بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
بعد از رسیدن به اهواز راهی اردوگاهی در جاده اهواز خرمشهر شدیم . چند روزاز ماندمان در اردوگاه گذشته بود که یک شب خواب رضا را دیدم. رضا آن موقع درلشگر فجر شیراز بود. خیلی دلم شور میزد. فکر. میکردم سه شب پشت سر هم خواب، بی معنی نیست.رضا ازهمکلاسی های سال اول بود که از مدرسه ما رفته بود و بعدش اومده بود جبهه. خیلی دوسش داشتم . برای درس خوندن زیاد خونه شون میرفتیم . دلم آروم و قرار نداشت . بچه ها را راضی کردم و با گرفتن مرخصی راهی مقر لشکر فجر که فاصله زیادی تا اردوگاه ما داشت، شدیم. شب رسیدیم آن جا و رفتیم واحد تخریب که مقداد *یکی از بچه های مسجد مسئولش بود.سراغ رضا را گرفتیم.مقداد گفت رضا یواشکی و بدون اینکه من بفهمم، از اینجا رفته تیپ المهدی که قرار بوده برن عملیات والفجر2. پسرعموی رضا رفیق صمیمی مقداد بود که قبلا اسیر شده بود و به همین علت به رضا هم اجازه نمی داد که برای خنثی کردن مین داخل میدان بره و اونو در قسمت تبلیغات نگه داشته بود.رضا هم فلنگ را بسته و رفته بود پیش بچه هایی که قبلا میشناخت و الان در تیپ المهدی بودند.لشگر فجر و المهدی هردو مال استان فارس بود و قبل از عملیات یک سری از دوستان رضا رفته بودند آن جا.بعد از تماسهای مکرر با تیپ المهدی که مقداد میگرفت،عاقبت فهمیدیم که احتمالا رضا شهید شده.بعد از شنیدن این خبر مرخصی گرفتیم وبه تهران برگشتیم. کار هر روزم رفتن به پزشک قانونی برای پیدا کردن جنازه رضا بود. یه روز یک شهید آوردن، که همش فکر میکردم رضاست. نمیدانم چرا یک شباهت عجیبی بین آنها دیده بودم و اصرار داشتم او رضاست. آنقدر نگاهش کردم تا دلم راضی شد که رضا نیست. نوزده روز بعد از شهادت رضا،دوتااز بچه ها در ارومیه، جنازه شو در حالیکه به عنوان شهید گمنام اشتباهاً عازم همدان بود، شناسایی کردند. رضا نزدیک عملیات رسیده بود به منطقه و بدون پلاک رفته بود عملیات . به همین علت بعد از شهادت شناسایی نشده بود و اگر زحمات آن دو دوست * نبود، رضا مفقود الاثر می موند.
#شهید_رضا_میرقاسمی
*#شهید_محمد_باقر_فیاضی
*#علی_امین
#مقداد_حاج_قاسمی
@hamidraz
شهیدان محمد باقر فیاضی و رضا میرقاسمی
@hamidraz
یه روز از سمت خرمشهر برمی گشتیم که رسیدیم به ایستگاه صلواتی . عصر بود و هوا وحشتناک گرم. یک منبع بزرگ هزار لیتری در ایستگاه صلواتی بود که توش پر بود از شربت آبلیمو ولی چند تا شیر بیشتر نداشت و جمعیت زیادی دورش ازدحام کرده بود. لباس ما پنج نفر سبز پر رنگ بود و با لباس همه فرق داشت. سن و سالمان هم از بقیه کمتر بود. دیدم با آن وضعیت اگر تا شب هم بایستیم شربت گیرمان نمیاد. برای همین، از لای جمعیت خودمو رسوندم زیر منبع شربت و از آنجا تند تند لیوان ها را پر می کردم و به دوستام می دادم که هیجان زده بیرون جمعیت به انتظار ایستاده بودن. چند دقیقه که گذشت، یهو یک نفراز وسط جمعیت داد زد: یکی جلوی این سبز هارا بگیره. همه شربت هاراتموم کردن. وقتی از بین جمعیت خارج شدم، تمام هیکلم شده بود پر از شربت.همه چپ چپنگاه میکردن. برای اینکه از نگاه معترض بقیه در امان باشیم سریع از آنجا دور شدیم.یک ایفای ارتش جلومون ترمز کرد. پریدیم پشت کامیون. چند متری که رفت، جلوتر یک وانت هندوانه دیدیم. زد بغل که هندونه بخره. ما هم چند تا هندونه خریدیم. ماشین راه افتاد و دو دقیقه ای نگذشته بود که دوباره ایستاد. گفتیم: چرا وایستادی ؟
راننده و دوستش آمدند پشت کامیون که یهو با منظره ای روبرو شدن که چشاشون از تعجب چهار تا شد. راننده به ما گفت: شما دیگه چه آپاچی هایی هستین!
