Forwarded from .
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #چهارم
وسط راه متوجه شدم هر بار میخواهیم تماسی بگیریم بی سیمها سوت می کشه .
برای هر بی سیم از طرف مخابرات لشگر سه فرکانس به گردانها داده شده بود . پشت بی سیم به همه بی سیم چی ها اعلام کردم از فرکانس اصلی برید رو فرکانس فرعی . چند دقیقه وضعیت عادی بود تا دوباره صدای سوت مکرر تماسها را مختل کرد . این بار رو فرکانس اضطراری رفتیم . و باز دقایقی بعد صدای سوت تماسها را قطع کرد . خیلی کار سخت شده بود . عملیات در کوهستان در اون شب سرد بدون بی سیم نشدنی بود . به منطقه درگیری نزدیک می شدیم و باید چاره ای پیدا می کردم . مجبور شدم بدون هماهنگی با لشگر رو فرکانس جدید بریم . از طرفی احتمال شنود عراقیها را می دادم و نمیتونستم پشت بی سیم اعداد فرکانس را اعلام کنم . سر ستون به بی سیم چی های گردان فرکانس چهارم را گفتم . تمام ستون در حال حرکت را به سمت عقب دویدم و به تک تک بی سیم چی های گروهانها فرکانس را اعلام کردم . فقط نگران بودم که ممکنه با یگانهای دیگه اختلال پیدا کنیم . اما وقتی به سر ستون برگشتم باز بی سیم ها سوت می کشید . ۵ بار دیگه به همین ترتیب فرکانسها را عوض کردم و در مجموع ۹ بار این تعویضها تکرار شد ولی چاره ساز نشد . همه مسیر را طی کرده بودیم و در انتظار اعلام عملیات بودیم اما بی سیم ها کار نمی کرد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۵_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
وسط راه متوجه شدم هر بار میخواهیم تماسی بگیریم بی سیمها سوت می کشه .
برای هر بی سیم از طرف مخابرات لشگر سه فرکانس به گردانها داده شده بود . پشت بی سیم به همه بی سیم چی ها اعلام کردم از فرکانس اصلی برید رو فرکانس فرعی . چند دقیقه وضعیت عادی بود تا دوباره صدای سوت مکرر تماسها را مختل کرد . این بار رو فرکانس اضطراری رفتیم . و باز دقایقی بعد صدای سوت تماسها را قطع کرد . خیلی کار سخت شده بود . عملیات در کوهستان در اون شب سرد بدون بی سیم نشدنی بود . به منطقه درگیری نزدیک می شدیم و باید چاره ای پیدا می کردم . مجبور شدم بدون هماهنگی با لشگر رو فرکانس جدید بریم . از طرفی احتمال شنود عراقیها را می دادم و نمیتونستم پشت بی سیم اعداد فرکانس را اعلام کنم . سر ستون به بی سیم چی های گردان فرکانس چهارم را گفتم . تمام ستون در حال حرکت را به سمت عقب دویدم و به تک تک بی سیم چی های گروهانها فرکانس را اعلام کردم . فقط نگران بودم که ممکنه با یگانهای دیگه اختلال پیدا کنیم . اما وقتی به سر ستون برگشتم باز بی سیم ها سوت می کشید . ۵ بار دیگه به همین ترتیب فرکانسها را عوض کردم و در مجموع ۹ بار این تعویضها تکرار شد ولی چاره ساز نشد . همه مسیر را طی کرده بودیم و در انتظار اعلام عملیات بودیم اما بی سیم ها کار نمی کرد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۵_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #پنجم
