛ اما چه بیمارستانی: اتاقها پر؛ سالنها پر؛ همه راهروها پر از مجروح! وضع آشفتهای بود! شهرهای غربی کشور، اینهمه مجروح را تا به حال به خود ندیده بود! از طرفی انگار وارد یک کشور دیگر شده بودیم. از حرفهای دکتر و پرستارها چیزی نمیفهمیدم ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#اول_بهمن_۱۳۶۶
@hamidraz
احتمالا مسکنهای قوی تزریق کردند؛ چون روی برانکارد، کف مینیبوس و موقع حرکت به سمت بیمارستان صحرایی، دیگر از آن درد شدید اولیه خبری نبود. مدام به خواب میرفتم و بر میگشتم.
به بیمارستان صحرایی که رسیدیم، هوا تاریک شده بود. به محض رسیدن من رو به اتاق عمل بردند
نیمهشب به هوش اومدم و دیگر دردی آنچنانی نداشتم. فقط حالت تهوع بعد از عمل آزارم میداد. شانس آورده بودم که ناهار نخورده بودم و شکمم خالی بود.
صبح که شد، صدای هلیکوپتر از بیرون میآمد. گفتند: با ماشین میخواهیم شما رو به بانه منتقل کنیم
گفتم: حتماً باید با هلیکوپتر ببرید .دقایقی بعد شش نفر خوابیده روی برانکارد را داخل هلیکوپتر گذاشتند، و پس از پرواز کوتاهی در محل تخلیه مجروحان در بانه رسیدیم. بعد از مدتی، باز سوار بر اتوبوسهای بدون صندلی، راهی تبریز شدیم. همه به یک دست، سرم، و به دست دیگر، کیسه خون داشتیم. مسیر، ششساعته بود.
سرانجام شب به تبریز رسیدیم و بیمارستان امام خمینی؛ اما چه بیمارستانی: اتاقها پر؛ سالنها پر؛ همه راهروها پر از مجروح! وضع آشفتهای بود! شهرهای غربی کشور، اینهمه مجروح را تا به حال به خود ندیده بود! از طرفی انگار وارد یک کشور دیگر شده بودیم. از حرفهای دکتر و پرستارها چیزی نمیفهمیدم ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#اول_بهمن_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #هفدهم
دو روزی که آنجا بودم هیچ دکتر و پرستاری حاضر به فارسی حرف زدن نشد، همان شب گفتند مرا میبرند اتاق عمل. فکر کردم میخواهند دوباره عملم کنند. خانم دکتری مسئول اونجا بود که با روپوش و پیشبند سراپا خونی با سرعت اینور و انور میرفت . آرام و قرار نداشت .همه دنبالش در حرکت و گوش به فرمانش بودند، در اتاق عمل، پانسمان پایم را که خیلی حجیم بود، عوض کرد، و مرا به داخل بخش برگرداندند. صبح که شد، صبحانه آوردند؛ اما نمیدانم چرا تمام دهنم از داخل حالت زخم پیدا کرده بود؛ طوری که هیچ چیز نمیتونستم بخورم. ظهر دوم بهمن، ما را بردند راهآهن تبریز، و از آنجا با قطار راهی تهران شدیم. در کوپهای چهارنفره، من و رضا پوراحمد که قادر به حرکت نبودیم، در تختهای پایین جا گرفتیم و دو مجروح سرپایی هم که پرستار ما شده بودند، به طبقة بالا رفتند. قطار شبانه حرکت کرد...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
@hamidraz
دو روزی که آنجا بودم هیچ دکتر و پرستاری حاضر به فارسی حرف زدن نشد، همان شب گفتند مرا میبرند اتاق عمل. فکر کردم میخواهند دوباره عملم کنند. خانم دکتری مسئول اونجا بود که با روپوش و پیشبند سراپا خونی با سرعت اینور و انور میرفت . آرام و قرار نداشت .همه دنبالش در حرکت و گوش به فرمانش بودند، در اتاق عمل، پانسمان پایم را که خیلی حجیم بود، عوض کرد، و مرا به داخل بخش برگرداندند. صبح که شد، صبحانه آوردند؛ اما نمیدانم چرا تمام دهنم از داخل حالت زخم پیدا کرده بود؛ طوری که هیچ چیز نمیتونستم بخورم. ظهر دوم بهمن، ما را بردند راهآهن تبریز، و از آنجا با قطار راهی تهران شدیم. در کوپهای چهارنفره، من و رضا پوراحمد که قادر به حرکت نبودیم، در تختهای پایین جا گرفتیم و دو مجروح سرپایی هم که پرستار ما شده بودند، به طبقة بالا رفتند. قطار شبانه حرکت کرد...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
@hamidraz