آخه ما همه ی هندونه هارا خورده بودیم.آن بنده ی خدا هم ماشین را نگه داشته بود تا با ما هندوانه بخورد. اما دید اثری از آنها نیست.
#جاده_خرمشهر
#ایستگاه_صلواتی
عکس آرشیوی ست
آبان بود که از جبهه برگشتم. وقتی به مدرسه مراجعه کردم،گفتند: اسمت را نمينویسیم. .وا رفتم. باورم نميشد.پرسیدم: چرا؟
گفتند : چون کلاسها از شهریور شروع شده و خیلی از کلاس عقب هستی. الان 45 نفر تو کلاس نشستن ودیگه ظرفیت نداره
خیلی بهم برخورد و حسابی لجم گرفته بود .با دوستا و معلمها و همه خاطراتم ، باید خداحافظی میکردم.اون هم بعد از شش سال که تو اون مدرسه بودم. گفتند: به خاطر خودت میگیم نیا اینجا. الان سه ماه عقب هستی. و یه سری از این حرفها که هیچکدومشو نمیخواستم گوش کنم . تصمیم گرفتم برم مدرسه دارالفنون که تازه برای رزمنده ها راه افتاده بود. یه روز تو کش و واکش و رفت و آمد برای ثبت نام صدام کردن دفتر مدرسه و مشاور کلاس چهارم بهم گفت نباید بری مدرسه دارالفنون. اونجا سطح درسیش پایینِ . گفتم اونجا برم میتونم تا عید دیپلممو بگیرم و بعدش برم جبهه . پایان صحبت علی رغم دلخوری که داشتم حرفشونو پذیرفتم و رفتم به مدرسه ای که پیشنهاد دادن
فردا وارد دفتر مدرسه جدید شدم. مدیر مدرسه به واسطه دوتا اردوی طولانی مدتی که تابستون سال اول باهاشون رفته بودیم منو میشناخت. حسابی تحویل گرفت و به کلاس راهنماییم کرد . کلاس فقط 15 نفر بود . وضع دانش آموزها و معلمها هم خوب بود. اما من دلم اونجا نبود . سخت بود دل کندن از جایی که با همه آدمهاش خو گرفته بودم. از طرفی غرور جوونی و حقی که به خاطر جبهه به خودم می دادم مزید بر علت شده بود که به مدرسه جدید دل نبندم
یک هفته می گذشت که بچه ها بهم خبر دادن بیا مدرسه کارت دارن. دم غروب بود که مشغول صحبت با مشاور مدرسه شدم . گفتند با همه مشکلاتی که ميدونی هست و قبلا صحبتش روکردیم ، اگه میخوای میتونی برگردی همینجا. داشتم بال در می آوردم ولی به روی خودم نیاوردم . تشکر کردم و خبر بازگشتمو به دوستام دادم. و این معما همیشه برام باقی موند که چی شد بعد یه هفته گفتن برگرد. حتی وقتی که سالهای بعد با همون معلمها همکار شدم نشد که بپرسم . شاید دوست نداشتم غرورم دوباره جریحه دار بشه . اما روم کم نشد ، مارش عملیات خیبر که زده شد دوباره دلم هوایی شد . حتی احتمال اینکه اگر برگردم دوباره ثبت نامم نمیکنن و کنکور جلودارم نشد و روزهای اول اسفند همراه سعید * عازم جبهه شدیم
#شهید_سعید_امیری_مقدم
شهید سعید امیری مقدم
[Forwarded from بی سیم چی]
کنکور زمان ما دو مرحله ای بود . مرحله اول را که دادم، جواد (داداشم) تلفنی خبر دادکه عملیات است، فریبرز میاد دنبالت.