بدون بی سیم در انتظار پایان عملیات لشگر انصارالحسین بودیم . مدتی بود که ساکن ایستاده بودیم و گرم کردن در جا نیز چاره ساز نبود . سرمای هوا تا مغز استخوان نفوذ می کرد . گروهان شهادت سر ستون بود . فرمانده شهید شده بود و حالا کار به دست #بهنام_پازوکی بود . بهنام تو عملیات خیبر نیز معاون گروهان بود . زمانی که فقط ۱۸سال داشت . پس از مجروحیت شدید او در خیبر مقداری از روده او را کوتاه کرده بودند .قاعدتا باید به لحاظ جسمانی از بقیه ضعیفتر می بود . اما در آن سرمای طاقت فرسا گرمی کلامش چنان در دل و جانم نشست که به بزرگی روحش پی بردم . در حالی که با نا امیدی در انتظار آغاز عملیات بودیم و بعضا غرغرهای زیر لب بچه ها به گوش می رسید صدای رسای بهنام را شنیدم که می گفت ما تا آخر محکم اینجا می ایستیم . با کلامش همه روحیه گرفتیم . هر چند به ثمر نرسیدن عملیات لشگر انصار الحسین سبب شد تا به ما فرمان بازگشت دادند . بدون انجام عملیات ، راهپیمایی طولانی برای بازگشت به عقبه شروع شد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۵_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
بدون بی سیم در انتظار پایان عملیات لشگر انصارالحسین بودیم . مدتی بود که ساکن ایستاده بودیم و گرم کردن در جا نیز چاره ساز نبود . سرمای هوا تا مغز استخوان نفوذ می کرد . گروهان شهادت سر ستون بود . فرمانده شهید شده بود و حالا کار به دست #بهنام_پازوکی بود . بهنام تو عملیات خیبر نیز معاون گروهان بود . زمانی که فقط ۱۸سال داشت . پس از مجروحیت شدید او در خیبر مقداری از روده او را کوتاه کرده بودند .قاعدتا باید به لحاظ جسمانی از بقیه ضعیفتر می بود . اما در آن سرمای طاقت فرسا گرمی کلامش چنان در دل و جانم نشست که به بزرگی روحش پی بردم . در حالی که با نا امیدی در انتظار آغاز عملیات بودیم و بعضا غرغرهای زیر لب بچه ها به گوش می رسید صدای رسای بهنام را شنیدم که می گفت ما تا آخر محکم اینجا می ایستیم . با کلامش همه روحیه گرفتیم . هر چند به ثمر نرسیدن عملیات لشگر انصار الحسین سبب شد تا به ما فرمان بازگشت دادند . بدون انجام عملیات ، راهپیمایی طولانی برای بازگشت به عقبه شروع شد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۵_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from .
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
از راست : محمد موسوی #بهنام_پازوکی #شهید_سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
#عملیات_بیت_المقدس_۲
از راست : محمد موسوی #بهنام_پازوکی #شهید_سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
Forwarded from .
#حمید_باکری اولین فرمانده گردان که وارد خرمشهر شد
یاد شهدای عملیات #بیت_المقدس و
سالروز آزادی #خرمشهر گرامی باد
@hamidraz
یاد شهدای عملیات #بیت_المقدس و
سالروز آزادی #خرمشهر گرامی باد
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #ششم
زیر بارش برف به عقب بر می گشتیم . عدم انجام عملیات و شهید شدن تعدادی از بچه ها روحیه نیروها رو به هم ریخته بود . مسافت طولانی را طی کرده بودیم که آتش سنگین عراقیها از سر گرفته شد . برای رسیدن به پشت خاکریز از روی جاده باید بالا می اومدیم . انفجار پیاپی خمپاره ها عبور از انجا را با مشکل روبه رو کرده بود . با ازدحام نیروها کار سختتر شد . لشگر قدس گیلان هم اونجا بودند . اصابت ترکش خمپاره به خرج موشک آرپی چی یکی از بچه های لشگر قدس حادثه اسف باری رو به وجود آورد . کسی هم برای کمک نمیتونست بهش نزدیک بشه . گل آلود بودن زمین نیز مشکل رو مضاعف کرده بود . جعفر محتشم فرمانده سابق گردان که مسئول تدارکات لشگر شده بود پیش ما بود . بهنام پازوکی به شوخی به ما گفت بچه ها سریع از اینجا رد بشید که الان محتشم گیر می کنه تو گل . ما که رد شدیم همین اتفاق افتاد . محتشم که وزن زیادی داشت تو گل موند . اما بهنام به هر زحمتی بود کمکش کرد و به سلامت اومدن پشت خاکریز . هوا رو به روشنایی می رفت که بعد از خوندن نماز صبح راهپیمایی به سمت چادرها در اردوگاه مطهری را از سر گرفتیم .