همان روز نوری نژاد فرمانده گردان ابوذر و فریبرز که هردو از دوستان جواد و قدیمی های جنگ بودند، آمدند خانه دنبالم. حدود ساعت 3 عصر از مامان خداحافظی کردم و راه افتادیم
وسط راه بودیم ، دم دمای غروب بود که دیدیم یه کامیون سرشو کج کرده و کنار جاده ایستاده. اولش فکر کردیم وایستاده و خاموشِ، اما وقتی نزدیکش شدیم یکدفعه پاشو گذاشت رو گاز و پیچید جلوی ما.چرخش ناگهانی فرمون برای اینکه به کامیون نخوریم باعث شد ماشین، مسافت زیادی تلو تلو خورد تا آخر در شونه خاکی جاده متوقف شد. نوری نژادخیلی عصبانی شد و به فریبرز گفت: بشین پشت فرمون و دور بزن. خودش پرید پشت وانت و اسلحه رو برداشت . طرف پیچید تو جاده فرعی و در رفت. فریبرز افتاد دنبال کامیون. رفتیم دنبالش تا رسیدیم به یک روستا. مردم ده ریختند و آخر معلوم شد پسره گواهی نامه ندارد و کامیون برادرش را برداشته و با رفقاش رفته عشق و حال.کم کم عصبانیت نوری نژاد با وساطت مردم فروکش کرد.خلاصه قضیه به خیر گذشت و به خاطر عجله ای که داشتیم سریع به راه افتادیم. شام را در منطقه کوهستانی حوالی خرم آباد خوردیم و پس از نماز دوباره راه افتادیم. نوری نژادخوابش می آمد، رفت پشت وانت بخوابه. فریبرز بین من و خودش یک کلمن آب گذاشته بود. مشت مشت آب می پاشید به صورتش تا خواب از سرش بپره. تخته گاز رفتیم و قبل از اذان صبح به بستان رسیدیم. از همه جا بیخبر، خسته و خواب آلود، رفتم دستشویی وضو بگیرم. یکدفعه انگار هزار تا سوزن توی تنم فرو رفت. در عمرم این همه پشه ندیده بودم. تازه فهمیدم وارد چه جهنمی شدم.
سه شب آنجا بودم و منتطر اغاز عملیات.قرار بود یک عملیات در بستان انجام بشه. شب بعد رفتیم مانور . تیربار چی تو کمین احتمالا درست نسبت به منطقه توجیه نشده بود و رگبار تیرهاش با فاصله خیلی نزدیک از بچه ها گذشت اما خدا رحم کرد و به کسی آسیبی نرسید . فردا صبح جواد گفت عملیات لو رفته و تو برگرد سر درس و مشقت. دوباره خبرت میکنم. یک برگه هم داد دستم تا دوباره که خواستم برگردم برای ورود به پادگان یا منطقه مشکلی نداشته باشم
از جواد خداحافظی کردم و پشت یکی از وانتها که به اهواز می رفت سوار شدم. برگه را گذاشتم تو جیب جلوی لباسم . وسط راه باد زد و برگه را با خود برد. چند بار محکم زدم روی سقف ماشین ، تا راننده بفهمه و نگه داره مسافت زیادی از اونجا دور شده بودیم . راننده سرش را بیرون آورد و گفت: چی کار داری؟گفتم: برگه ام را باد برده.گفت من عجله دارم باید برم دنبال کارم. گفتم باشه پیاده میشم. راه افتادم تا برگه مو پیدا کنم . حالا دم ظهر توی اون بیابون پر از خار و خاشاک، و گرمای سوزان خوزستان یک برگه کوچک را چطور باید پیدا میکردم؟
دورو برم پر از آبگرفتگی های کوچک و بزرگ بود. کمی دور و اطراف قدم زدم و وسط یکی از آبگرفتگی ها یک برگه دیدم که روی آب شناور ِ پاچه شلوارمو بالا زدم و رفتم توی آب، شالاپ شلوپ، آهسته و با قدمهای سنگین رفتم جلو و برگه را برداشتم . دیدم پشت و روش سفیدِ . با اعصاب خورد و نا امیدانه برگه را در هوا رها کردم و اومدم کنار جاده . منتظر شدم تا بلاخره ماشینی از راه رسید و برگشتم اردوگاه تا یک برگه دیگه بگیرم.
#گردان_ابوذر
#بستان
#محمد_نوری_نژاد
#فریبرز_یوسفی
نشسته از راست نفر دوم : فریبرز یوسفی
نفر سوم: محمد نوری نژاد
شهریور ماه بعد از کنکور مرحله دوم،با برگه ای که قبلا گرفته بودم، به صورت انفرادی راهی دوکوهه شدم .
موقع ورود به پادگان، دژبان برگه ام را قبول نکرد. سعید مزلقانی را که چند روز زود تر آمده بود جبهه، در پادگان دیدم و گفتم: بروجواد را پیدا کن که منو بیاره داخل پادگان.
یک ساعتی زیر آفتاب داغ معطل شدم که دیدم جواد با لباس سر تا پا خیس آمد. سعید رفته بود جواد رااز توی حمام بیرون کشیده بود. جواد که تازه لباس هایش را شسته بود،همان طور خیس پوشیده بود و آمده بود بیرون. البته تو اون هوای داغ لباس ها چند دقیقه بعد خشک می شدند. جواد با دژبان صحبت کرد و اجازه دادن برم داخل پادگان .
سعید با احمد نیکروش قبلا رفته بودند گردان کمیل. آن ها نیرو داشتند و صبح گاه و پیاده روی و رزمشان به راه بود. اما ما (گردان ابوذر) نیرو نداشتیم . پنج ماه بود که درجبهه ها هیچ اتفاقی نیفتاده بود و جنگ به یک رکود رسیده بود. بعد از آزاد سازی خرمشهر در خرداد 61 تاآن موقع، بیش از دو سال می گذشت و عملیات های بزرگ ما، مثل رمضان–والفجرمقدماتی ووالفجر 1، درجبهه‌ی جنوب با شکست رو به روشده بود و عملیات های کوچک تر که در جبهه ی غرب انجام شده بود مثل مسلم بن عقیل،والقجر 2 و3به نسبت موفقیت آمیزبود و بعد از عملیات خیبر جنگ به سمت سکون و سکوت رفت. اما برای من فرصتی بود تا با خوبان بزرگی که برای همیشه زندگی ام الگو بودند، آشنا شوم و چند صباحی که در کنارشان باشم و به خیلی از نایافته ها برسم که در زندگی عادی رسیدن به آن ها بسیار سخت و بعید به نظر می آمد. بعد از مدتی لشکر منتقل به غرب و پادگان ابوذر شد.
اواخر شهریور،چند روز به مرخصی رفتم. نتایج کنکور را دادند. رشته عمران دانشگاه شیراز که انتخاب پنجمم بود، قبول شدم و برای ترم بهمن باید سر کلاس می رفتم. خوشحال شدم. حالا با خیال راحت به جبهه برمیگشتم. در این مدت لشگر از جنوب به جبهه غرب رفت
فقط برایِ برای ثبت نام، یک روز رفتم شیراز و سریع به منطقه برگشتم. .موقعی که خواستم برگردم پدر یکی از همکلاسیهام با من و دوست دیگرم آمد منطقه که پسرش را برای رفتن به دانشگاه برگردونه تهران. صبح با بنز سرمه ای 220 ایشون راه افتادیم. مرد خوش سفری بود و در راه باهاش راحت بودیم از اول بهشان گفته بودم که حاج آقا از یک جایی به بعد نمیذارند ماشین را ببریم. چون ورود ماشین های شخصی در منطقه نظامی ممنوعه. گفت: حالا تا هر جا شد می ریم،بقیه ی راه را ماشین می گیریم. نزدیکی های غروب بود که رسیدیم که از آن جا دیگر وارد منطقه نظامی می شدیم. من از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت اتاق فرماندهی که شاید بشود کاری کرد و ماشین را ببریم داخل منطقه. هنوز صحبتم را شروع نکرده بودم که طرف گفت حاج آقا تشریف آوردند. از فاصله ی نسبتا دور فقط بنز را دیده بود ومن هم فهمیدم طرف اشتباه گرفته و فکر کرده یک مسئول مملکتی آمده. گفتم: آره حاج آقا اومدن. دروغ هم که نگفته بودم. طرف گفت: تشریف ببرین.
سریع برگشتم و پریدم تو ماشین و گفتم: حاج آقا بگاز تا نفهمیدن و پشیمون نشدن برو که رفتیم. حالا فقط مانده بود رفتن داخل پادگان. هوا کاملا تاریک شده بود که رسیدیم جلوی در پادگان. این بار هم قبل از این که بخواهم کاری کنم، دژبان خودش زنجیررا انداخت و دست تکان داد. فهمیدم که بنز سورمه ای کار خودشو کرد !
#پادگان_ابوذر
#سرپل_ذهاب
از اینجا به بعد با هم وارد عملیاتها میشیم
روزی یک قسمت
حسن قاسمی
#عملیات_بدر
#اسفند_1363
گردان برای عملیات آماده می شد . یک شب به یک پیاده‌روی طولانی رفتیم. از اردوگاه حدود 7 کیلومتر رفتیم تا رسیدیم به جادة اصلی. از آنجا هم حدود 12 کیلومتر تا سه‌راهی دزفول ـ اندیمشک رفتیم، و بعد از 10 کیلومتر رسیدیم دزفول، و گشتی داخل شهر زدیم و قبل از نماز صبح رسیدیم به آستان سبزقبا. سبزقبا، یکی از برادران امام رضا(ع) است که در دزفول بارگاه نسبتاً بزرگی دارد. زیارت کردیم و نماز شب و صبح‌مان را خواندیم و کمی استراحت کردیم و بعد با پاهای خسته راهی اردوگاه شدیم. کمی که آمدیم، چند تا کمپرسی رسیدند و گفتند: بریزید بالا. بقیة راه را با کمپرسی رفتیم. خیلی خوشحال شدیم؛ چون فکر می‌کردیم همة راه را باید پیاده برگردیم.