پوتینهامون پر از گل شده بود و راه رفتن تو جاده خاکی کوه خیلی سخت بود. در بین راه تعدادی نیروی عراقی رو دیدیم که یگانهای دیگه اونا رو به اسارت گرفته بودن . یکی از بچه ها کمی سر به سرشون گذاشت و بعد از گرفتن چندتا عکس باهاشون به مسیر ادامه دادیم . ساعاتی بعد جسم های خسته بچه ها در چادرهایی بود که ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۶_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
زیر بارش برف به عقب بر می گشتیم . عدم انجام عملیات و شهید شدن تعدادی از بچه ها روحیه نیروها رو به هم ریخته بود . مسافت طولانی را طی کرده بودیم که آتش سنگین عراقیها از سر گرفته شد . برای رسیدن به پشت خاکریز از روی جاده باید بالا می اومدیم . انفجار پیاپی خمپاره ها عبور از انجا را با مشکل روبه رو کرده بود . با ازدحام نیروها کار سختتر شد . لشگر قدس گیلان هم اونجا بودند . اصابت ترکش خمپاره به خرج موشک آرپی چی یکی از بچه های لشگر قدس حادثه اسف باری رو به وجود آورد . کسی هم برای کمک نمیتونست بهش نزدیک بشه . گل آلود بودن زمین نیز مشکل رو مضاعف کرده بود . جعفر محتشم فرمانده سابق گردان که مسئول تدارکات لشگر شده بود پیش ما بود . بهنام پازوکی به شوخی به ما گفت بچه ها سریع از اینجا رد بشید که الان محتشم گیر می کنه تو گل . ما که رد شدیم همین اتفاق افتاد . محتشم که وزن زیادی داشت تو گل موند . اما بهنام به هر زحمتی بود کمکش کرد و به سلامت اومدن پشت خاکریز . هوا رو به روشنایی می رفت که بعد از خوندن نماز صبح راهپیمایی به سمت چادرها در اردوگاه مطهری را از سر گرفتیم .پوتینهامون پر از گل شده بود و راه رفتن تو جاده خاکی کوه خیلی سخت بود. در بین راه تعدادی نیروی عراقی رو دیدیم که یگانهای دیگه اونا رو به اسارت گرفته بودن . یکی از بچه ها کمی سر به سرشون گذاشت و بعد از گرفتن چندتا عکس باهاشون به مسیر ادامه دادیم . ساعاتی بعد جسم های خسته بچه ها در چادرهایی بود که ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۶_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #هفتم / در فراق #یاران
صبح که در چادرها دور هم جمع شدیم دیگر خیلی از بچه ها با ما نبودند . گرد غریبی بر روی چادرها نشسته بود, دیگر از آن شوخی و خنده های قبل از عملیات خبری نبود...
هر کس در گوشه ای کز کرده و در خود فرورفته بود.لحظات به کندی می گذشت.
شاید برای خیلی ها این لحظه ها بارها در عملیات های مختلف تکرار می شد ، اما هر بار سنگینی غمش ، افزونتر...
روزها و شبها با بهترین های روزگار، گذران عمر کردن و ...
حالا تویی و جای خالی آنها...
حالا تویی و غم فراق صمیمی ترین دوستانت...
حالا تویی و پدر و مادرهای چشم انتظار فرزندانی که دیگرباز نخواهند گشت...
سخت است که هر بارتو بروی و زنگ در خانه ی عشق های زندگی ات را بزنی و چشمان منتظر مادر و پدری را ببینی که با دیدن تو،از همه چیز باخبر می شوند و تا تو بخواهی کلامی بر زبان جاری کنی، آنها صد بار پیش خدا رفته اند و بازگشته اند...
خاطرات در یادت زنده می شود ...
چه شبهایی که چشم باز می کردی و می دیدی که در سکوت شب، آرام و بی صدا میگریستند...
به راستی آن ها در طلب چه بودند ؛آنگاه که تاریکی شب،تک و تنها ماوایی می یافتند و تا صبح چشمانشان می بارید
***
باز هم به سوی تو آمدیم و از آن ها سخن گفتیم...