در اردوگاه، هر روز صبحگاه داشتیم و حسابی می‌دویدیم و نرمش می‌کردیم. شب‌ها هم گاه و بی‌گاه، باخبر و بی‌خبر، می‌رفتیم رزم و خشم شب و پیاده‌روی؛ تا بدن‌ها آمادة عملیات بشود. وقتی سلاح و تجهیزات می‌دادند، دیگر می‌شد وامصیبتا و کار سخت تر می شد. بعضی وقت‌ها هم می‌گفتند با ماسک ضدسلاح شیمیایی بدوید؛ که حسابی نفس‌گیر بود. واحد «ش.م.ر»(شیمیایی، میکروبی، رادیواکتیو) به لشکر اضافه شده بود و نیروها آموزش دفاع در برابر این سلاح‌ها را می‌دیدند. برای همین، بادگیر و ماسک و داروهای ضدسلاح شیمیایی مثل آمپول آتروپین هم به تجهیزات اضافه شده بود.
دی ماه، بعد از مدت‌ها آماده‌سازی، از اردوگاه به منطقة جُفِیر، نزدیک محل عملیات، منتقل شدیم. یک سال از عملیات خیبر گذشته و دوباره قرار بود در منطقة عمومی هورالهویزه عملیات شود. بعد از چند روز که در چادرهای جفیر جا گرفته بودیم، آمادة رفتن به سمت منطقة عملیاتی شدیم. برای این‌که ماسک شیمیایی راحت بر صورت بنشیند، همه ریش‌ها را کوتاه کردند. قیافه‌ها حسابی عوض شده بود.در جبهه، همة آن‌هایی که ریش داشتند، در مواقع معمول، ریش‌شان را کوتاه نمی‌کردند. ریش‌ها معمولاً توپر و بلند بود. اما از عملیات خیبر که عراق از بمب‌های شیمیایی استفاده کرد، واحد ش.م.ر در همة لشکرها تأسیس شد و همه موظف شدند موقع عملیات، ریش‌هایشان را حسابی کوتاه کنند تا ماسک شیمیایی راحت به صورت بچسبد و گاز از آن عبور نکند. در چنین زمانی، چهرة بعضی‌ها خیلی دیدنی می‌شد؛ چون تغییر زیادی می کرد.
سوار وانت‌های تویوتا شدیم، و نزدیک غروب رسیدیم جزیرة مجنون. زمینش مثل خاکستر نرم بود. وقتی روی آن پا می‌گذاشتی، گرد و خاک خاکستری به هوا می‌رفت. حاتمی‌کیا از ستونِ در حال حرکت گردان فیلم‌برداری می‌کرد.آن موقع هیچ‌یک نمی‌شناختیمش، و احتمالاً خودش هم نمی‌دانست که در آینده قرار است بهترین روایتگر و کارگردان فیلم‌های جنگی بشود.
هوا گرگ و میش بود که در سوله‌هایی با سقف‌های بسیار کوتاه مستقر شدیم. بعد از نماز، بچه‌ها در همان سوله‌ها دعای توسل خواندند. دلم گرفته بود و مضطرب بودم. معلوم بود چند ساعت دیگر، خیلی از دوستانم پیشم نخواهند بود. علاوه بر این، به مرگ خودم هم فکر می‌کردم. این فکرها، نگرانی و دلهره‌ام را زیاد و زیادتر می‌کرد.
نیمه‌شب، فرمان حرکت داده شد. با وانت‌های تویوتا تا زیر پدها(جاده هایی که داخل هور زده می شد برای پیاده و سوار شدن نیروها از ماشین به قایق و بالعکس) رفتیم و آنجا در گروه‌های چندنفره سوار قایق شدیم. من بی سیم چی حسن قاسمی، فرمانده گروهان کربلا، بودم، همراه او و چند نفر دیگر، سوار اولین قایق شدم. قایق‌ها می‌بایست داخل هور(هور به آب‌گرفتگی بزرگی می‌گویند که پر از نی است.) حرکت می‌کردند. پیدا کردن راه در تاریکی شب، بسیار مشکل بود. البته در طول مسیر، فانوس‌هایی را برای راهنمایی و پیدا کردن مسیر داخل نی‌ها کار گذاشته بودند؛ ولی تمام مسیر، یک‌شکل به نظر می‌آمد، و اکثر قایق‌ها به اشتباه می‌افتادند.