و تو پاسخ دادی
هنوز هم بنده ی خودم هستید و رهایتان نکرده ام. یادشان را زنده نگاه دارید که یاد آن دلاوری ها روشنگر راهتان خواهد بود ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۶_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
صبح که در چادرها دور هم جمع شدیم دیگر خیلی از بچه ها با ما نبودند . گرد غریبی بر روی چادرها نشسته بود, دیگر از آن شوخی و خنده های قبل از عملیات خبری نبود...
هر کس در گوشه ای کز کرده و در خود فرورفته بود.لحظات به کندی می گذشت.
شاید برای خیلی ها این لحظه ها بارها در عملیات های مختلف تکرار می شد ، اما هر بار سنگینی غمش ، افزونتر...
روزها و شبها با بهترین های روزگار، گذران عمر کردن و ...
حالا تویی و جای خالی آنها...
حالا تویی و غم فراق صمیمی ترین دوستانت...
حالا تویی و پدر و مادرهای چشم انتظار فرزندانی که دیگرباز نخواهند گشت...
سخت است که هر بارتو بروی و زنگ در خانه ی عشق های زندگی ات را بزنی و چشمان منتظر مادر و پدری را ببینی که با دیدن تو،از همه چیز باخبر می شوند و تا تو بخواهی کلامی بر زبان جاری کنی، آنها صد بار پیش خدا رفته اند و بازگشته اند...
خاطرات در یادت زنده می شود ...
چه شبهایی که چشم باز می کردی و می دیدی که در سکوت شب، آرام و بی صدا میگریستند...
به راستی آن ها در طلب چه بودند ؛آنگاه که تاریکی شب،تک و تنها ماوایی می یافتند و تا صبح چشمانشان می بارید
***
باز هم به سوی تو آمدیم و از آن ها سخن گفتیم...
و تو پاسخ دادی
هنوز هم بنده ی خودم هستید و رهایتان نکرده ام. یادشان را زنده نگاه دارید که یاد آن دلاوری ها روشنگر راهتان خواهد بود ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۶_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #هشتم
آخرین روز دی ماه بود که گردان برای انجام عملیات و برای دومین بار آماده میشد تا راهی خط مقدم بشود . نماز ظهر بود را خواندیم و ناهار نخورده سوار کامیونها شدیم. بر خلاف بار اول که شور و نشاط زیادی در بچهها بود این بار سکوتی نسبی فضا را پر کرده بود. بیشتر از صدای بچهها، صدای کامیونها بود که زوزهکشان پیچهای جاده کوهستانی منطقه را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشتند. 5 روز از شهادت تعدادی از بچهها گذشته بود و از عدهای بیخبر بودیم و تعدادی هم مجروح شده بودند و جمعمان خیلی کمتر از شب اول عملیات بود. نبود دوستان و فکر به اینکه امشب هم عدهای دیگر از ماجدا میشوند خیلی ها را در سکوت فرو برده بود. با بیمیلی چند باری در گونی نان خشکی که کنارمان بود چنگ زدم و به زور چند تکه از آنها را خوردم اصلاً اشتها نداشتم و فقط برای آنکه ته دلم را بگیرد خورده نخورده نانها را قورت دادم. آن هیجان همیشگی قبل از عملیات را نداشتم. از طرفی به علت مسئولیتی که در گردان داشتم نگرانی و اضطراب بیشتری داشتم. تعداد بچههای مخابرات که باید جمع و جورشان میکردم ۲۰ نفر بیشتر نبود ولی به نوعی نبض گردان بودند .خونسردی یک بیسیمچی در لحظات بحرانی درگیری و مسلط بودن در صحبت نقش به سزایی در کمک به فرمانده ها داشت . همه این فکرها ذهنم را مشغول کرده بود و به نوعی کار را سختتر از همیشه احساس میکردم. ذهنم به دنبال مفر موجهی میگشت تا بار این مسئولیت را زمین بگذارد.
در این تفکرات بودم که کامیونها به پای رودخانه رسیدند و فرمان پیاده شدن نیروها داده شد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
آخرین روز دی ماه بود که گردان برای انجام عملیات و برای دومین بار آماده میشد تا راهی خط مقدم بشود . نماز ظهر بود را خواندیم و ناهار نخورده سوار کامیونها شدیم. بر خلاف بار اول که شور و نشاط زیادی در بچهها بود این بار سکوتی نسبی فضا را پر کرده بود. بیشتر از صدای بچهها، صدای کامیونها بود که زوزهکشان پیچهای جاده کوهستانی منطقه را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشتند. 5 روز از شهادت تعدادی از بچهها گذشته بود و از عدهای بیخبر بودیم و تعدادی هم مجروح شده بودند و جمعمان خیلی کمتر از شب اول عملیات بود. نبود دوستان و فکر به اینکه امشب هم عدهای دیگر از ماجدا میشوند خیلی ها را در سکوت فرو برده بود. با بیمیلی چند باری در گونی نان خشکی که کنارمان بود چنگ زدم و به زور چند تکه از آنها را خوردم اصلاً اشتها نداشتم و فقط برای آنکه ته دلم را بگیرد خورده نخورده نانها را قورت دادم. آن هیجان همیشگی قبل از عملیات را نداشتم. از طرفی به علت مسئولیتی که در گردان داشتم نگرانی و اضطراب بیشتری داشتم. تعداد بچههای مخابرات که باید جمع و جورشان میکردم ۲۰ نفر بیشتر نبود ولی به نوعی نبض گردان بودند .خونسردی یک بیسیمچی در لحظات بحرانی درگیری و مسلط بودن در صحبت نقش به سزایی در کمک به فرمانده ها داشت . همه این فکرها ذهنم را مشغول کرده بود و به نوعی کار را سختتر از همیشه احساس میکردم. ذهنم به دنبال مفر موجهی میگشت تا بار این مسئولیت را زمین بگذارد.
در این تفکرات بودم که کامیونها به پای رودخانه رسیدند و فرمان پیاده شدن نیروها داده شد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_بیت_المقدس_۲ / قسمت #نهم
به محض رسیدن ما هواپیماهای عراق برای زدن پل منطقه را بمباران کردند که شکر خدا موفق به این کار نشدند. اگر پل را منهدم میکردند خط ارتباطی عقبه با خط مقدم قطع میشد و کار مهمات رسانی و تدارکات با اختلال روبرو میشد پس از اتمام بمباران از روی پل پیاده عبور کردیم وبه پای ارتفاع گردهرش رسیدیم. گروه زیادی از نیروهای گردان قبلاً از ارتفاع بالا رفته بودند و ما در یک گروه 7 نفره به عنوان تقریباً آخرین گروه حرکت به سمت قلّه را آغاز کردیم. فقط تعدادی از بچههای تدارکات گردان پای پل باقی ماندند تا فردا صبح بعد از عملیات برای رساندن تدارکات به نیروها ملحق بشوند.
ارتفاع گردهرش در عملیات قبلی یعنی نصر ۸ آزاد شده بود و حالا ما باید پس از رسیدن به قله کوه به سمت دشت مقابل سرازیر میشدیم و پس از طی مسافت چند کیلومتری به خط مقدم میرسیدیم که شب در آنجا عملیات کنیم.
عراق دارای تجهیزات عالی و مهندسی رزمی بسیار قوی بود و روی تمام این ارتفاع را جاده زده بود ماشینها میتوانستند تا قله بالا بروند ولی به علت کمبود امکانات ترابری ما مجبور بودیم این مسافت را پیاده طی کنیم. ماشینها فقط کار حمل مهمات و تدارکات را انجام میدادند و به ندرت در این قسمت نیروها را جابجا میکردند. از پای ارتفاع تا قله کوه جاده حدود ۴۰ تا پیچ میخورد.حرکت به سمت قله را آعاز کردیم . ..
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
به محض رسیدن ما هواپیماهای عراق برای زدن پل منطقه را بمباران کردند که شکر خدا موفق به این کار نشدند. اگر پل را منهدم میکردند خط ارتباطی عقبه با خط مقدم قطع میشد و کار مهمات رسانی و تدارکات با اختلال روبرو میشد پس از اتمام بمباران از روی پل پیاده عبور کردیم وبه پای ارتفاع گردهرش رسیدیم. گروه زیادی از نیروهای گردان قبلاً از ارتفاع بالا رفته بودند و ما در یک گروه 7 نفره به عنوان تقریباً آخرین گروه حرکت به سمت قلّه را آغاز کردیم. فقط تعدادی از بچههای تدارکات گردان پای پل باقی ماندند تا فردا صبح بعد از عملیات برای رساندن تدارکات به نیروها ملحق بشوند.