چند شب قبل، لشکرهای دیگر، عملیات را شروع کرده بودند، و از شب قبل هم گردان‌های لشکر ما(محمد رسول‌الله) وارد عمل شده بودند، و قرار بر این بود که گردان ابوذر، یعنی بچه‌های ما، در آخرین گام لشکر، کار را تمام کنند.
همان‌طور که حدس میزدم، همة قایق‌ها، راه را گم کردند . هوا رو به روشنایی می رفت که ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#حسن_قاسمی
#گروهان_کربلا
#هورالهویزه
ساعاتی قبل از حرکت برای عملیات
#قسمت_دوم
همان‌طور که فکر می کردم، قایق‌ها، راه را گم کردند، و هوا رو به روشنی بود که گروهان ما در محل مقرر از قایق‌ها پیاده شد.
چون نماز صبح در شُرُف قضا شدن بود و تأخیر زیادی هم در قرار پیش آمده بود، گفتند: همه تیمم کنند و نماز صبح را در حال دویدن بخوانند. تا آن موقع، نماز دویدنی نخوانده بودم؛ نمازی که رکوع و سجودش، با خم کردن سر بود و برای همیشه به ‌یادم ماند.
هوا کاملاً روشن شده بود که ما به سمت خط مقدم می‌دویدیم.
جواد که معاون اول گردان بود، همراه گروهان ما اومده بود.نوری نژاد فرمانده گردان با گروهان دوم بود و وحید گالشی معاون دیگه گردان همراه گروهان سوم. من و جواد و حسن، جلوی ستون حرکت می‌کردیم. آنچه در آن حال توجه‌ام را خیلی جلب کرده بود، این بود که کسی که از پشت بی سیم ما را به جلو هدایت می‌کرد عباس کریمی ـ فرمانده لشکر ـ بود که خودش جلوتر از ما بود
. این، فرق بزرگ فرماندهان ما با فرماندهان عراقی بود. آن‌ها همیشه در خط مقدم کنار یا حتی جلوتر از نیروهایشان بودند. این شیوه فرماندهان هم به بچه‌ها روحیه می‌داد، هم باعث هدایت درست نیروها می‌شد
بعد از طی مسافت نسبتاً طولانی رسیدیم به دژ بزرگی که نیروهای لشکر نجف اشرف، پشتش مستقر بودند. لشکر نجف از استان اصفهان بود و اکثر نیروهایش از شهر نجف‌آباد بودند.
یکی از مسئولان آن‌ها، بین من و جواد ایستاد و شروع کرد به توضیح دادن که ما باید از چه مسیری بقیة راه را جلو برویم. در همین حال، یک خمپاره کنار ما منفجر شد و ترکشی خورد به سفیدران او. یکباره خون شدیدی از پاش فوران کرد و صورتش مثل گچ سفید شد. شوکه شده بودم. از ذهنم گذشت که ترکش به ما دو برادر نخورد و این بنده خدا رو با این شدت مجروح کرد. امدادگر سریع بالاسر آن مجروح آمد و ما هم از همان راهی که او نشانمان داده بود، به‌سرعت به سمت جلو حرکت کردیم.
ما می‌بایست چند کیلومتر دیگر عمود بر دژ و به موازات رودخانة دجله پیش‌روی می‌کردیم تا به یک کانال کشاورزی می‌رسیدیم. آنجا، محل استقرار و پدافند ما بود. البته ما به جای یک گردان می‌بایست با یک گروهان این کار را می‌کردیم. باقی‌مانده مسیر، همه داخل دشت بود و بدون سنگر یا پناه. می‌بایست در همان روز روشن پیش‌روی می‌کردیم؛ اما اطلاعی نداشتیم که عراقی‌ها کجا هستند، به حد کافی دیر شده بود و جای درنگ نبود. پشت آن دژ، یک ده به نام «الهمایون» بود که شب قبل، لشکر نجف آنجا را گرفته بود. ما از کنار دژ به سمت کانالِ توی دشت به ستون یک حرکت کردیم. در وسط راه، انفجارهای انبار مهمات عراقی‌ها، بچه‌ها را کمی به زحمت انداخت و مجبورمان کرد دولا دولا با سرعت زیاد و آن‌همه تجهیزات از آنجا رد بشیم.
حدود ساعت ده صبح، بدون مواجه شدن با عراقی‌ها و درگیری، توی کانال مستقر شدیم. بعد از مدتی، سر و کله دو گروهان دیگر پیدا شد. البته آن‌ها از مسیر ما نیامده بودند. گروهان دو که رضا اکبری فرماندهش بود، از ما رد شدند و رفتند نزدیک دجله، و اتوبان العماره بصره مستقر شدند. گروهان سه هم به فرماندهی برادر مصلح(یک از فرماندهان بسیجی بسیار متواضع که چند روز مانده به عملیات برای تکمیل کادر به گردان اضافه شد )، دست چپ ما قرار گرفتند.
قبل از ظهر ناگهان دیدیم چندصد نفر از دشت پشت سر ما به سمتمون میان . خیلی عجیب بود که این‌ها پراکنده اما با سرعت زیاد به ما نزدیک می‌شدن. گروه اولشان که جلوتر آمد، از روی لباساشون فهمیدیم که عراقی هستند.....
#ادامه_دارد
#عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#رودخانه_دجله
#اتوبان_العماره_بصره
#شهرک_الهمایون
Forwarded from .
از راست : #شهید_کردبچه / ابراهیم یاسری/ #جواد_عسگریان/ #شهید_محرم
نام صحیح شهرک #همایون بوده و محل استفرار گردان ، #الهاله
یقینا تذکرات و نظرات دوستان موجب بهتر شدن حرکت ما در کانال خواهد شد🍀🍀🍀
#قسمت_سوم
تعدادی از بچه‌ها از کانال اومدن بیرون، اسلحه ها رو مسلح کردند و راه را به روی اونا بستن . عراقی ها که غافلگیر شده بودند و فکر نمی کردن نیرویی در مسیرشون باشه در عرض چند دقیقه، همة اسیر شدند. قصه این بود ، شب قبل زمانی که لشکر نجف منطقه پشت دژ را می‌گیرد، این عراقی‌ها از ترس تو خونه‌های ده که بدون سکنه بوده، پناه می‌گیرند، و صبح، به خیال این‌که اگر از دژ رد بشن، می‌تونن فرار کنن، با حمایت شلیک چند تیربارچی شون از کنار دژ عبور می‌کنند، اما وقتی توی دشت می‌افتن، بین ما و بچه‌های نجف تو محاصره میافتن.و چون دست خالی و غیر مسلح بودن به راحتی اسیر شدن. از صبح که تو کانال مستقر شده بودیم، می‌گفتند عراق میخواد پاتک بزنه و یکسره در آماده‌باش بودیم. چند تا پل روی دجله بود . در تخریب پلها تردید بود. چند تا از فرماندهای اطلاعات عملیات لشگر رفتن توی رودخونه؛ که وضعیت جریان آب رو تست کنن . ولی شدت آب به حدی زیاد بود که فهمیدند نیروها نمی‌تونن با تجهیزات از داخل رودخونه عبور کنند. بنابراین، از انهدام پل‌ها منصرف شدند تا اگر فرمان پیش‌روی داده شد، از پل‌ها برای عبور نیروها استفاده بشه. هواپیماهای پی.سی عراقی دائم بالای سرمون و در ارتفاع بالا مانور می‌دادند. ظهر که شد، نمازخوندیم. گفتند که از جیره جنگی که همراه هر کسی بود بچه ها ناهارشونو بخورن. ساعت دو بود که کنسرو ماهی را باز کردیم تا ناهار بخوریم. من و مجتبی نعمتی معاون گروهان سه هم‌سفره شدیم.
چند لقمه بیشتر نخورده بودیم که پاتک شروع شد. دقایقی بعد، زمین و زمان به هم ریخت. توپ و خمپاره، مثل بارون روی سر بچه‌ها می‌ریخت. زمین زیر پامون از حرکت اون‌ همه تانک که دشت را سیاه پوش کرده بودن،به لرزه در اومده بود. حرکت سریع آن‌ها، هر لحظه صدای غرش‌شان را وحشتناک‌تر به گوش می‌رسوند. آن موقع افسوس می‌خوردیم و می‌گفتیم که کاش پل‌ها را خراب کرده بودیم؛ چون خیلی از تانک‌ها از روی همان پل‌ها به این طرف آمده بودند. به آرپی‌جی‌زن‌ها گفته شد که500 متر جلوتر مستقر بشن تا تانک‌ها را قبل از رسیدن به کانال بزنن. هر آرپی چی زن دوتا کمک داشت . همة آرپی‌جی‌زن‌ها و کمک‌هاشون، همراه وحید گالشی معاون دوم گردان ـ از کانال خارج شدند و توی دشت بی‌سنگر شروع کردن به زدن تانک‌ها. همه جا را بوی باروت پر کرده بود. تانک‌ها پی در پی شلیک می‌کردند و جلو می‌آمدند. انقدر نزدیک شده بودن که دوشکاچی‌های روی تانک‌ها هم دیده می شدن . از بالای تانک همه اطراف را زیر اتیش گرفته بودن
از طرفی نیروهای پیادة عراقی پشت تانک‌ها در جرکت بودن. صحنة خون‌بار و وحشتناکی برپا شده بود. حجم آتش آن‌قدر زیاد بود که فرماندهی دستور عقب‌نشینی داد. جواد، موقع عقب‌نشینی از کانال، به سمت تانک‌ها رفت تا آرپی‌جی‌زن‌ها را از عقب‌نشینی باخبرکند؛ ولی چندمتری از ما دور نشده بود که ....
#گردان_ابوذر
#عملیات_بدر
#پاتک_عراق
#منطقه_الهاله

#بی_سیم_چی
#@hamidraz
#قسمت_چهارم
... جواد نقش زمین شد کسی نمیتونست زیر اون آتیش سرشو از کانال بیرون بیاره و کمکش کنه. درست همون لحظه حسن قاسمی فرمانده گروهان رو هم با تیربار زدن . پای حسن به شدت خونریزی داشت . به کمکش رفتم . دلم هزار جا بود . حسن اینجا جواد اونجا ،بقیه بچه ها که هر لحظه یکی رو می زدن . بوی خون و باروت تو هم پیچیده بود . جواد خودشو رسوند تو کانال ، یک لحظه خواستم برم سمتش. که بچه‌های دیگه رفتند کمکش . خیالم راحت شد. داخل کانال به حسن کمک کردم تا با پای مجروحش بیاد عقب . رسیدیم به یک پیچ ، اونجا مجبور بودیم از کانال بیرون بیایم تا به سمت بچه های لشگر نجف بریم . صحرای محشر بود . احدی رو سالم نمیذاشتن . یک لحظه احساس کردم دستم سوخت . بلاخره از بین اون همه تیر و ترکش یکیش به بازوی چپم اصابت کرد . از اونجا به بعد، دیگه خبری از کانال نبود و توی دشت، زیر تیر مستقیم بودیم . زمین‌گیر شده بودیم. جای بلند شدن و دویدن نبود. مسافت زیادی را چهاردست و پا توی علف‌ها حرکت کردیم. بی سیم یازده کیلویی رو پشتم سنگینی میکرد . نه فرماندهی بود نه تماسی . ولی اسلحه و بی سیم برای بچه ها مثل ناموسشون بود . با کمبود امکاناتی که داشتیم تا جایی که خودمون می رفتیم اونا رو هم با خودمون می بردیم . بادگیری که به خاطر سرما و حفاظت از بمبهای شیمیایی روی لباسم پوشیده بودم، از پایم تا نیمه در اومده بود. صدای حمید صالحی از پشت به گوشم رسید: حمید، بادگیرتو بکش بالا. وسط صحنه مرگ و زندگی خندم گرفته بود. همونطور که نیم خیز با سرعت حرکت می کردم سرمو به عقب برگردوندم وحشت همه وجودمو گرفت. تانکها انقدر بهمون نزدیک شده بودن که فکر کردم به دقیقه نمیکشه که از رومون رد میشن. از جا بلند شدم و گفتم توکل بر خودت . هر چه بادا باد . با سرعت شروع کردم دویدن . وحشت رگبار تیرهای رسام که از ما رد می شد و به سمت دژ میرفت و انفجارهای پی در پی گلوله های تانک و خمپاره ها نفسمو بند آورده بود. دهنم خشک شده بود. مزه تلخ با بوی باروت می داد . فرصت خوردن آب از قمقمه هم نبود . با هر مصیبتی بود، به دژی که پشتش بچه‌های لشکر نجف اشرف بودند؛ نزدیک شدیم ولی ارتفاع دژ آن‌قدر بلند بود که زیر اون آتیش نمی شد ازش بالا رفت . گیج و منگ وسط دشت مونده بودیم لحظات مرگ و شهادت نزدیکتر از مو بود .
از ذهنم گذشت که هر چی تو بخوای فقط با ذلت نه . ما بزنیم اونا هم بزنن . بعدش هر چی شد قبولِ. لحظه ای نگذشت که چشام افتاد به فرشته نجات روی دژ .....
#ادامه_دارد
#عملیات_بدر
#گردان_ابوذر
#منطقه_الهاله
#پاتک_عراق
#بی_سیم_چی

@hamidraz
Forwarded from .
قبل از عملیات بدر ، دوکوهه #بی_سیم_چی در حمع شهدای #گردان_اباذر_مظلوم
@hamidraz