ارتفاع گردهرش در عملیات قبلی یعنی نصر ۸ آزاد شده بود و حالا ما باید پس از رسیدن به قله کوه به سمت دشت مقابل سرازیر میشدیم و پس از طی مسافت چند کیلومتری به خط مقدم میرسیدیم که شب در آنجا عملیات کنیم.
عراق دارای تجهیزات عالی و مهندسی رزمی بسیار قوی بود و روی تمام این ارتفاع را جاده زده بود ماشینها میتوانستند تا قله بالا بروند ولی به علت کمبود امکانات ترابری ما مجبور بودیم این مسافت را پیاده طی کنیم. ماشینها فقط کار حمل مهمات و تدارکات را انجام میدادند و به ندرت در این قسمت نیروها را جابجا میکردند. از پای ارتفاع تا قله کوه جاده حدود ۴۰ تا پیچ میخورد.حرکت به سمت قله را آعاز کردیم . ..
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #دهم
از همان ابتدا فکر رفتن این همه راه در سینهکش کوه فکر همه را آزار میداد ولی چارهای نبود و به امید آنکه در میانه راه ماشینی سوارمان کند به راه افتادیم. با اینکه منطقه آرام بود ولی برای حفظ ایمنی و بر حسب عادت به ستون 1 و با فاصله یکی دو متر پشت سر هم حرکت میکردیم. نفر اول جوان بیست و چند سالهای بود که تازه عقد کرده بود. قدی متوسط با کمی محاسن در صورتش و جزو نیروهای تدارکات گردان بود. نفر دوم حاجی وهابی از نیروهای قدیمی گردان بود که از روزهای اولیه او را در تدارکات گردان دیده بودم. مرد میانسالی که با ریش انبوه خاکستریاش چهرهای متفاوت و بزرگتر از همه داشت. مرد زحمتکشی که مثل همه تدارکات چیها در دادن اجناس تدارکات خساست زیادی به خرج میداد و اموال تدارکات را مثل بچه خود محافظت میکرد. حاجی بر خلاف بعضی از نشان دادن دستان خالکوبی شدهاش ابایی نداشت. دستان او از مچ تا آرنج پر از خالکوبی بود .
نفر سوم یکی از بیسیمچیهای گردان بود با قدی متوسط هیکلی نسبتاً تو پر با صورتی کم مو . فکر میکنم کمی از من بزرگتر بود.
نفر چهارم که از تدارکاتچیها بود سن و سالش بیشتر از ما بود و به نسبت صورت پرموتری داشت. او را تا قبل از این ندیده بودم. نفر پنجم از بچههای مخابرات بود. پسر 15 و 16 سالهای که هیچ مویی در صورت نداشت اندام لاغر و نحیف استخوانی او با چهره سفیدش او را حتی کمتر از 15 سال نشان میداد. قد متوسطی که سالها برای رشد جا داشت ولی از بس لاغر بود کمی قد بلند دیده میشد. من نفر ششم بودم و نفر هفتم از نیروهای تدارکات بود و سن و سالدارتر از ماها بود و صورتش پر مو و ریش بود. در مجموع قیافهاش به تدارکاتیها میخورد . به علت سرمای شدید منطقه تا آنجا که میتوانستیم لباس پوشیده بودیم ولی شانس بد یا خوب ما آن روز ظهر آفتاب شده بود و حتی بعضی برفها آب شده بود. اما چون میدانستیم شب در چه جهنم سردی گرفتار میشویم مجبور بودیم که با آن پوشش حرکت کنیم....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
از همان ابتدا فکر رفتن این همه راه در سینهکش کوه فکر همه را آزار میداد ولی چارهای نبود و به امید آنکه در میانه راه ماشینی سوارمان کند به راه افتادیم. با اینکه منطقه آرام بود ولی برای حفظ ایمنی و بر حسب عادت به ستون 1 و با فاصله یکی دو متر پشت سر هم حرکت میکردیم. نفر اول جوان بیست و چند سالهای بود که تازه عقد کرده بود. قدی متوسط با کمی محاسن در صورتش و جزو نیروهای تدارکات گردان بود. نفر دوم حاجی وهابی از نیروهای قدیمی گردان بود که از روزهای اولیه او را در تدارکات گردان دیده بودم. مرد میانسالی که با ریش انبوه خاکستریاش چهرهای متفاوت و بزرگتر از همه داشت. مرد زحمتکشی که مثل همه تدارکات چیها در دادن اجناس تدارکات خساست زیادی به خرج میداد و اموال تدارکات را مثل بچه خود محافظت میکرد. حاجی بر خلاف بعضی از نشان دادن دستان خالکوبی شدهاش ابایی نداشت. دستان او از مچ تا آرنج پر از خالکوبی بود .
نفر سوم یکی از بیسیمچیهای گردان بود با قدی متوسط هیکلی نسبتاً تو پر با صورتی کم مو . فکر میکنم کمی از من بزرگتر بود.
نفر چهارم که از تدارکاتچیها بود سن و سالش بیشتر از ما بود و به نسبت صورت پرموتری داشت. او را تا قبل از این ندیده بودم. نفر پنجم از بچههای مخابرات بود. پسر 15 و 16 سالهای که هیچ مویی در صورت نداشت اندام لاغر و نحیف استخوانی او با چهره سفیدش او را حتی کمتر از 15 سال نشان میداد. قد متوسطی که سالها برای رشد جا داشت ولی از بس لاغر بود کمی قد بلند دیده میشد. من نفر ششم بودم و نفر هفتم از نیروهای تدارکات بود و سن و سالدارتر از ماها بود و صورتش پر مو و ریش بود. در مجموع قیافهاش به تدارکاتیها میخورد . به علت سرمای شدید منطقه تا آنجا که میتوانستیم لباس پوشیده بودیم ولی شانس بد یا خوب ما آن روز ظهر آفتاب شده بود و حتی بعضی برفها آب شده بود. اما چون میدانستیم شب در چه جهنم سردی گرفتار میشویم مجبور بودیم که با آن پوشش حرکت کنیم....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #یازدهم
دفعه قبل که حسابی در گل و لای و برف گیر کرده بودیم بیشتر پوتینها قابل استفاده نبود و به همین علت این بار چکمههای پلاستیکی ساق بلند مشکی رنگی پوشیده بودیم. چند جوراب پشمی و یک جوراب ساق بلند که تا زیر زانو کشیده میشد روی همه جورابها پوشیده بودیم. شلوار گرم کن روی آن یک شلوار نظامی و روی آن هم بادگیر. لباس بالا تنه هم که چند دست لباس گرم همراه با گرمکن و لباس خاکی و بادگیر همراه با چفیه و کلاه پشمی. به اضافه تجهیزات فردی از قمقمه تا ساک شیمیایی و سلاح با بیسیم و... البته من این وسایل را همراه نداشتم، فقط ساک داشتم.
پلاکم را طبق معمول در جیب پیراهنم گذاشته بودم. عادت نداشتم. ۷ تا پیچ از جاده روی کوه را طی کرده بودیم که زیر آفتاب ساعت ۲ بعد از ظهر با آن همه لباس خیس عرق شده بودم. کلاه و بادگیر را درآوردم و چفیه را هم از گردن باز کردم. نگاهی به قله انداختم. فکر کردم این همه که برویم بالا تازه به همین مقدار باید برگردیم پایین .و بعد اماده بشویم. در همین حال بودم که صدای عبور وانت تویوتایی افکارم را به هم ریخت. همه ناگهان داد زدیم که برادر نگه دار ولی راننده با گازی که به ماشین داد سر بالایی جلوی چشم ما را رد کرد که با فریاد اعتراض ما روبرو شد که چرا سوار نمیکنی. وقتی از کنار ما رد شد تازه دیدیم پشت وانت پر از گالنهای نفت یا گازوئیل هست. هنوز در حسرت از دست دادن آن ماشین بودیم که صدای انفجار مهیبی همزمان همه ما را نقش بر زمین کرد بر خلاف اکثر توپ و خمپارهها که قبل از انفجار سوت میکشند این توپ بدون سوت در جلوی ما و در فاصله بسیار نزدیک منفجر شد ..
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
دفعه قبل که حسابی در گل و لای و برف گیر کرده بودیم بیشتر پوتینها قابل استفاده نبود و به همین علت این بار چکمههای پلاستیکی ساق بلند مشکی رنگی پوشیده بودیم. چند جوراب پشمی و یک جوراب ساق بلند که تا زیر زانو کشیده میشد روی همه جورابها پوشیده بودیم. شلوار گرم کن روی آن یک شلوار نظامی و روی آن هم بادگیر. لباس بالا تنه هم که چند دست لباس گرم همراه با گرمکن و لباس خاکی و بادگیر همراه با چفیه و کلاه پشمی. به اضافه تجهیزات فردی از قمقمه تا ساک شیمیایی و سلاح با بیسیم و... البته من این وسایل را همراه نداشتم، فقط ساک داشتم.
پلاکم را طبق معمول در جیب پیراهنم گذاشته بودم. عادت نداشتم. ۷ تا پیچ از جاده روی کوه را طی کرده بودیم که زیر آفتاب ساعت ۲ بعد از ظهر با آن همه لباس خیس عرق شده بودم. کلاه و بادگیر را درآوردم و چفیه را هم از گردن باز کردم. نگاهی به قله انداختم. فکر کردم این همه که برویم بالا تازه به همین مقدار باید برگردیم پایین .و بعد اماده بشویم. در همین حال بودم که صدای عبور وانت تویوتایی افکارم را به هم ریخت. همه ناگهان داد زدیم که برادر نگه دار ولی راننده با گازی که به ماشین داد سر بالایی جلوی چشم ما را رد کرد که با فریاد اعتراض ما روبرو شد که چرا سوار نمیکنی. وقتی از کنار ما رد شد تازه دیدیم پشت وانت پر از گالنهای نفت یا گازوئیل هست. هنوز در حسرت از دست دادن آن ماشین بودیم که صدای انفجار مهیبی همزمان همه ما را نقش بر زمین کرد بر خلاف اکثر توپ و خمپارهها که قبل از انفجار سوت میکشند این توپ بدون سوت در جلوی ما و در فاصله بسیار نزدیک منفجر شد ..
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #دوازدهم
روی زمین پشت به آسمان خوابیده بودم و دستانم را حائل سرم قرار داده بودم تا ترکش به سرم نخورد . نمیدانم چقدر طول کشید ولی احتمالاً بیش از یک دقیقه نشد که گرد و خاک و سنگریزهها و ترکشها که از آسمان به زمین میآمدند آرام گرفتند . همه چیز در پیچ هفتم جاده روی کوه به هم ریخته بود . یک طرف صدای شهادتین حاجی وهابی و یکی دیگر از بچه ها به گوش می رسید . از یک سو فریادهای لا ینقطع پسرک کم سن و سال مخابرات که از درد به خود می پیچید. شانسی که آوردیم همان موقع وانت تویوتایی که از کوه بالا می رفت به ما رسید . چند نفری که در آن بودند سریع به کمک ما آمدند. در هیاهوی کمک رسانی آنها شنیدیم که میگویند فعلاً شهدا را ول کنید و سریع مجروحها را ببریدعقب....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
روی زمین پشت به آسمان خوابیده بودم و دستانم را حائل سرم قرار داده بودم تا ترکش به سرم نخورد . نمیدانم چقدر طول کشید ولی احتمالاً بیش از یک دقیقه نشد که گرد و خاک و سنگریزهها و ترکشها که از آسمان به زمین میآمدند آرام گرفتند . همه چیز در پیچ هفتم جاده روی کوه به هم ریخته بود . یک طرف صدای شهادتین حاجی وهابی و یکی دیگر از بچه ها به گوش می رسید . از یک سو فریادهای لا ینقطع پسرک کم سن و سال مخابرات که از درد به خود می پیچید. شانسی که آوردیم همان موقع وانت تویوتایی که از کوه بالا می رفت به ما رسید . چند نفری که در آن بودند سریع به کمک ما آمدند. در هیاهوی کمک رسانی آنها شنیدیم که میگویند فعلاً شهدا را ول کنید و سریع مجروحها را ببریدعقب....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz